فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

بیان تجلیات ذاتی و تمثلات بی مثال

20- تجلیات ذاتی ای برادر - که فوق آن نمی باشد مصور
21- تجلیات اسماء و صفاتی - خفیف است و تجلیات ذاتی
22- نماید سینه ات را جرحه جرحه - چو همام شریحت شرحه شرحه
23- تجلی گاه همچون باد صرصر - فرود آید به دل الله اکبر
24- بسان گرد باد و برگ کاهی - نماید با تو ار خواهی نخواهی
25- تجلی چونکه اینسانت ربودت - بلرزه آرد آندم تار و پودت
26- ز جایت خیزی و افتی و خیزی - همی افتان و خیزان اشک ریزی
27- بود این جذبه های بی مثالی - ندارد هیچ تصویر خیالی
جرحه یعنی مجروح شدن و شرحه شرحه یعنی پاره پاره و قطعه قطعه؛ و مراد از همام شُریحت همان جناب همام بن شریح است که در خطبه متقین نهج البلاغه آمده است. ایشان به محضر عرشی حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) مشرف شد: روی أن صاحبا لأمیرالمومنین (علیه السلام) یقال له همام کان رجلا عابدا، فقال له یا امیر المؤمنین، صف لی المتقین حتی کانی أنظر الیهم فتثاقل (علیه السلام) عن جوابه ثم قال: یا همام، اتق الله و احسن فان الله مع الذین اتقوا و اللذین هم محسنون فلم یقنع همام بهذا القول حتی عزم علیه فحمد الله و أثنی علیه و صلی علی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) ثم قال (علیه السلام)... قال: فصعق همان صعقة کانت نفسه فیها، فقال (علیه السلام) اما و الله لقد کنت اخافها لیعه ثم قال: اهکذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها؟.
عرض کرد متقین را برایم وصف بنما، حضرت دید او خیلی آشفته حال است چند جمله ای در مورد متقین فرمایش فرمود که همام آرام نشد و بالاخره جناب همام حضرت را به حرف در آورد تا صیحه ای کشید و جانش با همان صیحه مفارقت کرد و حضرت فرمود موعظه بالغه با دلها اینچنین می کند و من هم از همین واقعه هراسناک بودم.
تجلیات ذاتی نیز دل عارف را اینچنین پاره پاره می کند یعنی به همین صورت که سخنان موعظه ای جناب مولی الموالی علی وصی با جان همام کرد.
پر دلی باید که بار غم کشد - رخش می باید تن رستم کشد
در تجلیات ذاتی هیچ عارف از خود اختیاری ندارد لذا در یک اضطراب و دگرگونی ذاتی است که چه بسا حالات گوناگون داشته باشد مثلا از جایش با سرعت بر می خیزد و می افتد و گاهی ناخود آگاه به اطراف پرت می شود و به در و دیوار می خورد و دردها و رنجها می بیند و شاید اعضا و جوارح او تا ماهها درد داشته باشند؛ و چه بسا شخص در آن هنگام در کنار آتش باشد و یا در لبه چاه و یا نوک قله و این حال روی آورد و در آتش بسوزد و یا در چاه و دره سقوط کند و هیچ توجهی به خود نداشته باشد. در این لحظات مثل یک برگ کاهی را می ماند که گردبادی تند و شدید و سرد او را بردارد و بی اختیار وی را به هر سو که بخواهد ببرد.
ابیات مذکور همانند دیگر ابیات دفتر دل و دیوان بیان شرح حال صاحب دفتر دل است که از باب فاما بنعمة ربک فحدث آمده است.
در این گونه تمثلات، مثال و صور مطرح نیست لذا تعبیر به تجلیات ذاتی می شود. چه اینکه برای رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز وحی های بی مثال سنگین بود.
در نکته 530 هزار و یک نکته آمده است بحار (چاپ کمپانی ص 362) از امالی شیخ به اسنادش روایت کرده است، عن هشام بن سالم عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال قال بعض اصحابنا اصلحک الله کان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول قال جبرئیل و هذا جبرئیل یأمرنی ثم یکون فی حال أخری یغمی علیه؟ قال فقال ابو عبدالله (علیه السلام) انه اذا کان الوحی من الله لیس بینهما جبرئیل، أصابه ذل لثقل الوحی من الله؛ و اذا کان بینهما جبرئیل لم یصبه ذلک فقال قال لی جبرئیل و هذا جبرئیل.
از این حدیث گرانقدر و از دیگر روایات حاکی از اختلاف حال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) هنگام نزول وحی استفاده می شود که حال حضرتش در هنگام وحی بی تمثل سنگین تر از حال او در هنگام وحی با تمثل بود. و این معنی را اهل سلوک بخوبی لمس می کنند و ادراک می نمایند که چون جذبه های بی تمثل صورت دست دهد سخت در قلق و اضطراب افتد بلکه گاهی شدت جذبه با مجذوب چنان کند که گردباد با برگ کاه، بخلاف حالتی که با حصول تمثل صورت است.
شاید علتش این باشد که در حال تمثل صورت با مثال مألوف و مأنوس عالم شهادت محشور است بخلاف خلاف آن که با مجرد بحت و حقیقت عاری از صورت است.
و یا علتش این باشد که عالم شهادت نشأه افتراق است و غیب عالم انفراد؛ لاجرم وحدت و سلطه با این است که جمع است؛ و آن چون متکثر است ضعیف است از این روی هر چه توجه روح انسان به عالم جمع بیشتر شود دهشت او بیشتر است که با قوی تر روبرو می گردد. انتهی.
تمثلات بی مثال و تجلیات ذاتی برای حضرت مولی روحی فداه:
به ابیاتی از قصیده شقشقیه دیوان در مقام گوش دل بسپار:
شب دیگر بخلوتخانه عشق - خیال وصل او گردید حایل
که یا رب هر دو دستم از چپ و راست - بگرد گردنش بادا حمایل
همی از آسمان دیدگانم - فرو می ریختم باران هاطل
زمین دامنم از سیل اشکم - بسان ملک دابو گشت و هشتل
گهی در صحن خانه پیچ و تابم - چو ماهی ای که در خشکی ساحل
گهی بر درب و دیوار افتادم - که گویی مرغکی شد نیم بسمل
بقرآن ملتجی گشتم در آن حال - که چون قرآن نباشد هیچ معقِل
فتادم باز بر خاک و در آنگاه - چه گویم زانچه وارد گشت بر دل
همه او شد همه او شد همه او - همه دل شد همه دل شد همه دل
ندانستم که رو بنمود معشوق - من از آن طلعت فرخنده غافل
چه خوش کانحال تا صور سرافیل - نمی شد از من دل داده زایل
در رساله گرانسنگ مولایم، مسمی به انسان در عرف عرفان که در چهار فصل و یک خاتمه ترتیب یافته است در فصل سوم وقایعی از حالات حضرتش که در سیر و سلوک عملی برایش رخ داده است را نقل فرمود و این فصل را چنین آغاز فرموده است که: فصل سوم: غرض مادر این فصل، توجهی به سیر و سلوک عرفانی و حکایت طایفه ای از تمثلات و القاءات سبوحی و رویدادهای حالات روحانی متفرع بر آنها است تا در فصل پس از آن به اصولی که هر یک مفتاح کارگشا برای اهل معنی در فهم اسرار و رموز بسیاری از آیات و روایات است اشارتی شود. والله سبحانه فتاح القلوب و مناح الغیوب.
در واقعه هفتم آن در مورد تمثلات بی مثال که برایش رخ می داد چنین فرمود:
واقعه 7: وقتی حضرت استادم علامه آقا سید محمد حسین طباطبایی - رضوان الله علیه - از من پرسیدند که آیا تمثل بی صورت یعنی کشف بی مثال هم به شما دست می دهد و روی می آورد؟
عرض کردم آنچه را که مشاهده می کنم همه با مثال اند. و گاهی عظمت نظام هستی آنچنان مرا می گیرد و مضطربم می نماید که اگر خودم را از آن حال انصراف ندهم، جانم از بدنم مفارقت می کند.
آن جناب فرمود: همین معنی کشف بلا صورت و مثال است، و از این که خودت را انصراف می دهی کاری خوب و محبوب و مطلوب است تا کم کم به عالم ماورای ماده و فوق آن انس بگیری.
راقم گوید: آنگاه که سالک مجذوب عظموت و جلال و جبروت وجود مطلق و کبریایی نظام احسن آن می شود، از آن حالت تعبیر به کشف بی صورت و بی مثال می شود. بند نوزدهم دفتر دل در این مقام که بیان تجلیات می کند شیرین تر از قند است.
در ادامه این واقعه فرمود:
غزل بیدل از دیوان این کمترین (ص 36 - ط 2)، و همچنین برخی از ابیات اوائل قصیده لامیه شقشقیه از دیوانم (ص 93 - ط 2) هر یک ناظر به یک کشف بی مثال است که برایم روی آورده است.
اما غزل بیدل این که:
بیدلی اندر دل شب دیده بیدار داشت - آرزوی دیدن رخساره دلدار داشت
گاه از پندار فصلش میخراشیدی رخش - گاه در امید وصلش گونه گلنار داشت
گاه از برق تجلی میخروشیدی چو رعد - گاه از شوق تدلی شورش بسیار داشت
گاه ورقای فؤادش گرم در تعزید عشق - زمزمه موسیچه سان و نغمه موسیقار داشت
گاه در تکبیر و در تهلیل حی لا یموت - گاه در تسبیح سبحان سبحه اذکار داشت
گاه از فیض شهودی محو استرجاع بود - گاه از قبض شروق جلوه استغفار داشت
گاه آه آتشین از کوره دل می کشید - گاه بر سندان سینه مشت چکش وار داشت
گردباد جذبه اش پیچید همچون برگ کاه - گر چه در اطوار خود طومارها اسرار داشت
تا بخود آمد که دلدار است آنسلطان حسن - با جمالش در میان آینه بازار داشت
یا ربا او عشق می ورزید و او دنبال یار - یار اندر دیده اش او انتظار یار داشت
بیدل بیچاره بودی بیخبر از ماجرا - کوست عشق و عاشق و معشوق را یکبار داشت
واقف آمد بر وقوف اهل دل در این مقام - آن که فرق و نفض و ترک و رفض را در کار داشت
نجم اندر احتراق جذبه ای بی چند و چون - پرتوی از جلوه جانانه را اظهار داشت
در مورد این غزل در یک تشرف یابی ام، حضوری می فرمود که در این تمثل بی مثال در وضع عجیبی بودم و این حال مثل این می ماند که یک چیزی از لجه دریا حرکت کند که تا به ساحل برسد طول می کشد و انسان الان در ساحل دریا منتظر آن بماند چقدر باید انتظار بکشد و می داند که تحفه ای در حال آمدن از لجه دریا است، این حال که پیش می آمد آنچنان از خود بی خود می شدم که به در و دیوار می افتادم. و این برایم ملکه شده بود که هر موقع به این حال می افتادم معلوم بود که در انتظار مقدم دوست بسر می برم.
