فهرست کتاب


برگی از آسمان (شرحی بر توقیعات حضرت مهدی علیه السلام)

حجت الاسلام میرزا علی بابائی

شفاعت

در این موقع که هارون جا خورده بود و ناراحت به نظر می رسید یکی از دربانان که شیفته گفتار شیرین جوان شده بود به هارون گفت خواهش می کنم از این جوان بگذر او را مشمول عفو و عنایت خود قرار بده. جوان بمحض شنیدن این سخنان خنده اش گرفت. هارون علت خنده را پرسید جوان گفت نمی دانم کدامیک از شما احمق تر هستید زیرا اگر اجلم رسیده باشد شفاعت این دربان سودی ندارد و اگر اجلم نرسیده باشد تصمیم خلیفه بی نتیجه است هارون نه تنها از جوان گذشت بلکه مجذوب او واقع شده و دستور داد کیسه هایی از دینار و درهم به او دادند.جوان گفت این درهم را به خاطر جوابی که به سؤال تو دادم می دهی یا برای گفتارم، هارون گفت برای شیرین کلامی تو دادم.

از یک تیر دو نشانه

در اینجا جوان برای اینکه هم حجت را بر هارون تمام کند و هم به امور فقرا و محرومان اجتماع رسیدگی کرده باشد به هارون گفت تو از من سؤال کردی و اینک نوبت من است که از تو سؤال کنم اگر جوابی را دادی این کیسه ها مال تو باشد وگرنه دستور بده دو برابر این کیسه ها بدهند تا بین فقرای مکه تقسیم کنم و با آن، بینوایان را به نوائی برسانم هارون گفت بپرس. جوان گفت: آیا حنفساء (سوسک کوچک) با پستان شیر به بچه خود می دهد یا با منقار هارون گفت نمی دانم چنین سؤالی را از خلیفه نمی کنند جوان مگر نشنیده ای که پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است کسی که پیشوای مردم شد باید عقل و فکرش از همه مردم سر آمد باشد تو پیشوا هستی باید بدانی هارون هر چه در این باره فکر کرد جوابی نیافت گفت نمی دانم جوان گفت سوسک کوچک روی خاک راه می رود بوسیله همان خاک غذا در پستانش قرار داده می شود و از پستان خودش غذا می خورد هارون از این جواب متعجب و حیران شد دستور داد دو برابر جایزه او، به او جایزه دادند و در این موقع که هارون کاملاً دماغش سوخته بود ولی پی در پی در فراز و نشیب این واقعه ضربه خورده بود دیگر سخنی نگفت و جوان هم که از نظر علمی، پیروزی بر هارون به هدف خود رسیده بود و هم اموالی را برای فقرا به دست آورده بود خیلی خوشحال به نظر می رسید از جای برخاست و از هارون جدا شد.هارون به دربانان خود گفت تحقیق کنید ببینید این جوان کیست دربانان پس از تحقیق دریافتند که این جوان فرزند برومند امام صادق علیه السلام یعنی حضرت امام موسی بن جعفر علیه السلام است. این جوان زیر سایه رئیس مذهب شیعه بزرگ شده است این خبر را به هارون دادند هارون گفت هذه الورقة من تلک الشجرة این برگ از آن درخت است درختی که ریشه اش پیغمبر صلی الله علیه و آله باشد شاخ و برگش چنین خواهد بود و از پستان وحی شیر خورده و در زیر سایه الهام و علم لدنی بزرگ شده است این چنین سخن می گوید!

