فهرست کتاب


برگی از آسمان (شرحی بر توقیعات حضرت مهدی علیه السلام)

حجت الاسلام میرزا علی بابائی

محمد بن عیسی بحرینی

مرحوم علامه مجلسی رحمه الله در بحار جلد سیزده نقل فرموده: موقعی که شهر بحرین در تصرف فرنگیان بود شخصی از مسلمین را به حکومت آنجا گماشتند تا موجب آبادی بیشتر آنجا شود و بهتر بتواند به وضع اهالی رسیدگی کند این والی مردی ناصبی بود به علاوه وزیری داشت که تعصبش از وی بیشتر بود وزیر نسبت به اهل بحرین که دوست دار اهل بیت بودند اظهار دشمنی می کرد و برای نابودی و زیان رساندن به آنها حیله ها می انگیخت یک روز وزیر در حالیکه اناری در دست داشت نزد والی رفت و انار را به او داد والی دید بروی پوست انار نوشته است لااله الا الله محمد رسول الله ابوبکر و عمر و عثمان و علی خلفاء رسول الله وقتی که آن را نگریست دید که این عبارت بطور طبیعی در پوست انار نوشته شده بطوری که گمان نمیرفت ساخته دست بشر باشد و از این حیث در شگفت ماند والی به وزیر گفت این دلیل روشن و برهان محکمی است بر ابطال مذهب رافضی ها (شیعیان) نظر تو درباره مردم بحرین چیست وزیر گفت این جماعت متعصب می باشند و منکر دلائل هستند امر کن آنها را حاضر نمایند و این انار را به آنها نشان بده اگر پذیرفتند و به مذهب ما در آمدند شما ثواب فراوان برده اید و چنانچه نپذیرفتند و همچنان بر گمراهی خود باقی ماندند آنها را در قبول یکی از سه چیز مخیر گردان یا حاضر شوند با ذلت و خواری مثل یهود و نصاری جزیه بدهند و یا جوابی برای این دلیل روشنی که نمی توان آن را نادیده گرفت بیاورند و یا اینکه مردان آنها کشته شوند و زنان و اولادشان اسیر گردند و اموالشان را غنیمت گیریم والی رأی وزیر را مورد تحسین قرار داد و فرستاد علماء و فضلاء و نیکان و نجباء و بزرگان شیعه بحرین را احضار نمود و انار را به آنها نشان داد و گفت اگر جوابی کافی و قانع کننده ای نیاورید و یا باید کشته شوید و اسیر گردید و اموالتان ضبط شود و یا همچون کفار جزیه بپردازید.آنها چون انار را دیدند سخت متحیر گشتند و نتوانستند جواب شایسته ای بدهند رنگ صورتشان پرید و بندهاشان بلرزه افتاد سپس بزرگان آنها به والی گفتند سه روز به ما مهلت بده شاید بتوانیم جوابی که مورد پسند واقع شود بیاوریم وگرنه هر طور که می خواهی میان ما حکم کن والی هم به آنها مهلت داد.
