سرزمین پدری مجموعه داستان - 14

نویسنده : اصغر استاد حسن معمار

سرزمین پدری

در پوششی سفیدتر از برف روی زمین تفتیده می خرامد. هرم گرما بر جامه ی بلندش می وزد و موج ها در لابه لای چادرش پنهان می شوند. تصویرمان از روی ویترین مغازه ای می گذرد. چند نفر با لباس های عربی، که چفیه های قرمز رنگ، صورتشان را مخفی می کند، به طرف پل «حجّون» می روند. سرم را بر می گردانم. لبانش را به هم می فشارد و محجوبانه لبخند می زند. با لحنی ملتمسانه می گویم: «اگر اصرارت نبود؛ راضی نمی شدم بیایی. به میهمان نوازی این مردم اطمینان ندارم.»
می گوید: «اگر فکر می کنی که میهمان این مردمی، پس باید از آن چه که میزبانت نمی پسندد، برائت کنی؛ نه مشرکین!»
می گویم: «پس آن وقت حجّ ام چه می شود؟»
عرق را از روی پیشانی بلندش پاک می کند. به آرامی می گوید: «اِنَّ اللَّهَ بَریٌ مِنَ الْمُشْرِکینَ وَ رَسُولِه.** به درستی که خداوند و فرستاده اش از مشرکین بیزارند. ***حج میهمانی خداست، نه غیر خدا.»
احساس غرور می کنم. حرف هایش همیشه متین و کوتاه است. می گویم: «اگر مردی بودی، من حتماًاولین مقلّدت می شدم.»
او کمی مکث می کند، از سرعت صندلی چرخدارم می کاهد و می گوید: «دعا کن مجتهد پرور باشم، از خودم خیلی می ترسم رضا؛ از نَفسَم!»
دستش را روی شانه ام احساس می کنم. دانه های سرخ رنگ تسبیح در امتداد انگشت های ظریفش کنار صورتم تاب می خورند. سرم را پایین می اندازم و با تردید تسبیح را در دست هایم می فشارم. او آن قدر بزرگ است که در کنارش احساس کوچکی می کنم. پانزده سال تلاش سخت در حوزه، او را آن طوری ساخته است، که مثل کوهی، بلند و با عظمت جلوه می کند.
بر دسته ی صندلی چرخدار فشار می آورد. مقاومت دست هایم کم تر می شود و همان طور که سریع تر حرکت می کنیم، می گوید: «می خواهم همین طور بنشینی و من چرخت را به جلو حرکت بدهم. می خواهم خدمتگزاریم به تو را، به صاحب این خانه نشان دهم. نمی دانی، احساس نزدیکی خاصی با این شهر دارم.»
شرطه ها حتی کوچه های تنگ را هم بسته اند. با دست هایم صندلی چرخدار را کج می کنم. سعی می کنم خودمان را در میان جمعیت گم کنم. صدای فاطمه از پشت سر به سختی شنیده می شود که زیر لب تحلیل می گوید. در دلم آرزو می کنم که خدا بهترین چیزهای دنیا را به او بدهد. می گویم: «ولی فاطمه؛ این، تازه اولین سفرمان است.»
دسته ی صندلی چرخدار را بیش تر در پنجه هایش می فشارد و می گوید: «با پای دل صدها بار به این جا آمده ام.» بعد سرش را به گوشم نزدیک می کند و می گوید: «باورت می شود رضا؟! هر کوچه ی این شهر عطر خاصی دارد.»
سعی می کنم عطر هوا را با تمام وجودم حس کنم. چند هلی کوپتر خیلی دورتر از ما، در آسمان چرخ می خورند. به اجتماع مردم که نزدیک تر می شویم، در ساختمان نیمه کاره ای که زیاد از ما دور نیست، مردهایی که چفیه های قرمز رنگ دارند، در تمام طبقه های آن کنار هم صف کشیده اند و به ما خیره شده اند.
مردم از کنارمان عبور می کنند. خیابان کم کم شلوغ می شود. دسته ای از شرطه ها پشت سرهم در حالی که صدای ضرباهنگ قدم هایشان در خیابان می پیچد، از کنارمان رد می شوند. چهره هایشان آفتاب سوخته است. کمرم تیر می کشد و پاهای ورم کرده ام به لرزه می افتند. خم می شوم. با دست، پایم را می فشارم. می گویم: «این همه پلیس برای چی؟!»
چرخ را رها می کند. مقابلم دستش را به کمر می گیرد، پیشانی اش چین می خورد. می نشیند و می گوید: «می خواهی برگردی؟!»
می گویم: «کی دیدی از وسط راه برگردم؟!»
می ایستم. جلوی بعثه غلغله است. پرچم های رنگارنگ در دست ها تکان می خورند. پیرترها سعی می کنند به سایه ای، حتی کوچک، پناه ببرند یا با بادبزن کمی خودشان را خنک کنند. حوله احرامم از عرق نمناک شده است. خنکی مطبوعی را روی سرم احساس می کنم. تمام بدنم می خواهد سرما را تا مغز استخوان هایم فرو ببرد. فاطمه چفیه ام را با آب فلاکس خیس کرده و آن را روی سرم گذاشته است. گوشه ی پیراهنم را چنگ می زند و می گوید: «تا همین جا از خیلی ها هم جلوتری.» و ملتمسانه توی چشم هایم خیره می شود و ادامه می دهد: «رضا؛ من نگرانم!»
اشک در چشم هایش حلقه می زند. به صف شرطه هایی که از کنارمان در رفت و آمد هستند، نگاه می کند و می گوید: «اگر یک موقع...»
حرف نمی زند، یا شاید نمی تواند. سرم را بالا می کنم. برق آفتاب چشم هایم را می زند. به گلدسته های مسجدالحرام نگاه می کنم و می گویم: «وقتی میهمان شدی، بگذار میزبان بخواهد که چه طور اکرامت کند.»
شانه هایش می لرزد. می گوید: «آخر من تنها چه کار می توانم برایت بکنم؟»
لبخند می زنم. می گویم: «فاطمه! تو که تنها نیستی!»
دندان های سفیدش می درخشند. سرش را پایین می اندازد و به آرامی خودش را میان چادر سفیدش پنهان می کند. فلاکس آب را از دسته ی صندلی چرخدارم جدا می کنم. آب، سرد و گواراست. می گویم: «زنی را می شناسم که مهریه اش آب است.»
سرش را بلند می کند. قطرات آب روی لیوان سُر می خورند. به آب نگاه می کند. لب هایش خشک و رنگ پریده هستند. لیوان را تا نزدیک دهانش بالا می آورد و می گوید: «پس به مهرش می خورم.»
چادر را روی پیشانی اش می کشد. سر بر می گردانم. یکی از شرطه ها به طرفمان می آید و مقابلم می ایستد. بدنش در میان لباس و تجهیزاتی که به خودش آویخته، به عرق نشسته است. چهره اش آفتاب سوخته است و سفیدی چشمانش به زردی می زند.
فاطمه با نگرانی به من چشم می دوزد. ماسک ضد گاز شرطه که از فانوسقه اش آویزان است، مثل جمجمه ی سیاهی چشم در چشمم، دهن کجی می کند. شرطه باتومش را به طرف فاطمه دراز می کند. لیوان از دست های فاطمه رها می شود. شرطه نفس نفس می زند و در امتداد باتومش به آب اشاره می کند. فاطمه همان طور که لیوان را به دستم می دهد، از شرطه چیزی می پرسد. در نگاهش محبت موج می زند. برای شرطه آب می ریزم.
شرطه که از صحبت کردن فاطمه تعجب کرده، کمی خیره به او نگاه می کند. لب هایش خشک و کبودند. جویده جویده و تند چیزی می گوید. آب را که به دستش می دهم، آن را یک نفس تمام می کند. در مقابل نگاهش که هنوز از تشنگی رنج می برد، سومین لیوان را هم برایش پر می کنم. شرطه کمی سرش را جلو می آورد و آرام نزدیک گوشم جمله ای را می گوید. به فاطمه نگاه می کنم.
- چه می گوید؟
- می گوید: بهتره برگردید و گرنه خونتان پای خودتان است!
فلاکس از دستم رها می شود و زمین می افتد. آب روی آسفالت داغ خیابان بخار می شود. خون در رگ هایم می جوشد. همان طور که به شرطه، که قطرات خنک آب را با لذت فرو می دهد نگاه می کنم می گویم: «از او بپرس آخر برای چی؟!»
هنوز فاطمه آخرین کلمه از جمله اش را درست ادا نکرده است که شرطه لیوان را با عصبانیت در دست های من می اندازد، به خانه ی خدا اشاره می کند و چیزی می گوید. چشم های فاطمه از حیرت خیره مانده است.
- می گوید شما می خواهید کعبه را خراب کنید. سنگ حجرالاسود را ببرید ایران و آن جا خانه خدا بسازید!
سرم تیر می کشد. به لباس سفید احرامم اشاره می کنم. سعی می کنم به شرطه چیزی بگویم. با کمی مکث می گویم: «ما هذا؟!»** این چیه؟!***
می خواهم به او بفهمانم که اگر می خواستم خانه ی خدا را خراب کنم، دیگر به زیارتش نمی آمدم.
شرطه در حالی که با غرور با باتوم بلند و سیاهش آرام روی شانه ام می زند، زیر لب چیزی می گوید. از میان کلماتش کلمه مجوس که چند بار آن را تکرار می کند، برایم با معنی است. منظورش را می فهمم. پنجه های فاطمه بازویم را می فشارد.
- می گوید: حق تیر داریم! همه تان را می کشیم!
می خواهم به خودم حرکتی بدهم که شرطه میان جمعیت گم می شود. به فاطمه نگاه می کنم. چشم هایش بی حالت و لب هایش رنگ پریده اند. می گویم: «مردی را می شناسم که لبانش از تشنگی ترک خورد.»لبخند می زند. می گوید: «پس به یادش لب هایم را با آب تر نمی کنم.»
جمعیت موج می زند. حلقه های شرطه هایی که بی حرکت به جمعیت خیره شده اند، بیش تر می شود. میله های چرخ داغ شده و دست هایم را می سوزاند. در میان جمعیت راه باز می کنم و به جلو می روم. همه یکپارچه سفیدند. بلندگوهای بعثه یک لحظه ساکت نمی ماند. سرعتم را بیش تر می کنم. ناگهان می ایستم. به عقب برمی گردم. فاطمه نیست! صدایم به جایی نمی رسد. باز می گردم. جمعیت را می شکافم. چند زن دورش جمع شده اند؛ روی زمین نشسته است. دست هایش سرد است. می گویم: «بلند شو برگردیم.»
زنی می گوید: «مگر شما به فکر بچه تان نیستید؟!... توی فشار این جمعیت...»
بقیه ی حرف هایش را نمی شنوم. دستش را می گیرم. چشم هایش بی حالتند. می گویم: «نمی خواهی برگردی ؟تا همین جا هم کافیه!»
می گوید: «کی دیدی از وسط راه برگردم؟!»
نمی دانم چرا، می گویم:« ولی این کار مردهاست!»
به من نگاه نمی کند. فقط می گوید: « یعنی هاجر هم نباشم؟!»
یکی از زن ها مقداری آب به دستش می دهد که فقط گلویش را تر می کند. می گوید: «کمی بنشینیم، بهتر می شوم.»
خم می شوم .به صندلی ام تکیه داده است. می گویم: «تو تکلیفی نداری!»
می گوید: «عشق چه طور؟!»
می گویم: «جای دیگری هم هست که...»
حرفم را قطع می کند و در حالی که با پنجه هایش میله چرخم را می فشارد، می گوید: «چه جایی بهتر از سرزمین پدری ام؟!»
دستش را به پهلویش می فشارد و می گوید: «امروز خیلی بی قراری کرده.»
با لبخند می گویم: «خدا کند به سر سختی تو نباشد!»
به نقطه ای دور خیره می شود. در نگاهش چیزی نمی یابم. می گوید: «انگار چیزی می خواهد بگوید، مادرها خیلی چیزها را می توانند حس کنند.»
صدای سخنران گه گاه در صدای کامیون های نظامی یا صدای هلی کوپتر، که حالا به جمعیت نزدیک تر شدهْ گم می شود. نقطه های کوچک و بزرگ نورانی که دایم در جایگاه حرکت می کنند و سخنران را هدف گرفته اند، او را به سختی ناراحت می کنند .سخنران، گه گاه مکث کوتاهی می کند؛ ولی انگار آیینه هایی که از ساختمان نیمه کاره، نور را منعکس می کنند، دست بردار نیستند. گرما نفس کشیدن را برایم سخت کرده است. چفیه ام را از روی سرم بر می دارم و سعی می کنم با آن فاطمه را باد بزنم. جمعیت در اطرافمان به هم فشرده اند. هوا خفه است. در حالی که بلندش می کنم، می گویم: «این جا همه چیز غیر عادی است. فکر می کنم جلوتر کمی خلوت تر باشد.»
جمعیت به سختی کنار می روند. در حالی که جلوتر از فاطمه بر چرخ های صندلی چرخدارم فشار می آورم، راه را باز می کنم. جمعیت که راه می افتد، در صف اول هستم. صندلی های چرخدار در یک خط، آرام به سمت جلو حرکت می کنند. طنین شعارها در خیابان می پیچد. شرطه ها از پشت سپرهای تلقی شان به جمعیت خیره شده اند. هلی کوپترها با ارتفاع کم از بالای سر جمعیت می گذرند. دلم شور می زند. به فاطمه نگاه می کنم. دستش از میان چادرش بالا می آید و شعار می دهد. کوچه های اطراف پر از مأمور است. کرکره های مغازه ها پایین است.
یک دفعه دلم خالی می شود. سکوت شرطه ها که چندین متر جلوتر از ما خیابان را بسته اند، دلم را می لرزاند. احساس می کنم جمعیت در محاصره ای سخت فشرده می شود. دست هایم از حرکت باز می ایستد. فاطمه که پیشانی اش به عرق نشسته، بر چرخ فشار می آورد. حالا می توانم چهره های شرطه ها، که خشمگینانه از درون کاسکت هایشان به ما نگاه می کنند را ببینم. فریادی از درون جمعیت بلند می شود. به سرعت برمی گردم. پیرمردی پیشانی اش غرق خون است. جسمی برنده، قسمتی از پیشانی و ابرویش را شکافته است .گازهای اشک آور و خفه کننده پشت سر هم میان جمعیت می افتند و گلوها را به سرفه های خشک و پیاپی وا می دارند.
هنوز کسی نمی داند به درستی چه شده است که باران سنگ و چوب و شیشه ازآسمان می بارد. هیاهو و آه و ناله ی جمعیت و شعارهایی که حالا معنی و شور دیگری پیدا کرده، به آسمان می رود و باصدای تک تیرهای پیاپی همراه می شود.
خون روی حوله احرامم شتک می زند. برمی گردم جانباز نابینایی که چند لحظه ی قبل کنارم ایستاده بود، روی زمین افتاده و خون گرم و تازه ای از گلویش به بیرون می جوشد. فاطمه روی سرم خم شده و سعی می کند مرا مثل کودکی در پناه خودش حفظ کند.
جوانی که چوب پرچمی را در دست دارد، به طرف صف شرطه ها می دود. شرطه ها دوره اش می کنند و خیلی زود در میان صف های متراکم شان گم می شود. ناپدید می شود. حالا شرطه ها فقط چند متر با ما فاصله دارند. جمعیت در ساختمان ها و کوچه های اطراف پناه می جویند.
در یک لحظه کسی مقابلم می ایستد. باتوم توی دستش بازی می کند. چشم هایش در پشت ماسک ضد گاز بی حالت است. خون به صورتم می جوشد. نمی توانم تصور کنم کسی به فاطمه ام... به سرعت دست می برم و ماسک را از صورتش می کنم. انگار برایم آشناست. چهره اش آفتاب سوخته است. از گرما تنش به عرق نشسته و سفیدی چشم هایش به زردی می زند. در مقابل نگاهم، چهره اش درهم می رود و باتومش را کمی بالا می آورد.
صدای هیاهوی مردم از عقب شنیده می شود. در چهره ی شرطه نگاه می کنم. سرم را تکان می دهم و می گویم: «ماء... الماء!»
نگاهش غریبه است. هنوز باتومش را پایین نیاورده که چادر سفید فاطمه جلوی چشم هایم موج می زند. بعد در یک لحظه ثابت می شود و زیر لب می گوید: «یا زهرا...»
چهره ی فاطمه از درد مچاله می شود. سعی می کند به من لبخند بزند. دستش بی حس شده و رگه ی خونی روی بازویش بزرگ تر می شود. خون به چشم هایم می ریزد. حسی که چند سال است فراموشش کرده ام، به سراغم می آید. تمام بدنم به لرزه می افتد. دندان هایم از خشم به هم قفل می شوند. حس می کنم در فکّه ام، انگار تمام ترکش های تنم می خواهند داغم کنند. یادم می رود که پایی برای برخواستن ندارم. پرواز می کنم. قبل از این که بار دیگر باتوم در دستان شرطه به پایین حرکت کند، مچش در پنجه هایم گرفتار شده است. چانه اش را در پنجه هایم می گیرم و توی چشم هایش که ناباورانه در صورتش دودو می زند، خیره می شوم. احساس می کنم فکش در زیر انگشت هایم خرد می شود. خون سرخ رنگی روی سفیدی دندان هایش می دود. چشم های زردش بی حالت می شوند و از میان دست هایم به پایین می سُرد.
به خودم که می آیم، فاطمه در کنارم است؛ همه چیز به هم ریخته. کف آسفالت افتاده ام و صندلی چرخدارم کمی عقب تر واژگون شده است. هیچ چیز نمی فهمم، درد، زخم، گرما و حتی خودم را هم فراموش کرده ام. بر سر فاطمه فریاد می زنم: «تو برو!»
او همچنان ایستاده است. این بار می گویم: «التماس می کنم. تو نمی توانی دوام بیاوری!»
انگار حرف هایم را نمی شنود. زیر بازوهایم را می گیرد. صورتش از درد سرخ می شود، هر چه در اطرافم پیدا می کنم را به طرف شرطه ها پرتاب می کنم؛ تا روی صندلی چرخدارم بنشینم، چند ضربه ی دیگر هم خورده ام. همه ی فکرم فاطمه است. می غرم، فریاد می زنم، اشک می ریزم. انگار تمام وجودم او شده که مانند مادری برگِردَم می گردد. آرزو می کنم تمام چوب ها بر تنم بنشینند، ولی او را این گونه نبینم. حتی فریاد هم نمی زند. آخ هم نمی گوید. فقط بعضی وقت ها به خود می پیچد و می گوید: «یا زهرا...»
دستش را در هوا می فشرم. می دانم اگر من باشم او هم هست. لحظه ای به شرطه ها نگاه می کنم. می خواهم بهشان بفهمانم که اگر فاطمه نبود، هیچ وقت به آن ها پشت نمی کردم. دست فاطمه را می کشم و در حالی که صندلی چرخدارم را بر می گردانم، فریاد می زنم: «بیا برگردیم.»
صدای شلیک های پراکنده به گوش می رسد. پاهایش ناتوان است. روی میله های پشت صندلی چرخدارم می ایستد. دست های ضعیفش شانه هایم را لمس می کند و با تمام نیرویی که در خود سراغ دارم، صندلی چرخدارم را به جلو می رانم. می گویم: «خوبی؟!»
سرش را که کنار شانه ام است، تکان می دهد. چادر را روی صورتش انداخته، پنجه هایش با سستی شانه ام را می فشارد. می گویم: «بچه چه طور؟!»
هیچ نمی گوید. همه جا فریاد و خون و درد است. دوباره می پرسم: «بچه چی؟!»
تکانی می خورد. سینه ام خیس می شود. نگاه می کنم. خون تمام پیراهنم را پوشانده است. صورتش را روی شانه ام حس می کنم. تنش به رعشه افتاده است. در حالی که باریکه ای از خون از دهانش جاری است، پنجه هایش سست می شوند و به زمین می افتد. بدنم یخ می کند. به طرفش برمی گردم. می خواهم فریاد بزنم. بغض انگار دارد رگ های گردنم را پاره می کند. سرش را بلند می کنم. نفس هایش کند و آرام است. صورتش کبود شده و رگه ای از خون، از کنار شقیقه تا زیر چانه اش آمده است.
صدای شلیک بیش تر می شود. می خواهم با چفیه ام صورتش را پاک کنم که جمعیت از جلو به عقب هجوم می آورند. فشار جمعیت به عقب می کشاندم. چادر فاطمه هنوز در دست هایم است. میله های چرخ را می فشارم. جمعیت مانند موجی است که مرا بی اختیار از جا می کند.
احساس غربت می کنم. احساس می کنم تنهایم. نمی دانم از چه کسی کمک بخواهم. به خودم که می آیم، فاطمه از جلوی چشم هایم در انبوه جمعیت گم می شود. دوست دارم زمین دهان باز کند و مرا در خود ببلعد. چادر خاک آلودش را در پنجه هایم می فشارم. همه جا دود و خون است. نفسم بالا نمی آید. چشم هایم جایی را نمی بیند و بدنم کم کم کرخت می شود.