اعتراف هارون به فضائل علی علیه السلام

مروی است که واقدی گفت به نزد هارون الرشید رفتم علمای بغداد همه حاضر بودند هارون خطاب به شافعی کرد که بابن عم چند حدیث در فضایل علی علیه السلام از روات ثقات به تو رسیده شافعی گفت یا امیرالمؤمنین از پانصد زیاده است پس به جانب محمد بن اسحاق ملتفت شده گفت تو چند حدیث در فضیلت آن حضرت روایت می کنی گفت از هزار متجاوز است بعد از آن رو به طرف محمد بن یوسف کرده که تو بگو گفت از تو و اصحاب تو خائفم فرمود که ایمن باش و اعلام کن گفت پانزده هزار مسند (حدیثی را گویند که راوی اتصال سلسله سند حدیث را به پیامبر برساند در اصطلاح شیعه آن را گویند به یکی از معصومین علیهم السلام با سلسله راویان برسد) و مثل آن مرسل (حدیثی را گویند که همه راویان از سند حذف شود و یا راوی که خود مستقیماً از معصوم علیه السلام استماع نکرده نقل نماید) پس متوجه شده پرسید که از تو هم بشنویم گفتم من نیز از آنچه محمد بن یوسف گفت روایت نکنم از آن کمتر نخواهم بود هارون گفت فضیلتی که خود مشاهده کرده ام باعث توبه و استغفار من شده از ظلم و جور و تعدی بر اولاد علی علیه السلام بیان کنم.حضار جمیعاً گوشها را پهن کردند و التماس اعلام آن نمودند پس هارون گفت یوسف بن حجاج که نائب من است در دمشق مرا اعلام نمود که در دمشق خطیبی است که زبان به لعن و سب علی علیه السلام گشوده است و از منع من ممنوع نمی شود و در باب او چه حکم است شما را به او نوشتم که او را مقید ساخته به نزد من فرست چون شد از او پرسیدم که تو علی علیه السلام را بد می گویی گفت بلی اجداد من در دست او کشته شده اند و من ترک سب او نخواهم کرد گفتم نمی دانی علی علیه السلام هر که را کشته است به امر خدا و رسول بوده توبه کن والا ترا به عقوبت تمام بکشم گفت هر چه خواهی بکن.بفرمودم تا او را در حضور من صد تازیانه زدند و در حجره می کردند به قصد اینکه او را فراعقوبتی کنم و در اندیشه بودم که آیا او را چه سیاست کنم چون به خواب رفتم دیدم که درهای آسمان گشوده شد و رسول خدا و امیرالمؤمنین علیه السلام و جبرئیل نازل شدند با جامی بود رسول خدا جبرئیل را گفت جام را به علی علیه السلام بده و شیعیان او را ندا کن جبرئیل جام را به علی علیه السلام داد و به آواز بلند ندا کرد که ای شیعیان علی و آل علی بیایید پس خلق بسیار آمدند و از غلامان و مقربان من چهل کس که من همه ایشان را می شناسم حاضر شدند و علی علیه السلام همه را از آن جام آب داد پس خادمی امر فرمود که دمشقی را بیار چون آورد گفت یا رسول الله از این مرد نمی پرسی که چرا مرا دشنام می دهد رسول خدا از او پرسید که راست می گوید؟ گفت بلی گفت الهی او را مسخ گردان و انتقام علی را از او بستان و به عذاب علیمش گرفتار کن و متوجه آسمان شدند و من ترسان و لرزان از خواب بیدار شدم غلام را گفتم دمشقی را بیاور خبر آورد که بغیر از سگی در آن حجره کسی نیست گفتم سگ را بیاور چون آورد آن دمشقی به صورت سگی شده بود که گوش او بحال خود بود و آب از چشمش می رفت به سر اشاره می کرد چنانکه گوئی عذر می خواهد بفرمودم تا باز به همان خانه اش بردند و اکنون در آنجا است پس به التماس بعضی آن سگ را حاضر کردند گوشش چون گوش آدمی بود و باقی اعضاء و جوارح مشابه اعضاء و جوارح سگ بود و زبان می خائید و چون عذر خواهند لب می جنبانید شافعی گفت این مسخ است و ما ایمن نیستیم که عقوبت به او برسد بفرما تا او را ببرند به همان خانه اش بردند پسش لحمه ای بیش نگذشت که صدای عظیم هولناکی شنیدیم چون تفحص کردند صاعقه ای بام را سوراخ کرده سگ را سوخته بود هارون گفت گواه باشید من بر قتل و زجر و تعدی بر علویان توبه کردم و از کرده و گذشته پشیمانم و دیگران نیز زبان توبه و استغفار گشودند. الحمدلله رب العالمین**حدیقة الشیعه، ج 2، چاپ جدید، ص 577. ***.
