فهرست کتاب


برگی از آسمان (شرحی بر توقیعات حضرت مهدی علیه السلام)

حجت الاسلام میرزا علی بابائی

داستانی از کتاب کافی

یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم برادران و عموزادگان من خانه را بر من تنگ کرده اند و از همه خانه یک اطاق برای من گذارده اند و من اگر در این باره اقدام کنم می توانم خانه را از آنها بگیرم امام فرمود صبر کن خداوند برای تو گشایش فراهم خواهد کرد. راوی می گوید من خودداری کردم تا در سال صد و سی و یک وبائی آمد و به خدا سوگند همه آنها مردند و یک نفر از اهل آنها باقی نماند. فرمود این به واسطه آن رفتاری است که با تو کردند و آزاری که بو تو رساندند و قطع رحم کردند آیا دلت می خواست که زنده باشند و بر تو ننگ گیرند؟ عرض کردم آری به خدا سوگند**کیفر گناه، ج 2، به نقل کافی، ج 4، ص 47. ***.
مرحوم نهاوندی در کتاب عبقری الحسان از عالم جلیل سید بزرگوار آقای سید عبدالله قزوینی نقل می کند که فرمود من در سال 1327 هجری قمری با زن و فرزندم برای زیارت به عتبات عالیات مشرف شدیم روز سه شنبه ای بود که از نجف اشرف به مسجد کوفه رفتیم رفقا خواستند همان روز به نجف برگردند. من گفتم خوب است امشب که شب چهار شنبه است به مسجد سهله برویم و اعمال شب چهار شنبه مسجد سهله را بجا آوریم. اول رفقا قبول کردند ولی بعد پشیمان شدند و گفتند ما شبانه در این بیابان حرکت نمی کنیم ولی من با سه نفر زن که همراهم بودند سوار مرکب شدیم و به طرف مسجد سهله رفتیم و نماز مغرب و عشاء را با جماعت خواندیم و بعد مشغول دعا و اعمال مسجد گردیدیم ناگهان متوجه شدیم که از شب خیلی گذشته و ما باید حتماً به طرف کوفه برگردیم ترس عجیبی بر من غالب شده بود با خود می گفتم من چگونه با سه نفر زن به تنهایی با یک عرب چهاروادار در بیابان تاریک به کوفه برگردم. علاوه بر آن سال عطیه تامی با دولت عراق یاقی شده بود و برای آذوقه به مسافرین شبیخون می زد و این موضوع بیشتر سبب ترس من شده بود. لذا با نهایت اضطراب در قلب به حضرت ولی عصر ارواحنا فداه متوسل شدم و از آن وجود مقدس کمک خواستم ناگهان چشمم به مقام حضرت ولی عصر علیه السلام که در وسط مسجد است افتاد در آنجا روشنایی عجیبی که چشم را خیره می کرد و مثل آن بود که خورشید تمام نورش را در آن محوطه کوچک متمرکز کرده است مشاهده می شود. فوراً به طرف مقام رفتیم دیدم سید بزرگوار با کمال عظمت و جلال و بزرگواری در میان محراب نشسته و عبادت می کند خدمت دو زانو نشستم و دست مبارکش را بوسیدم خواستم پیشانی او را هم ببوسم خود را عقب کشید و نگذاشت و من کنار او نشستم و مشغول دعا و زیارت شدم او هم مشغول دعا و اذکار خودش بود ولی وقتی من به وجود مقدس حضرت بقیةالله ارواحنافداه سلام می کردم او جواب می فرمود و می گفت علیکم السلام من در دل مقداری ناراحت شدم با خود گفتم من به امام زمان سلام می کنم او جواب می دهد آن وجود مقدس رو به من کرد و فرمود با اطمینان دعا و عبادت کنید من به اکبر کبابیان سفارش کرده ام