فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

بسم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین

حضرت علامه کبیر، شیخ اکبر، نجم الدین، آیة الله العظمی حسن زاده آملی روحی فداه در تکمله فصوص الحکم جناب شیخ اکبر محیی الدین ابن عربی به عنوان فص حکمة عصمتیة فی کلمة فاطمیةفرمود:
... و قد قالت زجاجة الوحی و ثمرة النبوة فاطمة العارفة بالاشیاء: الحمد لله الذی بنعمته بلغت ما بلغت من العلم به و العمل له و الرغبة الیه و الطاعة لامره. و الحمد لله الذی لم یجعلنی جاحدة لشی ء من کتابه و لا متحیرة فی شی ء من أمره. و الحمد لله الذی هدانی الیلة القدر دینه و لم یجعلنی أعبد شیئا غیره...
فاعمل رویتک فی قولها: لم یجلعنی جاحدة لشی ء من کتابه و قد روی عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): ما من حرف من حروف القرآن الا و له سبعون الف معنی؛ و فی الاثر المقدم من أن من عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرک لیلة القدر. انتهی ما اردناه من کلامه العرشی.
آنکه در کلام عرشی مولایم فاطمة العارفة بالاشیاء آمده است که: حمد می کنم خدای را که مرا منکر امری از کتابش قرار نداد و در هیچ حقیقتی از امر کتابش مرا سرگردان ننموده است. (یعنی که مرا در فهم هیچ چیزی (مرتبه ای از مراتب) قرآن معطل نگذاشته است) بدین معنی است که تمام حقایق کتاب الهی برای حضرتش مکشوف است.
این بیان سبّوحی که از نهانخانه غیب ثمره شجره وجود، درة التوحید، فاطمة زهرا (علیها السلام) سرچشمه می گیرد حکایت از اتحاد وجودی آن جوهره قدسیه با مراتب نوریه قرآن کریم دارد؛ زیرا که مدارج قرآن را با معارج انسان تطابق است. لذا بقیة النبوة و مشکوة الولایة را در قرائت مدارج قرآن فرقان علم لدنی و شهود تام است و لذا کشف تام محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) مکشوف تام فاطمه (علیها السلام) است.
قرائت را چون وجود و نور، همانند مراتب وجودی عوالم و نشئات مراتب است که در هر مرتبه ای آن را صورتی خاص است. مصلا قرائت این نشأه با لب و دهن است، و مطابق عوالم قرائتها را تفاوت است که در واقع همه آن مراتب، شئون یک حقیقت اند اما تفاوتشان به کمال و اکمل است.
چه اینکه قرائت لفظی این نشأه عنصری ظل ادنای قرائتهای أخروی است چنانکه جمیع آثار و احوال این نشأه أمثله و اظلال عوالم ماورای آنند.
شما در بیداری که حرف می زنید طوری است، و در عالم خواب که با آن بدن برزخی حرف می زنید طور دیگر است. آن دهن کاری به این دهن ندارد. آن گویا است و این بسته و خاموش. و از مرحله خواب هم بالا برویم و به باطن عالم نزدیکتر بشویم، و هکذا هر چه به عالم بالاتر و عالی و اعلی ارتقا و اعتلا بیابیم، آیات قرآنی و قرائتها و بدنها و حرفها و درجات تفاوت دارند، و تفاوتشان به کمال و اکمل و تام و اتم است.
همانطور که امام باقر علوم نبیین فرموده است:
اللهم انی اسئلک من کلماتک باتمها و کل کلماتک تامة، اللهم انی اسئلک بکلماتک کلها.
لذا کفو الوصی را در قرائت همه مراتب قرآن که یک حقیقت ممتد غیر متناهی ست، معطلی نیست که اذا شائت أن علمت علمت.

اوصاف قرآن و فاطمه (علیها السلام)

همانطور که خداوند سبحان وجود غیر متناهی است، آثار او و کلمات و کتاب او نیز غیر متناهی اند که قل کل یعمل علی شاکلته. پس کتاب الله را حد یقف نیست که تا در آن حد بایستیم و بگوییم به منتهی رسیدیم، بلکه اقر اوراق، بخوان و بالاتر برو.
در حدیث آمده است: ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الی سبعة ابطن و در روایت دیگری: الی سبعین بطنا.
عارف رومی در این معنی گوید:
حرف قرآن را مدان که ظاهرست - زیر ظاهر باطنی هم قاهرست
زیر آن باطن یکی بطن دگر - خیره گردد اندر او فکر و نظر
زیر آن باطن یکی بطن سوم - که در او گردد خردها جمله گم
بطن چارم از نُبی خود کس ندید - جز خدای بی نظیر بی ندید
همچنین تا هفت بطن ای بوالکرم - می شمر تو زین حدیث معتصم
تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین - دیو آدم را نبیند غیر طین
ظاهر قرآن چو شخص آدمیست - که نقوشش ظاهر و جانش خفیست
مرد را صد سال عم و خال او - یکسر مویی نبیند حال او
قرآن جوامع کَلِم است که خاتم انبیا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: أتیت جوامع الکلم.
قرآن صورت حقیقت محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم)، و جامع همه کتب آسمانی است.
قرآن صورت حکم علم محیط به اشیاء است که برای تأدیب و تقویم گوهر وجودی انسانی آمده است.
قرآن تجلی حق، و صراط مستقیم بر هر خیر است. قرآن مأدبه ای است که برای اغتذای روح انسانی گسترده شده است تا این ودیعه الهی در نظام هستی لوح محفوظ حق یعنی نفس ناطقه ربانی بواسطه اغتذای از آن با حفظ حدود الهی در مسیر تکاملی انسانی به کمال مطلق اتصال وجودی یابد، و با اشتداد جوهری نفسانی در مدارج قرآنی به معارج انسانی و قله شهود تام نزد رب مطلق وصول یابد.
قرآن تجلی اعظم حق است که سر تجلی و تنزل آن را باید در خلقت وجود انسان جستجو نمود، که نه معنای آیات آن را نفاد است و نه مفاهیم هر حرف آن را انتهایی است و نه انسان را در قابلیت وی حد یقف؛ و لذا قرآن معاد است.
قرآن کتاب مکتوب صورت کتبیه انسان کامل است و قرآن کتاب مکنون صورت عینیه او است. و هر کسی به هر اندازه که قرآنی است به همان مقدار انسان است زیرا که انسانیت را همانند قرآن معارج غیر متناهی است و اگر در کلام قدوسی حضرت ام الانوار و الفضائل، فاطمه انسیه حوراء آمده است که در فهم هیچ چیزی از قرآن معطلی ندارد که تمام اسرار کتاب بی پایان حق برایش مکشوف است پس او را مقام لا یقفی انسانی است که از هر گونه قید و بند رهایی یافته است و به عبودیت مطلقه رب مطلق در آمده است که فرمود: و الحمد لله الذی... لم یجعلنی أعبد شیئا غیره...
اگر قرآن دین صمد محمدی است و صدیقه کبری، سیده نساء اولین و آخرین به همه مدارج آن معارج یافته تا به قله رفیع معرفت شهودی آن دست یافته است پس او را در هیچ چیز از امر الهی تحیر نیست که فرمود: و لا متحیرة فی شی ء من أمره، و الحمد لله الذی هدانی الی دینه.
پس مقامات انسان همان درجات آیات قرآن در همه عوالم وجودی تا به علم ذاتی حق که اعلی درجه قرآنی است می باشد.
قرآن جفر جامع انسان است و جفر مقام است پس قرآن مقام جمعی انسانی است، لذا در قوس صعود معاد انسان است که انسان بسوی قرآنی شدن در حرکت اشتدادی جوهری است تا انسانی قرآنی گردد که لا یمسه الا المطهرون، یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا، و سقیهم ربهم شرابا طهورا.
قرآن در مرتبه هویت ذاتیه الهیه همان علم ذاتی حق است که در مقام انزال، از آن غیب ذاتیه تنزل نمود و در اولین مرتبه ظهور به عالم مشیت قدم نهاده است تا با طی مراتب به صدر مشروع محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) تنزل یافت که انا انزلناه فی لیلة القدر چه اینکه فرمود: انا اعطیناک الکوثر و در مورد ارتباط انا انزلناه فی لیلة القدر که لیلة القدر فاطمه است و همان بنیه محمدیه است، با انا اعطیناک الکوثر و الم نشرح لک صدرک درست تدبر کن تا روشن شود که چرا فرمود:
و الحمد لله الذی... لم یجعلنی جاهدة لشی ء من کتابه. فافهم.
جناب شیخ اکبر محیی الدین بن عربی را در فتوحات مکیه در بیان حضرت شهادت عبارتی است که از جمله آن این است:
و فی القیامة منابر علی عدد کلمات القرآن، و منابر علی عدد حروفه یرقی فیها العلماء بالله، العاملون بما اعطاهم الله من العلم بذلک فیظهرون علی معارج حروف القرآن و کلماته بسور تلک الحروف و الکلمات و الایات و السور و الحروف الصغار منه؛ و به یتمیزون علی اهل الموقف فی هذه الامة لان أناجیلهم فی صدورهم فیا فرحة القرآن بهؤلاء فانهم محل تجلیه و ظهوره...
اهل قرآن را در قیامت منابری از نور است که درجات منبرها یعنی پله های آنها به عدد آیات قرآن است، و همچنین منابری بر عدد کلمات قرآن و منابری بر عدد حروف قرآن است و هر کسی به مقدار آنچه از قرآن در سینه اش حفظ کرده است بر این منابر صعود می کند و بدین صعود وجودی از اهل موقف متمیزند زیرا که محل تجلی و ظهور قرآن اند. و همه قاریان کتاب الله در صفوف مختلف با سکوت تام به تلاوت آیات و سور و کلمات و حروف قرآن گوش فرا می نهند. و در صف اول در پیشگاه حق متعال در مجلس تلاوت، گروهی قرار دارند که شبیه ترین آنها به حق اند در صورت قرآن بر آمده (مثل ابر بر آمده) که با سکوتی خاص از دیگران متمیزند و ساعتی لذت بخش تر برای آنان به غیر از این نیست. پس کسی که قرآن را با همه روایات در آن بنحو حفظ و علم و عمل ظهور تام دهد بدانچه که خداوند تعالی برای او از قرآن نازل فرمود دست می یابد و امامت لایق او می گردد و بر صورت الهیه جامع خواهد بود. پس عیبه علم و وعاء معرفت، کلمه علیای وجود، فاطمه معصومه بر صورت الهیه جامعه است. البته مثل شیخ اکبر مثل بلبلی است که از فیض گل سخن آموخت وگرنه این همه قول و غزل در منقار وی تعبیه نشده بود.
