فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

مطالبی پیرامون حرف الف

9- در ادوار یکایک از دوایر - الف در اول است و هم در آخر
از اینکه در دوایر الف اول باشد روشن است که در ذیل بیت قبلی گفته آمد. و اما در آخر است برای آن است که همه حروف یا بدون واسطه و یا مع الواسطه به الف بر می گردند. از مولایم بشنو:
در میان حروف مقطعه الف قطب حروف است و برای ذات اقدس حق است.
دل گفت مرا علم لدنی هوسست - تعلیمم کن اگر تو را دسترست
گفتم که الف گفت دیگر گفتم هیچ - در خانه اگر کس است یک حرف بسست
حافظ شیرین سخن گوید:
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار - چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
و از این جهت که در حروف نورانی الف حرف ذات متعالیه حق است، گفته اند الف مقوم حروف، و حروف مقوم آیات، و آیات مقوم سور، و سور مقوم کتاب است؛ چه کتاب تکوینی و چه کتاب تدوینی.
در رساله مدارج و معارج از ده رساله فارسی ص 46 فرمود:
فائده دیگر در این که الف قطب حروف است: اشارتی کرده ایم که الف قطب حروف است، اکنون در توضیح آن گوییم که الف در همه حروف یا بی واسطه و یا با واسطه در کار است و مقوم هر حرف است و به منزله ماده آن حرف است. اما بی واسطه مثل (با، تا، یا، صاد، ضاد، واو) و اما به واسطه مثل (میم و نون و جیم و سین) که قوام آنها بر (واو و باء) در مقام الف قرار می گیرند، چنانکه در کلمات عرب نظیر بسیار دارد، و به این سبب آن را قطب حروف گویند، و به همین جهت این اسم شریف را حرف ذات مقدس حق دانند که ظهور حق در صور موجودات چون ظهور الف است در صور حروف.
و دیگر اینکه الف حروف است زیرا که زبر ملفوظی - 1- که الف است لفظ قطب است (ا 1، ل 30، ف 80، جمع آن 111 که عدد قطب است.) و بینه الف هم مطابق با علی است و زبر الف هم مطابق با علی است. بیانش این که زبر ملفوظی الف همزه است و عدد آن صد و ده است، از بینه الف علی را بطلب.
(ها 6، میم 90، زا 8، ها 6، که مجموع آنها صد و ده است.) و بینه الف که (الف) است هم صد و ده است که مطابق با علی است، پس هم ظاهر الف علی است و هم باطن الف علی است، لذا فرموده اند: من عرف ظاهر الالف و باطنه وصل الی درجة الصدیقین و مرتبة المقربین و لا اله الا هو نیز مساوی با علی است.
امیر المؤمنین در خطبه شقشقیه که خطبه سوم نهج البلاغه است درباره خویشتن فرموده است: و هو یعلم ان محلی منها محل القطب من الرحی ینحدر عنی السیل و لا یرقی الی الطیر.
و در خطبه 117 نهج البلاغه فرمود: و انما انا قطب الرحی تدور علی و انا بمکانی فاذا فارقته استحار مدارها و اضطراب ثفالها... انتهی.
(بعضی از مطالب در مورد الف در شرح بیت چهل و هفتم و چهل و هشتم از باب شانزدهم آمده است، فراجع.)
جناب عیانی در کنوز الاسماء به الف شروع کرد که در ابتدای آن گفته است:
ای دو عالم به یک امر از تو تمام - کائنات از تو به تنسیق و نظام
جناب مولی روحی فداه در شرح آن به نام رموز کنوز فرمود:
ابتدا به الف شده است، و الف دنباله دارد، الم ذلک الکتاب... و متصل در وسط یس است (بیت 93)، یس و القرآن الحکیم، و مبدأ جمیع حروف تکوین و تدوین است. زبر آن رابع قل هو الله احد است، و بینات آن ثانی یا علی یا عظیم. عدد مجموع زیر و بیناتش سه الف است که کافی و عالی است، و در شرف شمس متعالی است...
چه اینکه خود حضرتش در رموز کنوز به الف آغاز کرده است، آنجا که فرمود:
این حرف بی اسم و رسم، بلکه کمتر از نقطه بدون حرف، سایر در خط مشی امام الکل فی الکل علی وصی ولی: حسن بن عبدالله طبری آملی، مدعو به حسن زاده آملی...
آنکه فرمود: و متصل در وسط یس است بدین صورت است که یاسین است.
در شمس المعارف الکبری ج 3 ص 350 آمده است: فصل فی حرف الالف: اعلم ان الالف سر الله تعالی فی الموجودات و الکلام علی حقایقها یطول بل نذکر ما نحن بصدده فنقول الالف هو اصل الاشکال و اول الحروف و اول الاعداد فعلی الجمله أنه حرف صادر من الله تعالی الواحد الاحد و له قوة فی باطن العلویات و عدده علی التفصیل ال ف و العدد من ذلک ااا فنطق بها من الحروف ا ی ق و ناسب من اسماء الله تعالی کافی و هو تمام المائة فضربناه فی عدد حروف التصریف فبلغ عددها 333...الخ.
10- دوایر را نه حد است و نه غایت - شنو از جفر جامع این حکایت
11- که دور ابجدیش بیکرانست - چو این یک دور، دور دیگرانست
دوایر در جفر و در تکسیر و اوفاق و علم حروف بی پایان است و به راههای گوناگون نویسند و در این مورد از خواصشان در جداول وفقی چه حقایقی دارند و چه عجایبی نقل می کنند. مثلا در ارتباطاتی که با ارواح طیبه و اشخاص پیدا می کنند به آنان دستوراتی می دهند که مثلا فلان بخور در فلان وقت و یا فلان مکان خاص انجام شود. در اسمای جلالی به مکان خاص باشد و در اسمای جمالی در مکان خاص، مثلا این عمل را در قبرستان انجام دهد. چیزهایی در این علوم غریبه از علم اعداد و شعب ارثماطیقی آن دارند که اگر کسی بخواهد به دنبال این رشته ها به راه افتد تا به هر جا که می رود برسد باید بطور کلی دست از همه چیز بکشد و نوعا آقایانی که در این رشته متوغل شدند و به دنبال آن راه افتادند از همه چیز ماندند یعنی این رشته ها انسان را می کشد و می برد.
غرض آن است که دوایر را در جفر و تکسیر و غیرهما بی نهایت است، منتهی بعضی معروف است جفر جامعی هم که نوشته شده است مربوط به یک دور ابجدی است که همین یک دور هم بی نهایت است و آن را کران نبود. این یک دوره ابجدی جفر جامع هم خطی است و هم چاپی آن به طبع رسیده است که هر دو طبع و خطی آن در نزد حضرت مولی روحی فداه موجود است. آن هم این دوره چاپی جفر یک دوره متعارف است که از چهار (اااا) شروع گردید و تا به چهار (غ غ غ غ) به اتمام رسید.
بیانش آنکه:
جفر را بر اساس بیست و هشت حرف ابجدی به بیست و هشت اقلیم و جزء می نامند، و هر اقلیمی از اقالیم بیست و هشت گانه را به بیست و هشت شهر (یا بلد یا صفحه)، و هر شهری دارای بیست و هشت کوی (یا محله یا سطر) است و کوی آن دارای بیست و هشت خانه (یا بیت) است. بدین صورت:
اقلیم، جزء 28
شهر، بلد، صفحه 78428*28
کوی، محله، سطر 2195228*784
بیت، خانه 61465428*21952
نحوه نوشتن جفر جامع روش خاصی دارد که مولای مکرم نیز تا مقداری آن را نوشتند، یعنی در همان اوانی که در محضر جناب حجت الحق و الیقین حجة الاسلام آقا سید مهدی قاضی طباطبایی تشرف داشتند شروع به نوشتن آن نمودند که چون خیلی وقت می خواست با این حال به نوشتن آن مشغول شدند که در اثنای کار جفر جامع خطی تحصیل شد.
جفر جامع را در اقالیم و شهرها و محله ها و خانه به ترتیب ابجدی نویسند بدین صورت:
اب ج د هو ز ح ط ی ک ل
12110987654321
م ن س ع ف ص ق ر ش ت ث خ
242322212019181716151413
ذ ض ظ غ.
272625 28
باید حروف ابجدی را در جفر جامع از یک تا بیست و هشت بشمار آورد نه اینکه از یک تا هزار محسوب داشت. یعنی به بُعد ابجدی گرفت نه به حروف ابجدی. لذا هر اسمی که می خواهی در جفر جامع بیابی. مثلا حضرت مولی مثال زد به جعفر که باید از اولین حرف آن را به سوی اقلیم روی و دومی را به طرف شهر و سومین را به سوی محله و چهارمی را به طرف خانه. یعنی همانگونه در آدرس ظاهری اول اسم استان سپس اسم شهر و بعد از آن اسم محله و سپس اسم منزل را نام می بری، در مقام نیز از باب تشبیه چنین بنما.
حالا در کلمه جعفر اولین حرف جیم است که آدرس اقلیم است یعنی اقلیم سوم است، و بعد از اقلیم، عین ما را به طرف شهر شانزدهم این اقلیم راهنمایی می کند، و سپس فاء ما را در آن شهر شانزدهم از اقلیم سوم به سوی محله هفدهم آن می برد و وقتی به محله هفدهم از شهر شانزدهم از اقلیم سوم می رساند. پس آدرس جعفر در جفر جامع خانه بیستم از محله هفدهم از شهر شانزدهم از اقلیم سوم است، و اقلیم سوم همان حرف جیم است که با ج ج ج ج است.
و چون اسم راقم داود است آدرس او در جفر جامع، اقلیم چهارم، شهر اول، محله ششم، خانه چهارم است.
در غزل وصف دل دیوان آمده:
دوست بگو دوست که یادش نکوست - تا نگری نیست جز او اوست اوست
همچو الف در همه آفاق جفر - از بلد و خانه و اقلیم و کوست
و این بیت دوم اشارت به اصطلاحات جفری از اقلیم و بلد و خانه و کوی است. فتدبر.
در درس 44 دروس هیئت و دیگر رشته های ریاضی آمده است: آنان را در رشته های علوم ارثماطیقی مواضعت و اتفاق دیگر، و نظیر کارشان در شعب اعداد حروف دوائر بسیار است که ربطی به این فن ندارد، چنانکه عالم نامدار محمود بن محمد دهدار متخلص به عیانی که از اعیان علمای امامیه قرن دهم هجری است در جواهر الاسرار و خلاصه آن، دوائر عدیده ای در اعداد خاص و هر یک را برای امری مخصوص، و بسیاری را منصوص به روایتی مأثور ذکر کرده است. و به خصوص علمای مغاربه را در فنون ارثماطیقی و اعداد حروف دوائر شرح و بسطی بتمام است و دستی بسزا دارند.
