یک صدف از هزار

نویسنده : مرتضی دانشمند

1. باور نمی کنی ابوطالب

سه روز بود که خواب خوش به چشمان ابوطالب نیامده بود. چه فکری بود که این چنین آشفته اش کرده بود؟ دایم ازین پهلو به آن پهلو می غلتید. یک باره برخواست و در بستر نشست. نگاهی به اطراف انداخت. ماه نور خود را به درون اتاق کشیده بود. چشم ابوطالب به بستر تاشده همسرش افتاد. آهی کشید و دوباره سر بر بالینش گذاشت.اما دریغ از ساعتی خواب آرام به پهلو غلتید و نگاهش را در زیر نور مهتاب به بستر فاطمه دوخت. پانزده روز بود که درد کشیدن هایش را دیده و ناله هایش را شنیده بود. انگار از میان لایه های تاشده بستر هنوز صدای آه گفتن همسرش را می شنید. خانه بدون فاطمه برایش لطفی نداشت و سوت و کور بود. فکرش را جمع کرد و سه روز پیش را به یاد آورد. آخرین خداحافظی اش چقدر زیبا بود.در آهنگ صدایش رگه لطیفی از اجازه گرفتن نهفته بود: ابوطالب می روم مسجد. به عادت همیشگی چادر بر سر کرد و راه کعبه در پیش گرفته بود. رفته بود و دیگر برنگشته بود. فقط همین ها به ذهن ابوطالب رسید.اما چه پیش آمده بود که در این سه شب او نتوانسته بود همسر وفادارش را ببیند خودش هم نمی دانست.فقط به یاد آورد اولین بار بعد از این که او را ندیده بود در خانه اش محکم به صدا در آمده بود.ابوطالب ابوطالب و او سراسیمه پشت در دویده بود -ابوطالب همسرت، همسرت فاطمه و او تا مسجد الحرام دویده بود.نفس زنان خود را به کعبه رسانده بود اما هرچه گشته بود همسرش را ندیده بود در آنجا نگاهش به چشمان پر از اشک عباس و قعنب افتاده بود چه شده ؟شما فاطمه را ندیدید؟و آنها دیده بودند اما اگر آن چه را که دیده بودند به او می گفتند آیا باور می کرد؟اصلا می توانست باور کند؟به تمسخر شان نمی گرفت؟اما هر طور بود باید به او می گفتند که چه بر سر فاطمه آمده است هر چه بود همسرش بود.ابوطالب،ساعتی پیش فاطمه به مسحد آمد.مضطرب بود، گوئی دردی توانش را برده بود.خود را به کعبه رساند.دست در پرده کعبه انداخت، به چنگش گرفت، فشرد و نیایش کرد.چه گفت، چه گفت؟شما شنیدید؟در نیایشش چه گفت؟انگار از خودش می گفت و از کودکش.از کودکی که با او سخن می گفته است. گفتیم شاید حالش خوب نباشد. او که کودکی ندارد تا با او حرف بزند اما او در نیایشش جدی بود پروردگارا به پاس احترام کسی که این خانه را ساخت و به حق کودکی که در رحم من است، تولد این کودک را بر من آسان فرما. باور نمی کنی ابوطالب باور نمی کنی چطور دیوار پشت کعبه صدایی کرد و شکافته شد. چنان که همه ما از ترس قدمی به عقب برداشتیم. فاطمه به درون کعبه رفت و دوباره به هم آمد.چنان که گویی شکاف در کار نبوده است. باور نمی کنی ابوطالب، این سه روز بر ابوطالب چه گذشت؟خدا میداند و ابوطالب. چه بر سر همسرش آمده بود است؟ غذایش این دو سه روز چه بوده است؟ قابله اش چه کسی بوده است؟ این دیوارهای که سالم است. حتی شکافی در آنهادیده نمی شود. آیا واقعا همسرش پشت این چهار دیواری کعبه است؟ پس چرا صدایی نمی آید.
فاطمه، فاطمه
ابوطالب وقتی خواستیم در کعبه را بگشاییم، انگار کسی از پشت، در را نگاه داشته بود. وقتی هر چه نیرو داشتیم به کار گرفتیم و در باز نشد، گفتیم باید در آسمان خبری باشد که ما در زمین از آن بی خبریم .حالا هم آمدیم و تو را خبر کردیم. این انتظار کشنده کی به پایان می رسد؟ کی می خواهد جان بی قرار ابوطالب را راحت کنند. روز چهارم همه کسانی که فاطمه را می شناختند، خانواده ابوطالب ،فامیل های بنی اسد، زنان بنی هاشم و همسایگان آنها، دور کعبه جمع شده بودند و در مقابل چشمان حیرت زده آنها دیوار کعبه دوباره از همان دیوار، دوباره شکاف برداشت و راه باز کرد، از میان آن راه، فاطمه با کودکی که در بغل داشت و خندان و شاداب پا از کعبه بیرون گذاشت.

