فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

تجلیات با مثال

در تمثل با صورت مألوف و مأنوس با عالم شهادت محشور است، بخلاف آن که با مجرد بحت است. و یکی از دلایلی که در نسیم بودن تمثلات با مثال مطرح است این است که عالم شهادت نشأه افتراق است و عالم غیب انفراد، و آن چون متکثر است ضعیف است از این روی هر چه توجه روح انسان به عالم کثرت بیشتر شود دهشت او کمتر است چه اینکه هر چه توجه او به عالم جمع و انفراد بیشتر گردد دهشت او بیشتر است که با قوی تر روبرو می گردد.
در تجلیات نسیمی حق با چهره جمالی ظهور می یابد و لذا رباینده است و آن مستلزم لطف و رحمت و قرب باشد. جناب محقق لاهیجی در شرح گلشن راز در بیان تجلی جمالی این را فرموده است و با تمثلات با مثال نیز قابل تطبیق است چنانکه ملاحظه گردید. وقایعی از تمثلات با مثال برای مولایم در ذیل بیت بیستم به بعد می آید.
7- مر او را زمزمه است و سوز و آه است - چه آهی خود نسیم صبحگاه است
این زمزمه ها و سوز و آه از اثرات آن تجلی های مانند نسیم و بی مثال است که سالک را در این مقام توجه بحق می دهد که به سوز و آه می افتد و لذا دارای ذکر می گردد زیرا به آه افتاد که این آه نشاط آور است و همین سوز و آه او را به ذکر می کشاند منتهی در بیت بعدی فرمود:
8- در اول ذکر آرد انس با یار - در آخر ذکر از انس است و دیدار
معنی ذکر یعنی به یاد خدا بودن است و قلب سالک صادق هم بر اثر مداومت در حضور و انصراف فکر به قدس جبروت و دوام ذکر حق، به نطق می آید و این ذکر موجب انس با حق می گردد، که این قسم ذکر یعنی به یاد حق بودن انس آور است. وقتی انس با حق پیدا شد سالک بر اساس این انسش او را ناز می کند همانند اینکه شما اگر با فردی مأنوس می شوید بدین نحو که اول دیگران او را به شما معرفی می کنند و شما به یاد او می افتید تا او را می یابید و با او مأنوس می شوید؛ بعد از اینکه با او انس یافتید، از آن به بعد هر وقت به یاد او می افتید و آثار او را می بینید او را یاد می کنید و حرف او را می زنید و آن انس موجب می شود که آثار وجودی او را ناز کنید و دائما به یاد او باشید قهرا چون با او مأنوس شدید او را دوست دارید و نازش می کنید، در این اینجا هم اول به یاد او ذاکر می شوید و هی پرس پرسان که آب کجاست. سپس با او آشنا می شوید و انس می گیرید و دوباره آن انس باعث می شود که دائما به یاد باشید و وی و آثار وجودی او را ناز کنید. لذا هر کسی که با حق انس دارد آثار او را هم دوست دارد و به همین جهت همه کلمات نظام هستی که آثار حق اند را نیز دوست دارد، و با آثار او هم زمزمه و سوز و آه دارد.
هر سالکی باید به نظام هستی و همه کلمات وجودی آن به دید محبت و دلسوزی بنگرد که همه مخلوق حق و مظاهر ظهوری هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن اند لذا معنی ندارد که کسی بگوید دوستدار حق است ولی مخلوق او را دوست نداشته باشد. فتدبر.
در بیت 81 قصیده تائیه آمده است:
و فی الذکر انسی ثم فی الانس ذکره - تسلسل ذاک الدور یومی و لیلتی
در بیت بعدی فرمود:
9- چنانکه مرغ تا بیند چمن را - نیارد بستنش آنگه دهن را
به منزله تنظیر برای بیت قبلی است. به مرغی که به چمن زار رسیده است کسی زمزمه و آواز را به او یاد نمی دهد زیرا
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود - این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
در وهله اول مرغ به یاد چمن می افتد سپس این ذکر او را به چمن انس می دهد و بعد از آنکه این مرغ و آن بلبل به چمن رسیدند خودشان به سخن در آیند و او را ناز کنند. قهرا در این ذکر هرگز غفلت راه ندارد زیرا که آن انس مقام عندیت تامه است، و اینها همه از برکات وجودی تجلیات نسیمی است.
حافظ گوید:
مرا مگوی که خاموش باش و دم در کش - که مرغ را نتوان گفت در چمن خاموش
10- شو مرغ حق آن فرزانه سالک - که با ذکر حق است اندر مسالک
مسالک جمع مسلک به معنی راه و روش و طریقه است. ذکر حق را نیز در نزد اهل حق شأنیت خاص است.
