فهرست کتاب


برگی از آسمان (شرحی بر توقیعات حضرت مهدی علیه السلام)

حجت الاسلام میرزا علی بابائی

اعتراف هارون به فضائل علی علیه السلام

مروی است که واقدی گفت به نزد هارون الرشید رفتم علمای بغداد همه حاضر بودند هارون خطاب به شافعی کرد که بابن عم چند حدیث در فضایل علی علیه السلام از روات ثقات به تو رسیده شافعی گفت یا امیرالمؤمنین از پانصد زیاده است پس به جانب محمد بن اسحاق ملتفت شده گفت تو چند حدیث در فضیلت آن حضرت روایت می کنی گفت از هزار متجاوز است بعد از آن رو به طرف محمد بن یوسف کرده که تو بگو گفت از تو و اصحاب تو خائفم فرمود که ایمن باش و اعلام کن گفت پانزده هزار مسند (حدیثی را گویند که راوی اتصال سلسله سند حدیث را به پیامبر برساند در اصطلاح شیعه آن را گویند به یکی از معصومین علیهم السلام با سلسله راویان برسد) و مثل آن مرسل (حدیثی را گویند که همه راویان از سند حذف شود و یا راوی که خود مستقیماً از معصوم علیه السلام استماع نکرده نقل نماید) پس متوجه شده پرسید که از تو هم بشنویم گفتم من نیز از آنچه محمد بن یوسف گفت روایت نکنم از آن کمتر نخواهم بود هارون گفت فضیلتی که خود مشاهده کرده ام باعث توبه و استغفار من شده از ظلم و جور و تعدی بر اولاد علی علیه السلام بیان کنم.حضار جمیعاً گوشها را پهن کردند و التماس اعلام آن نمودند پس هارون گفت یوسف بن حجاج که نائب من است در دمشق مرا اعلام نمود که در دمشق خطیبی است که زبان به لعن و سب علی علیه السلام گشوده است و از منع من ممنوع نمی شود و در باب او چه حکم است شما را به او نوشتم که او را مقید ساخته به نزد من فرست چون شد از او پرسیدم که تو علی علیه السلام را بد می گویی گفت بلی اجداد من در دست او کشته شده اند و من ترک سب او نخواهم کرد گفتم نمی دانی علی علیه السلام هر که را کشته است به امر خدا و رسول بوده توبه کن والا ترا به عقوبت تمام بکشم گفت هر چه خواهی بکن.بفرمودم تا او را در حضور من صد تازیانه زدند و در حجره می کردند به قصد اینکه او را فراعقوبتی کنم و در اندیشه بودم که آیا او را چه سیاست کنم چون به خواب رفتم دیدم که درهای آسمان گشوده شد و رسول خدا و امیرالمؤمنین علیه السلام و جبرئیل نازل شدند با جامی بود رسول خدا جبرئیل را گفت جام را به علی علیه السلام بده و شیعیان او را ندا کن جبرئیل جام را به علی علیه السلام داد و به آواز بلند ندا کرد که ای شیعیان علی و آل علی بیایید پس خلق بسیار آمدند و از غلامان و مقربان من چهل کس که من همه ایشان را می شناسم حاضر شدند و علی علیه السلام همه را از آن جام آب داد پس خادمی امر فرمود که دمشقی را بیار چون آورد گفت یا رسول الله از این مرد نمی پرسی که چرا مرا دشنام می دهد رسول خدا از او پرسید که راست می گوید؟ گفت بلی گفت الهی او را مسخ گردان و انتقام علی را از او بستان و به عذاب علیمش گرفتار کن و متوجه آسمان شدند و من ترسان و لرزان از خواب بیدار شدم غلام را گفتم دمشقی را بیاور خبر آورد که بغیر از سگی در آن حجره کسی نیست گفتم سگ را بیاور چون آورد آن دمشقی به صورت سگی شده بود که گوش او بحال خود بود و آب از چشمش می رفت به سر اشاره می کرد چنانکه گوئی عذر می خواهد بفرمودم تا باز به همان خانه اش بردند و اکنون در آنجا است پس به التماس بعضی آن سگ را حاضر کردند گوشش چون گوش آدمی بود و باقی اعضاء و جوارح مشابه اعضاء و جوارح سگ بود و زبان می خائید و چون عذر خواهند لب می جنبانید شافعی گفت این مسخ است و ما ایمن نیستیم که عقوبت به او برسد بفرما تا او را ببرند به همان خانه اش بردند پسش لحمه ای بیش نگذشت که صدای عظیم هولناکی شنیدیم چون تفحص کردند صاعقه ای بام را سوراخ کرده سگ را سوخته بود هارون گفت گواه باشید من بر قتل و زجر و تعدی بر علویان توبه کردم و از کرده و گذشته پشیمانم و دیگران نیز زبان توبه و استغفار گشودند. الحمدلله رب العالمین**حدیقة الشیعه، ج 2، چاپ جدید، ص 577. ***.