در رساله انسان در عرف عرفان در واقعه هفدهم باب سوم فرمودند در بعد از ظهر جمعه 25 ج 1 سنه 1396 ه ق 6/1/1355 ه ش در منزل قم تنها بودم، جذبه ای بی مثال روی آورده، و حقیقت یوم تبدل الارض غیرالارض و السموات و برزو الله الواحد القهار (قرآن کریم سوره ابراهیم /49) برایم تجلی کرده است، و اضطرابی که سلطان اسم اعظم قهار در آن اقتضاء می کرد بر من مستولی شد که افتان و خیزان با گریه و زاری در و دیوار را می بوسیدم و زمین و آسمان را و به خصوص خورشید را ناز می کردم، در هر حال حالی بود که بقول عارف شبستری در گلشن راز:
که وصف آن به گفتگو محال است - که صاحب حال داند کان چه حال است
تمثلات با مثال و صورت و تجلیات اسمایی و صفاتی برای حضرت مولی:
در کلمه شصت و نه صد کلمه فرمود: آن که به نعمت مراقبت متنعم است می داند، که هر چه مراقبت قوی تر باشد تمثلات و واردات و ادراکات و منامات زلالتر و عبارات که اخبار برزخی اند، رساتر و شیواترند. گاهی ای بی ذوق چیزکی چشیده است که: التوحید ان تنسی غیر الله، معرفة الحکمة متن المعارف، یا حسن خذ الکتاب بقوة. اما تمثلات چه بسیار.
آن که در ذیل این کلمه عرشی فرمود: اما تمثلات چه بسیار حدود بیست و سه واقعه از وقایع بی شمار تمثلات و تجلیات با مثال و بی صورت را در فصل سوم از رساله قیمه انسان در عرف عرفان خودش نقل فرموده اند که در ابتدا بنابر آن بود که این وقایع با اصول متفرع بر آن به عنوان کلمه ای از هزار و یک کلمه قرار گیرد که خداوند رازق روزی مشتاقان سیر انسانی کرده است که به صورت رساله ای مستقل با نام مذکور در آمده است که دارای چهار فصل و یک خاتمه است و تا این تاریخ که 27/11/76 برابر 19/ شوال 1418 هجری قمری است اصل 45 از فصل چهارم این رساله به رشته تحریر در آمده است که خداوند توفیق زیارت چهره دلارای دستخط اصلی این رساله از محضر مقدس مولایم را عطا کرده است که به داشتن زیراکس آن مترنم شده ام و از آن به جهت شرح دفتر دل رزق بر می دارم خداوند متعال بر طول عمر شریف مولای مکرمم بیافزاید تا حقایق جبروتیه از بطنان عرش تحقیق جان الهی اش تنزل یافته و در مشهد کتابت و تکلم به جانهای مشتاقان کوی حقیقت وصول یابد.

اما نقل بعضی از وقایع

در ابتدای آن فرمود: اینک برخی رویدادهای سلوک عرفان عملی را معروض می داریم تا اصول مستنبط از آنها و متفرع بر آنها در فصل بعد گفته آید، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. بسم الله مجریها و مرسیها:
واقعه 2: این کمترین حسن حسن زاده طبری آملی گوید: در صبح روز شنبه نهم ذی الحجه 1387 ه ق، روز عرفه به امتثال دستوری که از استادم علامه طباطبایی - روحی فداه - اشتغال داشتم و در مراقبت و توجه تام نشسته بودم، واقعه ای بر من روی آورد که صدایی شدیدتر از رعدهای قوی سهمگین به گوشم خورده، فهمیدم که حالتی به من دست داد، بحمد الله هیچ ترس و هراسی به من روی نیآورده بود، ولی همه بدنم مثل کسی که سرمای سخت بر او مستولی شده می لرزید، جهان را روشن و به رنگ بنفش می دیدم، در این حال سوره مبارکه انبیاء را به من نمودند و به روی من گشودند و من آن را تلاوت می کردم، پس از براهه ای از زمان از آن حال باز آمدم، و از کثرت وجد و سرور و ذوق، بسیار گریستم و تا چندین روز بی تابی شگفتی داشتم.
واقعه 3: و در شب جمعه یازدهم رجب 1388 ه ق مطابق با 12/7/1347 ه ش، بر اثر مراقبت و حضور، التهاب و اضطراب شدیدی داشتم؛ و با برنامه عملی جناب استاد علامه طباطبایی - رضوان الله علیه - روزگار می گذراندم تا قریب یک ساعت به اذان صبح که به ذکر کلمه طیبه لا اله الا الله اشتغال داشتم، دیدم سرتاسر حقیقت و همه ذات مملکت وجودم با من در این ذکر شریف همراهند و سرگرم به گفتن لا اله الا الله اند؛ ناگهان به فضل الهی جذبه ای دست داد که بسیار ابتهاج به من روی آورد.
مثل این که تندبادی سخت وزیدن گیرد آنچنان صدایی پی در پی بدون هیچ مکث و تراخی بر من احاطه کرد، و سیری سریع پیش آمد که هزار بار از سرعت سیر جت سریع السیر در فضا فزونتر بود، و رنگ عالم را بدان گونه که دیده ام از تعبیر آن ناتوانم، عجب اینکه در آن اثناء گفتم: چه خوش است که به دنیا برنگردم؛ وقتی این معنی در دلم خطور کرده به یاد عائله افتادم که آنها سرپرست می خواهند، باز گفتم: آنها خودشان صاحب دارند، به من چه؛ تا چیزی نگذشت که از آن حال شیرین باز آمدم و خودم را در آنجا که نشسته بودم دیدم. ان الله سبحانه فتاح القلوب و مناح الغیوب.
از روی داد این حالت گفته ام.
از مردم دیو و دد بردن چه خوش است - در گوشه خلوت آرمیدن چه خوش است
بی دیدن چشم و راه پیمودن با - سیر دو جهان کردن و دیدن چه خوش است
واقعه 4: صورت واقعه ای را از تلاوت سوره مبارکه واقعه در شرح عین شصت و سوم کتاب ما سرح العیون فی شرح العیون به عربی نقل کرده ام خلاصه آن به فارسی این که:
در شب سوم ماه شعبان سنه یک هزار و چهارصد و نه هجری قمری، در منزلم در قم سوره مبارکه واقعه را تلاوت می کردم، تا به کریمه و أما ان کان من المکذبین الضالین فنزل من حمیم و تصلیة جحیم رسیدم ناگهان دیدم که جحیم برایم متمثل شده است و زبانیه آن بالا گرفت که فرموده حق سبحانه و برزت الجحیم لمن یری را به شهود عیان مشاهده کرده ام بدون این که جحیم مرا مس کند و آزار نماید با این که تمثل در صقع ذات مدرک متحقق است زیرا که تمثل نحوی از ادراک است.
در آن حال به دو امر مهم ملهم شده ام:
یکی این که برای انسان پاک از دنس رجس و رین، و حافظ مراقبت و عندیت و اخلاص، و عامل به اعمال و افعال صالح صحیح است یعنی امکان دارد که به هر آیه ای از آیات قرآنی، و به هر واقعه خبری آن خواه در خارج تحقق یافته است و یا هنوز تحقق نیافته است روی آورد یکایک آنها برایش تمثل یابد، به خصوص اگر دارای توجه تام و همت و جمعیت در تمثل و مشاهدت آنها بوده باشد.
امر دوم این که تمثل جحیم در صقع نفس مدرک مطلبی است، و بروز آن برای نفسی جحیمی مطلبی دیگر است به گونه ای که مطلب نخستین سبب اذیت و آزار مدرکش نباشد بلکه موجب علم ابتهاجی و شهود انبساطی او گردد، بخلاف مطلب دومین که سبب عذاب الیم است فتبصر.
در دیوانم آمده است:
وارداتی که بدل می رسد از مکمن غیب - ار بود همنفسی بو که کنم اظهارش
واقعه 9: بعد از نماز صبح جمع 15 ج 2 سنه 1389 ه ق 7 شهریور 1348 ه ش، در حال توجه نشسته بودم، پس از برهه ای بدنم به ارتعاش آمد ولی خفیف بود. بعد از چند لحظه ای شنیدم شخصی با زبان بسیار شیوا و شیرین این آیه کریمه را قرائت می کند: ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما ولی من آن شخص را نمی دیدم، و من هم از شنیدن آن آیه صلوات می فرستادم. در آن حال یکی به من گفت: بگو یا رسول الله، و من در پی در پی می گفتم یا رسول الله.
و پس از آن با جمعی از مخلوقی خاص محشور شدم که گفت و شنود بسیاری با هم داشته ایم. بعد از آن که از آن حال باز آمدم متنبه شدم که تلاوت آیه فوق برای این جهت بود که روز جمعه بود، و ذکر صلوات در این روز بسیار تأکید شده است.
واقعه 10: در بعد از ظهر جمعه هشتم ذوالحجه 1387 ه ق که روز ترویه بود، در حالتی بودم که دیدم صدای اذان بگوشم می آید و تنم می لرزد، و مؤذن در پهلوی راست من ایستاده است، ولکن من به کلی چشم بسوی او نگشودم و جمال مبارکش را به نحو کامل زیارت نکردم، فقط شبح حضرتش گاه گاهی جلوه می کرد و پنهان می شد؛ از یکی دیگر که شخص او را می دیدم ولی او را نشناختم پرسیدم این موذن کیست که بدین شیوایی و دلبریایی اذان می گوید؟ گفت این جناب پیغمبر خاتم محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) است، از شنیدن این بشارت چنان گریه بر من مستولی شده است که از آن حال باز آمده ام.