چشم که باز می کنم، درد در تمام تنم می دود. روی تختی دراز کشیده ام و صندلی چرخدارم کنارم است. چادر سفید فاطمه را از روی آن بر می دارم. سرم را به آن نزدیک می کنم و هوا را در ریه هایم جا می دهم. بوی خون بدنم را به لرزه می اندازد. به تندی زیر و رویش می کنم. لکه ای سرخ که بزرگ تر از کف دست هایم نیست، هنوز مرطوب است. با انگشت هایم آن را لمس می کنم. نمی خواهم باور کنم. زیر انگشت هایم به اندازه ی اثر یک انگشت سوراخ است. در لباس کسی که از کنارم می گذرد، چنگ می اندازم و فریاد می زنم: «زنم کجاست؟ فاطمه ام؟!»
مرد می گوید: «مجروحین توی همین ساختمان هستند.» و بعد در حالی که سرش را پایین انداخته، آرام تر می گوید: «یک عده ای را هم آن ها بردند!» و می روند.
بلند می شوم. دست هایم را به صندلی چرخدار می گیرم و رویش می نشینم. مرد که متوجهم شده، بر می گردد و می گوید: «کجا؟ مگر متوجه نیستید، پایتان تیر خورده، باید عمل شود!»
به پایم که سال هاست کرخت و بی حس است، نگاه می کنم. با پارچه ای بسته شده است. می گویم: «این اولی اش نیست. بدنم پر است از این ها!» و فریاد می زنم: «نباید بدانم آن نامردها سر زنم چه آورده اند؟!»
صورتم گر گرفته است. مرد چیزی نمی گوید و من از او جدا می شوم.
از هر کسی می پرسم. نشانی می دهم. تخت به تخت و کاروان به کاروان. هیچ کس نمی داند. جایی نمی ماند که سر نزده باشم. هوا دارد تاریک می شود. از گلدسته های مسجدالحرام، صدای قرآن به گوش می رسد. می خواهم گریه کنم. فریاد بزنم. به فاطمه بگویم که دیدی در سرزمین پدری ات هم مظلوم ماندی!
خیابان ها را بسته اند. نمی دانم به کدام سو می روم. گاهی می ایستم و اطرافم را بی هدف جست وجو می کنم. گاهی به گلدسته های مسجدالحرام خیره می شوم و گاهی احساس می کنم که فاطمه پشت سرم است. همان طور آرام و بی صدا. با لبخندی که چهره ی معصومانه اش را زینت می دهد.
به خودم که می آیم، جلوی در مسجدالحرامم .صدای اذان از خود بی خودم می کند. سرم را روی شانه ام خم می کنم و به خانه ی کعبه چشم می دوزم. حلقه های صف نماز، هر لحظه فشرده تر می شوند. خون روی حوله ی احرامم دلمه بسته است. احساس می کنم تنها امیدم این خانه است. انگار روحم می خواهد به سوی کعبه پرواز کند.
دستم را روی پایم می گذارم. خیسی خون را حس می کنم. بعد هر دو دستم را به سوی کعبه دراز می کنم. دلم می شکند. انگار می خواهم عذری بیاورم. قطره های اشک، معنی کلمه به کلمه ی سکوتم هستند.
در خلسه ای فرو رفته ام، هیچ نمی بینم، هیچ نمی شنوم. دستی شانه ام را می فشارد. سر بر می گردانم. لباس بلند عربی به تن دارد. صورتش در پشت هاله ای از اشک که در چشم هایم حلقه زده، مات و مبهم است. می گوید: «منتظر چیزی هستید آقا رضا؟!»
می گویم: «نمی دانم!»
و بعد به خودم می آیم و می خواهم بپرسم که چه طور مرا می شناسد که می گوید: «اجازه می دهید کمکتان کنم؟»
می گویم: «مزاحمتان نمی شوم. ولی شما؟!»
می گوید:« به خاطر همین آمده ام.»
تا بخواهم چیزی بپرسم، پشت صندلی ام را می گیرد و حرکت می کند. صف ها شکافته می شوند. جلوتر می رویم. می خواهم بگویم: «چه طور بی طهارت نماز بخوانم؟»
صدایش آرام و دلنشین است. می گوید: «چقدر می خواهی جلو بروی؟!»
به پایم نگاه می کنم. هیچ اثری از زخم بر آن نیست. چند بار با دست لمسش می کنم. باورم نمی شود، سر بر می گردانم. در صف اول هستم. همه در حال قیامند و از مرد خبری نیست.
هیچ گاه کعبه را به این عظمت و شکوه ندیده ام. نگاهم از ناودان طلا به پایین سر می خورد. دقت می کنم. هاله ای خیره کننده دارد .در دیبایی سفید بر کعبه تکیه کرده است. لباس بلندش بر زمین می ساید. هر چند گاه به آسمان نگاه می کند. جلوتر می روم. صورتش سفید و نورانی است. در گونه اش نشانی از کبودی نیست .لبخند می زند و به آرامی به طرفم می آید. می گوید: «دیر کردی حاج رضا!»
می گویم: «نمی دانستم کجا دنبالت بگردم.»
دقت می کنم. نقطه ای سرخ رنگ روی بازویش توجهم را جلب می کند. باز به آسمان نگاه می کند، بر می گردد. پشتش دایره ای از خون بزرگ تر می شود. به طرفش می روم. دستم را دراز می کنم و می گویم: «به من نگفتی چه بر سرت آمد!»
کمی نگران است، همان طور که به آسمان نگاه می کند، می گوید: «زنی را می شناسم که از آن چه بر سرش آمده بود، هیچ به شوهرش نگفت!»
گوشه ی چادر سفیدش را می گیرم. بو می کنم و می گویم: «همه جا را دنبالت گشتم!»
می گوید: «تا به حال نشنیده ام، هدیه ای که داده اند را بجویند.»
می گویم: «فاطمه! چه هدیه ای؟ من که غیر از شما کسی را ندارم.»
آسمان شکافته می شود. همه جا نور است و درخشندگی. می خندد. آن قدر که دندان های سفیدش را می بینم. در حالی که رویش را به سویم برمی گرداند می گوید: «مردی را می شناسم که از هر چه داشت گذشت. حتی از زن و کودکش!»
ملائکه او را در بر می گیرند. عطری آشنا فضا را پر می کند. می گوید: «من و اسماعیل منتظرت می مانیم.»
گوشه ی چادرش را چنگ می زنم. شانه هایم می لرزد و اشک بی اختیار صورتم را تر می کند. فریاد می زنم: «به خاطر حسین از همه تان گذشتم!»
نماز تمام شده است. پهنای صورتم خیس اشک است. در کنار درِ مسجدالحرام روی صندلی چرخدارم نشسته ام.
چادری از دیبای سفید روی زانوانم قرار داد. آن را به صورتم نزدیک می کنم و می بویم. زنی را می شناسم که متعلق به این سرزمین بود و عطری این چنین داشت .عطر گل یاس.