11- هلال اینک بود با من مقابل - که هوش از سر برد آرامش از دل
12- ز تقدیر عزیز است و علیم است - که شکلش همچو عرجون قدیم است
اشارت است به آیات 39 و 40 سوره یس: و الشمس تجری لمستقر لها ذلک تقدیر العزیز العلیم و القمر قدرناه منازل حتی عاد کالعرجون القدیم. هلال که جمع آن اهله و اهالیل است ماه نو شب اول الی شب سوم یا الی شب هفتم - هلال دو شب آخر ماه یعنی بیست و ششم و بیست و هفتم و دیگر شبهای قمر خوانند. عرجون - عراجین ج خوشه خرما یا خشک و کج و یا بن و آن گیاهیست شبیه سماروغ - درخت کج شده شاخهای بریده از وی و منه قوله تعالی حتی عاد کالعرجون القدیم. (فرهنگ جامع)
13- هوا از بس که صاف است و زلال است - فضا از بس که آرام است و لال است
در مورد ابیات مذکور حضرت مولی فرموده است: وقتی به بیت دهم در مورد سالک فرزانه و ذکر حق رسیدم که در حال سرودن آن بودم، در روستای ییلاقی ایراء لاریجان بودم و هوای آن روز بسیار صاف و زلال بود و داشت غروب می شد که هلال ماه که همان اوائل ماه بود پیدا شد و من به مشاهده جمال دلربای هلال و آن هوای صاف آن غروب بودم که سرودن بیت دهم پیش آمد؛ در همان حال، مرغ حق را که همان سالک فرزانه و ذکر یا حق او است و مرغ چمن را و به حرف در آمدن آن در حال دیدار چمن را به خودم و دیدن هلال و آن زیبایی و هوای صاف و زلال تنظیر کردم. چون همینطور بطور مداوم زبان باز شده بود که هلال و آن هوای زلال را ناز می کردم و می گفتم هلال هلال، چه زیبا است و هوا هم چقدر صاف و زلال... لذا در ابیات بعدی مرغ حسنی حق را در چمن زار طبیعت در حال مشاهده چه می نگرید که به هلال عالم گوید:
14- هلالم را جمالی در کمال است - که وصف آن به گفتگو محال است
15- فزون از آنکه گفت آبروی یا راست - و یا همچون کمان شهریار است
16- و یا نعلی که از زر عیار است - و یا گوش فلک را گوشوار است
آنکه فرمود: که وصف آن به گفتگو محال است را با دو بیت بعد بیان فرمود و دو بیت اخیر اشارت به دو بیتی از چهار مقاله عروضی است که در وصف ماه آمده است:
ای ماه چو ابروان یاری گویی - یا نی چو کمال شهریاری گویی
نعلی زده از زر عیاری گویی - در گوش سپهر گوشواری گویی
سخن در وصف ماه فوق اینگونه تشبیهات و تعبیرات است.
اینک مرغ لاهوتی حسنی را بنگر که چگونه در چمن ماهتاب نظام هستی به ذکر حق در آمده است که این انس ذکر را بدنبال آورده است!
17- شنیدم ناگهانم این مقال است - هلال است و هلال است و هلال است
18- چگونه مرغ حق ناید به حق حق - چو می بیند جمال حسن مطلق
سالک اگر در یک حال خود با دیدن چهره هلال به ذکر هلال، هلال، هلال... می افتد و غرق در جمال او می شود که برای وصف آن عبارتی پیدا نمی کند جز اینکه هلال هلال گوید؛ چگونه وقتی در مقام انس به زیارت چهره دلارای دلدار و دلبر نائل می گردد ساکت باشد و به ذکر حق حق و یا حق یا حق مترنم نباشد؟!
در غزل ناله شبگیر دیوان می یابید که:
مرغ سحر که ناله شبگیر می کند - مرغ حق است و ناله او ذکر یا حق است
اینگونه از حالات حاکی از تجلیات اسمی از اسماء الله مثل اسم شریف الحق است که هرگز در اینگونه تجلیات سالک را نهاد آرام نیست بلکه به حرف در می آید و در گلزار حق خواندنها دارد.
19- تجلیات اسماء و صفاتی - کشاند تا تجلیات ذاتی
فصل هفتم از فصول مقدمه قیصری را در کشف و انواع آن و تجلیات الهیه شأنی بسزا است. و در ابتدای فصل دوم آن نیز گوید: الفصل الثانی فی اسمائه و صفاته تعالی، اعلم ان للحق سبحانه و تاعلی بحسب کل یوم هو فی شأن شئونا و تجلیات فی مراتب الالهیة و ان له بحسب شئونه و مراتبه صفات و اسماء... هر جا سلطان وجود قدم نهاد عساکر اسماء و صفات در پای رکاب اویند، ولی دولت اسماء و صفات اقتضی می کند که برای سالک هر یک از اسماء و صفات علیای الهی را ظهوری خاص باشد و مطابق با حال وی با مناسبت خاص آن پیاده شود، و در این صورت تجلی مقام و احدیت اسماء است و سالک مطابق با حدوث حالش با اسمی از اسماء الله حشر می یابد و دولت آن اسم در او تجلی می کند چه اینکه در باب اول دفتر دل اسم شریف کن و در باب دوم اسم شریف محیی و دیگر اسماء متجلی گشت.