در قصیده تائیه عائره ینبوع الحیاة (دیوان ط 2 ص 458) در اشاره بدین واقعه گفته ام:
تنورت من نور الجمال المحمدی - بتطهیر ذاتی من صبوع بشربة
سمعت بآذانی فصول أذانه - فیالذة قد أقبلت صوب مهجتی
بکیت بکاء عالیا حینما قضی - حبیب اله العالمین لصحبتی
و یا حسن صوت لست أقدر وصفه - علی صوت داود بأحسن لهجة
و کم نلت من أمثال هذا التمثل - تمثل عذب یا لها من عذوبة
واقعه 12: در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع المولود 1402 ه ق، مطابق 23 دیماه 1360 ه ش، شب فرخنده میلاد خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) و وصی او صادق آل محمد - صلوات الله علیهم - که مصادف با شب شصتم از ارتحال حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان بود، به ترقیم رساله أنه الحق به عنوان یادنامه آنجناب اشتغال داشتم، ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد - فتمثل لها بشرا سویا - و با لهجه ای شیرین و دلنشین از طیب طویّت و حُسن سیرت و سریرتم بدین عبارت بشارتم داد: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سریرتی تا چند لحظه ای در حضور انورش مشرف بودم - رضوان الله تعالی علیه، و أفاض علینا من برکات انفاسه النفیسة
ای عزیز مهمترین ذکر مراقبت است که مقام عندیت است و مصاحبت با حق تعالی. همنشین از همنشین خو می گیرد و بدان شناخته می شود، و بقول فصیح لبید بن ربیعه صحابی: و المرء یصلحه القرین الصالح.
ای عزیز بعد از آن فرعون هلاک شد حق تعالی با کلیمش (علیه السلام) بنای مواعده گذاشت، قوله سبحانه: و اذ فرقنا بکم البحر فانجیناکم و اغرقنا آل فرعون و انتم تنظرون. و اذا واعدنا موسی اربعین لیلة... (قرآن کریم - سوره بقره - آیه 50 و 51)؛ تا فرعون نفس را نکشی از اربعین کلیمی لوحی بر موسی روح لائح نخواهد شد.
واقعه 15: در شب سیزدهم ج 1 سنه 1391 ه ق 15/4/1350 ه ش، در آمل به مراقبت نشسته بودم - و این شب مصادف با شهادت بی بی من لیلة القدر و أم ابیها، و أم الائمة الاحد عشر، عصمة الله الکبری سیده نساء العالمین حضرت فاطمه بنت خیر البشر - صلوات الله علیها - بوده است - پس از برهه ای، اضطراب و بی تابی بسیار سخت و سهمگین عارضم شده بود، و بعد از آن انتقالی شگفت به من روی آورد که از آن خلوت رویا لذت بسیار برده ام؛ و آن این که گوشه ای از حقیقت کریمه و اذ الوحوش حشرت (التکویر - 6) را به من نمودن، اشباح و اشکالی برایم متمثل شده اند، و به خصوص حیوانات گوناگون را رؤیت کرده ام.
صابر باش که اگر دیر شود، مسلما دروغ نخواهد شد؛ قوله سبحانه و لربک فاصبر (المدثر - 8) زود زود نمی دهند تا کم کم ظرفیت حاصل شود... علاوه این که کسانی که دیرتر می گیرند پخته تر می شوند و بهتر و برتر می گیرند. برخی را می شناسیم که زود راه برایش باز شده است ولکن اکثر حرفهای او ساحلی است نه لّجّه ای، اما برای جناب آخوند ملا حسینقلی همدانی پس از بست و دو سال راه باز شده است و چه اهل راز شده است. به نکته 641 کتاب هزار و یک نکته این کمترین رجوع بفرمایید.
و نیز برخی از واقعه های دیگر چنان که در قصیده شقشقیه دیوانم گفته ام:
مرا زین گونه حالاتست بسیار - نیارم گفتنش از بیم جاهل
به کتمانی نهانتر از نهانی - بسر آورده ام طی منازل
ولی تا دم برآوردم ز دردم - دهنها باز شد چون غرق نازل
به یکسو شعله ور شد شر حاسد - به یکسو حمله ور شد طعن عاذل
این بود گوشه ای از عبارات حضرت مولی در رساله انسان در عرف عرفان که در مورد تمثلات و تجلیات اسمائی و صفاتی و ذاتی بیان شده است، و همه این حقایق زیر سر مراقبت و حضور و عندیت است که شهود ملکوتی با عقول اکتسابی حاصل نمی شود فافهم.
ز عقل و هوش بیرون نزد ما آی - که عقل و هوش را ره نیست آنجای
و چون در تجلیات ذاتی و اسمایی گاهی سالک دچار شطحیات می شود لذا در ابیات بعدی چنین آمده است که:
28- چو با مرآت صافی چشمه هور - مقابل شد بتابد اندر او نور
29- ز نور خور چنان آیدش باور - که می گوید منم خورشید خاور
30- انا الشمسی که او گوید در آن حال - انا الطمس است زان فرخنده اقبال
31- خزف چون بی بها و بی تمیز است - با آیینه همیشه در ستیز است
32- حدیث چشم با کوران چه گویی - خدا را از خدا دوران چه جویی
در اسفار اربعه بحسب اعتبار ارباب شهود گویند: سفر اول از خلق به حق به رفع حجب ظلمانیه و نورانیه است یعنی از مقام نفس به مقام قلب تا مقام روح تا به مقصد أقصی و بهجت کبری که همان جنت مزلفه متقین است ارتقاء وجودی یافتن و بالا رفتن است. وقتی سالک به مقصد واصل شد جمال حق را مشاهده می کند و در ذات او فانی می شود. و برای او در این سفر روحانی مقامات سبعه و حالات هفتگانه از نفس و قلب و عقل و روح و سر و خفی و اخفی است تا در این مراتب وقوف کند و حالش به مقام و ملکه مبدل گردد. و این همان مراتب ولاء و بلاد عشق است که عارف رومی بدان اشارت می کند:
هفت شهر عشق را عطار گشت - ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
پس وقتی سالک ذات خود را در حق فانی کند سفر اول او به انتها می رسد و وجود او حقانی می شود و بر او محو عارض می گردد که چه بسا از وی سطح هم صادر شود. و عامی جاهل نسبت به او گمان ناروا، روا می دارد در حالی که مَثَل سالک در این مقام مثل آئینه صافی است که نور در او می تابد و آنچنان از تابش نور خورشید در جانش باورش می آید که خود او آفتاب وجودی الله نور السموات و الارض است، و لذا انا الحق و أنا الشمس می گوید. اگر چه نباید این را بگوید ولی در این حال می گوید که در حقیقت انا الشمس او أنا الطمس است چون محو در جمال هور و خور یعنی آفتاب وجودی حق شد. پس اگر عنایت الهی شامل حال سالک شود محو او زائل می گردد و صحو شامل او می شود و خود را در مقابل حق متعال اهل تضرع و آه و توبه می یابد و عبودیت حق را دارا می شود که اگر کسی او را به شطحیات وی در حال محو خبر دهد او منکر می شود و استغفار می نماید و توبه می کند.
خزف سفال گلی است. آنانکه راهی نرفته اند و به این حقایق نرسیده اند در مقابل آئینه جان عارف که احیانا بر اساس محو شطحی از او صادر گردد به مقابله برمی خیزند و راه دشمنی را در پیش می گیرند و لذا نباید این حقایق را در پیش کوران مطرح نمود که از خدا دوران خدا طلب نمودن آب در هاون کوبیدن است.

اصولی در باب تمثلات و تجلیات اسمایی و ذاتی

در فصل چهارم رساله عرشی انسان در عرف عرفان اصولی ایمانی و اعتقادی در اعتقادات ایمانی مطرح شده است که ذکر بعضی از آنها در مقام برای فهم رموز آیات و روایات و اسرار تمثلات و تجلیات ذاتی و اسمایی خیلی مناسب می نماید.
اصل 1: یکی از اصول این که: بسیاری از آنچه که در ماورای نشأه طبیعت به انسان روی می آورند بروز و ظهور ملکاتی اند که انسان به کسب یا اکتساب در مزرعه ذات خویش کاشته است چه هر کس زرع و زارع و مزرعه خود است، و به عبارت دیگر مهمان سفره خود است که الدنیا مزرعة الاخرة؛ پس بدان که ملکات نفس مواد صور برزخیه اند؛ و برازخ نفوس مطابق سوابق سازندگی آنها مر ذوات خودشان را است. و به بیان گرانقدر شیخ اجل سعدی:
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر - کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
و دیگری گفته است:
درخت و سبزه برآید ز باغ و این گوید - که خواجه هر چه بکاری ترا همان روید
چند واقعه ای که نقل کرده ایم همه از خود من برخاسته اند و بیرون از من نبودند، در کریمه لهم ما یشاءون فیها و لدینا مزید (سوره ق /35) و در کریمه للذین أحسنوا الحسنی و زیادة (یونس - 27)، و نظائر آنها از آیات و روایات فهم و تدبر بسزا لازم است.
ای عزیز همه ادراکات و تمثلات از جدول وجودی است و درونی است مثل احضار ارواح که معنایش این نیست کسی خارج از تو از درب خانه مثلا وارد خانه می شود بلکه ارتقاء صعودی انسان است فافهم. و احکام و اوضاع و احوال ماوراء طبیعت را با عالم طبیعت قیاس مکن...
اصل 2: و دیگر از آن اصول این که روح انسانی پس از رهایی از بدن عنصری مادی با بدن مثالیش و با همه فضایل و یار ذایل اخلاقی، در عالم برزخ به ظهور مثالی می رسد.
اصل 3: و دیگر از آن اصول این که روح با بدن طبیعی عنصری در نشأه شهادت مطلقه اینجایی علاقه تدبیری دارد، همین علاقه تدبیری در عالم برزخ بین او و بدن مثالی او و صفا مکسوب یا مکتبسش خواهد بود، و همه آنها قائم به وجود نفس اند چنان که در نشأه عنصری بدن طبیعی و همه توابع و عوارض آن قائم به وجود نفس اند. پس بدان که صور مثالی عالم برزخ همه از شئون نفس ناطقه اند، و رابطه نفس با آنها بطور نسبت و اضافه و ملک اعتباری نیست، بلکه به نحو ملک حقیقی است که نفس با آنها معیت قیومیه دارد، و ملک حقیقی مانند له ملک السموات و الارض.