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود - اینهمه قول و غزل تعبیه در منقارش
زیرا که این معانی عرشی در ابتداء در روایات صادره از اهل بیت عصمت و طهارت بما رسیده است. اما ملک و ملکوت، کاشف حقایق و ناطق به اسرار ربوبی صادق آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: و الله لقد تجلی الله عزوجل لخلقه فی کلامه ولکن لا یبصرون.
در روایات ما آمده است که: قلب المومن عرش الله الاعظم این کلام معصوم صادر از معصوم را با این اصول و امهات تجلیات ربانی و درجات قرآنی و مقامات انسانی تلفیق کن و انسجام ده تا دولت قرآن در صقع عرش الرحمن که قلب انسان است طلعت دل آرایش را ارائه دهد. و به قول کمال اصفهانی:
بر ضیافت خانه فیض نوالت منع نیست - در گشاده ست و صلا در داده خوان انداخته
بلکه ناز ما را هم می کشند و غنج ما را هم می خرند.
قرآن کتاب صمد است و جوهره قدسیه و زوجه ولی الله صدیقه عظمی نیز در فهم هیچ مرتبه ای از مراتب این کتاب صمدی حق معطلی ندارد پس فاطمه هم قرآن ناطق صمدی است و همانطور که قرآن صامت صمد را در همه اعصار و امصار تحدی است که یعنی کتاب أحد و بی همتا است و او را کفوی نخواهد بود، حقیقه ام الکتاب، ریحانه مصطفی را نیز در مقابل معاندین تحدی است که وی را نیز در بین نساء عالمین کفوی در عصمت نیست زیرا که عصمت الله اکبری است.
قرآن واجد صفت مهیمن است و مظهر اسم شریف مهیمن حق متعال است که قل کل یعمل علی شاکلته، و لذا بر همه صحف نوریه سماوی هیمنه دارد و همه کتب منزله از آسمان برای انبیای عظام از مشکاة علم قرآن بهره جسته اند، همچنین عیبه علم و ظرف معرفت و أم الائمة را نیز در مقام عصمت مظهریت اسم شرف مهیمن است که هیمنه بر عصمت همه انبیاء دارد و آنان را در عصمت از مشکوة عصمت الله الکبری فاطمی استضائه است، چه اینکه در نبوت و رسالت و ولایت از مشکوة حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) بهره می گیرند و فاطمه نیز مشکوة الولایة و أم ابیها الخاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
قرآن را با اکوان و عوالم وجودی تطابق است، لذا همانند آنها میزان حق و معیار صدق است که جامعیت در تغذیه همه نفوس انسانی در همه فنون الهی را داراست؛ چه اینکه عوالم نیز در تغذیه همه موجودات جامعیت دراند. و خطابهای تعالوا قرآن برای دعوت به مهمانی افراد لایق است، چون رزق نفوس انسانی در آسمان هاست و خداوند سبحان نیز فیاض علی الاطلاق است، و قابلیت و استعداد هم داده است که انسان را در نقطه مقابل نباتات، درخت باژگونه ای قرار داد که سرش به طرف آسمان است؛ و کتاب بی نهایت قرآن حکیم را، که حافل همه حکم و معارف و شامل جمیع کلمات نوریه وجودیه است، غذای جان مقرر فرمود و شرط یافتن آن را هم توحّد روحانی جعل کرد. بنابراین کون جامع و معدن حکمت و ولیده أغصان نبوت، ربیبه ائمه هدی میزان حق و معیار صدق است و جامعیت در تغذیه معارف حقه الهیه به همه نفوس مستعدین را دارد و لذا در افق اعلای کمالات انسانی همانند قرآن کریم خطاب تعالوا به همه جانهای شیّقه به سوی کمال مطلق را دارد.
قرآن خزائن حق است و دریایی است که روایات سواحل و جداول آنند، قرآن بهشت آفرین است و حبل اللهی است که از عرش حقیقت به فرش طبیعت آویخته شده است تا قاریان آن آنچه در توان دارند بخوانند و بالا روند. کتاب عظیم قرآن، امام انسان است و منطوی بر حقایق کلیه و جامع حِکَم علمیه و عملیه است و تبیان کلمات غیر متناهی کتاب بی پایان هستی و مبین اسرار اسماء غیبی و عینی است. و آن قلمی که عالم را بدین زیبایی نگاشت که دانشمندان یونانی اسم آن را قوسموس یعنی زینت نهاده اند، و آدم را به نیکوترین صورت در آورده است که از حسن صنعتش به خویش تبریک گفته است، همان قلم اعلای الهی نگارنده قرآن است که همو نیز صدیقه طاهره و عقیله رسالت و مطلع انوار علوی و ودیعه مصطفی، زجاجة الوحی فاطمه عارفه به اشیاء را به عصمت کبری نگاشته است لذا عالم و آدم و قرآن و کفو الوصی از یک قلمند، که نه شیرین تر از عالم تصور شدنی است و نه محکمتر از قرآن کتابی، و نه مخفی تر از زهرای اطهر معصومی که در قیامت کبرای انسانی شخصیت وجودی او همانند قرآن در نزد نقطه جامعه بین همه بصورت بکر محشور می شود. فافهم.
آنچه در این مقالت قرائت گردید خوشه چینی از محضر عرشی حضرتش بود که قطره قطره جمع گردید و تقدیم شد. البته هر قطره ای از مقالت حاوی حقایقی است که بر اهل بصیرت پوشیده نیست.
در فص فاطمیه آمده است: کانت فاطمة - صلوات الله علیها - صلوات الله علیها - لیلة القدر، و لیلة القدر ذات مراتب کما أن جمیع الحقایق الوجودیة کذلک، کل مرتبة دانیة منها رقیقة لعالیتها، و عالیتها حقیقة لرقیقتها، قوله سبحانه: و لقد علمتم النشأة الاولی فلو لا تذکرون. و فی الاثر الرضوی قد علم اولو الالباب أن هنالک لا یعلم الا بما هیهنا و فی الاثر الصادقی ان الله خلق الملک علی مثال ملکوته، و أسس ملکوته علی مثال جبروته لیستدل بملکه علی ملکوته و بملکوته علی جبروته. و اعلم أن منازل السیر الحبی الوجودی فی القوس النزولیة معبرة باللیل و اللیالی، و فی القوس الصعودیة بالیوم و الایام، فعصمة الله الکبری فاطمة کما أنها لیلة القدر کذلک انها یوم الله، و الانسان الکامل فی العصر المحمدی وعاء حقایق القرآن، و ان شئت قلت انه قرآن ناطق، فنزل أحد عشر قرآنا ناطقا من تلک اللیلة المبارکة التی هی لیلة القدر و هی أم الائمة فافهم ثم تدبر قوله سبحانه انا اعطیناک الکوثر. قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): من عرفها حق معرفتها أدرک لیلة القدر، و انما سمیت فاطمة لان الخلق فطموا عن کنه معرفتها.
و فی الاثر الصادقی: من عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرک لیلة القدر. و انما فطم الخلق عن کنه معرفتها لان من لیس بذی العصمة یدرک العصمة مفهوما و لا یدرکها ذوقا، و هذا مثل أن العوام لا یدرکون حقیقة ملکة الاجتهاد و کنهها ذوقا، و لا یعلمون شأن من هو صاحب ملکة بالذوق. و العمدة فی المعرفة هی العلم الذوقی. و المراد بالذوق فی اصطلاح العارف بالله ما یجده العالم علی سبیل الوجدان و الکشف لا البرهان و الکسب، و لا علی طریق الاخذ بالایمان و التقلید فان کلا منهما و ان کان معتبرا بحسب مرتبته لکنه لا یلحق بمرتبة العلوم الکشفیة اذ لیس الخبر کالعیان. انتهی.
خداوند متعال توفیق فهم این حقایق ملکوتیه را عنایت فرماید، و امید است که حضرت مولی خود به شرح این فص فاطمی بپردازند تا تشنگان کوثر معارف حقه الهیه از آن کوثر علم سیراب گردند. آمین.
باید در مباحث مذکور فرق بین نبوت تشریعی و نبوت انبایی را گذاشت که زن اگر چه به نبوت تشریعی نمی رسد ولی می تواند از نبوت انبایی برخوردار باشد و هر چه را که نبی تشریع می گیرد او هم می گیرد اگر چه زن باشد و چه بیشتر از مردان هم در نبوت انبایی نصیب داشته باشد همانند جناب صدیقه نسبت به همه انبیای عظام غیر از حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ لذا به مقام شریف لیلة القدری نائل آمده که یازده قرآن ناطق از او متجلی شده اند.
(به شرح ابیات باب 2 مراجعه گردد)
62- در این مشهد سخن بسیار دارم - ولیکن وحشت از گفتار دارم
63- که حلق اکثر افراد تنگ است - نه ما را با چنین افراد جنگ است
این ابیات را شأن نزول است که مولایم فرمود: وقتی یکی از آقایان از اهل معرفت به من رسید و شروع کرد با من دعوا کردن که چرا شما این معانی بلند و سنگین و عرشی را به هر کسی می گویید. گفتم چطور مگر؟ گفت روزی در جلسه ای بودیم و آقایی وارد شد و نشست و به محض ورود به جلسه و هنوز خوب ننشسته بود که با قهقهه ای تمسخرآمیز شروع کرد به ادای شما را در آوردن که... آقای حسن زاده می گوید که لیلة القدر یعنی بنیه محمدیه است. و حالا با قهقهه چگونه به تمسخر پرداخته است. من بسیار ناراحت شدم که جناب آقای حسن زاده چرا باید این مطالب بلند را برای اینگونه افراد بگوید که آنها نفهمیده اینگونه به باد تمسخر بگیرند.