البته تجلیات اسماء و صفات را برای هر شخصی مطابق با قابلیت او شأنی خاص است مثلا چه بسا اسمی برای شخصی جمالی جلوه گری کند ولی همین اسم برای شخص دیگر بنحو جلال متبلور گردد و هکذا در شئون دیگر. و اسماء الله دائما در تجلی اند زیرا که اسماء الله تعطیلی ندارند، لذا وجودات تعینات خلقیه ته تجلیات الهیه در مراتب کثرت است، چه اینکه زوال آنها به تجلیات الهیه در مراتب وحدت است.
در چشم اهل توحید تحقق جمیع عوالم غیر متناهیة و حقایق جمیع اشیاء من البدو الی الختم اعتبارات و لحاظات آن وحدت حقه حقیقیه اند که همه مرایا و مظاهر بلکه تجلیات و ظهورات و تطورات و تشئنات او سبحانه اند، کل یوم هو فی شأن، هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن.
تجلیات که همان ظهورات است در لسان قرآن مجید و روایات اهل عصمت و وحی که در حقیقت مرتبه نازله قرآن و به مثابت بدن آن و قرآن اصل و روح آنها است، تعبیر به یوم شده است. کل یوم ای تجلیات و ظهورات، انفطار موجودات از ذات واجب تعالی و اشتقاق این کلمات وجودیه از مصدرشان که وجود واجب است می باشد و همگی قائم به اویند به نحو قیام فعل به فاعل. (نهج الولایة از یازده رساله ص 193) لذا عارف بالله و سالک کوی حق به هر چه می نگرد حق را متجلی می بیند و همه این تجلیات را تجلیات اسمایی و صفاتی او می داند و این تجلیات اسمائی و صفاتی انسان را به تجلیات ذاتی می کشاند که تجلیات اسمایی و صفاتی نسیم الهی است، و لذا در کثرات حق به صورت مثالی ظهور می یابد.

بیان تجلیات ذاتی و تمثلات بی مثال

20- تجلیات ذاتی ای برادر - که فوق آن نمی باشد مصور
21- تجلیات اسماء و صفاتی - خفیف است و تجلیات ذاتی
22- نماید سینه ات را جرحه جرحه - چو همام شریحت شرحه شرحه
23- تجلی گاه همچون باد صرصر - فرود آید به دل الله اکبر
24- بسان گرد باد و برگ کاهی - نماید با تو ار خواهی نخواهی
25- تجلی چونکه اینسانت ربودت - بلرزه آرد آندم تار و پودت
26- ز جایت خیزی و افتی و خیزی - همی افتان و خیزان اشک ریزی
27- بود این جذبه های بی مثالی - ندارد هیچ تصویر خیالی
جرحه یعنی مجروح شدن و شرحه شرحه یعنی پاره پاره و قطعه قطعه؛ و مراد از همام شُریحت همان جناب همام بن شریح است که در خطبه متقین نهج البلاغه آمده است. ایشان به محضر عرشی حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) مشرف شد: روی أن صاحبا لأمیرالمومنین (علیه السلام) یقال له همام کان رجلا عابدا، فقال له یا امیر المؤمنین، صف لی المتقین حتی کانی أنظر الیهم فتثاقل (علیه السلام) عن جوابه ثم قال: یا همام، اتق الله و احسن فان الله مع الذین اتقوا و اللذین هم محسنون فلم یقنع همام بهذا القول حتی عزم علیه فحمد الله و أثنی علیه و صلی علی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) ثم قال (علیه السلام)... قال: فصعق همان صعقة کانت نفسه فیها، فقال (علیه السلام) اما و الله لقد کنت اخافها لیعه ثم قال: اهکذا تصنع المواعظ البالغة بأهلها؟.
عرض کرد متقین را برایم وصف بنما، حضرت دید او خیلی آشفته حال است چند جمله ای در مورد متقین فرمایش فرمود که همام آرام نشد و بالاخره جناب همام حضرت را به حرف در آورد تا صیحه ای کشید و جانش با همان صیحه مفارقت کرد و حضرت فرمود موعظه بالغه با دلها اینچنین می کند و من هم از همین واقعه هراسناک بودم.
تجلیات ذاتی نیز دل عارف را اینچنین پاره پاره می کند یعنی به همین صورت که سخنان موعظه ای جناب مولی الموالی علی وصی با جان همام کرد.
پر دلی باید که بار غم کشد - رخش می باید تن رستم کشد
در تجلیات ذاتی هیچ عارف از خود اختیاری ندارد لذا در یک اضطراب و دگرگونی ذاتی است که چه بسا حالات گوناگون داشته باشد مثلا از جایش با سرعت بر می خیزد و می افتد و گاهی ناخود آگاه به اطراف پرت می شود و به در و دیوار می خورد و دردها و رنجها می بیند و شاید اعضا و جوارح او تا ماهها درد داشته باشند؛ و چه بسا شخص در آن هنگام در کنار آتش باشد و یا در لبه چاه و یا نوک قله و این حال روی آورد و در آتش بسوزد و یا در چاه و دره سقوط کند و هیچ توجهی به خود نداشته باشد. در این لحظات مثل یک برگ کاهی را می ماند که گردبادی تند و شدید و سرد او را بردارد و بی اختیار وی را به هر سو که بخواهد ببرد.
