فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

نصیحت عالمانه

9- بدان الفاظ را مانند روزن - که باریک است چون سوراخ سوزن
10- معانی در بزرگی آنچنان است - زمین و آسمان ظلی از آن است
11- تو می خواهی که ادراک معانی - ز الفاظی نمایی آنچنانی
12- چو لفظ آمد برون از عالم خاک - چه نسبت خاک را با عالم پاک
عالم پاک همان عوالم وجودی ماوراء طبیعت است که پاک و مقدس از ظلمت ماده است که عالم معانی گویند. و این سوئی ها آیات و علامات و ظل آنسویی اند که آنجا اصل است.
متأسفانه تا هر لفظی را می شنوند اول در این عالم ماده آن را پیاده می کنند و معنای ظاهری آن را به کار می بندند و سپس می نگرند که با حقایق ملکوتی وفق نمی دهد و حال آنکه اینجا ظل آنجاست و حق آن است که الفاظ برای معانی اعم وضع شده اند بدین معنی که: هر معنی را در عالَم خودش حکمی خاص و صورتی خاص است، بلکه ارباب اعداد و حروف گفته اند حروف را در هر عالم صورتی مناسب است و نیکو گفته اند.
مثلا قلم نزد ما تبادر می یابد به آلتی چوبین یا آهنین که کاتب در دست می گیرد و بدان می نویسد، و لوح به آن قطعه سنگ سیاه و یا تخته سیاه و کاغذ و غیره آنها که بر آنها می نگارد. و این لوح و قلم مادی است که بدانها انس و علاقه پیدا کرده ایم. اما ارباب معانی می فرمایند هر چه واسطه نگارش است قلم و هر چه که پذیرنده نقش و نگار و خط و کتاب است لوح است، و هر یک از لوح و قلم را مراتبی است که بعضیها مادی اند و بعضیها مجرد از ماده، و احکام آن یعنی لوح و قلم، بر موجودات ماورای طبیعت نیز به معانی لطیف و دقیق اطلاق می شود، و اگر این لوح و قلم مادی را تجرید کنیم و ترفّع دهیم، یعنی بالا ببریم، همان لوح و قلم نوری عادی از ماده می گردد و به قول جناب میر فندرسکی:
چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی - صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت - بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
و همچنین آسمان و زمین، اگر روح انسان را آسمان و تن او را زمین بنامیم، صحیح است؛ و عالم ماورای طبیعت آسمان است و جهان طبیعت زمین. و همچنین جمیع لغات و لااقل اکثر لغات هر زبانی در هر جهانی حکمی دارد و به صورتی مخصوص خود را نشان می دهد. نباید در مفاد لغات جمود بکار برد. پس الفاظ برای معانی اعم وضع شده اند نه برای آنچه ذهن ما بدانها انس گرفته و به آنها متبادر می شود.
و نیز الفاظ روزنه هایی اند برای معانی حقیقی اشیاء نه مبیّن و معرّف واقعی آنها، اعنی معانی را آنچنانکه هستند نمی شود در قالبهای الفاظ در آورد که هر معنی را در عالم خودش حکمی خاص و صورتی خاص است. (درس 92 دروس معرفت نفس)
الفاظی را که در اداء و ایفای معانی بکار می بریم همه از این نشأه پدید آمده اند، و با معانی مادی مناسبت دارند. و ما با این نشأه خو کرده ایم و در دامن آن پرورش یافته ایم؛ لذا تا لفظی را می شنویم بر اثر انسی که میان لفظ با معنای مادی آن داریم، ذهن ما متبادر به همین معنای مأنوس مادی می شود.
مثلا لفظ نفخ به معنی دمیدن است، و از آن اسم آلت مِنْفَخ - که در فارسی دَم می گوییم - اشتقاق کرده ایم. دمیدن، نخست جمع کردن هوا با دهن و یا با دم می خواهد، و سپس دمیدن آن هوای گرد آمده به خارج. ما که لفظ نفخ می شنویم، ذهن ما بدنی معنی مأنوس متبادر می شود.
حالا می پرسیم که حق سبحانه می فرماید: نفخت فیه من روحی در اینجا نفخ را چگونه معنی می کنید؟ تا کم کم می بریم که الفاظ مانند همه کلمات وجودی این نشأه رقایق و آیاتی برای ارائه دادن حقایق و اصول معانی طولی نظام وجودند که الفاظ را روازنی برای رویت آن معانی می یابیم. (کلمه 97 هزار و یک کلمه)
الفاظ مطلقا از این نشأه مادی برخاسته اند و رنگ و بوی و وصف و خوی این نشأه را دارند. انسان عاقل که می خواهد این الفاظ را بر حقایق آنسویی اطلاق کند آنها را از رنگ و بوی این نشأه تجرید می کند تا تطهیر شوند.
