فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

تمثیل در تجدد امثال

75- چو باشی در کنار نهر آبی - که از شیبی روانست با شتابی
76- ببینی عکس تو ثابت در آن است - همی دانی محل آن روان است
77- گمانت عکس ثابت، آب سیال - به یکجا جمع گردیدند فی الحال
78- ولی این رأی حس ناصوابست - که گوید عکس تو ثابت در آبست
79- خرد از روی معیار دقیقی - بگوید این بود حکم حقیقی
80- کز آب و انعکاس نور دیده - شود عکس تو هر آنی پدیده
81- نماید این توالی مثالت - چو عکس ثابتی اندر خیالت
در چمن هفتم از دشت اول گشتی در حرکت فرمود:
انسان عکس خود را - یعنی مثال خود را - در آب صاف روان، ثابت می بیند؛ و می داند که دمبدم آب در جریان است و قرار ندارد. آن عکس ثابت از انعکاس نور بصر آن فآن ساخته می شود، و از سرعت پدید آمدن صورتها - أعنی عکسها و مثالهای پی در پی - یک عکس ثابت پنداشته می شود. آخر بند نوزدهم دفتر دل در این مطلب است که...
در دشت دوم فرمود: به مَثَل - چنان که در شماره هفت گفته ایم - کسی در کنار نهر آب تندرو - عکس خود را در زمان ممتد، ثابت و قار در آب می بیند و حال این که عکس از انعکاس نور بصر در آب است و آب قرار ندارد و دمبدم عکس جدیدی مثل سابق احداث می شود و پدید می آید.
و یا مانند نهر جاری در زمین نیک هموار که از شدت آرامی و وحدت اتصالی آن کأن ثابت و ساکن و واحد شخصی نماید که فرموده اند: وحدت اتصالی مساوق با وحدت شخصی است.
و در جای دیگر این رساله عظیم الشأن فرماید:
عمده در این مسأله مهم و دیگر مسائل و معارف اصیل انسانی پی بردن به توحید صمدی قرآنی است که آدمی در تکامل علمی بدانجایی برسد که بداند و بیابد که وجود مساوق حق است و حق سبحانه صمد است، و توحید صمدی بدان گونه است که لسان حجة الله بدان ناطق است: یا من علی فلا شی ء فوقه، یا من دنی فلا شی ء دونه...
این حدیث شریف از ثامن الحجج (علیه السلام) است که از غرر احادیث اس. با غور و غواصی در آن در یکدانه تشکیک خاصی که حقیقت یکتای ذات مراتب است به دست می آید؛ این علق نفیس را مغتتم بدار.
با تدبر تام در این تشکیک خاصی، مطلبی بسیار بسیار مهم در فاعل حرکت جوهری - که همان جاعل حرکت و متحرک است - دانسته می شود؛ و آن این که: فاعل حرکت حقیقی است که به لحاظ علوش ثابت است و شأنش این که فلا شی ء فوقه، و به لحاظ دنّوش فلا شی ء دونه و شأنش این که کل یوم هو فی شأن. و به تمثیل دورادور: وجود صمدی دریایی است که لجه آن ثابت و ساکن و اقتضای ساحل آن اضطراب و تموج است. و این خود اصلی است که سر آمد دیگر اصول است، فافهم. چنان که با این اصل اصیل توحید قرآنی، مشکل بسیاری از مسائل مهم فلسفی بی دغدغه حل می شود. انتهی.
یکی از نکات قابل تأمل در حرکت جوهری و تجدد امثال آنست که باید توجه داشت هر موجودی در مسیر حرکت ثابت سیال است که ثابت بودن آن را تجدد امثال تأمین می کند. و لذا سوفسطائیان که شیخ اکبر در فصوص الحکم از آنان به گروه حِسبانیه نام می برد پنداشتن که سیال بودن عالم بر اساس اصل ثابتی استوار نیست و لذا حکم کردند که عالم یک مجموعه متبدل است، و چون قرار ندارد پس چیزی نیست؛ و دیگران از ظاهر حرف آنان این استنباط را نمودند که آنان منکر هر گونه حقیقت و اصل ثابت علمی، و حتی منکر حسیات و بدیهیات بودند و حال آنکه در فصوص گوید که آنها بر احدیت عین جوهر معقول اطلاع نیافتند نه اینکه مطلقا منکر هرگونه حقیقت بودند. و مراد از جوهر معقول که پذیرای همه صور عالم است و بدون آن صور موجود نمی گردد، چنانکه آن صور بدون او معقول نمی گردند، همان صادر اول در اصطلاح عرفاست که رق منشور کلمات وجودی است که همه به او قائم اند و او ثابت این همه بی قرارها و بی ثبات ها است.
چه اینکه عارف عربی در رد حسبانیه در فصوص گوید: فما علموا أن العالم کله مجموع اعراض فهو یتبدل فی کل زمان اذ العرض لا یبقی زمانین، این سوال بر شیخ است که چگونه همه عالم را مجموع اعراض دانسته است و سپس حکم اعراض را بر آنها جاری کرده است که پیوسته در تبدل اند و در دو زمان باقی نیستند؟. حضرت مولی در گشتی در حرکت بعد از عنوان مطلب مذکور فرماید: در بیان و جواب آن گویی: در مسائل علمی به اصطلاحات علم و فن هر طائفه ای باید توجه داشت. عارفان را در اطلاقات جوهر و عرض معنایی وسیعتر از آنچه که در کلام و فلسفه است می باشد، چنان که بسیاری از اصطلاحات علمی آنان از قبیل حرکت و طبیعت و هیولی و صورت و کون و نسبت، به همین مثابت است.
غرض این که مراد شیخ از جوهر همان جوهر معقول است که صادر اول و رق منشور صور کلمات وجودیه همه عوالم است. و مراد از اعراض همین صور کلمات وجودیه از عقل اول تا هیولای نخستین در اصطلاح فلسفه است. و این صور را تعینات نیز گویند، یعنی همه تعینات مانند اعراض اند که گفته اند: العرض لا یبقی زمانین. و گاهی از عرض بدین معنی تعبیر به موجود می کنند و می گویند: الموجود لا یبقی زمانین.
و چون حکم حرکت حبی و تجدد امثال در ما سوی الله جاری است، شیخ فرموده است:
العالم کله مجموع اعراض فهو یتبدل فی کل زمان اذ العرض لا یبقی زمانین. و چنان که اعراض عالم طبیعت پیوسته در تقتضی و تجدد است که گفته اند: العرض لا یبقی زمانین، شیخ نیز به همان وزان تعبیر آنان در همه صور لمات وجودیه بر رق منشور که جوهر عقلی صادر نخستین است، چنان فرموده است؛ و نیز در حد آن جوهر و این صور در آخر فص شعیبی گفته است: ان هذه الاعراض المذکورة فی حده عین هذا الجوهر و حقیقته القائم بنفسه، و من حیث هو عرض لا یقوم بنفسه...
(ص 288 شرح قیصری - ط 1.)
گلبن: از آنچه که تقریر و تحریر شده است دانسته شده است که هر جا حرکت جوهری هست تجدد امثال نیز هست زیرا که وحدت و جمال و زیبایی صورت متحرک به حرکت جوهری به تجدد و توارد امثال در تحت تدبر مفارقات آنسویی محفوظ است.
تنبیه تمثیلی: ان کل جوهر جسمانی له طبیعة سیالة متجددة، و له (دای و للجوهر الجسمانی) ایضا امر ثابت مستمر باق (کالحرکة التوسطیة) نسبته الیها (ای نسبة الامر الثابت الی الطبیعة السیالة) نسبة الروح الی الجسد؛ و هذا کما ان الروح الانسانی لتجرده باق و طبیعة البدن ابدا فی التحلل و الذوبان و السیلان و انما هو متجدد الذات الباقیة بورود الامثال علی الاتصال، و الخلق لفی غفلة عن هذا بل هم فی لبس من خلق جدید؛ و کذلک حال الصور الطبیعیة للاشیاء فانها متجددة من حیث وجودها المادی الوضعی الزمانی و لها (ای و للصور الطبیعیة) کون تدریجی غیر مستقر بالذات، من حیث وجودها العقلی و صورتها المفارقة الافلاطونیة باقیة ازلا و ابدا فی علم الله تعلی... (اسفار، ط 1 رحلی، ج 1 ص 231 س 23.)