با دقت در آیات مختلف قرآن بخوبی روشن می شود که دو دسته آیه در زمینه علم و غیب وجود دارد نخست آیاتی که علم غیب را مخصوص خدا معرفی کرده و از غیر او نفی می نماید مانند آیه 59 انعام و عنده مفاتیح الغیب لا یعلمها الا هو کلیدهای غیب نزد خدا است که جز او کسی آنها را نمی داند و آیه 65 نمل قل لا یعلم من فی السموات و الارض الغیب الا الله بگو هیچیک از کسانی که در آسمانها و زمین هستند غیب را نمی دانند جز خدا و مانند آنچه درباره پیامبر صلی الله علیه و آله در آیه 5 سوره انعام آمده است قل لا اقول لکم عندی خزائن الله و لا اعم الغیب بگو من به شما نمی گویم خزائن خداوند نزد من است و من غیب را نمی دانم و در آیه 188 اعراف می خوانیم و لو کنت اعلم الغیب لاستکثرت من الخیر اگر من غیب را می دانستم خیر فراوانی برای خود فراهم می نمودم و در آیه 20 یونس فرموده (فقل انما الغیب لله) بگو غیب مخصوص خداست و گروه دوم آیاتی است که به روشنی نشان می دهد که اولیای الهی احتمالاً از غیب آگاهی دارند چنانکه آیه 179 آل عمران می خوانیم و ما کان الله لیعطلکم علی الغیب و لکن الله یجتبی من رسله من یشاء چنان نبود که خدا شما را از علم غیب آگاه کند ولی خداوند از میان رسولان خود هر کس را بخواهد برمی گزیند (و قسمتی از اسرار غیب را در اختیار او می گذارد) و در معجزات حضرت مسیح می خوانیم که فرمود: و رسولاً الی بنی اسرائیل انی قدجئتکم بایة من ربکم اتی اخلق لکم من الطین کهیئة الطیر فانفح فیه فیکون طیراً باذن الله و انبئکم بما تأکلون و ما تدخرون فی بیوتکم ان فی ذلک لایة لکم ان کنتم مؤمنین او را به عنوان رسول و فرستاده به سوی بنی اسرائیل (قرار داده که به آنها می گوید) من نشانه ای از طرف پروردگار شما برایتان آورده ام من از گل چیزی به شکل پرنده می سازم سپس در آن می دمم و به فرمان خدا پرنده ای می گردد و کور مادر زاده و مبتلایان برص (پیسی) را بهبودی می بخشم و مردگان را زنده می کنم و از آنچه می خورید و در خانه خود ذخیره می کنید به شما خبر می دهم مسلماً در اینها نشانه ای برای شما است اگر ایمان داشته باشید و یکی دیگر آیه 26 سوره جن عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احداً 27 الا من ارتضی من رسول فانه یسلک ممن یدیه و من خلفه رصداً غیب را خدا می داند و هیچکس را بر اسرار غیبش آگاه نمی سازد مگر رسولی که او را برگزیده و از آنان راضی شده سپس مراقبین و نگهبانانی از پیش رو و پشت سر همراه او می فرستند.
احادیث و روایات زیادی داریم که نشان می دهد پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام اجمالاً آگاهی از غیب داشتند و گاهی از آن خبر می دادند از باب نمونه:
1 - حضرت صادق علیه السلام به گروهی از اصحابش فرمود من به آنچه در آسمان و زمین و بهشت و دوزخ موجود است علم دارم از حوادث گذشته و آینده با اطلاعم آنگاه قدری توقف کرد. دید این مطلب بر شنوندگان گران آمد لذا فرمود تمام این مطالب را از کتاب خدا فهمیده ام زیرا خدا می فرماید (و نزلنا علیک الکتاب تبیاناً لکل شی ء) ما قرآن را بر تو نازل کردیم که بیانگر هر چیزی است **بررسی مسائل کلی امامت، صفحه 291.***.
روشن است کسی که عالم به اسرار چنین کتابی باشد اسرار غیب را بداند و این دلیلی است آشکار بر اینکه ممکن است انسانی از اولیاءالله از اسرار غیب بفرمان خدا آگاه گردد.