برای همیشه

علی قرص آرام بخش را فرو داد و روی تخت دراز کشید. بدنش سست شد. جای زخم های باقی مانده ی پایش، درست از آن جایی که کوسه آن را کنده بود؛ در سکونی خالی از درد فرو رفتند. با سنگینی بختک خواب بر بدنش، احساس کرد پلک هایش بی اختیار بسته شدند...
شب مثل قیر سیاه بود. چشم چشم را نمی دید. اشباحی سیاه رنگ، پشت سر هم، خمیده و آرام از پشت علف ها و چولان ها جلو آمدند. صدای خش خش مبهم بی سیم، در میان هوهوی باد که میان علف ها می پیچید و بوی لجن و زُخمِ ماهی را پراکنده می کرد، بلند شد.
حسن حسن وحید ؛ حسن حسن وحید...
ستون ایستاد. حسن گفت: «وحید جان به گوش باش.»
علی گوشی را از دست حسن قاپید. قنداق تاشوی کلاش را روی شن های ساحل گذاشت و گفت: «وحید جان ؛موقعیت شهید خداکرم را ثبت کن.»
علی که در ابتدای ستون چمپاتمه زده بود، برگشت و به جوان پشت سرش که روی زانو نشسته بود و با خودش نجوا می کرد، گفت: «بگو آماده باشند.»
فرمان، دهان به عقب رفت :
آماده باش!
حاضر شید !
حاجی، آماده!
آماده بشید...
علی به نور سبز عقربه های شبرنگ ساعت غواصی نگاه کرد. لحظه ها به کندی می گذشتند. به اروند نگاه کرد، که مثل اژدهایی غول پیکر، سیاه و سرد و ساکت به نظر می رسید. گفت: «تا سه دقیقه ی دیگه باید بزنیم به آب، و گرنه به جزر می خوریم.»
بعد سر طنابی را که دستش بود، به فانوسقه اش بست. کلاه لاستیکی غواصی را روی سرش کشید و زیپ پیراهن غواصی را تا زیر چانه بالا کشید. حسن به سختی دو طرف زیپ را کشید. پیراهن غواصی کمی باز شد. قرآن کوچکی که بین نایلونی پیچیده شده بود را از زیر پیراهن بیرون آورد. آن را بوسید، بر پیشانی و چشم هایش مالید و سر جایش گذاشت.
صدای پای شبحی که خمیده روی شن های ساحل می دوید، همراه با نفس های بریده بریده اش در تاریکی پیچید. در انتهای ستون ایستاد. بر سر و روی غواص هایی که روی پا نشسته بودند و به بغض تاریک شب خیره شده بودند، دست کشید و خدا قوت گویان، جلو آمد. کنار علی زانو زد. لحظه ای هر دو مرد در آغوش هم فرو رفتند. علی خودش را عقب کشید. به صورتش نگاه کرد و گفت: «حبیب جان، این جا چه کار می کنی؟!»
حبیب، مثل همیشه پیشانی علی را بوسید و بدون پاسخ به علی، بازوی حسن را که کنارش نشسته بود، فشرد و گفت: «من پیک حاج رسولم!»
علی گفت: «خب! بعد؟»
حبیب گفت: «حاجی خدا قوت گفت، بعد گفت که گروهان میثم خورده به جزر، به خاطر همین باید پانصد تا یک کیلومتر پایین تر بهشون دست بدید.»
حبیب سرش را پایین انداخت و گفت: «البته یک چیز دیگر هم گفت... گفت که از فرماندهی تماس گرفتن، امام به همه سلام رسوندن و گفتن من همه ی بسیجی هام رو دعا می کنم.»
باد سنگین تر از پیش زوزه می کشید. علی سر حسن را به سینه اش چسباند و بغضش را فرو خورد.
صدای بی سیم همهمه ی یکنواخت خروش آب را شکست. حسن بلند شد و نیم خیز، در تاریکی گم شد. علی به نفر بعد از خود گفت: «کسی طناب را ول نکند.»
ستون جان گرفت. فرمان عملیات بدن یخ زده ی علی را داغ کرد. حسن لبخند زد و حمایل بی سیم را پشتش محکم کرد. انگشت هایش را چند بار برای بالا کشیدن زیپ لباس غواصی، روی آن محکم کرد. دست های سرد و کرخت شده اش مثل سنگ نافرمان شده بودند. انگشت های علی روی دستش محکم شدند و زیپ را بالا کشیدند. با اشاره ی علی ستون از جا کنده شد. علی از میان نی های بلند کنار نهر عبور کرد. لجن نرم کنار نهر، زیر فین هایش فشرده شدند. آب نهر که در فاصله ی کمی به اروند می ریخت، یک به یک غواص ها را در خود بلعید و ستون، لاک پشت وار به دل اروند زد و در سیاهی آن گم شد. انگار که هیچ وقت نبوده است.

علی... علی آقا... پسرم!
مادر روی صورتش خم شده بود و شانه اش را تکان می داد.
مادر، پاشو، به اذان صبح چیزی نمونده ها!
نفسش را بیرون داد. سرش را خم کرد و دست مادر، که روی شانه اش بود را بوسید و گفت: «دستت درد نکند مادر!»
مادر چند تار از موهای خاکستریش که از مقنعه سفیدش بیرون آمده بود را زیر مقنعه پنهان کرد، لبخندی زد و از اتاق خارج شد.
احساس کرد کف پایش می خارد .پتو را از روی بدنش کنار زد. به جای خالی پاهایش نگاه کرد. هنوز بعد از دو ماه، به نبودن پایش عادت نکرده بود. صدای نادر در گوشش پیچید: «دوستیمان جای خودش، ولی آن وقتی که مریم را خواستگاری کردی، همه چیز با الان فرق می کرد. تو به حسن هم رحم نکردی، به جوونیش، به استعدادش و به زندگیش خیانت کردی!»

نور مهتابی با لرزشی اتاق را روشن کرد. قاب عکس کوچکی را از روی تاقچه ی بالای سرش برداشت و به عکس حسن که در کنارش با لباس غواصی پوشیده از گل ایستاده بود و محجوبانه لبخند می زد، نگاه کرد. به جلو خم شد. دستگیره ی پنجره را فشرد و آن را باز کرد. صدای اذان همراه با نسیمی که در میان درخت های حیاط می پیچید و آرام به داخل اتاق می خزید، در فضا پیچید. از روی تخت خیز برداشت و با احتیاط روی صندلی چرخدار نشست و از اتاق خارج شد .
جانماز را از روی تخته ای که مقابلش، روی صندلی چرخدار گذاشته بود، جمع کرد. برق را خاموش کرد. میله های چرخ را به جلو فشرد و آن را آرام، مقابل پنجره متوقف کرد. قرص آرام بخش را از قوطی کنار تختش بیرون آورد و بدون آب آن را فرو داد. جای بخیه های سرخ رنگ پاهایش را با دست مالش داد. بدنش سست شد. ساعت مچی را از کنار تخت برداشت و به نور سبز رنگ عقربه هایش خیره شد. چشم هایش آرام بسته شدند...

هنوز به نیمه ی راه نرسیده بودند. اروند با ظاهری آرام در خود می پیچید و غواص ها را به کام خود می کشید. گلوله ی سرخ رنگی از طرف سنگرهای هلالی عراقی ها در سینه آسمان اوج گرفت و درست بالای سرشان منفجر شد. نور زرد رنگ منور، ستون را به درون آب سرد و گل آلود اروند فرو برد. علی ساعت مچی اش را از زیر آستین لباس غواصی بیرون آورد و نگاهش را از سنگرهای بتونی و دوشکاهای عراقی به ساعت دوخت. سرمای کشنده ی آب، بند بند استخوان هایشان را می لرزاند.
منور پایین تر آمد و جزّی کرد و در آب فرو رفت. جزر آب کم کم شروع می شد و خلیج با ولعی سیری ناپذیر، آب اروند را به درون خود می کشید. فین ها با سرعت بیش تری پا زدند. حالا فقط تقریباً پنجاه متر از عرض پانصد متری اروند را در مقابل داشتند. موانع خورشیدی درست زیر سنگرهای عراقی ها از آب بیرون زده بودند و شاخک های مین های والمری، در ساحل اروند انتظارشان را می کشید. از دل تاریکی کنده ی بزرگ درختی به طرف ستون آمد و ستون را دو نیم کرد. صدای خفه ی یک غواص در همهمه مبهم اروند گم شد. غواص از ستون جدا شد و با اروند در دل تاریکی گم شد. علی لحظه ای به عقب نگاه کرد، ستون نبریده بود. صدای ممتد سوت خمپاره، بی اختیار او را به درون آب کشاند. سینه ی اروند شکافته شد و آب و گل و خون از دل اروند به بیرون جوشید. حسن با چشم های برافروخته و ملتهب به سختی لرزید و با تمام توان فریاد زد. یک جفت فین چند متر آن طرف تر از آب بیرون آمد. با گوشت های لهیده که دیگر هیچ شباهتی به پا نداشت و انگار به زور در آن فشرده شده بود.
علی به پاهایش حرکتی داد. سبک شده بودند. دهان حسن را با دو دست فشرد و زیر گوشش گفت: «حسن؛ آروم، چه کار می کنی؟!»
چشم های حسن غریبه بودند. ستون متوقف شده بود و قلب ها به تندی می تپید. هنوز دوشکای عراقی ها ساکت بود. علی با حرکتی سریع، حسن را از پشت بغل کرد. دست هایش را روی شانه های حسن گذاشت و او را به درون آب فرو برد.
علی آقا چه کار می کنی؟!
الان خفه می شه، نه!
صدای خفه ی بچه ها بود که دور سرش می پیچید. حسن مثل بره ای ضعیف تقلایی کرد و آرام جان داد. شوری اشک دلش را آتش زد؛ به معاون گروهان اشاره کرد که جلو بروند. قبل از این که از کنارش بگذرد، او را به خود چسباند و گفت: «نمی خواهم بچه ها بفهمند که پاهایم قطع شده.»
اروند بدن بی جان حسن را از آغوش علی بیرون کشید. شوری و سرمای آب، ساق پایش را آتش می زدند. بدنش هر لحظه سنگین تر و سست تر می شد. به آخرین نفر ستون که از کنارش گذشت، خدا قوتی گفت و بی اختیار خودش را در آغوش اروند رها کرد. چند لحظه بعد در نقطه نامعلومی از اروند به طرف خلیج می رفت.
با ناامیدی سعی کرد خود را کمی به طرف ساحل بکشاند. درست مقابلش حرکتی در زیر سطح آرام اروند، بر آن موج انداخت. از به یاد آوردن کوسه ها بدنش لرزید. لحظه ای احساس کرد باله ی پشت کوسه را در میان موج های کوتاه دیده است. کوسه چند بار به سطح آب نزدیک شد و برای چند لحظه دوباره به زیر آب رفت. تمام نیرویش را در دست هایش جمع کرد و کوشید خود را به سوی ساحل بکشاند. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. استخوان رانش زیر آرواره های کوسه خرد شد، قبل از این که بتواند حرکتی کند، با نیرویی غیر قابل باور به درون آب کشیده شد. کوسه رهایش کرد و او که ریه هایش از آب شور و متهوع رود پر شده بود، با آخرین قدرتش خود رابه سطح آب کشاند. برای لحظه ای صدای مبهم انفجارها، از افق اروند که با گلوله های سرخ، شهاب باران شده بود را شنید. صداهای مبهمی در گوشش پیچیدند، دندان های کوسه این بار پاهایش را با حرکتی سریع قطع کردند، احساس کرد پنجه های دستش چیزی را لمس کردند و دیگر چیزی نفهمید...

