فهرست کتاب


داستانهای شگفت انگیز از زیارت عاشورا و تربت سید الشهدا علیه السلام

حیدر قنبری

علی علیه السلام و تربت کربلا

عصر خلافت امام علی علیه السلام بود، یکی از مسلمین به نام هرثمه بن سلیم شخص بی سعادت و بی تفاوتی بود و چندان اعتقاد به عظمت مقام علی علیه السلام نداشت، ولی همسر او بانویی پاک و بامعرفت و از ارادتمندان امام علی علیه السلام بود.
هرثمه می گوید: «همراه امام علی علیه السلام برای جنگ صفین از کوفه به جبهه صفین حرکت می کردیم؛ وقتی به سرزمین کربلا رسیدیم، وقت نماز شد، نماز را به جماعت با امام علی علیه السلام خواندیم آن حضرت بعد از نماز مقداری از خاک کربلا را برداشت و بویید و فرمود: «واهاً لک یا تربة لیحشرنَّ منْک قومٌ یدخُلون الجنّة بغیر حسابٍ»: «عجب از تو ای تربت، قطعاً از میان تو جماعتی بر می خیزند و بدون حساب وارد بهشت می شوند».
به جبهه صفین رفتیم و سپس به خانه ام بازگشتم و به همسرم گفتم: «از مولایت ابوالحسن علی علیه السلام برای تو مطلبی نقل کنم». آنگاه مطلب فوق را به او گفتم. پس گفتم: «علی علیه السلام ادعای علم غیب می کند».
همسرم گفت: «ای مرد! دست از این ایرادها بردار، امیرمؤمنان علی آنچه بگوید سخن حقّ است».
من همچنان در مورد این سخن علی علیه السلام در تردید بودم تا آن هنگام که جریان کربلا به پیش آمد. من جزء لشکر عمر سعد به کربلا رفتم؛ در آنجا به یاد سخن امام علی علیه السلام افتادم که به راستی حق بود، از این رو از کمک به سپاه عمر سعد ناراحت بودم. در یک فرصت مناسب در حالی که سوار بر اسب بودم به سوی حسین علیه السلام رفتم و حدیث پدرش را به یاد آن حضرت انداختم حضرت به من فرمود: «اکنون آیا از موافقین ما هستی یا از مخالفین ما؟».
گفتم: «از هیچ کدام، فعلاً در فکر اهل و عیال خود هستم...»
فرمود: «بنابراین به سرعت از این سرزمین بیرون برو؛ زیرا کسی که در اینجا باشد و صدای ما را بشنود ولی ما را یاری نکند، داخل در آتش دوزخ خواهد شد».**کرامات امام حسین، مصطفی محمدی: ص 60. داستانهای عبرت انگیز، سید مهدی شمس الدین: ص 115.***