گلبن: با دقت و تدبر تام بدانچه که تقریر و تحریر شده است دانسته می شود که هم در تجدد امثال و هم در حرکت جوهری هر دو، سیر استکمالی و اشتدادی به نحو أیس بعد أیس و لبس فوق لبس است، نه این که تجدد امثال به طور وجود و عدم باشد چنان که بعضی منسوبین به علوم عقلیه در رساله مبدأ و معادش تجدد امثال را به گونه وجود و عدم پنداشته است و گفته است: تجدد الامثال عندهم عبارة عن عدم بقاء الموجودات فی آنین، و یصرحون ان الموجودات کلها تنعدم رأسا فی کل آن و تتجدد امثالها فی آخر بعده و هکذا الی غیر النهایة آنگاه بر این پندار در تجدد امثال ایراد نموده است و در نتیجه تجدد امثال را رد کرده است؛ علاوه این که پنداشته است که حرکت جوهری در حقیقت همان تجدد امثال است. (و حال آنکه بین حرکت جوهری و تجدد امثال فرقهاست و هر دو بنحو حرکت استکمالی کذایی اند.)
دسته گل: در خاتمه این دشت اصول و امهات آن را بصورت فذلکه بحث تقدیم می داریم:
1- متن طبیعت و سرشت و تار و پود آن در تبدیل و جنبش و دگرگونی است که یک آن آرام ندارد، و در عین حرکت طبیعت وحدت و ثبات صورت و جمال و زیبایی هر موجود طبیعی از آغاز تا انجام در تحت تدبیر متفرد به تجدد امثال محفوظ است.
2- حرکت حبی و تجدد امثال در مطلق ما سوی الله اعم از مفارق و مقارن چه در قوس نزول و چه در قوس صعود جاری است، بخلاف حرکت جوهری که اختصاص به عالم طبیعت دارد.
3- حرکت جوهری، استکمالی است که لبس فوق لبس و أیس بعد أیس است که سرتاسر هویت وجودی عالم طبیعت با حفظ وحدت اتصالی در حرکت و تغییر طولی استکمالی است.
4- نفوس انسانی را بعد از انقطاع از این نشأه تکامل برزخی است.
5- از حرکت حبی و تجدد امثال و حرکت جوهری دانسته می شود که حرکت حیات و وجود است و ما با حرکت و در حرکت و در نظام حرکتیم.
6- اسناد حرکت به واجب تعالی عبارت از فاعلیت به معنی ایجاد تدریجی و اظهار کمال است.
7- متکلم گوید: العرض لا یبقی زمانین یعنی عرض عالم طبیعت که جسم طبیعی موضوع آنست؛ و عرفان و حکمت متعالیه و فلسفه نیز با او موافق است؛ ولکن متکلم عرض را شرط بقاء جوهر می داند و عارف و حکیم گویند علت محدثه موجودات علت مبقیه آنها نیز هست.
8- حکمت متعالیه گوید: الموجود الطبیعی لا یبقی زمانین، موجود طبیعی مادی خواه جوهر باشد و خواه عرض، عارف و نظام بصری با او موافق اند، و متکلم اشعری و برخی از معتزله با او فقط در عرض طبیعی موافق اند، ولکن حرکت جوهری اختصاص به جوهر طبیعی مادی دارد.
9- عارف گوید: العرض لا یبقی زمانین، و مرادش از این عرض، صور کلمات وجودیه از عقل اول تا هیولای نخستین است، و موضوع این اعراض جوهر معقول به نام صادر اول و نفس رحمانی و رق منشور است، و این موضوع را بیش از هشتاد اسم است... متکلم اشعری و برخی از معتزلی با او در اعراض طبیعی موافق اند، و نظام بصری در مطلق جواهر و اعراض طبیعی، و حکمت متعالیه نیز در مطلق جواهر و اعراض طبیعی با عارف موافق است ولکن در جوهری طبیعی بالاصالة و در عرض بالتبع.
10- تبدل و تجدد در وجود واجب تعالی راه ندارد، تجدد امثال و حرکت در عالم صادق است.
11- اسناد حرکت و تبدل به مافوق طبیعت به لحاظ و نسبت عالم خلق صادر از آنها است که علت با معلولش معیت وجودی دارد.
12- حرکت در جوهر از تجدد امثال نشأت گرفته است.
13- فصل حقیقی هر موجود وجود است.
حال که فصل حقیقی هر موجود وجود شد و این وجود هم در حرکت و تجدد امثال است پس به بیت بعدی مراجعه بنما و بنگر که حال حضرت مولی در تجلی حرکت جوهری و تجدد مثال چگونه است. زیرا حرکت یکپارچه حیات و وجود و وحدت و جمال و زیبایی محض است لذا در الهی نامه آن را عشق آباد نامیده است که نه عاشق را قرار است و نه معشوق را، زیرا هم معشوق فأحببت ان اعرف را پیشه خود نموده است و هم عالَمش را تجلی گاه کل یوم هو فی شأن قرار داد و هم آدم را بی قرار آفرید لذا در ابیات بعدی آمده است که:
82- نمی دانم در این حالت چه هستم - که می خواهد قلم افتد ز دستم
83- چرا آهم جهد از کوره دل - چرا دل شد چو مرغ نیم بسمل
84- چرا اشکم ز دیده گشت جاری - مگر این گریه شوق است باری
85- و یا از درد هجران است جاری - که ناله آمده است و آه و زاری
86- بمن اقرب من حبل الورید است - چرا این بنده در بُعد بعید است
حضرتش در این مقام نسبت به آن حال مبارکش می فرمود: یادش بخیر.
در مورد کلمه ورید در آیه مذکور در کلمه 192 هزار و یک کلمه آمده است:
قوله سبحانه و نحن أقرب الیه من حبل الورید (ق /17) من افادات الاستاذ العلامة الشعرانی - شرف الله نفسه - أن الورید هو الاور طی معرب Aorjeالفرنسیة.
و أقول: الظاهر أن الائورطه هو الوتین. و فی المعاجم الفرنسیة أن الئورطه هو الشریان الاصیل الذی یخرج من تحت البطن الایسر من القلب و تنشعب منه سائر الشرایین، و یوصل الدم الی جمیع اعضاء البدن، و ان شئت فارجع اللاروس الکبیر.
و فی التفاسیر أن الورید عرق فی باطن العنق. و الحبل العرق أی حبل هو العرق کما فی الجواهر. و فی تفسیر المراغی: حبل الورید عرق کبیر فی العنق. و للانسان وریدان مکتنفان بصفتحی العنق فی مقدمها متصلان بالوتین یردان من الرأس الیه فتدبر. انتهی.
87- بما نزدیکتر از ما عجیب است - که ما را اینچنین بُعد غریب است
88- ز جمع قرب و بُعد اینچنی - چه می بینی بگو ای مرد دینی
مراد از این دوری همان غفلت است؛ و غفلت در جایی صادق است که فردی چیزی دارد و نمی داند که دارا است. مثل اینکه شخص عینک به چشم زند و آن را بر پیشانی خویش نهد و بدنبال آن می گردد که پیدا کند و حال اینکه توجه ندارد که عینک در بالای چشم او قرار دارد.
این شخص را غافل گویند که عینک را دارد ولی خبر ندارد. و همین غفلت انسانی وقتی در لسان روایت بیان می شود به صورت بول شیطان که پست ترین موجودات است در گوش انسان مطرح می شود که در روایتی در باب بیست و دوم ارشاد القلوب دیلمی آمده است که: قیل یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ان فلانا نام البارحة عن ورده حتی أصبح، قال (صلی الله علیه و آله و سلم): ذلک رجل بال الشیطان فی أذنه فلم یستیقظ. مرحوم علامه شعرانی در تعلیقه ای بر این روایت چنین فرماید: الشیطان أخس الموجودات و البول رجس خبیث و هو أخس الفضلات یخرج بخروجه سموم البدن مما لو بقی یوما لاهلک.
