فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

تعریف تکسیر

در کتاب قیمه خزائن عالم ذوالفنون، عارف کامل محقق ملا احمد نراقی در تعریف تکسیر ص 192 چنین آمده است:
فائده: بدانکه اهل عدد به جهت بسیاری از خواص، اسمی را یا کلامی را تکسیر کنند، و تکسیر اسم یا کلام آن است که حروف آن را بر سبیل تقطیع نویسند در یک سطر، بعد از آن در اول سطر دوم حرف آخر سطر اول را نویسند، پس اول حرف آن سطر را، پس حرف ما قبل آخر را، پس ما بعد اول را، و همچنین تا سطر اول تمام شود، و بعد از آن در اول سطر سیم حرف آخر سطر دوم را و بعد از آن حرف اول را، پس ما قبل آخر را، پس مابعد اول را تا سطر سیم تمام شود، و بعد از آن به این نحو سطر چهارم را تا به سطری رسد که به عینه اصل اسم یا کلام عود نماید و همان عود را زمان گویند و مکسر همان سطوری است که قبل از زمام است و عدد مجموع سطور قبل از زمام را تکسیر آن اسم گویند مثلا.
تکسیر کلام قل هو الله احد تکسیر اسم منان
ق ل ه و ا ل ل ه ا ح د م ن ا ن
د ق ح ل ا ه ه و ل ا ل ن م ا ن
ل د ا ق ل ح و ل ه ا ه ن ن ا م
ه ل ا د ه ا ل ق و ل ح م ن ا ن
ح ه ل ل و ا ق د ل ه ا
ا ح ه ه ل ل د ل ق و ا
ا ا و ح ق ه ل ه د ل ل
ل ا ل ا د و ه ح ل ق ه
ه ل ق ا ل ل ح ا ه د و
و ه د ل ه ق ا ا ح ل ل
ل و ل ه ح د ا ل ا ه ق
ق ل ه و ا ل ل ه ا ح د
پس در قل هو الله احد یازده سطر، اول تکسیر است و سطر دوازدهم زمام، و در اسم منان سه سطر، اول تکسیر و سطر آخر زمام است، پس عدد تکسیر قل هو الله احد این است (2420) و عدد تکسیر اسم منان این است (423) و این تکسیر که مذکور شد بدون صدر و موخر است انتهی.
حضرت مولی در تعلیقه و پاورقی بر مقام در خزائن فرماید: قل هو الله احد به حروف جمل (220) شود و چون ضرب در (11) که سطور تکسیر است گردد حاصل (2420) شود؛ و منان به حروف جمل (141) می شود و حاصل ضرب آن در (3) که سطور تکسیر است (423) است. (ح). انتهی.
ناگفته نماند که فرمایش جناب محقق نراقی در تکسیر و تمثیل آن به قل هو الله احد و منان به یک روش تکسیری بود که انحاء دیگر هم وجود دارد.
چه اینکه در ص 307 همین کتاب ذیل فائده ای، تکسیر را به مراتب سه گانه صغیر و متوسط و کبیر ذکر می فرماید. فراجع.
در رساله رموز کنوز نیز در مورد تکسیر نکاتی آمده که ضرورت ذکر ندارند، اگر خواستی مراجعه کن به جلد سوم هزار و یک کلمه.
اما آنچه که مربوط است به شرح بیت مذکور آن است که:
یکی از رشته های جفر که حروف را به مربعات می برند، تکسیر احمدی است. یعنی اسم شریف أحمد را به وزان جفر جامع تکسیر می کنند، و بدین صورت می شود که لفظ احمد را به تکثیر می یابی و او را به اوصافی همانند امدح و مادح و حامد و حماد و مداح محامد در این قاعده تکسیری می یابید. لذا در بیت بعدی اوصاف را بیان می فرمایند:
36- که امدح هست و مادح هست و حامد - که حماد است و مداح محامد
تکسیر کلمه احمد
ا ح م د د ح م ا
ح م د ا ح م ا د
م د ا ح م ا د ح
د ا ح م
ح ا م د
ا م د ح
م د ح ا
د ح ا م
ا د ح م
و تکسیر احمدی به یک صورتش چنین است:
تکسیر سطور آن به دوازده سطر رسیده است که در سطر اول ا ح م د احمد مشاهده می شود، و در سطر سوم م د ا ح مداح، و در سطر پنجم آن ح ا م د حامد، و در سطر ششم ا م د ح امدح، و در سطر دوازدهم م ا د ح مادح، نمایانگر است که احمد در این قاعده تکسیری به چهار وصف متصف شده است، و مابقی سطور هم که معنی نمی دهد.
احمد یعنی حمیدتر، ستوده تر، بسیار ستوده.
امدح یعنی ستوده تر؛ و مادح ستایش کننده و ستایشگر، مدح گوینده.