اصل 10: و دیگر از آن اصول این که در انتقالاتی که به عنوان نمونه معروض داشته ایم، نفس را در عین حال که تعلق به بدن طبیعی بوده است آن گونه سیر و انتقالات معنوی حاصل شده است؛ پس بدان که انسان را که در هیچ نشأه بی بدن نیست در عین تعلق به بدن، افاضات و تجلیات و اشراقات مقامات فوق آن مرتبه نیز برای او حاصل می شود. نظیر آنچه که در نشأه دنیا در حال عادی و بیداری متعارف که فکر به معنی اصطلاحی منطقی می کند و از صغری و کبری، حکمی کلی - اعنی صورت علمیه ای - به نام نتیجه بر او افاضه می شود، می دانیم که افاضه صور علمیه بر او از عالم قدس حکیم است و فکر و دیگر مقدمات آن همه معدات اند، و به فرموده متأله سبزواری در لئالی:
و الحق أن فاض من القدس الصور - و انما اعداده من الفکر
کریمه الله یتوفی الانفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها فیمسک التی قضی علیها الموت و یرسل الاخری الی اجل مسمی ان فی ذلک لایات لقوم یتفکرون (زمر - 44) را در تبیین و تحکیم این اصل اهمیت بسزا است.
اصل 12: و دیگر از آن اصول که اهمیت بسزا دارد این که قوه خیال بر تصویر و محاکات معانی سرشته شده است - یعنی کار خیال این که در سیر نزولی معانی را صورت و شکل می دهد؛ چنان که قوه باصره بر دیدن سرشته شده است و قوه سامعه بر شنیدن و همچنین قوای دیگر ظاهر و باطن.
قوه باصره که در دستگاه چشم تعبیه شده است، بشر مانند آن را به نام دوربین عکاسی اختراع کرده است که اجسام و اشباح را تصویر می کند، ولکن بدان حد نرسیده است که صنعتی اختراع کند تا معانی را صورت دهد.
تمثلاتی که در صع نفس انسانی محقق می یابد چه در خواب و چه در بیداری، همه آنها به قوه مانی خیال است؛ بلکه قوه خیال چیره دست، چنان معنی را به صورت می کشاند که صدمانی در او حیران بماند.
و بدان که هر چه مراقبت و حضور عندالله کاملتر باشد، و مزاج انسانی به اعتدال ممکن نزدیکتر باشد، و قوه خیال و دستگاه وی قویتر و صحیحتر باشد، تمثلات در لوح نفس صافی تر و سالمتر است.
استادم علامه طباطبایی - قدس سره - در خلوتی به من فرمود: آقا هر روز که مراقبتم قویتر است، در شب تمثلاتم صافی تر است.
قوه متخیله که قوی باشد و در انقیاد و اطاعت قوه عاقله بوده باشد، مدرکات قوه عقلیه را به خوبی و درستی حکایت می کند؛ پس اگر مدرکات قوه عقلیه، ذوات مجرده که عقول مفارقه اند بوده باشند، قوه متخیله آنها را به صور اشخاص انسان که افضل انواع محسوسات جوهریه اند در کمال حسن و بها در آورد. و اگر آن مدرکات معانی مجرده و احکام کلیه اند به صور الفاظ که به تعبیری قوالب معانی مجرده اند در اسلوبی شیوا و شیرین در آورد. و پس از آن هر دو گونه صور یاد شده را به حس مشترک دهد به گونه ای که آن صور ذوات مدرک به حس بصر گردند، و این صور الفاظ مدرک به حس سمع گردند، و چنان مشهود شود که گویی شخص در کمال حسن و بهاء در برابر ایستاده و کلامی شیوا القاء می کند.
آن که در صدر این اصل گفته ایم: کار خیال این است که در سیر نزولی معانی را صورت و شکل می دهد بدین نظر است که در سیر صعودی اول مادیات مدرک می شوند و بعد از آن متخیل می شوند و بعد از آن معقول می گردند، ولکن در سیر نزولی اول مجردات و معانی معقول می شوند و پس از آن متخیل می شوند و سپس در حس مشترک محسوس می گردند.
مطلب مدهش عقول در کار قوه خیال علاوه بر تصویر و تشکیل معانی، این است که در نوم و یقظه هر معنی را به صورتی خاص مناسب آن شکل می دهد، سوال پیش می آید که بدین مناسبت بین صورت و معنی چگونه آگاهی کسب می کند؟
خیال اگر چه شأنی از شئون نفس است ولکن علم و معرفت خود نفس به مناسبت بین معنی و صورت خاص بدان به چه نحو حاصل می شود؟ می دانیم که حق سبحانه مجسم اجسام و مصور صور است و نفس ناطقه انسانی در ذات و صفات و افعالش مظهر اتم اوست، و با نیل به توحید صمدی به فهم این سر مستسر - اعنی به فهم تصویر قوه خیال ذوات مجرده و معانی را، و به فهم وجه مناسبت بین معنی و صورت - نزدیک می شویم فتدبر.
آن که خواب را تعبیر می کند بدین سبب معبر است که خواب بیننده را از ظاهر صورت مثالی رویا به باطن آن که معنی آن است عبور می دهد.
و بدان که فص یوسفی فصوص الحکم و شرح علامه قیصری بر آن و نکته دهم کتاب هزار و یک نکته ما را در تبیین و تشریح مسائل این اصل اهمیتی بسزا است. و الله سبحانه فتاح القلوب و مناح الغیوب.
اصل 13: و دیگر از آن اصول این که در گشت و گذار حال توجه یک وجه از معانی طی الارض برای سالک حاصل می شود، فافهم. بدین اصل در بند اول دفتر دل (ص 267 دیوان ط 2) اشارتی نموده ایم:
مقام کن به بسم الله یابی - به هر سو رو نماید فتح بابی
به طی الارض اندر طرفة العین - ببینی این که من أین الی أین
در پیرامون این اصل در کتاب الهی نامه گفته ام:
الهی درویشان بی سر و پایت در کنج خلوت بی رنج پا سیر آفاق عوالم کنند که دولتمندان را گامی میسر نیست.
و نیز در همان کتاب گفته ام: الهی فتح قلب بضم عین است، نصب عینم مرفوع غضوا أبصارکم ترون العجائب.
و نیز در همین معنی در کلمه هشتاد و یک کتاب صد کلمه گفته ام:
آن که را تسلیک نفس به دشت و دمن حضیره قدس است با حفره لای و لجن طبیعت چه انس است.
و نیز در همین کتاب در کلمه شصت و دوم گفته ام:
آن که صاحب همت باشد و نفس را از اشتغال بدین نشأه انصراف دهد، گاهی تمثلاتی در لوح نفس خود مشاهده کند، و گاهی حقایقی بی تمثل دریابد و از این حالت آگاهی یابد که آنچه به آدمی در حالات نوم و تنویم و غشوه و خوف و احتضار و نظایر آنها روی می آورد، هیچیک موضوعیت در روی آوردن تمثلات و ادراکات دیگر ندارد، آنچه که موضوعیت دارد انصراف از نشأه عنصری و اعراض از تعلقات این سویی است، و چون انصراف در بیداری روی آورد نتیجه هزاران خواب و احتضار را می دهد.
اصل 14: دیگر از آن اصول که از روی آوردن أحوال یاد شده و أشباح و نظایر آنها بدست می آید، اصل اصیل و رصین اتحاد عاقل به معقول، بلکه به اطلاق اتحاد مدرِک به مدرَک است؛ زیرا که از این گونه اطوار نورانی نفس دانسته می شود که علم و عمل عرض نیستند بلکه جوهرند و علم و عمل نفس نفس و عین آن می شوند، یعنی علم و عمل انسان سازند.
اصل 15: اصل دیگر این که وارداتی از قبیل تمثلات و مکاشفات و دیگر القاءات سبوحی در حال مراقبت و توجه مثلا پیش می آید، بدین معنی نیست که برای هر سالک یکسان روی آورد، زیرا که هر شخصی جدولی خاص از بحر بیکران هستی است و نصیب او از این جدول وجودی خاصش به اقتضای مناسبتی میان او با واقع عاید او می شود.
خلاصه این که آنچه در خواب و بیداری نصیب هر کس می شود میوه هایی
است که از کمون شجره وجود او بروز می کند، و اختلاف امزجه را دخلی تمام در واردات و القاءات و منامات است.
اصل 18: و دیگر از آن اصول این که از آنچه در فصل مقدم ارائه داده ایم دانسته می شود که کشف عارفان بالله درباره احوال و صور انسانها به ملکات اشخاص تعلق می گیرد نه به صنف و نوع. و ملکات اند که مواد صور برزخی اند، و عارف سالکی که چشم برزخیش باز شده است اشخاص را مطابق ملکات درونی آنها به صورتی که مناسب با آن ملکه است می بیند.
اصل 19: و دیگر از آن اصول این که سلطان معنی کریمه مالکم لا ترجون لله وقارا و قد خلقکم اطوارا در این رویدادها برای سالک راه ظاهری می گردد. فتدبر. (نوح /13 - 14)
اصل 28: و دیگر از آن اصول این که از وقایع یاد شده در فصل مقدم (سوم) دانسته می شود که روایات معراجیه در حقیقت سفرنامه حضرت رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم)اند، و هم بیان کارنامه انسان و شرح احوال و اطوار آنان پس از مفارقت از این نشأه اند. فافهم.
اصل 31: اصلی دیگر که از مسائل گذشته بدست می آید این که استعمال قوه خیال در حال توجه که صور خیالیه در آن متمثل می شود و مثال مقید است، مقدمه است برای وصول و عروج به اصل آن که خیال منفصل و مثال مطلق در عالم ارواح است. اعنی سالک را باید همت عالی برای اعتلای به مقام فوق تمثلات باشد؛ و دستور عمده این است که مقام عندیت را تقویت کند و حضور و مراقبت را به کمال رساند و به شهود توحید صمدی حقیقی رسیده باشد.
و همچنین از مثال مطلق، توجه کلی قلبی به عالم علوی که عالم عقول مفارقه است بنماید، چه این که عوالم در طول یکدیگرند، و هر دانی مثال و رقیقت عالی است، و هر عالی معنی و حقیقت دانی است، و تو اگر مثالی هستی در مثال می بینی، و اگر عقلی شدی در عقل می بینی فافهم.
چو باشد عالم دانی مثال عالم عالی - همی دانی که هر چیزی برای اوست مخزنها
پس ای عزیز عارف حقایق وقتی که صورتی مشاهده می کند یا کلامی بشنود یا معنی از معانی در دل او واقع شود، استدلال می کند از آن به مبادی آن، و مراد حق تعالی را از آن می داند.
و از اینجا که می گویند هر چه در عالم حادث می شوند رسل حق تعالی به بنده اند که پیغام حق را به بنده می رسانند، می داند آن کس که می داند، و اعراض می کند از آنچه مقصود است از آن صورت، آن کس که نمی داند؛ چنان که حق سبحانه و تعالی می فرماید: و کأین من آیة فی السموات و الارض یمرون علیها و هم عنها معرضون (یوسف /106).