13- مرادت را به الفاظ و عبارات - رسانی ار به ایماء و اشارات
14- همی دانی که دشوار است بسیار - چنانست لفظ با معنی دو صد بار
اگر خواستی مقصود خود را به کسی از راه الفاظ و عبارات برسانی باز مقداری برای تو گشایش است که اگر آن مراد را بخواهی با اشاره و کنایه و رمز بیان نمایی خیلی مشکل است چون لفظ و عبارت خیلی کار را آسان می کند حالا اگر کسی بخواهد آن را به اشاره و گوشه چشم و امثال آنها برساند جان به لب می رسد. اگر این دشوار است باید بدانی که دشواری لفظ با معنی دو صد چندان از اینهاست.

راه وصول به معانی به تلطیف سر است

15- چو جانت پاک گردید از مشائن - معانی را بیابی از خزائن
مشائن جمع شین مثل محاسن جمع حسن است. شین عیب و زشت را گویند و مشاین یعنی عیبها. جمع غیر قیاس است که در عرب در چند لغت خاص تجویز شده است.
با الفاظ و ایماء و اشارات پی به معانی بردن همان راه علم حصولی است که دانایی مفهومی است. ولی با تلطیف سر و طهارت جان معانی و حقایق را در خزائن وجودیشان مشاهده نمودن همان علم حضوری و ذوق است که دارایی است و فرق بین دانایی تا دارایی فرق بین فقر و غنا است و فرق بین بینایی با عمی است.
مراد از خزائن که جمع خزینه است مراتب وجودی موجودات عینی و عوالم وجودی است و ان من شی ء الا عند خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم.
عالم ماده و طبیعت نازلترین خزائن وجودی است که به آن عالم دنیا اطلاق می شود. و از طرفی حکماء و عرفای شامخین گویند که رسیدن به حقایق موجودات این سویی نیز نیاز به علم حضوری و شهودی است با این حال، قرآن کریم و روایات صادره از بطنان عرش قلوب اولیاء الهی، موجودات اینجا را رقایق و آیات و ظل موجودات آنسویی می دانند. حال در مورد الفاظ و نشان دادن آن معانی را تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
16- هر آنکو دور باشد از حقیقت - چه لذت می دهد او را رقیقت
آنکه گفته شد موجودات را خزائن است، مراتب مافوق موجودات را تعبیر به حقیقت و اصل و متن و لف می کنند، و این مرتبه مادون را تعبیر به رقیقت و شرح و فرع و نشر. و لذت اینسویی در آن است که رقایق آنجایند و هر کس از آن حقایق بهره دارد از رقایق لذت عقلانی می برد وگرنه رقایق بدون حقایق را لذت حسی و خیالی است که انسان را لذت عقلانی باید زیرا که غذای او علم است و علم هم از ماورای طبیعت برمی خیزد.
17- حقیقت معنی بی احتجابست - که فهم اکثر از آن در حجابست
کمیل بن زیاد بن نهیک نخعی یمانی از خواص علی (علیه السلام) از محضر عرشی حضرت امیر (علیه السلام) سوال کرد: یا امیر المؤمنین ما الحقیقة؟ فقال: مالک و الحقیقة، فقال کمیل: اولست صاحب سرک؟ قال: بلی ولکن یرشح علیک ما یطفح منی. فقال: أو مثلک یخیب سائلا؟ فقال: الحقیقة کشف سبحات الجلال من غیر اشارة! قال: زدنی بینا. قال: محو الموهوم و صحو المعلوم، فقال: زدنی بیانا، قال: هتک السر لغلبة السر. فقال: زدنی بیانا، قال: نور یشرق من صبح الازل فیلوح علی هیاکل التوحید آثاره. فقال: زدنی بیانا. فقال: أطف السراج فقد طلح الصبح.
