فهرست کتاب


برگی از آسمان (شرحی بر توقیعات حضرت مهدی علیه السلام)

حجت الاسلام میرزا علی بابائی

قطع رحم در ردیف شرک

مردی خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد عرض کرد مبغوض ترین اعمال نزد خدای عزوجل کدام عمل می باشد. (فقال الشرک بالله) فرمود شرک به خدا (قال ثم ماذا قال الامر بالمنکر و النهی عن المعروف) پرسید پس از آن چه فرمود امر به کار زشت و نهی از کار نیک**سفینة، ج 1، ص 516.***.

داستانی از کتاب کافی

یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام گوید به امام صادق علیه السلام عرض کردم برادران و عموزادگان من خانه را بر من تنگ کرده اند و از همه خانه یک اطاق برای من گذارده اند و من اگر در این باره اقدام کنم می توانم خانه را از آنها بگیرم امام فرمود صبر کن خداوند برای تو گشایش فراهم خواهد کرد. راوی می گوید من خودداری کردم تا در سال صد و سی و یک وبائی آمد و به خدا سوگند همه آنها مردند و یک نفر از اهل آنها باقی نماند. فرمود این به واسطه آن رفتاری است که با تو کردند و آزاری که بو تو رساندند و قطع رحم کردند آیا دلت می خواست که زنده باشند و بر تو ننگ گیرند؟ عرض کردم آری به خدا سوگند**کیفر گناه، ج 2، به نقل کافی، ج 4، ص 47. ***.
مرحوم نهاوندی در کتاب عبقری الحسان از عالم جلیل سید بزرگوار آقای سید عبدالله قزوینی نقل می کند که فرمود من در سال 1327 هجری قمری با زن و فرزندم برای زیارت به عتبات عالیات مشرف شدیم روز سه شنبه ای بود که از نجف اشرف به مسجد کوفه رفتیم رفقا خواستند همان روز به نجف برگردند. من گفتم خوب است امشب که شب چهار شنبه است به مسجد سهله برویم و اعمال شب چهار شنبه مسجد سهله را بجا آوریم. اول رفقا قبول کردند ولی بعد پشیمان شدند و گفتند ما شبانه در این بیابان حرکت نمی کنیم ولی من با سه نفر زن که همراهم بودند سوار مرکب شدیم و به طرف مسجد سهله رفتیم و نماز مغرب و عشاء را با جماعت خواندیم و بعد مشغول دعا و اعمال مسجد گردیدیم ناگهان متوجه شدیم که از شب خیلی گذشته و ما باید حتماً به طرف کوفه برگردیم ترس عجیبی بر من غالب شده بود با خود می گفتم من چگونه با سه نفر زن به تنهایی با یک عرب چهاروادار در بیابان تاریک به کوفه برگردم. علاوه بر آن سال عطیه تامی با دولت عراق یاقی شده بود و برای آذوقه به مسافرین شبیخون می زد و این موضوع بیشتر سبب ترس من شده بود. لذا با نهایت اضطراب در قلب به حضرت ولی عصر ارواحنا فداه متوسل شدم و از آن وجود مقدس کمک خواستم ناگهان چشمم به مقام حضرت ولی عصر علیه السلام که در وسط مسجد است افتاد در آنجا روشنایی عجیبی که چشم را خیره می کرد و مثل آن بود که خورشید تمام نورش را در آن محوطه کوچک متمرکز کرده است مشاهده می شود. فوراً به طرف مقام رفتیم دیدم سید بزرگوار با کمال عظمت و جلال و بزرگواری در میان محراب نشسته و عبادت می کند خدمت دو زانو نشستم و دست مبارکش را بوسیدم خواستم پیشانی او را هم ببوسم خود را عقب کشید و نگذاشت و من کنار او نشستم و مشغول دعا و زیارت شدم او هم مشغول دعا و اذکار خودش بود ولی وقتی من به وجود مقدس حضرت بقیةالله ارواحنافداه سلام می کردم او جواب می فرمود و می گفت علیکم السلام من در دل مقداری ناراحت شدم با خود گفتم من به امام زمان سلام می کنم او جواب می دهد آن وجود مقدس رو به من کرد و فرمود با اطمینان دعا و عبادت کنید من به اکبر کبابیان سفارش کرده ام که شما را به مسجد کوفه برساند و شام بدهد من وقتی این را از آن وجود مقدس شنیدم با او مأنوس شدم و از آن حضرت سه حاجت خواستم اول وسعت رزق و رفع تنگدستی که قبول فرمودند دوم اینکه قبر من وقتی مردم در کربلا باشد این را هم قبول فرمودند سوم از آن حضرت فرزند صالحی خواستم که فرمودند این در دست ما نیست من دیگر ساکت شدم و احراز نکردم (زیرا در اول جوانی زن پدری داشتم دختر خوبی داشت و او را به من نمی دادند و من در حرم حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام از خدا خواسته بودم که آن دختر را به من بدهند دیگر از خدا اولاد نمی خواهم بعدها او را به من داده بودند لذا اصرار نداشتم که دارای فرزند باشم بعد از من زنم خدمت حضرت ولی عصر سلام الله علیه و او هم از آن حضرت سه حاجت خواست یکی آنکه قبل از من بمیرد و من او را کفن و دفن کنم دوم وسعت رزق خواست سوم آنکه یا در کربلا یا در مشهد دفن شود که آن حضرت هر سه آن را قبول فرمودند (بعدها هر سه این حوائج برآورده شد و زنم در مشهد از دنیا رفت و من خودم او را به خاک سپردم) زن دیگری که همراه من بود او هم جلو آمد و او هم سه حاجت از آن حضرت خواست یکی شفای زن پسرش بود که آن حضرت فرمودند آن را جدم حضرت موسی بن جعفر علیه السلام شفا خواهد داد دوم ثروت و مکنت برای پسرش خواست که آن را هم قبول فرمودند. سوم طول عمر برای