حضرت مولی فرمود من به این آقای بزرگوار عرض کردم که آقا جان من این جمله را به این سردی به او نگفتم بلکه او سوالی در مورد لیلة القدر کرد و من در حدود چهل دقیقه برای او صحبت کردم و ابتداء مقدمه گفتم و روایات راجع به اینکه ائمه علیهم السلام می فرمایند ما ایام الله هستیم را نقل کردم و حرف پیاده کردم، حدیث فرات کوفی از امام صادق را آوردم و برایش خواندم که امام صادق (علیه السلام) فرمود که جده من فاطمه زهرا (علیه السلام) لیلة القدر است و تا اینکه با این صحبتها و نقل روایات به او جواب دادم که لیلة القدر بنیه محمدیه است. حالا این آقا چرا به من می خندد و با قهقهه تمسخر می کند پس او العیاذ بالله به امام صادق باید بخندد که جناب صدیقه را لیلة القدر می داند. این آقا گفت: آقا همه این حرفها حق با شماست ولی شما با این حال چرا این فرمایشات عرشی را به مثل این حَلْق های تنگ می گویی؟
عرض گفتم آقا جان ارتجالا خودم چیزی نگفتم، چون سوال کرده بود. که شما در مورد انا انزلناه فی لیلة القدر چه مطلبی دارید که در فهم آن به کار آید. من هم چون ایشان از من سن بیشتری داشت و سوال کرد جهت ادب و مراعات حال ایشان که اگر جواب ندهم جسارت می شود جواب دادم و از اینجا حرف را شروع کردم که لیلة القدر در مرتبه زمان هم حق است و نمی گوییم که در این شب و تاریکی و سایه زمین بودن دخالت ندارد و خود قرآن هم این سایه زمین را که شب می گوییم ارزش داد و این معنی لیلة القدر هم حق است، البته در این سایه و تاریکی شب برای انسان تجمع حواس و توحد است ولی آن که گرفته است و یکبارگی حقایق قرآن را أخذ می کند مربوط به جان جناب خاتم است. چه اینکه امام صادق هم فاطمه را لیلة القدر می داند، و تازه لیلة القدر زمانی متغیر است همانند ظهر و مغرب و صبح به اختلاف آفاق در تغییر است مثلا امشب در ایران شب قدر است و شب قبل در عربستان و کشورهای دیگر؛ چه اینکه مثلا دیروز آنجا عید فطر بود و امروز اینجا؛ یا این دقیقه و این ساعت قم اذان است و نیم ساعت قبل مشهد اذان شد و گذشت و فلان شهر غربی ایران چهل دقیقه بعد اذان می شود. پس شب قدر زمانی گر چه حق است ولی به اختلاف آفاق متغیر است و این انزل مراتب لیلة القدر است که فوق آن دهر و سرمد هم هست. سپس مطلب عرشی ای که لیلة القدر بنیه محمدیه هست را با آن همه مقدمه، و خواندن روایات به او جواب دادم. تازه اگر اشکالی داشت حق آن بود که به خود من می گفت. ولی اینکار را نکرد و...
لذا این دو بیت را نقل حرف این آقا باعث شد که در این باب دفتر دل در ذیل بحث لیلة القدر سروده ام و کوتاه آمده ام.
چه عجب اینکه بعد از ارتحال مرحوم علامه آقای طباطبایی همین آقا (که به من مسخره می کرد - پیر مردی هم بود که مرحوم شد) مرا دیدند و گفت که من به آقای طباطبایی خیلی ارادت داشتم و ایشان خیلی به ما مهر و محبت داشتند ولی من در زمان حیات ایشان چیزی را می خواستم از او بپرسم که بالاخره یادم رفت و نشد که از او بپرسم، عرض کردم چه می خواستی بپرسی؟ گفت می خواستم بپرسم که به حضور امام زمان (علیه السلام) باید چه جوری رسید. گفتم خوب بود می پرسیدی که الان ما هم از شما استفاده می کردیم. بعد عذر خواهی کردم که من بطرف درس می روم و الان دارد دیر می شود و از او جدا شدم که دیگر ایشان را ندیدم تا شنیدم که به رحمت خدا رفت؛ حالا بجای اینکه خدای ناکرده با این گونه آقایان جنگ داشته باشیم با نفس خود می جنگیم لذا در ابیات بعدی آوردم که:
64- بجنگم با خودم ار مرد جنگم - که از نفس پلیدم گیج و منگم
65- چرا با دیگری باشد حرابم - که من از دست خود اندر عذابم
حِراب: مصدر دوم باب مفاعله است که محاربة و حراباً است.
66- چه در من آتشی در اشتعال است - که دوزخ را ز رویش انفعال است
67- مرا عقل و مرا نفس بد آیین - گهی آن می کشد گاهی برد این
در این بیت نظر دارم به فرمایش الهی جناب سید ابن طاووس که از طرف دربار عصرش به خدمت او آمدند تا مقام قضاوت را پذیرد و به مسند قضا بنشیند، جواب داد من عمری است که در این مرافعه بین دو نفر مانده ام و نتوانستم بین طرفین داوری کنم و آنان را آشتی و صلح دهم و به مرافعه اینان خاتمه دهم، چگونه توان آن را دارم که از صبح تا به غروب بتوانم این همه مرافعات و شکایات را بررسی کنم و حکایت نمایم.
گفتند آخر آن یک مرافعه چی و بین چه کسانی واقع شده که شما گرفتار آن در طول عمرتان شدید... تا اینکه در جواب فرمود: من عمری است که در مرافعه بین عقل و نفس خودم گرفتار شدم و هر کدام برای خودشان حرفها دارند و هر کدام مرا به جهتی می خوانند و من تا به حال نتوانستم بین این دو صلح برقرار کنم. و بالاخره مسند قضا را نپذیرفت. لذا در سرودن این ابیات به یاد فرمایش جناب سید بن طاووس بودم. (به شرح باب ششم مراجعه گردد)
68- بسی از خویشتن تشویش دارم - همه از نفس کافر کیش دارم
69- اگر جنگیدمی با نفس کافر - کجا این وحشتم بودی بخاطر
70- چنان در حسرتم کز أخگر دل - همی ترسم که سوزد دفتر دل
71- رسیده کشتی عمرم به ساحل - نمی دانم از این عمرم چه حاصل
72- مرا پنجاه و پنج است عمر بیگنج - تو گیرش پنج هزار و پانصد و پنج
73- که کرکس سال عمرش ار هزار است - ولیکن عاقبت مردار خوار است
کرکس لاشخور را گویند که تا هزار سال هم عمر می کند. این نحوه فرمایش پند و اندرز گرفتن از کلمات وجودی نظام هستی است که طعام جان انسان اند.
74- چه انسان خواهد از طول زمانی - گرش بی بهره باشد زندگانی
75- چو غافل بگذراند روزگارش - چه یکسال و چه صد سال و هزارش
76- وگر آنی ز خود گردید فانی - به کف آورده عمر جاودانی
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله أمواتا بل أحیاء عند ربهم یرزقون (آل عمران /169)
77- و لیکن باز با رمز و اشارت - بیارم اندکی را در عبارت
بازگشت به اصل مطلب است و آن هم لیلة القدر است.
78- نزول یازده قرآن ناطق - در آن یک لیلة القدر است صادق
مراد از یک لیلة القدر وجود ذیجود فاطمه زهرا، حقیقت ام الکتاب است که از او یازده قرآن ناطق و حجة الله نازل شده است؛ لذا حضرت زجاجة الوحی و ثمرة النبوة، فاطمة العارفة بالاشیاء را أم الائمه نامیده اند.
در بیت پنجاه و چهارم گفته آمد که فاطمه لیلة القدر است که متن حدیث شریف فرات کوفی از امام صادق (علیه السلام) به شعر در آمده بود که حضرت صادق آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) جده اش را لیلة القدر معرفی فرمود. چرا حضرت صدیقه - سلام الله علیها - لیلة القدر نباشد و حال آنکه یازده قرآن ناطق در این لیله نازل شده است، پس فاطمه (علیه السلام) لیلة القدر یازده قرآن ناطق است.
79- وجود اندر نزول و در صعودش - بترتیب است در غیب و شهودش
لیلة القدر و یوم الله را مراتب و مظاهر بسیار است چنانکه همه حقایق نظام هستی بدین منوال اند که نسبت دانی به عالی نسبت فرع به اصل و ظل به ذی ظل است.
مبانی عقلی و نقلی داریم که منازل سیر حبّی وجود، در قوس نزول، معبر به لیل و لیالی است؛ چنانکه در معارج ظهور صعودی، به یوم و ایام، بعضی از لیالی لیالی قدرند و بعضی از ایام ایام الله. (انسان و قرآن ص 213)
جناب متأله سبزواری در شرح اسماء در شرح بند 54 یا رب اللیل و النهار فرماید: یشمل اطلاق اللیل و النهار باطن لیلة القدر و حقیقة یوم القیامة أعنی السلسلة الطولیة النزولیة و العروجیة، و اشیر الی الاول بقوله تعالی تنزل الملائکة و الروح فیها باذن ربهم من کل امر والی الثانی بقوله تعالی یعرج الملائکة و الروح الیه فی یوم کان مقداره خمسین الف سنة (معارج /4).
و در تعلیقه آن فرمود: ففی السلسلة الطولیة النزولیة اختفاء نور الوجود کاللیل الصوری؛ و فی السلسلة العروجیة طلوع النور بعد ما غربت فی المواد و الاجسام عن افق النفس و القلب کالیوم الصوری.
