فهرست کتاب


برگی از آسمان (شرحی بر توقیعات حضرت مهدی علیه السلام)

حجت الاسلام میرزا علی بابائی

داستان تشرف جماعتی از اهل قم و جبل به خدمت امام زمان علیه السلام

در کتاب کمال الدین از احمد بن عبدالله از زید بن عبدالله بغدادی و او از علی بن سنان موصلی از پدرش روایت نموده که چون امام حسن عسگری علیه السلام وفات یافت جماعتی از قم و جبل با اموال زیادی که مرسوم بود می آوردند آمدند و از رحلت آن حضرت اطلاع نداشتند وقتی به سامرا رسیدند جویای حال امام حسن عسگری علیه السلام شدند به آنها گفتند که حضرت وفات کرده. پرسیدند وارث او کیست گفتند وارث او جعفر پسر امام علی النقی علیه السلام است (جعفر کذاب) پرسیدند فعلاً کجا است. گفتند او فعلاً رفته برای تفریح و سوار زورقی شده در دجله تفریح می کند و به میگساری مشغول و جمعی از خواننده و نوازنده برای او خوانندگی می کنند وقتی آنها این را شنیدند با خود گفتند این اعمال اوصاف امام نیست بعضی از آنها گفتند این اموال را برگردانده به صاحبانش مسترد می داریم ولی ابو العباس احمد بن جعفر حمیری قمی گفت نه ما صبر می کنیم تا این مرد (جعفر کذاب) برگردد و کاملاً از حال او با خبر شویم وقتی جعفر برگشت به وی سلام نموده گفتند ای آقا ما مردمی از اهل قم هستیم و جماعتی از شیعه نیز با ما هست که اموالی برای مولی امام حسن عسگری علیه السلام آورده ایم. جعفر پرسید آن اموال فعلاً در کجا است؟ گفتند نزد ما است گفت آنها را پیش من بیاورید. گفتند این اموال که معمولاً بدینگونه جمع می شود که از عموم شیعیان یک یا دو دینار در کیسه ای نهاده و آنرا مهر و موم می کنند و به ما می دهند وقتی این اموال را نزد امام حسن عسگری علیه السلام می آوردیم آن حضرت می فرمود که تمام آن چقدر است چند دینار از کی و کی است تا آنکه اسامی صاحبان اموال را ذکر می فرمود و نقش مهرهایی را که هر کس روی کیسه خود زده بود قبل از اینکه به آن حضرت نشان دهیم بیان می کرد جعفر (کذاب) گفت شما دروغ می گویید. شما چیزی به برادرم نسبت می دهید که در وی نبود وقتی آنها سخنان جعفر را شنیدند به یکدیگر نظر افکندند باز جعفر گفت معطل نشوید و این اموال را برای من بیاورید آنها گفتند ما اجیر و وکیل صاحبان این اموال هستیم و آن را جز با نشانه هایی که بوسیله آن امام را می شناختیم به کسی تسلیم نمی کنیم.اگر تو امام هستی آن نشانه ها را بیان کن وگرنه ما آنرا به صاحبانش مسترد می داریم تا هر طور صلاح دیدند عمل کنند جعفر رفت به سامره نزد خلیفه و از آنها شکایت نمود وقتی خلیفه آنها را احضار کرد. گفت اموالی که با خود آورده اید به جعفر بدهید آنها گفتند ما مردمی هستیم اجیر و وکیل صاحبان این اموال می باشیم صاحبان آن هم به ما دستور داده اند فقط به کسی بدهید که با نشانه و دلیل استحقاق خود را از