فهرست کتاب


آزادی معنوی

متفکر شهید استاد مرتضی مطهری‏‏‏‏‏‏‏‏

بردگی نسبت به انسانهای دیگر

بدون شک ما در زندگی خودمان احتیاج داریم به خوراک و هر چه بهتر بهتر، احتیاج داریم به پوشاک و هر چه عالیتر و بهتر، احتیاج داریم به مسکن و هر چه مجللتر بهتر. همین طور احتیاج داریم به زن و فرزند، احتیاج داریم به تجملات زیاد زندگی، و به پول و مادیات علاقه مند هستیم. اما در یک جا ما سر یک دوراهی قرار می گیریم. احساس می کنیم که اینجا یا باید شرافت و عزت و سیادت و آقایی خودمان را حفظ کنیم ولی با فقر بسازیم، نام بخوریم ولی نان خشک و خالی، لباس بپوشیم لباس ژنده، خانه داشته باشیم خانه تنگ و کوچک و محقر، پول نداشته و در مضیقه باشیم و یا از عزت و آقایی و سیادت خودمان صرف نظر بکنیم. تن به یک ذلت بدهیم، بن به خدمت بدهیم. آن وقت تمام نعمتهای مادری برای ما فراهم می شود. می بینیم بسیاری از افراد مردم اساساً حاضر نیستند تن به ذلت بدهند ولو به قیمت اینکه مادیات زندگی شان خیلی زیاد شود البته بعضیها حاضر می شوند تن به این ذلت می دهند ولی در عین حال همین آدم در عمق وجدانش احساس یک سرشکستگی می کند.
سعدی در گلستان می گوید: دو برادر بودند، یکی توانگر و دیگری درویش، توانگر به قول او - در خدمت دیوان بود، خدمتگزار بود، ولی آن درویش یک آدم کارگر بود و به تعبیر سعدی از زور بازوی خودش نان می خورد می گوید برادر توانگر یک روز به برادر درویش گفت: برادر! تو چرا خدمت نمی کنی تا از این مشقت برهی؟ تو هم بیا مثل من در خدمت دیوان تا از این رنج و زحمت و مشقت، از این کارگری، از این هیزم شکنی، از این کارهای بسیار سخت رهایی یابی. می گوید برادر درویش جواب داد: تو چرا کار نمی کنی تا از دلت خدمت برهی؟ تو به من می گویی تو چرا خدمت نمی کنی تا از این رنج و مشقت کار برهی، من به تو می گویم تو چرا کار نمی کنی، متحمل رنج و مشقت نمی شوی تا از ذلت خدمت برهی؟ او خدمت را با آنهمه مال و ثروت و توانایی که دارد (ولی چون خدمت است چون سلب آزادی است، چون خم شدن پیش غیر است) ذلت تشخیص می دهد بعد می گوید خردمندان گفته اند که نان خود خوردن و نشستن، به که کمر زرین بستن و در خدمت دیگری ایستادن:
به دست آهن تفته کردن خمیر - به از دست بر سینه پیش امیر
در این زمینه خودتان ممکن است مطالب زیادی بدانید من می خواهم شما این را از جنبه روانشناسی تحلیل بکنید. این چه حسی است در بشر که رنج و زحمت و مشقت و کارکردن و هیزم شکنی و فقر و مسکنت و همه اینها را ترجیح می دهد بر اینکه دست به سینه پیش کسی مانند خود بایستد؟ اسم این را هم اسارت می گذارد، می گوید من حاضر نیستم برده دیگری بشوم، در صورتی که این، بردگی مادی نیست یعنی واقعاً نیروی او استخدام نمی شود، فقط روحش استخدام می شود، بدنش که استخدام نمی شود. این یک نوع بردگی است، راست هم هست، بردگی است اما بردگی ای است که تن انسان برده نشده است لکن روح انسان واقعاً برده شده است. رباعی ای است منسوب به علی علیه السلام، یعنی در آن دیوان معروف است، می فرماید:
کد کد العبد آن احببت آن تصبح حرا - و اقطع الامال من مال بنی آدم طرا