مطلب فوق را در شرح مثنوی عارف رومی نیز دارد با بیانات دیگر که نقل می شود: عارف یاد شده در مجلد ثانی مثنوی گوید:
حق شب قدرست در شبها نهان - تا کند جان هر شبی را امتحان
حاجی در شرح فرماید: حق شب قدر است یعنی یکی از آیات احاطه حق شب قدری است که در طول همه شبها باشد، چون آن سیال راسم همه سلسله زمان است و روح آنهاست.
و از تأویلات شب قدر سلسله طولیه نزولیه است که مد سیر نور حق است در قوس نزول، چه نور در آن در تنزل است؛ چنانکه باطن یوم القیمة سلسلة طولیه عروجیه است که مد سیر نور حق است در قوس صعود، چه در اشتداد و ترقی و عروج است، قال الله تعالی: یعرج الملائکة و الروح الیه الایة. (انسان و قرآن ص 250)
از وجود در قوس نزول چون تعبیر به لیل می شود لذا در قوس نزول ترتیب آن بصورت ترتیب در غیب مطرح شده است؛ و جون از سیر حبّی وجود در قوس صعود تعبیر به یوم می گردد لذا در قوس صعود از ترتیب آن به ترتیب شهودی تعبیر شده است. به شرح ابیات 54 به بعد همین باب و شرح بیت 3 از باب سیزدهم مراجعه گردد.
80- در این معنی چه جای قیل و قال است - که طفره مطلقا امر محال است
در شرح ابیات 83 به بعد باب 4 در مورد اسم شریف فاطر گفته آمد که ماسوی الله از حق تعالی منفطرند و جدایی بین حق و خلق به صورت وحدت عددی محال است، و لذا جدایی بین حق و خلق لازمه اش طفره است که طفره چه در قوس نزول و چه در قوس صعود مطلقا محال است. پس موجودات بنحو انزال از حق تعالی تنزل یافته اند، و گفته آمد که نه تنها قرآن تدوینی حق انزالی است بلکه کتاب تکوینی الهی نیز که همانا همین نظام هستی و کلمات وجودی آنست به انزال از حق مطلق متنزلند.
لذا در بیت قبلی چون سخن از ترتیب غیبی و ترتیب شهودی به میان آمده است در این بیت نیز طفره مطلقا محال دانسته شده است.
شرح بیت 27 به بعد باب 8 نیز در مقام بکار آید. چه اینکه شرح ابیات باب چهاردهم از نیز در مقام شانی بسزاست.
طفره در قوس نزول و صعود چه در مادیات و چه در معنویات محال است. شی ء تا از حدود جسمیه و جمادیه و نباتیه نگذشت به نخستین درجات عقلیه نمی رسد. نقل از وجود مادی تا به وجود عقلی اولا نقل به عالم حس و پس از آن نقل به عالم خیال و پس از آن انتقال به عالم عقل است. بر اساس استحاله طفره و تجافی است که عالم و آدم را تطابق است یعنی عالم در قوس نزول بر پایه تثلیث، عقل، مثال، ماده، است و آدم در قوس صعود بر پایه، ماده بدن و خیال و عقل است که وقتی در قوس صعود از عالم عقل عبور کند به مقام لا یقفی برسد، عدیل صادر اول می گردد و با وی اتحاد تعلقی وجودی می یابد که آن مقام فوق عالم بودن اوست.
81- توانی نیز از امکان اشرف - نمایی سیر از اقوی به اضعف
82- به امکان اخس بر عکس بالا - نمایی سیر از اضعف به اقوی
از سیر حبی وجود در قوس نزول تعبیر به امکان اشرف می گردد و از سیر آن در قوس صعود تعبیر به امکان اخس می شود. و استحالت طفره بنحو مطلق با هر دو قاعده موافق است و هر سه از یک خانواده اند.
قاعده امکان اشرف و اخس را جناب صدر المتألهین از میراث جناب فیلسوف اول می داند.
بر اساس این قاعده در قوس نزول، ممکن اشرف باید اقدم از ممکن اخس باشد که الاشرف فالاشرف تا به اخس سلسله نزولی، و در قوس صعودی بالعکس، از الاخس فالاخس تا به اشرف سلسله صعودی، منتهی می شود؛ کما بدأکم تعودون، یدبر الامر من السماء الی الارض ثم یعرج الیه.
این ترتیب نزولی را در نحوه پیدایش کثرت از وحدت و ترتب طولی عوالم دخلی بسزاست که موجودات در سیر نزولی از عالم امر به عالم خلق، به پایان می رسند؛ سپس موجودات حول مبدأ دور می زنند و پدید آورنده خود را طلب می کنند و از عالم خلق بسوی عالم امر صعود می کنند، تا به مبدأ به وصف فردانیت رجوع کنند.
و این مراتب وجودی هر مرتبه ای که از قوس نزولی پایین می آید اخس از مرتبه مافوقش است، و در قوس صعودی که بالا می رود هر مرتبه ای که فراتر است اشرف از مادونش است.
و به قاعده امکان اشرف که عبارت أخرای از محال بودن طفره در قوس نزولی و قوس صعودی است، در قوس نزولی تا ممکن اشرف تحقق نیافت، نوبت وجودی به ممکن اخس نمی رسد، که طفره محال است و همچنین در قوس صعودی تا ممکن اخس جمیع انحاء کمالات مادون خود را استیفا نکرد و حائز نشد، از اخس به اشرف ارتقاء نمی یابد و الطفرة مطلقا، سواء کانت حسیة أو عقلیة باطل بالبدیهة. (لطلیفه مآثر ج 1 ص 101)
83- لذا آن را که بینی در رقیقت - بیابی کاملش را در حقیقت
در سیر حبی وجود در مراتب نزولی و صعودین هر مرتبه مادون رقیقت و آیت و ظل مرتبه حقیقت است. در حدیث شریفی از امام صادق (علیه السلام) است که: ان الله خلق الملک علی مثال ملکوته، و أسس ملکوته علی مثال جبروته لیستدل بملکه علی ملکوته و بملکوته علی جبروته حمل حقیقت و رقیقت در واحد شخصی ذو مراتب یا ذو مظاهر متصور است. و این مطلب را جناب آخوند مولی صدرا در اسفار پروراند. در جلد ثامن در ذیل فصل هفتم از باب ثالث از سفر نفس اسفار (سفر رابع) ص 126 فرماید:
زیادة تنویر و تصویر: و اعلم ان للصور الجزئیة الجسمانیة موجودة فی عالم أمر الله و قضائه، کما قال الله تعالی: و ان من شی ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم فالخزائن هی الحقایق الکلیة العقلیة و لکل منها رقایق جزئیة موجودة بأسباب جزئیة قدریة من مادة مخصوصة، و وضع مخصوص، و زمان و أین کذلک؛ فالحقایق الکلیة موجودة عند الله بالاصالة، و هذه الرقایق الحسیة موجودة بحکم التبعیة و الاندراج، فالحقایق بکلیاتها فی وجوده العلوی الالهی لا ینتقل، و رقایقها بحکم الاتصال و الا حاطة و الشمول لسائر المراتب تتنزل و تتمثل فی قوالب الاشباح و الاجرام کما مر من معنی نزول الملائکة علی الخلق بأمر الله. و الرقیقة هی الحقیقة بحکم الاتصال، و انما التفاوت بحسب الشدة و الضعف، و الکمال، و النقص...
پس هر چه را که رقیقت داراست حقیقت آن را بنحو اعلی و اشرف دارد و بیش از آن را هم دارد ولی رقیقت از حقیقت به مقدار سعه وجودی یا سعه ظهوری خود بهره دارد و قابل حمل بر یکدیگرند. لذا در جلد سوم اسفار فرماید که تقدم و تأخر بالحق و حقیقت و رقیقت که یک قسم بسیار مشکل و غامض از اقسام تقدم و تأخر است را عارفان راسخون در علم می یابند.
84- نظر کن نشأت اینجا چگونه - از آن نشأت همی باشد نمونه
85- شنو در واقعه از حق تعالی - لقد علمتم النشأة الاولی
اشارت به حدیث شریفی از امام زین العابدین (علیه السلام) است که جناب فیض در تفسیر صافی ذیل آیه سوره مبارکه واقعه آورده است که: فی الکافی عن السجاد (علیه السلام): العجب کل العجب لمن انکر النشأة الاخری و هو یری النشأة الاولی. شما که اینجا را می بینید و اینجا هم آیت و ظل آنجا است، پس چرا بالا نمی روید.
عارفان و حکمای الهی اینجایی را رقیقت تعبیر کنند، و قرآن کریم تعبیر به آیت می کند. لذا در آیات قرآنی که اینجا را آیات حق می داند تدبر بنما که موجودات نشأه طبیعت ظل و سایه و رشحه ای از برای حقایق ماورای طبیعت اند.
چه اینکه در شرح بیت قبل در کلام عرشی مولی صدر ابیان شده است.
86- اگر عارف بود مرد تمامی - تواند خود به هر حد و مقامی
87- بباطن بنگرد از صقع ظاهر - ز اول پی برد تا عمق آخر
هر مرتبه ای از وجود در قوس نزول متن ما بعدش می باشد و شرح ما قبل خود است. لذا از ماقبلش نسبت به او تعبیر به قضا و متن و جمع می شود و از این مرتبه ما بعد آن ماقبل، تعبیر به قدر و شرح و فرق و تفصیل می گردد، چه اینکه همین مرتبه برای بعدش متن و قضاء است و آن نیز شرح و قدر این است، و عارف بالله که مظهر یا من لا یشغله شان عن شأن اوست، در هر مرتبه ای واقع گردد هم ما قبل آن را می خواند و هم مابعد آن را، لذا فرمودند که شما اینجا را که ظاهرند بنگرید و چون آیات و نردبان صعود به آن باطن اند، و بالا بروید.