تبصره: ای عزیز هرگاه دولت توجه کلی قلبی به عالم علوی، و شهود توحید صمدی حقیقی، روی آورده است تو آن کتاب عظیم الشأنی که خودت را مصداق کلا ان کتاب الابرابر لفی علیین و ما أدریک ما علیون کتاب مرقوم یشهده المقربون (المطففین /20 - 21) می یابی؛ و همچنین در توحید صمدی مشمول این کریمه می گردی: و سقیهم ربهم شرابا طهورا (الدهر /23.)
طهور، صیغه مبالغه طاهر است که به معنی پاک پاک کننده است که انسان را از جز خدای سبحان پاک می کند. امین الاسلام طبرسی در تفسیر مجمع البیان از امام ملک و ملکوت صادق آل محمد - صلوات الله علیهم - در تفسیر آن گفته است: یطهرهم عن کل شی ء سوی الله اذ لاطاهر من تدنس بشی من الا کوان الا الله. فتدبر.
اصل 35: دیگر از آن اصول که از واقعات یاد شده و اشباه و نظائر آنها دانسته می شود این که: نفس در این نشأه صورت هیولی، و در آن نشأه - اعنی نشأه ماورای طبیعت - هیولای صور غیر متناهیه است، فافهم.
اصل 36: اصلی دیگر که از ما تقدم حاصل می شود این که صور مثالی که در صقع نفس تمثل می یابند همه در حقیقت از منشئات نفس اند، و منشئات او فعل او هستند، پس قیام آن صور به نفس قیام فعل به فاعل است نه قیام حال به محل.
و افعال نفس، شئون و تطورات او هستند، پس همه آن صور مطلقا خواه صور جمادیه باشند و خواه صور معدنیه و خواه نباتیه و خواه حیوانیه و خواه ملکیة و خواه غیر آنه حی و شاعر و مدرک اند و تمایز بین آنها به تمایز نسبی است نه تمایز حقیقی - بدین معنی که هر یک اگر چه ممتاز از دیگری است ولکن هیچیک به کلی بینونت عزلی و مباینت موضوعی مستقل از دیگری ندارد زیرا که همه نقوش و شئون و تطورات یک نور وجود نفس اند، و این نور وجود بر همه قاهر است و آن صور همگی مقهور او که وحدت در کثرت و کثرت در وحدت است، و مخاطب و مخاطَب یکی هستند و یکی نیستند، و هکذا و هکذا - چنان که اعضاء و جوارح و قوی و محال آنها اگر چه از یکدیگر ممتازند ولکن به کلی امتیاز عزلی و موضوعی از یکدیگر ندارند و گسیخته و بریده از هم نیستند، و با هم ترکیب ارگانیکی دارند نه ترکیب ماشینی - و ان شئت قلت: این کثرات همه صورت اند و روح همه آنها نفس است، و همگی را نسبت به نفس فقر نوری است، و نفس را نسبت به آنها اضافه اشراقیه فافهم.
ای عزیز معرفت نفس مفتاح خزاین ملکوت است، اقرأ کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا. (اسراء /15)
اصل 40: اصل دیگر این که ظهور و بروز تمثلات را مطابق اغراض نهانی سلاک و خواسته های درونی آنان دخلی بسزا است. واقعه دوازدهم که گفته ام: یادنامه حضرت استاد علامه طباطبایی به تحریر رساله انه الحق اشتغال داشتم که آن جناب برایم متمثل شده است؛ و نیز واقعه چهارم که گفته ام: به قرائت سوره واقعه قرآن کریم تشرف داشتم که تمثلی آنچنانم برایم روی آورده است بر این اصل قویم اند، و همچنین تمثل سوره انبیاء که در واقعه بیست و سوم گفته آمد.
در کریمه: و هل أتیک حدیث موسی اذ رآ نارا فقال لاهله امکثوا انی آنست نارا لعلی آتیکم منها بقبس أو أجد علی النار هدی (طه 10 و 11) برای وصول به سر این اصل دقت بسزا شود چه این که حضرت موسی کلیم علیه الصلاة و السلام طلب آتش می کرد که قال لاهله انی آنست نارا... فافهم.
و همچنین در کریمه: و اذکر فی الکتاب مریم اذا نتبذت من اهلها مکانا شرقیا فاتخذت من دونهم حجابا فأرسلنا الیها روحنا فتمثل لها بشرا سویا... (مریم /16 و 17)
برای وصول به سر این اصل بسیار مهم، توجه به کمال اعمال شود. و ما آن را در شرح عین چهل و نهم سرح العیون فی شرح العیون. بیان نموده ایم. (ط 1 - ص 617)
آیات و روایات دیگر نیز بر این اصل برهان قاطع اند، و الحمد لله رب العالمین.
به عنوان تنظیر گوییم: همان گونه که در عالم خواب، خواسته های بیداریت به صورتهایی برایت متمثل می شوند، عالم بیداریت نیز به همین وزان است.
خلاصه این که: هر کس حق را در آن چه می خواهد طلب کند، حق در آن صورت مطلوبش بر او متجلی شود.
اصل 41: اصل دیگر که از مطالب گذشته حاصل می شود این که: نفس ناطقه انسانی از بس که لطیف است به هر چه روی آورد به صورت آن در می آید. در غزلی گفته ام: (دیوان ص 168.)
نفس از بسکه لطیف است شود نفس همان - که بدو روی نموده ز نشیب و ز فراز
اصل 43: دیگر از آن اصول این که گاهی در حال اقبال جذبه های بی مثالی، دولت اسمی از اسمای حسنای الهی، یا آیتی از آیات قرآنی مثلا، به گونه ای به سالک الی الله روی می آورد که آن اسم یا آیت را همواره پی در پی با بی تابی شگفت و اشتیاق و التهاب عجیب بر زبان دارد که نمی تواند از آن اعراض کند، و تجلیات سلطان آن اسم و آیت چنان حیرت آور است که وصف آن به گفتگو محال است...
اصل 45: دیگر از آن اصول این که ظهور تجلیات الهی، مترتب بر حصول استعداد و حالات روحی سالک بر اثر اطوار ریاضت نفسانی اوست؛ نه این که عارف هر وقت به هر گونه بخواهد برایش ظهور تجلیات روی آورد... شیخ اجل سعدی در ذیل حکایت ششم از باب دوم گلستان در این موضوع نیکو سروده است:
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند - که ای روشن روان پیر خردمند
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی - چرا در چاه کنعانش ندیدی
بگفت احوال ما برق جهانست - دمی پیدا و دیگر دم نهانست
گهی بر طارم اعلی نشینیم - گهی تا پشت پای خود نبینیم
اگر درویش بر یک حال ماندی - سر دست از دو عالم بر فشاندی
این بود اصولی که در فصل چهارم از رساله انسان در عرف عرفان مولایم آمده که به جهت بحث تجلیات اسمایی و ذاتی و صفاتی در این باب نقل شده است، که خداوند سبحان توفیق فهم به اسرار و رموز این اصول را عنایت فرماید، که هر یک از اصول نامبرده و اصول دیگری که در فصل مذکور آمده است به منزله تفسیر انفسی فهم خطاب محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) است. چه اینکه کلید فهم روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و رموز فهم حالات و القاءات و تجلیات الهیه است که در طول تاریخ برای اهل معرفت پیش آمد کرده است ولی به زبان برهانی و علمی و شهودی اینچنین در نیامده بود. چه بسا کتابهای فراوانی در این امور از حالات عارفان بالله تا حال نوشته شده است ولی بدین صورت اصول منظم تبیین نشده بود.
33- ظهور عین سالک بهر سالک - ظهور حق بود اندر مسالک
آنچه برای سالک تجلی می کند همان عین ثابت او است و عین ثابت او هم همان ظهور حق تعالی در طریقه سالک است. دلیل آن بیت بعدی است.
34- چه عین ثابتش با حضرت حق - مغایر نیست در هستی مطلق
صور علمیه موجودات در صقع ذات ربوبی، در لسان عارف به اعیان ثابته و در نزد حکماء به ماهیات تعبیر می شود و این حضرت علمیه مظاهر اسماء و صفاتند. لذا اعیان ثابته به منزلت ابدان اسماء و صفاتند، چنانکه اعیان خارجی به منزلت ابدان اعیان ثابته اند.
این ماهیات اعنی اعیان ثابته، از ذات الهی به فیض اقدس و تجلی اول فایضند چنانکه در خارج از حضرت علمیه به فیض مقدس فایضند؛ و هر دو فیض اگر چه مقدسند ولی اولی اقدس است.
آنچه از فیض ازلی عاید هر موجودی شده است، نور اقدس وجود است و آن نور سره چون به لحاظ حدود ملحوظ گردد اسمای اعیان بر آنها نهاده می شود و کثرت پدید می آید و این حدود و تعینات از یکدیگر متمایز می گردند.
این حدود را در لسان حکماء ماهیات گویند و در لسان عرفان اعیان ثابتان. پس هر موجودی را عین ثابت خاصی است که منشأ پیدایش آثار وجودی اوست و محل قابل گرفتن فیوضات باری تعالی و مبدأ وهاب فیض به لسان حال هر عینی که همه استعداد و تقاضای ذاتی اوست، افاضه می فرماید. (مآثر آثار ج 1 - اعیان ثابته) پس سالک کوی یار نیز آنچه دارد از تجلی حق در عین ثابت خود که همان ذات اوست دارد. فاینما تولوا فثم وجه الله أنا عند المنکسرة قلوبهم.
35- که عین اوست شانی از شئونش - بود وصفی و رسمی در کمونش
چون هستی مطلق را قید و حد نیست و بین او و مظاهر وجودیش بینونت و صفی است نه عزلی، و تمایز محیطی و محاطی است نه تقابلی، لذا عین ثابت هر موجودی از آن جمله عین ثابت سالک، شأنی از شئون وجود مطلق و مطلق وجود و مجموعه هستی است که قائم به اوست.
از شئون وجودی حق به مظاهر و آیات و وصف و رسم و علامت او نام می برند که: ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لایات لاولی الالباب (آل عمران /190.)
کلمات وجودی عینی آیات اویند در عین و در متن خارج، و اعیان ثابته آیات و علامات اویند در علم، که همه صور علمیه موجودات عینی در صقع ذات ربوبی اند و لذا وصف و رسم در کمون ذات حق اند. فتدبر.