2- قال ابو جعفر علیه السلام ان القائم علیه السلام اذا قام بمکه و اراد ان یتوجه الی الکوفة نادی منادیه الالا یحمل احد منکم طعاماً و لا شراباً و یحمل حجره موسی بن عمران و هو و قر بغیر فلا ینزل منزلاً الا انبعث عن منه فمن کان جائعاً شبع و من کان ظامئاً روی فهو زادهم حتی ینزلوا النجف من ظهر الکوفه امام باقر علیه السلام فرمود چون حضرت قائم علیه السلام در مکه قیام کند قبل از حرکت به طرف کوفه منادی وی فریاد می کند که کس خوردنی و آشامیدنی همراه خود برندارد و سنگ حضرت موسی که بوزن بار یک شتر است با آن حضرت می باشد و در منزلی که فرود آیند چشمه آبی از آن سنگ می جوشد که گرسنه را سیر و تشنه را سیر آب کند و همان سنگ توشه آنها است تا هنگامی که در نجف در پشت کوفه فرود آید**قرآن و ولایت، ص 50. ***.
3 - امام باقر علیه السلام می فرماید مقدار علم پیغمبر را از حضرت علی علیه السلام سؤال کردند فرمود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله علم جمیع پیغمبران را می دانست و از حوادث گذشته و آینده با اطلاع بود آنگاه فرمود به خدائی که جانم در دست اوست سوگند من همه علوم پیغمبر را می دانم و از گذشته و آینده اطلاع دارم**بررسی مسائل کلی امامت، ص 292.***.
عبد الا علی و عبیدة بن بشیر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده اند که فرمود بخدا سوگند من از موجودات آسمان و زمین و بهشت و دوزخ اطلاع دارم. حوادث گذشته و آینده را می دانم، سپس فرمود: همه را از کتاب خدا فهمیده ام دستش را باز کرد و فرمود این چنین آنها را در دست خودم مشاهده می نمایم سپس فرمود خدا در قرآن می فرماید:(نزلنا علیک الکتاب تبیاناً لکن شی ء) یعنی ما قرآن را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز است **مدرک سابق.***.
4- ائمه علیهم السلام در دل انسان را می دانستند.از ابو هاشم جعفری روایت است که گفت شنیدم از امام حسن عسگری علیه السلام که می فرمود از گناهانی که آمرزیده نمی شود قول آدمی است که می گوید کاش مؤاخذه نمی شدم مگر به همین گناه یعنی گناه من همین بود.من در دل خود گفتم که این مطلب دقیقی است و شایسته است از برای آدمی که تفقد کند خود هر چیزی را چون این در دل من گذشت آن حضرت رو کرد به من و فرمود راست گفتی ای ابو هاشم ملازم شو آنچه را که در دل خود گذرانیدی پس بدرستی که شرکت در میان مردم پنهان تر است از جنبیدن مورچه بر سنگ خارا در شب تاریک و از جنبیدن مورچه بر پلاس سیاه**منتهی الامال، ج 2، ص 455.***.
تعبیر می شود از این قسم گناهان به محقرات و روایت شده که از حضرت صادق علیه السلام مرویست که فرمود بدرستی که بپرهیزید از محقرات از گناهان بدرستی که آن آمرزیده نمی شود و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مرویست که فرمود بدرستی که ابلیس راضی شد از شما بمحقرات و فرمود به ابن مسعود (در وصیت خود به او) که ای ابن مسعود حقیر و کوچک مشمار البته گناه را و اجتناب کن از گناه کبائر پس بدرستی که بنده چنین نظر افکند روز قیامت به گناهان خود بگرید چشمان او چرک و خون. حق تعالی می فرماید: یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضراً و ما عملت من سوء تود لو أن بینهما و بینه امراً بعیداً یعنی روز قیامت هر کس آنچه را از کار نیک انجام داده حاضر می بیند و دوست دارد میان او و آنچه از اعمال بد انجام داده فاصله زمانی زیاد باشد و خداوند شما را از نافرمانی خودش بر حذر می دارد و (در عین حال) خدا به همه بندگان مهربان است و فرمود به ابوذر به درستی که مؤمن می بیند گناه خود را مثل آنکه در زیر سنگ بزرگ سختی است که می ترسد به روی او بیفتد به درستی که کافر می بیند گناه خود را مانند مگسی که بر بینی او عبور می کند**مدرک سابق.***.