جناب علامه عظیم الشأن سید حیدر آملی در مقدمه جامع الاسرار در کتمان اسرار فرماید: اینکه آقا به کمیل فرمود تو کجا و سوال از حقیقت کجا برای آن است که تو اهل آن نیستی که حقیقت را کشف کنی، و نیز در جواب سوالش فرمود اگر چه تو صاحب سر من هستی ولی تا این اندازه صاحب سر نیستی که بخواهی مثل سر حقیقت را بیابی زیرا فهم بر این سر هم مضر به حال توست و هم ضرر به حال من دارد، چون ظرف وجودی تو طاقت این قدر بار را ندارد، و حال آنکه من مأمور به نهادن شی ء در جای خودش هستم. کمیل عرض کرد آیا مثل شما در علوم و معارف و حقایق و اطلاع بر استعداد هر سائلی او را از حقش به مقدار ظرفیتش منع می کند؟ لذا حضرت به مقدار استعداد و سعه وجودی او از باب و أما السائل فلا تنهر و اما بنعمة ربک فحدث و به بیان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم): کحلموا الناس علی قدر عقولهم برایش از حقیقت سخن گفت و چند جمله ای فرمود که در پایان وی را امر به سکوت کرد یعنی شخصی که به مقام مشاهده و کشف دست یافت سزاوار نیست که مقصودش را از راه مجادله و مباحثه بدست آورد؛ چون کشفیات و ذوقیات قابل عبارت و اشاره و سوال و جواب نیست چه اینکه از همان اول در جواب سوال فرمود: کشف سبحات وجهه من غیر اشارة کأن او را امر به سکوت و صمت، و توجه کلی به حضرت حق تعالی نمود تا مقصودش را به ذوق که اعلی مراتب وصول الی الله تعالی است بدست آورد و از این مقام عارف خبر می دهد که: من عرف الله کل لسانه یعنی کسی که حق تعالی را از راه مشاهده و ذوق بیابد زبان او از عبارت و اشاره لال می شود.
حقیقت، گرداننده نظام هستی بلکه عین نظام هستی است در عین حال می بینی اکثری از فهم آن عاجزند و لذا از رقایق این حقیقت که همان شئون وجودی اوست لذتی نمی برند.
18- تو اندر ربط الفاظ و معانی - نمی دانم چه خوانی و چه دانی
19- وجود کتبی و لفظی معنی - نه چون ظل است و ذی ظل است اصلا
20- نه همچون محتوی و محتوایند - که پنداری چو مظروف و وعایند
21- بدان هر لفظ را مثل علامت - بمعنایش ز دنیا تا قیامت
در درس صد و سی و یکم دروس معرفت نفس فرمود: بنابر تحقیقی که در لفظ و معنی گذشت، اگر به طور توسع در تعبیر گویی: حروف و الفاظ ابدان اند و معانی ارواح، مجازی؛ و یا آنان را از ظروف و قوالب دانی و معانی را محتوای آنها خوانی، هم وجهی است؛ و یا آنان را روازن این حقایق معانی دانی، سزاست؛ و یا آنان را اصنام و اظلال اینان پنداری، رواست؛ و اگر بر این اعتقادی که معانی هرگز اندر حرف ناید /که بحر قلزم اندر ظرف ناید، درست؛ و یا آنان را علامات و امارات معانی دانی که عالِم به وضع از آنها به معانی منتقل می گردد، چه بهتر. مطلب عمده این است که بفهمی قضیه از چه قرار است.
در وجود کتبی مثلا آن حقیقت خارجی را که دارای ریشه و ساقه و شاخه و برگ و میوه است را به کلمه درخت می نویسی که این کلمه مرکب از حروف (دال و راء و خاء تاء) است که این حروف را نه ریشه است و نه ساقه و شاخه و برگ و میوه. پس نحوه ارتباط این وجود کتبی را با آن حقیقت وجودی درخت در خارج چگونه می دانی؟! که نه ظل و ذی ظل اند مثل کبوتر در هوا و سایه آن در زمین که یک نحوه مشابهت با آن اصل دارد، و نه مثل محتوی و محتوایند مثل جعبه ای با اشیای در آن؛ و نه همانند ظرف و مظروف است مثل آب و هاوند؛ پس اگر به این گونه تعابیر استناد کنی حتما از باب توسع در تعبیر است، و بهتر آن است که لفظ و کتب را همانند علامت نسبت به معنی بدانی آن هم باز فاصله آن به معنی مثل فاصله دنیا تا قیامت است.
22- که دنیا سایه معنای عقبی است - که عقبایش برون از حد احصا است
23- هر عقبی را هزاران نحوه عقبی است - لذا مثل علامت لفظ و معنی است
دنیا در طول وجودی عقبی است که آیت و علامت اوست و حال آنکه بین دنیا و عقبی فاصله بی نهایت است زیرا که دنیا محدود است ولی عقبی بی نهایت که عقبی را هزاران عقبی است. به همین تشبیه، لفظ و معنی را هم مشاهده می کنی که لفظ علامت است برای معنی که بی نهایت است.
24- قلم را باز دارم از اطاله - من و معنی، تو و مد و اماله
مد کشیدن، دراز کردن، بسط دادن را گویند که در قواعد تجوید به کار می رود.
