فهرست کتاب


برگی از آسمان (شرحی بر توقیعات حضرت مهدی علیه السلام)

حجت الاسلام میرزا علی بابائی

ملاقات با امام زمان علیه السلام

در کتاب کشف الغمه و حبیب السیر و دیگران روایت کرده اند که مردی به نام اسماعیل بن حسن هرقلی که اهل قریه ای از اطراف حله به نام هرقل بود نقل کرده که در جوانی روی ران چپ من غده ای بیرون آمده بود که هر سال فصل بهار دهان باز می کرد و چرک و خون زیادی از آن می ریخت عذاب و درد آن مرا از اشتغال به کار بازداشته بود پس روزی از هرقل به حله رفتم و خدمت جناب سید بن طاوس رسیدم و از مرض و کسالتم به ایشان شکایت کردم آن سید بزرگوار تمام ابطاء و جراحان حله را جمع کرد و شورای پزشکی تشکیل داد آنها همه گفتند این غده در جایی بیرون آمد که اگر عمل شود به احتمال قوی هلاک شود و لذا ما جرأت نمی کنیم او را عمل کنیم جناب سید بن طاوس فرمود من به بغداد می روم تو هم با من بیا تا تو را به اطباء آنجا نشان بدهم شاید آنها بتوانند تو را معالجه بکنند من اطاعت کردم و در خدمتش به بغداد رفتیم سید تمام اطباء بغداد را جمع کرد آنها نیز از معالجه آن عارضه اظهار عجز و ناتوانی نمودند من خیلی متأثر شدم و گفتم اگر این طور است به سامراء می روم و شفای خود را از ولی عصر عجل الله تعالی فرجه می خواهم به سوی سامراء حرکت کردم و چون به آن مکان شریف رسیدم اول به زیارت حرم مطهر عسکریین (امام هادی و امام حسن عسکری) مشرف شدم و بعد به سرداب مطهر در آمدم از ایزد متعال استعانت نموده از ائمه اطهار علیهم السلام در علاج آن درد استمداد نمودم و چندی در آن مکان به سر بردم بعضی از آن شب ها در آن مکان مقدس به قیام گذرانیدم روزی به کنار دجله رفتم و خود را شستشو کردم و غسل زیارت نمودم متوجه حرم مطهر ائمه شدم امام هنوز خارج شهر بودم که چهار سوار را دیدم که شمشیرها بر کمر بسته و یکی از ایشان نیزه در دست دارد به طرف من می آیند و چون اطراف سامرا جمعی از سادات و شرفا خانه داشتند گمان کردم که این چهار نفر از آنها هستند چون به من رسیدند سلام گفتم جواب سلام مرا دادند یکی از آنها که جوان بود و ردائی به دوش انداخته بود به من فرمود فردا از اینجا می روی عرض کردم بلی فرمود جلو بیا تا زخمت را ببینم من در دلم گفتم اینها که اهل بادیه هستند از نجاست پرهیزی ندارند منهم تازه غسل کرده ام و لباس هایم هنوز تر است اگر دستشان را به لباس من نمی زدند بهتر بود من هنوز در این فکر بودم که آن شخص خم شد و مرا به طرف خود کشید و دستش را روی زخم گذاشت و فشار داد که احساس درد کردم آن که در دستش نیزه بود به من گفت افلحت یا اسماعیل ای اسماعیل راحت شدی من تعجب کردم که او نام مرا از کجا دانست گفتم افلحنا و افلحتم ان شاءالله باز همان مرد به من گفت هذا هو الامام یعنی این بزرگوار امام زمان است من همین که این جمله را شنیدم پیش دویدم و بخاک افتادم زانوی آن حضرت را بوسیدم و بوسه دادم آنها روان شدند من نیز بدنبال ایشان شتافتم.
حضرت ملتفت من شد و فرمود بازگرد. گفتم هرگز از تو جدا نمی شوم بار دیگر فرمود برگرد که صلاح وقت در این است. گفتم من هرگز از تو جدا نمی شوم. آن پیرمرد گفت اسماعیل شرم نمی کنی که امام دوبار فرمود برگرد و تو اطاعت ننمودی ناچار ایستادم آنها چند قدم از من دور شدند امام عصر (سلام الله علیه) رو به من کرد و فرمود وقتی به بغداد رسیدی مستنصر خلیفه عباسی تو را می طلبد و به تو عطائی می دهد از او قبول نکن و به فرزند گرامی ما (سید رضی الدین بین طاوس) بگو که نامه ای به علی بن عوض درباره تو بنویسد و من به او سفارش می کنم که هر چه بخواهی به تو بدهد این را فرمود... کاروان به راه افتاد و دل دردمند اسماعیل را هم با خود برد جوان مشتاق تا دورترین چشم انداز که سیاهی کاروان را می دید اشک و آه خود را بدرقه راه آنها می کرد تا کاروان از نظر او غایب شد.
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت - جانم بسوختی و بدل دوست دارمت