انسانهای کامل که عالمان به غیب اند، از همین مسیر رفته اند و لذا علم به غیب زیر سر انزالی بودن موجودات است و چون ترتیب وجودی است که هر مرتبه ای هم از قبلش حکایت دارد و هم بر بعدش دلالت، لذا آنها در هر مرتبه ای هم قبل آن را می خوانند و هم بعدش را. لذا از صقع و ناحیه ظاهر می توانند به باطن آن بنگرند چه اینکه در قوس صعود وقتی نظر به اول هر موجودی بیاندازند تا آخر او را می خوانند. لذا در آیات قرآن ما با حذف مضاف همراه نیستیم. مثلا و اسئل القریة نیاز به تقدیر اهل ندارد بلکه به حقیقت از خود قریه سوال شود زیرا که این ظاهر از باطن گسیخته و جدا نیست. فتدبر.
لذا اکملین را در همه عوالم سیر است.
از این لطیفه سبحانی تدبر نما در واقعه بوسیدن دستان مبارک حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس بعد از تولد، که قنداقه حضرتش را به نزد جناب مولی آوردند حضرت امیر به دستان وی بوسه زده است برای اینکه از اول تا آخر مسائل او را آگاهی دارد.
مولایم در این مقام فرمود: چهار امام معصوم و حجت خدا علیهم السلام به دستهای جناب ابوالفضل العباس بوسه زده اند که اولین آنها امام امیر المؤمنین (علیه السلام) بود و سپس امام مجتبی (علیه السلام) و نیز امام سیدالشهداء و امام زین العابدین (علیهما السلام) بر آن دستان بوسه زده اند که حقیقتا جا داشت. یا کاشف الکرب عن وجه الحسین (علیه السلام)، اکشف کربی بحق اخیک الحسین (علیه السلام).
88- محاکاتی که اندر اصل و فرع است - بسان زارع و مزروع و زرع است
آنچه که در این نشأه طبیعت وجود دارد نسبت به عالم عقل و حق متعال که مبدأ المبادی است فرع است که آنجا اصل است، و چون موجودات اینسویی آیات اند از برای آنجا و انزالی اند لذا حکایت از آنها می نمایند.
جناب مولی صدرا در مرحله چهارم اسفار فصل نهم در وجه سوم بر اثبات عقل مجرد از راه قاعده امکان اشرف گوید: ممکن اخس (موجودات اینسویی) وقتی یافت شدند پس واجب است که ممکن اشرف قبل از این موجود باشد و شکی نیست در اینکه عجائب ترتیب و لطائف نسب و نظام واقع در عالم عقلی نوری اشرف و افضل از آنچه که در دو عالم متأخر در وجود است می باشد پس باید مثل همین ترتیب و عجائب در عالم عقل هم باشد؛ چگونه بخواهد در عالم عقل این ترتیبات و عجائب نباشد و حالیکه غرائب نسب در عالم جسمانی اظلال و علامات آنچه که در عالم عقلی است می باشد پس عجائب و ترتیبات در عالم عقل نوری بعنوان حقایق و اصول اند و انواع جسمانی فروع آن و حاصل از آنند.
این بیان عرشی جناب آخوند برای اثبات مثل افلاطونی است که از ناحیه محاکات بودن در قاعده امکان اشرف برای مادون نسبت به مافوق پیاده شده است.
و در همین فصل مذکور تحت عنوان تلویح استناری فرماید که عالم ادنی یعنی عالم ماده (و فوق آن عالم مثال) ظل عالم اعلی هستند:
لعلک ان کنت اهلا لتلقی الاسرار الالهیة و المعارف الحقه لتیقنت و تحققت أن کل قوة و کمال و هیأة و جمال توجد فی هذا العالم الادنی فانها بالحقیقة ظلال و تمثالات لما فی العالم الاعلی انما تنزلت و تکدرت و تجرمت بعد ما کانت نقیه صافیة، مقدسة عن النقص و الشین، مجردة عن الکدورة و الرین، متعالیة عن الافة و القصور و الخلل و الفتور و الهلاک و الدثور، بل جمیع صور الکائنات و ذوات المبدعات آثار و انوار للوجود الحقیقی و النور القیومی و هو منبع الجمال المطلق و الجلال الاتم الالیق الذی صور المعاشیق، و حسن الموجودات الروحانیة و الجسمانیة قطرة بالنسبة الی بحر ذلک الجمال، و ذرة بالقیاس الی شمس تلک العظمة و الجلال، و لولا انواره و أضواؤه فی صور الموجودات الظاهریه لم یمکن الوصول الی نور الانوار الذی هو الوجود المطلق الالهی.
علامه قیصری در آخر شرح فص سلیمانی فصوص الحکم فرماید: ما فی الحس من الاشیاء خیالات و صور لمعان غیبیة و اعیان حقیقیة ظهرت فی هذه الصور لمناسبة بینها و بین تلک الحقایق فلابد من تأویل کل ما یسمع و یبصر فی العالم الحسی الی المعنی المراد فی الحضرة الالهیة، و لا یعلمه الا العاملون بالله و تجلیاته و أسمائه و عوالمه و هم الراسخون فی العلم، فمن وفق بذلک و هدی فقد أوتی الحکمة و من یوت الحکمة فقد أوتی خیرا کثیرا.
این عالم ماده به منزله مزرعه عالم عقل است و موجود مجرد عقلی و مثل نوریه مطلقه الهیه، و فوق آن مبدأ المبادی به منزله زارع اند و تحقق موجودات اینسویی که آیات و علامات حقایق آنسویی اند بمنزله زرع اند، لذا همانگونه که یک زارع در نشأه طبیعت و یک باغبان می تواند از آینده این درخت خبر دهد که این درخت و نهال در آینده اینطور میوه می دهد و آن یکی میوه اش به صورت فلان است چون بین این اصل و آن فرع محاکات است همچنین بین موجودات اینسویی که فرع و میوه اند و موجودات آنسویی که اصل اند محاکات است. لذا مرحوم مولی صدرا در ادامه عبارت مذکور می گوید: مگر نمی بینی که آثار انوار آن وجود مطلق در عالم ملک ظهور کرده است و از مراتب روحانی عقلی تنزل یافته است و در صورتهای جزئیات خود را نمایانده است و چگونه با غنج و دلال و حسن و لطافت با اینکه مصاحب ظلمت جسمیه اند از آنجا حکایت دارند، منتهی بعد از نقاوت و صفای شان در آنجا، به کثافات مادی در اینجا قرین گشته اند که همه عقول مدهوش، و متحیرند.
لذا قرآن کریم انسان را به تفکر در موجودات عالم أدنی وادار می کند و ترغیب می نماید که از راه این ادنی که محاکات از عالم اعلی دارد به سوی عالم اعلی سوق دهد.
در پایان موقف سوم از الهیات اسفار ج 6 ص 305 آمده است: دقیقة اشراقیة: و اعلم ان عالم الشهادة کالقشر بالاضافة الی عالم الملکوت و کالقالب بالقیاس الی الروح و کالظلمة بالنسبة الی النور و هکذا کل طبقة من الملکوت الاعلی و الاسفل بالنسبة الی فوقها علی هذا المثال...
لذا هر عالم ما فوقی بمنزله زارع عالم مادون است تا برسیم به زارع اصلی نظام هستی که کل عوالم وجود مزرعه اویند و وی در کلمات وجودی همه بذرهای اسماء و صفات علیای خویش را ظهور می دهد و چون وحدت عددی محال است لذا خود زارع است، و نیز خود مزرعه است، و خود بذر است و خود نیز زرع. فتدبر.
89- بیا بر خوان تو نحن الزارعون را - بیابی زارع بی چند و چون را
اشارت به آیه 64 سوره واقعه است که: أنتم تزرعونه ام نحن الزارعون. آیا شما از خاک آن تخم را می رویانید یا ما رویانیدیم؟! همه عالم کِشت اوست، که آیات اویند.
(سوره بقره /164): ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار و الفلک التی تجری فی البحر بما ینفع الناس و ما أنزل الله من السماء من ماء فأحیا به الارض بعد موتها و بث فیها من کل دابة و تصریف الریاح و السحاب المسخر بین السماء و الارض لایات لقوم یعقلون.
در تفسیر نور الثقلین ج 5 ص 223 ذیل آیه مذکور از سوره واقعه روایتی از کافی نقل کرده است که: فی الکافی علی بن ابراهیم عن أبیه عن ابن ابی عمیر عن ابن اذینه عن ابن بکیر قال: قال ابو عبدالله (علیه السلام):
اذا اردت أن تزرع زرعا فخذ قبضة من البذر و استقبل القبلة و قل: أفرایتم ما تحرثون ءأنتم تزرعونه ام نحن الزارعون ثلاث مرات، ثم تقول: بل الله الزارع ثلاث مرات، ثم قل: اللهم اجعله مبارکا و ارزقنا فیه السلامة ثم انشر القبضة التی فی یدک فی القراح.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: وقتی خواستی کشاورزی کنی در ابتدا یک مشت از بذر را بردار و روی به سوی قبله بنما و سه مرتبه بگو: أفرایتم ما تحرثون ءأنتم تزرعونه ام نحن الزارعون یعنی این دو آیه را بخوان که خداوند فرماید آیا پس می بینید آنچه را کشت می کنید که آیا شما زرع می کنید یا ما کشتکاریم.
سپس سه مرتبه بگو: بلکه خدا کشتکار زارع است و بعد از آن بگو: خداوندا این بذر را مبارک گردان و به ما از رزق سالم از این بذر عطا کن، پس از آن آنچه در مشت داری را در زمین کشت منتشر کن. چون زارع نظام هستی اوست و چون زرع و کشت هر کشتکاری را با او مناسبت است یعنی هر زارعی بر شاکلت وجودی خود زرع می کند، لذا در بیت بعد می خوانی:
90- که بر شاکلت خود هست عامل - چه کل یعمل را اوست قائل
خود همان زارع اصلی عالم وجود در آیه 84 سوره اسراء، فرمود: قل کل یعمل علی شاکلته. ای رسول من بگو که هر یک بر صورت خود عمل می کنند. و خود نیز از این قانون مستثنی نیست که خودش هم بر صورت و شاکله وجودیش عمل می کند. لذا عالم بر شاکله و صورت حق آفریده شد. هو الذی خلق السموات و الارض بالحق.