خودش خواست که آن را هم قبول فرمودند و من خودم دیدم که عروسش در کاظمین شفا یافت و پسرش از ثروتمندان گردید و خودش نود و پنج سال عمر کرد. سید عبدالله قزوینی می گوید بعد از دعا و زیارت و این گفتگوها من از مقام بیرون آمدم زنم به من گفت فهمیدی آن آقا که بود گفتم نه. گفت این آقا حضرت ولی عصر علیه السلام بودند من وقتی برگشتم و به داخل مقام نگاه کردم نه نوری وجود داشت و نه آن آقا که تا به حال اینجا بودند فقط یک فانوس در وسط مقام آویزان است و چیز دیگری نیست ظلمت و تاریکی تمام مسجد و همه جا را فرا گرفته است اینجا متوجه شدم که آن نور از وجود مقدس حضرت بقیةالله ارواحنافداه بوده است وقتی به کنار مسجد آمدم جوانی نزد من آمد و گفت هر وقت مایل باشید من شما را به مسجد کوفه می رسانم گفتم تو کیستی گفت من اکبر بهاری هستم وقتی نام او را شنیدم یاد آمد که حضرت ولی عصر ارواحنافداه فرموده اند که من به اکبر کبابیان می گویم شما را به مسجد کوفه برساند و از طرفی من فکر کردم او می گوید اسم من اکبر بهایی است و لذا ناراحت شدم گفتم چه می گویی گفت اسم من اکبر بهاری است و من در محله کبابیان همدان می نشینم و چون اهل قریه بهار که در اطراف همدان است می باشم مرا اکبر بهاری می گویند. آن آقا به من امر فرموده که شما را به مسجد کوفه برسانم. بالاخره آن جوان یعنی اکبر بهاری با چهار نفر که همراه او بودند ما را همراهی کردند و مثل خدمت گذار پروانه وار دور ما می گشتند و ما را با کمال محبت به مسجد کوفه رساندند**ملاقات با امام زمان علیه السلام، ج 2، ص 236، به نقل کتاب عبقر الحسان. ***.
از ملاقات مذبور ملاحظه شد که سید بزرگوار سید عبدالله قزوینی رحمه الله و آن دو نفر زن که همراه ایشان بودند از حضرت ولی عصر علیه السلام حوائج دنیا و آخرت و وسعت رزق و ثروت خواستند آن حضرت قبول فرمودند و برآورده شد از این مطلب معلوم شد که مال دنیا از راه حلال کسب کردن واجب و لازم است در آیه 32 سوره اعراف با لحن تندتری با پاسخ آنها که گمان می برند تحریم زینتها و پرهیز از غذاها و روزیهای پاک و حلال نشانه زهد و پارسایی و مایه قرب به پروردگار است می پردازند و می فرماید قل من حرم زینةالله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق یعنی ای پیامبر بگو چه کسی زینتهای الهی را که برای بندگانش آفریده و همچنین مواهب و روزی های پاکیزه را تحریم کرده است. در حدیث است که یکی از زاهدان ریائی به نام عبادبن کثیر با امام صادق علیه السلام روبرو شد در حالی که امام علیه السلام لباس نسبتاً زیبایی بر تن داشت به امام صادق علیه السلام گفت از خاندان نبوتی و پدرت (علی علیه السلام) لباس بسیار ساده می پوشید چرا چنین لباس جالبی بر تن تو است آیا بهتر نبود که لباسی کم اهمیت تر از این می پوشیدی امام فرمود وای بر تو ای عباد من حرم زینةالله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق. چه کسی حرام کرده است زینتهایی را که خداوند برای بندگانش آفریده و روزیهای پاکیزه را**تفسیر نمونه، ج 6، ص 151.***.
و به عنوان نمونه در تاریخ زندگی امام حسن مجتبی علیه السلام می خوانیم هنگامی که به نماز می خواست بهترین لباسهای خود را می پوشید. سؤال کردند چرا بهترین لباس خود را می پوشید. فرمود ان الله جمیل یحب الجمال فاتحمل لربی و هو یقول خذوا زینتکم عند کل مسجدخداوند زیبا است و زیبایی را دوست دارد.به همین جهت من لباس زیبا برای راز و نیاز با پروردگارم می پوشم و هم او دستور داده است که زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد برگیرید**تفسیر نمونه، ج 6، ص 151.***.
علی علیه السلام در حدیثی می فرماید اعلموا عباد الله ان المتقین ذهبوا بعاجل الخیر و اجله شارکوا اهل الدنیا فی دنیاهم و لم یشارکهم اهل الدنیا فی اخرتهم قال الله عزوجل قل من حرم زینةالله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق **سوره اعراف، آیه 32.*** الایه سکنوا باحسن ما سکنت و اکلوها باحسن ما اکلت بندگان خدا بدانید که پرهیزکاران دنیاپرستان با آنها شریک نیستند خدای عزوجل فرماید بگو زیوری که خدا به بندگانش فراهم کرده روزیهای پاک را چه کسی حرام کرده اهل تقوی در دنیا به نیکوترین وجه سکونت کردند به بهترین وجه خوردند (شرف و حیثیت خود را نگه داشتند تن به ذلت و خیانت و پستی ندادند و در عین حال گوشه ای مسکن گرفتند رزقی پاک خوردند و عمری به آبرومندی گذراندند **تحف العقول، ص 191.***.
مقصود امام علیه السلام با توجه به آیه شریفه آن است که مردمان با تقوی و پرهیزکار آنهایی هستند که اگر دنیای مشروعی به دستشان رسید چنان نیست که از آن استفاده نکنند بلکه به بهترین وجه از آن بهره مند می گردند و از نعمتهای آخرت آنان نیز چیزی کاسته نگردد و در نتیجه از نعمتهای دنیا و آخرت از هر دو بهره مند گردند...