ابیات مذکور همانند دیگر ابیات دفتر دل و دیوان بیان شرح حال صاحب دفتر دل است که از باب فاما بنعمة ربک فحدث آمده است.
در این گونه تمثلات، مثال و صور مطرح نیست لذا تعبیر به تجلیات ذاتی می شود. چه اینکه برای رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز وحی های بی مثال سنگین بود.
در نکته 530 هزار و یک نکته آمده است بحار (چاپ کمپانی ص 362) از امالی شیخ به اسنادش روایت کرده است، عن هشام بن سالم عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال قال بعض اصحابنا اصلحک الله کان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول قال جبرئیل و هذا جبرئیل یأمرنی ثم یکون فی حال أخری یغمی علیه؟ قال فقال ابو عبدالله (علیه السلام) انه اذا کان الوحی من الله لیس بینهما جبرئیل، أصابه ذل لثقل الوحی من الله؛ و اذا کان بینهما جبرئیل لم یصبه ذلک فقال قال لی جبرئیل و هذا جبرئیل.
از این حدیث گرانقدر و از دیگر روایات حاکی از اختلاف حال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) هنگام نزول وحی استفاده می شود که حال حضرتش در هنگام وحی بی تمثل سنگین تر از حال او در هنگام وحی با تمثل بود. و این معنی را اهل سلوک بخوبی لمس می کنند و ادراک می نمایند که چون جذبه های بی تمثل صورت دست دهد سخت در قلق و اضطراب افتد بلکه گاهی شدت جذبه با مجذوب چنان کند که گردباد با برگ کاه، بخلاف حالتی که با حصول تمثل صورت است.
شاید علتش این باشد که در حال تمثل صورت با مثال مألوف و مأنوس عالم شهادت محشور است بخلاف خلاف آن که با مجرد بحت و حقیقت عاری از صورت است.
و یا علتش این باشد که عالم شهادت نشأه افتراق است و غیب عالم انفراد؛ لاجرم وحدت و سلطه با این است که جمع است؛ و آن چون متکثر است ضعیف است از این روی هر چه توجه روح انسان به عالم جمع بیشتر شود دهشت او بیشتر است که با قوی تر روبرو می گردد. انتهی.
تمثلات بی مثال و تجلیات ذاتی برای حضرت مولی روحی فداه:
به ابیاتی از قصیده شقشقیه دیوان در مقام گوش دل بسپار:
شب دیگر بخلوتخانه عشق - خیال وصل او گردید حایل
که یا رب هر دو دستم از چپ و راست - بگرد گردنش بادا حمایل
همی از آسمان دیدگانم - فرو می ریختم باران هاطل
زمین دامنم از سیل اشکم - بسان ملک دابو گشت و هشتل
گهی در صحن خانه پیچ و تابم - چو ماهی ای که در خشکی ساحل
گهی بر درب و دیوار افتادم - که گویی مرغکی شد نیم بسمل
بقرآن ملتجی گشتم در آن حال - که چون قرآن نباشد هیچ معقِل
فتادم باز بر خاک و در آنگاه - چه گویم زانچه وارد گشت بر دل
همه او شد همه او شد همه او - همه دل شد همه دل شد همه دل
ندانستم که رو بنمود معشوق - من از آن طلعت فرخنده غافل
چه خوش کانحال تا صور سرافیل - نمی شد از من دل داده زایل
در رساله گرانسنگ مولایم، مسمی به انسان در عرف عرفان که در چهار فصل و یک خاتمه ترتیب یافته است در فصل سوم وقایعی از حالات حضرتش که در سیر و سلوک عملی برایش رخ داده است را نقل فرمود و این فصل را چنین آغاز فرموده است که: فصل سوم: غرض مادر این فصل، توجهی به سیر و سلوک عرفانی و حکایت طایفه ای از تمثلات و القاءات سبوحی و رویدادهای حالات روحانی متفرع بر آنها است تا در فصل پس از آن به اصولی که هر یک مفتاح کارگشا برای اهل معنی در فهم اسرار و رموز بسیاری از آیات و روایات است اشارتی شود. والله سبحانه فتاح القلوب و مناح الغیوب.
در واقعه هفتم آن در مورد تمثلات بی مثال که برایش رخ می داد چنین فرمود:
واقعه 7: وقتی حضرت استادم علامه آقا سید محمد حسین طباطبایی - رضوان الله علیه - از من پرسیدند که آیا تمثل بی صورت یعنی کشف بی مثال هم به شما دست می دهد و روی می آورد؟
عرض کردم آنچه را که مشاهده می کنم همه با مثال اند. و گاهی عظمت نظام هستی آنچنان مرا می گیرد و مضطربم می نماید که اگر خودم را از آن حال انصراف ندهم، جانم از بدنم مفارقت می کند.
آن جناب فرمود: همین معنی کشف بلا صورت و مثال است، و از این که خودت را انصراف می دهی کاری خوب و محبوب و مطلوب است تا کم کم به عالم ماورای ماده و فوق آن انس بگیری.