با دقت در آیات مختلف قرآن بخوبی روشن می شود که دو دسته آیه در زمینه علم و غیب وجود دارد نخست آیاتی که علم غیب را مخصوص خدا معرفی کرده و از غیر او نفی می نماید مانند آیه 59 انعام و عنده مفاتیح الغیب لا یعلمها الا هو کلیدهای غیب نزد خدا است که جز او کسی آنها را نمی داند و آیه 65 نمل قل لا یعلم من فی السموات و الارض الغیب الا الله بگو هیچیک از کسانی که در آسمانها و زمین هستند غیب را نمی دانند جز خدا و مانند آنچه درباره پیامبر صلی الله علیه و آله در آیه 5 سوره انعام آمده است قل لا اقول لکم عندی خزائن الله و لا اعم الغیب بگو من به شما نمی گویم خزائن خداوند نزد من است و من غیب را نمی دانم و در آیه 188 اعراف می خوانیم و لو کنت اعلم الغیب لاستکثرت من الخیر اگر من غیب را می دانستم خیر فراوانی برای خود فراهم می نمودم و در آیه 20 یونس فرموده (فقل انما الغیب لله) بگو غیب مخصوص خداست و گروه دوم آیاتی است که به روشنی نشان می دهد که اولیای الهی احتمالاً از غیب آگاهی دارند چنانکه آیه 179 آل عمران می خوانیم و ما کان الله لیعطلکم علی الغیب و لکن الله یجتبی من رسله من یشاء چنان نبود که خدا شما را از علم غیب آگاه کند ولی خداوند از میان رسولان خود هر کس را بخواهد برمی گزیند (و قسمتی از اسرار غیب را در اختیار او می گذارد) و در معجزات حضرت مسیح می خوانیم که فرمود: و رسولاً الی بنی اسرائیل انی قدجئتکم بایة من ربکم اتی اخلق لکم من الطین کهیئة الطیر فانفح فیه فیکون طیراً باذن الله و انبئکم بما تأکلون و ما تدخرون فی بیوتکم ان فی ذلک لایة لکم ان کنتم مؤمنین او را به عنوان رسول و فرستاده به سوی بنی اسرائیل (قرار داده که به آنها می گوید) من نشانه ای از طرف پروردگار شما برایتان آورده ام من از گل چیزی به شکل پرنده می سازم سپس در آن می دمم و به فرمان خدا پرنده ای می گردد و کور مادر زاده و مبتلایان برص (پیسی) را بهبودی می بخشم و مردگان را زنده می کنم و از آنچه می خورید و در خانه خود ذخیره می کنید به شما خبر می دهم مسلماً در اینها نشانه ای برای شما است اگر ایمان داشته باشید و یکی دیگر آیه 26 سوره جن عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احداً 27 الا من ارتضی من رسول فانه یسلک ممن یدیه و من خلفه رصداً غیب را خدا می داند و هیچکس را بر اسرار غیبش آگاه نمی سازد مگر رسولی که او را برگزیده و از آنان راضی شده سپس مراقبین و نگهبانانی از پیش رو و پشت سر همراه او می فرستند.
احادیث و روایات زیادی داریم که نشان می دهد پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام اجمالاً آگاهی از غیب داشتند و گاهی از آن خبر می دادند از باب نمونه:
1 - حضرت صادق علیه السلام به گروهی از اصحابش فرمود من به آنچه در آسمان و زمین و بهشت و دوزخ موجود است علم دارم از حوادث گذشته و آینده با اطلاعم آنگاه قدری توقف کرد. دید این مطلب بر شنوندگان گران آمد لذا فرمود تمام این مطالب را از کتاب خدا فهمیده ام زیرا خدا می فرماید (و نزلنا علیک الکتاب تبیاناً لکل شی ء) ما قرآن را بر تو نازل کردیم که بیانگر هر چیزی است **بررسی مسائل کلی امامت، صفحه 291.***.
روشن است کسی که عالم به اسرار چنین کتابی باشد اسرار غیب را بداند و این دلیلی است آشکار بر اینکه ممکن است انسانی از اولیاءالله از اسرار غیب بفرمان خدا آگاه گردد.