از کلام امیرالمؤمنین علیه السلام است که شدیدترین گناهان آن گناهی است که صاحبش آن را سبک شمرد روایت شده از حضرت صادق علیه السلام که وقتی حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرود آمد به زمین بی گیاهی پس فرمود باصحاب خود که بروید هیزم بیاورید عرض کردند یا رسول الله ما در زمین بی گیاه که هیزم در آن یافت نمی شود فرمود بیاورید هر کس هر چه ممکنش می شود پس هیزم آوردند و ریختند مقابل آن حضرت روی هم، چون هیزمها جمع شد حضرت فرمود همینطور جمع می شود گناهان معلوم شد که مقصد آن حضرت از امر فرمودن به آوردن هیزم این بود که اصحاب ملتفت شوند همینطور که در آن بیابان خالی از گیاه هیزم به نظر نمی آید وقتی که در طلب جستجوی او شدند مقدار کثیری از هیزم جمع شد و روی هم ریخته شد به همین نحو گناه به نظر نمی آید و چون جستجو و حساب شود گناهان بسیاری جمع شود**همان مدرک.***.
5- قبل از سؤال جواب می دادند و روی الصدوق باسناد عن عائذ الاحمس قال دخلت علی ابی عبدالله و انا ارید ان اساله عن الصلوة قیدنی فقال اذا لقیت الله بالصلوة الخمس لم یسئلک عما سواهن صدوق از عائذ احمس روایت می کند که گفت بر حضرت صادق علیه السلام وارد شدم و می خواستم راجع به نماز سؤال کنم آن جناب قبل از سؤال من فرمود اگر بنمازهای پنجگانه خدا را ملاقات کنی از چیز دیگر از تو سؤال نمی کنند**قرآن و ولایت، ص 66.***.
6- از ابو هاشم روایت است که گفت شرفیاب شدم حضور مبارک امام حسن عسگری علیه السلام دیدم آن حضرت مشغول نوشتن کاغذی است پس رسید وقت نماز اول آن حضرت کاغذ را از دست بر زمین گذاشت و مشغول نماز گشت پس دیدم که قلم می گردد روی کاغذ و می نویسد تا رسید به آخر کاغذ من چنین دیدم به سجده افتادم پس چون حضرت از نماز خود فارغ شد گرفت قلم را به دست خود و اذن داد از برای مردم که داخل شوند**منتهی الامال، ج 2، ص 401.***.
7- علی علیه السلام فضول را سگ کرد.
اصبغ بن نبانه نقل می کند که جمعی بودیم در خدمت مولی امیرالمؤمنین علیه السلام که پشت سر وی راه می رفتیم مردی از قریش در مقام اعتراض عرض کرد یا امیرالمؤمنین شما مردان ما را کشتید و بچه های آنها را یتیم نمودید و کردید آنچه کردید حضرت توجهی به او کرد و فرمود اخساء سگ گم شود ناگهان سگ سیاه شد شروع کرد به پوزش نمودن پناه بردن به آن حضرت پس آن حضرت وی را مورد رحمت خود قرار دادند و لب مبارک را حرکت دادند و گویا کلامی فرمودند که باز آن مرد به صورت اول برگشت مردی عرض کرد شما با این قدرت باشید و معاویه به شما جسارت می کند فرمود ما بندگان مکرمین خدا می باشیم و به اذن پروردگار عمل می نمایم**قرآن و ولایت، ص 50. ***.
8- ابابصیر که از دوستان حضرت صادق علیه السلام است می گوید داخل مدینه شدم و با کنیز خود نزدیکی کردم به قصد حمام از منزل خارج شدم در بین راه دیدم دوستان و همراهانم به طرف منزل حضرت صادق علیه السلام به قصد شرفیابی می روند ترسیدم اگر با آنها نروم ممکن است امروز نتوانم محضر آقا شرفیاب شوم من هم با ایشان رفتم و داخل شدم همین که مقابل وی ایستادم نظر کرد به من و فرمود ای ابابصیر آیا ندانستی که در خانه های انبیاء و اوصیاء داخل نمی شود جنب من خجالت کشیدم و گفتم یابن رسول الله چون یاران خود را دیدم شرفیاب می شوند ترسیدم که زیارت شما از من فوت شود و دیگر این عمل را نخواهم کرد**همان مدرک به نقل کافی.***.
