در محراب اسارت

نویسنده : اصغر زاغیان

مقدمه دفتر

« بسمه تعالی »
پس از پیروزی انقلاب اسلامی جهان افروز، به رهبری مرجع بزرگ شیعه حضرت امام خمینی - قدّس سرّه - و فرو ریختن هیبت و هیمنه استکبار جهانی؛ چنان خفتی نصیب زورمداران و زراندوزان گردید که به یکباره از خواب خرگوشی پریده و در اندیشه حیله و فریبی جدید برآمدند. آنان فهمیدند که اگر اندکی غفلت کنند، انقلاب اسلامی ایران، آرام آرام، کاخهای سر به فلک کشیده و دژهای نظامی قدرت آنان را فرو می ریزد. از این رو، سخت دست به کار شده و هر چه در توان داشتند، توطئه چیدند. یکی از این نقشه های شوم و خطرناک، جنگ خونینی بود که توسط حکومت بعثی عراق بر ایران تحمیل کردند، با این باور که حکومت نوپای اسلامی را از پای درآورند، اما غافل از اینکه: (... وَلا یَحیقُ الْمَکْرُ اَلسَّیِّئُ إلاّ بأهلِهِ).**فاطر / 43.***
با شروع جنگ، ارتش، سپاه، بسیج مردمی و پیشاپیش آنان حوزه های مقدسه، علما و روحانیون، آماده دفاع از اسلام و کشور گردیده و به سوی دشمن، یورش برده و حماسه ها آفریدند؛ عده ای به فیض شهادت رسیدند، تعدادی مجروح گشته و شماری هم به دست دشمن به اسارت درآمدند که خود ماجرایی شگفت و عبرت آموز دارد.
نوشته فوق، گوشه ای از سرگذشت فداکارانه آزادگان است و می توان آن را «دفاع دوّم» نامید که توسط یکی از برادران روحانی آزاده حوزه علمیه قم، به رشته تحریر درآمده است.
این دفتر، برای قدردانی از آزادگان عزیز و جهت آگاهی بیشتر ملت ایران به ویژه جوانان و نوجوانان، این اثر به یادماندنی را پس از بررسی، ویرایش و اصلاح، به زیور طبع آراسته و در اختیار علاقه مندان قرار می دهد به امید آنکه مقبول درگاه خداوند بزرگ، قرار گیرد.
در خاتمه، از خوانندگان محترم می خواهیم که اگر انتقاد یا پیشنهادی دارند، به آدرس قم: دفتر انتشارات اسلامی، وابسته به جامعه محترم مدرّسین حوزه علمیه قم، بخش فارسی، صندوق پستی: 749 ارسال دارند.
باتشکرفراوان.

دفتر انتشارات اسلامی
وابسته به جامعه مدرّسین حوزه علمیه قم

مقدّمه مؤلف

به نام خدایی که نماز و دعا و راز و نیازِ با خود را توسط پیامبر گرامی اسلام حضرت محمَّد (صلی الله علیه و آله) بر ما ارزانی داشت تا به سبب آن، به کمالات انسانی و معنوی، دست یابیم. و وسیله ای باشد تا آدمی را از منکرات و فحشا باز دارد.
برای سخن گفتن پیرامون هر تکه و گوشه ای از وقایع و خاطره های تلخ و شیرین پربار اسارت، احتیاج به تحریر کتابی مستقل و برگی زرّین است تا شاید حق مطلب ادا شود. برای رسیدن به این منظور، طبعاً نیاز به فرصتی کافی و همتی بلند است تا ان شاء اللَّه تمام حقایق اسارت، به نحو احسن و به رسم یادگار به نسلهای آینده منتقل شود تا آنان نیز بدانند که رزمندگان اسلام، دارای چه روحیات شگرفی بوده اند که حتّی در طول اسارت با آن همه سختگیریها و فشارهای ددمنشانه دشمن، بر انجام فرایض دینی، سخت همّت گمارده و مخالفین را در رسیدن به اهدافشان، مأیوس و ناکام می نمودند.
و از سوی دیگر، عداوت و کینه توزی دشمنان اسلام نیز منعکس شود تا آیندگان بدانند که دفاع هشت ساله ملت ایران، نه تنها از آب و خاک بود، بلکه مقاومت در برابر هجوم اجانب، بر ارزشهای اسلامی بود؛ زیرا اگر خدای ناکرده دشمنان بعثی در این نبرد نابرابر، پیروز می شدند، همان رُعب و وحشتی که برای مردم مسلمان عراق ایجاد کرده بودند، برای ملت ایران هم به ارمغان می آوردند و با تمام قدرت، مقدّسات و شعائر اسلامی ما را مورد تاخت و تاز قرار داده و کمر به نابودی همه آنها می بستند.
لذا حقیر نیز به سهم خویش، قلم به دست گرفتم تا به اندازه توان و وسع اندیشه خود، وظیفه ام را انجام دهم.
لازم به ذکراست که این کتاب را «در محراب اسارت» نامگذاری کردم و در این مختصر، تلاش من براین است که مطالبی در باره «نماز» و هر آنچه مربوط به دوران اسارت بوده، از قبیل رابطه اسرا با خالق خود و کیفیت راز و نیاز و مقاومت سرسختانه آنان را به رشته تحریر درآورم و امید آن دارم که این مجموعه، مورد استفاده خوانندگان عزیز قرار گرفته و مقبول درگاه احدی قرار گیرد.
از این فرصت استفاده کرده و از برادران و سروران عزیز آزاده، تقاضا دارم تا آنجا که میسور است، در باره اسارتشان هرچند مختصر، کتابهایی بنویسند؛ چرا که بازگو کردن حقایق اسارت، رسالتی بس بزرگ بر عهده من و شماست و قطعاً این نوشته هاست که ایثارگریها، رشادتها، استقامتها و پایمردیهای آزادمردان توحید را به نسلهای آینده منتقل می سازد و به عنوان اسناد افتخار، برای ملّت شریف ایران، به یادگار، جاودانه می ماند.
قم - حوزه علمیه
اصغر زاغیان
10/2/1375