حامد یعنی ستایش کننده، صفت فاعلی از حمد است که سپاسگزار است؛ و حماد یعنی بسیار حمد کننده؛ و مداح نیز یعنی مدح کننده، ستایشگر، کسی که بسیار مدح کند. و محامد جمع مَحْمِدَه است و محمده یعنی ستودن ستایش، خصلت نیکو و آنچه که مرد را به آن بستانید، آنچه موجب ستودن شخص بشود. در فرهنگ جامع آمده است: حَمِدَهُ حَمْداً و مَحمِدا و مَحَمَدا و مَحْمَدَة و مَحْمِدَة - ف ثنا و شکر کرد او را و ستود - راضی شد - ادای حق او کرد.
به همین صورت می شود کلمات و جمل قرآنی را تکسیر کرد که از آن حقایق لا یتناهی به دست می آید.
جناب علامه بزرگوار آقا محمد حسین طباطبایی صاحب المیزان، جدش جفار بود که علامه طباطبایی سمی و همنام او بود. و در جفر خیلی قوی بود. او طومار بسیار طولانی در استخراجات جفری داشت که از او به یادگار مانده است که بسیار مغتنم است. از اول سوره حمد شروع به تکسیر جفری می کنند و دم بدم سوال می کنند و پیش می روند و جواب می گیرند و باز ادامه سوال تا به همین صورت پیش می روند که تمام شدنی نیست. و جد ایشان هم به همین صورت سوال کرد و پیش رفت... مرحوم أخوی ایشان یعنی آقا محمد حسن الهی طباطبایی می فرمود که من بعد از وفات جدمان او را احضار کردم و از وی استدعای یادگیری این جفر قرآنی را نمودم. ایشان با این که در آن عالم بود و از این نشأه رفت در جواب گفت: آن آقایی که به من یاد داد از من عهد گرفت که من به دیگری تعلیم ندهم و من به عهدم باید وفا کنم. حالا با این که آنسویی شده باز چنین می گفت. ولی به من گفت که من ریاضت جفر را به شما یاد می دهم و تو این ریاضت را داشته باش تا به جفر دست یابی. زیرا باید مقدماتی طی کرده باشد و مراحلی گذرانده شود و این ریاضت هم انجام گیرد تا به کلید و کد برسد. (این مطالب از فرمایشات شفاهی مولایم بود) حال از رساله گرانسنگ رموز کنوز بشنو:
جناب استاد نام برده ام - رضوان الله علیه - (اعنی آیة الله آقا سید محمد حسن الهی تبریزی) در پیرامون دستور نخستین (علیم) فرمودند که مرحوم جد من آیة الله سید محمد حسین طباطبایی در علم جفر ماهر بوده است، و هنوز نوشته هایی از ایشان را در این امور داریم؛ وقتی ایشان را احضار کرده ام و از ایشان تقاضا کرده ام که این علم را به ما بیاموزد، در جواب گفت: استادی که آن را به من آموخت از من عهد گرفت که به کسی نگویم.
این باره تشریف بردند، بار دیگر ایشان را احضار کردم و به ایشان عرض کردم که آقا شما آن شخص را به ما معرفی بفرمایید ما خودمان از او اجازه و تعلیم می گیریم. در جواب فرمودند که مطابق عهد این کار را هم نمی کنم، ولی....
جناب شیخ اکبر در الدر المکنون فی علم الحروف گوید: و اعلم ان علم التکسیر عزیز و نهایة علم التکسیر هو الجفر الجامع فتأمل الی سر قدرة الله تعالی کیف أودع جمیع العلوم فی هذه الحروف التی عددها 28 و کیف هذا العدد الیسیر یصل الی هذا الحد الذی لا یمکن حصره... و در جای دیگر گوید، جفر تکسیر کبیر است و واضح آن امام علی (علیه السلام) است به برکت حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) اعلم ان الجفر هو التکسیر الکبیر الذی لیس فوقه شی ء و لم یهتد الی وضعه من لدن آدم (علیه السلام) الی الاسلام غیر الامام علی (علیه السلام) کل ببرکة خیر الانام و مصباح الظلام علیه افضل الصلاة و السلام.
و نیز گوید: الامام علی رضی الله تعالی عنه ورث علم الحروف من سیدنا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و الیه الاشارة بقوله: أنا مدینة العلم و علی بابها فمن اراد العلم فعلیه بالباب و قد ورث علم الاولین و الاخرین ما رأیت فیما اجتمعت بهم اعلم منه و هو اول من وضع مربع مأة فی مأة فی الاسلام و قد صنف الجفر الجامع فی اسرار الحروف و فیه ما جری للاولین و ما یجری للاخرین و فیه اسم الله الاعظم و تاج آدم و خاتم سلیمان و حجاب آصف... ثم الامام الحسین (علیه السلام) ورث علم الحروف من ابیه ثم ورثها الامام زین العابدین (علیه السلام) ثم الامام محمد الباقر (علیه السلام) ثم الامام جعفر الصادق (علیه السلام) و هو الذی غاص فی أعماق أعواره و یتکلم بغوامض الاسرار و العلوم الحقیقیة و هو ابن سبع سنین. و قال علمنا غابر مزبور و کتاب مسطور فی رق منشور و نکت فی القلوب و مفاتیح الغیوب و نقر فی الاسماع لا تنفر منه الطباع و عندنا الجفر الابیض و الجفر الاحمر و الجفر الاکبر و الجفر الاصغر و منا الفرس الغواص و الفارس القناس فافهم هذا اللسان الغریب و الباین العجیب.