در پایان درس 54 دروس هیئت بعد از بیان اقالیم به اصطلاح هیئت تحت عنوان تتمه می فرماید:
تتمه: تقسیم اقلیم ارضی به اقسام هفتگانه، و اقلیم هشتم سماوی که عرض اقلیم رویت بوده است، دانسته شده است. و به اقلیم هشتم به اصطلاح عرفان اشارتی شده است.
اکنون بدان که در بسیاری از کتب و رسائل علوم و فنون مطلقا لفظ اقلیم به معنی مطلق سرزمین نیز بکار برده شده است و از کثرت موارد استعمال نیازی به نقل شواهد نیست.
و علم جفر از علوم ارثماطیقی را 28 اقلیم است که هر حرفی از حروف به بُعد ابجدی حروف گرفته شود و هر مربع آن حاوی چهار حرف است، حرف اول اقلیم و دوم شهر و سوم کوی و چهارم خانه است بدین بیان که احمد را در اقلیم اول، شهر هشتم، کوی سیزدهم، خانه چهارم باید گرفت؛ و محمد را اقلیم سیزدهم، شهر 8، کوی 13، خانه 4؛ و یوسف را اقلیم 10، شهر 6، کوی 15، خانه 17؛ و یوشع را اقلیم 10، شهر 6، کوی 21، خانه 16، و علی هذا القیاس.
و گاهی حروف را به چهار اقلیم قسمت می کنند که حصه هر اقلیم هفت حرف می شود انتهی.
جناب محقق نراقی در خزائن ص 314 فائده ای در کیفیت نوشتن جفر جامع مطرح فرموده است که نقل آن مناسب می نماید.
فائدة عظیمة در کیفیت نوشتن جفر جامع: بدانکه باید بیست و هشت جزء کاغذ وضع کرد و هر جزئی چهارده ورق که بیست و هشت صفحه باشد و در هر صفحه ای بیست و هشت سطر باشد و در هر سطری بیست و هشت خانه باشد و در هر خانه چهار حرف رسم می شود و در اصطلاح هر جزیی را اقلیم و هر صفحه ای را شهری و هر شهری محله ای و هر محله ای را مشتمل بر بیست و هشت خانه است و حروفی که در خانه ها رسم می شود به این طریق است که هر خانه ای چهار حرف، حرف اول علامت جزء، دوم علامت صفحه، سیم علامت سطر، چهارم علامت خانه.
پس در خانه اول از سطر اول از صفحه اول از جزء اول چهارم الف است. اولین علامت علامت جزء اول و ثانی علامت صفحه اول، ثالث علامت سطر اول، رابع علامت خانه اول، و در خانه دوم از سطر اول سه الف و یک ب رسم کنند و همچنین تا خانه بیست و هشتم سه الف و یک غ که علامت بیست و هشتم است رسم کنند، و در خانه اول از سطر دوم از صفحه اول از این جزء دوم الف و یک ب و یک الف رسم کنند که علامت جزء اول و صفحه اول و سطر دوم و خانه اول است، و در خانه دوم دو الف و دو ب نویسند و همچنین تا آخر سطر، و در سطر سیم از صفحه اول در خانه اول دو الف و یک ج و الف نویسند، و در خانه دوم دو الف و ج و ب نویسند و همچنین تا آخر سطر، و در صفحه دوم در خانه اول از سطر اول یک الف به جهت جزء، یک ب به جهت صفحه و دو الف به جهت سطر و خانه نویسند و علی هذا القیاس تا در خانه آخر از سطر آخر از جزء آخر چهار غ نویسند.
فائدة: در بعضی از رسائل بنظر رسیده که هر که این جفر جامع را بنویسد و با خود دارد همه مخلوقات او را مطیع و منقاد گردند و کسی در مدة العمر با او دشمنی نتواند کرد، و هر خانه ای که در این جفر جامع باشد از مرگ فجأة و طاعون در امان باشد، و اگر کسی با لشکری باشد فتح ایشان را باشد و هر که بنویسد به هر مراد که خواهد برسد، و هر آفریده ای که در بلایی عظیم افتد این را بنویسد و با خود دارد حق تعالی او را از آن ورطه برهاند، و اگر حاجتی داشته باشد و به آن نتواند رسید چهل روز همه روزه نظر بر این اوراق افکند تا حاجتش روا شود به شرط تقوی و کتمان سر و پرهیزکاری، و هر روز بعد از نماز دویست مرتبه بگوید یا رحمن کل شی ء و راحمه و بعد از آن نظر به آن اوراق کند و اگر دشمنی داشته باشد که به هیچ نوع دفع آن را نتواند کرد هر روز بعد از صبح چهل مرتبه بگوید: یا مذل کل جبار بقهر عزیز سلطانه و نظر بر آن اوراق کند تا چهل روز، روز آخر حروف اسم آن شخص را بسط عددی مثل آنکه اسم محمد را بجای میم أربعین و بجای ح ثمانیة، و بجای میم أربعین و بجای دال اربعه ثبت نماید و به ترتیب تکسیر کند به این نحو...؛ و بسط حرفی مثل آنکه حروف اسم آن شخص را تکسیر کند و به حروف را جدا گانه و بسطی را جداگانه بر کاغذ نویسد یکی را در گورستان بسوزاند و یکی را در خاک کند بشرط آنکه آن کس به حسب شرع دفع آن واجب باشد پس آن کس ناچیز گردد.
انتهی.
خواننده گرامی دانا است که دست بدین اعمال زدن بدون مقدمات و اذن حق متعال خلاف ادب مع الله است و مبارزه با نظام آفرینش و کلمات وجودی و چینش کشور هستی است. لذا اگر کسی را به این حقایق سر و سری شد باید اذن الله تکوینی را که بر اساس ولایت تکوینی است داشته باشد و در صورت اوامر الهی بدان دست زند وگرنه خلاف حقیقت گرداننده نظام بلکه خلاف عین نظام است. یعنی جفر جامع و دیگر شعب ارثماطیقی را هم می شود در جمالی بکار برد و هم در جلالی، در جمالی آن چه بسا در موارد زیادی اذن باشد همانند الفت ایجاد کردن بین دو مسلمان یا بین زن و شوهری؛ ولی در جلالی آن که در بیانات جناب محقق نراقی آمدهاست بهتر آن است که انجام نگیرد و در صورت اذن و امر الهی از باب اطاعت از اوامر حق متعال در همان محدوده امر انجام می گیرد. یعنی جفّار باید بداند که خداست دارد خدایی می کند و او را شاهد و ناظر مطلق در همه شئون بداند، و خود را در برابر حق متعال چیزی نبیند و لذا ائمه هدی با اینکه صاحب جفر جامع بودند که طبق نصوص مأثور جفر جامع در نزد آنها است ولی هرگز در امور جلالی دست به اعمال جفری نزدند که ادب مع الله و حضور و مراقبت تام را مراعات نموده اند. فتدبر.
در ص 138 خزائن آمده است: اعلم أن الجفر ثمانیة و عشرون جزءاً، کل جزء ثمانیه و عشرون صفحه کل صفحة ثمانیة و عشرون سطرا، کل سطر ثمانیة و عشرون بیت، فی کل بیت أربعه أحرف، الحرف الاول بعدد اجزاء الثانی بعدد الصفحات الثالثة بعدد الاسطر الرابع بعدد البیوت، فاسم جعفر مثلا یطلب من البیت العشرین من السطر السابع عشر من الصفحة السادسة عشر من الجزء الثالث و علی ذلک فقس.
این همان است که در ابتدای شرح این بیت گفته آمد.
جناب بونی در شمس المعارف الکبری در ص 342 و ص 343 در معرفت جفر امام صادق (علیه السلام) آورده است.
در فصل دوم در ص 343 گوید: فصل فی معرفة جفر الامام الصادق کما اخذته من صدور العارفین: و هو أن تضع حروف ابجد هوز الی آخرها 28 صفحة و کل صفحة 28 سطر او کل سطر 28 بیتا و کل بیت 28... الخ اگر خواستی مراجعه بنما.
12- به هر دوری که می خواهی کنی طی - بر آن دورت تسلسل هست در پی
ذیل بیت قبلی دانسته شد که در دور ابجدی فقط یک جهت آن به نحو جفر جامع بی کران در می آمد که باز همان دور ابجدی را می شود به جهات بی نهایت فرض کرد و در آن بکار مشغول شد تا چه رسد به دور ابتثی و یا دور أهطمی و یا دوره های دیگر که باز آنها را حد و نهایت نباشد. لفظ تسلسل به معنای لغوی است یعنی پی هم و پی در پی.
روایات در باب حروف کشف حقایقی نموده اند که خیلی شگفت آور آست.
در ماده حمم سفینة البحار روایتی آمده که جناب امام مجتبی (علیه السلام) مریض شد و تب کرد و درد وی بسیار شدید گشت جناب فاطمه (علیها السلام) وی را به نزد حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) آورد در حالیکه به حضرت استغاثه می کرد، در این هنگام جبرئیل نازل شد و فرمود که خداوند هیچ سوره ای از قرآن را بر تو نازل نکرد مگر در آن سوره حرف فاء وجود دارد و هر فاء هم برای آفت است، مگر سوره حمد که در آن حرف فاء نیست پس ظرفی از آب را بردارید و سوره حمد را چهل بار بخوانید (و در آب آن را قرائت کنید) سپس این آب را بر آن بریزید؟ خداوند او را شفا می بخشد پس همینگونه عمل کردند مثل اینکه از بند رهایی یافته باشد.
روی انه اعتل الحسن (علیه السلام) فاشتد وجعه فاحتملته فاطمه (علیها السلام) فأتت به النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) مستغیثة مستجیرة فنزل جبرئیل فقال ان الله لم ینزل علیک سورة من القرآن الا و فیها فاء و کل فاء من آفة، ما خلا الحمد فانه لیس فیه فاء فادع قدحا من ماء فاقرء فیه الحمد اربعین مرة ثم صبه علیه فان الله یشفیه ففعل ذلک فکانما انشط من عقال.
این روایت علاوه از اینکه یک دستور العمل شریفی در مورد استشفای کودکان در حال تب کردن است، در آن اسراری از علم حروف و أعداد نهفته است که فرمود: ؤکل فاء آفة و نیز چهل بار یعنی عدد چهل در آن اخذ شده است که آفت بودن فاء حیرت آور است. و روایات به مثل روایت مذکور خیلی فراوان است که به اسرار حروف و اعداد اشاراتی دارند. منتهی برای ما نبوت انبایی چون حاصل نشده است و به اسرار کلمات وجودی نرسیده ایم از این گونه مسائل استیحاش داریم و حالیکه نبوت تشریعی همان حلال و حرام ثابت الی یوم القیامة است ولی برای همگان نبوت انبایی راه دارد که به اسرار عالم آشنا شوند، و حقایقی هم به آنان دهند و چه بسا در نبوت انبایی باطن و سر آیه ای و یا روایتی را ظهور دهند که نه گوشی شنیده باشد و نه چشمی آن را دیده باشد و نه بر قلب احدی خطور کرده باشد. که خطبه قاصعه نهج متنم است. به شرح باب دوم مراجعه کن.