که شما را به مسجد کوفه برساند و شام بدهد من وقتی این را از آن وجود مقدس شنیدم با او مأنوس شدم و از آن حضرت سه حاجت خواستم اول وسعت رزق و رفع تنگدستی که قبول فرمودند دوم اینکه قبر من وقتی مردم در کربلا باشد این را هم قبول فرمودند سوم از آن حضرت فرزند صالحی خواستم که فرمودند این در دست ما نیست من دیگر ساکت شدم و احراز نکردم (زیرا در اول جوانی زن پدری داشتم دختر خوبی داشت و او را به من نمی دادند و من در حرم حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام از خدا خواسته بودم که آن دختر را به من بدهند دیگر از خدا اولاد نمی خواهم بعدها او را به من داده بودند لذا اصرار نداشتم که دارای فرزند باشم بعد از من زنم خدمت حضرت ولی عصر سلام الله علیه و او هم از آن حضرت سه حاجت خواست یکی آنکه قبل از من بمیرد و من او را کفن و دفن کنم دوم وسعت رزق خواست سوم آنکه یا در کربلا یا در مشهد دفن شود که آن حضرت هر سه آن را قبول فرمودند (بعدها هر سه این حوائج برآورده شد و زنم در مشهد از دنیا رفت و من خودم او را به خاک سپردم) زن دیگری که همراه من بود او هم جلو آمد و او هم سه حاجت از آن حضرت خواست یکی شفای زن پسرش بود که آن حضرت فرمودند آن را جدم حضرت موسی بن جعفر علیه السلام شفا خواهد داد دوم ثروت و مکنت برای پسرش خواست که آن را هم قبول فرمودند. سوم طول عمر برای خودش خواست که آن را هم قبول فرمودند و من خودم دیدم که عروسش در کاظمین شفا یافت و پسرش از ثروتمندان گردید و خودش نود و پنج سال عمر کرد. سید عبدالله قزوینی می گوید بعد از دعا و زیارت و این گفتگوها من از مقام بیرون آمدم زنم به من گفت فهمیدی آن آقا که بود گفتم نه. گفت این آقا حضرت ولی عصر علیه السلام بودند من وقتی برگشتم و به داخل مقام نگاه کردم نه نوری وجود داشت و نه آن آقا که تا به حال اینجا بودند فقط یک فانوس در وسط مقام آویزان است و چیز دیگری نیست ظلمت و تاریکی تمام مسجد و همه جا را فرا گرفته است اینجا متوجه شدم که آن نور از وجود مقدس حضرت بقیةالله ارواحنافداه بوده است وقتی به کنار مسجد آمدم جوانی نزد من آمد و گفت هر وقت مایل باشید من شما را به مسجد کوفه می رسانم گفتم تو کیستی گفت من اکبر بهاری هستم وقتی نام او را شنیدم یاد آمد که حضرت ولی عصر ارواحنافداه فرموده اند که من به اکبر کبابیان می گویم شما را به مسجد کوفه برساند و از طرفی من فکر کردم او می گوید اسم من اکبر بهایی است و لذا ناراحت شدم گفتم چه می گویی گفت اسم من اکبر بهاری است و من در محله کبابیان همدان می نشینم و چون اهل قریه بهار که در اطراف همدان است می باشم مرا اکبر بهاری می گویند. آن آقا به من امر فرموده که شما را به مسجد کوفه برسانم. بالاخره آن جوان یعنی اکبر بهاری با چهار نفر که همراه او بودند ما را همراهی کردند و مثل خدمت گذار پروانه وار دور ما می گشتند و ما را با کمال محبت به مسجد کوفه رساندند**ملاقات با امام زمان علیه السلام، ج 2، ص 236، به نقل کتاب عبقر الحسان. ***.