صدای زنگ تلفن در خانه پیچید. نادر خودش را روی مبل جابه جا کرد و گوشی را برداشت و گفت: «بله؟!»
سلام آقا نادر، مریم هست؟!
مریم با شما کاری نداره !
نادر گوشی را گذاشت. صدای زنگ تلفن دوباره بلند شد. نادر گوشی را به گوشش نزدیک کرد و قبل از این که چیزی بشنود، گفت: «علی؛ خودت خوب می دونی که من فراموش کار نیستم، پس هیچ وقت فکر نکن که ازت گذشته ام!»
مهم نیست ؛ فکر کنم خیلی زود همه چیز روشن می شه!
مریم در اتاق پذیرایی را باز کرد و داخل شد. سینی چای را مقابل نادر روی عسلی بلوطی رنگ گذاشت و روی یکی از مبل ها نشست. دیوان شعر متنبی ** ابی الطیب المتنبی (شاعر نامدار عرب)
*** را برداشت و آن را بی هدف ورق زد. سعی خود را کرد بی خیال نشان دهد. تا به حال نتوانسته بود در چشم های نادر نگاه کند، جلویش بایستد و بگوید که تصمیمش را گرفته و برایش اهمیتی ندارد که او چه فکری می کند. زیر چشمی به نادر نگاه کرد. دندان هایش به هم قفل شده بودند. نادر که متغیر نشان می داد، گفت: «گوش کن علی، گوش کن... چیزی برای روشن شدن نمونده؛ هیچی! برای آخرین بار بهت می گم. مریم رو فراموش کن... تو هیچ وقت عوض نمی شی، همیشه همین طوری بودی، یک بار شده از خودت بپرسی که چرا تا به حال حتی یک بار هم سراغ حسن رو نگرفتی؟!»
و همان طور که دستش را در هوا تکان می داد، ادامه داد: «این قدر زیر گوش حسن خواندی تا اون رو هم مثل خودت هوایی کردی. فکر کردی اگر توی دانشگاه می موند، کم تر از یک استاد دانشگاه سواد می داشت؟ ها؟! پس چرا ساکت شدی؟ من نمی گذارم مریم رو مثل حسن به کشتن بدهی. نمی گذارم آینده اش رو خراب کنی!»
صورت نادر برافروخته شده بود.
حسن با اختیار خودش آمد. تو که توی دانشگاه بیش تر از همه باهاش رفیق بودی، باید این رو بهتر بدونی. من حتی خودم برای بورسیه اش از انجمن معرفینامه گرفتم، ولی لحظه ی آخر تصمیمش عوض شد.
مریم سرش را از روی کتاب بلند کرد و به نادر خیره شد. نادر از روی مبل بلند شد و گفت: «هنوز هم تند و کله شق هستی، یک آنارشیست تمام عیار، همین تفکرهای تند بود که جنگ رو بعد از فتح خرمشهر ادامه داد. خون این همه جوانی که تا به حال...»
پس اون هایی که قبل از فتح خرمشهر شهید شدن چی؟! علم الهدی رو یادت می آد؟ اون شب تا صبح توی دفتر انجمن با هم حرف زدیم. می گفتی این ها فقط یک مشت جوون خام و ساده اند. اگر برنامه های بنی صدر رو به هم نریزن، ارتش جلوی عراقی ها رو می گیره.
نادر سکوت کرد. پاکت سیگارش را به لبه ی میز تلفن کوبید و نخ سیگاری که از آن بیرون آمده بود را گوشه ی لبش گذاشت، با خشم به مریم نگاه کرد و گفت: «هه! می دونی من توی این دنیا فقط یک خواهر دارم، فقط یک خواهر...»
ولی اون حالا قانوناً زن منه، نکنه اون موقع هایی که برای قانون سینه چاک می کردی رو یادت رفته؟!
گوش کن علی، فقط گوش کن. من تو رو خوب می شناسم، وقتی با دست هات حسن رو خفه کردی، کارِت قانونی بود؟!
اگر جان یک گردان در میان باشد، اون وقت...
من در مورد حسن صحبت می کنم. توی همون مذهبی که من و تو بهش معتقدیم، جان انسان مقدسه، پس سعی نکن حرف هات رو تکرار کنی. فقط خودت رو از زندگی مریم کنار بکش.
مریم خواست بلند شود و به طرف تلفن بیاید که با حرکت دست نادر روی مبل نشست. نگاه نادر تحکم آمیز و نامهربان می نمود. مثل نگاه عکس قدیمی آقاجان که در لباس اتو کشیده ی شهربانی با سردوشی هایی که به نظر می رسید، روی شانه هایش سنگینی می کرد و دکمه سردست هایی که برق طلایی رنگشان، هنوز هم از میان عکس رنگ و رو رفته، به چشم می آمد، روی مبل لهستانی پاهایش را روی هم انداخته بود و پیپ می کشید. حالا احساس می کرد آقا جان درست مقابلش نشسته است. کتاب را ورق زد و بی اختیار به اولین سطر آن خیره شد.
«تَمشِی بِهِ الُعکَّازُ فِی الدَّیرِ تَائِباً
و قَد کَانَ یِابی مَشْیَ اَشْقَرَ اَجْرَداً** عصا او (سردار شکست خورده) را در حالی که نادم است در دیر راه می برد. در حالی که قبل از این، از سوار شدن بر اسبی زیبا و حنایی رنگ خودداری می کرد.***» علی چشم هایش را بست. پیشانی اش چین خورد و زمزمه کرد: «باشه، باشه، اگر مریم بخواد، حرفی ندارم!»
نادر گوشی را به طرف مریم گرفت. چشم های بادامی اش پشت پرده ای از اشک لرزیدند. موهای لَخت و مشکی اش را از روی پیشانی کنار زد. ایستاد. گوشی را با تردید گرفت و گفت: «سلام!»
سلام، حتماً شنیدید که نادر خان چی گفت، شما هم...
نه؛ راستش خان داداشم منظوری ندارد. راستش همه ی ما تعجب کردیم وقتی شنیدیم که آقای توفیقی شهید شده...
نادر پک محکمی به سیگارش زد. فندک را روی میز مقابلش انداخت. دکمه ی تلفن را فشرد و گفت، «برو سر اصل مطلب، اگه می خوایش، باید دور من و مادر رو خط بکشی!»
صدای علی در اتاق پیچید: «هنوز چیزی که به خاطرش بهت زنگ زده بودم رو نگفتم... فکر می کنم حسن برگشته، پیدا شده!»
نادر چشم هایش را تنگ کرد. دود غلیظ سیگار را بلعید. مریم با تعجب گفت: «چی؟! جدی می گویی؟!»
نادر گوشی را از دست مریم قاپید و گفت، «منظورت چیه که فکر می کنی؟!»
چون چند وقتی است که پدرش را ندیده ام. امروز هم هر چقدر زنگ زدم، کسی خانه شان نبود.
نادر دود سیگار را از بینی اش بیرون داد و گفت: «از بی معرفتیه که سراغ اون ننه و بابای پیرش رو نمی گیری! تو هنوز نفهمیدی که آرزوهای یک پدر و مادر پیر، برای تنها پسرشون چقدر بزرگه.»
می توانم بفهمم، اگر تنهایی می توانستم، حتماً می رفتم.
زیاد زحمت نکش، من آمارشون رو دارم. سه روز پیش رفتن جنوب!جنوب؟!
نادر فنجان چای را برداشت. جرعه ای از آن را مزمزه کرد و گفت: «آره، نجمه سادات این قدر به بابا عبدا.. اصرار کرد تا مجبورش کرد که با اون پادردش ببردش جنوب؛ ها، چرا ساکتی؟! می دونی چرا رفت؟ کی می خوای بدونی؟ به خاطر این که شاید جسد کسی را که تو به کشتن دادی، پیدا کنن.»
علی گوشی را از روی گوشش پایین آورد. آن را روی سینه اش گذاشت. سرش را به عقب خم کرد و زمزمه کرد: «یعنی ممکنه؟ لا اله الا اللَّه؛ امروز صبح بعد از نماز خوابش را دیدم!»
علی به گل های سفید محمدی که مادر صبح، در پوکه ی ضدهوایی زنگ زده ای که روی طاقچه ی اتاق گذاشته بود، نگاه کرد و گفت: «خواب دیدم اومده!»
نادر سیگار نیمه را در جا سیگاری له کرد و گفت: «خواب دیدی؟!» بعد لبخندی زد و ادامه داد: «خیر باشه!»
خودم بهتر می دونم که غرق شدن تو اروند یعنی چی، کوسه ها، جزر و مد چند متری، آب شور خلیج که آهن رو مثل پنیر سوراخ سوراخ می کند،... نه، غیر ممکنه!
صدای کشیده و مدام زنگ، در خانه پیچید. نادر فنجان چای را هورت کشید و به مریم اشاره کرد. مریم ایستاد. با ناراحتی زیر لب چیزی گفت و از اتاق خارج شد.
علی گفت: «به هر حال تصمیم دارم فردا سری به بهشت زهرا بزنم، گفتم شاید مریم هم...»
چای به حلق نادر پرید سرفه ای کرد و گفت: «من حرفم رو زدم. حالا کو تا فردا، شاید امشب باز یه خواب دیگه دیدی!»
صدای بوق ممتد تلفن در اتاق پیچید. نادر گوشی را روی تلفن کوبید و به مریم که با مادر وارد حیاط شدند و به طرف اتاق آمدند، نگاه کرد.

مریم چادر را از روی سر مادر برداشت و سبد پر از میوه و سبزی را از دستش گرفت. مادر ناله ای کرد. چهره اش از درد درهم رفت و سعی کرد کمرش را راست کند .
همیشه یک دفعه غیبت می زند! مگر من مرده بودم؟ الان یک ساعته که با این کمرت رفتی بیرون !
مادر دست روی شانه ی مریم گذاشت. خودش را روی مبل انداخت و گفت: «یه عمر شما دو تا رو تک و تنها به دندون کشیدم و بزرگ کردم، از خدا می خوام به حرمت همین گیسی که سفید کردم تا نفسم بالا می آد، محتاج هیچ کدومتون نشوم.»
مادر چند نفس عمیق کشید و ادامه داد: «روز تعطیلی پات رو که از توی خونه بیرون نمی گذاری. کوچه ی اقدس خانم، شده صحرای محشر، کرور کرور آدم، کوچه رو بستند!»
مریم شانه های مادر را مالش داد و گفت: «مگر چی شده؟!»
مادر با خس خس چند بار نفس عمیقی کشید و گفت: «قیامتِ قیامت، داشتم از مغازه اوس کرم برمی گشتم که دیدم همین جمعیتی بود که می آد طرفم. عینهو ظهر عاشورا؛ مردم توی سر و سینه شون می زدن.»
مریم گفت: «مگه چی شده بود؟!»
مادر دست مریم را فشرد و گفت، «فدات بشم الهی، یه قلوپ آب بیار گلوم تازه شه!»
نادر باقی مانده ی چای را همراه با تفاله هایش سرکشید و گفت: «مادر، باز که تو همه چی رو گُنده ش می کنی!»
مادر با دست روی پایش کوبید و گفت: «یعنی می گی یک کلاغ چل کلاغ می کنم؟! به ارواح خاک بابای خدا بیامرزت، با همین دو تا چشم هام دیدم!»
مریم لیوان آب را به مادر داد، کنار مبل روی زمین نشست. مادر مقداری آب خورد. چشم هایش پر اشک شدند. گفت: «الهی بمیرم برای دل مادرش، یا ضامن آهو، همه جوون ها رو خودت حفظ کن!»
نادر پاهایش را روی هم انداخت و گفت: «اَه، بالاخره می گی یا نه؟!»
چی بگم مادر که دلم مثل جگر زلیخا خونه، آدم سنگ بشه، مادر نشه! زن ها همین طور به پنجره سقا خونه، دم قهوه خانه ی حسن زلفی چسبیده بودن و زار زار گریه می کردن. می گفتن پسر خادم مسجد میرزا موسی رو پیدا کردن!
نادر از روی صندلی به طرف مادر خیز برداشت و با نگاهی خیره گفت: «حمید پیدا شده؟!»
مادر سرش را به دو طرف تکان داد و مویه کرد. مریم سرش را روی پاهای مادر گذاشت و بغضش ترکید.