اسماعیل می گوید من در همان جا ایستادم آنها به راه افتادند تا از نظر من غایب شدند بعداً از آنجا به سامرا رفتم و جمعی از اهل شهر که مرا دیدند گفتند چرا حالت متغیر شده با کسی دعوا کرده اید گفتم نه ولی شما بگویید که این اسب سواران که بودند گفتند شاید از سادات و بزرگان این منطقه بودند من گفتم بلکه یکی از آنها امام بود گفتند امام صاحب نیز بود با آنکه ردائی به دوش داشت گفتند زخمت را به او نشان دادی گفتم بلی او خودش آن را فشار داد و درد هم گرفت پای خود را برهنه نمودم اثری از زخم نبود من خودم هم تعجب کردم و به شک افتادم و گفتم شاید پای دیگرم زخم بوده لذا پای دیگرم را باز کردم باز هم اثری نبود مردم وقتی متوجه شدند که من به برکت حضرت بقیة الله علیه السلام شفا یافته ام بر من ازدحام آوردند و پیراهنم را پاره کردند خدمه روضه مقدسه مرا از چنگ خلق خلاص کرده به خزانه در آوردند.نام و نسب مرا پرسیدند و سؤال کردند که کدام روز از بغداد بیرون آمده ای صورت حال را به درستی بیان نمودم. بالاخره آن شب را در آنجا ماندم پس از نماز صبح به طرف بغداد برگشتم چون به اواناکه دهی است در نزدیکی بغداد رسیدم دیدم جمعیت زیادی سر پل بغداد جمع شده اند و هر که از راه می رسد اسم و خصوصیاتش را سؤال می کنند در انتظار کسی هستند و چون مرا دیدند و نام مرا سؤال کردند و مرا شناختند به سر من هجوم آوردند لباسی که تازه پوشیده بودم پاره کردند و بردند و نزدیک بود زیر دست و پای مردم هلاک شوم که در این اثنی مؤیدالدین محمد قمی که وزیری از وزرای خلیفه بود ابن طاوس را طلبیده از وی این خبر را تحقیق نمود و سید رضی الدین با جمعی رسیدند مرا از دست مردم نجات دادند بعدها معلوم شد که ناظر بین النهرین جریان را به بغداد نوشته و او مردم را خبر کرده سید رضی الدین به من فرمود آن مردی که می گویند شفا یافته توئی گفتم بلی از اسب پیاده شد پای مرا باز کرد و دقیق آن را نگاه کرد و چون از زخم اثری ندید بی هوش شد وقتی به هوش آمد به من فرمود وزیر قبل از آمدن تو مرا طلبیده و گفت که از سامراء کسی می آید که خدا به وسیله حضرت بقیةالله (عج) او را شفا داده و او با تو آشناست زود خبرش را برای من بیاور بالاخره مرا نزد وزیر که از اهل قم بود برد و به وزیر گفت این مرد از دوستان برادر من است وزیر رو به من کرد و گفت جریان را برای من تعریف کن من جریان را از اول تا به آخر برای او نقل کردم وزیر اطباء را که قبلاً مرا دیده بودند جمع کرد و به آنها گفت علاج آن منحصر در قطع کردن است در آن خوف موت و مرگ متصور است وزیر پرسید بر فرض که جراحی شود و زنده بماند چه مدت لازم دارد که جای آن بهبود یابد.گفتند لااقل دو ماه مدت لازم است که جای آن زخم خوب شود ولی جای آن سفید و بدون آنکه موئی روی آن روئیده شود باقی می ماند وزیر از آنها پرسید شما چند روز است که زخم او را دیده اید گفتند ده روز قبل او را معاینه کرده ایم وزیر گفت نزدیک بیایید و پای مرا برهنه کرد و به آنها نشان داد پزشکان تعجب کردند یکی از آنها مسیحی بود گفت هذا عمل المسیح به خدا قسم این معجزه حضرت مسیح است بالاخره این خبر به گوش خلیفه رسید او وزیر را طلبید و دستور داد که مرا نزد او ببرد وزیر مرا نزد خلیفه (مستنصر بالله) برد و او به من گفت که قضیه را نقل کن من جریان را برای او نقل کردم به خادمش دستور داد کیسه ای را که هزار دینار در آن بود به من بدهند من قبول نکردم خلیفه گفت از که می ترسی گفتم از آن که مرا شفا داده زیرا خود آن حضرت به من دستور فرموده است از مستنصر چیزی قبول نکن خلیفه بسیار ناراحت شد و گریه کرد.اربلی صاحب کشف الغمة می گوید من در بعضی از ایام این حکایت را به جمعی که نزد من بودند می گفتم چون سخن تمام شد یکی از آنها گفت من خود فرزند صلبی اسماعیل هستم که صاحب این داستان است و نام من شمس الدین محمد است از آن حس اتفاق متعجب شدم و از وی پرسیدم که تو خود ران پدر خویش را در وقتی که زخم بود دیده بودی گفت من در آن وقت بچه خردسال بودم اما بعد از صحت مشاهده کردم موی بر آن موضع روئیده بود اثر زخم در آن نبود شمس الدین در آن مجلس نقل کرد که بعد از وقوع آن قضیه پدرم در مفارقت و هجران امام عصر (عج الله تعالی فرجه) محزون بود تا آن که در زمستان رخت اقامت در بغداد افکند به این امید که شاید یک بار دیگر سعادت ملاقات آن حضرت نایل شود و لذا در هر چند روز یک نوبت به سامرا می رفت باز به دارالسلام (بغداد) مراجعت می نمود. چنان چه در همان زمستان چهل نوبت آمد و شد کرد ولی آرزوی آن سعادت را به گور برد **طرائف، ص 69. ***.مرحوم علامه اربلی در کشف الغمه می گوید این قضیه در حله بسیار معروف است**همان مدرک. ***.