از ملاقات مذبور ملاحظه شد که سید بزرگوار سید عبدالله قزوینی رحمه الله و آن دو نفر زن که همراه ایشان بودند از حضرت ولی عصر علیه السلام حوائج دنیا و آخرت و وسعت رزق و ثروت خواستند آن حضرت قبول فرمودند و برآورده شد از این مطلب معلوم شد که مال دنیا از راه حلال کسب کردن واجب و لازم است در آیه 32 سوره اعراف با لحن تندتری با پاسخ آنها که گمان می برند تحریم زینتها و پرهیز از غذاها و روزیهای پاک و حلال نشانه زهد و پارسایی و مایه قرب به پروردگار است می پردازند و می فرماید قل من حرم زینةالله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق یعنی ای پیامبر بگو چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگانش آفریده و همچنین مواهب و روزی های پاکیزه را تحریم کرده است. در حدیث است که یکی از زاهدان ریائی به نام عبادبن کثیر با امام صادق علیه السلام روبرو شد در حالی که امام علیه السلام لباس نسبتاً زیبایی بر تن داشت به امام صادق علیه السلام گفت از خاندان نبوتی و پدرت (علی علیه السلام) لباس بسیار ساده می پوشید چرا چنین لباس جالبی بر تن تو است آیا بهتر نبود که لباسی کم اهمیت تر از این می پوشیدی امام فرمود وای بر تو ای عباد من حرم زینةالله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق. چه کسی حرام کرده است زینتهایی را که خداوند برای بندگانش آفریده و روزیهای پاکیزه را**تفسیر نمونه، ج 6، ص 151.***.
و به عنوان نمونه در تاریخ زندگی امام حسن مجتبی علیه السلام می خوانیم هنگامی که به نماز می خواست بهترین لباسهای خود را می پوشید. سؤال کردند چرا بهترین لباس خود را می پوشید. فرمود ان الله جمیل یحب الجمال فاتحمل لربی و هو یقول خذوا زینتکم عند کل مسجدخداوند زیبا است و زیبایی را دوست دارد.به همین جهت من لباس زیبا برای راز و نیاز با پروردگارم می پوشم و هم او دستور داده است که زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد برگیرید**تفسیر نمونه، ج 6، ص 151.***.
علی علیه السلام در حدیثی می فرماید اعلموا عباد الله ان المتقین ذهبوا بعاجل الخیر و اجله شارکوا اهل الدنیا فی دنیاهم و لم یشارکهم اهل الدنیا فی اخرتهم قال الله عزوجل قل من حرم زینةالله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق **سوره اعراف، آیه 32.*** الایه سکنوا باحسن ما سکنت و اکلوها باحسن ما اکلت بندگان خدا بدانید که پرهیزکاران دنیاپرستان با آنها شریک نیستند خدای عزوجل فرماید بگو زیوری که خدا به بندگانش فراهم کرده روزیهای پاک را چه کسی حرام کرده اهل تقوی در دنیا به نیکوترین وجه سکونت کردند به بهترین وجه خوردند (شرف و حیثیت خود را نگه داشتند تن به ذلت و خیانت و پستی ندادند و در عین حال گوشه ای مسکن گرفتند رزقی پاک خوردند و عمری به آبرومندی گذراندند **تحف العقول، ص 191.***.
مقصود امام علیه السلام با توجه به آیه شریفه آن است که مردمان با تقوی و پرهیزکار آنهایی هستند که اگر دنیای مشروعی به دستشان رسید چنان نیست که از آن استفاده نکنند بلکه به بهترین وجه از آن بهره مند می گردند و از نعمتهای آخرت آنان نیز چیزی کاسته نگردد و در نتیجه از نعمتهای دنیا و آخرت از هر دو بهره مند گردند...