اماله نیز قاعده ای است در قرائت و تجوید، که در لغت میل دادن و برگردانیدن است و در اصطلاح میل دادن فتحه به کسره به طوری که الف صورت ی پیدا کند مثل کتیب اماله کتاب و رکیب اماله رکاب و سلیح اماله سلاح.
خاتمه
1- خدایا دفتر دل شد حجابم - چو دیگرها رساله یا کتابم
2- که نفس نوریم گردیده عاجز - ز کسب نورش از اینگونه حاجز
حاجز عبارت أخرای حاجب است یعنی مانع. در تشرف حضوری به محضر اقدسش در این باره فرمود: در ایام سرودن دفتر دل آنچنان داغ شده بودم که این ابیات از جانم همانند یک دستگاه چاپ، سرازیر شده بود و می آمد و مرا از همه کارهایم باز داشته بود، و دیدم دارم از همه کارهایم می مانم، آنقدر خدا خدا کردم که تا این حال از من گرفته شد و از آن حال در آمدم. سپس با لبخند ملیحانه می فرمود: چه عجب که وقتی استدعا کنی که بگیرند زود می گیرند، ولی وقتی می خواهند بدهند جان را به لب می آورند!.
البته صاحبان نفوس نوریه را این قدرت هست که از خود حجاب و حاجزی ایجاد نمایند تا مادون را در پشت پرده حجاب قرار دهند و حقیقت خود را در کتمان نگه دارند تا دیگران از حقیقت آنها اطلاع نیابند. فتدبر.
3- به حب سنگ و گل، عامی جاهل - فرو ماند همی از عالم دل
4- حجاب ار سنگ و ار گل شد حجابست - حجاب ار دفتر دل شد حجابست
و نیز در تشرف حضوری فرمود: یک وقتی دو پیرمرد را دیدم که بر سر یک درخت با هم به نزاع پرداختند و با چه لحن پستی به همدیگر ناسزا می گفتند و دهنشان به کلمات بسیار ناپسند گویا، از این رویداد این دو بیتی تبری (مازندرانی) را گفته ام که:
مُره در کوه و وشه چنه خوشه - بَخُورم واش و ولک کوه و وِشِه
نه نو می بَورم از این و از اون - نه از خوش و نخوش و تِشِه مِشِه
یعنی مرا در کوه و جنگل چقدر خوش می گذرد که علفها و برگ درختان کوه و جنگل را بخورم (و در خلوت خود با دفتر دلم زندگی کنم) که نه اسمی از این و آن ببرم و نه نامی از خوشیها و ناخوشیها و از اینکه این مال من و آن مال تو. بلکه در خلوتخانه عشقم و نهانخانه غیبم با معشوق سر کنم و دل به او دهم و دلبر بدست آورم.
لذا فرمود:
5- چه می خواهم من از نام و نشانه - که دلخوش باشم از شعر و ترانه
6- اگر یاد توام بودی بخاطر - برویت دیدگانم بود ناظر
7- دلم بودی اگر نزد تو حاضر - کجا دم می زدی از شعر و شاعر
در الهی نامه فرمود:
الهی وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و کتابم حجابم!.
الهی چون تو حاضری چه جویم، و چون تو ناظری چه گویم.
الهی دل داده معنی را از لفظ چه خبر و شیفته مسمی را از اسم چه اثر.
الهی از من و تو گفتن شرم دارم؛ انت انت.
الهی ای کاش الفاظی جز اسمای علیا و صفات حسنایت نبود، که از الوان الفاظ چه رنگها گرفته ایم.
الهی اسمی جز بی اسمی برایم مباد.
8- حسن تا شاعری شد پیشه او - بسجع و قافیه است اندیشه او
9- کجا دارد حضوری با خدایش - که از وی قافیه کرده جدایش
10- بخوابش قافیه در خواب بیند - چنانکه تشنه چشمه آب بیند
11- همینش مجد و وجد و ابتهاج است - که هم قافیه با تاج، باج است
12- مگر بر شیشه صبرش خورد سنگ - بخشم آید چو گردد قافیه تنگ
13- ز نظم و نثر خود در انفعال است - خموشی بهتر از این قیل و قال است
14- بچندی دفتر دل را بیاراست - نداند گیردش از چپ و یا راست
مراد نامه عمل است که به اصحاب یمین به دست راستشان دهند و به اصحاب شمال به دست چپشان.
15- الهی یا الهی یا الهی - نباشد جز توام پشت و پناهی
16- منم یک ذره از ارض و سمایت - منم یک جلوه از نور و بهایت
17- منم یک قطره از دریای جودت - منم یک لمحه از شمس وجودت
لمحه درخشیدن، حُسن وجه که آشکار گردد را گویند.