جفر اقیانوس کبیر است و جفر یعنی کتاب آفرینش و جفار مثل حفار است، گاهی به گنج می رسد و گاهی تنها رنج است.
علوم اعداد و حروف و اوفاق و زبر و بینات چون دیگر علوم معداتند، تا صعود برزخی و عقلی به اصول حروف برای نفس حاصل نگردد، نتیجه حاصل نمی گردد و در جفر مستحصله به دست نمی آید. لذا حضرت مولی جفر را مقام می داند.
جناب ابن عربی در همان در مکنون نیز گوید: و ان الجفر یظهر آخر الزمان مع الامام م ح م د المهدی و لا یعرفه علی الحقیقة الا هو و کان الامام علی من اعلم الناس بعلم الحروف و اسرارها و قال (علیه السلام): سلونی قبل أن تفقدونی فان بین جنبی علوما کالبهار الزواخر.
(به لطیفه 104 مآثر آثار ج 1 مراجعه گردد)
37- چو قرآن وفق اسم جامع آمد - ترا پس عین جفر جامع آمد
جفر جامع نظام هستی قرآن کریم است. جامع به عدد ابجدی صد و چهارده است (ج 3 ا 1 م 40 ع 70 114). چه اینکه عدد سور قرآنی نیز بر صد و چهارده مطابق اسم شریف جامع است.
حضرت مولی در تعلیقه بر شرح فصوص قیصری فرماید:
و فی الاسم الجامع الدائر فی ألسنة هولاء الاکابر و مشایخ علماء الحروف سر و هو أن عدد (ج ا م ع) یساوی عدد السور القرآنیة، القرآن المسطور بین الدفتین صورة الانسان الکامل الکتبیة کما أن القرآن الکونی هو صورته العینیة، و عدد اسمائه تعالی فی القرآن من غیر تکریر یساوی عدد سوره. و علی هذا المنوال قولهم الجفر الجامع...
و لذا فائده جفر جامع اعتلای به فهم خطاب محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) است. فتبصر.
پس جامع به عدد 114 است؛ و سور قرآنی نیز 114 تا است؛ و اسماء الله در قرآن نیز بدون تکرار 114 تا است، و این قرآن صورتی کتبی انسان کامل است و قرآن هم جفر جامع است؛ پس قرآن جفر جامع انسان کامل است. فتدبر.
لذا فرمود که: ترا پس عین جفر جامع آمد. پس قرآن رحمت رحیمیه الهی و وقف خاص انسان است که برای اغتذای انسان آمده است پس بخوان و بالا برو.
چه اینکه در رموز کنوز گفته آمد که: سور قرآنی جامع است، و اسمای الهی در قرآن پس از حذف مکررات جامع است، پس در قرآن یکصد و چهارده اسم اعظم است. و خود قرآن اسم اعظم است.
و نیز در همین رساله آمده است: حرف الف، ملفوظی آن ا ل ف است و قوای آن 111 است که عالی و کافی است، و با ضم حروف کلمه که سه است بر آن یکصد و چهارده می گردد که جامع است و به عدد سور قرآنی است. یا عالی، یا کافی، یا جامع. در وصف جفر به جامع دقت و تدبر شود. انتهی.
38- که جفر جامع قاموس الهی است - که قرآنست و ناموس الهی است
قاموس بر وزن ناموس، میانه دریا و دریای عظیم را گویند. جفر دریای عظیم و اقیانوس کبیری است که آن را نفاد و پایان نباشد. و اینکه قرآن ناموس است روایت نیز در سیره ابن هشام نقل شده است. پس جفر جامع یعنی قرآن، قاموس ناموس الهی است.
39- مرا این قاموس ناموس الهی - محمد را بود آنسان که خواهی
بیان انا انزلناه فی لیلة القدر که این عظمت قاموس ناموس الهی یعنی قرآن کریم به انزال دفعی در بنیه محمدیه در مقام قلب حضرتش بعد از شهود ذاتی نازل شد زیرا که انزال فقط در این بنیه در این حالت است که ممکن است. لذا قرآن کریم که عصاره حقایق بی کران جهان هستی است، بر کاملی که مخاطب به الم نشرح لک صدرک (انشراح /1) است به طور نزول دفعی و یکبارگی نازل شده است.