9- برید کناس می گوید مردی با زنی ازدواج کرد که به اقرار خویش با مادر آن زن ملاعبه می کرد و او را می بوسید و مدعی بود با وی مقاربت و نزدیکی نکرده من حکم آن را از حضرت صادق علیه السلام در مدینه پرسیدم حضرت فرمود دروغ گفته یک مرتبه با او نزدیکی کرد باید از آن زن جدا شود من از سفر برگشتم و کلام حضرت را برای آن مرد نقل کردم.بخدا انکار نکرد و گفت امام صادق علیه السلام راست گفته من یک مرتبه با آن زن مقاربت و نزدیکی کردم و از آن زن جدا شد**مدرک سابق.***.
10- شیخ طوسی از رشیق روایت کرده است که معتمد خلیفه فرستاد مرا با دو نفر دیگر طلب نمود و امر کرد که هر یک دو اسب با خود برداریم یکی را سوار شویم و دیگری را به جنبت بکشیم یعنی یدک کنیم و سبکبار به تعجیل برویم به سامره و خانه حضرت امام حسن عسگری علیه السلام را به ما نشان داد و گفت به در خانه ای می رسید که غلام سیاهی بر آن نشسته است پس داخل خانه شوید و هر که در آن خانه بیابید سرش را برای من بیاورید چون به خانه حضرت رسیدیم در دهلیز خانه غلام سیاهی نشسته بود و بند زیر جامه در دست داشت و می بافت.پرسیدیم که کی در این خانه است گفت صاحبش و هیچ گونه ملتفت نشد به جانب ما و از ما پروا نکرد. چون داخل خانه شدیم خانه ای بسیار پاکیزه ای دیدیم و در مقابل پرده ای مشاهده کردیم که هرگز از آن بهتر ندیده بودیم که گویا الحال از دست کارگر در آمده است و در خانه هیچ کس نبود چون پرده را برداشتیم حجره بزرگی به نظر آمد که گویا دریای آبی در میان حجره ایستاده و در منتهای حجره حصیری به روی آب گسترده است و بر بالای آن حصیر مردی ایستاده است نیکوترین مردم به حسب هیئت و مشغول نماز است و هیچ گونه به جانب ما التفات ننمود.احمدبن عبدالله پا در حجره گذاشت که داخل شود در میان آب غرق شد و اضطراب بسیار کرد تا من دست دراز کردم و او را بیرون آوردم و بی هوش شد بعد از ساعتی به هوش آمد پس رفیق دیگر اراده کرد که داخل شود و حال او بدین منوال گذشت.پس من متحیر ماندم و زبان به عذرخواهی گشودم و گفتم معذرت می طلبم از تو ای مقرب درگاه خدا والله ندانستم که نزد کی می آیم و از حقیقت حال مطلع نبودم و اکنون توبه می نمایم به سوی خدا از این کردار. پس به هیچ وجه متوجه گفتار من نشد و مشغول نماز بود ما را هیبتی عظیم در دل به هم رسید و برگشتیم و معتضد انتظار ما می کشید و به دربانان سفارش کرده بود که هر وقت برگردیم ما را به نزد او برند پس در میان شب رسیدیم و داخل شدیم و تمام قصه را نقل کردیم پرسید که پیش از من با دیگری ملاقات کردید و با کسی حرفی گفتید؟ گفتیم نه پس سوگندهای عظیم یاد کرده که اگر بشنوم که یک کلمه از این واقعه را به دیگری نقل کرده اید هر آینه همه را گردن بزنم و ما این حکایت را نقل نتوانستیم بکنیم مگر بعد از مردن او**منتهی الامال، ج 2، ص 442.***.

از معجزه های امام جواد علیه السلام

11- شیخ مفید و ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده اند که چون حضرت جواد علیه السلام با ام الفضل زوجه خود از بغداد به مدینه مراجعت می فرمود. چون به شارع کوفه به دار مسیب رسید فرود آمد و آن هنگام غروب آفتاب بود پس داخل مسجد شد و در صحن آنجا درخت سدری بود که بار نمی داد. پس حضرت کوزه آبی طلبید و در زیر آن درخت وضو گرفت و ایستاد به نماز مغرب و جماعت گذاشت و در رکعت اول بعد از حمد سوره نصر و در ثانی حمد و توحید خواند و پیش از رکوع قنوت خواند پس از آن رکعت سوم را بجا آورد تشهد و سلام گفت و از نماز فارغ شد پس لحظه ای نشست و ذکر خدا به جا آورد و برخاست چهار رکعت نافله مغرب بجا آورد پس تعقیب نماز خواند و دو سجده شکر بجا آورد و بیرون رفت پس چون مردم نزد درخت آمدند دیدند که بار آورده میوه نیکویی را پس تعجب کردند و از سدر آن خوردند یافتند شیرین است و دانه ندارد مردم با آن حضرت وداع کردند و به مدینه تشریف برد و در مدینه بود تا زمان معتصم که آن حضرت را به بغداد طلبید در اول سال دویست و بیست و پنج و در بغداد توقف فرمود تا آخر ماه ذالقعده همان سال که وفات یافت و در پشت سر مبارک جدش امام موسی بن جعفر علیه السلام مدفون شد و از شیخ مفید نقل شد که فرمود من از میوه آن درخت سدر خوردم و یافتم آن را بی دانه**منتهی الامال، ج 2، ص 332.***.