18- منم یک نکته از غیب و شهودت - منم یک شمّه از فیض نمودت
غیب عالم ماورای طبیعت و شهود عالم طبیعت و ماده را گویند. و شَمَه به معنی کم و اندک و مقدار کمی از چیزی را گویند.
19- منم یک نقطه از علم عنایی - منم یک صورت رسم خدایی
20- منم هم بوته ای از بوستانت - منم هم در عداد دوستانت
الهی اگر گلم و یا خارم از آن بوستان یارم.
21- منم هم نقشی از ایوان حُسنت - منم هم شمعی از دیوان حُسنت
22- منم دل داده روی نکویت - منم شیدای حسن ذات و خویت
الهی دیده از دیدار مال لذت می برد و دل از لقای ذوالجمال.
الهی قیس عامری را لیلی مجنون کرد، و حسن آملی را لیلی آفرین؛ آفریننده دید و آن آفریننده را در آفریده؛ بر دیوانگان آفرین!
23- دل من در میان اصبعینت - نمود من بود از علم و عینت
اشارت است به حدیث شریف معروف که در جامع الاسرار سید حیدر آملی از جناب نبی مکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده است: قلب المومن بین اصبعین من اصابع الرحمن و ناظر به تجرد قلب است و به معنی دیگر اینکه قلب بین دو انگشت جمالی و جلالی حق در قبض و بسط است. و این قلب هم نمود عینی حق تعالی است و هم نمود علمی اوست. در عین مظهر اتم کل یوم هو فی شأن است که شیخ شبستری گوید:
نیابد زلف او یک لحظه آرام - گهی بام آورد گاهی کند شام
دل ما دار از زلفش نشانی - که خود ساکن نمی گردد زمانی
تقلب قلب از ظهورات الهی و شئونات ذاتی است و کمالات روح و کلیات علم همه در این محل به تفصیل، سان می یابند و از این جهت آن را جام جهان نما و برزخ بین ظاهر و باطن گفته اند. در ابیات تبری حضرتش آمده اس:
بشنو سمه جام جم جهون نمائه - جام طلسمی هَس و گرون بهائه
نَو نُسّمه که وِرَمزی از امائه - همین هسه که خدا مُره هدائه
جام جم جهون نما همین قلب شامخ انسانی است که محل تجلی و سان یافتن همه اطوار وجودی حق تعالی و شئون آن اطوار است، و لقد خلقکم اطوارا . (نوح /13.)
24- ز لطف تو دگر نبود فنایم - برای تو ابد باشد بقایم
ادله تجرد نفس ناطقه، دال بر ابدیت آن است.
25- عطا کردی ز الطاف خدایی - مرا این منصب فقر و گدایی
26- ز احسانت مرا آواره کردی - گرفتار دلم یکباره کردی
27- دل من شد چو یک زنبور خانه - ز بس از داغ تو دارد نشانه
28- چه شیرین است داغت کآتشین است - فدای تو شوم که داغت این است
در ابیات تبری حضرتش آمده است که:
ته تیر که بدل هنیشته چنه خواره - زخمی که تو بَزویی چی مزه داره
دشمن گرمی نرمی چی ناگواره - آمی که تُنی کُنه وِنِه بلاره
یعنی تیر تو که به دل بنشیند چقدر خوب است و زخمی که تو بزنی چقدر مزه دارد، دشمن اگر با گرمی و نرمی هم با من برخورد کند چقدر برایم ناگوار است ولی دوست که تندی هم بنماید من قربان او می شوم.
در واقعه 6 از رساله عرشی انسانی در عرف عرفان فرمود:
در سحر شب یکشنبه 12 ج 1 سنه 1389 ه ق 5/5/1348 ه ق، بعد از ادای نافه شب و نافله و فریضه صبح، در اربعینی که ذکر جلاله الله را هر روز بعد از نماز صبح بعددی خاص داشتم، بعد از این ذکر به توجه نشستم که ناگهان جذبه و حالتی دست داد و بدن به طوری به صدا در آمد و می لرزید آنچنان صدایی که مثلا تراکتور روی سنگهای درشت و جاده ناهموار می رود، دیدم که جانم از بدنم مفارقت کرد و متصاعد شد ولی در بدنی مثال بدن عالم خواب قرار دارد، تا قدری بالا رفت رفت در میان خانه ای هستم که تیرهای آن همه چوبی و نجاری شده است، ولی من در این خانه مانند پرنده ای که در خانه ای در بسته گرفتار شده است و به این طرف و آن طرف پرواز می کند و راه خروج نمی یابد، تخمینا در مدت یک ربع ساعت گرفتار بودم و به این سو و آن سو می شتافتم، دیدم در این خانه زندانیم نمی توانم بدر بروم، سخنی از گوینده ای شنیدم و خود او را ندیدم که به من گفت این محبوس بودنت بر اثر حرفهای زیاد و بیخود تو است، چرا حرفها را نمی پایی؟
من در آن حال چندین بار خدای متعال را به پیغمبر خاتم برای نجاتم قسم داده ام و به تضرع و زاری افتادم که ناگهان چشمم به طرف شمال خانه افتاد که دیدم دریچه ای که یک شخص آدم بتواند بدر رود برویم گشوده شد از آنجا در رفتم، و پس از بدر آمدن چندی به سوی مشرق در طیران بودم و دوباره به جانب قبله رهسپار شدم.