علاءبن زیاد و عاصم برادرش

در حدیث است که دو برادر علاقه مندان علی بن ابیطالب علیه السلام به نامهای علاء یا ربیع و عاصم بن زیاد در بصره زندگی می کردند این دو برادر در توجه به دنیا و بی اعتنایی بدان راه افراط و تفریط راه پیموده بود علاء زندگی عریض و طویلی تهیه دیده بود و بیش از اندازه به دنیا توجه پیدا کرده بود عاصم به عکس وی به دنیا و مور مادی پشت پا زده بیشتر وقت خود را در عبادت صرف می کرد علاء در اثر تیری که در جنگ به پیشانیش خورده بود سالی یک بار چند روزی در خانه بستری می شد در یکی از این سالها علی علیه السلام به عیادتش آمد و چون زندگی عریض و طویل او را مشاهده کرد بدو فرمود ما کنت تصنع بسعة هذه الدار فی الدنیااما انت الیها فی الاخرة کنت احوج به این زندگی و خانه وسیع چه احتیاجی داری در صورتی که تو در آخرت بدان محتاج تری سپس به دنبال این جمله فرمود آری اگر منظور تو از این زندگی رسیدن به سعادت معنوی و آخرت باشد و بخواهی بوسیله اینها مهمان نوازی و پذیرائی از مهمان کنی و صله رحم به جا آوری و حقوق خدا را به محلهای تعیین شده اش برسانی حرفی نیست و با همین وسیله به سعادت آخرت نائل شده ای علاء در پاسخ آن حضرت بدون آنکه از وضع و هدف خودش چیزی بگوید عرض کرد یا امیرالمؤمنین اشکو الیک اخی عاصم ابن زیاد قال و ماله قال لبس العباء و تخلی من الدنیا ای امیرالمؤمنین من شکوه برادرم عاصم بن زیاد را به شما می کنم فرمود چه کرده عرض کرد عباء (جامه پشمینی) پوشیده و یک سره از دنیا دست کشیده حضرت فرمود او را به نزد من آورید و چون عاصم را به نزد آن حضرت آوردند بدو فرمود یا عدی نفسه لقد استهام بک الخبیث اما رحمت اهلک و ولدک الله احل لک الطیبات و هو یکره ان تأخذهاای دشمنک جان خود به افکار شیطانی دچار گشته ای چرا به زن و بچه خود ترحم نمی کنی تو گمان می کنی خداوند نعمتهای پاکیزه خود را بر تو حلال کرده و با این حال خوش ندارد تو از آنها استفاده کنی تو کوته فکرتر و کوچکتر از این هستی. عاصم که از سخن علی علیه السلام دچار شگفت شده بود عرض کرد یا امیرالمؤمنین هذا انت فی خشونة ملبسک و خشونة ما یملک... پس چرا خودت ای امیرالمؤمنین با لباس خشن و نان جوین زندگی می کنی حضرت علی علیه السلام در جوابش فرمود ویحک انی لست کانت ان الله فرض علی ائمة الحق ان یقدروا علی انفسهم بضعفة الناس کی لا یتبیع بالفقیر فقره وای بر تو من مثل تو نیستم خداوند بر زمامداران الهی و پیشوایان بحق واجب کرده که زندگی خود را با زندگی ضعفا و فقرا مردم اندازه گیری کنند (زندگی خود را با زندگی آنها تطبیق دهند) تا فقر و تهیدستی موجب ناراحتی و سرکشی آنها نگردد **کیفر گناه، ج 2، ص 184، به نقل بحار، ج 70، صفحات 118 و 121. ***.