چه اینکه در ورثه خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز همانند شیخ اکبر پیدا می شود که حقایق بیست و هفت فص را به یکبارگی به انزال دفعی از جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) اخذ می کند، چه اینکه شیخ اکبر عصر ما نیز فص فاطمیه را به ارمغان می آورد. به شرح ابیات اوائل باب پنجم مراجعه نما.
40- چه می پرسی ز وسع عالم دل - چه روییده است از این آب و از گل
مصراع اول اشارت به حدیث امام حسن مجتبی (علیه السلام) است که حضرت فرمود: چون خداوند قلب پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را وسیعترین دلها یافت لذا قرآن را بر این قلب نازل فرمود. بحث آن گفته آمد. (بیت 40 باب 2) (بیت 16 باب اول) مصراع دوم اشاره به جسمانیه الحدوث بودن نفس است. فینظر انسان مم خلق، خلق من ماء دافق، یخرج من بین الصلب و الترائب که نطفه عصاره قوای هستی است که انسان شده است (بیت 37 باب 9.)
41- مقام قلب عقل مستفاد است - اگر چه دائما در ازدیاد است
42- بلی قلب است و در تقلیب باید - به هر دم مظهر اسمی درآید
در عقل بالمستفاد تمام حقایق جمع است و تجلیات بر آن بی نهایت است. و بر اساس حدیث امام علی (علیه السلام): کل وعاء یضیق بما جعل فیه الا وعاء العلم فانه یتسع به قلب انسان را نهایت نبود و هر چه حقایق بر آن متجلی گردد او وسعت بیشتری می یابد و پذیرای بهتر می گردد. و قلب دائما در انقلاب است و لذا هر لحظه مظهر اسمی است، گاهی در بسط است و گهی در بسط. (به شرح ابیات 37 به بعد باب 9 مراجعه بفرما) و در شرح ابیات همین باب هم خواهد آمد.
باب هفتم از رساله انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه در وصف عقل مستفاد بودن انسان است که کمالات فعلیه برای نفوس مکتفیه قدسیه بالفعل است.
ان هیهنا لعلما جما لو اصبت له حملة (نهج)، کل شی ء احصیناه فی امام مبین (یس /13.)
صاحب این قلب همه حقایق اسمائیه را واجد است و جمیع مراتب کمالیه را حائز، زیرا هر چه که به امکان علم برای باری تعالی و مفارقات نوریه ممکن است واجب است، به علت اینکه حالت منتظره در آنان نیست چه حالت منتظره در چیزی است که امکان استعدادی در وی باشد و امکان استعدادی از احوال ماده است و مفارقات نوریه تمام، و واجب الوجود فوق تمام است و الله من ورائهم محیط، بنابر این از جنبه تجرد روحانی انسان کامل و کمال اعتدال وجودی او که بالفعل نفس مکتفی و کامل است باید بالفعل مظهر جمیع اسماء و صفات الهی باشد. زیرا از آن جانب امساک نیست و اینجانب هم نفس در کمال اعتدال و استواء است. لذا کمالات انسانیه که برای نفوس ناقصه امکان دارند برای انسان کامل بالفعل واجب اند.
این مرتبه شامخ عقل مستفاد به اصطلاح ارباب قلوب، قلب نامیده می شود. و بزرگوارتر از او موجودی نیست که زبده و خلاصه موجودات است. و چون مظهر همه اسماء الله است و اسماء الهی را نیز دم بدم تجلی خاص و شأن خاص است، لذا قلب دائما در تقلب و انقلاب است که معانی کلی و جزئی را هر وقت که بخواهد مشاهده می کند. اذا شاء ان علم علم.
این قلب است که وسعت دارد و صاحب عالم در او می گنجد و او امام مبینی است که همه حقایق عالم و اسماء الله در او احصا شده است. و همه موجودات عینی به منزله اعضا و جوارح این قلب و صاحب اویند. (بیت 35 باب 3)
43- چه پنداری ز قلبی کو فواد است - که اندر اوج عقل مستفاد است
سوره نجم /11 - ما کذب الفؤاد ما رای. آنچه (در عالم غیب دید) دید دلش حقیقت یافت و کذب و خیال نپنداشت. مقام فؤاد آن نهایت و مقام الهی و قلبی را نامند.
چون انسان با عقل بسیط پیوست، تمام شئون عقل بسیط از کران تا کران، از ذره تا بیضا، از سفلی تا علیا، همگی بمنزله اعضا و جوارح وی گردند عقل مستفاد تمام مشاهده معقولات است چنانکه ما مبصرات را مشاهده می کنیم، و بعضی از ارباب معرفت آن مقام شامخ را فؤاد گویند، ما کذب الفؤاد ما رأی چه حقیقت انسانیت را عالم کبیر و در عالم صغیر مظاهر و اسمایی است.
اگر خواستی بگو: طبیعت در استکمالات ذاتیه اش یعنی طریق سلوکش تا به غایت جمعیه رسیدن، هر حق و حقیقتی را که ممکن است بدانها متصور و متحقق گردد؛ باید استیفا کند. زیرا طبیعت تا هر حقی را از حقوق جمادیه را استیفا نکرد، ورود و دخولش در ادنی درجه نباتیه متصور نیست، و همچنین از نباتیه به حیوانیه، و از حیوانیه به حیوانیه انسانیه، سپس الی ما شاء الله.