و الغفلة أشبه شی ء بهذا الرجس الخبیث، و الاذن طریق لاستماع نداء الملک الموقظ و انسداده ببول ابلیس یوجب عدم الاستماع. و لا یختلجن فی و همک أن هذه التعبیرات النبویة البالغة فی تفهیم الحقایق حد الاعجار تمثیل صرف لا حقیقة له بل اعلم علما یقینا ان لجمیع المعانی صورت تناسبها فی کل عالم من العوالم و لذلک یصح تعبیر الرویا و تجسم الاعمال فالغفلة اذا تصور و تجسم کان بول ابلیس حقیقة.
پس هر معنای را در هر عالمی مطابق با همان نشأه صورتی خاص متناسب به آن است و غفلت را هم در هر عالمی صورتی است که در عالم ماده و طبیعت به شکل بول شیطانی و ابلیسی در گوش انسان در می آید و این رجس و پلیدی مانع شنیدن حقایق ملکوتی می گردد و حجاب دیدن اسرار وجودی می شود و فی انفسکم افلا تبصرون. لذا این غفلت موجب بُعد بعید و بُعد غریب می گردد. اعاذنا الله منه.
89- ز قربش عقل را حیرت فزونست - ز بُعدم دل همی غرقاب خونست
دل غرقاب خون است که با اینهمه نزدیکی او بما که و فی انفسکم چرا دوریم که نمی بینیم؟!
90- نه مهجوریم یا رب چیست این هجر - نه رنجوریم یا رب چیست این ضجر
نه مهجوریم چون توحید صمدی قرآنی است و آن حقیقت واحده، صمد و پر است؛ پس بصورت تعجب می فرماید با اینکه توحید صمدی است و ما مهجور نیستیم ولی باز این هجران و دوری را چه معنی است، و نیز در حکومت توحید صمدی قرآنی رنجی نیست زیرا که خیر محض و عشق مطلق است پس این همه ضجر و ناله و آه و زاری برای چیست که دل را نه قرار است و نه آرامش سبحان الله.
91- بخوانم رقیه جف القلم را - بپوشانم سر بئر العَلَم را
رقیه افسون و تعویذ و دعا را گویند و جف القلم حاکی از خشک شدن آن است که دیگر نمی تواند بنویسد. لذا اصطلاح شد که دعای خشک شدن قلم را باید خواند. بپوشانم سر بئر العَلَم را کنایه از اینکه دهن را ببندم و از سخن گفتن باز ایستم. و نیز بئر العَلَم اشارت است به حدیث معروف بئر العَلَم از امیر المؤمنین (علیه السلام) که در کتاب قیمه مدینة المعاجز بطور اختصار از ابن شهر آشوب نقل شده است.
ابن شهر آشوب باسنادش از ابن عباس نقل می کند در حدیبیه عطش شدیدی بر لشکر حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) غلبه کرد.
حضرت فرمود: آیا مردی هست که با ساقیان برود آب بیاورد که من از طرف خداوند تعالی بهشت را برای او ضمانت کنم. مردی از بنی سلیم رفت تا به لشکر رسید ترسید و برگشت.
بار دیگر حضرت فرمود: آیا کسی هست که به بئر ذات العلم رود و آب بردارد و ان شاء الله برگردد که من بهشت را برای او تضمین کنم احدی برنخواست و عطش مردم نیز بیشتر می شد چون در روزه بودند حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به علی (علیه السلام) فرمود تو با ساقیان برو تا به بئر ذات العلم و آب بردارید و برگردید ان شاء الله.
حضرت علی (علیه السلام) با جمعی از همراهان در حالی که می گفت:
اعوذ بالرحمن ان امیلا - من غرف جن اظهروا یا ویلا
و اوقدت نیرانها تعویلا - و قرعت مع غرفها الطبولا
حرکت کرد که همراهان گویند ترس بر ما داخل شد و حضرت متوجه ما شد و فرمود همراه من آئید که از این صداهای هولناک ضرری بشما نمی رسد ان شاء الله.
پس داخل در درختان شدند که دیدند آتشی بدون هیزم برافروخته است و صداهای هولناکی شنیده می شود و سرهای بریده دارای ضجه مشاهده می گردد. حضرت علی (علیه السلام) فرمود به چپ و راست التفات نکنید و به همراهی من راه بیایید. چون از درختان عبور کردیم به آب چاه ذات العلم رسیدیم و براء بن غارب دلوش را در چاه انداخت و آب برداشت بعد از یک یا دو دلو آب، دلوش منقطع شد و در چاه سقول کرد در حالیکه چاه ذات العلم بسیار تنگ و تاریک و گود بود و ما از ته چاه صدای قهقهه و خنده شدیدی می شنیدیم. (ظاهرا گروهی از اجنه بودند.)
حضرت علی (علیه السلام) فرمود چه کسی از ما می تواند به لشکر برگردد و دلو برای آب آورد. اصحاب عرض کردند (احدی از ما را این استطاعت نیست) چه کسی را این قدرت هست؟ حضرت خود را به ازاری پوشانید و داخل در چاه شد در حالیکه آن قهقهه آن فآن بلندتر می شد حضرت در نردبان چاه پایین می رفت که پایش لغزید و در آن سقوط کرد. اصحاب گویند که فرو شدن شدیدی و لرزش و فرو افتادن در آب همانند صدای انسان خفه شده در آن را شنیدیم سپس حضرت علی (علیه السلام) صدا بلند کرد: الله اکبر الله اکبر الله اکبر أنا عبدالله و أخو رسول الله هلموا قربکم دلو را پر آب کرد و به گردن نهاد و کم کم بالا آمد.
در این لحظه صدایی به گوش می رسید که می گفت:
یا فتی لیل اخی روعات - واقی سباق الی الغایات
لله درر السادات - من هاشم الهامات و القامات
مَثَل رسول الله ذی الایات - او کعلی کاشف الکربات
کذا یکون المرء فی الحاجات
پس امیر المؤمنین هم رجز خواند:
اللیل هول یرهب المهیبا - و مذهل المشجع اللبیبا
و اننی اهول منه ذیبا - و لست اخشی الروع و الخطوبا
اذا هززت الصارم القضیبا - ابصرت منه عجبا عجیبا
آمد خدمت جناب رسول الله حضرت به او فرمود در راه چه دیدی پس همه چیز را خبر بده، حضرت علی (علیه السلام) بیان کرد و از جناب رسول الله استدعای شرح آن نمود. حضرت فرمود آن سرهایی که با ضجه دیدید که سخن در دهان می گرداندند آنها همانند قومی با من اند که چیزی که در دل ندارند به زبان گویایند و خداوند از آنها نپذیرد و بر ایشان در قیامت وزنی نیست؛ و اما آن آتش که بدون هیزم برافروخته بود فتنه ای است که در امت من بعد از من برپا می شود که قائم و قاعد در آن یکسان اند و خداوند عمل آنان را هم نپذیرد و بر ایشان در قیامت وزنی اقامه نمی کند و اما آن هاتف که ترا ندا می داد سملقة بن غداف بود...
و عن عبدالله بن سالم ان النبی (علیه السلام) بعث سعد بن مالک بالرویا یوم الحدیبیة فرجع رعبا من القوم ثم بعث آخر فنکص فزعا ثم بعث علیا فاستسقی ثم اقبل بها الی النبی فکبر و دعاله بخیر.
حضرت مولی در دو جای دیوان بدین واقعه اشارت فرمود یکی در همین پایان باب نوزدهم و دیگری در ص 204 دیوان در پایان نامه ای که به محضر استادش حضرت آقا محمد حسن الهی طباطبایی رضوان الله علیه نوشت به عنوان مطایبه آورد.
و مراد از پوشاندن بئر العلم همان دهن بستن است که در این تنظیر بستن دهن به بئر العلم دقت بسزا شود که شاید آن را اسراری باشد و به گوشه ای از آنچه که در دیوان در قصیده شقشقیه فرمود: حسن از بوالحسن دارد نشانی راه یابی. فتدبر.
امروز که روز بیست و پنجم شوال المکرم هزار و چهارصد و هجده هجری قمری برابر با سوم اسفند هزار و سیصد و هفتاد و شش هجری شمسی مصادف با سالروز شهادت حضرت امام ملک و ملکوت، امام به حق ناطق جعفر بن محمد الصادق (علیهما السلام) است، شرح بیت پایانی باب نوزدهم دفتر دل نیز به پایان رسید که از خدای علیم حکیم توفیق متحقق شدن به اسرار اطوار وجودی بسم الله الرحمن الرحیم در ابواب نوزدهگانه دفتر دل را برای همه مشتاقان کوی حقیقت مسئلت داریم.