13- علی اندر غزا بودی ندایش - حروف منفصل اندر دعایش
14- ندا می کرد به کهیعص - به حمعسق آن قطب عباد
غزا یعنی جنگ، عُبّاد و عَبَدة و عابدون جمع عابد است.
این رمز در مورد حروف مقطعه شاهد و نمونه دیگری است از آنچه در بیت سوم همین باب گفته آمد که این حروف مقطعه اشاراتی به کنوز و اسرار دارند و یکی از آن اشارات همین است که از جناب مولی الموالی امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل شده است که در جنگها قبل از شروع به کارزار می فرمود: یا هو یا من لا هو الا هو یا کهیعص و یا حمعسق لا حول و لا قوة الا بالله. سپس دست به شمشیر می فرمود و به کارزار می پرداخت.
15- الف و لام و میم در صدر فرقان - اشارت دارد اندر جمع قرآن
16- چه قرآن تا شود فرقان تفصیل - که از انزالش آید تا به تنزیل
17- بسمع صدر ختمی از ره دور - حروف منفصل می گشت منظور
این ابیات به عنوان نمونه دیگری از برای رموز قرآن و حروف مقطعه است که اشارت به سری مستتر از اسرار و کنوز حروف مقطعه می باشد که بسیار شریف است؛ و با چشیدن دانسته می شود نه با فهم عرفی و دانایی مفهومی که تا دارا نشویم هرگز به گوشه ای از حقایق آن نمی شود پی برد.
در رموز کنوز آمده است که فرمود: در الم سر دیگر نیز نهفته است که در بند هفدهم دفتر دل بدان اشارتی شده است... در الم، اسرار بسیار است، و مرا میدان بحث اینجا فسیح است که مستدعی تصنیفی وسیع است. لعل الله یحدث بعد ذلک أمرا.
این معنی را انسان در اربعین ها و مراقبت ها می یابد که خیلی شیرین است و مزه خاصی دارد. در این مورد صاحب دفتر دل روحی فداه می فرماید:
بنده خودم از باب تحدیث نعمت الهی بارها آن را چشیدم منتهی چشیدن ما به فاصله میلیاردها سال نوری از مقام نبوت و عصمت تنزل یافته تر است. بدین صورت بود که مثلا گاهی در یک اربعینی بعد از درس روز حالم برمی گشت که کلمات وجودی را طوری مشاهده می کردم. دیگر سنگ و چوب و درخت و زمین و آسمان متعارف نمی دیدم بلکه همه از دست شد و او شده است، انا و انت و هو او شده است، می شد و این حال مثلا از صبح امروز شروع می شد و تا دل شب امتداد می یافت، یا حتی گاهی تا چهل و هشت ساعت و شاید هم بیشتر ادامه داشت تا اینکه مثلا در دل شب، یا سحر، یا بین الطلوعین که وقت خاصی نداشت حقایقی که از لجه دریای بیکران وجودی صمدی حق حرکت کرده بود پیاده می شد و تنزل می یافت. گویا آن وقتی که حال متحول می شد این حقایق از دل دریا حرکت می کرد و تاکی می شد که از آن لجه تا به ساحل عالم وجود آید و در انسان ظهور یابد و متجلی گردد. برایم این حال ملکه شده بود که هر وقت حال آن طوری به من دست می داد منتظر نزول حقایق می ماندم و چون خبر نمی کرد که کی پیاده می شود لذا حال امتداد می یافت تا با مراقبت و حضور، مهمان ملکوتی تشریف فرما شود.
آن حال که پیش می آمد و در هَیَمان و تشویش و اضطراب می افتادم تا وقت سحر یک بارقه ای رخ می داد و آن اضطراب رفع می شد.
وقتی آن گوهر بارقه الهی از لجه دریا حرکت می کرد که تا به ساحل دل انسان برسد کأن به او زنگ می زدند و لذا حال انسان متغیر می شد و این هیمان خاطر و اضطراب بال همان اطلاع یابی از حرکت آن بارقه از لجه دریا بود.
خدا رحمت کند استاد علامه شعرانی عزیز را که می فرمود خوابهای سنگین دیر تعبیر می شود. جانهای قوی خوابهای سنگین می بینند و لذا خیلی طول می کشد تا تعبیر شود (مثلا خواب یوسف خیلی طول کشید و سالها گذشت که با پیش آمد حوادث سهمگین روبرو شد و سپس تعبیر شد و اینگونه باشد خوب است) ولی جانهای ضعیف وقایعی که باید مثلا فردا رخ دهد و به ساحل نزدیک شده است و در شرف پیاده شده است را خواب می دهد. اما جان قوی آن بارقه را در عمق دریا و عوالم وجودی مافوق مشاهده می کند. لذا این خوابها تا تعبیر شود طول می کشد، زیرا آن بارقه تا از لجه به ساحل برسد دیر خواهد شد.
و این فرمایش حضرت آقای شعرانی حرف سنگینی است.
فرمایشی را هم آقایانی فرمودند و حرف درستی است و آن اینکه دور نیست که برای رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) اول قرآن بنحو جمع ولَفّ و حروف مقطعه با یک آهنگ و زمزمه ای از دورادور پیاده می شد مثلا اول از راه خیلی دور با آهنگی خاص می شنید که الم به حال کشیده و با لحنی خاص، و بعد همین مقام وقتی در مقام فرق تفصیل می یافت سوره بقره می شد، سوره آل عمران می شد و هکذا سور دیگر.
و این حال را به الطاف خداوند سبحان من هم داشتم منتهی فاصله بین ما آحاد رعیت تا مقام منیع ختمی و عصمت، از میلیاردها سال نوری هم بیشتر که در مقام بیان این فاصله حرف برای گفتن به جز همین تعبیرات متعارف نداریم وگرنه این حالات را با آن مقام خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) قیاس نمی شود کرد. غرض آن که می دیدم در یک ریاضتی حالی دست می داد و همین معنایی را که عرض کردیم خیلی شیرین پیاده می شد. مثلا از دورادور با مقدماتی که بود حال آدم طوری می شد و موجودات طور دیگری تجلی می کرد و زبان آدم بند می آمد، و خودی مشاهده نمی شد.
که وصف آن به گفتگو محال است - که صاحب حال داند کین چه حال است
و حال یک نواخت هم نبود و گاه به گاه داشت، مثلا آن شب یا فردای آن روز و یا پس فردا، از دور یک زمزمه ای به گوش می رسید که بارقه ای تنزل می یافت و از آن مقام قرآن و جمع به فرقان و تفصیل می رسید. حالا این حال را به مراتب بالا ببرید (که لفظ برای بیان داریم) می شود حال جناب خاتم صلوات الله علیه و آله و سلم. چنانچه که در روایاتی خواب صادق به عنوان یک جزء از هفتاد جزء نبوت بشمار آمده است.
و این مقدار چشیدن هم خوب است و باید هم باشد، اگر چه به آن حد تام نبوت و عصمت و ولایت نمی رسیم واحدی هم نرسیده است. جناب شیخ اکبر محیی الدین عربی در فصوص الحکم می گوید که خودت را به زحمت نیانداز که به آن مقامات انبیاء و اولیاء برسی که نمی شود. ولی با این حال خود او در دیباچه فصوص الحکم فرماید که ببین مرتبه و مقدار وارث خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) را که مراد خود اوست، و او توانسته در یک مبشره ای فصوص الحکم را در بیست و هفت فص از دست مبارک حضرت خاتم به انزال دفعی بگیرد.
اما بعد فانی رأیت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فی مبشرة أریتها فی العشر الاخر من المحرم سنه سبع و عشرین و ستمائة بمروسة دمشق و بیده (صلی الله علیه و آله و سلم) کتاب فقال لی هذا کتاب فصوص الحکم خذه و أخرج به الی الناس ینتفعون به فقلت السمع و الطاعة لله و لرسوله و اولی الامر منا کما امرنا.
چه اینکه در مورد خواب صادق گفته شده است که ما را به عالم غیب هدایت می کند.
فردوسی در زندگی انوشیروان گوید:
مگر خواب را بیهده نشمری - یکی بهره دانش ز پیغمبری
در اول صحیح بخاری روایت شده است که: اول ما بدی به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) من الوحی الرؤیا الصالحة فی النوم فکان لا یری رویا الا جائت به مثل فلق الصبح. الحدیث
در روایات رؤیا را جزئی از نبوت فرموده اند و آن جزء را که بیان نسبت رؤیا به نبوت است مراتب گوناگون است و اختلاف آن به نسبت قابلیت اشخاص و قرب و بعد آنها به مبادی عالیه است.
در سیره حلبیه (ج 1 ص 312) گوید:
فی البخاری: الرویا الحسنة ای الصادقة من الرجل الصالح جزء من ستة و اربعین جزءاً من النبوة.
رؤیا در حقیقت ارتباط نفس ناطقه با مبادی عالیه است که معانی را از آنجا اتخاذ می کند و در کارخانه متخیله که کارخانه صورتگری است صورت می دهد. این دستگاه بوالعجب معنی را صور می دهد و صور معانی را با معانی مناسباتی است که بدان مناسبات، معانی صورت می یابند. (نکته 10 هزار و یک نکته) پس نفوس ناطقه غیر مقام نبوت و عصمت یعنی آحاد رعیت را هم این شأنیت هست که حقایقی را از ماورای طبیعت ابتداءاً به صورت قرآن و جمع بگیرد و در موطن طبیعت آن را به نحو تفصیل و فرق پیاده نماید، و جای استبعاد و استیحاش نیست. بلکه وجود انسان برای اصطیاد حقایق ملکوتیه است که آدم شکارچی آفریده شده است و نظام هستی و کلمات نوریه آن شکارگاه اوست و در این نظام وجود به انسان امر به خواندن شده است که اقرأ وارقه.
و بدان که خواب و حالت احتضار و تنویم مغناطیسی، و حالت غشوه و امثال آنها هیچیک موضوعیت در تمثل صور مثالی در صقع نفس ندارد و آنکه موضوعیت دارد انصراف از تعلقات است. پس اگر در بیداری هم انصراف حاصل شود تمثل و تمثلات و نزل و تنزلات بهتر از خواب عائد انسان می گردد و مراقبت مفتاح است فافهم. (نکته 10)
برای آحاد رعیت همانند شیخ اکبر که در مراقبت و حضورند اینگونه حقایق به نحو دفعی انزال می شود که بیست و هفت فص در یک آن اخذ می نماید، برای خاتم انبیاء که قوی ترین جانها و در غایت قصوای حضور و اعلی درجه مراقبت کامل است چون خواهد بود. و اگر حقایقی همانند قرآن کریم بر جان خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) روی آورد نباید انکار داشت که مشابه آن به مراتب تنزل یافته تر در جان امت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) رخ ندهد. زیرا که نبوت و وحی تشریعی با مقام ختمی به پایان رسیده است که اوتیت جوامع الکلم، ولی باب نبوت انبایی و وحی انبایی که همانا ارتباط با مبادی عالیه و مبدأ المبادی و اقتناص حقایق ملکوتیه از آنجاست، بسته نیست بلکه درگشاده است و صلا داده اند که خوان انداخته است. و ندای تعالوا نیز دارند، پس عزیزم از تو حرکت و از حقیقه الحقایق برکت.