داستان حسین مدلل

و از جمله حکاتی است که از افراد موثق شنیده ام این حکایت نزد اغلب اهالی نجف اشرف مشهور و معروف است حکایت این است این خانه که فعلاً یعنی سال 789 من در آن سکنی دارم مال شخصی بود با نام (حسین مدلل) که مرد خیراندیش و نیکوکار بود و محلی را در آنجا به نام او (ساباط مدلل) (ساباط، به معنی گذر سرپوشیده است) می گفتند این خانه وصل به دیوار حرم مطهر حضرت امیرالمؤمنین است و در نجف مشهور می باشد حسین مدلل مردی عیال وار بود وقتی مبتلا به سکته ناقص می شود به طوری که قادر به ایستادن نبوده و در موقع ضرورت عیالش او را بلند می کرده او مدت مدیدی را بدین منوال می گذرانید و این موجب شد که فقر و تنگدستی به زن و فرزندانش روی آورد تا جائی که محتاج به مردم شدند و مردم هم بر آنها سخت گرفتند در یکی از شب های سال هفتصد و بیست 720 هجری که یک چهارم از شب گذشته بود همسرش را بیدار کرد و با بیداری او بقیه هم بیدار شدند.ناگاه دیدند داخل و بالای خانه پرنور شده به طوری که چشم را خیره می کرد زن و فرزندانش پرسیدند چه خبر است گفت هم اکنون امام زمان علیه السلام آمد، فرمود حسین برخیز من گفتم آقا می بینی که نمی توانم برخیزم حضرت دست مرا گرفت و بلند کرد دیدم ناراحتی که داشتم برطرف شده و اینک حالم خوب و از هر نظر رضایت بخش است.سپس فرمود من از این گذر سر پوشیده به زیارت جدم می روم و تو هر شب آن را قفل کن گفتم آقا به گوش و دل فرمانبردار خدا و شما هستم آنگاه برخاست و به زیارت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام رفت من هم خدا را شکر نمودم که این نعمت را به من روزی کرد گذر مذکور تاکنون مورد احترام مردم است و در مواقع نیازمندی برای آن نذر می کنند و هیچگاه نذر کننده از برکت وجود امام زمان علیه السلام ناامید نمی شود**بحارالانوار، ج 13، مترجم، ص 819. ***.