داستان

یکی از شیعیان خالص مولای متقیان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به نام حاج محمد حسن در زمان مرحوم آیةالله سید مهدی بحرالعلوم رحمه الله کنار دجله در شهر بغداد قهوه خانه ای داشت که از آن امرار معاش می کرد یک روز صبح که باران مختصری آمده و هوای لطیفی به وجود آورده بود و حاج محمد حسن تازه مغازه را باز کرده و هنوز کسی از مشتریان به مغازه او نیامده بود سرو کله یک افسر سنی ناصبی پیدا شد او هنوز برای چای خوردن نشسته بود که شروع به فحاشی و جسارت به خاندان عصمت علیهم السلام به خصوص علی بن ابیطالب و فاطمه زهرا علیها السلام مثل آنکه نمی توانست خود را کنترل کند با خود حرف می زد و به آن حضرت جسارت می کرد حاج محمد حسن که خونش به جوش آمده بود و از خود بی خود شده بود اطراف خود را خلوت می دید تصمیم گرفت افسر ناصبی را بکشد ولی چطور، او مسلح است و حاج محمد حسن اسلحه ای ندارد. ناگهان فکری به نظرش رسید با خود گفت خوب است از راه دوستی نزد او بروم اسلحه اش را از دستش بگیرم و بعد او را با همان اسلحه بکشم لذا نزد او رفت و به او یکی دو تا چایی داغ و تازه دم داد و به او اظهار محبت کرد و گفت سرکار این خنجری که در کمر بسته ای خیلی زیبا به نظر می رسد آن را چند خریده ای و کجا آن را درست کرده اند آن احمق نادان هم مغرورانه خنجر را از کمر باز کرد و به دست حاج محمد حسن داد و گفت بلی خنجر خوبی است من آن را گران خریده ام حتی نگاه کن در دسته خنجر نامم را حکاکی کرده اند حاج محمد حسن خنجر را از او می گیرد و با خونسردی غیر قابل وصفی آنرا نگاه می کند و ضمناً منتظر است که آن افسر ناصبی غفلت کند تا کار خود را انجام دهد در این بین افسر ناصبی صورت را به طرف دجله برمی گرداند ناگهان حاج محمد حسن با یک حرکت فوری خنجر را تا دسته در قلب او فرو می برد و شکم او را می شکافد تا هنوز کسی به قهوه خانه وارد نشده آن را ترک می کند و به طرف بصره فرار می نماید.حاج محمد حسن می گوید من با ترس و لرز راه بغداد تا بصره را پیمودم اول شب بود که وارد بصره شدم نمی دانستم چه به سرم خواهد آمد مگر ممکن است کسی افسر عراقی را در میان مغازه اش بکشد و او را همان جا بیندازد و خنجرش را بر دارد و فرار کند ولی در عین حال از او دست بکشند و او را تعقیب نکنند.به هر حال خود را به امام زمان علیه السلام سپردم و گفتم آقا من این کار را برای شما انجام دادم و سپس به طرف مسجدی رفتم که شب را در آن بیتوته نمایم آخر شب خادم مسجد که مرد فقیر نابینایی بود وارد مسجد شد و با صدای بلند فریاد زد که هر که در مسجد است بیرون برود چون می خواهم در مسجد را ببندم. کسی جز من در مسجد نبود من هم که نمی خواستم از مسجد بیرون بروم لذا چیزی نگفتم او مطمئن نشد کسی در مسجد نباشد شاید هم با خود فکر می کرد که ممکن است کسی در مسجد خوابش برده باشد به همین جهت با عصا دور مسجد به تجسس برخواست و با فریادی که هر خوابی را بیدار می کند دور مسجد می گشت ولی من از مقابل او به طوری که او صدای پای مرا نشنود فرار می کردم بالاخره مطمئن شد که کسی در مسجد نیست لذا در مسجد را از داخل بست از پنجره مسجد نور مهتاب به داخل مسجد تابیده بود تا حدودی تشخیص داده می شد او چه می کند. او پس از آنکه در مسجد را از داخل بست و لباسش را کند تشک کوچکی کنار محراب انداخت خودش دو زانو مقابل آن تشک نشست و با عصا به دیوار محراب زد و خودش جواب داد کیه (مثل اینکه میهمانی برایش آمده و او در می زند و این جواب می دهد) بعد خودش گفت به به رسول اکرم صلی الله علیه و آله تشریف آوردند و از جا بر خواست و در عالم خیال آن حضرت را وارد مسجد کرد و روی آن تشک نشاند و به آن حضرت عرض ارادت کرد و پس از چند لحظه باز به همان ترتیب با عصا به دیوار مسجد کوبید و گفت کیه با خودش با صدای متین و سنگین جواب داد ابوبکر صدیق گفت به به حضرت ابوبکر صدیق بفرمایید و او را در عالم خیال خود وارد مسجد کرد و نزد رسول اکرم صلی الله علیه و آله نشاند و به او عرض ارادت نمود پس از آن عمر و عثمان را به همان ترتیب جداگانه وارد کرد ولی برای عمر احترام بیشتری قائل بود و به آنها هم اظهار ارادت می نمود.