اخذ آن ثابت نماید چنانکه با امام حسن عسگری علیه السلام نیز ما به همین گونه عمل می کردیم خلیفه از آنها پرسید علامتی که در حسن عسگری علیه السلام بود چیست آنها گفتند امام دینارها و صاحبان آن و مقدار اموال را (قبل از تسلیم و دیدن) بیان می داشت وقتی این نشانه ها را می داد ما هم اموال را به وی تسلیم می نمودیم. بارها به حضورش می رسیدیم و همین علامت و دلیل را از او می دیدیم. حالا آن حضرت رحلت فرموده اگر این مرد جانشین اوست مانند برادرش علائم و نشانه های این اموال را بگوید تا به او تسلیم نماییم وگرنه به صاحبانش برمی گردانیم چون جعفر این شنید به خلیفه گفت اینان مردمی دروغگو هستند. به برادرم دروغ می بندند و آنچه آنها درباره او معتقدند علم غیب است (که جز خدا نمی داند) خلیفه گفت اینها فرستادگان مردمند و ما علی الرسول الا البلاغ فرستاده فقط مطلب را ابلاغ کند. جعفر از این حرف خلیفه مات و مبهوت شد و جوابی نداد. سپس آنها از خلیفه خواستند کسی را با آنها بفرستد که تا بیرون شهر آنها را بدرقه کند (مبادا کسی به آنها تعرض نماید) خلیفه هم راهنمایی همراه آنها کرد که تا بیرون شهر آنها را مشایعت کند. چون از شهر دور شدند ناگاه جوان زیبایی را دیدند که به نظر خدمتکار می رسید جوان زیبا بانگ زد ای فلانی پسر فلانی و فلانی پسر فلانی دعوت آقای خودتانرا بپذیرید آنها پرسیدند آقای ما تو هستی؟ گفت من خادم مولای شما هستم با من بیایید تا به خدمت او برویم آنها هم با او رفتند تا وارد خانه امام حسن عسگری علیه السلام شدند دیدند فرزند او حضرت قائم مانند پاره ماه در حالی که لباس سبز پوشیده روی سریر نشسته است ما به وی سلام کردیم و او هم جواب ما را داد سپس فرمود شما اموالی که آورده اید فلان مقدار و چند دینار است و چه کسانی آنها را آورده اند تا آنکه نشانی همه آن ها را داد آنگاه لباسها و توشه ها و چارپایانی که داشتیم همه را توصیف فرمود در این وقت همه به شکرانه شناخت مقصود خدا را سجده نمودیم و زمین جلو روی او را بوسه دادیم سپس سؤالاتی که داشتیم نمودیم و اموالی را که آورده بودیم تسلیم کردیم او به ما دستور داد که بعد از این دیگر آنچه می آوریم به سامره نبریم و فرمود وکیلی را در بغداد تعیین می کنم که هر چه دارید به او بدهید و توقیعات ما از پیش او صادر می گردد.سپس از نزد او خارج شدیم حضرت مقدار حنوط کفن به ابوالعباس احمد بن جعفر قمی حمیری مرحمت فرمود و گفت خدا پاداش تو را بزرگ گرداند همراهان گفتند ما هنوز به گردنه همدان نرسیده بودیم که ابوالعباس فوت کرد رحمه الله. ما بعد از آن روز دیگر آنچه سهم امام داشتیم به بغداد می آوردیم و به یکی از وکلای حضرت که از جانب امام معین شده بود می سپردیم و جوابهای آنها بوسیله همان شخص وکیل امام صادر گشت**بحار، جلد 13، صفحه 781. ***.

