فهرست کتاب


برگی از آسمان (شرحی بر توقیعات حضرت مهدی علیه السلام)

حجت الاسلام میرزا علی بابائی

داستان حسین مدلل

و از جمله حکاتی است که از افراد موثق شنیده ام این حکایت نزد اغلب اهالی نجف اشرف مشهور و معروف است حکایت این است این خانه که فعلاً یعنی سال 789 من در آن سکنی دارم مال شخصی بود با نام (حسین مدلل) که مرد خیراندیش و نیکوکار بود و محلی را در آنجا به نام او (ساباط مدلل) (ساباط، به معنی گذر سرپوشیده است) می گفتند این خانه وصل به دیوار حرم مطهر حضرت امیرالمؤمنین است و در نجف مشهور می باشد حسین مدلل مردی عیال وار بود وقتی مبتلا به سکته ناقص می شود به طوری که قادر به ایستادن نبوده و در موقع ضرورت عیالش او را بلند می کرده او مدت مدیدی را بدین منوال می گذرانید و این موجب شد که فقر و تنگدستی به زن و فرزندانش روی آورد تا جائی که محتاج به مردم شدند و مردم هم بر آنها سخت گرفتند در یکی از شب های سال هفتصد و بیست 720 هجری که یک چهارم از شب گذشته بود همسرش را بیدار کرد و با بیداری او بقیه هم بیدار شدند.ناگاه دیدند داخل و بالای خانه پرنور شده به طوری که چشم را خیره می کرد زن و فرزندانش پرسیدند چه خبر است گفت هم اکنون امام زمان علیه السلام آمد، فرمود حسین برخیز من گفتم آقا می بینی که نمی توانم برخیزم حضرت دست مرا گرفت و بلند کرد دیدم ناراحتی که داشتم برطرف شده و اینک حالم خوب و از هر نظر رضایت بخش است.سپس فرمود من از این گذر سر پوشیده به زیارت جدم می روم و تو هر شب آن را قفل کن گفتم آقا به گوش و دل فرمانبردار خدا و شما هستم آنگاه برخاست و به زیارت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام رفت من هم خدا را شکر نمودم که این نعمت را به من روزی کرد گذر مذکور تاکنون مورد احترام مردم است و در مواقع نیازمندی برای آن نذر می کنند و هیچگاه نذر کننده از برکت وجود امام زمان علیه السلام ناامید نمی شود**بحارالانوار، ج 13، مترجم، ص 819. ***.

