فهرست کتاب


داستانهای شگفت انگیز از زیارت عاشورا و تربت سید الشهدا علیه السلام

حیدر قنبری

احترام امام زمان به تربت سیّدالشهدا (ع)

یکی از بانوان مؤمنه پرهیزگار به نام خدیجه ظهوریان فرزند عباسعلی که هم اکنون قریب نود سال از عمر با برکت خود را پشت سر گذاشته و با آنکه نزدیک ده سال است بر اثر سکته از پا در آمده و با کمک عصا خود را به این سو و آن سو می کشاند نماز جماعتش ترک نمی شود، نقل می کند: حدود سی سال قبل مهر تربتی را که خود از کربلا آورده بودم کثیف شده بود، آن را بردم در آب روان (آب خیابان وسط شهر مشهد مقدس) شستشو دادم و در میان سطل گذاشته برگشتم، روبروی مسجد دوازده امامی ها که رسیدم با خودم گفتم خوب است مهر را بر گردانم، تا وقتی که به منزل می رسم طرف دیگرش نیز خشک شود، مهر را که برگردانیدم بر اثر خیس بودن طرف زیرین مهر، قدری تربت به انگشت بزرگم چسبیده انگشتم را به دیوار روبروی مسجد مالیده و رفتم.
شب در خواب دیدم آقای بزرگواری که به ذهنم رسید حضرت حجة بن الحسن امام زمان ارواحنا فداه هستند، سرشان را به همان جای دیوار که ذکر شده گذاشته و به من می فرمایند: «اینجا تربت جدّم حسین علیه السلام را مالیده ای!»

به برکت تربت سیدالشهدا، خاک، جسد زن گنهکار را قبول کرد

در زمان امام صادق علیه السلام زن بدکاری بود که هر گاه بچه دار می شد، بچه خود را می سوزانید. هنگامی که از دنیا رفت چند مرتبه او را به خاک سپردند ولیکن زمین او را قبول نکرد و او را از قبر بیرون افکند!
جریان را به عرض امام صادق علیه السلام رسانیدند، فرمودند: «اجعلوا معها شیئاً من تربة الحسین»: «قدری از تربت جدم حسین علیه السلام را با او دفن کنید». به دستور امام علیه السلام عمل کردند، خاک او را قبول کرد و دیگر او را بیرون نینداخت.**وسائل الشیعه: ج 3، ص 29 .***

این هم نتیجه بی احترامی به تربت سیدالشهدا علیه السلام

موسی بن عبدالعزیز می گوید: یوحنّا (طبیب نصرانی) به من گفت: تو را به حق پیغمبر و دینت سوگند می دهم که بگویی این کیست که مردم به زیارت قبر او می روند؟
آیا او از اصحاب پیغمبر شما است؟ گفتم: نه، بلکه او امام حسین علیه السلام پسر دختر پیغمبر ما است.
منظورت از این سؤال چیست؟
گفت: خبر شگفتی دارم و ادامه داد که:
یک شب شاپور، خادم رشید مرا احضار کرد، نزد او رفتم، او مرا به خانه موسی بن عیسی که از خویشان خلیفه بود برد، دیدم موسی بی هوش در رختخواب خود افتاده و طشتی پیش روی او گذاشته اند که تمام امعاء و احشای او در آن ریخته بود.
شاپور از خادم موسی پرسید: این چه حال است که برای موسی رخ داده؟
خادم گفت:
یک ساعت قبل حالش خوب بود و با خوشحالی نشسته بود و با ندیمان خود صحبت می کرد!
شخصی از بنی هاشم اینجا بود، گفت: من بیماری سختی داشتم و با هر چه معالجه کردم مفید واقع نشد تا اینکه کاتب من گفت از تربت امام حسین علیه السلام استفاده کنم، این کار را کردم و شفا یافتم موسی گفت:
از آن تربت را که باقی مانده بود آورد:
موسی آن تربت را گرفت و از روی بی احترامی در نشیمنگاه خود داخل کرد! در همان ساعت فریاد او بلند شد که: «النّار، النّار» آتش، آتش، طشتی بیاورید، این طشت را آوردند و اینها امعا و احشای اوست که از او خارج شده است!
ندیمانش متفرق شدند و مجلس سرور موسی به ماتم مبدل شد. شاپور به من گفت: بیا نگاه کن، آیا می توانی او را معالجه کنی؟ من چراغ طلبیدم و آنچه در طشت بود به دقت نگاه کردم دیدم جگر، سپرز و شش و دلش همه از او خارج شده است! تعجب کردم و گفتم:
«ما لأحد فی هذا صنع الا ان یکون لعیسی الذی کان یحیی الموتی»: «هیچ کس نمی تواند درباره این شخص کاری بکند مگر حضرت عیسی که مرده را زنده می کرد».
شاپور خادم گفت: راست گفتی، ولیکن اینجا باش تا معلوم شود که حال موسی به کجا ختم می گردد.
یوحنّا گفت: من آن شب نزد ایشان ماندم و موسی سحرگاه به جهنم واصل گردید. پسر عبدالعزیز می گوید: یوحنّا با وجودی که نصرانی بود مدتی به زیارت امام حسین علیه السلام می آمد، تا اینکه به دین اسلام گروید و اسلامش نیکو گردید.**وقایع الایام: ج 2، ص 182.***