مردی معروف به طی الارض بود

حکایت دیگر اینکه پدرم (علامه مجلسی اول) رحمه الله برایم نقل کرد و گفت مرد شریف و نیکوکاری در زمان ما بود که او را امیر اسحاق استرآبادی می گفتند وی چهل مرتبه پیاده به حج بیت الله الحرام رفته بود و میان مردم مشهور بود که طی الارض دارد. نامبرده در یکی از سالها به اصفهان آمد من هم نزد وی رفتم و آنچه درباره او شهرت داشت از خودش جویا شدم او گف ت در یکی از سالها با کاروان حج زیارت خانه خدا می رفتم وقتی به محلی رسیدیم که تا مکه هفت منزل یا نه منزل راه بود به عللی از کاروان باز ماندم چندان که کاروان از نظرم ناپدید گشت و راه را گم کردم در نتیجه سرگردان شدم و تشنگی بر من غلبه کرد به طوری که از زندگی خود ناامید گردیدم در آن هنگام صدا زدم یا صالح یا اباصالح یا اباصالح راه را به من نشان بده خدا تو را رحمت کند ناگاه شبحی در آخر بیابان به نظرم رسید چون با دقت نگاه کردم با اندک مدتی نزد من آمد دیدم جوانی خوش سیما و پاکیزه لباس گندم گونی است که به هیئت مردمان شریف بر شتری سوار و مشگ آبی هم با خود دارد من به وی سلام دادم و او هم جواب مرا داد پرسید تشنه هستی گفتم آری او هم مشگ آب را به من داد و من آب نوشیدم آنگاه گفت می خواهی به کاروان برسی گفتم آری او هم مرا پشت سر خود سوار کرد و به طرف مکه رهسپار گردید من عادت داشتم هر روز حرز یمانی می خواندم پس شروع به خواندن آن کردم آن جوان در بعضی جاهای آن می گفت این طور بخوان چیزی نگذشت که به من گفت اینجا را می شناسی وقتی نگاه کردم دیدم در ابطح (ابطح محلی در بیرون مکه است) هستم گفت پیاده شو وقتی پیاده شدم او برگشت و از نظرم ناپدید شد. در آن موقع متوجه گردیدم که امام زمان علیه السلام بود از گذشته پشیمان شدم و بر مفارقت و نشناختن وی تأسف خوردم بعد از هفت روز کاروان آمد چون آنها از زنده بودن من مأیوس بودند لذا وقتی مرا در مکه دیدند مشهور شدم که طی الارض دارم پدرم رحمه الله فرمود من هم حرز یمانی نزد وی خواندم و آن را تصحیح نمودم و برای قرائت آن از وی اجازه گرفتم و الحمدالله **بحار، ج 13، مترجم، ص 936. ***

التجاء وزیر در حرم حضرت موسی بن جعفر علیه السلام به امام عصر علیه السلام و لطف و عنایت آن بزرگوار به او