ماشین در میان شلوغی چهار راه چیت سازی، راهش را به طرف پایین کج کرد. نادر پشت فرمان آتش به آتش دایم سیگار می کشید. مریم سرش را به سوی پایین چرخاند. آن را به شیشه تکیه داد و به نقطه ای نامعلوم خیره شد. علی همان طور که به قرآن کوچکی که از آیینه آویزان بود و به آرامی تاب می خورد، نگاه می کرد، گفت: «اگه نیومده بودی رفته بودم، نه این که از چیزی خبر داشته باشم، نه، مادرم رو که می شناسی، به خاطر من از خونه تکان نمی خوره. فکر می کنه شدم یه بچه و باید تر و خشکم کنه.»
سرعت ماشین بیش تر شد. علی شیشه را کمی پایین کشید و هوای خنک را در سینه اش جا داد. گفت: «ساکتی؟!»
نادر ته سیگارش را از ماشین بیرون انداخت. آرنجش را لبه ی پنجره ی ماشین گذاشت و گفت: «جون علی حال و حوصله ی هیچ چی رو ندارم!»
باد بر پیراهن لَخت و مشکی نادر می وزید و در آن موج می انداخت. چشم هایش گود افتاده بودند و سفیدی چشم های قهوه ای رنگش به سرخی می زدند. علی گفت: «چرا مادر رو نیاوردی؟!»
نادر بدون این که به او نگاه کند، گفت: «صبح کله ی سحر از خونه زد بیرون؛ می گفت تو مسجد زیارت عاشورا انداختیم، از همون جا هم اتوبوس های واحد، مردم رو می برن برای تشییع.»
ماشین ساکت شد؛ تنها صدای زنده باد بود که سکوت را می شکست.
نادر آخرین نخ را از پاکت سیگار بیرون آورد. چند بار آن را تا نزدیک دهانش آورد. سرفه ی خشکی کرد. سیگار را با غیض میان انگشت هایش له کرد. آن را بیرون انداخت و گفت: «دیشب تا صبح خواب به چشمام نیومد. یه طرف حرف های تو بود، یه طرف فکر حمید. احساس می کردم کنارمه، مثل دوران دانشکده، شاد و سر حال. بهش می گفتم پسر! تو برای خودت یک پا کدبانو شدی ها!»
علی لبخندی زد و گفت: «می گفت شب ها بعد از این که با بابا عبدا... مسجد را جارو می زنیم، بعضی وقت ها تا صبح قدم می زنم و درس هام را می خونم.»
نادر گفت: «هر وقت سر به سرش می گذاشتم، موهام رو به هم می ریخت و می گفت: نادر به دامن اسلام برگرد!»

ماشین جلوی در بهشت زهرا ایستاد. مریم پیاده شد، شیشه ی گلابی خرید و ماشین به آرامی حرکت کرد .
کنار ساختمان معراج، همه پیاده شدند. نادر روی سقف ماشین کوبید و گفت: «واویلا ؛ توی این قیامت چه طوری پیداشون کنیم؟!»
مریم بهت زده، با دهان باز به جمعیت خیره شده بود. نادر صندلی چرخدار علی را کنار در باز کرد. جمعیت موج می زد. هر چند دقیقه تابوتی که در میان پرچم سه رنگ پیچیده شده بود، در میان گریه و اشک و فریاد روی موج دست هایی که به سویش دراز می شدند، مانند گاهواره ای از دل جمعیت به نرمی جلو می آمد و در میان عطر گلاب و بوی اسفند و زن هایی که چادرهای خاک آلودشان را روی صورت کشیده بودند و ضجه می زدند، در زیر محوطه ی سر پوشیده ای، با صلوات روی زمین گذاشته می شد. مردها با لباس های مشکی و چشم هایی ملتهب، رو به روی تابوت صف می کشیدند. و صدای امام جماعت تپش دل ها را آرام کرد: «... اَلَّلُهَّم إِنَّ هذا عَبْدکَ وَ ابنُ عَبْدِکَ وَ ابنُ اَمَتِکَ، نَزْلَ بِکَ وُ أنْتَ خِیُر مَنزُولٍ بهِ...» **خداوندا این بنده توست و فرزند بنده تو و فرزند کنیزت. به سوی تو آمده و تو بهترین کسی هستی که به سویش آمده...***
علی تا به خودش آمد، نادر پشت صندلی چرخدارش را گرفته بود و سعی می کرد از میان جمعیت راه باز کند. صدای همخوانی و سینه زنی مردها در ساختمان معراج شهدا اوج گرفت و تکرار شد .
شهیدان زنده اند اللَّه اکبر!
به خون آغشته اند اللَّه اکبر!
نگاه نادر از بالای سر جمعیت به در معراج دوخته شد. تابوتی که از گلبرگ های سرخ و سفید پوشیده بود، از معراج خارج شد. علی با نگرانی و کنجکاوی به نادر نگاه کرد. زانوهای نادر لرزیدند. دست هایش را روی سرش گذاشت، روی زمین زانو زد و فریاد زد: «حمید...»

باد از لای درز پنجره زوزه می کشید و موهای بلند نادر را به بازی گرفته بود. رد اشک روی گونه های آفتاب سوخته اش خشک شده بود.
علی نایلون کوچکی را مقابل صورتش گرفت، به قرآن درون آن خیره شد و بغض کرد. مریم دستمالی را جلوی صورتش گرفت و شعری را با خود بازگو کرد:
صُبَّتْ عَلَیَّ مصَائِبُ لوْ اَنَّهَا
صُبَّتْ عَلَی اَلایّامِ صِرْنَ لَیَالِیًا** مصیبت هایی بر من وارد شد که اگر آن مصبیت ها بر روزها فرو می ریخت، شب می شدند. حضرت فاطمه (س)***
علی قرآن را بیرون آورد. چشم هایش رابست و آن را روی لب ها گذاشت. تصویرهایی که در خواب دیده بود، به ذهنش هجوم آوردند. بوی حسن را با نفسی عمیق به درون سینه اش کشید و گفت: «وقتی پریشب به خوابم اومد، برام تعریف کرد که مادرش چه طور اومد دنبالش. همه چیز را بهم نشون داد.»
مریم با صدایی گرفته گفت: «مادرش بین زن ها زبون گرفته بود. با آن لهجه ی آذری اش، دلِ آدم را آتش می زد. می گفت: مادر به قربانت بره، تو حسن منی؟ تو سرور منی؟ تو که قدت رشید بود مادر، لای لای حسنم، تو مگه همیشه دو زانو جلوم نمی نشستی مادر، چی شده این طور خوابیدی؟! نگاه کن به گیسام، غصه ات پیرم کرد. علی اکبرم، قاسمم، لای لای حسنم...»
مریم اشک هایش را پاک کرد و گفت: «همین طور روی تابوت افتاده بود، آن را نوازش می کرد و اشک می ریخت. دایم می گفت: اومدم کربلات رو دیدم، اومدم قتلگاهت رو زیارت کردم...»
نادر گفت: «آدم وقتی بعضی ها را می بینه، می شکنه، خرد می شه، از خودش شرمش می شه، بابا عبداللَّه توی این چند وقتی که ندیدمش، به اندازه ی چند سال پیرتر شده، کمرش خم شده. می گفت بالاخره دست زنم رو گرفتم و بردمش جنوب. اولش راضی نمی شدن جلو بره، این قدر نشست و مویه کرد تا راضی شدن مارو تا اروند ببرن. همون جایی که حسن شهید شده بود. می گفت از وقتی به اروند رسیدیم، نجمه سادات یه طور دیگه شد.»
مریم گفت: «وقتی نجمه سادات از هوش رفت، زن ها دورش را گرفتند و آب پاشیدند. حالش که بهتر شد، گفت: پام رو که توی قایق گذاشتم، خدا رو شاهد می گیرم، بوی خانمم را شنیدم. انگار حسن هم باهام بود. نگاهم می کرد. دفعه ی آخر می خواست بره جبهه، گفت می خوام مادر، سینه ات رو ببوسم. گفتم: چرا؟ گفت: من توی دامنت بزرگ شدم، هر چی دارم از شیر حلالته.»
نادر گفت: «بابا عبداللَّه هم زیاد براش زحمت کشید؛ ولی خودش همیشه می گفت: مادرم یک بار هم بی وضو شیرم نداده.»
علی قرآن را به چشم هایش کشید و گفت: «تو خواب جاش رو به هم نشون دادن، معرکه بود، خیلی از رفقام بودند، حسن گفت: هیچ کس به این جا نمی آد، مگر این که تو دنیا، خدا جاش رو بهش نشون می ده. گفتم: یعنی حسن، تو هم...؟! و او خندید. گفتم: مادرت... انگار حرفم را خواند، گفت: همه جا باهاشون بودم. قدم به قدم، موج موج،... وقتی مادرم توی قایق زبون گرفت، شیون ملائکه توی آسمان پیچید.»
مریم گفت: «نجمه سادات وقتی به قتلگاه پسرش می رسد، اول یک کم درددل می کند، بعد... بعد تسبیح تربتی را پاره می کند و دانه هایش را به آب می ریزد. و آب را قسم می دهد به تربت کربلا...»
علی گفت: «توی خواب دیدم که ملائکه برای به آسمان بردن تربت از هم سبقت می گرفتند، هزاران هزار،...»
نادر گفت: «بابا عبداللَّه برام تعریف کرد که بعد از آن قضیه، اومدیم طرف ساحل، انگار معنی کار نجمه، برام هنوز روشن نشده بود.»
علی گفت: «حسن را می دیدم که پیکرش را در حریری پیچیده بودند، حریری سبز، بعد آب بود که به تلاطم افتاد. توی آب غوغا شده بود. آب، سنگ، باد، حتی ماهی ها و شن های بستر خلیج هم با یک ترنم آسمانی او را تشییع می کردند. در آسمان ملائکه بودند که صف در صف تکبیر می گفتند و در دریا، ذرات آب همه جان گرفته بودند و تنگاتنگ پیکر حسن را موج به موج به طرف ساحل می راندند.»
نادر گفت: «انگار پدرش هنوز هم باورش نمی شد. همچون شبی که برگشته بودند ساحل، بچه ها نزدیکی های صبح صدای مرغ های دریایی رو می شنوند که داد و بیداد راه انداخته بودند. بعد می روند و می بینند که خودش، حسن، کنار ساحل آرام خوابیده.»
نادر سرعت ماشین را کم کرد و کنار بزرگراه ایستاد. سرش راروی فرمان گذاشت و شانه هایش لرزید. علی شیشه ی ماشین را پایین کشید. بغضش را فرو خورد. دستش را روی کتف های مردانه ی نادر گذاشت و گفت: «مطمئنم که الان با همان لبخند همیشگی نگاهمان می کند.»
نادر سرش را از روی فرمان برداشت، به غروب خورشید که افق را خون رنگ کرده بود خیره شد و گفت: «می بینی داداش حسن، هنوز هم من و علی و تو، کنار همیم، مثل اون روزها...»
علی قرآن حسن را در دست های نادر گذاشت، نادر آن را بویید و گفت: «برای همیشه!»