و از این سخن، سر اینکه انسان کامل ختمی، غایت در نظام کلی اعلی و جامع همه حقایق عالمیه است ظاهر می گردد لا یعزب عنه مثقال ذرة فی السموات و لا فی الارض... (سبأ /3.)
سبحان الله قوه منطبعه در سلاله طین به تجدد امثال و حرکت جوهری به اذن الله تعالی امام مبین گردد، و نقطه ای به نام نطفه بزرگترین کتاب الهی و لوح محفوظ جمیع حقایق و اسما و صفات شود، و حبه ای بدان خردی شجره طیبه طوبایی این چنین که فروع او عوالم مادی و معنوی را فرا رسد، نساءکم حرث لکم (بقره /223)، أفرأیتم ما تحرثون أانتم تزرعونه ام نحن الزارعون (واقعه /63) (باب 7 انسان کامل از دیدگاه نهج).
44- مقام قلب را نشناختی تو - که خود را اینچنین درباختی تو
45- بود اورق منشور الهی - بداند سر اشیا را کماهی
به شرح بیت 41 باب 2 و بیت 43 باب 3 مراجعه گردد.
46- نه تنها واقف اسرار اسما است - که هم اندر تصرف جان اشیا است
صاحب عقل بالمستفاد، انسان کامل معلم به تعلیم همه اسماء الله است و چون به مقام صادر اول صعود نموده و با عقل بسیط اتحاد وجودی برقرار می کند همه موجودات بدان او می شوند و او می تواند در کل عالم تصرف کند که حق جان جهان است و جهان جمله بدن.
لذا در بیت قبلی، این چنین صاحب دلی را رق منشور الهی نام نهاده اند که از اسامی صادر اول است و صادر اول به اسرار اشیا آنطوری که هستند علم دارد لذا این بیت مترتب بر بیت قبلی است که صادر اول ورق منشور هم به اسرار همه اشیا آگاهی دارد و هم بمنزله جان اشیا است که در آنها تصرف می کند.
او اگر سخن از اول ما خلق الله نوری دارد یعنی ارتقاء عدیل صادر اول می شود و با وی اتحاد وجودی می یابد که اتحاد اندکاکی و تعلقی است و فوق اتحاد متعارف است، لذا خود اسما می شود و جان اشیا می گردد و تصرف در ماده کائنات می نماید.
همانگونه نفوس جزئیه به اعضا و جوارح خود دستور می دهند و آنچه که می خواهد آنها انجام می دهند، انسان کامل نسبت به ماسوا اینگونه است.
47- ز قرآن و ز آیتهای قدرش - ببین این خاک زاد و شرح صدرش
48- تبارک صنع صورت آفرینی - چه صورت ساخت از ماء مهینی
49- از این حبه که رویانید از این گل - در او قرآن شود یکباره نازل
مراد از آیت های قدرش دو آیه اول سوره قدر و سوره دخان است که انا انزلناه فی لیلة القدر انا انزلناه فی لیلة مبارکة.
مراد از خاک زاد جسمانیة الحدوث بودن انسان است در قوس صعود است، که در جای خود مورد بحث واقع می شود.
شرح ابیات اوائل باب یازدهم در شرح ابیات مقام ما بکار آید. فراجع.
از بنیه محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم) تعبیر به شرح صدر نیز شده است، مقام قلب مقام شهود حقایق اشیا به نحو تمییر و تفصیل است که بعد از مقام روح است، که مقام روح مقام لف و جمع است و امتیاز منتفی است. بدان که روح در اصطلاح عارف را، به عرف حکمای مشاء عقل بسیط، و به تعبیر دیگر، علم بسیط می نامند؛ که این عقل و علم بسیط را مبدأ و فیاض علوم تفصیلی می دانند؛ و از آن تعبیر به ملکه بسیطه نیز می نمایند، اما قلب را اقسام خمسه است از قلب نفسی که مختص به نفس است نه قلب حقیقی؛ و قلب حقیقی متولد از مشیمه جمعیت نفس؛ و قلب متولد از مشیمه روح، یعنی قلب قابل تجلی وجودی باطنی؛ و قلب جامع مسخر بین حضرتین؛ و قلب احدی جمعی، که قلب تقی نقی احدی جمعی محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) نام برده شده است.
(مصباح الانس ص 22 - 21).
جناب محقق قیصری در شرح دیباچه فصوص الحکم گوید: الانسان انما یکون صاحب القلب اذا تجلی له الغیب و انکشف له السر و ظهر عنده حقیقة الامر و تحقق بالانوار الالهیة و تقلب فی الاطوار الربوبیة لان المرتبة القلبیة هی الولادة الثانیة المشار الیها بقول عیسی (علیه السلام) لن یلج ملکوت السموات و الارض من لم یولد مرتین.