و المنصرف بفکره الی قدس الجبروت مستدیما لشروق نور الحق فی سره یخص باسم العارف.
و بدان که هر چه مزاج معتدلتر و مراقبت قویتر باشد و صداقت و خلوص نیت و صفای قلب بیشتر باشد تمثلات صور روشنتر و حکایت آنها از واقع بهتر است.
این نبوت خاصه به قوه متخیله در عداد نبوت عامه صحف اهل عرفان است که گاهی از آن به نبوت مقامی و نبوت تعریف و نبوت انبایی نیز تعبیر می کنند و لذا از این ناحیه حقایقی به انسان روی می آورد.
پس قرآن را گوش دل جناب خاتم از راه دور بصورت حروف مقطعه می شنید و سپس همان حروف مقطعه می آمد در مقام تنزیل و به صورت سوره ای تمثل می یافت و گویا آن متن شرح می شد. و نمونه آن را در مرتبه نازله در حالات خودمان هم می توانیم بیابیم، جناب عین القضاة الهمدانی در زبدة الحقایق گوید که ورثه بودن علما مر انبیا و پیامبر اکرم به آن است که آنچه آنها چشیده اند و یافته اند، وارثانشان نیز در مرتبه نازله بیابند وگرنه با کتاب ورق زدن ورثه نمی شوند، بلکه همانگونه که آنها بی کتاب می گرفتند اینان هم بی کتاب بگیرند، البته اگر اهلیت ذوق و شهود را پیدا کنیم که ان الذین قالوا ربنا الله. چه بسا نچشیده ها بر این قول اعتراض نمایند که حق دارند زیرا یا باید از باب اصول موضوعه و حسن ظن به گوینده قبول نماید، و یا خودش راه افتد و بیابد و بچشد. لذا حمل این قول برای همه مشکل است لذا این گروه به معنای بعدی در ابیات بعد توجه کنند.
ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه شویم.
18- چو عجز از حمل این قول ثقیل است - الف الله و لامش جبرئیل است
19- محمد را بود میمش اشارت - الف و لام و میم اندر عبارت
ابیات فوق نمونه دیگری از اشارات به اسرار و کنوز حروف مقطعه قرآن است که اگر قول سابق بر آن بر شما سنگین آید و در پذیرش آن دچار مشکل می شوید زیرا که آن را ذوق و چشیدن لازم است؛ می توانیم به بیان این ابیات در فهم رموز قرآنی توجه داشته باشیم و این اشارت در روایات نیز آمده است و آن اینکه:
در الم الف برای ذات اقدس الله تعالی و لام برای جبرئیل و میم اشارت به حضرت خاتم انبیا محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد. الله تعالی دهنده است و جبرئیل واسطه، و جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) گیرنده است.
در معنای الم در کتب تفسیری و جوامع روایی، روایت فراوانی نقل شده است.
در تفسیر خلاصة المنهج آمده است: نزد اکثر مفسران الف اشاره به انا و لام به الله و میم به اعلم یعنی منم خدایی که داناتر از همه ام و یا الف اشاره است به الله و لام به جبرئیل و میم به محمد یعنی حق تعالی قرآن را به واسطه جبرئیل به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فرستاد.
(ج 1 ذیل سوره بقره)
در تفسیر المیزان ج 18 ص 7 از ابن عباس نقل شد که: أن الالف اشارة الی الله و اللام الی جبرئیل و المیم الی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم).
به معانی حروف مقطعه و دلالت آنها بر اسماء الله به معانی الاخبار و بحارالانوار مراجعه بفرمایید.
در رموز کنوز مولایم چنین آمده است: الم، سه حرف است به عدد جیم که چو جانست (حرف جسم و عدد اوست چه جان - بیت 5) و هر یک سه حرف ست که میم مسروری، و آن دوی دیگر ملفوظی اند.
الم، الله و جبرئیل و محمد است. أنا أنزلناه فی لیلة القدر (قرآن کریم - سوره قدر - آیه 2)
نزل به الروح الامین علی قلبک (قرآن کریم - سوره شعراء - آیه 195.)
الف أحد است که آمر است، لام عقل فعال است که موتمر و واسطه در فیض است، میم مظهر جمیع حروف تکوینی و تدوینی است که سراج منیر است. قلب لام الف است، و آخر لام میم، بلکه قلب میم هم الف است فتبصر.
آن که فرمود: سه حرف است به عدد جیم... چون در دائره ابجدی حرف ج سه است که ا 1، و ب 2، و ج 3...
و آنکه فرمود: هر یک سه حرف است... چون الم هر حرف آن به سه حرف تلفظ می شود الف لام میم. و هر حرفی از حروف که به سه حرف تلفظ می شود، اگر حرف اول آن با حرف آخر آن یکی باشد آن را مسروری گویند مثل میم، و اگر غیر آن باشد آن را ملفوظی نامند مثل الف و لام.
مراد از عقل فعل همان جبرئیل است که واسطه در وحی است، و مراد از میم مظهر جمعی حروف تکوینی و تدوینی... جناب خاتم است که در قرآن به سراج منیر و اوصاف دیگر از او نام برده شده است که انا ارسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا و داعیا الی الله باذنه و سراجا منیرا. (فتح /8)
آنکه فرمود: قلب لام الف است روشن است که ل ا م که الف در وسط و قلب آن جای دارد، و به معنی الله است و بلکه در قلب میم هم الف است زیرا که م یا م که الف در یا در وسط میم باشد و آن هم الله است که پس وحدت عددی نشود بلکه هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن می باشد. و او حق صمدی است که جا برای کثرت و وحدت عددی نیست. فتدبر.
از صفی رحمة الله در تفسیرش بشنو:
از الف کرد ابتدا و ز لام و میم - تا ز حادث راه یابی بر قدیم
این اشارت بر سه رتبه است از وجود - گر مراتب را شناسی با شهود
اول الله است و ثانی جبرئیل - عقل فعال اوست از روی دلیل
منتهی باشد محمد در نمود - زان که دارد جامعیت در وجود
20- مقام جبرئیل روح الامین است - رسول حی رب العالمین است
اشارت به آیه صد و نود و سوم سوره شعراء است که فرماید:
و ان ربک لهو العزیز الرحیم، و انه لتنزیل رب العالمین، نزل به الروح الامین علی قلبک لتکون من المنذرین.
جبرئیل از جمله ارواح و امین حق تعالی بر امر او است.
در فصل هفتم از موقف هفتم الهیات اسفار که در کیفیت نزول کلام الهی یعنی قرآن و هبوط وحی از نزد خداوند بواسطه ملک بر قلب نبی و فؤاد او و نحو ظهور او برای خلایق و نحوه بروز آن از غیب به شهادت است، آمده است:
فنقول فی کیفیة النزول کما سیجی بیانه مفصلا فی مسائل النبوات -: ان سبب انزال الکلام و تنزیل الکتاب هو ان الروح الانسانی اذا تجرد البدن و خرج عن وثاقة من بیت قالبه و موطن طبعه مهاجرا الی ربه لمشاهدة آیاته الکبری، و تطهر عن درن المعاصی و اللذات و الشهوات و الوساوس العادیة و التعلقات، لاح له نور المعرفة و الایمان بالله و ملکوته الاعلی و هذا النور اذا تأکد و تجوهر کان جوهرا قدسیا یسمی عند الحکماء فی لسان الحکمة النظریة بالعقل الفعال و فی لسان الشریعة النبویة بالروح القدسی، و بهذا النور الشدید یتلاءلاء فیه اسرار ما فی الارض و السماء، و یتراآی منه حقایق الاشیاء کما یتراآی بالنور الحسی البصری الاشباح المثالیة فی قوة البصر اذا لم یمعنها حجاب...
این روح قدسی که امانت دار حق است برای انبیا وحی آورد و برای اوصیای معصومین ائمه اطهار الهام، و برای وارثان انبیا و اولیا تعلیم را به ارمغان می آورد. چه اینکه ره آورد تنزل روح الامین بر جان خاتم انبیا بنابر تنصیص بعضی از روایات، ولایت امیر المؤمنین (علیه السلام) برای آن حضرت بوده است.
روح الامین که روح القدس هم می نامند، جبرئیل ملک وحی است که در رسالت خویش برای رسول مأمون است و چیزی از کلام الله را تبدیل و تغییر نمی دهد و در کار او تحریف یا سهو و نسیان راه ندارد، وی معانی قرآن کریم بر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل می کند، چه اینکه الفاظ قرآن را هم بدون کم و کاست در کارخانه صورتگری جان خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) صورت می بخشد.
لذا او واسطه وحی است برای همه انبیای عظام که در بیت بعدی آمده است:
21- نزول وحی را بر قلب عالم - رساند او ز آدم تا به خاتم
او یک حقیقت واحده است که به لحاظ شئون مختلف وجودیش بر آن نام ملائکه نهاده می شود نه اینکه کثرت داشته باشد بنحوی که همانند کثرت در عالم ماده و طبیعت باشد.
آن یک حقیقت بلحاظ اینکه روزی می دهد به او میکائیل گویند، و چون واسطه در علم است جبرئیلش نامند، و چون از نقص به کمال می رهاند او را عزرائیل گویند و هکذا، و در هر یک از این اطوار وجودیش وی را شئون مختلف است که از آن به ملائکه ای که جنود آن چهار ملک مقربند نام برده می شود. لذا برای همه انبیا او واسطه در وحی است.
مراد از قلب عالم، انسان کامل در هر عصری است که نبوت تشریعی داشته و از تنزل وحی بهره مند باشد.
چون در ابیات قبلی جبرئیل به عنوان لام در الم از حروف مقطعه مطرح شده است لذا در این دو بیت سخن از وساطت آن جناب در تنزل وحی به میان آمده است، که آن ملک مقرب بود که از آدم تا به خاتم واسطه در ایهاء گشت.