راز

نامه ی اول

بابای خوبم ؛سلام!
«نمی دانم الان که نامه ام را می خوانی، توی آسمان دنبال ستاره ام می گردی؛ یا نور خورشید ستاره ی کوچکم را در زیر حریر طلایی رنگش از تو پنهان کرده است. شاید روی تخت بیمارستان آرام خوابیده ای، شاید هم... نه. امیدوارم آن سرفه های خشک که رنگ مهتابی ات را کبود می کنند و بدن لاغرت را می لرزانند، برای همیشه از تو جدا شوند. چقدر خوب می شد که زودتر برمی گشتی! خیلی دوستت دارم! فکر این که مدت زیادی در غربت بمانی، سرم را به درد می آورد. بغض پنجه هایش را بر گلویم می فشارد و من در سکوت تنهایی ام هجوم گرم اشک را در چشم هایم حس می کنم.
نمی دانم اگر نباشی، چقدر می توانم دوام بیاورم. از همان ساعتی که هواپیمایت از زمین کنده شد و در افق به اندازه ی یکی از ستاره های چشمک زن غروب، کوچک و کوچک تر شد؛ احساس کردم قسمتی از روحم را کنارت جا گذاشتم. اگر پدر بزرگ دستش را روی شانه ام نگذاشته بود و من در آغوش گرمش فرو نمی رفتم، شاید ساعت ها به افق خیره می شدم و سعی می کردم چهره ی زردت را در بین سرخی افق تجسم کنم.
موقع برگشتن از فرودگاه هیچ کس حالی برای صحبت کردن نداشت. دایی محسن دایم به ماشین هایی که کند حرکت می کردند، بدو بیراه می گفت و پشت سر هم سیگار می کشید. مادر سرش را به شیشه تکیه داده بود و زیر لب چیزی را تکرار می کرد. پدربزرگ مرتب به ریش سفیدش دست می کشید و می گفت: «لااله الااللَّه!»
باور کن که نتوانستم ؛ نتوانستم آن طور که گفته بودی خوددار باشم. حتی گوشه ی روسری را در دهانم گرفتم، سعی کردم از لرزش شانه هایم جلوگیری کنم، ولی نشد. یک دفعه بغضم ترکید. سرم داغ شده بود. همه چیز جلوی چشم هایم تار شد. بی بی مرا به خودش چسباند و همان طور که اشک هایم را با پوست چروکیده ی دستش پاک می کرد، چند بار مرا بوسید. پدربزرگ گفت: «دخترم بی طاقتی نکن. ان شاءاللَّه بابا درمان می شه و زود برمی گرده. تازه این جا که بود، مگه سال به دوازده ماه، ده ماهش رو توی بیمارستان نبود؟! مگه عین یک بچه، لاغر و ضعیف نشده بود؟!»
ولی می دانی بابا، نمی دانم چرا صدای بابابزرگ می لرزید. انگار داشت روضه می خواند! دیگر نتوانست چیزی بگوید.
از همان موقع که رفتی، هر صحبتی درباره ی تو، داغ دوری را برایم سخت تر می کند. مادر سعی می کند لبخند بزند و سرم را به کاری مشغول کند. ولی من که می دانم،می دانم که چقدر نگران توست.
امشب با تمام شب های این هفت سالی که بیش ترش را در بیمارستان بودی، فرق دارد. آن موقع می دانستم در زیر سقف آسمان یک شهریم. اگر نبودی، مادر بود، و اگر او هم کنار تختت مانده بود، به امید فردا که ببینمت صبر می کردم. اما حالا...
الان ساعت 2 صبح است. اتاق نیمه تاریک است و هر حرکت آونگ ساعت شماطه دار، به اندازه ی ساعتی برایم کند و زجرآور است. من کنار پنجره به پشتی تکیه داده ام .مادر چند دقیقه ای است که بی حرکت به سجده رفته است. چادر سفیدش روی سرش است. صدای ذکر ملایمش دیگر به گوشم نمی رسد. از نفس هایش که کند هستند، معلوم است که به خواب فرو رفته است. به او حسودیم می شود. تا به حال فکر نمی کردم که کسی تو را بیش از من دوست داشته باشد. ولی حالا... مادر عاشق توست! صدها بار بیش تر از من؛ راستی شما با او چه کرده ای؟! خیلی دوست دارم راز بین شما را کشف کنم!
دانه های تسبیح تربت جانمازتان - همان که می گفتید یادگار دوست شهیدتان سید حسن است - از موقع رفتنتان زیر سرانگشت های مادر می لغزیده اند. بی وقفه و پی در پی. گه گاه که به من نگاه می کرد، لب های بی رنگ و خشکیده اش بیش تر و تندتر به هم می خورد. انگار در چشم های عسلی اش که مانند شما درشت و عمیق اند، حرارتی زبانه می کشید. در نگاهش که کوتاه و مخفیانه است، حسی یا محبتی عجیب، موج می زند.
مثل این که امشب با تمام رازهایش می خواهد خواب را از چشم های خسته و ورم کرده ام که دیگر اشکی برای فرو ریختن ندارند، بگیرد. شما؛ نجواهای مادر؛ شب؛ سکوت؛ دانه های گلی تسبیح؛ حیاط؛ حوض آبی رنگ و ماهی های بی قرارش و بالاخره اشک های مادر که مهر و سجاده ات را نمناک کرده و بوی عطر جانمازتان را در هوا پراکنده کرده است و همه چیزهایی که قبل از رفتن شما، برایم عادی و معمولی بود؛ حالا در خانه ی ذهنم می چرخند و من در میان آن ها دنبال نخی هستم که این تسبیح صد دانه را به هم وصل کند. دیگر چشم هایم را به زحمت می توانم باز نگه دارم.
دوست دارم جواب نامه تان را بخوانم. و صدای گرمتان - همان که سوره ی واقعه را شب ها با هم می خواندیم - را از میان کلمه به کلمه و حرف به حرف نوشته تان با قلبم احساس کنم.
جواب نامه ام را بنویسید. از خودتان بنویسید. حتماً حتماً. منتظر صدای زنگ پستچی هستم.»
دوستدارتان، دخترتان، شاگردتان و... لیلا.

نامه ی دوم

دختر گلم، لیلا جان؛ سلام !
«نامه ات یک هفته بعد به دستم رسید. تا الان که دارم این کلمات را برایت می نویسم، پنج بار آن را خوانده ام و نمی دانم تا وقتی که نامه بعدی به دستم برسد، احساس لطیفت، که در تمام حروف و کلمات نامه جاری است، چند بار مرا وادار به خواندنش می کند.
عزیزم؛ بر نامه ات غم و دردی پنهانی سایه انداخته بود، که قلب پدرت را به سختی فشرد. می دانم که مثل یک پروانه، مهربان و کم طاقتی؛ مادرت از سحرخیزی و نذری که برای شفایم کرده بودیْ گفته بود.
دخترم؛ بدان که هیچ رازی نیست که با شب بیداری و سحر خیزی به آن دست نیابی؛ و همین است که مادرت را مثل کوهی مقاوم و صبور کرده است. یادت نمی آید، ولی من سختی ها و شیرینی های دوران جنگ، که مادرت را آبدیده کرد را از دور و نزدیک دیده ام. چند ماهی بود که پا به دنیا گذاشته بودی که مرصاد - همان حمله ای که بارها از شهادت سید حسن در آن برایت تعریف کرده ام - شروع شد.
مادرت تنها، با زیرزمینی کوچک و نمور می ساخت. روزها به دانشگاه می رفت و شب ها تو را در آغوش گرمش پناه می داد.
می دانی دخترم؛ من آخرین بازمانده از گروهانی هستم که بدن هایشان با گلوله های مستقیم تانک و تیر بار... هنوز فریاد حسن که بدنش روی من افتاده بود و خودش را سپر جان من کرده بود، در گوشم می پیچد. تو یادگار آخرین ماه های جنگی، یادگار... نمی دانی پدرت چقدر از این که تو پا در راه مادرت گذاشته ای، راضی و دلگرم است. چقدر خوش حالم از این که خداوند دل های ما را مانند نهرهای زلال بهشتی درهم آمیخته است! پدرت دوست دارد که تو - زاهده ی کوچک بابا - مانند من و مادرت در مقابل خدا راضی باشی، و آینده - هر چه که باشد - این ملکه ی پسندیده ات را فراموش نکنی.
دختر بابا! نمی دانی چقدر به خاطر قلب کوچکت، پدرت از تو شرمنده شده است. آن قدر که شب و روزش را از غیر خالی کرده و برای تو و مادرت، از درگاه خداوند طلب صبر می کند. از آن وقتی که به لندن آمده ام، انگار ماه و خورشید و ستاره ها را گم کرده ام. آسمان این جا را ابری خاکستری و سنگین پوشانده است .و باران و رگبارهای مداوم مجالی برای دیدن نور خورشید به انسان نمی دهد.
الان، زمان به ساعت بزرگی که روی برجی قدیمی، که در آن سوی درخت های بلند محوطه بیمارستان قد کشیده است و به زحمت دیده می شود، 6 صبح است. میان درخت ها را مه پوشانده است و چرخ های صندلی و دستم، از شبنمی که لابه لای چمن ها و گل ها پنهان شده، خیس شده است.
شاید باورت نشود؛ دیشب وقتی پاکت نامه ات را باز کردم، اتاق بوی سجاده ی مادرت را گرفت. راستی، تاری از موی بلندت را در بین نامه ات جا گذاشته بودی، آن را با گلبرگی سرخ، که از گل های گلدان اتاقم جدا کرده ام، برایت بر می گردانم.
عزیزتر از فرزند! در این یک هفته، هر چه بوده، فقط اتاق بوده و سکوت آزار دهنده و آزمایشگاه و معاینه و داروهایی که ناچار به خوردنش هستم و حرف هایی که کم تر چیزی از آن می فهمم. برای پدرت که سال ها با گچ و تخته و شیطنت های شاگردهای قد و نیم قدش مأنوس بوده، این چهره های خشک و بی روح، ناآشنا و کسل کننده اند. تنها هم اتاقی کم صحبت و خجالتیم است که گه گاه برای صحبت با او سکوت اتاق را می شکنم. اسمش نیلوفر است. چند سالی از تو کوچک تر به نظر می رسد. پدرش یک ایرانی ارمنی است و او با این که در این جا متولد شده، فارسی را خوب صحبت می کند. ساده و مهربان است. موها و ابروهایش به خاطر شیمی درمانی ریخته است.
چند روز پیش روسری سفیدت - همان که موقع سفرم با چفیه ام عوض کرده بودی - را کادو کردم و به او هدیه دادم. نمی توانی تصور کنی چقدر از این که مجبور نبود برای جای خالی موهایش خجالت بکشد، خوش حال بود. حالا او هم عطر تو را می دهد. صبح ها به اصرارش با هم کمی در محوطه ی بیمارستان قدم می زنیم. برایش از تو می گویم. از حسن؛ و از این که بهترین دختر دنیا را دارم. او کنار تختم می نشیند. دست هایش را زیر چانه اش می گذارد و با نگاهش مرا تشویق به گفتن می کند .
گل بابا! بدان که رازهای عالم تمامی ندارد. و اگر تو - دختر کوچک بابا - می خواهی به رازی پی ببری، باید حرف دلت - همان که تو را پیش من این قدر عزیز کرده است - را به قدر بزرگی آن راز، بزرگ کنی. مانند حسن ؛ دیشب برای نیلوفر؛ داستان حسن را گفتم. حتماً یادت می آید! همان که موقع سفرم - وقتی تسبیح یادگاریش را به مادرت می سپردم، برایت تعریف کردم - او ساکت با لباس بلند آبی رنگش روی تختش خوابیده بود، گه گاه از درد به خود می پیچید ؛ انگار از این که صدای گریه اش را بشنوم، خجالت می کشید. پشتش را به من کرده بود. جانمازم را خیلی آرام از روی پاهایم جمع کردم و آن را بالای سرم گذاشتم. بلند شدم. روی صندلی چرخ دار نشستم. تا کنار تختش آمدم. رواندازش را کمی بالا کشیدم. مطمئنم که متوجه شد؛ ولی هیچ حرکتی نکرد. گفتم: «می خواهی پرستار را خبر کنم؟»
و او هیچ نگفت.
لیلا جان؛ دیشب مثل شب هایی که تو بالای بسترم می نشستی، با او صحبت کردم. نیلوفر دارد سعی می کند که کم کم با رازهای این عالم آشنا شود. وقتی فهمید که چه طور حسن، قبل از شهادتش سه روز تشنگی را فقط با چند کلمه که با حرکت آرام دانه های گلی تسبیح، از میان لب های خشکیده اش ادا می کرد، تحمل کرده است؛ آرام سرش را به طرفم گرداند. ملحفه هایی که زیر صورتش بود، از اشکی که به خاطر دردش ریخته بود، خیس شده بود. با احتیاط، انگار بخواهد چیز ناشناخته ای را لمس کند، با سر انگشت هایش تسبیح سبزی که در دستانم تاب می خورد را لمس کرد، باتردید آن را میان دو انگشتش گرفت و گفت: «اجازه می دهی چند روز پیشم بماند؟!»
لیلا؛ دخترم! برایش دعا کن! پدرت به دست های مهربان و قلب پاکت امیدها بسته است. او حالا می داند که اللَّه اکبر، یعنی خدا از همه چیز، حتی چیزهایی که ما تصورش را هم نمی توانیم بکنیم، بزرگ تر است. کاش بودی و می دیدی که امیدی تازه در چشم هایش موج می زد و گمانم تا بعد از این که من به خواب رفتم، آن را تکرار می کرد.
امروز صبح تسبیح را به گردنش انداخته بود و تا وقتی با پرستار، از اتاق بیرون می آمدم، در خوابی عمیق فرو رفته بود.
لیلای من! پرستار دارد می آید تا مرا به اتاق برگرداند، دیگر کم کم دردم زیاد می شود. امروز آخرین آزمایشم هم تمام می شود. تازگی ها احساس عجیبی دارم. بعضی وقت ها درد، طاقتم را می گیرد. آن قدر که شکوه و گلایه می کنم و حتی با این که می دانم کسی از عالمی دیگر من را نگاه می کند، او را انکار می کنم. نمی دانی دخترم! دنیای عجیبی است عالم دیگر. دوازده سال است که با وعده ای که به من داده اند، دلخوشم. دوستانم از جلوی چشم هایم می آیند و می روند و من را تشنه تر می کنند. دعا کن! دعا کن! خدا گوشه ای از پرده های غفلت را از برابر چشم هایمان کنار بزند.
نمی دانی چه لذتی دارد عالم درد؛ وقتی درد مثل مس گداخته، از سینه به تمام رگ های بدنم فوران می کند، آرام آرام به حریمی وارد می شوم که شاید دیگران آن را چیزی جز جنون ندانند. کاش بودی و می دیدی سید حسن را، امام را، آقایم را، در مقابلم؛ در حالی که در هاله ای از نور فرو رفته است و به من بشارت می دهد.
لیلا جان! دیگر نمی توانم چیزی بنویسم. دستم به لرزش افتاده. درباره ی آن چه گفته ام فکر کن! منتظر روزی هستم که در نامه ای، رازی که دنبالش هستی را خودت، نه به کمک من یا مادرت، یافته باشی و از آن برایم بنویسی. به مادرت - که او را هم مانند تو بسیار دوست می دارم - و پدربزرگ و بی بی و بقیه سلام برسان.»
دوستدارت: رضا .