لا تقل ذا مکسب یزری فقصد الناس ازری - انت ما اشتغنیت عن غیرک اعلی الناس قدرا
می فرماید: اگر دلت می خواهد آزاد زندگی کنی، مثل بندگان و بردگان زخمت بکش، کار کن، رنج بکش و چشم از مال فرزندان آدم (عموماً، هر که می خواهد باشد، ولو حاتم طائی باشد) ببند. یعنی نمی گویم چشم طمع از مال مردم پست و دنی ببند، حتی چشم طمع ببند از مال مردم سخی با جود و کرم مثل حاتم طائی. بعد می گوید بعضی از افراد وقتی برخی از شغلها به آنها پیشنهاد می شود، می گویند این شغل دون شان من است. پست است، مثلاً می گویی کارگری کن، بیل بزن، می گوید این کار پستی است، حمالی کن، می گوید پست است. می فرماید: هر کاری، هر چه هم که تو آن را پست گمان کنی، پست تر از اینکه دست طمعت پیش دیگری دراز باشد نیست. (لاتقل ذا مکسب یزری فقصد الناس ازری) چیزی از این پست تر نیست که تو به قصد مردم بروی، به این قصد بروی که از مردم چیزی بگیری.
(انت ما اشتغنیت عن غیرک اعلی الناس قدرا) تو همین مقدار که از دیگران بی نیاز باشی، از همه مردم برتر هستی.
به نظرم در سخنان حاحظ بود دیدم یا یکی دیگر از علمای اهل تسنن که اهل ادب است (حاحظ خودش فوق العاده مرد بلیغی است و انصافاً مرد سخن است و فوق العاده برای مقام سخن علی علیه السلام احترام قائل است و حرفهای عجیبی هم می زند) می گوید: در میان سخنان علی علیه السلام نه سخن است که در دنیا نظیر ندارد. از میان آن نه سخن سه سخنش مربوط به بحث ماست. امیرالمومنین می فرماید:
احتج الی من شئت تکن اسیره. استغن عن من شئت تکن نظیره، احسن الی من شئت تکن امیر) **غرر الحکم چاپ دانشگاه تهران، ج 2 ص 584.***
یعنی نیازمند هر کسی می خواهی باش، اما بدان اگر نیازمند کسی شدی تو برده او هستی، بی نیاز باش از هر که دلت می خواهد، مثل او هستی، نیکی کن به هر که دلت می خواهد، تو امیر او هستی. پس نیازمند به افراد دیگر نوعی رقیت و بردگی است، اما چه جور بردگی است؟ بردگی تن است؟ نه، بردگی روح است، بردگی معنوی است.
در این زمینه چقدر سخنان خوب گفته اند و متاسفانه امروز این بحثها کمتر گفته می شود، البته به یک جهاتی که چون مسائل دیگری مطرح است و انسان می خواهد درباره آنها بحث بکند، بحثهای اخلاقی کمتر گفته می شود و حال آنکه اینها زیاد هم باید گفته شود.
علی علیه السلام می فرماید: (الطمع رق موبد) **نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت 171، ص 1170.*** طمع، بردگی همیشگی است یعنی از بردگی بدتر، طمع داشتن است، که باز هم در این زمینه مطالب و مسائل زیاد است.
بنابراین شما می توانید بفهمید که غیر از بردگی تن یک بردگی دیگر هم هست، در عین اینکه تن انسان آزاد است. در آن مثلی که سعدی در مورد دو برادر توانگر و درویش گفت، آن برادر توانگر امکانات مادی اش فوق العاده بیشتر از آن برادر درویش است، تن او از تن این خیلی آزادتر است. تن این که بیچاره همیشه لگدکوب کارها و زحمتهاست. اما روح این از او آزادتر است. پس اینجا شما اجمالاً می توانید بفهمید که نوعی بردگی دیگر هم هست که آن، بردگی تن نیست. نوعی آزادی دیگر هم هست که آزادی تن نیست.