پس از آنها عصای خود را آهسته به دیوار محراب زد مثل کسی که با ترس در می زند سپس گفت کیه خودش با صدای ضعیفی جواب داد من علی بن ابیطالب علیه السلام هستم او با بی اعتنایی عجیبی گفت شما را من به عنوان خلیفه قبول ندارم و شروع کرد به جسارت و بی ادبی به امیرالمؤمنین علیه السلام. بالاخره آن حضرت را راه نداد و از آن حضرت تبری کرد منکه خنجر افسر ناصبی را همراه آورده بودم با خود گفتم که بد نیست این سگ خبیث ناصبی را هم بکشم و بالاخره من که از نظر دشمنان حضرت امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا علیها السلام مجرم شناخته شده ام و آب از سرم گذشته است چه یک متر باشد یا صد متر فرقی نمی کند لذا از جا برخاستم و او را هم کشتم و در همان نیمه شب در مسجد را که از داخل بسته بود باز کردم و به طرف کوفه فرار کردم و یک سره به مسجد کوفه رفتم و در یکی از حجرات مسجد اعتکاف کردم.دائماً متوسل به حضرت بقیةالله ارواحنافداه بودم و عرض می کردم آقا من این اعمال را به خاطر محبت به علی بن ابیطالب علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام انجام داده ام و الان چندین روز است که زن و بچه ام را ندیده ام بالاخره سه روز از ماندن من در مسجد کوفه نگذشته بود که دیدم در اطاق مرا می زنند در را باز کردم شخصی مرا به خدمت سید بحرالعلوم، دعوت می کرد و می گفت آقا شما را می خواهند ببینند من به خدمت سید بحرالعلوم که در مسجد کوفه در محراب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نشسته بودند رسیدم ایشان به من فرمودند حضرت ولی عصر علیه السلام فرموده اند که ما آن خون را از دکان تو برداشتیم تو با کمال اطمینان به مغازه ات برو و به زندگیت ادامه بده کس مزاحمت نخواهد شد.گفتم چشم قربان و دست سید بحرالعلوم را بوسیدم و یکسره با اطمینانی که از کلام سید در قلبم پیدا شده بود به طرف بغداد رفتم وقتی به بغداد رسیدم دیدم قهوه خانه باز است و جمعیت هم به عنوان مشتری روی صندلی ها برای خوردن چای نشسته اند و شخصی بسیار شبیه به من که حتی برای چند لحظه فکر می کردم که در آینه نگاه می کنم و خود را می بینم مشغول پذیرایی از مشتریان است مردم متوجه من نبودند و من آرام آرام به طرف قهوه خانه رفتم تا آنکه به قهوه خانه رسیدم دیدم آن فردی که شبیه به من بود به طرف من آمد و سینی چای را به من داد و ناپدید شد من هم با آنکه لرزش عجیبی در بدنم پیدا شده بود به روی خودم نیاورده و به کارها ادامه دادم و تا شب در قهوه خانه بودم ضمناً به یادم آمد روزی که می خواستم از منزل بیرون بیایم زنم به من گفته بود مقداری شکر برای منزل بخر. لذا آن شب من چند کیلو شکر خریدم و به منزل رفتم وقتی در زدم زنم در را باز کرد و من کیسه شکر را به او دادم او گفت باز چرا شکر خریدی گفتم تو چند روز قبل گفته بودی که شکر بخرم گفت تو که همان شب خریدی چرا فراموش می کنی و بدون آنکه زنم از نبودن چند روزه من اظهار اطلاع کند وارد منزل شدم و فهمیدم آن کسی که به شکی و قیافه من در دکان بود شبها هم به منزل می آمده. تا آنکه موقع خوابیدن شد دیدم زنم رختخواب مرا در اطاق دیگر انداخت گفتم چرا جای مرا آنجا می اندازی گفت خودت چند شب است که کمتر با من حرف می زنی و گفته ای که جای مرا در آن اطاق بینداز من به او گفتم درست است ولی امشب دیگر با تو در یک اطاق می خوابم **ملاقات با امام زمان، ج 2،ص 188.***.