باید توجه داشت که تجلیات عارف را دیدن، او را از توحید صمدی قرآنی هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن باز ندارد که: من آثر العرفان للعرفان فقد قال بالثانی. در غزل بیدل دانستی که:
واقف آمد بر وقوف اهل دل در این مقام - آنکه فرق و نفض و ترک و رفض را در کار داشت
پس باید ای عزیز توجه داشته باشی که همه مثال اویند که: من رآنی فقد رأی الله. پس هر چه از عین ثابتش متجلی است ظهور اوست لذا در بیت بعدی آمد که:
36- چرا که حق شده مرآتش آنگاه - ز مر آتش شود از خویش آگاه
چون سالک از عین ثابتش که همان جدول وجودی اوست می گیرد که
ما جدولی از بحر وجودیم همه - ما دفتری از غیب و شهودیم همه
و عین ثابت وی نیز شأنی از شئون، و آیتی از آیات حق است لذا عبد در مرآت حق خود را به تماشا می نشیند، و آنچه که در تمثلات با مثال و بی صورت، و تجلیات ذاتی و اسمایی در حال توجه خاص عرفانی و انسانی مشاهده می کند، همه و همه خند را در آیینه حق متعال مشاهده کردن است که در این صورت آن مومن ذاتی مرآت این مومن بالعرض می گردد. لذا در ابیات بعدی بدین حقیقت اشارت شده است که:
37- چنانکه بنده مرآت است و مظهر - خدایش را در اطوارش سراسر
38- چو مومن هم ز اسمای الهی است - چنانکه آخر حشرت گواهی است
39- تو مومن باش و پس میباش آمن - که مومن هست خود مرآت مومن
40- تو در او عین خود بینی مقرر - ببیند صورتش در تو مصور
41- ببیند در تو اسماء و صفاتش - تو خود را نیز مرآت ذاتش
یکی از اسمای حسنای الهی اسم اعظم مومن است و یکی از اوصاف عبد سالک هم مومن است؛ چه اینکه در آخر سوره مبارکه حشر حق متعال خود را به اسم المومن نام برده است که:
هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المومن المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما تشرکون. و اعیان ثابته که همان ماهیات و صور علمیه اند با اسماء الله اتحاد وجودی می یابند.
هر کلمه ای در کتاب عالم، مظهر و مرآت ذات واجب و کمالات اوست، لذا ذات غیب الغیوبی و اسمای حسنی و صفات علیاتش به مظاهر و مرایا شناخته و ستوده می شوند. یکی از نامهای بی شمار حق سبحانه مومن است، و یکی از اوصاف عبد نیز مومن است و در اثر آمده است که: المومن مرآت المومن. و می توان این حدیث را به دو صورت معنی کرد. در مفاتیح الاسرار لسلاک الاسفار مولایم ج 2 ص 457 آمده است که: فتدبر فی معنی المومن مرآة المومن. و من حیث ان المومن مرآة المومن فاذا شهدناه سبحانه شهدنا نفوسنا لان ذواتنا عین ذاته لا مغایرة بینهما الا بالتعین و الاطلاق، أو شهدنا نفوسنا فیه لأنه مرآة ذواتنا. و اذا شهدنا الحق شهد نفسه أی ذاته التی تعینت و ظهرت فی صورتنا. أو شهد نفسه فینا لکوننا مرآة لذاته و صفاته.
(شرح القیصری علی الفس الادمی ط 1 ص 85.)
و قال الشیخ فی الفص الشیثی: فهو مرآتک فی رویتک نفسک، و أنت مرآته فی رؤیته اسمائه و ظهور أحکامها. و قال القیصری فی شرحه: و ذلک لان بالوجود تظهر الاعیان الثابتة و کمالاتها، و بالاعیان تظهر صفات الوجود و أسماؤه و احکام أسمائه لانها محل سلطنتها و الیه أشار النبی علیه الصلاة و السلام بقوله: المومن مرآة المومن (ط - ص 108.)
ابیات مذکور در مقام اشارت به همین بیان عرشی شیخ اکبر در متن فصوص و محقق قیصری در شرح آن دارد. فراجع.
حضرت صدر المتألهین را در مرحله علت و معلول اسفار بیانات ملکوتی است در مرآتیت ممکنات برای حق تعالی که در فصل سی و سوم این مرحله مطرح کرده است بدین عنوان: فصل کیفیة کون الممکنات مرایا لظهور الحق فیها و مجالی لتجلی الا اله علیها، قد اشیر فیما سبق ان جمیع الماهیات و الممکنات مرآئی لوجود الحق تعالی و مجالی لحقیقته المقدسة، و خاصیة کل مرآة بما هی مرآة أن تحکی صورة ما تجلی فیها... الی ان قال: فثبت أنه کما أن الاشیاء بوجه مرائی ذات الحق و وجوده فکذلک الحق مرآة حقایق الاشیاء، مرآتیة کل واحد من المرآتین بوجه غیر الاخری.
آنکه فرمود: تو مومن باش و پس می باش آمن برای آن است که عبد مومن در امان اسم شریف مومن حق متعال است زیرا عبد هر اسمی از اسماء الله دولت همان اسم در او حاکم است. جناب شیخ اکبر در باب 558 فتوحات در معرفت اسمای حسنای الهی به حضرت اسم مومن اشارت می کند و در شرح این اسم فرماید:
حضرة الامان و هی للاسم المومن.
معطی الامان المومن الرب الذی - ما زال یدعوه الوری بالمومن
فهو العلیم بحقه و بحقنا - و بماله منا و ما للممکن
و لهذا الاسم ایضا
اذا کان الامان لکل خائف - فقد حاز المشاهد و المواقف
و آتاه المنزه کل شی ء - علی کتب و اشباه المعارف
فیصبح عارفا لا یعتریه - فصور فی الهباة و فی العوارف
ولکنی سترت لکون ربی - یرید الستز فی حق المکاشف
و هی لعبد المومن فان کل حضرة لها عبد کمالها اسم الهی فاول حضرة تکلمنا فیها هی لعبد الله و یتلوها عبد ربه لا عبد الرب فانه ما أتی هذا الاسم فی کلام الله الا مضافا ثم عبدالرحمن ثم عبدالملک فم عبد القدوس ثم عبد السلام ثم عبد المومن. پس عبدالمومن در امان این اسم شریف الهی بمقدار سعه وجودی خود او است. عبد عین خود را در مرآت حق متعال مشاهده می کند و حق تعالی اسماء و صفات خود را در مرآت عبد می نگرد که:
ظهور تو بمن است و وجود من از تو - فلست تظهر لولای لم اک لولاک
انسان در ارتقاء وجودیش بجایی می رسد که همه چیز را در آیینه حق تعالی می بیند منتهی از مراحل ابتدایی خوابهای خوش گرفته که طلیعه ای از نبوت است تا به معارج انسانی رسد که به تعبیر عارفان به کشف تام و کشف اتم راه یابد که کشف تام و اتم محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) قرآن کریم است.
آنکه فرمود: ببیند صورتش در تو مصور برای آن است که انسان مظهر اتم حق تعالی است که
فرستادیم آدم را به بیرون - جمال خویش بر صحرا نهادیم
معنی المومن مرآة المومن هم در ذات و هم در صفات و هم در افعال است که انسان ذاتا و صفاتا و افعالا بوزان ذات حق و صفات و افعال او است. فتدبر.
لذا در بیت بعدی آمد که انسان بر همین اساس است که به تاج کرمنا متوجه شد:
42- چرا گردد این دو آیینه برابر - نهادی تاج کرّمناش بر سر
اگر نفس ناطقه انسانی به مقام من رآنی فقد رآی الله رسید به این آیه کریمه صعود وجودی می یابد که: و لقد کرمنا بنی آدم و حلمناهم فی البر و البحر و رزقناهم من الطیبات و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا (اسراء /70.) چو، مخفف از چون است که برای تعلیل است، چه اینکه در بیت بعدی نیز به معنی مذکور است.
43- چو عین بنده خود اسمی ز اسما است - همه اسمای حق عین مسمی است
عین هر شی ء به حسب وجود عین حق است و به حسب حدود غیر مسمی است که در بیت 24 و بیت 25 باب ششم بحث آن گذشت که اسم عین مسمی است و هم غیر مسمی است.
44- پس این مرآت عبد عبد است یا حق - تمیز مشتق منه است و مشتق
چون در ابیات قبلی فرمود که عبد در عین و وجودش مرآت حق است، بلکه اسم است و هر اسمی عین مسمی بحسب وجود است؛ حال در اینکه این وجود و مرآت وجودی عبد، عبد است یا حق؟ و چگونه باید عبد را از حق تمیز داد؟ در جواب گویی که وجود و مرآت عبد را اگر به حسب صرف وجود بینی حق و مشتق منه است و اگر به لحاظ حد بنگری عبد است و مشتق. و لذا فرق بین مشتق منه (حق) و مشتق (عبد) به اصل وجود و حد اوست. پس خلق عین حق است بدین معنی که حد را بردار و حق را بگذار. اگر اصل وجود را ملاحظه کردی او را مرآت عبد یابی در وجود، و اگر حد را بنگری او را مرآت حق یابی در ظهور، چه حد ظهور اصل است.
پس هم اشتقاق محفوظ باشد و هم مرآتیت عبد و حق محفوظ بماند تا جمع بین حق و خلق گردد.
45- در اینجا امر مریی گشت مبهم - به مرآتین حق و عبد فافهم
مراد از امر مرئی، حق تعالی است و در این امر مرئی عبد هم خودش رامی بیند، و هم حق را در این مرآت می بیند که هر دو دیدن حق است. همین یک اسم که امر مرئی است هم عبد است و هم حق؛ منتهی باید به این مبهم درست دقت نمود که تا به سر آن دست یافت، که یک حقیقت مبهم است تا بعد بدین حقیقت چگونه مشاهده کند و دو مرآت را از همین یک امر مرئی چگونه تمیز دهد.
لا فرق بینک و بینها الا انهم عبادک و خلقک.
46- بده آیینه دل را جلایی - که تا بینی جمال کبریایی
فهم دو مرآت حق و عبد از آن امر مرئی نیاز به تلطیف سر و فراغت بال دارد، و لازمه آن این است که دل عبد جلائی یابد تا به شهود جمال او نائل آید. چون مطلب مذکور در ابیات قبلی در مرآتیت حق و عبد سنگین بود لذا در این بیت و ابیات بعدی به حالت نصیحت و پند انتقال حاصل شد. بنابرین می فرمایند که به جلای نفس و دل می شود به مشاهد جمال راه یافت. چون این حقایق به دانایی مفهومی حاصل نمی شود که
به هوس راست نیاید به تمنّی نشود - کاندرین راه بسی خون جگر باید خورد
این امر مهم به چشیدن و یافتن و شهود حاصل می شود که به حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نگردد، زیرا انسان واقعی حقیقی در عرف عرفان آن کسی است که به فعلیت رسیده است و متصف به صفات ربوبی و محاسن اخلاقی و محامد آداب است وگرنه همان حیوان ناطق یعنی جانور گویا است. (رساله انسان در عرف عارفان.)