بردگی مال و ثروت

از این یک درجه بالاتر بیایید. یک نوع دیگر بردگی و آزادی هست که مربوط به مال و ثروت است تمام علمای اخلاق، بشر را از اینکه برده مال و بنده ثروت باشد بر حذر داشته اند، تحت همین عنوان که ای انسان! بنده و برده مال دنیا نباش، باز جمله ای دارد علی علیه السلام می فرماید: (الدنیا دار ممر لا دار مقر) دنیا برای بشر گذشتنگاه است نه قرارگاه. بعد می فرماید: (و الناس فیها رجلان) مردم در دنیا دو صنف می شوند: (رجل باع نفسه فیها فاوبقها و رجل ابتاع نفسه فاعتقها) **نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت 128، ص 1150.*** مردم که در این بازار دنیا، در این گذشتنگاه دنیا می آیند دو دسته اند. بعضی می آیند خودشان را می فروشند، برده می کنند و می روند. بعضی دیگر می آیند خودشان را می خرند، آزاد می کنند و می روند.
بشر باز این را هم احساس می کند که نسبت به مال و ثروت دنیا دو حال می تواند داشته باشد: می تواند بنده و اسیر و در قید مال باشد و می تواند آزاد باشد، گفت:
بند بگسل، باش آزاد ای پسر- چند باشی بند سیم و بند زر
بشر می گوید من همان طور که نباید بنده و برده امثال خودم باشد (نه تنم بنده و برده امثال خودم باشد و نه روحم)، نباید روحم بنده و اسیر مال دنیا باشد در همین جاست که انسان به یک نکته عالیتری بر می خورد، می گوید اصلاً بندگی مال دنیا یعنی چه؟ مگر مال دنیا قدرت دارد که انسان را بنده خودش بکند؟! مال دنیا یعنی ثروت. ثروت یعنی چه؟ یعنی طلا، نقره، خانه، ملک، زمین و این جور چیزها. مگر اینها قدرت دارند که برده گیری کنند؟! من انسانم، زنده ام، آن جماد است، مرده است. مگر جماد و مرده قدرت دارد که یک زنده را برده خودش بکند؟! نه. پس حقیقت مطلب چیست؟
حقیقت مطلب این است که آنجا هم که انسان فکر می کند بنده و برده دنیاست، بنده مال و ثروت است، واقعاً بنده مال و ثروت نیست. بنده خصایص روحی خودش است، بنده حیوانیت خودش است، بنده حرص است یعنی خودش خودش را برده گرفته است و الا پول که نمی تواند انسان را بنده بکند، زمین که قدرت ندارد انسان را برده بکند، گوسفند که پول نمی تواند انسان را بنده بکند، زمین که قدرت ندارد انسان را برده بکند، گوسفند که قدرت ندارد انسان را برده بکند ماشین که قدرت ندارد، جماد است اصلاً جماد نمی تواند در وجود انسان تصرف بکند وقتی انسان خوب مساله را می شکافد می بیند این خودش است که خودش را برده کرده است می بیند یک قوه ای است در خودش به نام حرص، قوه ای است به نام طمع، قوه ای است به نام شهوت، قوه ای است به نام خشم، این شهوت است که او را برده کرده است، این حشم است که او را برده کرده است، این حرص است که او را برده کرده است، این طمع است که او را برده کرده است، این هوای نفس است که او را برده کرده است. (افرایت من اتخذ الهه هواه) **جاثیه - 23.*** قرآن می گوید: آیا دیدی آن کسی را که هوای نفس خودش را خدای خودش قرار داده است. بنده هوای نفس شده است؟
اینجا بشر به حقیقت مطلب پی می برد، می بیند مال و ثروت دنیا در حد ذات خودش مذمتی ندارد، اگر گفته اند از مال دنیا بترس که تو را برده نگیرد و بنده خودش نکند، مال و ثروت نمی تواند مرا بنده بکند، این خود من هستم که خودم را بنده و برده می کنم. می گوید پس خودم را از قید صفات نفسانی پلید آزاد می کنم، آن وقت می بینم که مال دنیا در خدمت است نه من در خدمت مال دنیا. آن وقت مقام وجودی خودش را می فهمد، این معنا را می فهمد که قرآن می گوید: (هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعاً) **بقره - 29.*** اوست خدایی که آنچه در این زمین است برای شما آفرید، می بیند پس مال و ثروت بنده و برده من است، او در خدمت من است نه من در خدمت او، پس دیگری بخل یعنی چه؟ افزون طلبی به خاطر افزون طلبی یعنی چه؟
بله، انسان خودش اسیر خودش می شود، خودش برده و بنده خودش می شود انسان دو مقام دارد، دو درجه دارد: درجه دانی، درجه حیوانی، و درجه عالی، درجه انسانی، پیغمبران آمده اند که آزادی معنوی بشر را حفظ کنند یعنی چه؟ یعنی نگذارند شرافت انسان، انسانیت انسان، عقل و وجدان انسان، اسیر شهوت انسان بشود. اسیر خشم انسان بشود، اسیر منفعت طلبی انسان بشود این معنی آزادی معنوی است هر وقت شما دیدید بر خشم خودتان مسلط هستید نه خشم شما بر شما مسلط است، شما آزادید هر وقت دیدید شما بر شهوت خودتان مسلط هستید نه خشم شما بر شما مسلط است، شما آزادید هر وقت دیدید شما بر شهوت خودتان مسلط هستید نه شهوت بر شما بر شما، هر وقت شما دیدید یک در آمد غیر مشروع در مقابل شما قرار گرفت و این نفس شما اشتیاق دارد می گوید این درآمد را بگیر، اما ایمان و وجدان و عقل شما حکم می کند که این نامشروع است، نگیر و بر این میل نفسانی خودتان غالب شدید، بدانید شما از نظر معنوی واقعاً انسان آزادی هستید، اگر شما دیدید یک زن نامحرم دارد می رود و حس شهوت شما. شما را تحریک می کند به چشم چرانی و تعقیب کردن، ولی یک وجدانی بر وجود شما حاکم است که شما را منع می کند و تا فرمان می دهد فرمانش را اطاعت می کنید بدانید شما آزادمرد هستید اما اگر دیدید تا چشم یک چیزی را می خواهد می دوید دنبالش، شکم یک چیزی را می خواهد می دوید دنبالش، شما اسیرید، برده و بنده هستید.

