فهرست کتاب


داستانهای شگفت انگیز از زیارت عاشورا و تربت سید الشهدا علیه السلام

حیدر قنبری

آخرین توشه مرجع عارف آیت اللَّه العظمی حجت رحمه الله علیه

مرحوم آیة العظمی سید محمد کوهکمری، معروف به آیة اللَّه حجّت از مراجع تقلید بود که در سوم جمادی الاول سال 1372 قمری در قم از دنیا رفت و قبرش در حجره ای واقع در غرب مسجد مدرسه حجتیه است و این مدرسه عظیم از آثار اوست.
آیة اللَّه حجّت در اخلاص و تواضع و ساده زیستی، کم نظیر بود.
روزی که در آستانه احتضار قرار گرفت، به حاضران گفت: «برای من مقداری تربت سیدالشهدا بیاورید».
مقداری تربت حاضر کردند و با آب قاطی نمودند و لیوان را به ایشان دادند.
آیة اللَّه حجّت آن لیوان را به دست گرفت و نزدیک لب آورد و گفت:
«آخرُ زادی من الدنیا تربة الحسین علیه السلام :
آخرین توشه من از دنیا تربت حسین علیه السلام است».
آنگاه آب را نوشید و سپس شهادتین را بر زبان جاری کرد و در حالی که رو به قبله بود، در همان حال به جوار رحمت حق پیوست.**داستان دوستان، ج 3، ص 40. کرامات امام حسین، مصطفی اهوازی: ص 72.***

علی علیه السلام و زائر حسینی

نقل شده است که: در بغداد مردی فاسق و فاجر و خمار بود که عمر خود را در اعمال نامشروع صرف کرده بود و مال بسیار داشت. چون اجلش در رسید وصیت کرد که: «چون مرگ را دریابد، بعد از تجهیز و تکفین، در نجف اشرف دفنم کنید، شاید از برکت حضرت علی علیه السلام خداوند عالم گناهان گذشته را، بدان حضرت ببخشد». این را گفت و جان به حق تسلیم کرد. خویشان و اقوام او به وصیت او عمل نموده، بعد از تجهیز نعش، او را برداشته متوجّه نجف اشرف شدند.
خدام روضه شاه ولایت در آن شب حضرت علی علیه السلام را در خواب دیدند که آن حضرت بر سر صندوق حاضر شد و جمیع خادمان آستان ملائک پاسبان را طلبیده و فرمود: «فردا صبح مردی فاسق را به اینجا خواهند آورد. مانع شوید و نگذارید که او را در نجف دفن کنند که گناهان او از عدد ریگ صحراها و برگ درختان و قطرات باران بیشتر است». این بفرمود و غائب شد.
چون صبح شد جمیع ملازمان آستان بر سر قبر امیرالمؤمنین علیه السلام حاضر شدند و خواب خود را به یکدیگر بیان کردند. همه این خواب را دیده بودند. پس برخاستند و چوبها و سنگها به دست گرفته، بیرون دروازه جمع شده، همگی تا دیر وقت به انتظار نشستند، ولی کسی پیدا نشد. از این جهت برگشتند و متفکر بودند که چرا این واقعه به عمل نیامد.
از قضا آن جماعتی که تابوت همراهشان بود، در آن شب راه را گم کرده به بیابان کربلای معلی افتادند. چون روز شد از آنجا راه نجف اشرف را پیش گرفته، روانه شدند. چون شب دیگر شد، باز حضرت شاه ولایت را در خواب دیدند که خدام را طلبیده، فرمودند «چون صبح شود همه بیرون روید و آن تابوتی که شب پیش شما را به ممانعت او امر کرده بودم، با اعزاز و اکرام هر چه تمامتر بیاورید و ساعتی در روضه من بگذرانید. بعد از آن او را در بهترین جا دفن کنید.»
خدام از شنیدن این دو سخن منافی بسیار متعجب بودند. از این جهت به شاه ولایت عرض کردند: «ای پادشاه دین و دنیا! دیشب ما را منع فرمودی و امشب به خلاف آن در کمال شفقت و مهربانی امر فرمودید، در این چه سرّی است؟»
حضرت فرمود: «شب گذشته آن جماعت راه را گم کرده، به دشت کربلا افتادند؛ باد، خاک کربلا را در تابوت آن مرد افشاند؛ از برکت خاک کربلا و از برای خاطر فرزندم حسین علیه السلام خداوند از جمیع تقصیرات او درگذشت و بر او رحمت کرد».
پس خادمان همگی بیدار شدند و از شهر بیرون رفتند. بعد از ساعتی تابوت آن مرد را آوردند و پس از تعظیم تمام، آن را به روضه مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام حاضر کردند و صورت واقعه را آن طور که اتفاق افتاده بود بر آن جماعت نقل نمودند.**کرامات امام حسین، مصطفی محمدی: ص 19.***

پیغمبر و خاک خون آلود

از امّ سلمه مروی است که: رسول خدا شبی از ما غائب شد در مدّت طویلی و سپس به نزد ما آمد و دیدیم آن حضرت گرد آلود و با موهای ژولیده مراجعت کرده و در یک دست خود چیزی دارد که انگشت ها را بسته است. عرض کردم: یا رسول اللَّه چرا شما را بدین وضع پریشان و غبارآلود و ژولیده می بینم؟
حضرت فرمود: در این وقت مرا سِیر دادند به محلّی در عراق که نامش کربلا است، و مصرع حسین فرزند من و جماعتی از فرزندان اهل بیت مرا به من نشان دادند، و من شروع کردم که خون های آنان را جمع کنم، و اینک آن خون ها در دست من است؛ و دست خود را به سوی من باز کرد و فرمود: بگیر اینها را و محفوظ نگاهدار! من خون ها را گرفتم و توجّه کردم دیدم شبیه خاک قرمز رنگ است؛ در شیشه ای نهادم و سر آن را بستم و محفوظ داشتم. چون حسین از مکّه به طرف عراق حرکت کرد هر صبح و شب من شیشه را می گرفتم و می بوییدم و برای مصیبت آن حضرت می گریستم. چون روز عاشورای از محرّم یعنی همان روزی که حسین در آن روز شهید شد من در آن شیشه نگاه کردم دیدم تبدیل به خون تازه شده است.**داستانهای عبرت انگیز، سید مهدی شمس الدین: ص 108.***