12- خبر شقیق بلخی و آنچه مشاهده کرده از دلائل امام موسی بن جعفر علیه السلام شیخ اربلی از شقیق بلخی روایت کرده که در سال صد و چهل و نهم به حج می رفتم چون به قادسیه رسیدم نگاه کردم دیدم مردمان بسیاری برای حج حرکت کرده اند و تمامی با زینت و اموال بودند پس نظرم افتاد به جوان خوشرویی که ضعیف و گندم گون بود و جامه پشمینه بالای جامه های خویش پوشیده بود و شمله ای در بر کرده بود و نعلین در پای مبارکش بود و از مردم کناره کرده و تنها نشسته بود من با خود گفتم این جوان از طائفه صوفیه است می خواهد بر مردم کل باشد و ثقالت خود را بر مردم اندازد و در این راه به خدا سوگند که نزد او می روم و او را سرزنش می کنم و چون نزدیک رفتم و آن جوان مرا دید فرمود یا شفیق اجتنبوا کثراً من الظن ان بعض الظن اثم یعنی اجتناب کنید از سوء ظن و بدگمانی زیرا بعض سوءظن گناه است و معصیت. این بگفت و رفت من با خود گفتم این امر عظیمی بود که این جوان آنچه در دل من گذشته بود بگفت و نام مرا برد نیست این جوان مگر بنده صالح خدا و بروم از او سؤال کنم مرا حلال کند پس به دنبال او رفتم و هر چه سرعت کردم او را نیافتم این گذشت تا به منزل واقعه رسیدیم آنجا آن بزرگوار را دیدم که نماز می خواند و اعضایش مضطرب است و اشک چشمش جاری است من گفتم این همان صاحب است که در جستجوی او بودم بروم از او استحلال جویم پس صبر کردم تا از نماز فارغ شد به جانب او رفتم چون مرا دید فرمود یا شقیق و انی لغفار لمن تاب و امن و عمل صالحاً ثم اهتدی این بفرمود و برفت من گفتم باید این جوان از ابدال باشد زیرا که دو مرتبه مکنون مرا گفت پس دیگر او را ندیدم تا به زباله رسیدم. دیدم آن جوان کوزه ای در دست دارد لب چاهی ایستاده و می خواهد آب بکشد که ناگاه کوزه از دستش در چاه افتاد من نگاه کردم دیدم سر به جانب آسمان کرد و گفت انت ربی اذا ظلمت الی الماء و قوتی اذا اردت طعاما (یعنی تویی سیراب من هر گاه تشنه شوم به سوی آب و تو قوت منی هر وقتی که اراده کنم طعام را.) پس گفت خدای من و سید من من غیر از این کوزه ندارم از من مگیر او را. شقیق گفت به خدا سوگند دیدم که آب چاه جوشید و بالا آمد آن جوان دست به جانب آب برد و کوزه را بگرفت. پر از آب کرد وضو گرفت و چهار رکعت نماز خواند پس به جانب تل ریگی رفت و از آن ریگها بگرفت و در کوزه ریخت و حرکت داد و بیاشامید من چون چنین دیدم نزدیک شدم و سلام کردم و جواب شنیدم پس گفتم به من هم مرحمت کن از آنچه خدا به تو نعمت فرموده. فرمود ای شقیق همیشه نعمت خداوند در ظاهر و باطن ما بوده. پس گمان خوب ببر به پروردگارت پس کوزه را به من داد و چون آشامیدم دیدم سویق و شکر است و به خدا سوگند که هنوز لذیذتر و خوشبوتر از آن نیاشامیده بودم. پس سیر و سیراب شدم به حدی که چند روز میل به طعام و شراب نداشتم پس دیگر آن بزرگوار ندیدم تا وارد مکه شدم نیمه شبی او را دیدم در پهلوی قبةالسراب مشغول به نماز است و پیوسته مشغول به گریه و ناله بود و با خشوع تمام نماز می گذارد. تا فجر طلوع کرد پس در مصلای خود نشست و تسبیح کرد و برخاست نماز صبح ادا کرد پس از آن هفت شوط طواف بیت الحرام کرد و بیرون رفت من دنبال او رفتم دیدم او را حاشیه و غلامان است بر خلاف آن وضعی که در بین راه بود یعنی او را جلالت و نبالت تمامی است و مردم اطراف او جمع شدند و بر او سلام می کردند. پس من به شخصی گفتم که این جوان کیست گفتند این موسی بن جعفر بن محمد بن علی ابن الحسین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام است گفتم این عجائب که من از او دیدم اگر از غیر او بود عجب بود لکن چون از این بزرگوار است عجبی ندارد**منتهی الامال، ج 2، ص 204.***.