و هنگامی که از آن حبس رهایی یافتم از خانه بدر آمدن آن خانه را بسیار بزرگ و مجلل دیدم که در میان باغی بنا شده است و آن باغ را نهایت نبود و آن را درختهای گوناگون پر از شکوفه سفید بود که در عمرم چنان منظره ای ندیدم.
و می بینم که به اندازه ارتفاع درختها در هوا سیر می کنم به گونه ای که رویم یعنی مقادیم بدنم همه بسوی آسمان است و پشت بسوی زمین، و به اراده و همت و فرمان خود نشیب و فراز دارم. و بسیار خدای متعال را به پیغمبر خاتم و همه انبیاء قسم می دادم که کشف حقائقی برایم دست دهد، در همین حال به خود آمدم.
آن محبوس بودن چند دقیقه بسیار در من اثر بد گذشت به گونه ای که بدنم خسته و کوفته شده است و سرم و شانه هایم همه سخت درد گرفت، و قلب به شدت می زد. انتهی.
29- بیامد رائد موی سپیدم - که از سوی توام داده نویدم
رائد آن شخصی را که قبل از کاروان یا گروهی برای یافتن جا می رود تا کاروان در آنجا منزل کنند می گویند که بعد از شناسایی جای مناسب کاروان را به آنجا می برد.
30- کزین زندان سرای تنگ و تاریک - زمان ارتحالت گشت نزدیک
در غزل پایان دیوان مولی روحی فداه آمده است:
مژده ای دل که شب هجر به پایان آمد - پیک روح القدس از جانب جانان آمد
زان دلارا که در این باغ وجودت آراست - جنت ذات طلب کردی و خواهان آمد
جز خداوند نبوده است در اندیشه تو - که جزای تو خداوند به احسان آمد
آنچه در مزرع دل تخم وفا کاشته ای - همه نور و همه حور و همه غلمان آمد
تن خاکی بسوی خاک روانست ولی - دل عرشی بسوی عرش خرامان آمد
حمد لله که حسن تاز ندای خوش دوست - اِرجعی را بشنیده است غزلخوان آمد
31- بقدر معرفت کردم عبادت - که علم تو دهد بهتر شهادت
32- بوفق اقتضای عین ثابت - زمین شوره نبود مثل نابت
بحث عین ثابت یا اعیان ثابته در شرح بیت سوم از باب اول گذشت که به صورت مبسوط گفته آمد.
در الهی نامه فرمود: الهی به قدر معرفتم تو را پرستش می کنم که به وفق اقتضای عین ثابت، زمین شوره نبود مثل نابت.
33- ز عین ثابتم تشویش دارم - نمی دانم چه اندر پیش دارم
34- که در اول هر آنچه شد مسجل - همانست و نمی گردد مبدل
در زندگینامه حضرتش که بصورت ترجمه در کتاب در آسمان معرفت حضرتش به طبع رسیده آمده است:
و در سن چهارده سالگی به فضل پروردگارم بارقه مشرقیه الهیه و شهاب قبسی به من رسید که به اقتضای عین ثابته ام، مطلوب من بود پس، سر من به آنچه که زبان وحی به آن ناطق است، مترنم شد که انی آنست نارا لعلی آتیکم منها بقبس أو أحد علی النار هدی. و این بارقه، همانند نوری در پیش رویم شتافته، مرا به کسب معارف الهی راهنمایی، و کرة بعد کرة به تخلق به اخلاق ربوبی ترغیب، و مرة بعد مرة به تأدیب به آداب انسانی تحریص می کرد، و برهة بعد برهة مرا به فرار و انزجار از مردم زمان و آئینهای تباه و پستشان تحریص می نمود.
و از سوی دیگر در واقعه تشرف حضرت مولی به محضر عرشی حضرت امام ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (علیهما السلام)، در نوشیدن آب دهن مبارک آن حضرت علم را چشیده است و از پیشگاه وجودی حق متعال بر اساس عین ثابتش حقیقت علم را طلب کرد که علم اسم اعظم است. فتدبر.