علاءبن زیاد و عاصم برادرش

در حدیث است که دو برادر علاقه مندان علی بن ابیطالب علیه السلام به نامهای علاء یا ربیع و عاصم بن زیاد در بصره زندگی می کردند این دو برادر در توجه به دنیا و بی اعتنایی بدان راه افراط و تفریط راه پیموده بود علاء زندگی عریض و طویلی تهیه دیده بود و بیش از اندازه به دنیا توجه پیدا کرده بود عاصم به عکس وی به دنیا و مور مادی پشت پا زده بیشتر وقت خود را در عبادت صرف می کرد علاء در اثر تیری که در جنگ به پیشانیش خورده بود سالی یک بار چند روزی در خانه بستری می شد در یکی از این سالها علی علیه السلام به عیادتش آمد و چون زندگی عریض و طویل او را مشاهده کرد بدو فرمود ما کنت تصنع بسعة هذه الدار فی الدنیااما انت الیها فی الاخرة کنت احوج به این زندگی و خانه وسیع چه احتیاجی داری در صورتی که تو در آخرت بدان محتاج تری سپس به دنبال این جمله فرمود آری اگر منظور تو از این زندگی رسیدن به سعادت معنوی و آخرت باشد و بخواهی بوسیله اینها مهمان نوازی و پذیرائی از مهمان کنی و صله رحم به جا آوری و حقوق خدا را به محلهای تعیین شده اش برسانی حرفی نیست و با همین وسیله به سعادت آخرت نائل شده ای علاء در پاسخ آن حضرت بدون آنکه از وضع و هدف خودش چیزی بگوید عرض کرد یا امیرالمؤمنین اشکو الیک اخی عاصم ابن زیاد قال و ماله قال لبس العباء و تخلی من الدنیا ای امیرالمؤمنین من شکوه برادرم عاصم بن زیاد را به شما می کنم فرمود چه کرده عرض کرد عباء (جامه پشمینی) پوشیده و یک سره از دنیا دست کشیده حضرت فرمود او را به نزد من آورید و چون عاصم را به نزد آن حضرت آوردند بدو فرمود یا عدی نفسه لقد استهام بک الخبیث اما رحمت اهلک و ولدک الله احل لک الطیبات و هو یکره ان تأخذهاای دشمنک جان خود به افکار شیطانی دچار گشته ای چرا به زن و بچه خود ترحم نمی کنی تو گمان می کنی خداوند نعمتهای پاکیزه خود را بر تو حلال کرده و با این حال خوش ندارد تو از آنها استفاده کنی تو کوته فکرتر و کوچکتر از این هستی. عاصم که از سخن علی علیه السلام دچار شگفت شده بود عرض کرد یا امیرالمؤمنین هذا انت فی خشونة ملبسک و خشونة ما یملک... پس چرا خودت ای امیرالمؤمنین با لباس خشن و نان جوین زندگی می کنی حضرت علی علیه السلام در جوابش فرمود ویحک انی لست کانت ان الله فرض علی ائمة الحق ان یقدروا علی انفسهم بضعفة الناس کی لا یتبیع بالفقیر فقره وای بر تو من مثل تو نیستم خداوند بر زمامداران الهی و پیشوایان بحق واجب کرده که زندگی خود را با زندگی ضعفا و فقرا مردم اندازه گیری کنند (زندگی خود را با زندگی آنها تطبیق دهند) تا فقر و تهیدستی موجب ناراحتی و سرکشی آنها نگردد **کیفر گناه، ج 2، ص 184، به نقل بحار، ج 70، صفحات 118 و 121. ***.