وصیت
1- گرت فهم سخن گردید مشکل - بخواری منگر اندر دفتر دل
2- ندارد گفته های ما تناقض - اگر رو آورد و هم تعارض
3- صوابست اینکه بنمایی تثبّت - زبان را باز داری از تعنّت
تثبّت: درنگ و تأمل کردن را گویند. تعنّت خواری و عیبجویی است. چه اینکه تا حال در شرح ابیات ابواب نوزدهگانه ملاحظه نمودی که هیچ جای آن با جای دیگر تعارض نداشت؛ لذا باید در صورت توهم تعارض خویشتن داری کرد و زبان به ژاژ خواهی نگشود تا به اسرار آن دست یافت. علاوه اینکه فراز و نشیب کلمات عرفا به جهت حالات گوناگونی است که بدانها روی می آورد و در هر حال خاصی مطابق همان حال به حرف در می آیند.
مضاف به اینکه باید صاحب حال شد و چند موردی شکار کرد تا در فهم کلمات این اعاظم موفق بود و اظهار نظر نمود؛ رزقنا الله و ایاکم ان شاء الله.
آری قلل معارف سالکان قدس و او کار عرشی سیمرغان انسن اشمخ و ارفع از آن است که زاغان و بومان خو کرده به جیفه و ویرانه هوا و هوس توانند بدانها راه یابند، و اقیانوس معانی ماورای طبیعت اعظم از آن است که خسان را یاری غواصی در آن باشد. شاعر گوید:
خلق الله للحروف رجالا - و رجالا لقصعة و ثرید
یعنی خداوند گروهی را برای حمله به دشمن در میدان جنگ آفرید، و گروهی را برای حمله به کاسه ترید نان و آبگوشت. (هزار و یک کلمه)
حضرتش فرمود: روزی از محضر مبارک حضرت استاد علامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه معنی بیتی از ابیات حافظ را خواسته بودم فرمود که باید حافظ شد تا فهمید حافظ چه می گوید:
راه ادراک این حقایق ملکوتیه آن است که در ابیات بعدی فرمود:
4- به عقل روشن باریک بینت - به ارشاد خداوندان دینت
5- بر آن می باش تا یابی سخن را - به آرامی گشا درج دهن را
مراد از خداوندان دین اساتید ره طی کرده و کتل گذرانده و چشیده را گویند که حقایق آنسویی را یافته اند و آنچه که می گویند را به ذوق و علم حضوری چشیده اند نه آنکه خوب حرف بزند و حرف خوب هم بزند ولی در واقع نیافته و نچشیده است که معرکه گیران در هر عصری فراوان اند و داستان مار باز و مارگیر را که بارها شنیده ای...
دُرج صندوقچه، جعبه کوچکی را گویند که در آن جواهر و زینت آلات، یا عطر و چیزهای خوشبو گذارند. دهن محل تجلی اسرار وجودی هر شخص است. فافهم.
6- هنر در فهم حرف بخردان است - نه تعجیل سخن در رد آن است
بخرد خردمند را گویند. جناب حاجی سبزواری در اول اسرار الحکم فرمود: ای معاشر طالبان علوم حقیقیه و معارف یقینیه و استکشاف اسرار و استبصار نتائج افکار، بدانید که ضنّت نورزیدیم و درج کردیم در این کتاب از لباب علم توحید و صفوه علم اسماء و صفات آنچه را که نوشتنی است بقدر الطاقة البشریة، باید قدر بدانید و تا مشکلی می رسد تبادر برد و انکار نکنید که مطالب عالیه را فهمیدن هنر است نه رد و انکار باید به نفس گفت کما قیل:
أقول لها اذا جثئت و جاشت - مکانک تحمدی أو تستریحی
مثنوی:
نکتها چون تیغ فولادیست تیز - گر نداری تو سپر واپس گریز
انتهی.
این بیت از وصیت اشارت است به بیان مذکور جناب حاجی سبزواری رحمة الله در اسرار الحکم. فتدبر.
7- ترا گردیده تنگ است و تاریک - مکن عیب نکات تیز و باریک
8- خدایت دیده بینا عطایت - نماید تا بیابی مدعایت

نصیحت عالمانه

9- بدان الفاظ را مانند روزن - که باریک است چون سوراخ سوزن
10- معانی در بزرگی آنچنان است - زمین و آسمان ظلی از آن است
11- تو می خواهی که ادراک معانی - ز الفاظی نمایی آنچنانی
12- چو لفظ آمد برون از عالم خاک - چه نسبت خاک را با عالم پاک
عالم پاک همان عوالم وجودی ماوراء طبیعت است که پاک و مقدس از ظلمت ماده است که عالم معانی گویند. و این سوئی ها آیات و علامات و ظل آنسویی اند که آنجا اصل است.
متأسفانه تا هر لفظی را می شنوند اول در این عالم ماده آن را پیاده می کنند و معنای ظاهری آن را به کار می بندند و سپس می نگرند که با حقایق ملکوتی وفق نمی دهد و حال آنکه اینجا ظل آنجاست و حق آن است که الفاظ برای معانی اعم وضع شده اند بدین معنی که: هر معنی را در عالَم خودش حکمی خاص و صورتی خاص است، بلکه ارباب اعداد و حروف گفته اند حروف را در هر عالم صورتی مناسب است و نیکو گفته اند.
مثلا قلم نزد ما تبادر می یابد به آلتی چوبین یا آهنین که کاتب در دست می گیرد و بدان می نویسد، و لوح به آن قطعه سنگ سیاه و یا تخته سیاه و کاغذ و غیره آنها که بر آنها می نگارد. و این لوح و قلم مادی است که بدانها انس و علاقه پیدا کرده ایم. اما ارباب معانی می فرمایند هر چه واسطه نگارش است قلم و هر چه که پذیرنده نقش و نگار و خط و کتاب است لوح است، و هر یک از لوح و قلم را مراتبی است که بعضیها مادی اند و بعضیها مجرد از ماده، و احکام آن یعنی لوح و قلم، بر موجودات ماورای طبیعت نیز به معانی لطیف و دقیق اطلاق می شود، و اگر این لوح و قلم مادی را تجرید کنیم و ترفّع دهیم، یعنی بالا ببریم، همان لوح و قلم نوری عادی از ماده می گردد و به قول جناب میر فندرسکی:
چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی - صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت - بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
و همچنین آسمان و زمین، اگر روح انسان را آسمان و تن او را زمین بنامیم، صحیح است؛ و عالم ماورای طبیعت آسمان است و جهان طبیعت زمین. و همچنین جمیع لغات و لااقل اکثر لغات هر زبانی در هر جهانی حکمی دارد و به صورتی مخصوص خود را نشان می دهد. نباید در مفاد لغات جمود بکار برد. پس الفاظ برای معانی اعم وضع شده اند نه برای آنچه ذهن ما بدانها انس گرفته و به آنها متبادر می شود.
و نیز الفاظ روزنه هایی اند برای معانی حقیقی اشیاء نه مبیّن و معرّف واقعی آنها، اعنی معانی را آنچنانکه هستند نمی شود در قالبهای الفاظ در آورد که هر معنی را در عالم خودش حکمی خاص و صورتی خاص است. (درس 92 دروس معرفت نفس)
الفاظی را که در اداء و ایفای معانی بکار می بریم همه از این نشأه پدید آمده اند، و با معانی مادی مناسبت دارند. و ما با این نشأه خو کرده ایم و در دامن آن پرورش یافته ایم؛ لذا تا لفظی را می شنویم بر اثر انسی که میان لفظ با معنای مادی آن داریم، ذهن ما متبادر به همین معنای مأنوس مادی می شود.
مثلا لفظ نفخ به معنی دمیدن است، و از آن اسم آلت مِنْفَخ - که در فارسی دَم می گوییم - اشتقاق کرده ایم. دمیدن، نخست جمع کردن هوا با دهن و یا با دم می خواهد، و سپس دمیدن آن هوای گرد آمده به خارج. ما که لفظ نفخ می شنویم، ذهن ما بدنی معنی مأنوس متبادر می شود.