در قصیده تائیه فرماید:
ترکت سواه لقیمة من لقائه - و قد اکرم المعشوق نجح عزیمتی
هر چه که غیر او بود به یک دیدار او رها کردم، در حالی که معشوق به باز نشستن آهنگم را گرامی داشت.
هدانی الی وادی الولایة بعد ما - رمانی عن اوطانی و سکان بلدتی
پس از آنکه مرا از اوطان و ساکنین شهرم دور کرد، به وادی ولایت رهنماییم نمود.
و لما رآنی لیس لی مونس سواه - ترحم بی جاء انیسا لغربتی
و چون مشاهده فرمود که مونسی جز او ندارم، به من رحمت آورد و انیس غربتم شد.
ترکت سواه فی هواه بلطفه - و فی الکسر جبران و فی الجبر لذتی
به لطف او، سوای او را، در هوای او، رها کردم، و در شکست، جبران است و لذتم، در جبران است.
و ما ذقت فی دهری من انواع لذة - فلا تعدل مِعشار اوقات خلوتی
و هر نوع لذتی که در عمرم چشیده ام، با یک دهم لذت اوقات خلوتم، برابری نمی کند.
مضی اللیل فی النجوی و شکوی غریبه - و کان الصباح لمعة فوق لمعة
شبم در نجوی و شکوای شگفتی سپری شد و صبحم درخششی فوق درخششی بود.
و فی لجة اللیل الذکاء تلألات - و قد جرت الانهار من قلب صخرة
و در دل شب، خورشید درخشید، و از دل صخره ای، نهرها جاری گشت.

و قد نور الروح انین لیالیا - و قد طهر السر دموع کریمتی
و به درستی که ناله شبهایم، روحم را منور و اشکهای چشمانم، باطنم را مطهر نموده است.
علی ما هدانا الله جل جلاله - له الحمد ثم الحمد من غیره فترة
خدای جل جلاله را بر هدایتمان، بی هیچ فترتی، سپاسهای پیاپی باد.
در غزل پرورد در یتیمی را بدامان خزف فرمود:
دولتم آمد به کف با خون دل آمد به کف - حبّذا خون دلی دل را دهد عز و شرف
خردسالی بودم اندر دشت چون آهو بره - ناگهان صیاد چابک دست غیبی را هدف
سوره توحید تیر جان شکارش تا به پر - بر دلم بنشست یا دری فروشد در صدف
یوسفم تحصیل دانش گشت و من یعقوب وار - از فراقش کو به کو، کوکو ببانگ یا اسف
لوحش الله صنع نقاشی که از ماء مهین - پرورد در یتیمی را به دامان خزف
برشد از اکیل چرخ نیلگون تاج حسن - رتبت فرقش نگر از تربت پاک نجف
در غزل بحر وحدت می خوانی:
منم آن تشنه دانش؟ گرد دانش شود آتش - مرا اندر دل آتش همی باشد نشیمنها
همه عشق و همه شورم همه عیش و همه سورم - که از آیات قرآنی بجانم هست مخزنها
دل دانا حسن آن بیت معموریست کاندر وی - خدا دارد نظرها و ملایک راست مسکنها
35- چه خواهی کردن ای سلطان مطلق - به رسمی کان ز ذات تست مشتق
36- چه بتوان گفت در کار خدایی - ندارد کار او چون و چرایی
37- چو ذاتش فعل او حق مبین است - و لا یسئل عما یفعل این است
در حق محض و وجود صرف که خیر محض است جای چون و چرا نیست.
در بخش یازدهم رساله خیر الاثر آمده است:
آنچه از فیض ازلی عاید هر موجودی شده است نور اقدس وجود است و آن نور سره چون به لحاظ حدود ملحوظ گردد اسمای اعیان بر آنها نهاده می شود و کثرت پدید می آید و به این حدود که همان تعنیات آنها است از یکدیگر بظاهر متمایز می گردند و اختلاف در خواص پیدا می شود که این بنفشه است و آن گل گاوزبان، این حدود را در لسان حکما ماهیات گویند و در لسان عرفا اعیان ثابته، پس هر موجودی را عین ثابت خاصی است و آن عین ثابتش منشأ پیدایش آثار وجودی او است و محل قابل گرفتن هبات و فیوضات باری تعالی. و مبدأ وهَاب فیّاض به لسان حال هر عینی که همان استعداد و تقاضا و سوال ذاتی او است افاضه فرماید و اسناد امساک و بخل را اعطای خواسته های اعیان به واجب مطلق و غنی بالذات که یداه مبسوطتان راه ندارد و آنچه که از او است افاضه وجود است بالذات و حدود ناشی از اعیان است و به اصطلاح مجعول بالذات وجود آنها است نه ماهیات آنها که همان اعیان باشد و همه شرور و نقائص از حدود بر می خیزد و نسبت شر به جاعل دادنت بالعرض است و مجاز؛ چه از خیر محض جز نکویی ناید و چون هر موجودی به اقتضای عین ثابتش می گیرد لاجرم سرنوشت هر موجودی به عین ثابت او است.... پس هر چه که حق تعالی در مقام فعل انجام می دهد حق محض است که بر اساس خواسته های ذاتی موجودات است و لذا هرگز از حق متعال در فعل او سوال نمی شود و کارش چون و چرا بر نمی دارد زیرا که اقتضای ذات خود می گیرد.