( 1 ) لگدکوب کردن مهر نماز!

(29/1/1367)

بعد از ظهر بود و هنوز چند ساعتی از اسارتمان نمی گذشت. بعد از دستگیری، ما را بین دو خاکریز، نزدیک جاده جمع کرده بودند و هر از چند لحظه ای از گوشه و کنار، یکی دو نفر را که به درد ما مبتلا شده بودند، آنان را نیز نزد ما می آوردند. در آن جمع،اکثراً بچه های گردان خودمان (امام رضا (علیه السلام) ) بودند که در بین آنان «کشتکار»، معاون گردان و «سیّد جمال»، فرمانده گروهان، و تنی چند از برادران مسؤول دیگر، به چشم می خوردند.
آتش سنگین و درگیری شدیدی که با عراقیها داشتیم باعث شد تا به خود وعده بدهیم که بعد از سبُک شدن آتش و آمدن نیروهای کمکی، سر و وضع خود را سامان داده و نماز را اقامه نماییم، ولی دست تقدیر چنین بود که سربازان عراقی از پشت به جای نیروهای کمکی به سوی ما بشتابند و آن طور که خود دوست دارند و می خواهند، سر و وضع ما را سامان دهند.
لذا این گروه که دست بسته، با سر و صورت خاک آلود و لبهایی که از تشنگی و شدّت حرارت، خشک شده بود در آنجا نشسته بودند، نه تنها غذایی نخورده بلکه نماز - این فریضه واجب - را بجا نیاورده بودند. از طرفی، خورشید آهسته، آهسته انوار خود را از بیابان شوره زار «فاو» و اجساد مطهّر شهدا جمع می کرد و تاریکی را نمایان می نمود، بدین خاطر، بچه ها از سربازان عراقی درخواست کردند که دستهایمان را برای نماز خواندن باز کنند، امّا همانگونه که انتظار می رفت، گفتند: «نماز ممنوع است ».
موضوع را به فرماندهان آنان گفتیم، به تصور اینکه شاید با اختیاراتی که دارند اجازه بدهند ما نمازمان را بخوانیم اما ای کاش هرگز نگفته بودیم! چون از این درخواستِ ما سخت غضبناک و عصبانی شدند و اسرای دست بسته را به زیر مشت و لگد گرفتند! سپس برادران را یک - یک تفتیش کردند و از جیبهای بعضی از برادران، جانمازها را با مهرشان بیرون کشیدند.
درجه دار عراقی با یافتن مهر، آن را با خشم بر سرمان می زد! آنگاه آن را بر زمین زده و لگدمال کرد! و با جانمازها که معمولاً صُوَر عتبات عالیات و نیز آیات قرآن و ادعیه بر آن نوشته شده بود، با بی شرمی و وقاحت تمام، دماغ خود را پاک می کرد
در این میان، اگر مهر از کربلا بود، حساسیّت بیشتری از خود نشان می دادند. والبته در این مورد می گفتند که ما راضی نیستیم بر روی خاک کربلا نماز می خوانید