رجال بحرین در حالی که هراسان و مرعوب و تحیر بودند از نزد والی بیرون آمدند مجلس گرفتند و به مشورت پرداختند. آن گاه بنا گذاشتند که از میان صلحا و زهاد بحرین ده نفر و از میان آن ده نفر هم سه نفر را انتخاب کنند. چون چنین به کردند یکی از آن سه نفر گفتند تو امشب را برو بیابان و تا صبح مشغول عبادت باش از خداوند به وسیله امام زمان علیه السلام یاری بخواه. او هم رفت و شب را به صبح آورد چیزی ندید ناچار برگشت و جریان را به آنها اطلاع داد شب دوم هم نفر دوم را فرستادند و او نیز مانند شخص نخست برگشت و خبری نیاورد و بر اضطراب و پریشانی آنها افزود آنگاه نفر سومی را که مردی پاک سرشت و دانشمند بود نامش محمد بن عیسی خواستند و او شب سوم را با سر و پای برهنه روی به بیابان نهاد آن شب، شب تاریکی بود محمد بن عیسی تمام شب را مشغول دعا و گریه و توسل به خدا بود که شیعیان را از آن بلیه رهایی بخشد و حقیقت مطلب را برای آنها روشن سازد و برای تأمین منظور متوسل به حضرت صاحب الزمان علیه السلام گردید در آخر شب ناگاه دید مردی او را مخاطب ساخته و می گوید ای محمد بن عیسی چه شد که تو را بدین حالت می بینم و برای چه به این بیابان آمده ای گفت ای مرد مرا به حال خود واگذار من برای کار بزرگ من برای کار بزرگ و مطلب مهمی بیرون آمده ام که آن را جز برای امام خود نمی گویم و شکوه آن را نزد کسی می برم که این راز را بر من آشکار سازد گفت ای محمد بن عیسی صاحب الامر من هستم مقصودت را بگو گفت اگر تو صاحب الامر می باشی داستان مرا می دانی و نیازی نداری که من آن را شرح بدهم. فرمود آری تو بخاطر مشکلی که انار برای شما ایجاد کرده مطلبی که بر آن نوشته شده و تهدیدی که والی نموده است به بیابان آمده ای محمد بن عیسی وقتی این را شنید به طرف او رفت و عرض کرد آری ای آقای من ای آقای من شما می دانید که ما چه حالی داریم شما امام و پناه گاه ما می باشید و قادر هستید که این خطر را از ما برطرف سازید بداد ما برس حضرت فرمود:ای محمد بن عیسی وزیر ملعون درخت اناری در خانه خود دارد قالبی از گل به شکل انار در دو نصف ساخته و توی هر نصفی از آن قسمتی از آن کلمات را نوشته است آنگاه آن قالب گلی را روی انار نهاده و در وقتی که انار کوچک بوده توی آن گذاشته و آنرا محکم بسته است آنگاه به مرور که انار بزرگ شده آن نوشته در پوست انار تأثیر بخشیده تا باین صورت در آمده است فردا می روی نزد والی به او می گویی جواب تو را آورده ام ولی حتماً باید در خانه وزیر باشد وقتی به خانه وزیر رفتید به سمت راست خود نگاه کن غرفه ای می بینی آنگاه به والی بگو جواب تو در همین غرفه است وزیر می خواهد از نزدیک شدن به غرفه سرباز زند ولی اصرار کن و سعی کن که از بالا بروی وقتی دیدی وزیر خودش بالا رفت تو هم بالا برو و او را تنها مگذار مبادا از تو جلو بیافتد هنگامی که وارد غرفه شدی در دیوار آن سوراخی می بینی که کیسه سفیدی در آن است آن را بردار که خواهی دید قالب گلی انار که برای این نقشه ساخته است در آن کیسه است سپس آن را جلو والی نهاده و انار معهود را در آن بگذار تا حقیقت مطلب برای او روشن گردد و نیز به والی بگو ما معجزه دیگری داریم و آن اینکه داخل این انار جز خاکستر و دود چیزی نیست اگر می خواهی صحت آن را بدانی به وزیر بگو آن را بشکند.وقتی وزیر آن را شکست دود و خاکستر آن به صورت و ریش او می پرد وقتی محمد بن عیسی این سخنان را از امام زمان علیه السلام شنید بسیار مسرور گردید و دست مبارک امام را بوسید و با مژده و شادی مراجعت نمود چون صبح شد رفتند به خانه والی و همانطور که امام دستور داده بود عمل کردند سپس والی رو کرد به محمد بن عیسی و پرسید چه کسی این را به تو خبر داد گفت امام زمان ما و حجت پروردگار.پرسید امام شما کیست او هم یک یک ائمه علیهم السلام را بوی معرفی تا به امام زمان صلوات الله علیه رسید والی گفت دستت را دراز کن تا من گواهی دهم که نیست خدایی مگر خداوند یگانه و اینکه محمد بنده و پیامبر اوست خلیفه بلافاصله بعد از او امیرالمؤمنین علیه السلام است آنگاه اقرار به تمام ائمه علیهم السلام تا آخر آنها نمود و ایمانش نیکو گشت سپس دستور داد وزیر را به قتل رساندند و از مردم بحرین معذرت خواست و نسبت به آنها نیکی نمود و آنها را گرامی داشت. ناقل حکایت گفت این حکایت نزد اهل بحرین مشهور و قبر محمد بن عیسی در آنجا معروف است و مردم به زیارت آن می روند**بحار، ج 13، مترجم، ص 940. ***.