در ابتدای فصل دوم رساله انسان در عرف عرفان مولای مکرمم روحی فداه آمده است که: مراد از عرفان در موضوع رساله عرفان به توحید صمدی است بدین نظر که توحید صمدی کمال سیر علمی و غایت قصوای عارف بالله است، و بدین توحید، شجره طیبه طوبی گردد بگونه ای که اصلها ثابت و فرعها فی السماء توتی أکلها کل حین باذن ربها. و به عبارت دیگر وجود مساوق با حق است، و توحید صمدی ظهور و شهود سلطان وحدت حق تعالی شأنه در سیر انفسی سالک الی الله است که به علم الیقین بلکه فوق آن به عین الیقین، بلکه بالاتر به حق الیقین، بلکه فراتر به برد الیقین دریابد که هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن.
47- بدان حدی که آیینه است روشن - نماید روی خود را مثل گلشن
48- چه گلشن صد هزاران گلشن ایدوست - بسان سایه ای از گلشن اوست
49- ترا در وسع استعداد مرآت - ظهور ذات می باشد ز آیات
جناب ملا صدرا در ذیل فصل 33 مرحله علت و معلول گوید: فکل ما أدرکه العارف المکاشف من صور الحقایق بواسطة اتصاله بعالم القدس تکون حقایق الاشیاء علی ما هی علیها فی الخارج لا اشباحها و مثالاتها، و أما الناقص المحجوب فیری الحق فی مرآة الاشیاء و یعتقده علی حسب ما یراه، فیعرفه علی صورة معتقده، فاذا تجلی الحق له یوم القیامة فی غیر الصورة التی یعتقدها کذلک ینکره و یتعوذ منه من هاهنا ینبعث اختلاف العقائد بین الناس لاختلاف مایرون الحق فیها من الاشیاء و الیه الاشارة کما فی الحدیث القدسی:
أنا عند ظن عبدی بی فیقبل کل احد منه ما یلیق بحاله و یناسبه من التجلیات الالهیة و ینکر ما لا تعطیه نشأته، و السالک الواصل الفانی یشاهد الحق مجردا عن نسبة الخلق الیه، فیحجبه ضیق فنائه و قصور ذاته عن الخلق لضیق الفانی عن کل شی ء، فکما کان قبل الفناء محجوبا بالخلق عن الحق لضیق و عائه الوجودی فکذلک فی ثانی الحال لأجل فنائه عن کل شی ء ذاهل عن مراتب الالهیة و تجلیاته الذاتیة و الاسمائیة، و أما الکامل العارف للحق فی جمیع المظاهر و المجالی الراجع الی التفصیل مستمدا من الاجمال فیشاهد الحق علی وجه أسمائه و صفاته...
پس در هر یک از ناقص محجوب و سالک و اصل فانی و کامل عارف حق متعال و مظاهر وجودی او را به مقدار وعاء خود می نگرند و به همان مقدار حق بر آنها متجلی می گردد که هر که بامش بیش برفش بیشتر.
در کلمه 70 هزار و یک کلمه می خوانی: العطیات بقدر القابلیات، قوله سبحانه: أنزل من السماء ماء فسالت أو دیة بقدرها.
هر جدول وجودی به مقدار وسع خود از فیض حق برخوردار است لذا در ذیل فصل 33 از مرحله علت و معلول اسفار ج 2 بحثی در مورد اختلاف ناس در معرفت حق متعال به میان آورد که در فهم بیت مذکور اهمیت بسزا دارد فراجع.
در فص شیئی فصوص الحکم آمده است:
ان الاعطیات اما ذاتیة او اسمائیة فاما المنح و الهبات و العطایا الذاتیة فلا تکون ابدا الا عن تجلی الهی و التجلی من الذات لا یکون ابدا الا بصورة استعداد المتجلی له غیر ذلک لا یکون فاذا المتجلی له ما رای سوی صورته فی مرآة الحق.
در شرح محقق قیصری فرمود: و التجلی من الذات لا یکون الاعلی صورة المتجلی له و هو العبد و بحسب استعداده لان الذات الالهیة لا صورة لها متعینة لیظهر الذات بها و هی مرآة الاعیان فتظهر صورة المتجلی و المتجلی له و لما کان المتجلی وجودا مطلقا غیر مقید باسم جزئی و صفة معینة کذلک لابد أن یکون المتجلی له مخلصا عن رق القیود المشخصة...
اگر تجلیات الهیه به مقدار سعه وجودی سالک نباشد قهرا مناسبتی بین متجلی (حق) و متجلی له (عبد) نخواهد بود، و حالی که بدون مناسبت، تجلی برای عبد نخواهد بود. پس باید نکته اصلی این بیت را در مناسبات جستجو نمود.
و بر اساس مناسبت است که به هر کسی به اقتضای عین ثابت او می دهند. فتدبر.
50- بزیبایی که صورت این چنین است - چه باشد آنکه صورت آفرین است
به منزله بیان بیت قبل است که گفته ایم آیینه دل سالک گلشن است آنهم گلشنی است که صد هزاران از این گلشن ها، همانند سایه ای است در برابر گلشن دوست لذا در این بیت گوییم که اگر زیبایی صورت تو این است پس زیبایی صورت آفرینت چون باشد. الهی بهشت اگر شیرین است بهشت آفرین شیرین تر است.
حال در زیبایی صورت صورت آفرین یعنی حق متعال که پوشیده به کثرات است می فرماید:
51- شنیدی زلف او پوشید رویش - حجاب اوست آیات نکویش
اشارت است به رباعی از خواجه ابو سعید ابوالخیر که گوید:
دی شانه زد آن ماه خم گیسو را - بر چهره نهاد زلف عنبر بو را
پوشید بدین حیله رخ نیکو را - تا هر که نه محرم نشناسد او را
مراد از ((زلف کنایه از مرتبه امکانیه از محسوسات و معقولات است. و مراد از روی و چهره همان مقام ذات است که آن را به تجلی کثرات پوشیده است و با این حیله پوشیدن کثرات بر رخ خود، کاری کرد که نامحرمان به حریم ذات او راه نیابند، لذا همه کثرات محرم ذاتند و آن محرمان مانع ورود نامحرمان دل به قرقگاه رخ او شوند.
بطور اجمال حجاب، ظلمانی و نورانی است حجابهای ظلمانی از عالم جسمانیت است، و نورانی از ماورای طبیعت که مجرداتند. ان لله سبعین الف حجاب من نور و ظلمة لو کشفها لاحترقت سبحات وجهه ما انتهی الیه بصره. و ذات احدیت در آن حجب که آنها را مظاهر و اسماء نیز گویند، مختص است. چون اختفاء معنی در صورت بلکه ادق و الطف از این تمثیل و از این روی اسماء از جمله حجب ذات شمرده شده اند.
ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار و الفلک التی تجری فی البحر بما ینفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فأحیا به الارض بعد موتها و بث فیها من کل دابة و تصریف الریاح و السحاب المسخر بین السماء و الارض لایات لقوم یعقلون (بقره /164.)
آنچه که در آسمانها و زمین است آیات نکوی اویند که زلف او شدند و برای اهل دل محرمند ولی برای غیر نامحرم و مانع تجلی ذاتند.
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم - با شما نامحرمان ما خامشیم
52- چو با خلق خودش اندر خطاب است - خطاب او ورای این حجاب است
و ما کان لبشر أن یکلمه الله الا و حیا او من وراء حجاب أو یرسل رسولا فیوحی باذنه ما یشاء انه علی حکیم (شوری /52.)
خطاب حق با خلق ما فوق کثرات است. رزقنا الله تعالی ایاه.
53- حجاب او نقابی بر رخ او - رخ ماه آفرین فرخ او
54- نقابش بر رخش نور علی نور - که روشن گردد از او دیده کور
کثرات حجاب نوری اند و لذا در آیات قرآن به آیات تعبیر شده است. همانند ماه و هاله آن.
55- از این نور است یکجا طلعت حور - از این نور است یکجا چشمه هور
مراد از حور همان حور بهشتی است که جمع حوراء است. و مراد از هور خورشید است.
56- ز زلف و چهره اش اینست منظور - چو از ساتر سخن گویند و مستور
ساتر زلف است و مستور چهره.
57- چو زلفش را چنین غنج و دلال است - ندانم چهره او در چه حال است
58- ز زلف او دل اندر پیچ و تاب است - که آرامش بسی امر عُجاب است
59- دگرگونم دگرگونم دگرگون - جگر خونم جگر خونم جگر خون
60- چون پیش آید تجلیات ذاتی - کجا دل را بود صبر و ثباتی
یاد آوری همان تجلیات ذاتی است که در بیت 20 به بعد فرمود که تجلیات اسمائی و صفاتی خفیف است ولی تجلیات ذاتی سینه را مجروح و پاره پاره می کند که الان هم فرموده اند در هنگام تجلیات ذاتی جگر خون و دگرگون هستم.
در غزل پیچ و تاب دیوان ص 28 آمده:
باز دلم آمده در پیچ و تاب - انقلب ینقلب انقلاب
همچو گیاه لب آب روان - اضطرب یضطرب اضطراب
آتش عشق است که در اصل و فرع - التهب یلتهب التهاب
نور خدایست که در شرق و غرب - انشعب ینشعب انشعاب
آب حیاتست که در جزء و کل - انسحب ینسحب انسحاب
شکر که دل موهبت عشق را - اتهب یتهب اتهاب
از سر شوق است؟ اشک بصر - انحلب ینحلب انحلاب
صنع نگارم بنگر بی حجاب - احتجب یحتجب احتجاب
بحث تجلیات ذاتی و اسمائی در همین باب گفته آمد. فراجع.
آنکه گفته شد زلف او را غنج و دلال و پیچ و تاب است حال به غنج و دلال کثرات به حرکت جوهری و تجدد امثال که همه نفحات قدسیه است اشاره می کند که:
61- ز گلبن های این گلشن دمادم - به هر سو نفحه ها آید به آدم
از این بیت به بعد ورود به مبحث شریف و اصل اصیل حرکت جوهری و در ثمین تجدد امثال است.