2- قال ابو جعفر علیه السلام ان القائم علیه السلام اذا قام بمکه و اراد ان یتوجه الی الکوفة نادی منادیه الالا یحمل احد منکم طعاماً و لا شراباً و یحمل حجره موسی بن عمران و هو و قر بغیر فلا ینزل منزلاً الا انبعث عن منه فمن کان جائعاً شبع و من کان ظامئاً روی فهو زادهم حتی ینزلوا النجف من ظهر الکوفه امام باقر علیه السلام فرمود چون حضرت قائم علیه السلام در مکه قیام کند قبل از حرکت به طرف کوفه منادی وی فریاد می کند که کس خوردنی و آشامیدنی همراه خود برندارد و سنگ حضرت موسی که بوزن بار یک شتر است با آن حضرت می باشد و در منزلی که فرود آیند چشمه آبی از آن سنگ می جوشد که گرسنه را سیر و تشنه را سیر آب کند و همان سنگ توشه آنها است تا هنگامی که در نجف در پشت کوفه فرود آید**قرآن و ولایت، ص 50. ***.
3 - امام باقر علیه السلام می فرماید مقدار علم پیغمبر را از حضرت علی علیه السلام سؤال کردند فرمود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله علم جمیع پیغمبران را می دانست و از حوادث گذشته و آینده با اطلاع بود آنگاه فرمود به خدائی که جانم در دست اوست سوگند من همه علوم پیغمبر را می دانم و از گذشته و آینده اطلاع دارم**بررسی مسائل کلی امامت، ص 292.***.
عبد الا علی و عبیدة بن بشیر از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده اند که فرمود بخدا سوگند من از موجودات آسمان و زمین و بهشت و دوزخ اطلاع دارم. حوادث گذشته و آینده را می دانم، سپس فرمود: همه را از کتاب خدا فهمیده ام دستش را باز کرد و فرمود این چنین آنها را در دست خودم مشاهده می نمایم سپس فرمود خدا در قرآن می فرماید:(نزلنا علیک الکتاب تبیاناً لکن شی ء) یعنی ما قرآن را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز است **مدرک سابق.***.
4- ائمه علیهم السلام در دل انسان را می دانستند.از ابو هاشم جعفری روایت است که گفت شنیدم از امام حسن عسگری علیه السلام که می فرمود از گناهانی که آمرزیده نمی شود قول آدمی است که می گوید کاش مؤاخذه نمی شدم مگر به همین گناه یعنی گناه من همین بود.من در دل خود گفتم که این مطلب دقیقی است و شایسته است از برای آدمی که تفقد کند خود هر چیزی را چون این در دل من گذشت آن حضرت رو کرد به من و فرمود راست گفتی ای ابو هاشم ملازم شو آنچه را که در دل خود گذرانیدی پس بدرستی که شرکت در میان مردم پنهان تر است از جنبیدن مورچه بر سنگ خارا در شب تاریک و از جنبیدن مورچه بر پلاس سیاه**منتهی الامال، ج 2، ص 455.***.
تعبیر می شود از این قسم گناهان به محقرات و روایت شده که از حضرت صادق علیه السلام مرویست که فرمود بدرستی که بپرهیزید از محقرات از گناهان بدرستی که آن آمرزیده نمی شود و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله مرویست که فرمود بدرستی که ابلیس راضی شد از شما بمحقرات و فرمود به ابن مسعود (در وصیت خود به او) که ای ابن مسعود حقیر و کوچک مشمار البته گناه را و اجتناب کن از گناه کبائر پس بدرستی که بنده چنین نظر افکند روز قیامت به گناهان خود بگرید چشمان او چرک و خون. حق تعالی می فرماید: یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضراً و ما عملت من سوء تود لو أن بینهما و بینه امراً بعیداً یعنی روز قیامت هر کس آنچه را از کار نیک انجام داده حاضر می بیند و دوست دارد میان او و آنچه از اعمال بد انجام داده فاصله زمانی زیاد باشد و خداوند شما را از نافرمانی خودش بر حذر می دارد و (در عین حال) خدا به همه بندگان مهربان است و فرمود به ابوذر به درستی که مؤمن می بیند گناه خود را مثل آنکه در زیر سنگ بزرگ سختی است که می ترسد به روی او بیفتد به درستی که کافر می بیند گناه خود را مانند مگسی که بر بینی او عبور می کند**مدرک سابق.***.