لطف و عنایت حضرت بقیةالله علیه السلام و عاقبت دادن به ابو راجح حمامی (مرحوم علامه مجلسی رحمه الله) در بحار جلد 13 مترجم نقل فرمود سید علی بن عبدالحمید نیلی در کتاب السلطان المفرج عن اهل الایمان در ذکر کسانی که حضرت امام زمان را دیده اند می نویسد و از جمله حکایتی است که مشهور است در همه جا شایع گردیده و خبر آن به همه جا رسیده است مردم این زمان بالعیان دیده اند و آن، حکایت ابوراجح حمامی در حله است. حکایت را جماعتی از دانشمندان سرشناس و افاضل با صدق و صفا نقل کرده اند که از جمله شیخ زاهد عابد محقق شمس الدین محمد بن قارون سلمه الله تعالی است وی نقل می کرد که روزی به حاکم حله که شخصی به نام مرجان صغیر بود گزارش دادند که ابن ابو راجح خلفا را سب می کند حاکم هم ابوراجح را احضار نمود و دستور داد او را چندان زدند که تمام بدنش مجروح گشت و بی حال به زمین افتاد و دندان های ثنایایش ریخت. به دستور حاکم زبان او را در آوردند و سوزن آهنی در آن فرو بردند و بینیش را پاره کردند و ریسمانی که از مو زبر تابیده شده بود در سوراخ آن برد و ریسمان دیگری به آن بست و به دست غلامان خود داد که در کوچه و بازار کوفه بگردانند وقتی او را می گردانیدند از هر طرف مردم هجوم آورده او را می زدند به طوری که افتاد روی زمین و مرگ را جلوی روی خود دید چون خبر به حاکم دادند دستور داد او را به قتل رسانند.مردمی که اطراف او بودند گفتند آن پیرمرد سالخورده ای است و آنچه ببیند دید فعلاً مرده ای بیش نیست او را به همین حال خود رها بگذارید تا خود بمیرد و خون او را بگردن نگیرید. مردم چندان درین خصوص اسرار ورزیدند که حاکم دستور داد او را آزاد کنند در آن موقع صورت و زبان ابوراجح ورم کرده بود کسان او آمدند و آن نیمه جان را به خانه اش بردند و هیچ کس تردید نداشت که همان شب خواهد مرد ولی چون فردا مردم بدیدن او آمدند ایستاده نماز می خواند و حالش کاملاً رضایت بخش بود دندانهایش که افتاده بود به حال اول برگشته و جراحت های بدنش بکلی بهبود یافته و اثری از آن باقی نمانده و زخم صورتش هم زایل گشته بود مردم از مشاهده وضع او به شگفت آمدند و ماجرا را از او جویا شدند ابوراجح گفت وقتی که من مرگ را به چشم دیدم و زبانی نداشتم که خدا را بخوانم ناچار با زبان دل به دعا پرداختم و آقا و مولای خویش امام زمان علیه السلام را به یاری خود طلبیدم. هنگام شب خانه ام نورانی شد و در آن میان امام زمان علیه السلام را دیدم که دست مبارک روی صورتم کشید و فرمود برخیز و برای نان خورانت کار کن که خداوند تو را شفا داد چون صبح شد خود را اینطور که می بینید مشاهده نمودم. شمس الدین محمد بن قارون (سابق الذکر) می گفت: بخدا قسم ابوراجح اصولاً مردی ضعیف البنیه لاغر اندام زرد رنگ و زشت رو بود و ریش کوتاهی داشت من همه وقت بحمام او می رفتم و همیشه او را بدین حالت می دیدم ولی چون آن روز صبح در میان جمعیت بدیدن او رفتم دیدم قوی پی و خوش قامت شده محاسنش بلند رویش سرخ و بصورت جوان بیست ساله ای گشته بود و تا زنده بود به همین شکل و هیئت ماند چون