22- همی ترسم که از تعبیر کثرت - سه واحد در عدد دانی بصورت
23- یکی این و یکی آن و دگر آن - تعالی الله از توحید نادان
چون در تفسیر الم، الف ذات مقدس ربوبی، و لام جبرئیل به عنوان واسطه در وحی، و میم خاتم انبیا (صلی الله علیه و آله و سلم) دانسته شد، برای اینکه مبادا در توحید صمدی قرآنی خلل وارد شود و اذهان سافله آن را وحدت عددی انگارند؛ لذا بر توحید صمدی قرآنی یعنی وحدت حقه حقیقیه ذاتیه تثبت بکار آورده می شود تا از توحید جهال پرهیز گردد، و خداوند و جبرئیل و رسول جدای از هم تصور نشود؛ زیرا اذهان سافله و افکار نازله اینجا را اصل قرار می دهند و آنجا را به این نشأه مطابقت می دهند و تمام حقایق قرآنی را با همین معیار محاسبه می کنند. بی خبر از اینکه خالقشان در قرآن فرمود که موجودات اینسویی آیاتی برای آنجایی ها بشمار می آیند. لذا وحدت عددی در نشأه کثرت ظلمانی را نباید در عوالم مافوق بکار بست. باید به رب العالمین او توجه تام داشت تا حقیقت توحید قرآنی برای شخص متجلی گردد و از کثرت به وحدت شخصی وجود ذات مظاهر راه پیدا کند. لذا در بیت بعد فرمود:
24- اگر چه بحث آن در پیش دارم - ولی از فهم آن تشویش دارم
مراد از بحث آن همان بحث از توحید صمدی قرآنی است که در باب هجدهم، از بیت بیست و یکم به بعد خواهد آمد.
25- خزائن را که از احصا فزون است - شنیدی آنکه بین کاف و نون است
مصراع اول اشارت دارد به آیه 22/ سوره حجر: و ان من شی ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم هیچ چیز در عالم نیست جز آنکه منبع ها و خزینه های آن نزد ما خواهد بود ولی ما از آن بر عالم خلق نازل نکردیم مگر به مقدار معین. لذا هم کلمات وجودی عالم، غیر متناهی است و هم خزائن آن را حد خاص نیست که غیر متناهی است.
در حدیثی نیز آمده است که همه خزائن بین کاف و نون است، چه اینکه در بیت اول از باب اول همه حقایق از کن دانسته شده است. در تفسیر نور الثقلین ذیل آیه پایانی سوره یس آمده است:
فی تفسیر علی بن ابراهیم ثم قال عزوجل: اؤ لیس الذی خلق السموات و الارض الی قوله تعالی: کن فیکون قال: خزائنه فی کاف و النون.
چه اینکه در مصراع دوم گفته آمد که خزائن بین کاف و نون است. از نکته 967 هزار و یک نکته بشنو:
یا من خزائنه بین الکاف و النون (شمس المعارف الکبری للبونی ص 230 مصر) بین کاف و نون در دائره ابتثی ل م است در لام و میم باید تدبر کرد الم ذلک الکتاب لا ریب فیه. مفتاح دفتر دل در مقام کن است و بند هفدهم آن در بین کاف و نون...
پس به یک معنی آنکه خزائن بین کاف و نون است یعنی در کن حق است که تمام حقایق عوالم وجودی از مقام امر حق بنام کن تحقق می یابند. انما أمره اذا اراد شیئا أن یقول له کن فیکون.
و به معنای دیگر اینکه خزائن بین کاف و نون است بدین بیان:
هم در دائره ابتثی و هم در دائره ابجدی و نیز در دائره أهطمی، خزائن در لام و میم جمع شده است که ین کاف و نون واقع شده است.
دائره ابتث: ا ب ت ث ج ح خ د ذ ر ز س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق (ک ل م ن) و ه ی. و در دائره ابجد: ا ب ج د ه و ز ح ط ی (ک ل م ن) س ع ف ص ق ر ش ت ث خ ذ ض ظ غ.
و در دائره أهطمی هم که بر دائره أهطم فشذ
مبنای حروف ابجدی است، ا ب ج د
لام و میم بین کاف و نون ه و ز ح
قرار گرفته است. ط ی (ک ل
و لام هم در (الف لام میم م ن) س ع
الم به عنوان جبرئیل که ف ص ق ر
واسطه وحی است شناخته ش ت ث خ
شده است، و میم نیز اشارت ذ ض ظ غ
به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) داشت.
فتدبر.
باید توجه داشت که همه حقایق و خزائن یعنی عوالم وجودی و کلمات وجودی آنها، بر روی آن پرده آویخته شده، یعنی صادر اول نقش بسته شده است که از آن پرده آویخته به حقیقت محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم) نام برده می شود و اواصل الاصول و هیولای اولی کلمات وجودی است، و همه موجودات از این آب حیات پدید آمده اند که و جعلنا کل شی ء حی من الماء. فتدبر.
26- بود این کاف و نون امر الهی - که اندر کن بود هر چه که خواهی
در رساله نوری رموز کنوز آمده است:
دو عالم، عالم امر و خلق است ألا له الخلق و الامر تبارک الله رب العالمین (قرآن کریم - سوره اعراف - 55). از امر کن است یقول لما اراد کونه: کن فیکون لا بصوت یقرع و لا بنداء یسمع، و انما کلامه سبحانه فعل منه أنشأه و مثله... (نهج البلاغه خطبه 184.)
خلق قائم به امر است، و کلمه امر در شعر لطیف یک امر اشارت است به کریمه: و ما أمرنا الا واحدة کلمح بالبصر (قرآن کریم - سوره قمر - آیه 51) معنی امر در اصطلاح اهل الله نیک با معارج امریه قرآن و عترت مناسب است. لان الامر باصطلاحهم عبارة عن اظهار حکم الوحدة فی عین الکثرة المعبر بالحرکة الایجادیة تارة، و النکاح الساری أخری؛ کما ان النهی عبارة عن اظهار حکم الکثرة و رجوعها الی الوحدة تمهید القواعد فی شرح قواعد التوحید للعلامة صائن الدین علی بن ترکة.
در آثار آمده است که امر او سبحانه بین کاف و نون است؛ این سخن را ظاهری است و اظهار داشته ایم، و باطنی است، و آن این که: در دائره ابتثی و ابجدی، در میان کاف و نون دو حرف لام و میم است الم ذلک الکتاب لا ریب فیه... انتهی.
لذا در ابیات بعدی این باب به این رمز و سر اشارت می فرماید:
27- ز کن بشنیده ای مشتی ز خروار - بیا بشنو ز کن حرفی دگر بار
28- دگر سرّیکه اندر این سخن هست - حسن گوید که بس شیرین دهن است
29- خزائن از زمان و دهر و سرمد - همه جمعند در جبریل و احمد
که مراد همان لام و میم در الم است که الف أحد است که آمر است، لام عقل فعال است که مؤتمر و واسطه در فیض است، میم مظهر جمیع حروف تکوینی و تدوینی است که سراج منیر است. قلب لام الف است، و آخر لام میم، بلکه قلب میم هم الف است، فتبصر.
به شرح بیت هجدهم به بعد همین باب مراجعه کن. به رمزی که در ذیل بیت بیست و پنجم آمده است در این ابیات بعدی اشارت می کنند که می فرمایند:
30- میان کاف و نون در دور ابتث - نهفته لام و میم مقرون و منبث
ا ب ت ث... ک ل م ن.... مقرون هم اند که کنار هم قرار دارند و هم منبث اند که از هم جدایند یعنی مقطعه اند.
31- به دور ابجدی هم اینچنین است - که با ابتث در این معنی قرین است
ابجد - هوز - ک ل م ن -...
در رموز کنوز آمده است: عالم جلیل ابوالعباس احمد بن محمد از علمای قرن هفتم هجری را کتابی عظیم در ششصد و بیست و سه رشته در علم حروف به نام الوشی المصون و اللؤلؤ المکنون فی معرفة علم الخط الذی بین الکاف و النون است. انتهی.
32- سفر بنماز تدوینش به تکوین - که تکوین را بیابی اصل تدوین
در تدوین (همانگونه که گفته آمد) بصورت حروف جداگانه است که لام و میم بین کاف و نون قرار می گیرد، از این تدوین به سوی تکوین سفر کن تا بیابی که تکوین متن و واقع تدوین است؛ بدین معنی که تدوینیات را با تکوینیات تطابق است؛ چه اینکه تشریعیات نیز از تکوینیات برمی خیزد.
این بیت اشارت است به فرمایش بلند جناب ابن فناری در مصباح الانس است.
در کلمه 132 هزار و یک کلمه نیز آمده است: تشریع از سر و باطن تکوین پدید آمده است. تفصیل این کلمه علیا را در مقام تاسع و عاشر فصل اول تمهید جملی مصباح الانس (ص 89) طلب باید کرد. نگارنده را تعلیقه ای بر آن مقام به ایجاز بدین صورت است:
فی المقام بیان اسرار اقسام الصلوة بأن التشریع بارز من بطنان التکوین و هما متطابقان هبوطا و عروجا، ثم استوسع هذا الاصل القویم. و تدبر فی قوله الحکیم: الر کتاب أحکمت آیاته ثم فصلت من لدن حکیم خبیر. تدوین و تشریع آیت تکوین است که تکوین همان متن واقعیت اشیاء است، و واقعیت و حقیقت همه هم وجود است؛ پس تدوین و تشریع از وجود ظهور میابد. لذا علل الشرایع برای بیان تکوینی تشریعیات است که البته همه اسرار تشریع، در آن بیان نشده است و مدعی هم نیستیم که با علل الشرایع به همه اسرار وجودی احکام و شرع پی برده ایم. ولی بر اساس تعبد به همه تشریعیات ایمان داریم ولکن با تعقل و تدبر در علل تشریع به هر اندازه ای که در توان است برای رسیدن به اسرار تشریع پیش می رویم، و شاید احکام و تدوین را در تکوین آنقدر اسرار و حقایق باشد که برای تا همیشه هم به غیر از معصومین علیهم السلام، نتوانند به آن اسرار راه یابند.
پس همچنان که حروف کتبی حکایت از حروف عینی می نماید، احکام کتبی و تشریعی هم حکایت از احکام تکوین می نماید.
مناسب است در مقام به بیان نکته ای پرداخته شود و آن اینکه:
در مورد ازدواج فرزندان حضرت آدم و حوا (علیهما السلام) فرمایشاتی شنیده شده است که عده ای قائل شدند برادران و خواهران با هم ازدواج نمودند و تکثیر نسل تحقق یافت، زیرا که در آن زمان هنوز احکام شرعی نیامده بود تا جلوی ازدواج برادر با خواهر را گرفته و حرام نماید.