گلبن درخت و بوته گل را گویند، و پای درخت و بیخ درخت گل را نیز گویند.
گلشن گلزار و گلستان، باغی را گویند که دارای انبوه گل باشد. گلستان نظام هستی را بوته های گل بی نهایت است که از آنها به کلمات وجودی و کثرات و آیات نام برده می شود که دارای دمیدن های بی شمار و آن فان از این گلستان بوهای خوش برای سالکان الی الله به مشام می رسد و این نفخه های گوناگون به جهت تجدد امثال است که دائم خلق در خلق جدید است و لکل جدید لذة. گاهی حقیقتا به مشام بوی خوشی می رسد که در آن حال خود می یابد که همه کلمات و عوالم وجودی معطرند که:
62- چو یابی نفحه ای را در مشامت - در آنگه بام امید است شامت
شام تو در آن حال بام امید است. بدانکه رسیدی و یافتی و این طلیعه خیرات و برکات و عروج و صعود انسانی تو است. در آن حالت:
63- همه نوری ز دنیا تا قیامت - رهایی یابی از خوف حمامت
در آن حال که نفخه های ملکوتی بر تو دمیده شد که به منزله صور اسرافیل تو است، سراسر وجود تو از ظاهرت (دنیا) تا باطنت (قیامت) یکپارچه نور می شود که از ترس حمام و مرگ رهایی می یابی و به این واقعیت واصل می شوی که تا حال بیهوده از مرگ و مردن در هراس و ترس بوده ای. آنکه از مرگ می ترسد از خود می ترسد مادر دنیا می خواهد انسان را از رحم بزاید برای عوالم دیگر که در پیش داریم لذا یکی از بطون معانی رَحِم، عالم طبیعت است.
64- همه عالم نسیم روضه او - تو بیماری که بیزاری از آن بو
روضه باغ و بوستان است. نوع بیماری را در بیت بعدی بیان می کند که:
65- چو با نفس و هوای خود ندیمی - نیابی هرگز از کویش نسیمی
ندیم همنشین و همدم را گویند. به باب ششم مراجعه شود.
66- ولی روض الأنف باشد به هر دم - که تکرار تجلی نیست فافهم
روضة بالفتح مرغزار و فراهم آمد نگاه آب و نیم مشک آب و آن قدر آب که در تک حوض را فرا گیرد. روض و ریاض و ریضان جمع. (منتهی الارب) و مَرغ، چمن و سبزه و گیاهی خاص است که سرسبزی خاصی دارد.
کتابی است به نام روض الانف تألیف جناب سهیلی که شرح سیره ابن هشام است که در کلمه 284 هزار و یک کلمه ج 2 ص 154 آمده است.
اُنُف به ضم اول و دوم چون عنق، چیز نو و دست نخورده را گویند. در منتهی الارب فی لغة العرب گوید: کأس انف: جام ناخورده. و أمر انف: کار نو که کسی نکرده باشد. و روضة انف: مرغزار ستور نادیده. (کلمه 248.)
مرغزار و سبزه زاری که حیوانات در آن چرا نکرده باشند یعنی بکر است.
سُتُور و استور: چهارپا و حیوان چهارپا که سواری دهد یا بار ببرد مانند اسب و استر - ستوران جمع است.
در نظام هستی چون تکرار در تجلی نیست که هر دم از این باغ و گلستان عالم بری و بوی جدید می رسد که هر دم تازه و نو است لذا از این سبزه زار عالم وجود به روض الانف یعنی مرغزار ستور نادیده تعبیر فرموده است. لذا از هر سوی آن نفخه ها و نفحاتی می آید.
هر لحظه مرا تازه خدای دیگرستی - بیزارم از آن کهنه خدایی تو پرستی
و لذا دار وجود بر تجدد امثال است که دامنه تجدد امثال در عالم ماده همان حرکت جوهری است که جوهر طبیعی در حرکت است، و ان فان تجدد امثال است که صورت همه هم محفوظ است که اسمای الهی از خالق و باری ء و مصور و جامع و حافظ همه در کارند، بحث تکرار در تجلی نیست در ابواب گذشته گفته آمد.
67- ز شأن کل یوم هو فی شأن - در عالم هر چه می باشد از ایشان
68- دو آن هیچ چیزی نیست یکسان - ز اجرام وز ارکان وز انسان
اجرام مربوط به آسمانی ها است و ارکان هم همان عناصر اربعه است.
69- ز بس تجدید امثالش حدید است - و هم فی لبس من خلق جدید است
حدید یعنی تند و تیز، و مصراع دوم اشارت به آیه کریمه: أفعیینا بالخلق الاول بل هم فی لبس من خلق جدید است.
70- بهر آنی جهانی تازه بینی - چو در یک حد و یک اندازه بینی
71- ز چابک دستی نقاش ماهر - ترا یک چیز بنماید بظاهر
72- ز بس تجدد امثالش سریع است - ندانی هر دمت شکل بدیع است
ای عزیز بیا با هم گذری به بوستان رساله عظیم الشأن گشتی در حرکت مولایم بنماییم که شاید حقایق آن شمیم جان و دل گردد. پس برویم.
در ذیل دشت دهم آن تحت عنوان فائده آمده است:
تجدد امثال که آن را تبدل امثال نیز گویند مانند اکثر اصطلاحات صحف عارفان بالله از کتاب و سنت أخذ شده است. مثلا هر یک از کلمات وجودی را به حق مخلوق به تعبیر می کنند که این اصطلاح را از کریمه ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما الا بالحق (الاحقاف /4) اتخاذ کرده اند؛ در اینجا نیز تجدد امثال از کریمه بلی قادرین علی أن نبدل امثالکم و ننشئکم فی ما لا تعلمون (واقعه /62) اخذ شده است. و بسیار در این معنی بدین آیه کریمه تمسک می جویند: بل هم فی لبس من خلق جدید (ق /16) و همچنین به کریمه: کل یوم هو فی شأن (الرحمن /29)، و به کریمه: ان یشأ یذهبکم و یأت بخلق جدید (فاطر /17)، و به کریمه: و تری الجبال یحسبها جامدة و هی تمر مر السحاب (نحل /89). و همانگونه که در اثنای این شماره گفته ایم حقایق صحف عرفانی و حکمی، تفسیر انفسی قرآن و سنت اند.
عارفان را در تجدد امثال اشعار بسیار لطیف است، از آن جمله مجدود بن سنایی غزنوی فرماید:
عارفان هر دمی دو عید کنند - عنکبوتان مگس قدید کنند
عارف شبستری در گلشن راز فرماید:
جهان را نیست مرگ اختیاری - که آن را از همه عالم تو داری
ولی هر لحظه می گردد مبدل - در آخر هم شود مانند اول
همیشه خلق در خلق جدید است - وگر چه مدت عمرش مدید است
همیشه فیض فضل حق تعالی - بود از شأن خود اندر تجلی
از آن جانب بود ایجاد و تکمیل - وزین جانب بود هر لحظه تبدیل
جهان کل است و در هر طرفة العین - عدم گردد و لا یبقی زمانین
دگرباره شود پیدا جهانی - به هر لحظه زمین و آسمانی
عارف رومی در دفتر اول مثنوی فرماید:
هر نفس نو می شود دنیا و ما - بی خبر از نو شدن اندر بقا
هر زمان نو صورتی و نو جمال - تا ز نو دیدن فرو میرد ملال
عمر همچون جوی نو نو می رسد - مستمری می نماید در جسد
آن ز تیزی مستمر شکل آمدست - چون شرر کش تیز جنبانی بدست
شاخ آتش را بجنبانی بساز - در نظر آتش نماید بس دراز
این درازی مدت از تیزی صنع - می نماید سرعت انگیزی صنع
صورت از بی صورتی آمد برون - باز شد کانا الیه راجعون
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی است - مصطفی فرمود دنیا ساعتی است
متأله سبزواری در شرح اسرار مثنوی در بیان اشعار مذکور مولوی فرماید:
هر نفس نو می شود دنیا... متکلمین می گویند: العرض لا یبقی زمانین، اعراض عالم در تغیر و تبدیل است، و حکما می گویند العالم متغیر. و بعض حکما در جواهر عالم یعنی اجسام و قوی و طبایع، تجدد و تبدیل قائل اند، و عالم طبیعی را بالتمام حادث می دانند چه جواهر مذکوره و چه اعراض را. و از کلمات عرفاء است که: لا تکرار فی التجلی. و شیخ شبستری می گوید:
بهر جزوی ز کل کان نیست گردد - کل اندر دم ز امکان نیست گردد
جهان کل است و در هر طرفة العین - عدم گردد و لا یبقی زمانین
پس هر لحظه عالمی تسلیم می شود و عالم دیگر حادث می شود. و در کلام مجید به اینکه اشارت است که أفعیینا بالخلق الاول بل هم فی لبس من خلق جدید و نیز کل یوم هو فی شأن و نیز ان یشأ یذهبکم و یأت بخلق جدید. یعنی خواست و برد چه صفات حق و جویی است و مشیش فعلی است و قوه و امکان پیرامون جلالش نیست، بلی حق و صفات حق قدیم است. پس انارش افول ندارد و قدیم الاحسان است و باسط الیدین بالعطیة است دائما، و قدیم التکلم است. و بالجمله آنچه از ناحیه حق است قدیم و دائم و ثابت است کل شی ء هالک الا وجهه، و عالم حادث است و لا قدیم سوی الله.
عمر همچون جوی نو نو می رسد... یعنی عمر عالم و عالمیان بوجودات جدیده و تجلیات متفنّنه صفات اوست و آنا فآناً نو می شود، مثل آب روان در جویی که بلندی و پستی داشته باشد ساکن می نماید، پس عالم متجدد الامثال است.
چون شرر... یعنی شعله جوّاله که به سرعت حرکت دهی دایره می نماید، و قطره باران در نزول خط می نماید. از تیزی صنع مقتضای اسم سریع است.
(شرح اسرار مثنوی - ط رحلی - ص 46.)
آن که متأله سبزواری فرموده است: و بعضی حکماء در جواهر... ناظر به صدر المتألهین صاحب اسفار است که به نحو اکمل تأسیس برهان بر اثبات حرکت جوهری فرموده است و تشیید و تحکیم این مطلب بسیار مهم را نموده است؛ هر چند حکیمانی پیش از آن جناب قائل به حرکت و تحولات در طبایع جوهری بوده اند چنان که گفته آید.