(من) انسانی و (من) حیوانی

انسان یک موجود مرکب است. این حقیقت را نباید فراموش کرد که در انسان واقعاً دو (من) حاکم است: یک من انسانی و یک من حیوانی، که من حقیقتی انسان آن من انسانی است. و چقدر مولوی این مساله تضاد درونی انسان را عالی در آن داستان معروف (مجنون و شتر) سروده است! انسان واقعاً مظهر اصل تضاد است در هیچ موجودی به اندازه انسان، این تضاد و ضدیت درونی و داخلی حکومت نمی کند. داستان را این جور آورده است که مجنون به قصد اینکه برود به منزل لیلی، شتری را سوار بود و می رفت و از قضا آن شتر کره ای داشت، بچه ای داشت شیر خوار، مجنون برای اینکه بتواند این حیوان را تند براند و در بین راه معطل کره او نشود، کره را در خانه حبس کرد و در را بست. خود شتر را تنها سوار شد و رفت. عشق لیلی، مجنون را پر کرده بود. جز درباره لیلی نمی اندیشید اما از طرف دیگر، شتر هم حواسش شش دانگ دنبال کره اش بود و جز درباره کره خودش نمی اندیشید کره در این منزل است و لیلی در آن منزل، این در مبدا و آن در مقصد. مجنون تا وقتی توجه داشت به راندن مرکب، می رفت. در این بینها حواسش متوجه معشوق می شود، مهار شتر از دستش رها می گردید. شتر وقتی می دید مهارش شل شده، آرام بر می گشت به طرف منزل یک وقت مجنون متوجه حال خودش می شد، می دید دو مرتبه به همان منزل اول رسیده، بر می گرداند، باز شروع می کرد به رفتن. مدتی می رفت دوباره تا از خود بی خود می شد، حیوان بر می گشت، چند بار این عمل تکرار شد:
همچو مجنون در تنازع با شتر - گه شتر چربید و گه مجنون حر
میل مجنون پس سوی لیلی روان - میل ناقه از پی طفلش دوان
تا آنجا که می گوید مجنون خودش را به زمین انداخت.
گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم - ما دو ضد پس همره نالایقیم
بعد گریز خودش را می زند، می گوید:
جان گشاده سوی بالا بالها - تن زده اندر زمین چنگالها
در انسان دو تمایل وجود دارد: یکی تمایل روح انسان و دیگر تمایل تن انسان.
میل جان اندر ترقی و شرف - میل تن در کسب اسباب و علف
اگر می خواهی جان و روحت آزاد باشد نمی توانی شکم پرست باشی، نمی توانی زن پرست باشی و روحت آزاد باشد، پول پرست باشی و روحت آزاد باشد و در واقع نمی توانی شهوت پرست باشی، خشم پرست باشی، پس اگر می خواهی واقعاً آزاد باشی، روحت را باید آزاد بکنی.
چقدر در همین زمینه ما بیانات عجیبی داریم! حدیثی دیدم در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روزی رفتند در میان اصحاب صفه **اصحاب صفه عده ای از فقرای اصحاب پیغمبر بودند که از اهل مدینه نبودند از مهاجرین بودند و ثروتی نداشتند. زن و زندگی نداشتند پیغمبر اکرم برای اینها اول در داخل مسجد مدینه جایی قرار داد ولی بعد دستور الهی رسید که مسجد جای خوابیدن و این چیزها نیست. پیغمبر اکرم محل آنها را در یک سکویی پهلوی مسجد قرار داد که الان هم کسانی که به مدینه طیبه مشرف شده اند می دانند که در شمال خانه حضرت زهرا سلام الله علیه سکویی هست که الان خواجه ها می نشینند. این همان محل اصحاب صفه است. در میان اصحاب صفه بسیاری از اکابر و بزرگان بوده اند.*** یکی از آنها گفت: یا رسول الله! من در نفس خودم این حالت را احساس می کنم که اصلاً تمام دنیا و مافیها در نظرم من بی قیمت است. الان در نظر من طلا و سنگ یکی است، یعنی هیچ کدام از اینها نمی تواند مرا به سوی خودش بکشد. نمی خواهد بگوید که استفاده من از طلا و از سنگ یک جور است، بلکه قدرت طلا و قدرت سنگ در اینکه من را به سوی خودش بکشاند یکی است. رسول اکرم نگاهی به او کرد و فرمود: (اذا انت صرت حراً) حالا من می توانم به تو بگویم که مرد آزادی هستی. پس واقعاً آزادی معنوی خودش یک حقیقتی است.