چگونگی استشفا از تربت کربلا

شیخ اجل، ابن قولویه، استاد شیخ مفید رحمه الله علیه در کتاب کامل الزیارة به اسناد خود از محمد بن مسلم روایت کرده که گفت: به مدینه رفتم و بیمار شدم. حضرت امام محمد باقر علیه السلام مقداری آشامیدنی در ظرفی که دستمال بالای آن بود، به وسیله غلام خود برایم فرستاد و گفت: «این را بخور که امام علی علیه السلام به من امر فرموده است که بر نگردم تا این دارو را بیاشامی».
چون گرفتم و خوردم شربت سردی بود در نهایت خوش طعمی و بوی مشک از آن بلند بود.
پس غلام گفت: «حضرت فرمود چون بیاشامی به خدمتش بروی».
من تعجب کردم که گویا از بندی رها شدم. برخاستم به در خانه آن حضرت رفته، رخصت طلبیدم. حضرت فرمود: «صحّ الجسم فادخل: بدنت سالم شده داخل شو».
گریه کنان داخل شدم و سلام کردم. دست و سرش را بوسیدم. فرمود: «ای محمد! چرا گریه می کنی؟»
عرض کردم: «قربانت گردم می گویم بر غربت و دوری راه از خدمت شما، و کمی توانایی در ماندن در ملازمت شما که پیوسته به شما بنگرم».
فرمود: «اما کمی قدرت، خداوند تمام شیعیان و دوستان ما را چنین ساخته و بلا به سوی ایشان گردانید؛ امّا غربت تو، پس مؤمن در این دنیا در میان این خلق منکوس غریب است، تا از این دار فنا به رحمت خداوند برود و در بعد مکان به حضرت ابی عبداللَّه الحسین علیه السلام تأسّی کن که در زمینی دور از ما در کنار فرات است و اما آنچه از محبت قرب و شوق دیدار ما گفتی و بر این آرزو و توانایی نداری، پس خداوند بر دلت آگاه است و تو را بر این نیت پاداش خواهد داد».
بعد فرمود: «آیا به زیارت قبر حسین علیه السلام می روی؟»
گفتم: «بلی با بیم و ترس بسیار.»
فرمود: «هر قدر ترس بیشتر است ثوابش بزرگتر است و هر کس در این سفر خوف بیند از ترس روز قیامت ایمن باشد و با آمرزش از زیارت بر گردد».
بعد فرمود: آن شربت را چگونه یافتی؟»
گفتم: «گواهی می دهم که شما اهل بیت رحمتید و تو وصی اوصیایی. هنگامی که غلام شربت را آورد، توانایی نداشتم که بر پا بایستم و از خودم ناامید بودم و چون آن شربت را نوشیدم چیزی از آن خوش بوتر و خوش مزه تر و خنک تر نیافتم. غلام گفت: مولایم فرمود بیا؛ گفتم: با این حال می روم هر چند جانم برود و چون روانه شدم گویا از بندی رها شدم. پس سپاس خدای را که شما را برای شیعیان رحمت گردانیده است».
فرمود: «ای محمد! آن شربت را که خوردی از خاک قبر حسین علیه السلام بود و بهترین چیزی است که من به آن استشفا می نمایم و هیچ چیزی را با آن برابر مکن که ما به اطفال و زنان خود می خورانیم و از آن خیر بسیار می بینیم».
فرمود: «شخصی آن را بر می دارد و از حائر بیرون می رود. آن را در چیزی نمی پیچد، پس هیچ جن و جانوری و چیزی که درد و بلایی که داشته باشد نیست، مگر آنکه آن را استشمام می کند و برکتش برطرف می شود و برکتش را دیگران می برند و آن تربت که به آن معالجه می کنند نباید چنین باشد و اگر این علت که گفتم نباشد، هر که آن را به خود بمالد یا از آن بخورد البته در همان ساعت شفا می یابد و نیست آن مگر مانند حجرالاسود که نخست مانند یاقوتی در نهایت سفیدی بود و هر بیماری و دردناکی خود را بر آن می مالید در همان ساعت شفا می یافت و چون صاحب آن دردها و اهل کفر و جاهلیت خود را بر آن مالیدند سیاه شد و اثرش کم گردید».
عرض کردم: «فدایت شوم آن تربت مبارک را من چگونه بردارم؟»
فرمود: «تو هم مانند دیگران آن تربت را بر می داری، ظاهر و گشوده و در میان خرجین در جاهای چرکین می افکنی پس برکتش می رود».
گفتم: «راست فرمودی.»
فرمود: «قدری از آن به تو می دهم، چطور می بری؟»
عرض کردم: «در میان لباس خود می گذارم».
فرمود: «به همان قراری که می کردی برگشتی. نزد ما از آن هر قدر که می خواهی بیاشام و همراه مبرکه برای تو سالم نمی ماند».
آن حضرت دو مرتبه از آن به من نوشانید و دیگر آن درد به من عارض نشد.**کرامات امام حسین، مصطفی اهوازی: ص 52. گناهان کبیره، ج 2، ص 346. داستانهای حسین، میررضا حسینی: ص 69.***

آخرین توشه مرجع عارف آیت اللَّه العظمی حجت رحمه الله علیه

مرحوم آیة العظمی سید محمد کوهکمری، معروف به آیة اللَّه حجّت از مراجع تقلید بود که در سوم جمادی الاول سال 1372 قمری در قم از دنیا رفت و قبرش در حجره ای واقع در غرب مسجد مدرسه حجتیه است و این مدرسه عظیم از آثار اوست.
آیة اللَّه حجّت در اخلاص و تواضع و ساده زیستی، کم نظیر بود.
روزی که در آستانه احتضار قرار گرفت، به حاضران گفت: «برای من مقداری تربت سیدالشهدا بیاورید».
مقداری تربت حاضر کردند و با آب قاطی نمودند و لیوان را به ایشان دادند.
آیة اللَّه حجّت آن لیوان را به دست گرفت و نزدیک لب آورد و گفت:
«آخرُ زادی من الدنیا تربة الحسین علیه السلام :
آخرین توشه من از دنیا تربت حسین علیه السلام است».
آنگاه آب را نوشید و سپس شهادتین را بر زبان جاری کرد و در حالی که رو به قبله بود، در همان حال به جوار رحمت حق پیوست.**داستان دوستان، ج 3، ص 40. کرامات امام حسین، مصطفی اهوازی: ص 72.***