2. در یک قدمی خطر

دایه آن روز کودکش را آورده بود، با علی در میان خیمه رها کرده بود و رفته بود. هیچ گاه فکر این را نکرده که ممکن است بچه ها در نبودن او به طرف چاهی بروندکه در دو- سه قدمی آنها قرار داشت.
نکند بچه هایم به طرف چاه بروند. این فکر وقتی از ذهنش گذشت که دیر شده بود تا رسیدن به در خیمه راه زیادی را باید طی می کرد دل شوره به سراغش آمد. کودکان هنوز به خوبی نمی توانستند روی پاهایشان بایستد. کودک دایه گاه با زحمت می ایستاد، تاتی کنان چندقدمی بر می داشت، بعد یک باره زمین می خورد کف میزد ،می خندید و می گفت ابای، افتادم. دوباره بر می خواست، تاتی می کرد و دوباره، افتادن، بر خواستن، خندیدن، کف زدن و شادی کردن.این از شیرین ترین لحظه های کودکانه آنها بود. در همه این حالات علی با چشمان باز، کارهای برادر را زیر نظر داشت، گویی حس می کرد باید مواظب برادر باشد. صدای مهربان دایه در گوشش بود با هم بازی کنید تا من بروم برای ببعی علف بیاورم. همان وقت چشمان دو کودک به گوسفندی چاق و سفید قبیله افتاد بود که زیر سایبانی کوتاه در چندمتری خیمه، بی خیال به خوردن مشغول بود .کودک دایه برای چندمین بار برخواست و دوباره تاتی کنان چند قدمی به جلو برداشت و این بار نزدیک در خیمه به زمین خورد. اما انگار بازی برایش خسته کننده شده بود.نرمه بادی که وزید، لبه نمدی در خیمه را پس زد و غبار بیابان را به درون راه داد. کودک با پشت دست چند بار چشمش را مالید. تشنگی گوسفند را تا درون خیمه کشاند. هر دو کودک از لای چادر گوسفند را دیدند و خندیدند.
داداش علی، ببعی. نگرانی علی بیشتر شده بود. کودک دایه به دنبال صدای گوسفند از چادر برون زده بود علی به دنبال برادر، با نگاه های نافذش تا چند صد متری بیایان را زیر نظر داشت و دوباره نگرانی .نکند داداش توی چاه بیفتد. حالا چاه در دوقدمی هر دو کودک بود کودک دایه باتعجب به دهانه تاریک و گرد چاه چشم دوخته بود سر گرمی تازه ای پیدا کرده بود دیگر تاتی نمی کرد، به حالت چهار دست و پا به طرف چاه به راه افتاد. چشمان نگران علی خطر را در یک قدمی برادر دید. در اطراف سرگرداند، به دنبال مادر گشت. مادر، مادر اما مادر نبود. داداش نری طرف چاه، ولی کودک رفته بود طرف چاه در یک وجبی چاه بود. نرو، جلوتر نرو ولی رفته بود سر را در دهانه چاه خم کرده بود و پاهایش را از پشت تکان می داد کمی جلوتر یک دفعه علی به تقلا افتاد در یک وجبی کودک بود خواست خودش را به او برساند اما پایش به طناب خیمه گیر کرد داداش کمی جلوتر رفت جلو بدنش سنگینی کرد و به طرف چاه سر خورد و از ترس جیغی کشید.حس کرد آستین پیراهنش به دندان داداش علی گیر کرده و پایش در دست او قفل شده است. ناگهان فریاد مادر بلند شد آزوقه را انداخت و از شوق فریاد کشید زنده باشی علی جان تو داداشت را نجات دادی. وای خدا اگر علی نبود.