فرح المهموم لابن طاوس و (بحار) نقل نموده اند از کتاب (دلائل) شیخ ابی جعفر محمد بن جریر طبرسی که او گفت: خبر داد (ابو جعفر محمد بن موسی التلعکبری) و او گفت خبر داد مرا ابوالحسن بن ابی البخل وزیر که گفت میان من و ابی منصور بن ابی صالحان مطلبی واقع شد که باعث شد بر اخفاء خود او مرا خواست و تهدید نمود ولی من همچنان پنهان می زیستم و بر خویشتن می ترسیدم تا آنکه یک شب جمعه بطرف مقام قریش رفتم و قصد نمودم که شب را در حرم مطهر کاظمین علیه السلام بیتوته کنم آن شب باد و بارانی بود لذا از ابو جعفر قیم کلیدار خواستم که درها را ببندد و سعی کند محلی را خلوت نماید تا من در خلوت به دعا و سؤال از خداوند پرداخته و از داخل شدن آدمی که از او ایمن نبودم و می ترسیدم مرا ببیند، در امان باشم ابو جعفر کلیدار پذیرفت و درها را بست تا آنکه شب به نیمه رسید و باد و باران راه آمدن مردم را بحرم مطهر بست و من با فراغت بال به دعا و زیارت و نماز مشغول گشتم در همان موقع که سرگرم کار خود بودم صدای پایی از طرف قبر مطهر حضرت امام موسی کاظم علیه السلام شنیدم وقتی نگاه کردم دیدم مردی زیارت می کند و بر حضرت آدم و بر پیغمبران اوالعزم درود می فرستد سپس بر یک یک امامان درود فرستاد تا به صاحب الزمان علیه السلام رسید ولی او را نام نبرد من تعجب نمودم و گفتم شاید فراموش کرد یا اینکه امام زمان را نمی شناسد یا اینکه مذهب او چنین است که امام دوازدهم را قبول نمی کند بعد از زیارت دو رکعت نماز خواند من از او وحشت کردم زیرا او را نمی شناختم ولی دیدم جوانی، علائم مردی در وی کامل است لباس سفیدی پوشیده عمامه ای جنگ دار بر سر و ردائی بر دوش دارد در این وقت آن جوان مرا مخاطب ساخت و فرمود یا اباالحسن بن ابی البغل چرا دعای فرج نمی خوانی گفتم آقای من دعای فرج کدام است گفت دو رکعت نماز می خوانی و سپس می گوئی یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح یا من لم یواخذ بالجریرة و لم یهتک الستر یا عظیم المن یاکریم الصفح یا حسن التجاوز یا باسط الیدین بالرحمة یا منتهی کل نجوی یا غایة کل شکوی یا عون کل مستعین یا مبتدئاً بالنعم قبل استحقاقها پس ده مرتبه بگو یا رباه و ده مرتبه یا سیداه و ده مرتبه یا مولاه و ده مرتبه یا غایتناه و ده مرتبه یا منتهی غایة رغبتاه آنگاه بگو اسئلک بحق هذه الاسماء و بحق محمد و اله الطاهرین علیهم السلام الا ما کشفت کربی و نفست همی و فرجت غمی و اصلحت حالی آنگاه هر حاجتی داری از خدا بخواه سپس گونه راست روی زمین بگذار و صد مرتبه بگو یا محمد یا علی یا علی یا محمد اکفیانی فانکما کافیانی و انصرانی فانکما ناصران بعد از آن گونه چپ را به زمین بگذار و صد مرتبه الغوث الغوث آنگاه سر بردار که خداوند با کرم خود حاجت تو را روا خواهد نمود موقعی که من مشغول به نماز و دعا شدم او از حرم بیرون رفت چون فارغ گشتم رفتم که از اطاقی که روغن چراغ در آن گذارده اند بیرون می آید من سراغ آن مرد را از او گرفتم که چگونه داخل حرم شد ابو جعفر گفت چنانکه می بینی درها همه بسته و من هنوز باز نکرده ام. من جریان را برای او نقل کردم ابو جعفر گفت این مرد مولی صاحب الزمان صلوات الله علیه بوده مکرر در مثل چنین شبی که حرم خلوت است حضرتش را دیده ام. من بر آنچه از دست داده بودم تأسف خوردم آنگاه نزدیک طلوع فجر از حرم بیرون آمدم و به جانب محله کرخ و جائی که در آن پنهان بودم رفتم هنوز آفتاب سر نزده بود دیدم که اصحاب ابن صالحان سراغ مرا می گیرند و محل مرا از دوستانم می پرسند آنها از وزیر برای من امان آورده بودند و نامه ای بخط وی نشان دادند که نوشته بود همه چیز خوب است من با یکی از دوستان موثقم به نزد ابن صالحان رفتم او به احترام من برخواست و مرا کنار خود نشانید و طوری با من رفتار کرد که نظیر آن را از او ندیده بودم سپس گفت کار را بجائی رساندی که شکایت مرا به صاحب الزمان علیه السلام نمودی. گفتم من دعا کردم و از وی سؤال نمودم گفت خوش به حالت دیشب یعنی شب جمعه در خواب دیدم که مولی صاحب الزمان علیه السلام مرا به انجام کارهای نیک امر می فرماید و چندان بر من سخت گرفت که هراسناک گشتم گفتم لا اله الا الله گواهی می دهم آنها بر حق و هر حقی به آنها می پیوندد چه که دیشب مولی صاحب الزمان را در بیداری دیدم که به من چنین و چنان می فرمود سپس ماجرای حرم مطهر را شرح دادم و او از این مطلب تعجب می کرد بعدها کاری بزرگ و نیکوی به خاطر این معنی از وی به عمل آمد و من هم به برکت وجود مقدس امام زمان صلوات الله علیه نزد او بجائی رسیدم که گمانش را نمی کردم**الجا، ج 13، مترجم، ص 611. ***.