قطره هایی که دریا شدند (سرگذشت داستانی مشاهیر یتیم)

نویسنده : علیرضا فجری مترجم : ناظر:حجت اسلام و المسلمین حاج آقای فجری‏

پیشگفتار

بسم الله الرحمن الرحیم
آدم ها از یک لحاظ شباهت زیادی به ذغال دارند؛ هر چه بیشتر سختی بکشند، تواناتر و قوی تر می شوند؛ درست مثل الماس، این قیمتی ترین و سخت ترین سنگ جهان که با همه درخشندگی و زیبایی خیره کننده خود، روزگاری فقط یک تکه ذغال بوده؛ اما گذشت زمان و تحمل فشار بسیار زیاد، کم کم آن را از جسمی سیاه و کثیف به گوهری شفاف و روشن تبدیل کرده است.
شاید به همین خاطر است که بیشتر مردان و زنان بزرگ تاریخ، کسانی بوده اند که عمری با سختی ها مبارزه کرده و هرگز ناامید نشده اند.
کتاب حاضر، زندگی مشاهیر یتیم را به نمایش کشیده؛ چهره هایی که هر یک در روزگاری، با وجود محرومیت از نعمت پدر و ناملایمات زندگی، عطر و بوی خاصی را در فضای این جهان پراکنده اند.
آنچه در این مجموعه آمده، تنها زندگی بخشی از مفاخر یتیم است و هدف ارائه الگوهای موفق به دانش آموزان محروم از پدر و فاقد امکانات مادی می باشد تا نپندارند که تنها با داشتن پدر و امکانات مادی می توان راه های رشد و ترقی را پیمود.
مسئولین ذیربط و و مؤسسات خیریه و دولت محترم جمهوری اسلامی ایران بدانند که تنها رسیدگی به نیازهای مادی بچه های یتیم و بی سرپرست، نمی تواند مشکل اصلی آنها را رفع نماید، بلکه باید به نیازهای معنوی آنان نیز توجه داشت و زمینه رشد و ترقی فکری و علمی آن ها را نیز فراهم سازند.
چنانچه خوانندگان محترم، نظرات و پیشنهادات خود را به صورت مکتوب به آدرس تهران، شهر ری، خیابان قم، خیابان برادران بغدادی، پشت مسجد امام حسین (علیه السلام)، پلاک 6 و یا با تلفن 09126309927 ارائه نمایند؛ مزید امتنان خواهد بود.
در پایان از کلیه دوستان و مشوقان ما در تدوین این کتاب، خصوصا پدرگرامی این جانب که طرح و ایده اولیه پژوهش، مربوط به او بود، صمیمانه قدردانی می نمایم.
امید است مورد قبول حضرت حق (جل جلاله) قرار گیرد. ان شاءالله
علیرضا فجری
آبان 1384

بهترین پدر

...انس بن مالک گفت: روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در یکی از خیابان های مدینه می رفت. یتیمی را دید که کودکان دور او را گرفته اند و او را مسخره می کنند و هر یک بر او فخری می فروشند.
یکی می گفت: پدر من از پدر تو بهتر است!
دیگری می گفت: مادر من از مادر تو بهتر است!
و دیگری می گفت: خویشاوندان ما بهتر از خویشاوندان توست!
و آن یتیم می گریست و در خاک می غلطید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وقتی آن کودک را در آن حال دید، دلش به حال او سوخت و کنار او رفت و پرسید: پسرم!تو فرزند چه کسی هستی؟ و چه شده که این قدر ناراحت و پریشانی؟
او جواب داد: من پسر رفاعه انصاری ام؛ پدرم در جنگ احد کشته شده و خواهرم نیز فوت کرده و هیچ کس وکاری ندارم. اکنون منم درمانده، بی کس و بی نوا و برای همین، کودکان مرا سرزنش می کنند.
حضرت بسیار ناراحت شدند و گریستند و به آن کودک فرمودند: فرزندم! آرام باش و غمگین مباش! اگر پدرت به شهادت رسیده، من که محمدم پدر توام و فاطمه (سلام الله علیها) هم خواهر تو.
کودک دلشاد شد و برخاست و با صدای بلند گفت: ای کودکان!دیگر مرا سرزنش مکنید چرا که پدر من بهتر از پدران شما و مادرم بهتر از مادران شما و خواهرم بهتر از خواهران شماست.
آنگاه پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم دست وی را گرفت و به خانه حضرت فاطمه (سلام الله علیها) برد و به او فرمود: ای فاطمه!این فرزند ماست و برادر تو
حضرت فاطمه (سلام الله علیها) برخاست و او را نوازش کرد و خرما جلوی او گذاشت و لباسی به او پوشاند.
کشف الاسرار (تفسیر قرآن)، ابوالفضل میبدی

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم

ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین (احزاب،40)
پیامبر گرامی اسلام، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم روز 17 ربیع الاول در مکه به دنیا آمد. پدرش قبل از تولد او درگذشته بود و در شش سالگی نیز مادرش از دنیا می رود.
25 ساله بوده که با حضرت خدیجه ازدواج می کند. ثمره ازدواج آنان حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) بود.
در چهل سالگی به پیامبری مبعوث می شود. دین اسلام را برای انسان ها به ارمغان می آورد و حکومت اسلامی را تشکیل می دهد.
هنگامی چشم به جهان گشود که پدرش عبدالله در جوانی دور از زادبوم و خویشاوندان خود، چشم از این جهان فرو بسته بود. جدش عبدالمطلب نام او را محمد نهاد و گفت: آرزومندم این فرزند من، هم در پیشگاه خالق آسمان ها و هم در نظر خلق روی زمین، پسندیده و ستوده گردد.
آمنه همچنان در حسرت و اندوه مرگ همسر می سوخت و فکر یتیمی این یگانه فرزند نیز، دل نازک او را در هم می فشرد. سرانجام غم و رنج، کار خود را کرد و مرگ زودرس به سراغ آمنه آمد و محمد در حالی که شش سال بیشتر نداشت، از نعمت مادر نیز محروم گشت.
بی مادرشدن کودک حس شفقت عبدالمطلب را بیش از پیش برانگیخت و عشق و علاقه اش نسبت به نوه، فزونی یافت. بدین سان در زندگی محمد آرامشی پدید آمد ولی افسوس که دیری نپایید؛ هشت ساله بود که آفتاب عمر عبدالمطلب هم غروب کرد و غمی تازه بر غم های کهن محمد، افزوده گشت.
الم یجدک یتیما فاوی
(مگر نه اینکه خداوند تو را یتیم یافت و پناه داد)
آری کسی که خدا خواسته بود غمخوار همه دردمندان و محرومان این جهان باشد می بایست از همان کودکی با غم و درد آشنا شود و به شکیبایی و بردباری عادت کند.
از آن پس عمویش ابوطالب، سرپرستی او را به عهده گرفت. مدت ها همچون بسیاری از پیامبران الهی به چوپانی پرداخت تا آزمونی باشد برای او که می خواهد جامعه انسانی را رهبری کند. رفتار و کردارش در خانه ابوطالب نظر همگان را جلب کرده بود. در مکه همگان او را به محمدامین می شناختند و مهرش در دل ها نشسته بود.
چهل ساله بود که سروش وحی، او را در غار حراء خطاب قرار داد: ای محمد!بخوان به نام پروردگارت