راقم گوید: آنگاه که سالک مجذوب عظموت و جلال و جبروت وجود مطلق و کبریایی نظام احسن آن می شود، از آن حالت تعبیر به کشف بی صورت و بی مثال می شود. بند نوزدهم دفتر دل در این مقام که بیان تجلیات می کند شیرین تر از قند است.
در ادامه این واقعه فرمود:
غزل بیدل از دیوان این کمترین (ص 36 - ط 2)، و همچنین برخی از ابیات اوائل قصیده لامیه شقشقیه از دیوانم (ص 93 - ط 2) هر یک ناظر به یک کشف بی مثال است که برایم روی آورده است.
اما غزل بیدل این که:
بیدلی اندر دل شب دیده بیدار داشت - آرزوی دیدن رخساره دلدار داشت
گاه از پندار فصلش میخراشیدی رخش - گاه در امید وصلش گونه گلنار داشت
گاه از برق تجلی میخروشیدی چو رعد - گاه از شوق تدلی شورش بسیار داشت
گاه ورقای فؤادش گرم در تعزید عشق - زمزمه موسیچه سان و نغمه موسیقار داشت
گاه در تکبیر و در تهلیل حی لا یموت - گاه در تسبیح سبحان سبحه اذکار داشت
گاه از فیض شهودی محو استرجاع بود - گاه از قبض شروق جلوه استغفار داشت
گاه آه آتشین از کوره دل می کشید - گاه بر سندان سینه مشت چکش وار داشت
گردباد جذبه اش پیچید همچون برگ کاه - گر چه در اطوار خود طومارها اسرار داشت
تا بخود آمد که دلدار است آنسلطان حسن - با جمالش در میان آینه بازار داشت
یا ربا او عشق می ورزید و او دنبال یار - یار اندر دیده اش او انتظار یار داشت
بیدل بیچاره بودی بیخبر از ماجرا - کوست عشق و عاشق و معشوق را یکبار داشت
واقف آمد بر وقوف اهل دل در این مقام - آن که فرق و نفض و ترک و رفض را در کار داشت
نجم اندر احتراق جذبه ای بی چند و چون - پرتوی از جلوه جانانه را اظهار داشت
در مورد این غزل در یک تشرف یابی ام، حضوری می فرمود که در این تمثل بی مثال در وضع عجیبی بودم و این حال مثل این می ماند که یک چیزی از لجه دریا حرکت کند که تا به ساحل برسد طول می کشد و انسان الان در ساحل دریا منتظر آن بماند چقدر باید انتظار بکشد و می داند که تحفه ای در حال آمدن از لجه دریا است، این حال که پیش می آمد آنچنان از خود بی خود می شدم که به در و دیوار می افتادم. و این برایم ملکه شده بود که هر موقع به این حال می افتادم معلوم بود که در انتظار مقدم دوست بسر می برم.
در رساله انسان در عرف عرفان در واقعه هفدهم باب سوم فرمودند در بعد از ظهر جمعه 25 ج 1 سنه 1396 ه ق 6/1/1355 ه ش در منزل قم تنها بودم، جذبه ای بی مثال روی آورده، و حقیقت یوم تبدل الارض غیرالارض و السموات و برزو الله الواحد القهار (قرآن کریم سوره ابراهیم /49) برایم تجلی کرده است، و اضطرابی که سلطان اسم اعظم قهار در آن اقتضاء می کرد بر من مستولی شد که افتان و خیزان با گریه و زاری در و دیوار را می بوسیدم و زمین و آسمان را و به خصوص خورشید را ناز می کردم، در هر حال حالی بود که بقول عارف شبستری در گلشن راز:
که وصف آن به گفتگو محال است - که صاحب حال داند کان چه حال است
تمثلات با مثال و صورت و تجلیات اسمایی و صفاتی برای حضرت مولی:
در کلمه شصت و نه صد کلمه فرمود: آن که به نعمت مراقبت متنعم است می داند، که هر چه مراقبت قوی تر باشد تمثلات و واردات و ادراکات و منامات زلالتر و عبارات که اخبار برزخی اند، رساتر و شیواترند. گاهی ای بی ذوق چیزکی چشیده است که: التوحید ان تنسی غیر الله، معرفة الحکمة متن المعارف، یا حسن خذ الکتاب بقوة. اما تمثلات چه بسیار.
آن که در ذیل این کلمه عرشی فرمود: اما تمثلات چه بسیار حدود بیست و سه واقعه از وقایع بی شمار تمثلات و تجلیات با مثال و بی صورت را در فصل سوم از رساله قیمه انسان در عرف عرفان خودش نقل فرموده اند که در ابتدا بنابر آن بود که این وقایع با اصول متفرع بر آن به عنوان کلمه ای از هزار و یک کلمه قرار گیرد که خداوند رازق روزی مشتاقان سیر انسانی کرده است که به صورت رساله ای مستقل با نام مذکور در آمده است که دارای چهار فصل و یک خاتمه است و تا این تاریخ که 27/11/76 برابر 19/ شوال 1418 هجری قمری است اصل 45 از فصل چهارم این رساله به رشته تحریر در آمده است که خداوند توفیق زیارت چهره دلارای دستخط اصلی این رساله از محضر مقدس مولایم را عطا کرده است که به داشتن زیراکس آن مترنم شده ام و از آن به جهت شرح دفتر دل رزق بر می دارم خداوند متعال بر طول عمر شریف مولای مکرمم بیافزاید تا حقایق جبروتیه از بطنان عرش تحقیق جان الهی اش تنزل یافته و در مشهد کتابت و تکلم به جانهای مشتاقان کوی حقیقت وصول یابد.