از این قول این بر می آید که احکام را اموری اعتباری می دانند چه اینکه در علم اصول نیز بر اعتباریت احکام بحث شده است و عده فراوانی از صاحبان علم اصول بر همین مبنایند. ولکن حق آن است که احکام تشریعیه ریشه در تکوین دارند. از رساله رتق و فتق مولای مکرمم بشنو:
9- نتیجه نهم نکاح انسانهای نخستین با یکدیگر است که در هر دوره ای پس از انطباق معهود اولا به تولد مرد و زن متعدد متکون می شوند - قوله سبحانه: و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حماء مسنون (حجر /28)... و پس از تولد به توالد تکثیر نسل می شود ذلک تقدیر العزیز الحکیم، نه این که فرزندان یک مرد و زن با هم نکاح کرده باشند زیرا که خلاف فطرت است چنان که لسان صدق روایات صادر از وسائط فیض الهی بدان ناطق است. بلکه شیخ رئیس در فصل چهارم از مقاله هشتم فن ثانی حیوان شفاء از کتاب حیوان ارسطو نقل کرده است که: شتر بر مادرش نمی جهد. شخصی بر جهیدن شتر بر مادرش حیله ای کرد چون شتر بدان آگاه شد بر او کینه کرد و هلاکش کرد. و همچنین اسب نجیب بر مادرش نمی جهد، چنان که بر امر ملکی به نام اسفویافس، اسب را به اشتباه انداختند و بر مادرش جهید و بعد که فهمید خود را به گودالی انداخت و هلاک شد. شیخ رئیس گوید: قریب به همین واقع را در خوارزم از بعضی ثقات شنیده ام.
پس اگر در تشریع، جهیدن مردی بر مادرش یا خواهرش حرام شد حکایت از امر تکوینی دارد نه صرف اعتبار باشد که اگر اعتبار نشود طبع سلیم و فطرت الهی بدان میل داشته باشد.
33- بدانی پس خزائن لام و میم است - ز بسم الله الرحمن الرحیم است
اگر خزائن جبرئیل و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است که همان لام و میم در الم است، این خزائن از بسم الله یعنی از ذات حق متجلی اند که همان الف است، لذا در رموز کنوزآمده است: الف أحد است که آمر است، لام عقل فعال است که مؤتمر و وساطه در فیض است، میم مظهر جمیع حروف تکوینی و تدوینی است که سراج منیر است. قلب لام الف است، و آخر لام میم، بلکه قلب میم هم الف است فتبصر. انتهی.
سپس ابیات مذکور در همین باب را در آن ذکر فرموده است.
و این لام و میم هم از کاف و نون است که کن الهی است و همه حقایق از کن الله متجلی می شوند. منتهی کن الله همان بسم الله الرحمن الرحیم اوست که از الف است. و همین بسم الله در عارف نیز به منزله کن الله است.
34- که عین کنت کنزا آن جناب است - دهن بندم که خاموشی صواب است
کنت کنزا اشاره است به حدیث قدسی معروفی که در صحف عرفانیه آمده است و آن این است که حق تعالی فرمود:
کنت کنزا مخفیا فأحببت أن أعرف، فخلقت الخلق لکی أعرف و این کنت کنزا همان جناب حق متعال است که الف است. از مقدمه لمعات عراقی بشنو:
سپاس بی انتها و غایت، و درود بی پایان و نهایت مر پروردگاری را که باطن هر پنهان و ظاهر هر نمایان، دانای به اسرار نهان واقف بر اشارت و اعلان از قلب و لسان است، جمال محمدی را در ازل الازال به تجلی جمال بیاراست، در حالی که نه از آدم نشان بود و نه از لوح و قلم، از آن جمال انواری درخشش نمود که کون و مکان و زمین و آسمان و انس و جان پدید آمدند، پس حقیقتش گنجینه وجود و کلید زرین خزائن جود حق معبود است، هر چه جمال در جهان وجود موجود، از آن موجه نخست دریای جود، و هر چه جلال در گیتی مشهود، از تجلیات آن حضرت در پس سرادقات حضرت وجود است. خود عراقی در لمعه دوم گوید: سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند، در خزاین بگشاد گنج بر عالم پاشید، ورنه عالم با بود نابود خود آرمیده بود، و در خلوتخانه شهود آسوده، آنجا که کان الله و لم یکن معه شی ء. ناگاه عشق بی قرار، از بهر اظهار کمال پرده از روی کار بگشود، و از روی معشوقی خود را بر عین عاشقی جلوه فرمود...
حدیث مذکور در گشتی در حرکت از کامل بهایی نقل شده است.
مصراع دوم اشارت به توحید صمدی قرآنی دارد، فتدبر جیدا.
35- بوضع جفر جامع گاه تکسیر - بیابی وصف احمد را به تکثیر
36- که امدح هست و مادح هست و حامد - که حماد است و مداح محامد
یکی از شعب علوم ارثماطیقی علم شریف تکسیر است که آن را عرض عریضی است. چه اینکه یکی از شعب آن علم شریف و عزیز جفر است که آن را هم عرض بسیار عریضی است.
در تکسیر نیز همانند دیگر شعب آن، کتب و رسائل بی شماری نوشته اند که فرمایشات بی نهایت در آن مطرح شده است.
لفظ تکسیر را اطلاقاتی است، یکی از اطلاقات آن، اصطلاح ریاضی آن است که جناب نصرالله منشی در دیباچه کلیله و دمنه در ستودن بهرامشاه گوید که او چه کارهایی انجام داده و چه فتوحاتی بدست آورد تا گوید: در تکسیر دو هزار فرسنگ در خطه اسلام افزود...
حضرت مولی در پاورقی آورده اند: در همه نسخه های چاپی با ثا نوشتند که تبادر و الفت ذهن به تکثیر با ثا باعث اشتباه آنان شده. زیرا صحیح آن چنانکه در (م) است و در متن آوردیم با سین می باشد و برای تعیین مساحت تکسیر با سین استعمال کنند علاوه اینکه تکثیر با ثا یعنی افزودن و با افزود عبارت غلط شود.
تکسیر در اصطلاح ریاضی قدیم عبارت است از ضرب عددی در عددی: اگر مطلوب مساحت سطحی چهار ضلعی باشد و اضلاع آن برابر باشند در اصطلاح حاصل ضرب را عدد مربع گویند وگرنه مسطح، و اگر مطلوب مساحت جسم باشد، و اضلاع طول و عرض و عمق آن مساوی باشند مکعب وگرنه مجسم گویند.
و تکسیر شامل همه اینها و غیر اینها می شود.
مثلا در کتب فقهیه راجع به تقدیر آب کر سخن بمیان آوردند که به حسب وزن چقدر است و به مساحت چه قدر؟ مرحوم شهید ثانی در شرح لمعه فرماید: الکر بالمساحة ما بلغ مکسره اثنین و اربعین شبر أو سبعة اثمان شبر یعنی کر به مساحت آن است که مکسر آن 8/7 42 وجب باشد.
تا آن جا که فرمود: و قریب به این معنی است که آنچه در علم عدد و علوم غریبه در تکسیر اعداد و کلمات عنوان کرده اند.
پس تکسیر دو هزار فرسنگ یعنی دو هزار فرسنگ ضرب در دو هزار فرسنگ می شود چقدر... بر خطه اسلام افزوده شد.
اصطلاح دیگر تکسیر، تکسیر در علوم غریبه است که آن نیز دارای شعب فراوانی است.

تعریف تکسیر

در کتاب قیمه خزائن عالم ذوالفنون، عارف کامل محقق ملا احمد نراقی در تعریف تکسیر ص 192 چنین آمده است:
فائده: بدانکه اهل عدد به جهت بسیاری از خواص، اسمی را یا کلامی را تکسیر کنند، و تکسیر اسم یا کلام آن است که حروف آن را بر سبیل تقطیع نویسند در یک سطر، بعد از آن در اول سطر دوم حرف آخر سطر اول را نویسند، پس اول حرف آن سطر را، پس حرف ما قبل آخر را، پس ما بعد اول را، و همچنین تا سطر اول تمام شود، و بعد از آن در اول سطر سیم حرف آخر سطر دوم را و بعد از آن حرف اول را، پس ما قبل آخر را، پس مابعد اول را تا سطر سیم تمام شود، و بعد از آن به این نحو سطر چهارم را تا به سطری رسد که به عینه اصل اسم یا کلام عود نماید و همان عود را زمان گویند و مکسر همان سطوری است که قبل از زمام است و عدد مجموع سطور قبل از زمام را تکسیر آن اسم گویند مثلا.
تکسیر کلام قل هو الله احد تکسیر اسم منان
ق ل ه و ا ل ل ه ا ح د م ن ا ن
د ق ح ل ا ه ه و ل ا ل ن م ا ن
ل د ا ق ل ح و ل ه ا ه ن ن ا م
ه ل ا د ه ا ل ق و ل ح م ن ا ن
ح ه ل ل و ا ق د ل ه ا
ا ح ه ه ل ل د ل ق و ا
ا ا و ح ق ه ل ه د ل ل
ل ا ل ا د و ه ح ل ق ه
ه ل ق ا ل ل ح ا ه د و
و ه د ل ه ق ا ا ح ل ل
ل و ل ه ح د ا ل ا ه ق
ق ل ه و ا ل ل ه ا ح د
پس در قل هو الله احد یازده سطر، اول تکسیر است و سطر دوازدهم زمام، و در اسم منان سه سطر، اول تکسیر و سطر آخر زمام است، پس عدد تکسیر قل هو الله احد این است (2420) و عدد تکسیر اسم منان این است (423) و این تکسیر که مذکور شد بدون صدر و موخر است انتهی.
حضرت مولی در تعلیقه و پاورقی بر مقام در خزائن فرماید: قل هو الله احد به حروف جمل (220) شود و چون ضرب در (11) که سطور تکسیر است گردد حاصل (2420) شود؛ و منان به حروف جمل (141) می شود و حاصل ضرب آن در (3) که سطور تکسیر است (423) است. (ح). انتهی.
ناگفته نماند که فرمایش جناب محقق نراقی در تکسیر و تمثیل آن به قل هو الله احد و منان به یک روش تکسیری بود که انحاء دیگر هم وجود دارد.
چه اینکه در ص 307 همین کتاب ذیل فائده ای، تکسیر را به مراتب سه گانه صغیر و متوسط و کبیر ذکر می فرماید. فراجع.
در رساله رموز کنوز نیز در مورد تکسیر نکاتی آمده که ضرورت ذکر ندارند، اگر خواستی مراجعه کن به جلد سوم هزار و یک کلمه.
اما آنچه که مربوط است به شرح بیت مذکور آن است که:
یکی از رشته های جفر که حروف را به مربعات می برند، تکسیر احمدی است. یعنی اسم شریف أحمد را به وزان جفر جامع تکسیر می کنند، و بدین صورت می شود که لفظ احمد را به تکثیر می یابی و او را به اوصافی همانند امدح و مادح و حامد و حماد و مداح محامد در این قاعده تکسیری می یابید. لذا در بیت بعدی اوصاف را بیان می فرمایند:
36- که امدح هست و مادح هست و حامد - که حماد است و مداح محامد
تکسیر کلمه احمد
ا ح م د د ح م ا
ح م د ا ح م ا د
م د ا ح م ا د ح
د ا ح م
ح ا م د
ا م د ح
م د ح ا
د ح ا م
ا د ح م
و تکسیر احمدی به یک صورتش چنین است:
تکسیر سطور آن به دوازده سطر رسیده است که در سطر اول ا ح م د احمد مشاهده می شود، و در سطر سوم م د ا ح مداح، و در سطر پنجم آن ح ا م د حامد، و در سطر ششم ا م د ح امدح، و در سطر دوازدهم م ا د ح مادح، نمایانگر است که احمد در این قاعده تکسیری به چهار وصف متصف شده است، و مابقی سطور هم که معنی نمی دهد.