داستان مادر مردی سنی

در کتاب السلطان المفرج عن اهل الایمان منسوب به شیخ محترم عالم فاضل شمس الدین محمد بن قارون نامبرده نقل می کرد که یکی از نزدیکان وی به نام معمربن شمس که او را (مذور) می گفتند قریه ای داشت موسوم به (برس) (برس بضم باء و سکون راء دهکده ای واقع در بین کوفه و حله عراق عرب است) و آن را وقف علویین و سادات کرده بود معمر بن شمسی نایبی به نام ابن خطیب و غلامی داشت که متولی اوقاف او بود و او را عثمان می نامیدند ابن خطیب یک نفر شیعه نیکوکار بود ولی (عثمان) به عکس بود روزی آن دو نفر در مسجدالحرام در مقام حضرت ابراهیم علیه السلام در حضور جمعی از علیا و عوام الناس نشسته بودند ابن خطیب گفت ای عثمان هم اکنون حق آشکار و روشن می گردد من نام کسانی را که دوست می دارم یعنی علی و حسن و حسین علیهم السلام را کف دستم می نویسم و تو هم نام کسانی را که دوست می داری یعنی ابوبکر و عمر و عثمان را کف دست خود بنویس دستها را با هم می بندیم هر دستی که آتش گرفت بر باطل و هر کس دستش سالم ماند بر حق است عثمان از این عمل سر باز زد و حاضر نشد این کار را انجام دهد حضار هم او را مورد سرزنش قرار دادند مادر عثمان در جای بلندی آنها را می دید و سخنان آنها را می شنید وقتی آن منظره را دید بر حاضران که زبان به سرزنش فرزندش گشودند نفرین کرد،آنها را به باد فخاشی و بدگویی و تهدید گرفت فی الحال نابینا شد وقتی احساس کرد که نابینا شده رفقای خود را صدا زد زنهای دوست او رفتند بالا نزد وی و دیدند که چشمش ظاهراً سالم است ولی چیزی نمی بیند پس او را کشیده، پائین آوردند و به حله بردند و خبر او میان خویشان و همفکران و دوستانش شایع گشت آنها هم چند نفر طبیب از بغداد و حله برای معالجه او آوردند ولی اطباء نتوانستند کاری برای او انجام دهند موقعی که به کلی از معالجه او مأیوس گشتند جمعی از زنان شیعه که با وی سابقه دوستی داشتند به او گفتند آن کس که تو را نابینا گردانید قائم آل محمد صلی الله علیه و آله است اگر شیعه شوی تولی و تبری داشته باشی ما ضمانت می کنیم که خداوند متعال چشم تو را شفا دهد و جز این راهی برای رهائی از این بلیه نداری زن نابینا هم گفته آن ها را تصدیق کرد و شد که شیعه شود. زنهای شیعه در شب جمعه او را برداشته و به داخل قبه شریفه مقام امام زمان علیه السلام بردند خودشان دم در نشستند چون پاسی از شب گذشت زن نابینا در حالی که کوری چشمش برطرف شده بود به میان زنان شیعه آمد یک یک آنها را نشانید و لباسها و زینت آلات آنها را شرح می داد وقتی زنها یقین کردند او بینا شده مسرور گردیدند و خدا را شکر کردند و به وی گفتند چطور شد که بینا شدی گفت وقتی شما مرا در قبه گذاشتید و بیرون رفتید حس کردم که دستی روی دستم گذاشته شد و کسی گفت برو بیرون که خداوند تو را شفا داد وقتی متوجه شدم دیدم کوریم برطرف گردیده و قبه پر نور شده آن مرد را که با من حرف زده بود دیدم از او پرسیدم آقا تو کیستی گفت من محمد بن الحسن هستم سپس از نظرم ناپدید شد. آنگاه زنها برخاستند و به خانه های خود رفتند بعد از این ماجرا (عثمان) پسر آن زن نیز شیعه شد و عقیده خودش و مادرش خوب و محکم گردید. حکایت او در میان اقوامش شهرت گرفت هر کس آن را شنیده، عقیده به وجود مقدس امام زمان علیه السلام پیدا کرد. این واقعه در سال 744 روی داد**بحار، جلد 13، مترجم صفحه 816. ***.