در لطیفه یا موثر 118 از مآثر آثار ج 1 بحث مناسبات مطرح شد که آن را انحایی است، یکی از آن مناسبات، مناسبت فیض الهی با حصص وجودی است که فیض الهی فعل الهی است که ماسوی را فرا رسیده است و همین فعل کلام اوست که همه ماسوی گویااند و به تسبیح و ثناء اویند، و دیگر مناسبت هر فرع با اصل است که
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت - بر رود بالا همان با اصل خود یکتاستی
ان لکل ظاهر باطنا علی مثاله.
باز در اصل و فرع دقت بفرمایید: میوه ها از درختان و بوته ها می رویند درخت و بوته اصل اند و میوه فرع. خوشه انگور را با رز، و هنداونه را با بوته آن چه مناسبتی است و همچنین در دیگرها؟ و اگر چنانچه بین آن نشأه و این نشأه سنخیت اصل و فرع و علت و معلول جاری نمی بود، این نشأه طریق و معلول آن نشأه قرار نمی گرفت.
پس خودش هم که عامل است، و ما سوی عمل اویند قهرا بین او و بین افعال او هم سنخیت و مناسبت است و چون در ماسوی بر شاکله و صورت خود عمل کرد و شئیت هر شی ء هم به صورت اوست نه به ماده، پس صورت عالم، اوست. فتدبر.
91- نزول اندر قیود است و حدود است - صعود اندر ظهور است و شهود است
وجود در قوس نزول چون حدود و قیود و حجابها پیدا می کند لذا از آن تعبیر به لیل و لیالی می شود، و در قوس صعود چون هر چه از مرحله مادون به مافوق می رود ظهور و شهود بیشتری می یابد از آن تعبیر به یوم و ایام می گردد.
به لحاظ قیود عالم ماده لیل است، و به جهت عروج روحانی، یوم است.
92- خروج صاعد از ظلمت به نور است - که یوم است و همیشه در ظهور است
93- چو صاعد دمبدم اندر خروج است - پس او ایام در حال عروج است
94- چو عکس صاعد آمد سیر نازل - لیالی خوانیش اندر منازل
95- نگر اندر کتاب آسمانی - به حم سجده تا سرش بدانی
در سوره حم سجده تنزیل من الرحمن الرحیم کتاب فصلت آیاته دارد که در دو آیه سوره مبارکه سجده /5 و سوره معارج نحوه بیان تنزیل آن آمده است که در ابیات بعدی می آید و لذا ابیات بعدی شرح بیت 95 می باشد بدین معنی که آیه سوره حم سجده را بیان نمایند.
96- عروج امر با یوم است و آن یوم - بود الف سنة مقدارش ای قوم
97- ز الف سنة هم می باش عارج - به خمسین الف سنة معارج
در سوره مبارکه سجده آیه /5 آمده است: یدبر الامر من السماء الی الارض ثم یعرج الیه فی یوم کان مقداره الف سنة مما تعدون او امر را (به نظام احسن و اکمل) از آسمان تا زمین تدبیر کند سپس روزی که مقدارش (بحساب شما بندگان) هزار سال است باز حقایق و ارواح را بسوی خود بالا می برد.
در سوره معارج می خوانید: تعرج الملائکة و الروح الیه فی یوم کان مقداره خمسین الف سنة.
مراد از الف سنة و خمسین الف سنة مراتب وجودی یوم و لیل است که لیالی و ایام هم همانند سلطان وجود بر اساس تشکیک و دارای مراتب اند.
نقل حدیثی از بحارالانوار ج 15 ص 4 در مورد ابتدای خلقت جناب خاتم انبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) که اولین نور تجلی یافته از حق است در مقام مناسب می نماید تا بهره ای در جهات مراتب داشتن لیالی در قوس نزول برده باشیم.
از خصال و معانی الاخبار جناب صدوق نقل می کند از سفیان ثوری از امام صادق از پدرش از جدش و او از پدرش از جناب علی بن ابی طالب علیهم السلام که حضرتش فرمود: ان الله تبارک و تعالی خلق نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل أن خلق السموات و الارض و العرش و الکرسی و اللوح و القلم و الجنة و النار و قبل ان خلق آدم و نوحا و ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و موسی و عیسی و داود و سلیمان علیهم السلام... و قبل ان خلق الانبیاء کلهم؛ بأربع مائة الف سنة و أربع و عشرین الف سنة، و خلق عزوجل معه اثنی عشر حجابا... ثم حبس نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فی حجاب القدرة اثنی عشر الف سنة و هو یقول: سبحان ربی الاعلی و فی حجاب العظمة احدی عشر الف سنة و هو یقول: سبحان عالم السر و فی حجاب المنة عشرة الاف سنة و هو یقول: سبحان من هو قائم لا یلهو و فی حجاب الرحمة تسعة آلاف سنة، و هو یقول: سبحان الرفیع الاعلی و فی حجاب السعادة ثمانیة آلاف سنة، و هو یقول: سبحان من هو دائم لا یسهو و فی حجاب الکرامة سبعة آلاف سنة، و هو یقول: سبحان من هو غنی لا یفتقر و فی حجاب المنزلة ستة آلاف سنة، و هو یقول: سبحان العلیم الکریم و فی حجاب الهدایة خمسة آلاف سنة، و هو یقول: سبحان ذی العرش العظیم، و فی حجاب النبوة أربعة آلاف سنة، و هو یقول: سبحان رب العزة عما یصفون و فی حجاب الرفعة ثلاث آلاف سنة، و هو یقول: سبحان ذی الملک و الملکوت و فی الحجاب الهیبة ألفی سنة، و هو یقول: سبحان الله و بحمده و فی حجاب الشفاعة ألف سنة، و هو یقول: سبحان ربی العظیم و بحمده ثم أظهر اسمه علی اللوح فکان علی اللوح منورا أربعة آلاف سنة، ثم أظهره علی العرش فکان علی ساق العرش مثبتا سبعة آلاف سنة، الی أن وضعه الله عزوجل فی صلب آدم (علیه السلام) ثم نقله من صلب آدم (علیه السلام) الی صلب نوح (علیه السلام) ثم من صلب الی صلب حتی أخرجه الله عزوجل من صلب عبدالله بن عبد المطلب، فأکرمه بست کرامات... ثم قال: یا محمد اذهب الی الناس فقل لهم: لا اله الا الله، محمد رسوله الله. الحدیث.
از حدیث منقول و نظائر آن می توان مراتب لیل را دریافت که در قوس نزولی مراتب بی شماری در طی طریق تا به انزل مراتب هست. چه اینکه در کتاب الحجة اصول کافی بابی است بدین عنوان که: فی ان الائمة علیهم السلام یزدادون فی لیلة الجمعة.
ابی یحیی الصنعانی از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که حضرت فرمود یا أبا یحیی برای ما در شبهای جمعه شأنی است، ابا یحیی عرض کرد که فدایت شوم آن شأن چیست؟ قال: یوذن لارواح الانبیاء الموتی و ارواح الاوصیاء الموتی علیهم السلام و روح الوصی الذی بین ظهر انیکم یعرج لها الی السماء حتی توافی عرش ربها فتطوف به أسبوعا و یصلی عند کل قائمة من قوائم العرشض رکعتین ثم ترد الی الابدان التی کانت فیها فتصبح الانبیاء و الاوصیاء قد ملئوا سرورا و یصبح الوصی الذی بین ظهرذ انیکم و قد زید فی علمه مثل جم الغفیر.
در حدیث دوم نیز حضرتش فرمود: فلا ترد أرواحنا الی ابداننا الا بعلم مستفاد و لولا ذلک لانفدنا.
از این احادیث مراتب یوم و ایام روشن می گردد، که هر کسی را در قوس صعود می تواند ایامی باشد یعنی ظهورات و تجلیاتی باشد که حقایق آن عالم برایش مکشوف گردد. یعنی عروج روحانی وی را مراتبی باشد که در آیه سوره سجده آن مراتب به الف سنة و در سوره معارج به خمسین الف سنة نام برده شده است.
جناب گنابادی در تفسیر بیان السعادة در ذیل آیه پنجم سجده فرماید: یدبر الامر من السماء لی الارض ای ینزل الامر مع ملاحظة حسن دبره و عاقبته من سماء الارواح الی اراضی الاشباح علی استمرار ثم یعرج الامر من الارض الیه فی یوم کان مقداره الف سنة مما تعدون.
اعلم، أن ایام الاخرة لیست فی عرض ایام الزمان بل هو فی طولها بمعنی ان ایام الدنیا قوالب لایام الاخرة و هی بمنزلة الارواح لایام الدنیا، و کل مرتبة من مراتب الاخرة سعتها و احاطتها بالنسبه الی مراتب الدنیا مضاعفة، فکل یوم من ایام الاخرة بالنسبة الی یوم من ایام الدنیا یضاعف سعته بعشر و مائة و الف و عشرة آلاف الی خمسین الفا هذا بالنسبة الی ایام الدهر، و اما ایام السرمد فلا تحد بشی ء لعدم نهایتها و تحددها، و المراد بالامر الذی یدبره من السماء الی الارض... هو الوجود الفعلی الذی هو المشیة التی هی امره تعالی و فعله و کلمته و اضافته الی غیر ذلک من الاسماء فانه یتنزل من سماء المشیة الی سماء الارواح ثم الی سماء النفوس الکلیة، ثم الی سماء النفوس الجزئیة، ثم الی اراضی الاشباح النوری، ثم الی اراضی الاشباح الظلمانیة ثم یبتدء فی العروج من عالم الطبع، او من عالم الجنة الی اراضی الاشباح النوریة ثم الی النفوس الجزئیة، ثم الی النفوس الکلیة، ثم الی الارواح، ثم الی المشیة.