احمد یعنی حمیدتر، ستوده تر، بسیار ستوده.
امدح یعنی ستوده تر؛ و مادح ستایش کننده و ستایشگر، مدح گوینده.
حامد یعنی ستایش کننده، صفت فاعلی از حمد است که سپاسگزار است؛ و حماد یعنی بسیار حمد کننده؛ و مداح نیز یعنی مدح کننده، ستایشگر، کسی که بسیار مدح کند. و محامد جمع مَحْمِدَه است و محمده یعنی ستودن ستایش، خصلت نیکو و آنچه که مرد را به آن بستانید، آنچه موجب ستودن شخص بشود. در فرهنگ جامع آمده است: حَمِدَهُ حَمْداً و مَحمِدا و مَحَمَدا و مَحْمَدَة و مَحْمِدَة - ف ثنا و شکر کرد او را و ستود - راضی شد - ادای حق او کرد.
به همین صورت می شود کلمات و جمل قرآنی را تکسیر کرد که از آن حقایق لا یتناهی به دست می آید.
جناب علامه بزرگوار آقا محمد حسین طباطبایی صاحب المیزان، جدش جفار بود که علامه طباطبایی سمی و همنام او بود. و در جفر خیلی قوی بود. او طومار بسیار طولانی در استخراجات جفری داشت که از او به یادگار مانده است که بسیار مغتنم است. از اول سوره حمد شروع به تکسیر جفری می کنند و دم بدم سوال می کنند و پیش می روند و جواب می گیرند و باز ادامه سوال تا به همین صورت پیش می روند که تمام شدنی نیست. و جد ایشان هم به همین صورت سوال کرد و پیش رفت... مرحوم أخوی ایشان یعنی آقا محمد حسن الهی طباطبایی می فرمود که من بعد از وفات جدمان او را احضار کردم و از وی استدعای یادگیری این جفر قرآنی را نمودم. ایشان با این که در آن عالم بود و از این نشأه رفت در جواب گفت: آن آقایی که به من یاد داد از من عهد گرفت که من به دیگری تعلیم ندهم و من به عهدم باید وفا کنم. حالا با این که آنسویی شده باز چنین می گفت. ولی به من گفت که من ریاضت جفر را به شما یاد می دهم و تو این ریاضت را داشته باش تا به جفر دست یابی. زیرا باید مقدماتی طی کرده باشد و مراحلی گذرانده شود و این ریاضت هم انجام گیرد تا به کلید و کد برسد. (این مطالب از فرمایشات شفاهی مولایم بود) حال از رساله گرانسنگ رموز کنوز بشنو:
جناب استاد نام برده ام - رضوان الله علیه - (اعنی آیة الله آقا سید محمد حسن الهی تبریزی) در پیرامون دستور نخستین (علیم) فرمودند که مرحوم جد من آیة الله سید محمد حسین طباطبایی در علم جفر ماهر بوده است، و هنوز نوشته هایی از ایشان را در این امور داریم؛ وقتی ایشان را احضار کرده ام و از ایشان تقاضا کرده ام که این علم را به ما بیاموزد، در جواب گفت: استادی که آن را به من آموخت از من عهد گرفت که به کسی نگویم.
این باره تشریف بردند، بار دیگر ایشان را احضار کردم و به ایشان عرض کردم که آقا شما آن شخص را به ما معرفی بفرمایید ما خودمان از او اجازه و تعلیم می گیریم. در جواب فرمودند که مطابق عهد این کار را هم نمی کنم، ولی....
جناب شیخ اکبر در الدر المکنون فی علم الحروف گوید: و اعلم ان علم التکسیر عزیز و نهایة علم التکسیر هو الجفر الجامع فتأمل الی سر قدرة الله تعالی کیف أودع جمیع العلوم فی هذه الحروف التی عددها 28 و کیف هذا العدد الیسیر یصل الی هذا الحد الذی لا یمکن حصره... و در جای دیگر گوید، جفر تکسیر کبیر است و واضح آن امام علی (علیه السلام) است به برکت حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) اعلم ان الجفر هو التکسیر الکبیر الذی لیس فوقه شی ء و لم یهتد الی وضعه من لدن آدم (علیه السلام) الی الاسلام غیر الامام علی (علیه السلام) کل ببرکة خیر الانام و مصباح الظلام علیه افضل الصلاة و السلام.
و نیز گوید: الامام علی رضی الله تعالی عنه ورث علم الحروف من سیدنا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و الیه الاشارة بقوله: أنا مدینة العلم و علی بابها فمن اراد العلم فعلیه بالباب و قد ورث علم الاولین و الاخرین ما رأیت فیما اجتمعت بهم اعلم منه و هو اول من وضع مربع مأة فی مأة فی الاسلام و قد صنف الجفر الجامع فی اسرار الحروف و فیه ما جری للاولین و ما یجری للاخرین و فیه اسم الله الاعظم و تاج آدم و خاتم سلیمان و حجاب آصف... ثم الامام الحسین (علیه السلام) ورث علم الحروف من ابیه ثم ورثها الامام زین العابدین (علیه السلام) ثم الامام محمد الباقر (علیه السلام) ثم الامام جعفر الصادق (علیه السلام) و هو الذی غاص فی أعماق أعواره و یتکلم بغوامض الاسرار و العلوم الحقیقیة و هو ابن سبع سنین. و قال علمنا غابر مزبور و کتاب مسطور فی رق منشور و نکت فی القلوب و مفاتیح الغیوب و نقر فی الاسماع لا تنفر منه الطباع و عندنا الجفر الابیض و الجفر الاحمر و الجفر الاکبر و الجفر الاصغر و منا الفرس الغواص و الفارس القناس فافهم هذا اللسان الغریب و الباین العجیب.
جفر اقیانوس کبیر است و جفر یعنی کتاب آفرینش و جفار مثل حفار است، گاهی به گنج می رسد و گاهی تنها رنج است.
علوم اعداد و حروف و اوفاق و زبر و بینات چون دیگر علوم معداتند، تا صعود برزخی و عقلی به اصول حروف برای نفس حاصل نگردد، نتیجه حاصل نمی گردد و در جفر مستحصله به دست نمی آید. لذا حضرت مولی جفر را مقام می داند.
جناب ابن عربی در همان در مکنون نیز گوید: و ان الجفر یظهر آخر الزمان مع الامام م ح م د المهدی و لا یعرفه علی الحقیقة الا هو و کان الامام علی من اعلم الناس بعلم الحروف و اسرارها و قال (علیه السلام): سلونی قبل أن تفقدونی فان بین جنبی علوما کالبهار الزواخر.
(به لطیفه 104 مآثر آثار ج 1 مراجعه گردد)
37- چو قرآن وفق اسم جامع آمد - ترا پس عین جفر جامع آمد
جفر جامع نظام هستی قرآن کریم است. جامع به عدد ابجدی صد و چهارده است (ج 3 ا 1 م 40 ع 70 114). چه اینکه عدد سور قرآنی نیز بر صد و چهارده مطابق اسم شریف جامع است.
حضرت مولی در تعلیقه بر شرح فصوص قیصری فرماید:
و فی الاسم الجامع الدائر فی ألسنة هولاء الاکابر و مشایخ علماء الحروف سر و هو أن عدد (ج ا م ع) یساوی عدد السور القرآنیة، القرآن المسطور بین الدفتین صورة الانسان الکامل الکتبیة کما أن القرآن الکونی هو صورته العینیة، و عدد اسمائه تعالی فی القرآن من غیر تکریر یساوی عدد سوره. و علی هذا المنوال قولهم الجفر الجامع...
و لذا فائده جفر جامع اعتلای به فهم خطاب محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) است. فتبصر.
پس جامع به عدد 114 است؛ و سور قرآنی نیز 114 تا است؛ و اسماء الله در قرآن نیز بدون تکرار 114 تا است، و این قرآن صورتی کتبی انسان کامل است و قرآن هم جفر جامع است؛ پس قرآن جفر جامع انسان کامل است. فتدبر.
لذا فرمود که: ترا پس عین جفر جامع آمد. پس قرآن رحمت رحیمیه الهی و وقف خاص انسان است که برای اغتذای انسان آمده است پس بخوان و بالا برو.
چه اینکه در رموز کنوز گفته آمد که: سور قرآنی جامع است، و اسمای الهی در قرآن پس از حذف مکررات جامع است، پس در قرآن یکصد و چهارده اسم اعظم است. و خود قرآن اسم اعظم است.
و نیز در همین رساله آمده است: حرف الف، ملفوظی آن ا ل ف است و قوای آن 111 است که عالی و کافی است، و با ضم حروف کلمه که سه است بر آن یکصد و چهارده می گردد که جامع است و به عدد سور قرآنی است. یا عالی، یا کافی، یا جامع. در وصف جفر به جامع دقت و تدبر شود. انتهی.
38- که جفر جامع قاموس الهی است - که قرآنست و ناموس الهی است
قاموس بر وزن ناموس، میانه دریا و دریای عظیم را گویند. جفر دریای عظیم و اقیانوس کبیری است که آن را نفاد و پایان نباشد. و اینکه قرآن ناموس است روایت نیز در سیره ابن هشام نقل شده است. پس جفر جامع یعنی قرآن، قاموس ناموس الهی است.
39- مرا این قاموس ناموس الهی - محمد را بود آنسان که خواهی
بیان انا انزلناه فی لیلة القدر که این عظمت قاموس ناموس الهی یعنی قرآن کریم به انزال دفعی در بنیه محمدیه در مقام قلب حضرتش بعد از شهود ذاتی نازل شد زیرا که انزال فقط در این بنیه در این حالت است که ممکن است. لذا قرآن کریم که عصاره حقایق بی کران جهان هستی است، بر کاملی که مخاطب به الم نشرح لک صدرک (انشراح /1) است به طور نزول دفعی و یکبارگی نازل شده است.
چه اینکه در ورثه خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز همانند شیخ اکبر پیدا می شود که حقایق بیست و هفت فص را به یکبارگی به انزال دفعی از جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) اخذ می کند، چه اینکه شیخ اکبر عصر ما نیز فص فاطمیه را به ارمغان می آورد. به شرح ابیات اوائل باب پنجم مراجعه نما.
40- چه می پرسی ز وسع عالم دل - چه روییده است از این آب و از گل
مصراع اول اشارت به حدیث امام حسن مجتبی (علیه السلام) است که حضرت فرمود: چون خداوند قلب پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را وسیعترین دلها یافت لذا قرآن را بر این قلب نازل فرمود. بحث آن گفته آمد. (بیت 40 باب 2) (بیت 16 باب اول) مصراع دوم اشاره به جسمانیه الحدوث بودن نفس است. فینظر انسان مم خلق، خلق من ماء دافق، یخرج من بین الصلب و الترائب که نطفه عصاره قوای هستی است که انسان شده است (بیت 37 باب 9.)
