فهرست کتاب


داستانهای شگفت انگیز از زیارت عاشورا و تربت سید الشهدا علیه السلام

حیدر قنبری

شفای چشم با تربت حسینی

سید جلیل جزائری در کتاب زهرالربیع گوید: بدانکه مشایخ صوفیه تسبیح چوب استعمال می کنند و به اسلاف خود اقتدا نمی کنند از یکی از ایشان از سبب استعمال تسبیح چوب پرسیدم، گفت: تسبیح چوب سبک تر و از تربت حسینیه پاکتر است و تربت دست را سنگین و چرکین می نماید.
چشم ایشان کور است از آنکه ببینند چرک تربت حسینی پاکتر است از تمام اشیا، و عنبر الهی است که از خاک قبر حسینی بیرون آمده است. و اما من پس اکثر آن است که تسبیح غیر مطبوخ از خاک حسین علیه السلام استعمال می کنم؛ زیرا که به تربت نزدیک تر است و اما مطبوخه بعضی بر آنند که به طبخ مستحیل می شود و از تربت بیرون می رود و شکی نیست که غیر مطبوخ افضل است از مطبوخ هر چند که هر دو خوبند و مدتی قبل از این ضعفی در باصره ما به هم رسیده بود و اتفاقاً برای زیارت عرفه تحت قبه حضرت سیدالشهدا بودم چون زوار بیرون رفتند و خدمه در روز دوم و سیم روضه مطهره را جاروب می کردند و غبار از زمین بلند شده بود که مردم در میان روضه همدیگر را نمی دیدند پس من و جمعی در آنجا بودیم ما چشمهای خود را گشودیم که غبار به آنها داخل شد پس من از روضه بیرون نرفتم مگر اینکه هر دو چشمم مثل چراغ روشن مشتعل و پرنور بود و از آن وقت تا به حال هرگز چشمهای خود را معالجه نکرده ام مگر به سرمه کشیدن از آن خام مبارک.**خزینة الجواهر، شیخ علی اکبر نهاوندی: ص 592. دارالسلام عراقی: ص 518. حکایاتی از عنایات حسینی، منصور حسین زاده کرمانی: ص 31.***

شفای فرزند عارف سالک شیخ حسنعلی اصفهانی با تربت

فرزند ایشان می گوید:
حدود دو سال قبل از وفات پدرم، کسالت شدیدی مرا عارض شد و پزشکان از مداوای بیماری من عاجز آمدند و از حیاتم قطع امید شد.
پدرم که عجز طبیبان را دید، اندکی از تربت طاهر حضرت سیدالشهدا ارواح العالمین له الفدا به کامم ریخت و خود از کنار بسترم دور شد.
در آن حالت بیخودی و بیهوشی دیدم که به سوی آسمانها می روم و کسی که نوری سپید از او می تافت، بدرقه ام می کرد. چون مسافتی اوج گرفتیم، ناگهان، دیگری از سوی بالا فرود آمد و به آن نورانی سپید که همراه من می آمد، گفت:
«دستور است که روح این شخص را به کالبدش بازگردانی؛ زیرا که به تربت حضرت سیدالشهداء علیه السلام استشفا کرده اند».
در آن هنگان دریافتم که مرده ام و این، روح من است که به جانب آسمان در حرکت است؛ و به هر حال، همراه آن دو شخص نورانی به زمین بازگشتم و از بی خودی، به خود آمدم و با شگفتی دیدم که در من، اثری از بیماری نیست، لیکن همه اطرافیانم به شدت منقلب و پریشانند.**نشان از بی نشانها، علی مقدادی: ص 27. تربت امام حسین، محمدی اهوازی: ص 96.***

دزدی با نام امام حسین علیه السلام

از مرحوم سید احمد بهبهانی نقل شده: در ایام توقفم در کربلا حاج حسن نامی در بازار زینبیه، دکانی داشت که مهر و تسبیح می ساخت و می فروخت. معروف بود که حاجی تربت مخصوصی دارد و مثقالی یک اشرفی می فروشد.
روزی در حرم امام حسین علیه السلام حبیب زائری را دزدی زد و پولهایش را برد. زائر خود را به ضریح مطهر چسبانید و گریه کنان می گفت: یا اباعبداللَّه در حرم شما پولم را بردند، در پناه شما هزینه زندگیم را بردند. به کجا شکایت ببرم؟
حاج حسن مزبور حاضر متأثر شد و با همین حال تأثر به خانه رفت و در دل به امام حسین علیه السلام گریه می کرد.
شب در خواب دید که در حضور سالار شهیدان به سر می برد به آقا گفت: از حال زائرت که خبر داری؟ دزد او را رسوا کن تا پول را برگرداند.
امام حسین فرمود: مگر من دزد گیرم؟
اگر بنا باشد که دزدها را نشان دهم باید اول تو را معرفی کنم.
حاجی گفت: مگر من چه دزدی کردم؟
حضرت فرمود: دزدی تو این است که خاک مرا به عنوان تربت می فروشی و پول می گیری. اگر مال من است چرا در برابرش پول می گیری و اگر مال توست، چرا به نام من می دهی؟
عرض کرد: آقا جان! از این کار توبه کردم و به جبران می پردازم.
امام حسین علیه السلام فرمود:
پس من هم دزد را به تو نشان می دهم. دزد پول زائر، گدایی است که برهنه می شود و نزدیک سقاخانه می نشیند و با این وضعیت گدایی می کند، پول را دزدید و زیر پایش دفن کرد و هنوز هم به مصرف نرسانده.
حاجی از خواب بیدار می شود و سحرگاه به صحن مطهر امام حسین علیه السلام وارد می شود، دزد را در همان محلی که آقا آدرس داده بود شناخت که نشسته بود.
حاجی فریاد زد: مردم بیایید تا دزد پول را به شما نشان دهم. گدای دزد هر چه فریاد می زد مرا رها کنید، این مرد دروغ می گوید، کسی حرفش را گوش نداد. مردم جمع شدند و حاجی خواب خود را تعریف کرد و زیر پای گدا را حفر کرد و کیسه پول را بیرون آورد.
بعد به مردم گفت: بیایید دزد دیگری را نشان شما دهم، آنان را به بازار برد و درب دکان خویش را بالا زد و گفت: این مالها از من نیست حلال شما. بعد تربت فروشی را ترک کرد و با دست فروشی امرار معاش می کرد.**الوقایع و الحوادث: ج 3، ص 334 و حکایاتی از عنایات حسینی: ص 34 .***