نامه ی سوم

بابای خوبم؛ سلام!
«نامه تان به دستم رسید، اما...
اصلاً بگذارید از دیروز همه چیز را برایتان تعریف کنم. شاید دلم کمی آرام تر شود. نمی دانید از این که نمی توانم قسمتی از نامه تان را بخوانم، چقدر ناراحتم. تقریباً صفحه ی آخر نامه تان کاملاً ناخواناست. قلبم می گوید چیز مهمی در آن یک صفحه بوده است.
دیروز بعدازظهر داشتم از مدرسه می آمدم. همه اش به فکر حرف های شما بودم. دوست داشتم همان روزی که کارنامه ی امتحان های نهایی را می گیرم، آن را برایتان پست کنم. تا مثل همیشه که از دیدن نمره هایم خوش حال می شوید، از ته دل لبخند بزنید و بگویید: «دختر گلم، حسابی خانمی شده.»
وقتی باران شروع شد، از فکر امتحان هایی که باید می دادمْ بیرون آمدم. از کنار خیابان به طرف خانه حرکت کردم. سر کوچه مان که رسیدم، پستچی داشت با عجله زنگ خانه را می زد. سرعتم را بیش تر کردم. می دانستم که حتماً جواب نامه ی مرا می نویسید. دلم هرّی پایین ریخت. سرعتم را بیش تر کردم. یک دفعه پایم سُر خورد و تا به خودم بجنبم، توی نهر افتادم. پستچی کمی عقب رفت و بعد که مطمئن شد، سعی کرد نامه را از لای در توی حیاط بیندازد. بلند شدم و همان طور که از درد پایم می لنگیدم، به طرف خانه رفتم و صدایش زدم؛ ولی پستچی وقتی متوجه شد که پاکت نامه از دستش توی حیاط افتاده بود. بعد بدون این که منتظر رسیدنم باشد، سوار موتورش شد و رفت.
بابا جون! تا به حال فکر نمی کردم ممکن باشد دلم برای چیزی - آن هم یک نامه - این طور بشکند. ولی باور کن که دست خودم نبود. چشم هایم بی اختیار پر از اشک شد. نه به خاطر این که پایم درد می کرد و زخمی شده بود. نه؛ به خاطر این که خیس شده بودم یا این که تا غروب به خاطر جا گذاشتن کلیدم مجبور شدم پشت در بمانم هم نبود. چون بعد از روزها انتظار، نامه تان به دستم می رسید و نمی خواستم حتی کلمه ای از آن زیر باران محو شود. تا غروب که مادر از بیمارستان آمد، کنار در ایستادم. باران چادرم را خیس کرده بود و من رویم نشده بود از پسرهای کوچه مان - حتی آن ها که گه گاهی به شما سر می زدند - بخواهم به حیاط بروند و در را باز کنند؛ ولی با همه این ها مادر را که می بینم و از خستگی و کم صبری ام خجالت می کشم. وقتی غروب به خانه برگشت، پلک های متورمش سرخی چشم هایش، که از بی خوابی خسته بودند را پوشاند. لبخند گرمی زد. چادر سیاهش باز شد و مرا میان دست هایش به سینه چسباند. چادرش از نم باران خیس شده بود. نگذاشت چیزی بپرسم. با لبخند گفت: «خانم خانم ها معذرت می خوام، از سرویس جا ماندم. به خاطر همین...»
آن موقع یاد حرف بی بی افتادم که به مادر می گفت: «ما تا به حال خانم دکتری مثل شما ندیده ایم. هم دکترید، هم پرستارید، حتی اگر لازم بشود مثل یک خدمتگزار توی بیمارستان کار می کنید!»
تازه دارم می فهمم که مادر؛ خیلی بزرگ است. آن قدر که در اندام لاغرش نمی گنجد .
بابای خوبم؛
الان که نامه ات در دستم است، به خاطر باران چروکیده شده است. بعضی از خطهایش را بارها خوانده ام و سعی کرده ام از میان خطوطی که جوهر قلمتان از آن ها به میان خطها دویده است، حرف هایتان را حدس بزنم.
دوست دارم برایتان بنویسم. و شکوفه های بهار نارنج، حیاط قدیمی بی بی، حوض و ماهی های کوچکش و همه ی خاطرات خوبش را با نامه ام برای شما - بهترین پدر دنیا - بفرستم. بی بی کنارم، روی تخت نشسته است. همان تختی که وقتی کوچک تر بودم، با هم رویش می نشستیم و شما از من می خواستید که ماهی های قرمز حوض را که در میان موج های ریز و درشت و شکوفه های بهار نارنج درهم می پیچیدند، بشمرم. یادتان می آید؟! چقدر می خندیدیم!
بی بی به کاغذی که در دستم است، نگاه می کند و می گوید: «انشاء می نویسی؟»
بعد با خودش زمزمه می کند: «ماشاءا.. دخترم انشاء می نویسه، آدم حظ می کنه! »
می گویم: «نامه است؛ می خواهم برای بابا بفرستم.»
صورتش چین می خورد و می گوید: «الهی پیر بشی دختر! برای من هم چند خطی بنویس.»
و من هم قول می دهم که در نامه ام هر چه خواست برایش بنویسم.
از امروز ظهر که به خانه ی بی بی آمده ام، دایم دورم می گردد. پذیرایی می کند و قربان صدقه ام می رود. موهای بلندم را شانه می کند. پیچ و تاب می دهد و می بافد و من همان طور که در مقابلش نشسته ام، گرمای نفسش را احساس می کنم. بی بی مثل این است که سال ها جوان تر شده. آرام و با حوصله سنجاق سرش را - همان که یادگار مادربزرگتان است و برقش از میان موهای نقره ای رنگ مادربزرگ چشم را خیره می کند - میان فرقم، در بین موهایم فرو می کند. از روی تخت چوبی بلند می شود. شکوفه ای از درخت نارنج جدا می کند و آن را میان دسته ای از موهایم می نشاند، پیشانی ام را می بوسد، به چشم هایم نگاه می کند و می گوید: «هزار ماشاءاللَّه! دخترم برای خودش خانمی شده.»
آهی می کشد و رو به مادر می گوید: «به جدش قسم؛ وقتی آمد بوی رضا توی خونه پیچید. خدایا راضیم به رضات!»
غمی سنگین که در دلش است را می توان از چشم هایش خواند. حتی الان که سعی می کند، خودش را مشغول کند هم نمی تواند از لرزش دست هایش جلوگیری کند. مرا که می بیند، لبخند بزند. من درست نمی توانم معنی کارهایش را بفهمم. شاید برای شما که تنها پسرش هستید نگران است.
مادر که جارو زدن حیاط را تمام کرده، می آید کنارمان می نشیند -راستی از آن موقع که رفته اید، هر روز خسته تر و پژمرده تر می شود - ای کاش می توانستم در چشم هایش که از بی خوابی سرخ اند، نگاه کنم و هر چه در قلبش می گذرد را بخوانم. ولی او همیشه غمش پنهان است. درست مثل شما.
مادر از غفلت بی بی استفاده می کند. دستش را می بوسد و می گوید: «این قدر لیلا را دوست دارید که آدم حسودیش می شود!»
صورت مهتابی بی بی سرخ می شود. دست مادر را می گیرد. آن را فشار می دهد و می گوید: «هر دویتان را دوست دارم. حتی تو را بیش تر از شش تا دختری که عمرم را به پایشان ریختم. لیلا هم جای خودش را دارد! همه ی نوه هایم یک طرف، لیلا...»
خجالت می کشم. بابای عزیزم؛ نمی دانی چه قدر بی بی را دوست دارم. خیلی، آن قدر که بعضی وقت ها نمی دانم او را یا مادرم را بیش تر دوست دارم. بی بی می پرسد: «می نویسی؟!»
می گویم: «بله.»
می گوید: «مادر جان خوبی؟! سینه ات چه طور است؟ الهی بی بی بمیرد که آن جا کسی را نداری یک آب به دهنت بگذاره؛ بی بی فدای آن جگر پاره پاره ات... ننه برات نذر کردم. یک کمی چهار تخم و داروهای گیاهی از اسماعیل آقا هم گرفته ام که برات می فرستم. ننه خودت را آن قدر دست این دکترها نده که تنت را سوراخ کنند. همین چیزهایی که داده ام را بجوشان، بخور، سینه ات را نرم می کند. یک شیشه شربت بهار نارنج هم هست، دختر گلت هم کمکم کرده تا درستش کنم. توش یک کمی از آب فرات را ریخته ام تبرکه، ان شاءاللَّه خودش شفایت را بدهد.»
بابای خوبم؛ مادر بزرگ نمی تواند دیگر حرف بزند؛ انگار بغض کرده است. همین طور کنارم نشسته است و در کاسه ی گلی مرهمی که برای کبودی پایم آماده کرده را نرم می کند و از شما می گوید، بریده بریده و با صدایی لرزان؛ از زمانی که جوان تر بودید.
از نیلوفر بیش تر برایم بنویسید. از طرف من به او سلام برسانید. مطمئنم تا وقتی که از آن جا مرخص شوید؛ مثل من، چیزهای زیادی از شما یاد می گیرد.
مادر و بی بی سلام می رسانند. همه ما منتظر برگشتن شما هستیم.»
لیلا