این خبر شیوع یافت حاکم او را طلبید حاکم روز قبل او را به آن وضع دیده بود و امروز بدین حالت می دید که درست بعکس دیروز بود. حاکم دید اثری از زخم ها در بدن او نیست و دندان هایش برگشته است از مشاهده این وضع رعب عظیمی به دل حاکم راه یافت حاکم قبلاً در محلی که به نام امام زمان علیه السلام معروف بود می نشست و پشت خود را به قبله می کرد ولی بعد از این واقعه روی به قبله نشست و با مردم (حله) با مدارا و نیکی رفتار می کرد و از تقصیر مجرمین آنها می گذشت و با نیکان آنان نیکی می نمود ولی اینکار هم سودی به حال او نبخشید و بعد از قلیل مدت در گذشت **بحار، جلد 13، مترجم، ص 814. ***.

داستان جالب

در خرایج راوندی از احمد بن ابی روح نقل می کند که گفت زنی از اهل دینور مرا خواست چون نزد وی رفتم گفت ای پسر ابی روح تو در دیانت و تقوی از تمام مردمی که در ناحیه ما هستند موثق تری می خواهم امانتی نزد تو بگذارم و آنرا بذمه بگیری و به صاحبش برسانی گفتم به خواست خدا چنین می کنم گفت مبلغی درهم در این کیسه است مهر کرده است آن را باز مکن و در آن منگر تا آنکه به کسی بسپاری که قبل از باز کردن بتو بگوید در آن چیست این هم گوشواره من است که مساوی با ده دینار است سه مروارید در آنست که آن نیز مساوی با ده دینار می باشد مرا به امام زمان علیه السلام حاجتی است که می خواهم پیش از آنکه از وی سؤال کنم به من خبر دهد گفتم آن حاجت چیست گفت مادرم ده دینار در عروسی من قرض کرده ولی من حالا نمی دانم از کی قرض کرده باید به چه کسی بپردازم. پس اگر امام زمان علیه السلام خبر آن را به تو داد آن کیسه را به آن کس که به تو نشان می دهد تسلیم کن گفتم اگر جعفر بن علی (جعفر کذاب پسر امام علی النقی) آن را از من بخواهد بگویم زن گفت این خود میان من و جعفر امتحانی است (یعنی اگر او امام زمان است ناگفته می داند و محتاج به توضیح نیست) احمد بن ابی روح می گوید آن مال را با خود برداشتم و به بغداد آمدم و نزد حاجز بن یزید وشارا رفتم سلام کردم و نشستم حاجز پرسید آیا کاری داری گفتم مالی نزد من است آن را تسلیم نمی کنم مگر اینکه از جانب امام اطلاع دهی مقدار آن چند است و چه کسی آن را به من داده است، اگر اطلاع دادی به شما می سپارم حاجز گفت ای احمد بن ابی روح این مال را بسامره ببر. من گفتم لا الله الا الله چه کار بزرگی را به عهده گرفته ام پس به تعقیب آن شتافتم به سامره رسید گفتم نخست سری به جعفر کذاب می زنم سپس فکری کردم و گفتم نه اول می روم به خانه امام حسن عسکری علیه السلام اگر بوسیله امام زمان علیه السلام امتحان آشکار شد فبها وگرنه به نزد جعفر خواهم رفت. چون نزدیک خانه امام حسن عسکری (ع) رسیدم خادمی از خانه بیرون آمد و گفت تو احمد بن ابی روح هستی گفتم آری، گفت این نامه را بخوان نامه را گرفته و خواندم دیدم نوشته است:
بسم الله الرحمن الرحیم ای پسر ابی روح آنکه دختر دیرانی کیسه ای به تو امانت داده که بر خلاف آنچه تو گمان کرده ای هزار درهم در آن است تو امانت را خوب ادا نموده ای نه سر کیسه را باز کردی و نه فهمیدی چه در آنست ولی اکنون بدان که آنچه در کیسه است هزار درهم و پنجاه دینار می باشد و نیز گوشواره ای با تو هست که آن زن گمان کرده مساوی با ده دینار است گمان او درست است ولی با دو نگینی که در آن است و نیز سه دانه مروارید که در آنست که او آنها را ده دینار خریده و مساوی با بیش از ده دینار است این گوشواره را به فلان خدمت کار بده که ما آن را به او بخشیدیم سپس به بغداد مراجعت کن و پول ها را به حاجز بده و آنچه از آن برای مخارج راهت به تو می دهد از او بگیر و اما ده دیناری که زن گمان نموده مادرش در عروسی او قرض کرده و حالا نمی داند صاحب آن کیست بدان که او صاحب آن را می شناسد ولی آنچه برایش گران بود که آن پول را به آن زن ناصبی بدهد (ناصبی به کسی می گویند که حضرت علی علیه السلام و سایر ائمه اطهار را دشمن بدارد یا مناقب و فضائل آنها را انکار کند) اگر او بخواهد این دینار را میان برادران خود تقسیم کند و از ما اجازه می خواهد مانعی نیست پیش جعفر بروی و از او نیز امتحان کنی زودتر به وطن خود مراجعت کن که دشمنت مرده و خداوند زن و مال او را به تو روزی نموده است پس به بغداد برگشتم و کیسه پول را بحاجز سپردم و او پول ها را شمرد همان طور که امام نوشته بود هزار درهم و پنجاه دینار بود حاجز سی دینار آن را به من داد و گفت امام به من دستور داده این مقدار را برای مخارج راه به تو بدهم من هم سی دینار را گرفتم و به محلی که منزل نموده بودم برگشتم در آنجا کسی آمد و به من اطلاع داد که عمویم مرده است و از او سه هزار دینار و صد هزار درهم به من ارث رسیده**بحار، ج 13، مترجم، ص 599. ***.

یکی از بانوان شیعه

راوی حسین بن علی بن محمد قمی معروف به ابو علی بغدادی گفت در همان سال زنی را در بغداد دیدم که از من پرسید وکیل امام زمان علیه السلام کیست بعضی از قمی ها به وی اطلاع دادند که وکیل امام زمان علیه السلام حسین بن روح است و به آن اشاره کردند که این مرد او را می شناسد وقتی من به خدمت حسین بن روح رسیدم زن هم در آنجا بود زن به حسین بن روح گفت ای شیخ در نزد من چیست؟ حسین بن روح گفت آنچه نزد توست در دجله (نهر دجله واقع در شهر بغداد است) بیانداز سپس بیا تا خبر آن را به تو بدهم زن رفت و آنچه با خود آورده بود در دجله انداخت آنگاه به نزد حسین بن روح بازگشت حسین بن روح به زن گفت این همان حقه است که نزد تو بود و آن را در دجله انداختی اکنون بگویم چه در آن است یا خودت می گویی زن گفت شما بفرمایید گفت یک جفت خلخال طلا و حلقه بزرگی است که گوهری در آن است و هم دو حلقه کوچک است که در هر کدام یک دانه گوهر است، نیز دو انگشتر فیروزه و یک انگشتر عقیق است آنچه در حقه بود همان بود که حسین بن روح گفته بود بدون کم و کاست سپس سر حقه را باز کرد و آنچه در آن بود به من نشان داد زن هم نگاهی به من کرد و گفت درست همان چیزی است که من آورده بودم و در دجله انداختم من و آن زن با مشاهده آنچه از حسین بن روح (نائب امام زمان علیه السلام) دیدیم چنان شاد شدیم که نزدیک بود هوش از سر ما برود**بحار ج 13، مترجم، ص 661. ***.