13- در اخبار غیب امام موسی بن جعفر است شیخ کشی از شعیب عقرقوفی روایت کرده که روزی خدمت حضرت موسی بن جعفر علیه السلام بودم ناگهان ابتدا از پیش خود مرا فرمود که ای شعیب فردا ملاقات خواهد کرد تو را مردی از اهل مغرب و از حال من از تو سؤال خواهد کرد تو در جواب او بگو او است به خدا سوگند امامی که حضرت صادق علیه السلام از برای ما گفته. پس هر چه از تو سؤال کند از مسائل حلال و حرام تو از جانب من جواب او بده گفتم فدایت شوم آن مرد مغربی چه نشانی دارد فرمود مردی به قامت طویل و جسیم است و نام یعقوب است و هر گاه او را ملاقات کنی با کی نیست او را جواب گویی از هر چه می پرسد. چه او یگانه قوم خویش است و اگر خواست به نزد من بیاید او را با خود بیاور. شعیب گفت به خدا سوگند روز دیگر من در طواف بودم که مردی طویل و جسیم رو به من کرد گفت می خواهم از تو سؤال کنم از احوال صاحبت. گفتم از کدام صاحب گفت از فلان بن فلان یعنی حضرت امام موسی بن جعفر علیه السلام گفتم چه نام داری گفت یعقوب. گفتم از کجا می باشی گفت از اهل مغرب. گفتم از کجا مرا شناختی. گفت در خواب دیدم کسی مرا گفت که شعیب را ملاقات کن و آنچه خواهی از او پرس چون بیدار شدم نام تو را پرسیدم تو را به من نشان دادند. گفتم بنشین در این مکان تا من از طواف فارغ شوم به نزد تو بیایم. پس طواف خود نمودم به نزد او رفتم و با او تکلم کردم و مردی عاقل یافتم او را پس از من طلب کرد او را به خدمت حضرت امام موسی بن جعفر علیه السلام ببرم. پس دست او را گرفتم و به خانه آن حضرت بردم و طلب رخصت کردم چون رخصت یافتم داخل خانه شدیم. چون امام علیه السلام نگاهش به آن مرد افتاد فرمود ای یعقوب تو دیروز اینجا وارد شدی و ما بین تو و برادرت در فلان موضع نزاعی واقع شد و کار بجایی رسید که همدیگر را دشنام دادید و این طریقه ما نیست و دین ما دین پدران ما بر این نیست و ما امر نمی کنیم احدی را به این نحو کارها پس از خداوند یگانه بی شریک بپرهیز. همانا به این زودی مرگ مابین تو و برادرت جدایی خواهد افکند و برادرت در همین سفر خواهد مرد. پیش از آنکه به وطن خویش برسد و تو هم از کرده خود پشیمان خواهی شد و این به سبب آن شد که شما قطع رحم کردید خدا عمر شماها را قطع کرد. آن مرد پرسید فدایت شوم اجل من کی خواهد رسید. فرمود همانا اجل تو نیز حاضر شده بود لکن چون در فلان منزل با عمه ات صله کردی و رحم خود را وصل کردی بیست سال بر عمرت افزوده شد. شعیب گفت بعد از این مطلب یک سال آن مرد را در طریق حج دیدم و احوال پرسیدم خبر داد که در آن سفر برادرش به وطن نرسید که وفات یافت و در بین راه به خاک رفت**منعی الامال، ج 2، ص 306.***.