3. امشب مرا می کشند

پدر، امشب مرا می کشند. پدر نگاهی از مهر به من انداخت سر تا پایم را ورانداز کرد انگار آخرین باری است که مرا می بیند همه عاطفه های پدری در دو قطره اشک خلاصه شد و بر محاسن جو گندمی اش چکید دلداریم داد و گفت صبر کن پسرم، صبر کن. این جمله چقدر سنگین به زبانش آمد آیا پدرم می دانست که من می توانم صبر کنم یا نه؟ساعتی از شب گذشته بود ستاره ها یکی یکی بر پیشانی مخملی آسمان سوسو می زدند فکر کردم در همین لحظه چهل دشنه در غلاف خفته است تا در تاریکی شب زیر نور کم رنگ ماه از زیر جامه ها بیرون آید و...یکی از آنها بس بود تا قلبی را بشکافد یا رگ حیاتی را ببرد.باز نگاهم به نگاه پدر بود هیچ وقت اورا از نزدیک این طور نگاه نکرده بودم. پلکی زد. حس کردم انگار می خواهد چیزی به من بگوید شاید می خواست دلداریم بدهد تا این حادثه را در کامم شیرین کند. خودش هم باور کرده بود که من امشب رفتنی هستم. این راه را همه باید بروند،همه انسانها. طوری از مرگ حرف میزد که انگار صد بار این راه را رفته است. باز هم نگاهم به نگاه پدر بود و چشم در چشمان اشکبارش دوخته بودم. بعضی وقتها، چشمها حرفهایی را می زنند و می فهمند که زبان ها از گفتنش عاجزند. آیا پدرم میدانست که من در باره مرگ امشبم چطور فکر می کنم؟در باره دشنه هایی که در این لحظه دارند سوهان می خورند چه احساسی دارم. باید این را به پدر می فهماندم، اما چطور؟با خبر دادن از سخت ترین حادثه زندگی اش. پدر امشب مرا می کشند. این جمله را گفتم و دلداری پدر را که شنیدم، حالا باید من به او دلداری می دادم تا داغ من کمر خمیده اش را نشکند. -پدر می گویی صبر کنم ؟می کنم. این که گفتم امشب مرا می کشند از سر ترس و بی تابی نبود؛ هرگز، برای یاری محمد حاضرم بمیرم. حالا زمان یاری محمد فرا رسیده بود. این را هم خود می دانستنم و هم پدر. باید به جای پسر عمو در بستر می خوابیدم تا مهاجمان دشنه به دست،به جای پسر عمو مرا ببینند...چه لذتی دارد برای من که جای پسر عمو بخوابم تاد وقتی آن چهل نفر دشنه به دست می آیند،به جای او، مرا ببینند .سر و صداهای وهم انگیز شب آغاز شد. گوش خواباندم. همهمه ها نا منظم و در هم بود. گاه شنیده نمی شد و گاه با صداهای نفس هایی در هم گره می خورد. همهمه ها بیشتر شد صداهای وهم انگیز بیشتر شد. کانون خطر، بستر پسر عمویم بود که حالا من در آن بودم و چشم در چشم ستارگان آسمان در انتظار سرنوشت به سر می بردم .-آیا چشمان من شبی دیگر ستارگان مکه را خواهد دید؟صدا پاها را در یک قدمی خود احساس کردم.برخواستم و در بستر نشستم .نگاهی به یکدیگر انداختند. سنگینی لبخندشان در تاریکی شب احساس می شد دستها را بردند تا دشنه بکشند. بلند گفتم چه می خواهید؟آن گاه برخواستم. صدایم را شناختند و سراپایم را ور انداز کردند از خشم فریاد نهفته خود را خالی کردند. محمد کجاست؟و من خیلی آرام گفتم مگر اورا به من سپرده بودید که از من می خواهید. همان طور که فکر می کردم، مهاجمان دست از پا درازتر خانه را رها کردند، در حالی که دست روی دست می زدند و می گفتند گریخته است. جند روز بعد در حالی که هیچ کس زنده بودن مرا باور نمی کرد، خود را به پسر عمو رساندم. با چشمانی اشکبار مرا در آغوش فشرد و گفت علی ( علی، فرشته وحی در باره تو آیه ای آورده است و من گوش جان به پیامبر سپردم که آرام آرام می خواند؛ ومن الناس من یشری نفسه ابتغاءمرضات الله والله رؤوف باالعباد و بعضی از مردم برای خشنودی خداوند جانهای خود را می فروشند و خداوند به بندگان مهربان است ).