حالا می پرسیم که حق سبحانه می فرماید: نفخت فیه من روحی در اینجا نفخ را چگونه معنی می کنید؟ تا کم کم می بریم که الفاظ مانند همه کلمات وجودی این نشأه رقایق و آیاتی برای ارائه دادن حقایق و اصول معانی طولی نظام وجودند که الفاظ را روازنی برای رویت آن معانی می یابیم. (کلمه 97 هزار و یک کلمه)
الفاظ مطلقا از این نشأه مادی برخاسته اند و رنگ و بوی و وصف و خوی این نشأه را دارند. انسان عاقل که می خواهد این الفاظ را بر حقایق آنسویی اطلاق کند آنها را از رنگ و بوی این نشأه تجرید می کند تا تطهیر شوند.
13- مرادت را به الفاظ و عبارات - رسانی ار به ایماء و اشارات
14- همی دانی که دشوار است بسیار - چنانست لفظ با معنی دو صد بار
اگر خواستی مقصود خود را به کسی از راه الفاظ و عبارات برسانی باز مقداری برای تو گشایش است که اگر آن مراد را بخواهی با اشاره و کنایه و رمز بیان نمایی خیلی مشکل است چون لفظ و عبارت خیلی کار را آسان می کند حالا اگر کسی بخواهد آن را به اشاره و گوشه چشم و امثال آنها برساند جان به لب می رسد. اگر این دشوار است باید بدانی که دشواری لفظ با معنی دو صد چندان از اینهاست.

راه وصول به معانی به تلطیف سر است

15- چو جانت پاک گردید از مشائن - معانی را بیابی از خزائن
مشائن جمع شین مثل محاسن جمع حسن است. شین عیب و زشت را گویند و مشاین یعنی عیبها. جمع غیر قیاس است که در عرب در چند لغت خاص تجویز شده است.
با الفاظ و ایماء و اشارات پی به معانی بردن همان راه علم حصولی است که دانایی مفهومی است. ولی با تلطیف سر و طهارت جان معانی و حقایق را در خزائن وجودیشان مشاهده نمودن همان علم حضوری و ذوق است که دارایی است و فرق بین دانایی تا دارایی فرق بین فقر و غنا است و فرق بین بینایی با عمی است.
مراد از خزائن که جمع خزینه است مراتب وجودی موجودات عینی و عوالم وجودی است و ان من شی ء الا عند خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم.
عالم ماده و طبیعت نازلترین خزائن وجودی است که به آن عالم دنیا اطلاق می شود. و از طرفی حکماء و عرفای شامخین گویند که رسیدن به حقایق موجودات این سویی نیز نیاز به علم حضوری و شهودی است با این حال، قرآن کریم و روایات صادره از بطنان عرش قلوب اولیاء الهی، موجودات اینجا را رقایق و آیات و ظل موجودات آنسویی می دانند. حال در مورد الفاظ و نشان دادن آن معانی را تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
16- هر آنکو دور باشد از حقیقت - چه لذت می دهد او را رقیقت
آنکه گفته شد موجودات را خزائن است، مراتب مافوق موجودات را تعبیر به حقیقت و اصل و متن و لف می کنند، و این مرتبه مادون را تعبیر به رقیقت و شرح و فرع و نشر. و لذت اینسویی در آن است که رقایق آنجایند و هر کس از آن حقایق بهره دارد از رقایق لذت عقلانی می برد وگرنه رقایق بدون حقایق را لذت حسی و خیالی است که انسان را لذت عقلانی باید زیرا که غذای او علم است و علم هم از ماورای طبیعت برمی خیزد.
17- حقیقت معنی بی احتجابست - که فهم اکثر از آن در حجابست
کمیل بن زیاد بن نهیک نخعی یمانی از خواص علی (علیه السلام) از محضر عرشی حضرت امیر (علیه السلام) سوال کرد: یا امیر المؤمنین ما الحقیقة؟ فقال: مالک و الحقیقة، فقال کمیل: اولست صاحب سرک؟ قال: بلی ولکن یرشح علیک ما یطفح منی. فقال: أو مثلک یخیب سائلا؟ فقال: الحقیقة کشف سبحات الجلال من غیر اشارة! قال: زدنی بینا. قال: محو الموهوم و صحو المعلوم، فقال: زدنی بیانا، قال: هتک السر لغلبة السر. فقال: زدنی بیانا، قال: نور یشرق من صبح الازل فیلوح علی هیاکل التوحید آثاره. فقال: زدنی بیانا. فقال: أطف السراج فقد طلح الصبح.
جناب علامه عظیم الشأن سید حیدر آملی در مقدمه جامع الاسرار در کتمان اسرار فرماید: اینکه آقا به کمیل فرمود تو کجا و سوال از حقیقت کجا برای آن است که تو اهل آن نیستی که حقیقت را کشف کنی، و نیز در جواب سوالش فرمود اگر چه تو صاحب سر من هستی ولی تا این اندازه صاحب سر نیستی که بخواهی مثل سر حقیقت را بیابی زیرا فهم بر این سر هم مضر به حال توست و هم ضرر به حال من دارد، چون ظرف وجودی تو طاقت این قدر بار را ندارد، و حال آنکه من مأمور به نهادن شی ء در جای خودش هستم. کمیل عرض کرد آیا مثل شما در علوم و معارف و حقایق و اطلاع بر استعداد هر سائلی او را از حقش به مقدار ظرفیتش منع می کند؟ لذا حضرت به مقدار استعداد و سعه وجودی او از باب و أما السائل فلا تنهر و اما بنعمة ربک فحدث و به بیان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم): کحلموا الناس علی قدر عقولهم برایش از حقیقت سخن گفت و چند جمله ای فرمود که در پایان وی را امر به سکوت کرد یعنی شخصی که به مقام مشاهده و کشف دست یافت سزاوار نیست که مقصودش را از راه مجادله و مباحثه بدست آورد؛ چون کشفیات و ذوقیات قابل عبارت و اشاره و سوال و جواب نیست چه اینکه از همان اول در جواب سوال فرمود: کشف سبحات وجهه من غیر اشارة کأن او را امر به سکوت و صمت، و توجه کلی به حضرت حق تعالی نمود تا مقصودش را به ذوق که اعلی مراتب وصول الی الله تعالی است بدست آورد و از این مقام عارف خبر می دهد که: من عرف الله کل لسانه یعنی کسی که حق تعالی را از راه مشاهده و ذوق بیابد زبان او از عبارت و اشاره لال می شود.
حقیقت، گرداننده نظام هستی بلکه عین نظام هستی است در عین حال می بینی اکثری از فهم آن عاجزند و لذا از رقایق این حقیقت که همان شئون وجودی اوست لذتی نمی برند.
18- تو اندر ربط الفاظ و معانی - نمی دانم چه خوانی و چه دانی
19- وجود کتبی و لفظی معنی - نه چون ظل است و ذی ظل است اصلا
20- نه همچون محتوی و محتوایند - که پنداری چو مظروف و وعایند
21- بدان هر لفظ را مثل علامت - بمعنایش ز دنیا تا قیامت
در درس صد و سی و یکم دروس معرفت نفس فرمود: بنابر تحقیقی که در لفظ و معنی گذشت، اگر به طور توسع در تعبیر گویی: حروف و الفاظ ابدان اند و معانی ارواح، مجازی؛ و یا آنان را از ظروف و قوالب دانی و معانی را محتوای آنها خوانی، هم وجهی است؛ و یا آنان را روازن این حقایق معانی دانی، سزاست؛ و یا آنان را اصنام و اظلال اینان پنداری، رواست؛ و اگر بر این اعتقادی که معانی هرگز اندر حرف ناید /که بحر قلزم اندر ظرف ناید، درست؛ و یا آنان را علامات و امارات معانی دانی که عالِم به وضع از آنها به معانی منتقل می گردد، چه بهتر. مطلب عمده این است که بفهمی قضیه از چه قرار است.