پس از حبه و نطفه برخاسته از متن طبیعت و ماده تاریک، خداوند فالق قلبی شکافت و شکوفا نمود که قلب تقی نقی احدی جمعی محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) شد و قابلیت و ظرفیت آن را یافت که قرآن بیکران یعنی عصاره حقایق بی کران جهان هستی در او که مخاطب به الم نشرح لک صدرک است به طور نزول دفعی و یکبارگی نازل شده است، نزل به الروح الامین علی قلبک. و منزل فیه و منزله الیه در حقیقت یکی است و منزل فیه صدر مشروح آن جناب است که الم نشرح لک صدرک آمده است.
پس منزله فیه، در حقیقت و واقع قلب آن حضرت است، و مُنْزل فیه به لحاظی در مُنْزل الیه است، و هر دو وعای منزل فیه اند؛ چنانکه هر انسان عنصری نسبت وعای علمش، هنگام تلقی معانی، با وعای زمان او چنین است، فافهم. (در مباحث آینده بیشتر شرح می گردد.) از فص فاطمی بشنو:
لیلة القدر هی بنیة الانسان الکامل أی القلب الذی هو عرش الرحمن و هو أوسع القلوب، قوله سبحانه: نزل به الروح الامین علی قلبک، و قوله تعالی شأنه:
انا انزلناه فی لیلة المبارکة و هو الصدر المشروح، قوله عز من قائل: ألم نشرح لک صدرک فلیلة القدر هی صدر الخاتم ای البنیة المحمدیة، و القدر هو عظم منزلته و خطره و شرفه صلوات الله و سلامه علیه، و هذا الصدر ینبغی ان یکون منزلا فیه و منزلا الیه و قابلا و حاملا، قوله جل و علی:
انا سنلقی علیک قولا ثقیلا؛ و جملة الامر ان القرآن الکریم انزل دفعة فی لیلة القدر المبارکة الزمانیه فی لیلة القدر المبارکة الختمیة التی هی صدر سیدنا محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) اقرأ وارقه.
50- تبرک از حدیث لیلة القدر - بجویم تا گشاید مر ترا صدر
51- حدیثی کان ترا آب حیاتست - برایت نقل آن اینجا براتست
52- به تفسیر فرات کوفی ایدوست - نظر کن تا در آری مغز از پوست
لیلة القدر انسان کامل و جناب صدیقه (علیها السلام) که تفسیر انفسی لیلة القدر است را از لیلة القدر زمانی بیرون آوری که این تفسیر آفاقی است.
53- امام صادق آن قرآن ناطق - یکی تفسیر همچون صبح صادق
مراد تفسیر انفسی است.
54- بفرموده است و بشنو ای دل آگاه - که لیله فاطمه است و قدر، الله
55- چو عرفانش بحق کردید حاصل - به ادراک شب قدرید نائل
56- دگر این شهر نی ظرف زمان است - که مومن رمزی از معنی آن است
57- ملایک آن گروه مومنین اند - که اسرار الهی را امین اند
58- مر آنان را بود روح موید - که باشد مالک علم محمد
59- مراد روح هم که روح قدسی است - جناب فاطمه حورای انسی است
60- بود آن لیله پر ارج و پر اجر - سلام هی حتی مطلع الفجر
61- بود این مطلع الفجر ممجّد - ظهور قائم آل محمد
مجموع این ابیات نقل متن حدیث شریف امام صادق (علیه السلام) در تفسیر روایی ولایی فرات کوفی است.
اما متن حدیث: از رساله قیمه انسان و قرآن بشنو تا گوش جان معطر نمایی:

تعریف لیلة القدر به بیانی رفیعتر

در حدود بیست و پنج سال قبل، در فرخنده روزی، به محضر مبارک عَلَمَ عِلْم و طَوْدِ تحقیق، حِبْرِ فاخر و بحر زاخر، آیت حق، استاد بزرگوار جناب حاج شیخ محمد تقی آملی - کساه الله جلابیت رضوانه - تشرف حاصل کرده بودم. در آن اوان، در لیلة القدر تحقیق می نمودم، و به نوشتن رساله ای در لیلة القدر اشتغال داشتم، و مطالبی بسیار در این موضوع جمع آوری کرده بودم. به همین مناسبت، از لیلة القدر سخن به میان آوردم و نظر شریفش را در میان آن استفسار نمودم. از جمله اشاراتی که برایم بشارت بوده است مبذول داشتند اینکه فرمودند: به بیان اما صادق (علیه السلام) که جده اش صدیقه طاهر - سلام الله علیها - را لیلة القدر خوانده است و لیلة القدر را به آن جناب تفسیر فرموده است، دقت و تدبر نمایید.