عن جابر عن ابی جعفر علیه السلام قال، قال رسول الله صلی الله علیه و آله اوصی الشاهد من امتی و الغائب منهم و من فی اصلاب الرجال و ارحام النساء الی یوم القیمة ان یصل الرحم و ان کانت منه علی مسیرة سنة فان ذلک من الدین. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود سفارش می کنم امت حاضر و غائبم را و آنهایی را که در پشت مردان و زهدان زنانند تا روز قیامت که صله رحم کنند اگر چه به فاصله یک سال راه باشد، زیرا صله رحم جزء دین است**کافی، ج 3، ص 321، خبر 5.***.
مردی خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد یا رسول الله فامیل من تصمیم گرفته اند بر من حمله کنند و از من ببرند و دشنام دهند آیا من حق دارم آنها را ترک کنم. فرمود در آن صورت خدا همه شما را ترک می کند. عرض کرد پس چه کنم فرمود بپیوند به هر آن که از تو ببرد و عطا کن به هر که محرومت کند و در گذر هر که به تو ستم نماید. زیرا چون چنین کنی خدا تو را بر آنها یاری دهد**همین مدرک، مترجم.***.
امام رضا علیه السلام فرمود مردیکه سه سال از عمرش باقی مانده صله رحم می کند خدا عمرش را 30 سال قرار می دهد و خدا هر چه می خواهد می کند**همان مدرک.***.

ائمه اطهار علیهم السلام در تمام اعمال و افعال شیعیان اطلاع دارند

14- در اطلاع حضرت صادق علیه السلام بر غیب شیخ طوسی از داود بن کثیر رقی روایت کرده که گفت نشسته بودم خدمت حضرت صادق علیه السلام که ناگاه ایشان از پیش خود به من فرمود ای داود به تحقیق که عرضه شد بر من علمای شما روز پنجشنبه پس دیدم بین اعمال تو صله و احسان تو را به پسر عمت فلان پس این مطلب مرا خشنود گردانید. همانا صله تو او را سبب می شود که عمر او زود فانی و اجل او منقطع شود. داود گفت مرا پسر عمی بود معاند و دشمن اهلبیت و مردی خبیث خبر به من رسید که او و عیالش بد می گذرانند. پس برای نفقه او براتی نوشتم و نزد او فرستادم.پیش از آنکه به سوی مکه توجه کنم چون به مدینه رسیدم خبر داد مرا بدین مطلب حضرت امام صادق علیه السلام.
صله ارحام و احسان به برادران نعمت و عمر انسان را زیاد می کند عبدالرحمن بن حجاج از امام موسی بن جعفر علیه السلام روایت کرده که فرمود در بنی اسرائیل مردی صالح بود همسری مانند خود صالحه داشت. مرد مذبور شبی در خواب دید که شخصی به نزد او آمده و بدو گفت خدای تعالی عمر تو را فلان مقدار مقدر فرمود و مقرر داشته که نیمی از عمر تو در وسعت و فراخی بگذرد و نیم دیگر آن به سختی و فشار و فقر اکنون تو مخیری هر کدام را مقدم داری (اگر می خواهی آن نیمی که در فراخی و ثروتی است مقدم بدار و نیم دوم زندگی را در سختی بگذران و اگر خواهی سختی و فقری را مقدم بدار و نیمه دوم زندگی را در فراخی و وسعت و ثروت بگذران) مرد صالح گفت من زنی صالحه دارم که با من در زندگی شریک است من با وی مشورت می کنم و اطلاع می دهم چون صبح شد به زن گفت من چنین خوابی دیده ام زن بدو گفت همان فراخی و ثروت و وسعت را در نیمه اول زندگی اختیار کن شاید خدا به ما رحم کند و نعمت را بر ما تمام گرداند چون شب دوم شد همان شخص به نزد وی آمد و بدو گفت کدام را اختیار کردی مرد صالح گفت من همان فراخی را در نیمه اول انتخاب کردم او هم پذیرفت و رفت و از روز دیگر دنیا از هر طرف بدو رو آور شد و نعمت او زیاد گشت زن که چنان دیدید و گفت بوسیله این اموال به خویشان خود و نیازمندان دیگر رسیدگی کن و به همسایگان و برادرانت از این اموال بده (و همچنان پیوسته او را به صله رحم و احسان و کارهای نیک وادار می کرد) تا چون نیمی از عمر او گذشت همان مرد را در خواب دید که به نزد وی آمده گفت خدای تعالی به خاطر قدردانی از رفتاری که تو در این مدت انجام دادی (و احسانی که کردی) همه عمر را در فراخی و نعمت مقرر فرمود تا پایان عمر مقرر داشت که به همین وضع به سر بری**کیفر گناه، ج 2، ص 17.***.