به عبارت دیگر می تواند تنزل امر از سماء به ارض و سپس عروج آن از زمین به آسمان را تنزل صادر اول و حقیقت محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم) از آسمان عقل اول تا به هیولای اولی و عروج آن از هیولای اولی به مافوق عقل اول دانست که حدیث منقول از بحارالانوار در نحوه تجلی خاتم انبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) بر آن دلالت داشت، که از تنزل آن حقیقت در همه کلمات وجودی با مراتبش تعبیر به لیل و لیالی گردد؛ چه اینکه از ترفعش در قوس صعود تعبیر به یوم یا ایام بشود، لذا به همین معنی او را رق منشور کلمات نظام هستی در قوس نزول گویند. فصل دهم و یازدهم از مقدمات علامه قیصری در شرح فصوص را در مقام شانی به سزاست. چه در شرح فص شعیبی از فصوص الحکم گوید: و من اعجب الاحوال ان الانسان دائما فی الترقی من حین سیره من العلم الی العین فان عینه الثابتة لا تزال تظهر فی صورة کل من مراتب النزول و العروج و فی جمیع العوالم الروحانیة و الجسمانیة فی الدنیا و الاخرة...
98- ولی این روز خود روز جدایی است - نه هر روزی بدین حد نهایی است
99- نه هر یومی ز ایام الهی است - چه آن پیدایی اشیا کما هی است
مراد از این روز خود روز جدایی است یعنی یومی که پنجاه هزار سال است در قوس صعود یا یوم در قوس صعود به هزار سال مقدار او است. و این یوم همان یوم الله است که همه اشیاء در آن یوم با تمام هویتشان ظهور بنمایند.

معنای حقیقی یوم

یسئله من فی السموات و الارض کل یوم هو شأن (/21 سوره رحمن.)
در لفظ یوم نیز باید تأمل کرد که یوم مقابل شب در نزد ما نیست زیرا که شأن خداوند در مطلق یوم و لیل و در ما قبل عالم جسمانی نیز جاری است و حال این که لیس عند ربک صباح و لا مساء.
بلکه ظهور تجلیات اسما و صفات خداوند است که از این ظهور تعبیر به یوم شده است.
(نصوص الحکم ص 417).
انسان که در این نشأه نوع واحد است و او را افراد متشابه می باشد در آن نشأه که ورای طبیعت و عالم بروز و ظهور ملکات است که از بروز و ظهور تعبیر به یوم می شود و از آن عالم به یوم تبلی السرائر جنس است و او را انواع حیوانات متخالف می باشد.
(اتحاد عاقل درس 23 ص 423).
باطن تو در این نشأه عین ظاهر تو در آن نشأه است که یوم تبلی السرائر، در تعبیر به یوم هم دقت شود که یوم هنگام ظهور اشیاء است و یوم اینجا خود ظل یوم آنجا است.
ما تراه بهذه النشأه - فهو ظل داره الاخری
(نکته 43 هزار و یک نکته)
جناب حاجی سبزواری گفته است: باطن یوم القیامة سلسله طولیه عروجیه است که مد سیر نور حق است در قوس صعود.
پس ای عزیز، برای فهم این کلمات عرشی، بدان که حقیقت انسانی را درجات و مراتب وجودی غیر متناهی است که مظهر اسم ذات غیر متناهی الهی است، و این حقیقت را استعداد رسیدن به همه کلمات دار هستی در قوس صعود است، و شئون هر یک از اطوار وجودی وی را حد خاص نیست و بر همین اساس او را همانند عالم و قرآن کریم نهان خانه های بی نهایت است که در مقام غیب الغیوبی اش و سر و سر السر او وجود دارد و شناسایی آنها و رسیدن به اسرار وجودیش کار آسانی نیست که عوالم خارجی با همه اسرارش در برابر او ناچیز می نماید، بلکه همه آنها در انسان منطوی و نهفته اند.
همچنانکه قرآن کریم با همه تفاسیری که بر آن نوشته شده است در هنگام قیام قیامت کبری به صورت بکر و دست نخورده ظهور می کند که گویا دست احدی جز مطهرون بدان نرسیده است، انسان نیز در قیام قیامت کبرایش که یوم تبدل الارض غیر الارض گردد می نگرد که بکر است. و همه نهان خانه های نفس او دست نخورده ظهور کرده است و در آن قیامت کبری جانش، اندوخته های ذاتی خویش را آنطوری که هست مشاهده می کند که یوم تبلی السرائر هر شخصی قایم می کند و این سرائر همان مخفی گاه های نفس ناطقه وی است که برایش به دولت اسم شریف الباطن متجلی می گردد.
این معنی که در مورد سرائر وجودی نفس گفته ایم یکی از بطون معانی یوم است که مراد از یوم ظرف ظهور تمام حقایق و سرائر وجودی هر شخصی برای خود و غیر خود است.
چه اینکه از بطون معانی آن این است که اسرار وجودی تمام موجودات هستی آن طوری که هست برای انسان مکشوف گردد که جناب خاتم فرمود: اللهم ارنی الاشیاء کما هی. و مصراع دوم بیت مذکور نیز اشارت بدین معنی است.
100- شب اینجا نمودی از حدود است - بسی شبها که در طول وجود است
101- لیالی اندر اینجا، همچو اشباح - لیالی اندر آنجا همچو ارواح
102- بدان بر این نمط ایام و أشهر - که می آید پدید از ماه و از خور
مراتب عالیه وجود در قوس نزول نسبت به مراتب مادون، بمنزله لیالی ارواح اند و پایین تر مرتبه آن، شب در نشأه عنصری است که نمود و آیتی است.
در سوره مبارکه انبیاء آیه هجدهم آمده است که: سیروا فیها لیالی و ایاما آمنین. در این قرای مبارک شبان و روزان با امنیت کامل مسافرت کنید.
منقول است که امام صادق (علیه السلام) فرمود: مقصود از شهر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، و مراد از قریه امام و از نعمت، علوم آنهاست. (از مرحوم استاد الهی قمشه ای.)
آن که فرمود ایام و اشهر اینجایی بمنزله اشباح برای ایام و اشهر آنجایی است که آنجا بمنزله ارواح است نظیر این است که زمان در این نشأه بمنزله بدن از برای دهر است و دهر بدن سرمد می باشد یعنی سرمد روح دهر و دهر روح زمان است؛ زیرا وقتی که موجودات انزالی شده اند، پس هر موجودی در عالم ماده را در عوالم وجودی فوق مخازنی است از عالم مثال و عالم عقل، وجود مثالی زمان را دهر نامند، و وجود عقلی وی را سرمد گویند. لذا روز و شب در این نشأه عنصری را روح و حقیقتی است که در عالم مثال و عالم عقل متحقق اند و لذا به شب و روز در روایات ما خطاب شده است چه اینکه به ماههای سال هم خطاب می شود چنانچه امام سجاد (علیه السلام) به ماه رمضان درود می فرستد و قبل از ورودش به استقبال او می رود و بعد از پایان آن با وی وداع می کند. (به انسان و قرآن از ص 188 به بعد طبع اول مراجعه گردد.)
پس از برای همه این امور رمزی است که باید بدین رموز توجه تام داشت.
103- چنانکه روز رمزی از ظهور است - ظهور است هر کجا مصباح نور است
104- شب قدر اندر این نشأه نمودی - بود از لیلة القدر صعودی
105- چو ظلی روز اینجا روزها را است - که یوم الله، یوم القدر اینجا است
یوم ظرف ظهور اشیا را گویند، و لیلة القدر زمانی در نشأه عنصری به اختلاف آفاق مختلف است و آن را بحسب این نشأه عنصری، زمانی، افراد متشابه و متماثل در یک سال و یا در یک ماه بوده باشد؛ مثلا در یک ماه مبارک رمضان به حسب اختلاف آفاق، در یکی از آفاق شرقیه، مثلا هند، شبی بیست و سوم ماه مبارک رمضان باشد، که به حسب روایات اهل بیت عصمت و طهارت لیلة القدر است، و حال اینکه شب قبل آن در یکی از آفاق غریبه آن مثلا ایران، شب بیست و سوم ماه مبارک بوده است، که در آفاق ایران رویت هلال ماه مبارک یک شب قبل از هند به وقوع پیوسته است، که هر دو شب لیلة القدر است و به حسب آفاق متعدد است به تعدد ظلی و زمانی. چنانکه هر یک از انواع عالم ماده و مدت را وجود متفرد عقلانی است که به اذن الله مدیر و مدبر افراد متکثر عنصری نوع خود است و همه آنها را در حضانت خود دارد؛ و در شرع مقدس از آن تعبیر به ملک موکل شده است؛ له معقبات من بین یدیه و من خلفه یحفظونه من امر الله.
(انسان و قرآن)
پس بدان هر مرتبه نازل نظام هستی مثال و آئینه آن مرتبه عالی آن است؛ و هر صغیر و کبیر از خزانه اش، به وفق اقتضای هر عالم، بدون تجافی تنزل نموده است تا به نشأه شهادت مطلقه رسیده است. یدبر الامر من السماء الی الارض ثم یعرج الیه فی یوم کان مقداره الف سنة مما تعدون و لیلة القدر و یوم الله را هم بر این منوال بدان؛ فتدبر، و یوم ها و لیالی در عالم مثال و عالم عقل نسبت به یوم و لیل این نشأه یوم الله و لیلة القدر محسوب می شوند.
در امر رابع از بیان مفاد سوره انا انزلناه فی القدر در رشحات البحار ص 20 آمده است:
الامر الرابع لا نابی عن زمانیة، لیلة القدر التی ذکرت فی الاخبار و حملها علی الزمان و ذلک لان السلوک فذلک باعتبار ما وقع فیه احترامها الشارع و جعل احترامها فی عهدة الامة، حتی یتوجهوا الی المولی و عشقوا اللقاء و تشرفوا له.