پس از آن برای تحصیل حدیث فحص بسیار کرده ایم تا به ادراک آن در تفسیر شریف فرات کوفی - رضوان الله تعالی علیه - که حامل اسرار ولایت است توفیق یافته ایم و صورت آن این است:
فرات قال حدثنا محمد بن القاسم بن عبید معنعنا عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: انا انزلناه فی لیلة القدر، اللیلة فاطمة و القدر الله، فمن عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرک لیلة القدر، و انما سمیت فاطمة لان الخلق فطموا عن معرفتها، او معرفتها الشک من ابی القاسم. قوله و ما ادریک ما لیلة القدر لیلة القدر خیر من الف شهر یعنی خیر من الف مومن و هی أم المومنین. تنزل الملائکة و الروح فیها، و الملائکة المومنون الذی یملکون علم آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و الروح القدس هی فاطمة. باذن ربهم من کل أمر سلام هی حتی مطلع الفجر یعنی حتی یخرج القائم.
در حدیث شریف، حضرت امام صادق (علیه السلام) جده اش، حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا، را لیلة القدر معرفی فرمود. چرا حضرت صدیقه - سلام الله علیها - لیلة القدر نباشد، و حال آنکه یازده قرآن ناطق در این لیله نازل شده است؟ حدیث یاد شده خیلی بلند و متضمن مباحثی عرشی است...
انسان به فعلیت رسیده قرآن ناطق است؛ و امام صادق (علیه السلام) فرمود: من عرف فاطمه حق معرفتها فقد ادرک لیلة القدر.
مبانی عقلی و نقلی داریم که منازل سیر حبی وجود، در قوس نزول، معبر به لیل و لیالی است؛ چنانکه در معارج ظهور صعودی، به یوم و ایام بعضی از لیالی لیالی قدرند، و بعضی از ایام ایام الله. از این اشارت در انا انزلنا فی لیلة القدر و در حدیث مذکور و نظائر آنها تدبر بفرما اقرا وارق.
این فاطمه (علیها السلام) که لیلة القدر یازده کلام الله ناطق است، که امام صادق فرمود: کسی حق معرفت به آن حضرت پیدا کند، یعنی بدرستی او را بشناسد، لیلة القدر را ادراک کرده است. چه مرد و چه زن باید خودش را تزکیه نماید و حلقه بندگی در گوش کند. فیض حق وقف خاص کسی نیست؛ به قول شیرین حکیم ابوالقاسم فردوسی:
فریدون فرخ فرشته نبود - به مشک و به عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی - تو داد و دهش کن فریدون تویی
انتهی.
حقیقت امر این است که حدیث مذکور و نظایر آن برای بیان عظمت سعه وجودی انسان و شرح صدر او است که آخذ و حامل قرآن است و اینکه انسان بالفعل همان قرآن و عرفان و برهان است.
فاطمه زهرا و حورای انسی، مظهر نفس کل و صورت آن است، و تنها صنع الهی بود که در کارخانه وجودی نوری حضرتش یازده انسان الهی به فعلیت که یازده قرآن ناطقه اند، صنعتگری شده اند. فهی کشجرة طیبة اصلها ثابت و فرعها فی السماء تؤتی أکلها کل حین باذن ربها؛ نساؤکم حرث لکم؛ أفرأیتم ما تحرثون أانتم تزرعونه أم نحن الزارعون؛ هو الذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء؛ و وصینا الانسان بوالدیه احسانا حملته أمه کرها و وضعته کرها.
آن که گفته شد فاطمه لیلة القدر است، به حدیث از جناب سید بن طاووس در فلاح السائل در تعقیب نماز ظهر که از جناب صدیقه نقل کرده است را از فص حکمة عصمتیة فی کلمة فاطمیة مولای مکرمم گوش جان بسپار:
ثم أعلم أن القلب الذی هو خزینة الایات القرآنیة بحقائقها و بطونها فهو لیلة القدر، و قد قالت زجاجة الوحی و ثمرة النبوة فاطمة العارفة بالاشیاء: الحمد لله الذی بنعمته بلغت ما بلغت ما العلم به و العمل له و الرغبة الیه و الطاعة لامره. و الحمد لله الذی لم یجلعنی جاهدة لشی ء من کتابه و لا متحیرة فی شی ء من امره. و الحمد لله الذی هدانی الیلة القدر دینه و لم یجعلنی أعبد شیئا غیره... فاعمل رویتک فی قولها: لم یجلعنی جاهدة لشی ء من کتابه و قد روی عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): ما من حرف من حروف القرآن الا و له سبعون الف معنی و من الاثر المقدم من أن من عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرک لیلة القدر. و کما ان درة التوحید و ودیعة المصطفی فاطمة سلام الله علیها کانت لیلة القدر و یوم الله کانت الکون الجامع و صاحب القلب ایضا لان کل انسان کامل کذلک. و الانسان انما یکون صاحب القلب اذا تجلی له الغیب و انکشف له السر و ظهرت عنده حقیقة الامر و تحقق بالانوار الالهیة و تقلب فی الاطوار الربوبیة لان المرتبة القلبیة هی الولادة الثانیة المشار الیها بقول نبی الله عیسی روح الله (علیه السلام): لن یلج ملکوت السموات و الارض من لم یولد مرتین.