در وجود کتبی مثلا آن حقیقت خارجی را که دارای ریشه و ساقه و شاخه و برگ و میوه است را به کلمه درخت می نویسی که این کلمه مرکب از حروف (دال و راء و خاء تاء) است که این حروف را نه ریشه است و نه ساقه و شاخه و برگ و میوه. پس نحوه ارتباط این وجود کتبی را با آن حقیقت وجودی درخت در خارج چگونه می دانی؟! که نه ظل و ذی ظل اند مثل کبوتر در هوا و سایه آن در زمین که یک نحوه مشابهت با آن اصل دارد، و نه مثل محتوی و محتوایند مثل جعبه ای با اشیای در آن؛ و نه همانند ظرف و مظروف است مثل آب و هاوند؛ پس اگر به این گونه تعابیر استناد کنی حتما از باب توسع در تعبیر است، و بهتر آن است که لفظ و کتب را همانند علامت نسبت به معنی بدانی آن هم باز فاصله آن به معنی مثل فاصله دنیا تا قیامت است.
22- که دنیا سایه معنای عقبی است - که عقبایش برون از حد احصا است
23- هر عقبی را هزاران نحوه عقبی است - لذا مثل علامت لفظ و معنی است
دنیا در طول وجودی عقبی است که آیت و علامت اوست و حال آنکه بین دنیا و عقبی فاصله بی نهایت است زیرا که دنیا محدود است ولی عقبی بی نهایت که عقبی را هزاران عقبی است. به همین تشبیه، لفظ و معنی را هم مشاهده می کنی که لفظ علامت است برای معنی که بی نهایت است.
24- قلم را باز دارم از اطاله - من و معنی، تو و مد و اماله
مد کشیدن، دراز کردن، بسط دادن را گویند که در قواعد تجوید به کار می رود.
اماله نیز قاعده ای است در قرائت و تجوید، که در لغت میل دادن و برگردانیدن است و در اصطلاح میل دادن فتحه به کسره به طوری که الف صورت ی پیدا کند مثل کتیب اماله کتاب و رکیب اماله رکاب و سلیح اماله سلاح.
خاتمه
1- خدایا دفتر دل شد حجابم - چو دیگرها رساله یا کتابم
2- که نفس نوریم گردیده عاجز - ز کسب نورش از اینگونه حاجز
حاجز عبارت أخرای حاجب است یعنی مانع. در تشرف حضوری به محضر اقدسش در این باره فرمود: در ایام سرودن دفتر دل آنچنان داغ شده بودم که این ابیات از جانم همانند یک دستگاه چاپ، سرازیر شده بود و می آمد و مرا از همه کارهایم باز داشته بود، و دیدم دارم از همه کارهایم می مانم، آنقدر خدا خدا کردم که تا این حال از من گرفته شد و از آن حال در آمدم. سپس با لبخند ملیحانه می فرمود: چه عجب که وقتی استدعا کنی که بگیرند زود می گیرند، ولی وقتی می خواهند بدهند جان را به لب می آورند!.
البته صاحبان نفوس نوریه را این قدرت هست که از خود حجاب و حاجزی ایجاد نمایند تا مادون را در پشت پرده حجاب قرار دهند و حقیقت خود را در کتمان نگه دارند تا دیگران از حقیقت آنها اطلاع نیابند. فتدبر.
3- به حب سنگ و گل، عامی جاهل - فرو ماند همی از عالم دل
4- حجاب ار سنگ و ار گل شد حجابست - حجاب ار دفتر دل شد حجابست
و نیز در تشرف حضوری فرمود: یک وقتی دو پیرمرد را دیدم که بر سر یک درخت با هم به نزاع پرداختند و با چه لحن پستی به همدیگر ناسزا می گفتند و دهنشان به کلمات بسیار ناپسند گویا، از این رویداد این دو بیتی تبری (مازندرانی) را گفته ام که:
مُره در کوه و وشه چنه خوشه - بَخُورم واش و ولک کوه و وِشِه
نه نو می بَورم از این و از اون - نه از خوش و نخوش و تِشِه مِشِه
یعنی مرا در کوه و جنگل چقدر خوش می گذرد که علفها و برگ درختان کوه و جنگل را بخورم (و در خلوت خود با دفتر دلم زندگی کنم) که نه اسمی از این و آن ببرم و نه نامی از خوشیها و ناخوشیها و از اینکه این مال من و آن مال تو. بلکه در خلوتخانه عشقم و نهانخانه غیبم با معشوق سر کنم و دل به او دهم و دلبر بدست آورم.
لذا فرمود:
5- چه می خواهم من از نام و نشانه - که دلخوش باشم از شعر و ترانه
6- اگر یاد توام بودی بخاطر - برویت دیدگانم بود ناظر
7- دلم بودی اگر نزد تو حاضر - کجا دم می زدی از شعر و شاعر
در الهی نامه فرمود:
الهی وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و کتابم حجابم!.
الهی چون تو حاضری چه جویم، و چون تو ناظری چه گویم.
الهی دل داده معنی را از لفظ چه خبر و شیفته مسمی را از اسم چه اثر.
الهی از من و تو گفتن شرم دارم؛ انت انت.
الهی ای کاش الفاظی جز اسمای علیا و صفات حسنایت نبود، که از الوان الفاظ چه رنگها گرفته ایم.
الهی اسمی جز بی اسمی برایم مباد.
8- حسن تا شاعری شد پیشه او - بسجع و قافیه است اندیشه او
9- کجا دارد حضوری با خدایش - که از وی قافیه کرده جدایش
10- بخوابش قافیه در خواب بیند - چنانکه تشنه چشمه آب بیند
11- همینش مجد و وجد و ابتهاج است - که هم قافیه با تاج، باج است
12- مگر بر شیشه صبرش خورد سنگ - بخشم آید چو گردد قافیه تنگ
13- ز نظم و نثر خود در انفعال است - خموشی بهتر از این قیل و قال است
14- بچندی دفتر دل را بیاراست - نداند گیردش از چپ و یا راست
مراد نامه عمل است که به اصحاب یمین به دست راستشان دهند و به اصحاب شمال به دست چپشان.
15- الهی یا الهی یا الهی - نباشد جز توام پشت و پناهی
16- منم یک ذره از ارض و سمایت - منم یک جلوه از نور و بهایت
17- منم یک قطره از دریای جودت - منم یک لمحه از شمس وجودت
لمحه درخشیدن، حُسن وجه که آشکار گردد را گویند.
18- منم یک نکته از غیب و شهودت - منم یک شمّه از فیض نمودت
غیب عالم ماورای طبیعت و شهود عالم طبیعت و ماده را گویند. و شَمَه به معنی کم و اندک و مقدار کمی از چیزی را گویند.
19- منم یک نقطه از علم عنایی - منم یک صورت رسم خدایی
20- منم هم بوته ای از بوستانت - منم هم در عداد دوستانت
الهی اگر گلم و یا خارم از آن بوستان یارم.
21- منم هم نقشی از ایوان حُسنت - منم هم شمعی از دیوان حُسنت
22- منم دل داده روی نکویت - منم شیدای حسن ذات و خویت
الهی دیده از دیدار مال لذت می برد و دل از لقای ذوالجمال.
الهی قیس عامری را لیلی مجنون کرد، و حسن آملی را لیلی آفرین؛ آفریننده دید و آن آفریننده را در آفریده؛ بر دیوانگان آفرین!
23- دل من در میان اصبعینت - نمود من بود از علم و عینت
اشارت است به حدیث شریف معروف که در جامع الاسرار سید حیدر آملی از جناب نبی مکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده است: قلب المومن بین اصبعین من اصابع الرحمن و ناظر به تجرد قلب است و به معنی دیگر اینکه قلب بین دو انگشت جمالی و جلالی حق در قبض و بسط است. و این قلب هم نمود عینی حق تعالی است و هم نمود علمی اوست. در عین مظهر اتم کل یوم هو فی شأن است که شیخ شبستری گوید:
نیابد زلف او یک لحظه آرام - گهی بام آورد گاهی کند شام
دل ما دار از زلفش نشانی - که خود ساکن نمی گردد زمانی
تقلب قلب از ظهورات الهی و شئونات ذاتی است و کمالات روح و کلیات علم همه در این محل به تفصیل، سان می یابند و از این جهت آن را جام جهان نما و برزخ بین ظاهر و باطن گفته اند. در ابیات تبری حضرتش آمده اس:
بشنو سمه جام جم جهون نمائه - جام طلسمی هَس و گرون بهائه
نَو نُسّمه که وِرَمزی از امائه - همین هسه که خدا مُره هدائه
جام جم جهون نما همین قلب شامخ انسانی است که محل تجلی و سان یافتن همه اطوار وجودی حق تعالی و شئون آن اطوار است، و لقد خلقکم اطوارا . (نوح /13.)