از کلام امیرالمؤمنین علیه السلام است که شدیدترین گناهان آن گناهی است که صاحبش آن را سبک شمرد روایت شده از حضرت صادق علیه السلام که وقتی حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرود آمد به زمین بی گیاهی پس فرمود باصحاب خود که بروید هیزم بیاورید عرض کردند یا رسول الله ما در زمین بی گیاه که هیزم در آن یافت نمی شود فرمود بیاورید هر کس هر چه ممکنش می شود پس هیزم آوردند و ریختند مقابل آن حضرت روی هم، چون هیزمها جمع شد حضرت فرمود همینطور جمع می شود گناهان معلوم شد که مقصد آن حضرت از امر فرمودن به آوردن هیزم این بود که اصحاب ملتفت شوند همینطور که در آن بیابان خالی از گیاه هیزم به نظر نمی آید وقتی که در طلب جستجوی او شدند مقدار کثیری از هیزم جمع شد و روی هم ریخته شد به همین نحو گناه به نظر نمی آید و چون جستجو و حساب شود گناهان بسیاری جمع شود**همان مدرک.***.
5- قبل از سؤال جواب می دادند و روی الصدوق باسناد عن عائذ الاحمس قال دخلت علی ابی عبدالله و انا ارید ان اساله عن الصلوة قیدنی فقال اذا لقیت الله بالصلوة الخمس لم یسئلک عما سواهن صدوق از عائذ احمس روایت می کند که گفت بر حضرت صادق علیه السلام وارد شدم و می خواستم راجع به نماز سؤال کنم آن جناب قبل از سؤال من فرمود اگر بنمازهای پنجگانه خدا را ملاقات کنی از چیز دیگر از تو سؤال نمی کنند**قرآن و ولایت، ص 66.***.
6- از ابو هاشم روایت است که گفت شرفیاب شدم حضور مبارک امام حسن عسگری علیه السلام دیدم آن حضرت مشغول نوشتن کاغذی است پس رسید وقت نماز اول آن حضرت کاغذ را از دست بر زمین گذاشت و مشغول نماز گشت پس دیدم که قلم می گردد روی کاغذ و می نویسد تا رسید به آخر کاغذ من چنین دیدم به سجده افتادم پس چون حضرت از نماز خود فارغ شد گرفت قلم را به دست خود و اذن داد از برای مردم که داخل شوند**منتهی الامال، ج 2، ص 401.***.
7- علی علیه السلام فضول را سگ کرد.
اصبغ بن نبانه نقل می کند که جمعی بودیم در خدمت مولی امیرالمؤمنین علیه السلام که پشت سر وی راه می رفتیم مردی از قریش در مقام اعتراض عرض کرد یا امیرالمؤمنین شما مردان ما را کشتید و بچه های آنها را یتیم نمودید و کردید آنچه کردید حضرت توجهی به او کرد و فرمود اخساء سگ گم شود ناگهان سگ سیاه شد شروع کرد به پوزش نمودن پناه بردن به آن حضرت پس آن حضرت وی را مورد رحمت خود قرار دادند و لب مبارک را حرکت دادند و گویا کلامی فرمودند که باز آن مرد به صورت اول برگشت مردی عرض کرد شما با این قدرت باشید و معاویه به شما جسارت می کند فرمود ما بندگان مکرمین خدا می باشیم و به اذن پروردگار عمل می نمایم**قرآن و ولایت، ص 50. ***.