اما نقل بعضی از وقایع

در ابتدای آن فرمود: اینک برخی رویدادهای سلوک عرفان عملی را معروض می داریم تا اصول مستنبط از آنها و متفرع بر آنها در فصل بعد گفته آید، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. بسم الله مجریها و مرسیها:
واقعه 2: این کمترین حسن حسن زاده طبری آملی گوید: در صبح روز شنبه نهم ذی الحجه 1387 ه ق، روز عرفه به امتثال دستوری که از استادم علامه طباطبایی - روحی فداه - اشتغال داشتم و در مراقبت و توجه تام نشسته بودم، واقعه ای بر من روی آورد که صدایی شدیدتر از رعدهای قوی سهمگین به گوشم خورده، فهمیدم که حالتی به من دست داد، بحمد الله هیچ ترس و هراسی به من روی نیآورده بود، ولی همه بدنم مثل کسی که سرمای سخت بر او مستولی شده می لرزید، جهان را روشن و به رنگ بنفش می دیدم، در این حال سوره مبارکه انبیاء را به من نمودند و به روی من گشودند و من آن را تلاوت می کردم، پس از براهه ای از زمان از آن حال باز آمدم، و از کثرت وجد و سرور و ذوق، بسیار گریستم و تا چندین روز بی تابی شگفتی داشتم.
واقعه 3: و در شب جمعه یازدهم رجب 1388 ه ق مطابق با 12/7/1347 ه ش، بر اثر مراقبت و حضور، التهاب و اضطراب شدیدی داشتم؛ و با برنامه عملی جناب استاد علامه طباطبایی - رضوان الله علیه - روزگار می گذراندم تا قریب یک ساعت به اذان صبح که به ذکر کلمه طیبه لا اله الا الله اشتغال داشتم، دیدم سرتاسر حقیقت و همه ذات مملکت وجودم با من در این ذکر شریف همراهند و سرگرم به گفتن لا اله الا الله اند؛ ناگهان به فضل الهی جذبه ای دست داد که بسیار ابتهاج به من روی آورد.
مثل این که تندبادی سخت وزیدن گیرد آنچنان صدایی پی در پی بدون هیچ مکث و تراخی بر من احاطه کرد، و سیری سریع پیش آمد که هزار بار از سرعت سیر جت سریع السیر در فضا فزونتر بود، و رنگ عالم را بدان گونه که دیده ام از تعبیر آن ناتوانم، عجب اینکه در آن اثناء گفتم: چه خوش است که به دنیا برنگردم؛ وقتی این معنی در دلم خطور کرده به یاد عائله افتادم که آنها سرپرست می خواهند، باز گفتم: آنها خودشان صاحب دارند، به من چه؛ تا چیزی نگذشت که از آن حال شیرین باز آمدم و خودم را در آنجا که نشسته بودم دیدم. ان الله سبحانه فتاح القلوب و مناح الغیوب.
از روی داد این حالت گفته ام.
از مردم دیو و دد بردن چه خوش است - در گوشه خلوت آرمیدن چه خوش است
بی دیدن چشم و راه پیمودن با - سیر دو جهان کردن و دیدن چه خوش است
واقعه 4: صورت واقعه ای را از تلاوت سوره مبارکه واقعه در شرح عین شصت و سوم کتاب ما سرح العیون فی شرح العیون به عربی نقل کرده ام خلاصه آن به فارسی این که:
در شب سوم ماه شعبان سنه یک هزار و چهارصد و نه هجری قمری، در منزلم در قم سوره مبارکه واقعه را تلاوت می کردم، تا به کریمه و أما ان کان من المکذبین الضالین فنزل من حمیم و تصلیة جحیم رسیدم ناگهان دیدم که جحیم برایم متمثل شده است و زبانیه آن بالا گرفت که فرموده حق سبحانه و برزت الجحیم لمن یری را به شهود عیان مشاهده کرده ام بدون این که جحیم مرا مس کند و آزار نماید با این که تمثل در صقع ذات مدرک متحقق است زیرا که تمثل نحوی از ادراک است.
در آن حال به دو امر مهم ملهم شده ام:
یکی این که برای انسان پاک از دنس رجس و رین، و حافظ مراقبت و عندیت و اخلاص، و عامل به اعمال و افعال صالح صحیح است یعنی امکان دارد که به هر آیه ای از آیات قرآنی، و به هر واقعه خبری آن خواه در خارج تحقق یافته است و یا هنوز تحقق نیافته است روی آورد یکایک آنها برایش تمثل یابد، به خصوص اگر دارای توجه تام و همت و جمعیت در تمثل و مشاهدت آنها بوده باشد.