غرض آن است که لیلة القدر زمانی به جهت ظرف بودنش محترم شمرده شده است و لذا اگر برای ولی از اولیاء الله یا پیغمبری از پیغمبران حالت فناء و لقاء پیدا شده آن زمان لیلة القدر است و شارع مقدس آن زمان را محترم شمرده و احیای آن لیالی را مستحب دانسته و آثار کثیره بر احیای آن لیالی مترتب نموده و ترغیب مردم بر احیای آن لیالی کرده که شاید مردم متنبه شوند و عقب انبیاء و اولیاء حرکت کنند تا آنکه بهره از آن مقام شامخ که مقام قرب به حضرت احدیت است نصیب آنها شود.
بیت بعدی به منزله شرح و تفسیر انفسی ابیات قبلی است و بیان لیلة القدر صعودی است و آن این است خود انسان لیلة القدر و یوم الله بشود.
106- مر انسانی که باشد کون جامع - شب قدر است و یوم الله واقع
یکی از بطون معانی یوم الله و لیلة القدر انسان کامل است که از او به کون جامع حضرات خمس تعبیر می گردد. کون جامع روح عالم و مدبرات اوست.
کعبه است کامل و همه طائف به گرد وی - بنگر مقام مظهر اسم جلاله چیست
علامه قیصری در مقام انسان کامل گوید:
و مرتبة الانسان الکامل عبارة عن جمع جمیع المراتب الالهیة و الکونیة من العقول و النفوس الکلیة و الجزئیة و مراتب الطبیعة الی آخر تنزلات الوجود، و تسمی بالمرتبة العمائیة ایضا فهی مضاهیه للمرتبة الالهیة، و لا فرق بینهما لا بالربوبیة و المربوبیة، لذلک صار خلیفة الله. و الکون الجامع هو الانسان الکامل المسمی بآدم، و غیره لیس له هذه القابلیة و الاستعداد.
و کون جامع و انسان کامل اعم از زن و مرد است لذا در فص فاطمیه، حضرت مولی فرمود:
و کما ان درة التوحید و ودیعة المصطفی فاطمة سلام الله علیها کانت لیلة القدر و یوم الله کانت الکون الجامع و صاحبة القلب ایضا لان کل انسان کامل کذلک.
تبصره: آن بزرگی که گفته است هر شب، شب قدر است اگر قدر بدانی شاید از این روی گفته باشد که همه صحیح است و اختلافی نباشد از این روی که طلوع و ظهور حقیقت لیله قدر به اختلاف آفاق انفس انسانی مختلف باشد و الله تعالی اعلم. (انسان و قرآن ص 420).
107- شدی آگه ز جامع اندرین فصل - تو فرعی و بود جامع ترا اصل
مراد از جامع اول یعنی صد و چهارده سوره قرآن که به عدد اسم شریف جامع است که شرح آن ذیل بیت 37 همین باب گذشت. و مراد از جامع در مصراع دوم یعنی انسان کامل که حامل همه سور قرآنی است، لذا انسان کامل اصل است و هم اشخاص نوع انسانی فروع این اصل اند.
108- تویی همواره در مرئی و منظر - به نزد جامعت ای نیک محضر
109- تو مشهودی و جامع هست شاهد - تو یکجایی و جامع در مشاهد
انسان کامل قرآنی در همه مشاهد حضور دارد که ولایت تکوینی مطلقه را حاوی است و مظهر اسم شریف ان الله علی کل شی ء شهید است. لذا ما سوی الله مشهود این مظهر اتم ذات ربوبی حق است. از این لطیفه ربانی و القاء سبوحی مولایم فهم بنما که انسان کامل در هر عصری را در همه عوالم و کلمات وجودی، حضور و شهود تام است و غیب بودن در او راه ندارد و لذا او غایب نیست که ما در پشت ابر و حجابها قرار گرفته ایم و از دیدار چهره دلارای شمس حقیقت انسان کامل بی خبریم و غایب بودن خود را به حساب وی آورده ایم. بنابراین مبنای رصیل و اصیل در بیت بعدی فرمود:
110- بدیدارش شب و روزت بسر کن - وگرنه خاک عالم را به سر کن
سراسر نظام هستی و کلمات کتاب وجود جلوه های رخ ساقی انسان کاملند که:
این همه عکس می و نقش مخالف که نمود - یک فروغ رخ ساقی است که بر جام افتاد
او را وحدت سعی است که وحدت عددی هم از شئون وجودی اوست.
111- بوصلش عاشقی می باش صادق - منافق را جدا کن از موافق
112- ز عاشق آه و سوز و ناله آید - که عشق و مشک را پنهان نشاید
عاشقی پیداست از زاری دل - نیست بیماری چو بیماری دل
و مصراع دوم بیت اخیر ضرب المثل است که عشق و مشک را پنهان نشاید زیرا که در عشق آه و سوز و ناله آثار اوست و در مشک بو دادن اثر اوست که هیچیک از این آثار را نمی شود پنهان نمود.
در غزل کعبه امید در ص 51 دیوان آمده است:
محبوب من که دائم باشم به گفتگویت - معشوق من که دائم هستم بجستجویت
آیا شود که روزی، روزی شود حسن را - احسان گونه گون و الطاف نو بنویت
بشنیده ام که خویت، چون روی تست دلکش - ای من فدای رویت ای من فدای خویت
آیا شود که روزی با چشم خویش بینم - آن قامت رسا و رخساره نکویت
ایکه به لیلة القدر کر و بیان بالا - اسرار هر دو عالم گویند مو بمویت
آیا شود که روزی این عاشق وصالت - دستی رساند اندر دامان مشکبویت
ای کعبه امید خوبان درگه عشق - چون تو خدیو باشی خود آبرو خدویت
آیا شود که روزی اندر برت حسن را - گویی چه خوش رسیدی اینک بآرزویت
این غزل در مورد حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف است.
و مصراع دوم بیت ما قبل آخر بدین معنی است که در خطاب به حضرتش عرض می شود که ای کعبه امید خوبان درگه عشق آیا می شود که تو امیر و پادشاه باشی و آب دهن تو آبروی ما باشد؛ زیرا خدیو امیر را گویند و خدوی آب دهن.
نکته ای قابل دقت آنکه در این باب انسان کامل را در همه مشاهد، شاهد یافته ایم، چه اینکه در باب شانزدهم از بیت 36 به بعد او را غایب نیافته ایم بلکه خود را در برابر نور خورشید حضرتش در غیبت دیده ایم، و لذا در غزل کعبه امید دیوان از محضر عرشی حضرتش به صورت عجز و تضرع و زاری درخواست می نماییم که ما خودمان از غیبت و دوری به در آییم تا دائما به حضور انور حضرتش تشرف داشته باشیم. یعنی دوری و هجران از ناحیه خودمان است نه از جانب حجة الله فی العالمین که مظهر اسم شریف شهید حق تعالی است.
پس شاید به نظره اولی بین ابیات باب هفدهم با غزل کعبه امید یک نحوه تعارضی مشاهده گردد ولی با دقت در بیت 38 باب 16 معلوم می شود که غیبت داشتن حضرت بقیة الله مربوط به مریضی است که در ما متحقق است و این بیماری آن است که سَبَل بر دیدگان ما چیره گشته که خورشید عالمتاب انسان کامل عصر خود را نمی بینیم لذا مصراع دوم بیت 13 باب 17 فرمود که برو و در پی درمان این مریضی ات باش.
علت این مریضی که در باب 16 مطرح شد در پایان باب هفدهم بیان فرمود که علتش با نامحرمان حشر و آشنایی داشتن است و از خواص نفس ناطقه آن است که چون مجرد است به هر چه که روی آورد خو می گیرد و لذا آنکه با نامحرم به جان انسان کامل خو گیرد از وجود نوری انسان کامل که شاهد در همه مشاهد است بی بهره می گردد. و در باب هجدهم نیز مراد از این نامحرم تبیین می گردد که از بیت نهم به بعد آن باب باید طلب نمود.
113- ترا از عاشقی باشد چه آیت - برو در راه درمان و دوایت
114- که با نامحرمانش آشنایی - که در بیم و امیدت مبتلایی
در بیت 111 فرمود در عشق به انسان کامل و وصل به او صادق باش و آنکه را منافق است از موافق جدا کن لذا در این دو بیت می فرماید اگر از منافق و نامحرم نسبت به انسان کامل دور نشوی هرگز آیت و نشانه ای از عشق و عاشقی به وصال به انسان کامل در تو نیست و لذا باید در پی درمان این مریضی ات بر آیی. به همین دلیل است که در بیم و امید قرار داری وگرنه عارف بالله را که دائما عشق به انسان کامل است نه بیم است و نه امید که فارغ از بیم و امید است. بیت پایانی این باب نیز به منزله ارتباط و پلی است که باب هفدهم را به باب هجدهم مرتبط نمود.
تبصره: یکی از لطائفی که در این باب هفدهم قابل دقت بسزاست آن است که عدد ابیات این باب 114 است که به عدد اسم شریف جامع است و این نکته را در تشرف حضوری به محضر عرشی مولایم عرض کردم که مباحث این باب مرتبط به علم حروف و اوفاق و اعداد و تکسیر و جفر بود و سخن از حروف مقطعه به عنوان محور مباحث این باب بود و لذا ابیات این باب هم به 114 بیت به عدد اسم شریف جامع رسیده است؛ که مطابق با استعداد این بنده اش فرمود: بدین مطلب توجه نداشتم ولی چه خوش هم به عدد جامع آمده است که بسیار شیرین پیاده شده است. سپس در مورد عیون هم فرمود که بعد از انتهای کار وقتی به عزیزی که پیش من آمد و برایش سخن از عیون به میان آوردم که در شصت و شش عین جمع شد گفت آقا چه خوش شد که به عدد اسم الله شد که عرض کردم من توجه نداشتم با اینکه اینهمه در این رشته ها کار کردم ولی حق می فرمایی که چه خوش شد که به عدد اسم شریف الله پیاده شد، اینجا هم چه خوب شد که به عدد اسم شریف جامع 114 بیت شده است.