پس بدان قلبی که گنجینه حقایق و بطون آیات قرآنی است لیلة القدر است و زجاجه وحی و ثمره نبوت، فاطمه دانای حقایق اشیاء چنین فرمود:
ستایش خدای را که به نعمت وی به شرف علم و عمل بدین پایه رسیدم و به وی رغبت کردم و طاعت امر او نمودم. ستایش خدای را که مرا منکر امری از کتابش قرار نداده و در هیچ حقیقتی از امر کتاب مرا سرگردان ننموده است. و ستایش خدای را که مرا به دینش هدایت کرد و مرا کسی قرار نداد که غیر او را عبادت کنم...
این کمترین داود صمدی آملی را بر این بخش از عبارت عرشی مولایم در فص فاطمیه مقاله ای است که به تناسب شرح ابیات مذکور در بیان لیلة القدر و قرآن ناطق بودن فاطمه (علیها السلام) تقدیم حضور می گردد شاید که قبول افتد.

بسم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین

حضرت علامه کبیر، شیخ اکبر، نجم الدین، آیة الله العظمی حسن زاده آملی روحی فداه در تکمله فصوص الحکم جناب شیخ اکبر محیی الدین ابن عربی به عنوان فص حکمة عصمتیة فی کلمة فاطمیةفرمود:
... و قد قالت زجاجة الوحی و ثمرة النبوة فاطمة العارفة بالاشیاء: الحمد لله الذی بنعمته بلغت ما بلغت من العلم به و العمل له و الرغبة الیه و الطاعة لامره. و الحمد لله الذی لم یجعلنی جاحدة لشی ء من کتابه و لا متحیرة فی شی ء من أمره. و الحمد لله الذی هدانی الیلة القدر دینه و لم یجعلنی أعبد شیئا غیره...
فاعمل رویتک فی قولها: لم یجلعنی جاحدة لشی ء من کتابه و قد روی عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): ما من حرف من حروف القرآن الا و له سبعون الف معنی؛ و فی الاثر المقدم من أن من عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرک لیلة القدر. انتهی ما اردناه من کلامه العرشی.
آنکه در کلام عرشی مولایم فاطمة العارفة بالاشیاء آمده است که: حمد می کنم خدای را که مرا منکر امری از کتابش قرار نداد و در هیچ حقیقتی از امر کتابش مرا سرگردان ننموده است. (یعنی که مرا در فهم هیچ چیزی (مرتبه ای از مراتب) قرآن معطل نگذاشته است) بدین معنی است که تمام حقایق کتاب الهی برای حضرتش مکشوف است.
این بیان سبّوحی که از نهانخانه غیب ثمره شجره وجود، درة التوحید، فاطمة زهرا (علیها السلام) سرچشمه می گیرد حکایت از اتحاد وجودی آن جوهره قدسیه با مراتب نوریه قرآن کریم دارد؛ زیرا که مدارج قرآن را با معارج انسان تطابق است. لذا بقیة النبوة و مشکوة الولایة را در قرائت مدارج قرآن فرقان علم لدنی و شهود تام است و لذا کشف تام محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) مکشوف تام فاطمه (علیها السلام) است.
قرائت را چون وجود و نور، همانند مراتب وجودی عوالم و نشئات مراتب است که در هر مرتبه ای آن را صورتی خاص است. مصلا قرائت این نشأه با لب و دهن است، و مطابق عوالم قرائتها را تفاوت است که در واقع همه آن مراتب، شئون یک حقیقت اند اما تفاوتشان به کمال و اکمل است.
چه اینکه قرائت لفظی این نشأه عنصری ظل ادنای قرائتهای أخروی است چنانکه جمیع آثار و احوال این نشأه أمثله و اظلال عوالم ماورای آنند.
شما در بیداری که حرف می زنید طوری است، و در عالم خواب که با آن بدن برزخی حرف می زنید طور دیگر است. آن دهن کاری به این دهن ندارد. آن گویا است و این بسته و خاموش. و از مرحله خواب هم بالا برویم و به باطن عالم نزدیکتر بشویم، و هکذا هر چه به عالم بالاتر و عالی و اعلی ارتقا و اعتلا بیابیم، آیات قرآنی و قرائتها و بدنها و حرفها و درجات تفاوت دارند، و تفاوتشان به کمال و اکمل و تام و اتم است.
همانطور که امام باقر علوم نبیین فرموده است:
اللهم انی اسئلک من کلماتک باتمها و کل کلماتک تامة، اللهم انی اسئلک بکلماتک کلها.
لذا کفو الوصی را در قرائت همه مراتب قرآن که یک حقیقت ممتد غیر متناهی ست، معطلی نیست که اذا شائت أن علمت علمت.