امر دوم این که تمثل جحیم در صقع نفس مدرک مطلبی است، و بروز آن برای نفسی جحیمی مطلبی دیگر است به گونه ای که مطلب نخستین سبب اذیت و آزار مدرکش نباشد بلکه موجب علم ابتهاجی و شهود انبساطی او گردد، بخلاف مطلب دومین که سبب عذاب الیم است فتبصر.
در دیوانم آمده است:
وارداتی که بدل می رسد از مکمن غیب - ار بود همنفسی بو که کنم اظهارش
واقعه 9: بعد از نماز صبح جمع 15 ج 2 سنه 1389 ه ق 7 شهریور 1348 ه ش، در حال توجه نشسته بودم، پس از برهه ای بدنم به ارتعاش آمد ولی خفیف بود. بعد از چند لحظه ای شنیدم شخصی با زبان بسیار شیوا و شیرین این آیه کریمه را قرائت می کند: ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما ولی من آن شخص را نمی دیدم، و من هم از شنیدن آن آیه صلوات می فرستادم. در آن حال یکی به من گفت: بگو یا رسول الله، و من در پی در پی می گفتم یا رسول الله.
و پس از آن با جمعی از مخلوقی خاص محشور شدم که گفت و شنود بسیاری با هم داشته ایم. بعد از آن که از آن حال باز آمدم متنبه شدم که تلاوت آیه فوق برای این جهت بود که روز جمعه بود، و ذکر صلوات در این روز بسیار تأکید شده است.
واقعه 10: در بعد از ظهر جمعه هشتم ذوالحجه 1387 ه ق که روز ترویه بود، در حالتی بودم که دیدم صدای اذان بگوشم می آید و تنم می لرزد، و مؤذن در پهلوی راست من ایستاده است، ولکن من به کلی چشم بسوی او نگشودم و جمال مبارکش را به نحو کامل زیارت نکردم، فقط شبح حضرتش گاه گاهی جلوه می کرد و پنهان می شد؛ از یکی دیگر که شخص او را می دیدم ولی او را نشناختم پرسیدم این موذن کیست که بدین شیوایی و دلبریایی اذان می گوید؟ گفت این جناب پیغمبر خاتم محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) است، از شنیدن این بشارت چنان گریه بر من مستولی شده است که از آن حال باز آمده ام.
در قصیده تائیه عائره ینبوع الحیاة (دیوان ط 2 ص 458) در اشاره بدین واقعه گفته ام:
تنورت من نور الجمال المحمدی - بتطهیر ذاتی من صبوع بشربة
سمعت بآذانی فصول أذانه - فیالذة قد أقبلت صوب مهجتی
بکیت بکاء عالیا حینما قضی - حبیب اله العالمین لصحبتی
و یا حسن صوت لست أقدر وصفه - علی صوت داود بأحسن لهجة
و کم نلت من أمثال هذا التمثل - تمثل عذب یا لها من عذوبة
واقعه 12: در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع المولود 1402 ه ق، مطابق 23 دیماه 1360 ه ش، شب فرخنده میلاد خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) و وصی او صادق آل محمد - صلوات الله علیهم - که مصادف با شب شصتم از ارتحال حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان بود، به ترقیم رساله أنه الحق به عنوان یادنامه آنجناب اشتغال داشتم، ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد - فتمثل لها بشرا سویا - و با لهجه ای شیرین و دلنشین از طیب طویّت و حُسن سیرت و سریرتم بدین عبارت بشارتم داد: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سریرتی تا چند لحظه ای در حضور انورش مشرف بودم - رضوان الله تعالی علیه، و أفاض علینا من برکات انفاسه النفیسة
ای عزیز مهمترین ذکر مراقبت است که مقام عندیت است و مصاحبت با حق تعالی. همنشین از همنشین خو می گیرد و بدان شناخته می شود، و بقول فصیح لبید بن ربیعه صحابی: و المرء یصلحه القرین الصالح.
ای عزیز بعد از آن فرعون هلاک شد حق تعالی با کلیمش (علیه السلام) بنای مواعده گذاشت، قوله سبحانه: و اذ فرقنا بکم البحر فانجیناکم و اغرقنا آل فرعون و انتم تنظرون. و اذا واعدنا موسی اربعین لیلة... (قرآن کریم - سوره بقره - آیه 50 و 51)؛ تا فرعون نفس را نکشی از اربعین کلیمی لوحی بر موسی روح لائح نخواهد شد.