24- ز لطف تو دگر نبود فنایم - برای تو ابد باشد بقایم
ادله تجرد نفس ناطقه، دال بر ابدیت آن است.
25- عطا کردی ز الطاف خدایی - مرا این منصب فقر و گدایی
26- ز احسانت مرا آواره کردی - گرفتار دلم یکباره کردی
27- دل من شد چو یک زنبور خانه - ز بس از داغ تو دارد نشانه
28- چه شیرین است داغت کآتشین است - فدای تو شوم که داغت این است
در ابیات تبری حضرتش آمده است که:
ته تیر که بدل هنیشته چنه خواره - زخمی که تو بَزویی چی مزه داره
دشمن گرمی نرمی چی ناگواره - آمی که تُنی کُنه وِنِه بلاره
یعنی تیر تو که به دل بنشیند چقدر خوب است و زخمی که تو بزنی چقدر مزه دارد، دشمن اگر با گرمی و نرمی هم با من برخورد کند چقدر برایم ناگوار است ولی دوست که تندی هم بنماید من قربان او می شوم.
در واقعه 6 از رساله عرشی انسانی در عرف عرفان فرمود:
در سحر شب یکشنبه 12 ج 1 سنه 1389 ه ق 5/5/1348 ه ق، بعد از ادای نافه شب و نافله و فریضه صبح، در اربعینی که ذکر جلاله الله را هر روز بعد از نماز صبح بعددی خاص داشتم، بعد از این ذکر به توجه نشستم که ناگهان جذبه و حالتی دست داد و بدن به طوری به صدا در آمد و می لرزید آنچنان صدایی که مثلا تراکتور روی سنگهای درشت و جاده ناهموار می رود، دیدم که جانم از بدنم مفارقت کرد و متصاعد شد ولی در بدنی مثال بدن عالم خواب قرار دارد، تا قدری بالا رفت رفت در میان خانه ای هستم که تیرهای آن همه چوبی و نجاری شده است، ولی من در این خانه مانند پرنده ای که در خانه ای در بسته گرفتار شده است و به این طرف و آن طرف پرواز می کند و راه خروج نمی یابد، تخمینا در مدت یک ربع ساعت گرفتار بودم و به این سو و آن سو می شتافتم، دیدم در این خانه زندانیم نمی توانم بدر بروم، سخنی از گوینده ای شنیدم و خود او را ندیدم که به من گفت این محبوس بودنت بر اثر حرفهای زیاد و بیخود تو است، چرا حرفها را نمی پایی؟
من در آن حال چندین بار خدای متعال را به پیغمبر خاتم برای نجاتم قسم داده ام و به تضرع و زاری افتادم که ناگهان چشمم به طرف شمال خانه افتاد که دیدم دریچه ای که یک شخص آدم بتواند بدر رود برویم گشوده شد از آنجا در رفتم، و پس از بدر آمدن چندی به سوی مشرق در طیران بودم و دوباره به جانب قبله رهسپار شدم.
و هنگامی که از آن حبس رهایی یافتم از خانه بدر آمدن آن خانه را بسیار بزرگ و مجلل دیدم که در میان باغی بنا شده است و آن باغ را نهایت نبود و آن را درختهای گوناگون پر از شکوفه سفید بود که در عمرم چنان منظره ای ندیدم.
و می بینم که به اندازه ارتفاع درختها در هوا سیر می کنم به گونه ای که رویم یعنی مقادیم بدنم همه بسوی آسمان است و پشت بسوی زمین، و به اراده و همت و فرمان خود نشیب و فراز دارم. و بسیار خدای متعال را به پیغمبر خاتم و همه انبیاء قسم می دادم که کشف حقائقی برایم دست دهد، در همین حال به خود آمدم.
آن محبوس بودن چند دقیقه بسیار در من اثر بد گذشت به گونه ای که بدنم خسته و کوفته شده است و سرم و شانه هایم همه سخت درد گرفت، و قلب به شدت می زد. انتهی.
29- بیامد رائد موی سپیدم - که از سوی توام داده نویدم
رائد آن شخصی را که قبل از کاروان یا گروهی برای یافتن جا می رود تا کاروان در آنجا منزل کنند می گویند که بعد از شناسایی جای مناسب کاروان را به آنجا می برد.
30- کزین زندان سرای تنگ و تاریک - زمان ارتحالت گشت نزدیک
در غزل پایان دیوان مولی روحی فداه آمده است:
مژده ای دل که شب هجر به پایان آمد - پیک روح القدس از جانب جانان آمد
زان دلارا که در این باغ وجودت آراست - جنت ذات طلب کردی و خواهان آمد
جز خداوند نبوده است در اندیشه تو - که جزای تو خداوند به احسان آمد
آنچه در مزرع دل تخم وفا کاشته ای - همه نور و همه حور و همه غلمان آمد
تن خاکی بسوی خاک روانست ولی - دل عرشی بسوی عرش خرامان آمد
حمد لله که حسن تاز ندای خوش دوست - اِرجعی را بشنیده است غزلخوان آمد
31- بقدر معرفت کردم عبادت - که علم تو دهد بهتر شهادت
32- بوفق اقتضای عین ثابت - زمین شوره نبود مثل نابت
بحث عین ثابت یا اعیان ثابته در شرح بیت سوم از باب اول گذشت که به صورت مبسوط گفته آمد.
در الهی نامه فرمود: الهی به قدر معرفتم تو را پرستش می کنم که به وفق اقتضای عین ثابت، زمین شوره نبود مثل نابت.
33- ز عین ثابتم تشویش دارم - نمی دانم چه اندر پیش دارم
34- که در اول هر آنچه شد مسجل - همانست و نمی گردد مبدل
در زندگینامه حضرتش که بصورت ترجمه در کتاب در آسمان معرفت حضرتش به طبع رسیده آمده است:
و در سن چهارده سالگی به فضل پروردگارم بارقه مشرقیه الهیه و شهاب قبسی به من رسید که به اقتضای عین ثابته ام، مطلوب من بود پس، سر من به آنچه که زبان وحی به آن ناطق است، مترنم شد که انی آنست نارا لعلی آتیکم منها بقبس أو أحد علی النار هدی. و این بارقه، همانند نوری در پیش رویم شتافته، مرا به کسب معارف الهی راهنمایی، و کرة بعد کرة به تخلق به اخلاق ربوبی ترغیب، و مرة بعد مرة به تأدیب به آداب انسانی تحریص می کرد، و برهة بعد برهة مرا به فرار و انزجار از مردم زمان و آئینهای تباه و پستشان تحریص می نمود.
و از سوی دیگر در واقعه تشرف حضرت مولی به محضر عرشی حضرت امام ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (علیهما السلام)، در نوشیدن آب دهن مبارک آن حضرت علم را چشیده است و از پیشگاه وجودی حق متعال بر اساس عین ثابتش حقیقت علم را طلب کرد که علم اسم اعظم است. فتدبر.
در قصیده تائیه فرماید:
ترکت سواه لقیمة من لقائه - و قد اکرم المعشوق نجح عزیمتی
هر چه که غیر او بود به یک دیدار او رها کردم، در حالی که معشوق به باز نشستن آهنگم را گرامی داشت.
هدانی الی وادی الولایة بعد ما - رمانی عن اوطانی و سکان بلدتی
پس از آنکه مرا از اوطان و ساکنین شهرم دور کرد، به وادی ولایت رهنماییم نمود.
و لما رآنی لیس لی مونس سواه - ترحم بی جاء انیسا لغربتی
و چون مشاهده فرمود که مونسی جز او ندارم، به من رحمت آورد و انیس غربتم شد.
ترکت سواه فی هواه بلطفه - و فی الکسر جبران و فی الجبر لذتی
به لطف او، سوای او را، در هوای او، رها کردم، و در شکست، جبران است و لذتم، در جبران است.