38- کرم فرما عطا پاش و خطا پوش - خطایی کرده ام خود را فراموش
39- بخواب غفلت از قد خاب بودم - جواب ارجعون، کلا شنودم
مصراع اول اشارت دارد به آیه دهم سوره شمس: و قد خاب من دسَّها و نیز اشارت به خواب فارسی است که جمع بین خواب فارسی و خاب عربی شده است. و دومی اشارت است به آیه 99 و 100 از سوره مومنون: حتی اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون لعلی أعمل صالحا فیما ترکت کلا انها کلمة هو قائلها.
40- من آن چوپان موسایم الهی - که در یاد تو گویایم الهی
41- قلم باشد عصای من، نی من - گلویم، دفتر دل هی هی من
42- چه باشد هی هی من یا الهی - عصای من نی من یا الهی
اشارت به داستان موسی و شبان در مثنوی مولوی است که آن شبان مطابق با حال خود به نزد حضرت حق مناجات می کرد که در دفتر دوم نقل شده است که:
دید موسی یک شبانی را به راه - کو همی گفت ای کریم وای اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت - چارقت دوزم کنم شانه سرت
ای خدای من فدایت جان من - جمله فرزندان و خان و مان من
ای فدای تو همه بُزهای من - ای بیادت هی هی و هیهای من
43- خداوندا دل دیوانه ام ده - بصحرای غمت کاشانه ام ده
44- مرا از کار من بیزاریم ده - به اذکار خودت بیداریم ده
45- چه خوش از لطف خاص کردگاری - به امیدش رسد امیدواری
46- مرا محو جمال خویش فرمای - دمادم جلوه هایت بیش فرمای
47- به ذات و خوی خود محشور میدار - ز زرق و برق دنیا دور میدار
48- به احسانت حسن را احسنش کن - مر این یک دانه را صد خرمنش کن
49- دگر دعوای آخر باشد این - الحمد لله رب العالمین
بیت آخری دفتر دل در وهله اول بدین صورت آمده بود که:
دگر دعوای آخرینم این است - که حمد از آن رب العالمین است
اما به جهت تبرک جستن به آیه مبارکه دهم سوره یونس:
دعویهم فیها سبحانک اللهم و تحیتهم فیها سلام، وءاخر دعویهم ان الحمد لله رب العالمین در مصراع دوم الحمد لله رب العالمین را تلاوت فرموده اند که تا تبرک به متن عبارت آیه مبارکه مذکور بوده باشد؛ چه اینکه تمسک و تبرک به عین عبارت آیات و روایات در بیت شعرا در دواوین یک سنت حسنه شعری است همانند اینکه جناب نظامی در ابتدای خمسه اش فرمود:
بسم الله الرحمن الرحیم - هست کلید در گنج حکیم
نکته بسیار مهم دیگر این که به قلب مبارک و عرشی حضرت مولی روحی فداه اینچنین القاء سبوحی شده است که دفتر دل با بسم الله الرحمن الرحیم آغاز گردد و با آیه شریفه الحمد لله رب العالمین به اتمام رسد یعنی از قرآن شروع و به قرآن پایان یابد؛ زیرا که دفتر دل انسان کامل مساوق با دفتر دل رب اوست. من عرف نفسه فقد عرف ربه. لذا دفتر دل مولایم نیز آغاز و انجام آن به لسان خود قرآن کریم سروده شده است. فتدبر.
در روز سه شنبه 12/12/76 برابر با چهارم ذی القعده 1418 ه ق شرح دفتر دل به پایان رسید. از خداوند متعال به جهت عطای توفیق بدین امر مهم سپاسگزارم و برای وجود نازنین مولی و سرورم طول عمر با برکت و برای همگان توفیقات روزافزون مسئلت دارم. دعویهم فیها سبحانک اللهم و تحیتهم فیها سلام و آخر دعویهم أن الحمد لله رب العالمین.
قم - داود صمدی آملی