واقعه 15: در شب سیزدهم ج 1 سنه 1391 ه ق 15/4/1350 ه ش، در آمل به مراقبت نشسته بودم - و این شب مصادف با شهادت بی بی من لیلة القدر و أم ابیها، و أم الائمة الاحد عشر، عصمة الله الکبری سیده نساء العالمین حضرت فاطمه بنت خیر البشر - صلوات الله علیها - بوده است - پس از برهه ای، اضطراب و بی تابی بسیار سخت و سهمگین عارضم شده بود، و بعد از آن انتقالی شگفت به من روی آورد که از آن خلوت رویا لذت بسیار برده ام؛ و آن این که گوشه ای از حقیقت کریمه و اذ الوحوش حشرت (التکویر - 6) را به من نمودن، اشباح و اشکالی برایم متمثل شده اند، و به خصوص حیوانات گوناگون را رؤیت کرده ام.
صابر باش که اگر دیر شود، مسلما دروغ نخواهد شد؛ قوله سبحانه و لربک فاصبر (المدثر - 8) زود زود نمی دهند تا کم کم ظرفیت حاصل شود... علاوه این که کسانی که دیرتر می گیرند پخته تر می شوند و بهتر و برتر می گیرند. برخی را می شناسیم که زود راه برایش باز شده است ولکن اکثر حرفهای او ساحلی است نه لّجّه ای، اما برای جناب آخوند ملا حسینقلی همدانی پس از بست و دو سال راه باز شده است و چه اهل راز شده است. به نکته 641 کتاب هزار و یک نکته این کمترین رجوع بفرمایید.
و نیز برخی از واقعه های دیگر چنان که در قصیده شقشقیه دیوانم گفته ام:
مرا زین گونه حالاتست بسیار - نیارم گفتنش از بیم جاهل
به کتمانی نهانتر از نهانی - بسر آورده ام طی منازل
ولی تا دم برآوردم ز دردم - دهنها باز شد چون غرق نازل
به یکسو شعله ور شد شر حاسد - به یکسو حمله ور شد طعن عاذل
این بود گوشه ای از عبارات حضرت مولی در رساله انسان در عرف عرفان که در مورد تمثلات و تجلیات اسمائی و صفاتی و ذاتی بیان شده است، و همه این حقایق زیر سر مراقبت و حضور و عندیت است که شهود ملکوتی با عقول اکتسابی حاصل نمی شود فافهم.
ز عقل و هوش بیرون نزد ما آی - که عقل و هوش را ره نیست آنجای
و چون در تجلیات ذاتی و اسمایی گاهی سالک دچار شطحیات می شود لذا در ابیات بعدی چنین آمده است که:
28- چو با مرآت صافی چشمه هور - مقابل شد بتابد اندر او نور
29- ز نور خور چنان آیدش باور - که می گوید منم خورشید خاور
30- انا الشمسی که او گوید در آن حال - انا الطمس است زان فرخنده اقبال
31- خزف چون بی بها و بی تمیز است - با آیینه همیشه در ستیز است
32- حدیث چشم با کوران چه گویی - خدا را از خدا دوران چه جویی
در اسفار اربعه بحسب اعتبار ارباب شهود گویند: سفر اول از خلق به حق به رفع حجب ظلمانیه و نورانیه است یعنی از مقام نفس به مقام قلب تا مقام روح تا به مقصد أقصی و بهجت کبری که همان جنت مزلفه متقین است ارتقاء وجودی یافتن و بالا رفتن است. وقتی سالک به مقصد واصل شد جمال حق را مشاهده می کند و در ذات او فانی می شود. و برای او در این سفر روحانی مقامات سبعه و حالات هفتگانه از نفس و قلب و عقل و روح و سر و خفی و اخفی است تا در این مراتب وقوف کند و حالش به مقام و ملکه مبدل گردد. و این همان مراتب ولاء و بلاد عشق است که عارف رومی بدان اشارت می کند:
هفت شهر عشق را عطار گشت - ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
پس وقتی سالک ذات خود را در حق فانی کند سفر اول او به انتها می رسد و وجود او حقانی می شود و بر او محو عارض می گردد که چه بسا از وی سطح هم صادر شود. و عامی جاهل نسبت به او گمان ناروا، روا می دارد در حالی که مَثَل سالک در این مقام مثل آئینه صافی است که نور در او می تابد و آنچنان از تابش نور خورشید در جانش باورش می آید که خود او آفتاب وجودی الله نور السموات و الارض است، و لذا انا الحق و أنا الشمس می گوید. اگر چه نباید این را بگوید ولی در این حال می گوید که در حقیقت انا الشمس او أنا الطمس است چون محو در جمال هور و خور یعنی آفتاب وجودی حق شد. پس اگر عنایت الهی شامل حال سالک شود محو او زائل می گردد و صحو شامل او می شود و خود را در مقابل حق متعال اهل تضرع و آه و توبه می یابد و عبودیت حق را دارا می شود که اگر کسی او را به شطحیات وی در حال محو خبر دهد او منکر می شود و استغفار می نماید و توبه می کند.
خزف سفال گلی است. آنانکه راهی نرفته اند و به این حقایق نرسیده اند در مقابل آئینه جان عارف که احیانا بر اساس محو شطحی از او صادر گردد به مقابله برمی خیزند و راه دشمنی را در پیش می گیرند و لذا نباید این حقایق را در پیش کوران مطرح نمود که از خدا دوران خدا طلب نمودن آب در هاون کوبیدن است.