داستان مادر مردی سنی

در کتاب السلطان المفرج عن اهل الایمان منسوب به شیخ محترم عالم فاضل شمس الدین محمد بن قارون نامبرده نقل می کرد که یکی از نزدیکان وی به نام معمربن شمس که او را (مذور) می گفتند قریه ای داشت موسوم به (برس) (برس بضم باء و سکون راء دهکده ای واقع در بین کوفه و حله عراق عرب است) و آن را وقف علویین و سادات کرده بود معمر بن شمسی نایبی به نام ابن خطیب و غلامی داشت که متولی اوقاف او بود و او را عثمان می نامیدند ابن خطیب یک نفر شیعه نیکوکار بود ولی (عثمان) به عکس بود روزی آن دو نفر در مسجدالحرام در مقام حضرت ابراهیم علیه السلام در حضور جمعی از علیا و عوام الناس نشسته بودند ابن خطیب گفت ای عثمان هم اکنون حق آشکار و روشن می گردد من نام کسانی را که دوست می دارم یعنی علی و حسن و حسین علیهم السلام را کف دستم می نویسم و تو هم نام کسانی را که دوست می داری یعنی ابوبکر و عمر و عثمان را کف دست خود بنویس دستها را با هم می بندیم هر دستی که آتش گرفت بر باطل و هر کس دستش سالم ماند بر حق است عثمان از این عمل سر باز زد و حاضر نشد این کار را انجام دهد حضار هم او را مورد سرزنش قرار دادند مادر عثمان در جای بلندی آنها را می دید و سخنان آنها را می شنید وقتی آن منظره را دید بر حاضران که زبان به سرزنش فرزندش گشودند نفرین کرد،آنها را به باد فخاشی و بدگویی و تهدید گرفت فی الحال نابینا شد وقتی احساس کرد که نابینا شده رفقای خود را صدا زد زنهای دوست او رفتند بالا نزد وی و دیدند که چشمش ظاهراً سالم است ولی چیزی نمی بیند پس او را کشیده، پائین آوردند و به حله بردند و خبر او میان خویشان و همفکران و دوستانش شایع گشت آنها هم چند نفر طبیب از بغداد و حله برای معالجه او آوردند ولی اطباء نتوانستند کاری برای او انجام دهند موقعی که به کلی از معالجه او مأیوس گشتند جمعی از زنان شیعه که با وی سابقه دوستی داشتند به او گفتند آن کس که تو را نابینا گردانید قائم آل محمد صلی الله علیه و آله است اگر شیعه شوی تولی و تبری داشته باشی ما ضمانت می کنیم که خداوند متعال چشم تو را شفا دهد و جز این راهی برای رهائی از این بلیه نداری زن نابینا هم گفته آن ها را تصدیق کرد و شد که شیعه شود. زنهای شیعه در شب جمعه او را برداشته و به داخل قبه شریفه مقام امام زمان علیه السلام بردند خودشان دم در نشستند چون پاسی از شب گذشت زن نابینا در حالی که کوری چشمش برطرف شده بود به میان زنان شیعه آمد یک یک آنها را نشانید و لباسها و زینت آلات آنها را شرح می داد وقتی زنها یقین کردند او بینا شده مسرور گردیدند و خدا را شکر کردند و به وی گفتند چطور شد که بینا شدی گفت وقتی شما مرا در قبه گذاشتید و بیرون رفتید حس کردم که دستی روی دستم گذاشته شد و کسی گفت برو بیرون که خداوند تو را شفا داد وقتی متوجه شدم دیدم کوریم برطرف گردیده و قبه پر نور شده آن مرد را که با من حرف زده بود دیدم از او پرسیدم آقا تو کیستی گفت من محمد بن الحسن هستم سپس از نظرم ناپدید شد. آنگاه زنها برخاستند و به خانه های خود رفتند بعد از این ماجرا (عثمان) پسر آن زن نیز شیعه شد و عقیده خودش و مادرش خوب و محکم گردید. حکایت او در میان اقوامش شهرت گرفت هر کس آن را شنیده، عقیده به وجود مقدس امام زمان علیه السلام پیدا کرد. این واقعه در سال 744 روی داد**بحار، جلد 13، مترجم صفحه 816. ***.

داستان مردی که سرش در صفین ضربت دید

در کتاب کشف الغمه می نویسد و از جمله حکایتی است که از عثمان بزرگ نقل کرده و به خط مبارک خود چنین نوشته است حکایت می کنم از محی الدین اربلی که گفت روزی در خدمت پدرم بودم دیدم مردی نزد او نشسته و چرت می زند در آن حال عمامه از سرش افتاد و جای زخم بزرگی در سرش نمایان گشت پدرم پرسید این زخم چه بوده گفت این زخم را در جنگ صفین برداشتم به او گفتند تو کجا جنگ صفین کجا گفت وقتی به مصر سفر می کردم و مردی از غزه (غزه شهری واقع در صحرای سیناست) هم با من همراه گردید در بین راه درباره جنگ صفین به گفتگو پرداختیم همسفر من گفت اگر من در جنگ صفین بودم شمشیر خود را از خون علی و یاران او سیراب می کردم من هم گفتم اگر من نیز در جنگ صفین بودم شمشیر خود را از خون معاویه و پیروان او سیراب می نمودم اینکه من و تو از یاران علی علیه السلام و معاویه ملعون هستیم بیا با هم جنگ کنیم، با در آویختم و زد و خورد مفصلی نمودیم یک وقت متوجه شدم که بر اثر زخمی که برداشته ام از هوش می روم در آن اثنا دیدم شخصی مرا با گوشه تیره اش بیدار می کند چون چشم گشوده ام از اسب فرود آمد و دست روی زخم سرم کشید و فی الوقت بهبود یافت آنگاه گفت همین جا بمان و بعد اندکی ناپدید شد و سپس در حالی که سر بریده همسفرم را که با من به نزاع پرداخته بود در دست داشت با چهارپایان او برگشت و گفت این سر دشمن تو است تو بیاری ما برخاستی ما هم تو را یاری کردیم چنانکه خداوند هر کس که او را یاری کند نصرت می دهد پرسیدم شما کیستید گفت من صاحب الامر هستم سپس فرمود منبعد هر کس پرسید این زخم چه بوده بگو ضربتی است که در صفین برداشته ام **بحار، ج 13، صفحه 82.***.