و ما ذقت فی دهری من انواع لذة - فلا تعدل مِعشار اوقات خلوتی
و هر نوع لذتی که در عمرم چشیده ام، با یک دهم لذت اوقات خلوتم، برابری نمی کند.
مضی اللیل فی النجوی و شکوی غریبه - و کان الصباح لمعة فوق لمعة
شبم در نجوی و شکوای شگفتی سپری شد و صبحم درخششی فوق درخششی بود.
و فی لجة اللیل الذکاء تلألات - و قد جرت الانهار من قلب صخرة
و در دل شب، خورشید درخشید، و از دل صخره ای، نهرها جاری گشت.

و قد نور الروح انین لیالیا - و قد طهر السر دموع کریمتی
و به درستی که ناله شبهایم، روحم را منور و اشکهای چشمانم، باطنم را مطهر نموده است.
علی ما هدانا الله جل جلاله - له الحمد ثم الحمد من غیره فترة
خدای جل جلاله را بر هدایتمان، بی هیچ فترتی، سپاسهای پیاپی باد.
در غزل پرورد در یتیمی را بدامان خزف فرمود:
دولتم آمد به کف با خون دل آمد به کف - حبّذا خون دلی دل را دهد عز و شرف
خردسالی بودم اندر دشت چون آهو بره - ناگهان صیاد چابک دست غیبی را هدف
سوره توحید تیر جان شکارش تا به پر - بر دلم بنشست یا دری فروشد در صدف
یوسفم تحصیل دانش گشت و من یعقوب وار - از فراقش کو به کو، کوکو ببانگ یا اسف
لوحش الله صنع نقاشی که از ماء مهین - پرورد در یتیمی را به دامان خزف
برشد از اکیل چرخ نیلگون تاج حسن - رتبت فرقش نگر از تربت پاک نجف
در غزل بحر وحدت می خوانی:
منم آن تشنه دانش؟ گرد دانش شود آتش - مرا اندر دل آتش همی باشد نشیمنها
همه عشق و همه شورم همه عیش و همه سورم - که از آیات قرآنی بجانم هست مخزنها
دل دانا حسن آن بیت معموریست کاندر وی - خدا دارد نظرها و ملایک راست مسکنها
35- چه خواهی کردن ای سلطان مطلق - به رسمی کان ز ذات تست مشتق
36- چه بتوان گفت در کار خدایی - ندارد کار او چون و چرایی
37- چو ذاتش فعل او حق مبین است - و لا یسئل عما یفعل این است
در حق محض و وجود صرف که خیر محض است جای چون و چرا نیست.
در بخش یازدهم رساله خیر الاثر آمده است:
آنچه از فیض ازلی عاید هر موجودی شده است نور اقدس وجود است و آن نور سره چون به لحاظ حدود ملحوظ گردد اسمای اعیان بر آنها نهاده می شود و کثرت پدید می آید و به این حدود که همان تعنیات آنها است از یکدیگر بظاهر متمایز می گردند و اختلاف در خواص پیدا می شود که این بنفشه است و آن گل گاوزبان، این حدود را در لسان حکما ماهیات گویند و در لسان عرفا اعیان ثابته، پس هر موجودی را عین ثابت خاصی است و آن عین ثابتش منشأ پیدایش آثار وجودی او است و محل قابل گرفتن هبات و فیوضات باری تعالی. و مبدأ وهَاب فیّاض به لسان حال هر عینی که همان استعداد و تقاضا و سوال ذاتی او است افاضه فرماید و اسناد امساک و بخل را اعطای خواسته های اعیان به واجب مطلق و غنی بالذات که یداه مبسوطتان راه ندارد و آنچه که از او است افاضه وجود است بالذات و حدود ناشی از اعیان است و به اصطلاح مجعول بالذات وجود آنها است نه ماهیات آنها که همان اعیان باشد و همه شرور و نقائص از حدود بر می خیزد و نسبت شر به جاعل دادنت بالعرض است و مجاز؛ چه از خیر محض جز نکویی ناید و چون هر موجودی به اقتضای عین ثابتش می گیرد لاجرم سرنوشت هر موجودی به عین ثابت او است.... پس هر چه که حق تعالی در مقام فعل انجام می دهد حق محض است که بر اساس خواسته های ذاتی موجودات است و لذا هرگز از حق متعال در فعل او سوال نمی شود و کارش چون و چرا بر نمی دارد زیرا که اقتضای ذات خود می گیرد.
38- کرم فرما عطا پاش و خطا پوش - خطایی کرده ام خود را فراموش
39- بخواب غفلت از قد خاب بودم - جواب ارجعون، کلا شنودم
مصراع اول اشارت دارد به آیه دهم سوره شمس: و قد خاب من دسَّها و نیز اشارت به خواب فارسی است که جمع بین خواب فارسی و خاب عربی شده است. و دومی اشارت است به آیه 99 و 100 از سوره مومنون: حتی اذا جاء احدهم الموت قال رب ارجعون لعلی أعمل صالحا فیما ترکت کلا انها کلمة هو قائلها.
40- من آن چوپان موسایم الهی - که در یاد تو گویایم الهی
41- قلم باشد عصای من، نی من - گلویم، دفتر دل هی هی من
42- چه باشد هی هی من یا الهی - عصای من نی من یا الهی
اشارت به داستان موسی و شبان در مثنوی مولوی است که آن شبان مطابق با حال خود به نزد حضرت حق مناجات می کرد که در دفتر دوم نقل شده است که:
دید موسی یک شبانی را به راه - کو همی گفت ای کریم وای اله
تو کجایی تا شوم من چاکرت - چارقت دوزم کنم شانه سرت
ای خدای من فدایت جان من - جمله فرزندان و خان و مان من
ای فدای تو همه بُزهای من - ای بیادت هی هی و هیهای من
43- خداوندا دل دیوانه ام ده - بصحرای غمت کاشانه ام ده
44- مرا از کار من بیزاریم ده - به اذکار خودت بیداریم ده
45- چه خوش از لطف خاص کردگاری - به امیدش رسد امیدواری
46- مرا محو جمال خویش فرمای - دمادم جلوه هایت بیش فرمای
47- به ذات و خوی خود محشور میدار - ز زرق و برق دنیا دور میدار
48- به احسانت حسن را احسنش کن - مر این یک دانه را صد خرمنش کن
49- دگر دعوای آخر باشد این - الحمد لله رب العالمین
بیت آخری دفتر دل در وهله اول بدین صورت آمده بود که:
دگر دعوای آخرینم این است - که حمد از آن رب العالمین است
اما به جهت تبرک جستن به آیه مبارکه دهم سوره یونس:
دعویهم فیها سبحانک اللهم و تحیتهم فیها سلام، وءاخر دعویهم ان الحمد لله رب العالمین در مصراع دوم الحمد لله رب العالمین را تلاوت فرموده اند که تا تبرک به متن عبارت آیه مبارکه مذکور بوده باشد؛ چه اینکه تمسک و تبرک به عین عبارت آیات و روایات در بیت شعرا در دواوین یک سنت حسنه شعری است همانند اینکه جناب نظامی در ابتدای خمسه اش فرمود:
بسم الله الرحمن الرحیم - هست کلید در گنج حکیم
نکته بسیار مهم دیگر این که به قلب مبارک و عرشی حضرت مولی روحی فداه اینچنین القاء سبوحی شده است که دفتر دل با بسم الله الرحمن الرحیم آغاز گردد و با آیه شریفه الحمد لله رب العالمین به اتمام رسد یعنی از قرآن شروع و به قرآن پایان یابد؛ زیرا که دفتر دل انسان کامل مساوق با دفتر دل رب اوست. من عرف نفسه فقد عرف ربه. لذا دفتر دل مولایم نیز آغاز و انجام آن به لسان خود قرآن کریم سروده شده است. فتدبر.
در روز سه شنبه 12/12/76 برابر با چهارم ذی القعده 1418 ه ق شرح دفتر دل به پایان رسید. از خداوند متعال به جهت عطای توفیق بدین امر مهم سپاسگزارم و برای وجود نازنین مولی و سرورم طول عمر با برکت و برای همگان توفیقات روزافزون مسئلت دارم. دعویهم فیها سبحانک اللهم و تحیتهم فیها سلام و آخر دعویهم أن الحمد لله رب العالمین.
قم - داود صمدی آملی