8- ابابصیر که از دوستان حضرت صادق علیه السلام است می گوید داخل مدینه شدم و با کنیز خود نزدیکی کردم به قصد حمام از منزل خارج شدم در بین راه دیدم دوستان و همراهانم به طرف منزل حضرت صادق علیه السلام به قصد شرفیابی می روند ترسیدم اگر با آنها نروم ممکن است امروز نتوانم محضر آقا شرفیاب شوم من هم با ایشان رفتم و داخل شدم همین که مقابل وی ایستادم نظر کرد به من و فرمود ای ابابصیر آیا ندانستی که در خانه های انبیاء و اوصیاء داخل نمی شود جنب من خجالت کشیدم و گفتم یابن رسول الله چون یاران خود را دیدم شرفیاب می شوند ترسیدم که زیارت شما از من فوت شود و دیگر این عمل را نخواهم کرد**همان مدرک به نقل کافی.***.
9- برید کناس می گوید مردی با زنی ازدواج کرد که به اقرار خویش با مادر آن زن ملاعبه می کرد و او را می بوسید و مدعی بود با وی مقاربت و نزدیکی نکرده من حکم آن را از حضرت صادق علیه السلام در مدینه پرسیدم حضرت فرمود دروغ گفته یک مرتبه با او نزدیکی کرد باید از آن زن جدا شود من از سفر برگشتم و کلام حضرت را برای آن مرد نقل کردم.بخدا انکار نکرد و گفت امام صادق علیه السلام راست گفته من یک مرتبه با آن زن مقاربت و نزدیکی کردم و از آن زن جدا شد**مدرک سابق.***.
10- شیخ طوسی از رشیق روایت کرده است که معتمد خلیفه فرستاد مرا با دو نفر دیگر طلب نمود و امر کرد که هر یک دو اسب با خود برداریم یکی را سوار شویم و دیگری را به جنبت بکشیم یعنی یدک کنیم و سبکبار به تعجیل برویم به سامره و خانه حضرت امام حسن عسگری علیه السلام را به ما نشان داد و گفت به در خانه ای می رسید که غلام سیاهی بر آن نشسته است پس داخل خانه شوید و هر که در آن خانه بیابید سرش را برای من بیاورید چون به خانه حضرت رسیدیم در دهلیز خانه غلام سیاهی نشسته بود و بند زیر جامه در دست داشت و می بافت.پرسیدیم که کی در این خانه است گفت صاحبش و هیچ گونه ملتفت نشد به جانب ما و از ما پروا نکرد. چون داخل خانه شدیم خانه ای بسیار پاکیزه ای دیدیم و در مقابل پرده ای مشاهده کردیم که هرگز از آن بهتر ندیده بودیم که گویا الحال از دست کارگر در آمده است و در خانه هیچ کس نبود چون پرده را برداشتیم حجره بزرگی به نظر آمد که گویا دریای آبی در میان حجره ایستاده و در منتهای حجره حصیری به روی آب گسترده است و بر بالای آن حصیر مردی ایستاده است نیکوترین مردم به حسب هیئت و مشغول نماز است و هیچ گونه به جانب ما التفات ننمود.احمدبن عبدالله پا در حجره گذاشت که داخل شود در میان آب غرق شد و اضطراب بسیار کرد تا من دست دراز کردم و او را بیرون آوردم و بی هوش شد بعد از ساعتی به هوش آمد پس رفیق دیگر اراده کرد که داخل شود و حال او بدین منوال گذشت.پس من متحیر ماندم و زبان به عذرخواهی گشودم و گفتم معذرت می طلبم از تو ای مقرب درگاه خدا والله ندانستم که نزد کی می آیم و از حقیقت حال مطلع نبودم و اکنون توبه می نمایم به سوی خدا از این کردار. پس به هیچ وجه متوجه گفتار من نشد و مشغول نماز بود ما را هیبتی عظیم در دل به هم رسید و برگشتیم و معتضد انتظار ما می کشید و به دربانان سفارش کرده بود که هر وقت برگردیم ما را به نزد او برند پس در میان شب رسیدیم و داخل شدیم و تمام قصه را نقل کردیم پرسید که پیش از من با دیگری ملاقات کردید و با کسی حرفی گفتید؟ گفتیم نه پس سوگندهای عظیم یاد کرده که اگر بشنوم که یک کلمه از این واقعه را به دیگری نقل کرده اید هر آینه همه را گردن بزنم و ما این حکایت را نقل نتوانستیم بکنیم مگر بعد از مردن او**منتهی الامال، ج 2، ص 442.***.