فهرست کتاب


داستانهای شگفت انگیز از زیارت عاشورا و تربت سید الشهدا علیه السلام

حیدر قنبری

پیغمبر و خاک خون آلود

از امّ سلمه مروی است که: رسول خدا شبی از ما غائب شد در مدّت طویلی و سپس به نزد ما آمد و دیدیم آن حضرت گرد آلود و با موهای ژولیده مراجعت کرده و در یک دست خود چیزی دارد که انگشت ها را بسته است. عرض کردم: یا رسول اللَّه چرا شما را بدین وضع پریشان و غبارآلود و ژولیده می بینم؟
حضرت فرمود: در این وقت مرا سِیر دادند به محلّی در عراق که نامش کربلا است، و مصرع حسین فرزند من و جماعتی از فرزندان اهل بیت مرا به من نشان دادند، و من شروع کردم که خون های آنان را جمع کنم، و اینک آن خون ها در دست من است؛ و دست خود را به سوی من باز کرد و فرمود: بگیر اینها را و محفوظ نگاهدار! من خون ها را گرفتم و توجّه کردم دیدم شبیه خاک قرمز رنگ است؛ در شیشه ای نهادم و سر آن را بستم و محفوظ داشتم. چون حسین از مکّه به طرف عراق حرکت کرد هر صبح و شب من شیشه را می گرفتم و می بوییدم و برای مصیبت آن حضرت می گریستم. چون روز عاشورای از محرّم یعنی همان روزی که حسین در آن روز شهید شد من در آن شیشه نگاه کردم دیدم تبدیل به خون تازه شده است.**داستانهای عبرت انگیز، سید مهدی شمس الدین: ص 108.***

سفیر فرنگ و ملامحسن فیض کاشانی

در قصص العلما مرقوم شده که در زمان سلاطین صفویه شخصی از فرنگیان به اصفهان آمده و غیر از تواتر دلیل بر نبوت ختمیه محمدیه می خواست و آن شخص در علم حساب و هیئت و نجوم بسیار ماهر بود حتی آنچه برای هر کس روی داده بود از بلایا و حوادث خبر می داد.
روزی سلطان امر به احضار علماء اصفهان نمود که با آن شخص مباحثه نمایند و اثبات نبوت خاصه محمدیه کنند و قضا را در آن وقت مرحوم ملامحسن فیض هم در مجلس حاضر بوده پس آن جناب روی به آن شخص نموده و گفت که: پادشاه شما چه قدر بی ادراک است که از برای چنین امر مهمی مثل تو آدمی را فرستاده. آن شخص همین که این سخن را شنید مضطرب شده و از روی غیظ و غضب گفت: ای عالم مسلمانان! جای خود را بشناس و از قدر و اندازه خویش تعدی و تجاوز مکن به عیسی و مادرش قسم که هر گاه تو می دانستی آنچه را که من می دانم و احاطه دارم از علوم و کمالات می دانستی که زنهای دنیا مثل من فرزندی نزاییده اند؛ زیرا که در مقام امتحان قدر مرد معلوم می شود که «عندالامتحان یکرم الرجل اویهان». پس محقق کاشانی دست به جیب بغلی خود برده و چیزی را بیرون آورده و گفت: این چیست که من در دست دارم؟ آن شخص مدتی در فکر فرو رفت پس از آن رنگ صورتش متغیر شده و به زردی میل کرد و آثار جهل از وجناتش ظاهر شد. محقق کاشانی فرمودند: چه زود ظاهر شد جهل و نادانی تو و باطل شد دعاوی تو. آن شخص گفت: به حق مسیح و مادرش مریم که می دانم آنچه را که در دست تو است و لیکن فکر و سکوت من از جهت امر دیگری است.
محقق مزبور فرمودند سکوتت از برای چیست؟
گفت: می دانم که آن چیزی که در دست تو است قدری از خاک بهشت است و لیکن تأمل و فکر من از این راه است که این خاک از کجا به دست شما رسیده است؟!
محقق مزبور فرمود: شاید در حساب اشتباهی کرده باشی؟ آن شخص گفت: نه به حق عیسی و مادرش. پس محقق مزبور فرمودند: بلی آنچه در دست من است از خاک کربلا و تربت حضرت سیدالشهدا حسین بن علی است و پیغمبر ما فرموده است که: «کربلا قطعة من الجنة» پس تو در این صورت می توانی که ایمان نیاوری و بدین اسلام داخل نشوی، زیرا که به گفته خودت قاطع هستی که قاعده و حسابت تخلف از واقع نمی نماید.
پس آن شخص نصرانی عیسوی از روی انصاف تصدیق فرموده محقق مزبور را نموده و به برکت تربت پسر دختر سید انام، مشرّف به دین اسلام گردید.

شفای چشم با تربت حسینی

سید جلیل جزائری در کتاب زهرالربیع گوید: بدانکه مشایخ صوفیه تسبیح چوب استعمال می کنند و به اسلاف خود اقتدا نمی کنند از یکی از ایشان از سبب استعمال تسبیح چوب پرسیدم، گفت: تسبیح چوب سبک تر و از تربت حسینیه پاکتر است و تربت دست را سنگین و چرکین می نماید.
چشم ایشان کور است از آنکه ببینند چرک تربت حسینی پاکتر است از تمام اشیا، و عنبر الهی است که از خاک قبر حسینی بیرون آمده است. و اما من پس اکثر آن است که تسبیح غیر مطبوخ از خاک حسین علیه السلام استعمال می کنم؛ زیرا که به تربت نزدیک تر است و اما مطبوخه بعضی بر آنند که به طبخ مستحیل می شود و از تربت بیرون می رود و شکی نیست که غیر مطبوخ افضل است از مطبوخ هر چند که هر دو خوبند و مدتی قبل از این ضعفی در باصره ما به هم رسیده بود و اتفاقاً برای زیارت عرفه تحت قبه حضرت سیدالشهدا بودم چون زوار بیرون رفتند و خدمه در روز دوم و سیم روضه مطهره را جاروب می کردند و غبار از زمین بلند شده بود که مردم در میان روضه همدیگر را نمی دیدند پس من و جمعی در آنجا بودیم ما چشمهای خود را گشودیم که غبار به آنها داخل شد پس من از روضه بیرون نرفتم مگر اینکه هر دو چشمم مثل چراغ روشن مشتعل و پرنور بود و از آن وقت تا به حال هرگز چشمهای خود را معالجه نکرده ام مگر به سرمه کشیدن از آن خام مبارک.**خزینة الجواهر، شیخ علی اکبر نهاوندی: ص 592. دارالسلام عراقی: ص 518. حکایاتی از عنایات حسینی، منصور حسین زاده کرمانی: ص 31.***