نامه ی چهارم

فرشته کوچکم؛ لیلا، سلام!
«نامه ات نسیم بهار، عطر شکوفه های نارنج، بوی دست های بی بی و رایحه ی تربت آقایم را در اتاق قرنطینه ی شیشه ای، پراکنده کرده است. اگر چه در این چار چوب شیشه ای و بی جان، شب و روز گم می شود ؛ ولی هر وقت یاد تو و حرف های خوبت باشد، این جا روز است. حتی اگر تمام عالم در شب فرو رفته باشد.
از اتفاقی که برای نامه ام افتاد، نگران و غمگین نباش. همیشه در قضا و قدر خداوند حکمتی است که ما از آن غافلیم. چیزهایی که در پایان نامه ام نوشته بودم، در هنگام درد و در حالت بی اختیاری نوشته بود. پدرت زبان به رازهایی باز کرده بود که اجازه ی گفتن آن ها را نداشت. اگر مصلحت باشد، در نامه ی بعدی که برایت می آید، از آن ها با خبر می شوی.
از دیروز صبح که نامه ات به دستم رسید، به اتاق مراقبت های ویژه منتقل شده ام. این جا همه چیز بوی غربت می دهد. جز نامه ات و جانمازی که بعد از آمدن به این جا با اصرار زیاد، توانستم همراه خودم نگهش دارم. تنها چشم نگرانی که در این دو روز، بی تابیش را پشت قاب شیشه ای اتاق حس کرده ام، نگاه های نیلوفر است. که گاه و بی گاه دور از چشم پرستارها، از پشت قاب شیشه ای سرک می کشد و سعی می کند با اشاره ی دست و دهان، با من حرف بزند. از قدم زدنش در فضای سبز بیمارستان می گوید، و از این که برای خوب شدنم چند بار دانه های تسبیح با دو ذکری که تا به حال یاد گرفته، دوره کرده است. او دارد یاد می گیرد، کسی جز خدا را ستایش نکند و اگر به موفقیتی رسید، آن را فقط از خدا بداند.
راستی نمی دانی چقدر نگاه ها و حرکاتش، مخصوصاً موقعی که ذکر می گوید، به نگاه کردن های تو شبیه شده است. او حالا راحت تر درد را تحمل می کند و بیماریش کم کم بهتر می شود.
عزیزم! از بی بی به خاطر بسته ای که برایم فرستاده بود، از طرف من تشکر کن. اگر چه در حسرت آب گوارای فرات ماندم - دکترها مصرفش را برایم ممنوع کرده اند. - ولی خیالم آسوده است. آن را به نیلوفر سپردم. تا جایی که سوزش سینه ام اجازه می داد، از آب فرات برایش گفتم.
بی بی سال های جوانی و طراوتش را در دغدغه ی تنها پسرش که امیدها به او بسته، به پایم ریخته است. و حالا که مرا در پایان راهی که مرا به آن فرستاده بود می بیند، تو - دوست داشتنی ترین یادگارم - که راز مشترک میان من، مادرت، پدربزرگت و او هستی را با تمام وجودش دوست می دارد. رمز جوانی، شادابی و نگاه های عمیق او را در خودت جست وجو کن.
دست و پیشانی بی بی - از آن زمان که بی خیال در آغوشش می خوابیدم و گه گاه ترنمی آرام، خوابم را شیرین تر می کرد - با غبار سجاده آشنا است و به خاطر همین است که از موقعی که کودکی در بخش، با سر انگشتی از آن شربت بهار نارنج شفا یافته است؛ شیشه ی بهار نارنج اتاق به اتاق و بخش به بخش می گردد. گلبرگ به گلبرگ به امید بیماران در این گوشه از دنیا جان می دهد.
انگار تقدیر بر این است که تنها لب های من در حسرتش بمانند. از این که این قدر با حوصله برایم نامه می نویسی، متشکرم .
لیلا دخترم؛ دیگر ضعف به پدرت اجازه ی نوشتن نمی دهد. مرا به خاطر خط بدم ببخش .
خط و انشای من هیچ وقت مثل خط و انشاهای خوب تو نمی شود. کاش می توانستم مثل تو گوشه و کنار نامه را با گل هایی که با سلیقه می کشی، زینت دهم.
در حالت نیمه خوابیده، با دستی که باد کرده و به آن سرم وصل است، بهتر از این نمی شود نوشت. باید کم کم برای شیمی درمانی آماده شوم. یادت نرود که تو غمخوار مادرت هم هستی. مبادا یک لحظه لبخند از لبانت دور شود. به امید دیداری که نزدیک است.»
دوستدارت؛ کوچکت، رضا

نامه ی پنجم

پدر خوبم؛ معلم عزیزم؛ سلام!

«امشب شب اول محرم بود و رازی که شما، مرا به فکر کردن و کشف آن راهنمایی کردید، این محرم را برایم پر از معنی کرده است. احساس می کنم به محرم، به آقا و حتی به کودکان کوچکش - همان هایی که بارها داستانش را برایم تعریف کرده اید - نزدیکم. نمی دانم چرا این اشک ها بی اختیار سرازیر می شوند، انگار نمی خواهند بگذارند یک بار هم خطهای نامه ام را شفاف ببینم. از موقعی که از خواب پریده ام، انگار در عالم دیگری هستم. قلبم به شدت می تپد و دست هایم هنوز می لرزند. حیاط تاریک، ساکت و خلوت است. با این که چند ساعتی از رفتن مردم می گذرد؛ هنوز صدای دَم گرفتن سینه زن ها و دست هایی که بر روی سینه های سرخ شده پایین می آمدند، در گوشم می پیچد.
امروز غروب نامه تان را در هیاهوی تدارک خانه ی بی بی برای عزاداری دهه ی اول محرم، از پستچی گرفتم و خواندم. جوان های محل تمام دیوارهای کاهگلی حیاط بزرگ بی بی را سیاهی و کتیبه زده اند. از اول صبح آمدند و رفتند، حیاط را آب و جارو کردند، ریسه کشیدند، پرچم های رنگی سبز و قرمز را روی سیاهی ها سنجاق کردند، زمین را فرش کردند و منبری را در بالای حیاط، زیر درخت نارنج گذاشتند.
همه چیز بوی محرم را می دهد، بوی شما و همه ی این ها مرا یاد شما می انداخت که چه طور سال قبل به اصرار از بیمارستان به خانه آمدید. شب اول محرم کنار در ورودی، روی صندلی چرخدار نشستید و از پشت ماسک اکسیژنتان کارها را سر و سامان دادید. جوان ها دورتان جمع شدند و عَلَم به دوش هایی که از کوچه عبور می کردند، به احترام شما و خانه ی بی بی، که تکیه ای بزرگ و با شکوه می شد، کمر خم کردند و پرهای بلند و رنگارنگ عَلَم را به تعظیم پایین آوردند.
امروز هم همه چیز بوی شما را می داد. مادر و بی بی از صبح اثاث اتاق ها را جمع کردند. همه جا را گردگیری کردند و به دور تا دور اتاق ها گلاب پاشیدند. جوان ها کم کم آمدند. دور حیاط از مردها و بچه هایی که سیاهپوش بودند، پر شد. آن قدر که عده ای کنار در حیاط نشستند.
حاج آقا عباد، در میان چشم های خیره ی بچه ها و سرهای به پایین افتاده ی مردها و شیون بی اختیار و بدون مقدمه ی زن ها، با وقار و آرام صحبت کرد. همه اشک ریختند. مخصوصاً وقتی که حاج آقا عباد از مجروحیتتان ،از تاول ها و از سرفه هایتان گفت و بی بی زبان گرفت و بی اختیار فریاد زد: «علی اکبرم ،رضایم ؛ فدای آقا، رضایم فدای علی اصغر آقا...»
من برای اولین بار یک دل سیر گریه کردم .به خاطر آقا، و به خاطر تمام رازهایی که دوست داشتم مانند شما به آن برسم. آن قدر گریه کردم که سرم سنگین شد و از حال رفتم.
باورم نمی شود. مثل بیداری بود. درست همین جا که الان نشسته ام، کنار منبر، زیر درخت نارنج ایستاده بودید. حیاط هم مثل الان خلوت و تاریک بود. اول شما را نشناختم. ایستاده بودید. روی پاهای خودتان، انگار همه ی دردهایتان خوب شده بود. لباس جبهه تان را به تن کرده بودید. درست مثل آخرین عکسی که با سید حسن داشتید. سید حسن هم بود. درست مثل همان عکس که بالای مزارش است، با مو و ریش بلند خرمایی رنگ؛ هنوز هم قلبم با به یاد آوردنش می خواهد از سینه بیرون بزند. هر دوی شما پشت سر مردی بلند قامت ایستاده بودید. چهره اش نوری خیره کننده داشت. تعجب کرده بودم. زبانم مثل سنگ سفت و سنگین شده بود. باورم نمی شد که شما خوب شده باشید. به من گفتید: «مگر نمی خواستی رازهای این عالم را بدانی؟!»
گفتم: «شما؟!...»
گفتید: «از آقا بخواه همان طور که من خواستم، سید حسن خواست، مادر و بی بی خواستند.»
می خواستم مادر و بی بی را صدا بزنم، به همه بگویم که برایمان مهمان آمده، اما هر لحظه پاهایم سست تر می شد. بی اختیار مقابل پاهایش به زمین افتادم. عطر بهشتی اش تمام وجودم را پر کرد. فقط اشک می ریختم. شما و سید حسن هم همین طور؛ دست لطیف و گرمش را روی سرم احساس کردم. گوشه ی دامن بلند و سفید عربی اش را بوسیدم. سید حسن بیش تر و شدیدتر از شما گریه می کرد. صدای شما در گوشم پیچید که می گفتید: «یادت می آید آخرین باری که با هم به زیارت سید حسن رفتیم؟»
من نمی توانستم جوابتان را بدهم. بغض راه گلویم را بسته بود. فقط سرم را تکان می دادم. گفتید: «یادت می آید پرسیدی آن کودکی که در آغوش سیدحسن، در عکس بالای مزارش لبخند می زد، چقدر برایت آشناست؟»
فکر نمی کردم چه می خواهید بگویید. کمی مکث کردید. انگار نمی خواستید به چشم های من نگاه کنید .سید حسن قدمی به جلو آمد. مقابلم نشست. شما گفتید: «آن کودک تو هستی و دختر سید حسن، بهترین دوست زندگیم!»
تمام خاطراتم در یک لحظه از سرم گذشت. نگاه های بی بی، تسبیح تربت یادگاری، بغضم ترکید. نمی دانم چقدر در آغوش سید حسن، پدرم، با هم گریه کردیم. حتی هنوز هم گرمای لب هایش که بر پیشانی ام بوسه زد را احساس می کنم.
دیگر چفیه ی یادگاریتان جایی برای خشک کردن اشک هایم ندارد. احساس می کنم زندگی جدیدی را شروع کرده ام. حالا دوست دارم کنار مزارش بنشینم. با نگاهی آشنا، از شما بگویم. از این که از زمانی که کودکی کوچک بودم، همانند پدر واقعی ام، طوری مرا در آغوش خود گرفتید، بر کودکی هایم صبر کردید. در کنار مادرم به من محبت کردید که لحظه ای در مهر پدریتان شک نکردم.
چقدر دوست دارم تمام خاطراتی که با پدرم داشتید را دوباره از شما بشنوم. دوست دارم وقتی برگشتید، پشت صندلی چرخدارتان را بگیرم. شما را آرام به طرف قبر پدرم ببرم و به پدرم بگویم که او بهترین دوست دنیا را داشته است.
به خاطر همه چیز از شما متشکرم.
بی بی، مادر و من منتظر بازگشتتان هستیم.
شما مانند سید حسن، پدرم بوده اید و خواهید بود.»
دوستدارتان؛ شاگردتان، دخترتان لیلا

نامه ی ششم
به نام خدا

لیلا دوست خوبم!
«از این که نامه ات را خوانده ام، عذر می خواهم. نامه ات وقتی به بیمارستان رسید که پدرت از این جا رفته بود. نمی دانم، شاید تا الان که برایت نامه می نویسم پدرت را دیده باشی. این، آخرین روزی است که من در بیمارستان هستم. نمی دانم چرا دوست ندارم از بیمارستان بیرون بیایم. انگار چیزی را در این جا، جا گذاشته ام. خاطره هایی که هیچ وقت در زندگی از یادم نمی رود؛ فراموش نمی کنم که پدرت باعث شد زندگی دوباره ای پیدا کنم. اگر او امید را در من زنده نمی کرد، اگر او من را به یاد آفریننده ام نمی انداخت، و اگر او لبخند زدن به درد را به من یاد نمی داد، هیچ وقت نمی توانستم سلامتی ام را دوباره پیدا کنم.
از این که پدر خوبی را از دست داده ای، متأسفم. مرا هم در اندوه خودت شریک بدان.
آخرین شبی که در بخش مراقبت های ویژه بستری بود، چند دقیقه ای در کنارش بودم. خیلی درد داشت. ولی مثل همیشه لبخند می زد. تمام موهای سر و صورتش، حتی ابرو و مژه اش هم ریخته بود. پرستارها ملاقات را برایش ممنوع کرده بودند؛ ولی من با اصرار، خودم را به او رساندم. گریه کردم .سر پرستارها داد کشیدم که کاری برایش انجام دهند، ولی پدرت هم می دانست که می میرد.
چند روزی بود که دایم با خدا صحبت می کرد .نمی دانم شاید همان چیزهایی را می گفت که به من یاد داده بود. نیمه شب ها بیدار می شد و با کسی که من نمی دیدم صحبت می کرد. شب آخر در حالی که به سختی نفس می کشید و حرف زدن برایش ممکن نبود، سومین کلمه ای که با دادن تسبیح، قولش را به من داده بود، را یادم داد.
حالا که دانه های سبز رنگ تسبیح او زیر انگشت هایم می لغزد و به معنی کلمه هایی که او برای اولین بار به من یاد داد، فکر می کنم؛ همه چیز حتی درد را فراموش می کنم.
صبح روز بعد، چند نفر بدن بی جانش را که با پارچه ای سفید پوشانده شده بود، از اتاق خارج کردند. شاید باورت نشود لیلا؛ اما خیلی از مریض هایی که شفا یافتن کودک کوچکی را به خاطر آن مربای معطر بهار نارنج دیده بودند؛ حتی کودک هایی که کوچک تر از من بودند هم، با شنیدن خبر بی اختیار از اتاق هایشان خارج شدند و پشت سرش حرکت کردند. و تا در بیمارستان بدرقه اش کردند.
حالا هر وقت به یاد پدرت می افتم، به تسبیح سبز رنگی که یادگار اوست، و تصمیم دارم هیچ وقت آن را از خودم جدا نکنم، نگاه می کنم، و با این که موهایم کمی بلند شده اند، می خواهم همیشه روسری سفیدت، که بوی تو و پدرت را می دهد را با خودم داشته باشم .
تاریخی که روی پاکت نامه ات زده شده است، همان روزی است که پدرت را از این جا بردند. مرا فراموش نکن.»
لیلا