41- مقام قلب عقل مستفاد است - اگر چه دائما در ازدیاد است
42- بلی قلب است و در تقلیب باید - به هر دم مظهر اسمی درآید
در عقل بالمستفاد تمام حقایق جمع است و تجلیات بر آن بی نهایت است. و بر اساس حدیث امام علی (علیه السلام): کل وعاء یضیق بما جعل فیه الا وعاء العلم فانه یتسع به قلب انسان را نهایت نبود و هر چه حقایق بر آن متجلی گردد او وسعت بیشتری می یابد و پذیرای بهتر می گردد. و قلب دائما در انقلاب است و لذا هر لحظه مظهر اسمی است، گاهی در بسط است و گهی در بسط. (به شرح ابیات 37 به بعد باب 9 مراجعه بفرما) و در شرح ابیات همین باب هم خواهد آمد.
باب هفتم از رساله انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه در وصف عقل مستفاد بودن انسان است که کمالات فعلیه برای نفوس مکتفیه قدسیه بالفعل است.
ان هیهنا لعلما جما لو اصبت له حملة (نهج)، کل شی ء احصیناه فی امام مبین (یس /13.)
صاحب این قلب همه حقایق اسمائیه را واجد است و جمیع مراتب کمالیه را حائز، زیرا هر چه که به امکان علم برای باری تعالی و مفارقات نوریه ممکن است واجب است، به علت اینکه حالت منتظره در آنان نیست چه حالت منتظره در چیزی است که امکان استعدادی در وی باشد و امکان استعدادی از احوال ماده است و مفارقات نوریه تمام، و واجب الوجود فوق تمام است و الله من ورائهم محیط، بنابر این از جنبه تجرد روحانی انسان کامل و کمال اعتدال وجودی او که بالفعل نفس مکتفی و کامل است باید بالفعل مظهر جمیع اسماء و صفات الهی باشد. زیرا از آن جانب امساک نیست و اینجانب هم نفس در کمال اعتدال و استواء است. لذا کمالات انسانیه که برای نفوس ناقصه امکان دارند برای انسان کامل بالفعل واجب اند.
این مرتبه شامخ عقل مستفاد به اصطلاح ارباب قلوب، قلب نامیده می شود. و بزرگوارتر از او موجودی نیست که زبده و خلاصه موجودات است. و چون مظهر همه اسماء الله است و اسماء الهی را نیز دم بدم تجلی خاص و شأن خاص است، لذا قلب دائما در تقلب و انقلاب است که معانی کلی و جزئی را هر وقت که بخواهد مشاهده می کند. اذا شاء ان علم علم.
این قلب است که وسعت دارد و صاحب عالم در او می گنجد و او امام مبینی است که همه حقایق عالم و اسماء الله در او احصا شده است. و همه موجودات عینی به منزله اعضا و جوارح این قلب و صاحب اویند. (بیت 35 باب 3)
43- چه پنداری ز قلبی کو فواد است - که اندر اوج عقل مستفاد است
سوره نجم /11 - ما کذب الفؤاد ما رای. آنچه (در عالم غیب دید) دید دلش حقیقت یافت و کذب و خیال نپنداشت. مقام فؤاد آن نهایت و مقام الهی و قلبی را نامند.
چون انسان با عقل بسیط پیوست، تمام شئون عقل بسیط از کران تا کران، از ذره تا بیضا، از سفلی تا علیا، همگی بمنزله اعضا و جوارح وی گردند عقل مستفاد تمام مشاهده معقولات است چنانکه ما مبصرات را مشاهده می کنیم، و بعضی از ارباب معرفت آن مقام شامخ را فؤاد گویند، ما کذب الفؤاد ما رأی چه حقیقت انسانیت را عالم کبیر و در عالم صغیر مظاهر و اسمایی است.
اگر خواستی بگو: طبیعت در استکمالات ذاتیه اش یعنی طریق سلوکش تا به غایت جمعیه رسیدن، هر حق و حقیقتی را که ممکن است بدانها متصور و متحقق گردد؛ باید استیفا کند. زیرا طبیعت تا هر حقی را از حقوق جمادیه را استیفا نکرد، ورود و دخولش در ادنی درجه نباتیه متصور نیست، و همچنین از نباتیه به حیوانیه، و از حیوانیه به حیوانیه انسانیه، سپس الی ما شاء الله.
و از این سخن، سر اینکه انسان کامل ختمی، غایت در نظام کلی اعلی و جامع همه حقایق عالمیه است ظاهر می گردد لا یعزب عنه مثقال ذرة فی السموات و لا فی الارض... (سبأ /3.)
سبحان الله قوه منطبعه در سلاله طین به تجدد امثال و حرکت جوهری به اذن الله تعالی امام مبین گردد، و نقطه ای به نام نطفه بزرگترین کتاب الهی و لوح محفوظ جمیع حقایق و اسما و صفات شود، و حبه ای بدان خردی شجره طیبه طوبایی این چنین که فروع او عوالم مادی و معنوی را فرا رسد، نساءکم حرث لکم (بقره /223)، أفرأیتم ما تحرثون أانتم تزرعونه ام نحن الزارعون (واقعه /63) (باب 7 انسان کامل از دیدگاه نهج).
44- مقام قلب را نشناختی تو - که خود را اینچنین درباختی تو
45- بود اورق منشور الهی - بداند سر اشیا را کماهی
به شرح بیت 41 باب 2 و بیت 43 باب 3 مراجعه گردد.
46- نه تنها واقف اسرار اسما است - که هم اندر تصرف جان اشیا است
صاحب عقل بالمستفاد، انسان کامل معلم به تعلیم همه اسماء الله است و چون به مقام صادر اول صعود نموده و با عقل بسیط اتحاد وجودی برقرار می کند همه موجودات بدان او می شوند و او می تواند در کل عالم تصرف کند که حق جان جهان است و جهان جمله بدن.
لذا در بیت قبلی، این چنین صاحب دلی را رق منشور الهی نام نهاده اند که از اسامی صادر اول است و صادر اول به اسرار اشیا آنطوری که هستند علم دارد لذا این بیت مترتب بر بیت قبلی است که صادر اول ورق منشور هم به اسرار همه اشیا آگاهی دارد و هم بمنزله جان اشیا است که در آنها تصرف می کند.
او اگر سخن از اول ما خلق الله نوری دارد یعنی ارتقاء عدیل صادر اول می شود و با وی اتحاد وجودی می یابد که اتحاد اندکاکی و تعلقی است و فوق اتحاد متعارف است، لذا خود اسما می شود و جان اشیا می گردد و تصرف در ماده کائنات می نماید.
همانگونه نفوس جزئیه به اعضا و جوارح خود دستور می دهند و آنچه که می خواهد آنها انجام می دهند، انسان کامل نسبت به ماسوا اینگونه است.
47- ز قرآن و ز آیتهای قدرش - ببین این خاک زاد و شرح صدرش
48- تبارک صنع صورت آفرینی - چه صورت ساخت از ماء مهینی
49- از این حبه که رویانید از این گل - در او قرآن شود یکباره نازل
مراد از آیت های قدرش دو آیه اول سوره قدر و سوره دخان است که انا انزلناه فی لیلة القدر انا انزلناه فی لیلة مبارکة.
مراد از خاک زاد جسمانیة الحدوث بودن انسان است در قوس صعود است، که در جای خود مورد بحث واقع می شود.
شرح ابیات اوائل باب یازدهم در شرح ابیات مقام ما بکار آید. فراجع.
از بنیه محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم) تعبیر به شرح صدر نیز شده است، مقام قلب مقام شهود حقایق اشیا به نحو تمییر و تفصیل است که بعد از مقام روح است، که مقام روح مقام لف و جمع است و امتیاز منتفی است. بدان که روح در اصطلاح عارف را، به عرف حکمای مشاء عقل بسیط، و به تعبیر دیگر، علم بسیط می نامند؛ که این عقل و علم بسیط را مبدأ و فیاض علوم تفصیلی می دانند؛ و از آن تعبیر به ملکه بسیطه نیز می نمایند، اما قلب را اقسام خمسه است از قلب نفسی که مختص به نفس است نه قلب حقیقی؛ و قلب حقیقی متولد از مشیمه جمعیت نفس؛ و قلب متولد از مشیمه روح، یعنی قلب قابل تجلی وجودی باطنی؛ و قلب جامع مسخر بین حضرتین؛ و قلب احدی جمعی، که قلب تقی نقی احدی جمعی محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) نام برده شده است.
(مصباح الانس ص 22 - 21).
جناب محقق قیصری در شرح دیباچه فصوص الحکم گوید: الانسان انما یکون صاحب القلب اذا تجلی له الغیب و انکشف له السر و ظهر عنده حقیقة الامر و تحقق بالانوار الالهیة و تقلب فی الاطوار الربوبیة لان المرتبة القلبیة هی الولادة الثانیة المشار الیها بقول عیسی (علیه السلام) لن یلج ملکوت السموات و الارض من لم یولد مرتین.
پس از حبه و نطفه برخاسته از متن طبیعت و ماده تاریک، خداوند فالق قلبی شکافت و شکوفا نمود که قلب تقی نقی احدی جمعی محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) شد و قابلیت و ظرفیت آن را یافت که قرآن بیکران یعنی عصاره حقایق بی کران جهان هستی در او که مخاطب به الم نشرح لک صدرک است به طور نزول دفعی و یکبارگی نازل شده است، نزل به الروح الامین علی قلبک. و منزل فیه و منزله الیه در حقیقت یکی است و منزل فیه صدر مشروح آن جناب است که الم نشرح لک صدرک آمده است.
پس منزله فیه، در حقیقت و واقع قلب آن حضرت است، و مُنْزل فیه به لحاظی در مُنْزل الیه است، و هر دو وعای منزل فیه اند؛ چنانکه هر انسان عنصری نسبت وعای علمش، هنگام تلقی معانی، با وعای زمان او چنین است، فافهم. (در مباحث آینده بیشتر شرح می گردد.) از فص فاطمی بشنو:
لیلة القدر هی بنیة الانسان الکامل أی القلب الذی هو عرش الرحمن و هو أوسع القلوب، قوله سبحانه: نزل به الروح الامین علی قلبک، و قوله تعالی شأنه:
انا انزلناه فی لیلة المبارکة و هو الصدر المشروح، قوله عز من قائل: ألم نشرح لک صدرک فلیلة القدر هی صدر الخاتم ای البنیة المحمدیة، و القدر هو عظم منزلته و خطره و شرفه صلوات الله و سلامه علیه، و هذا الصدر ینبغی ان یکون منزلا فیه و منزلا الیه و قابلا و حاملا، قوله جل و علی:
انا سنلقی علیک قولا ثقیلا؛ و جملة الامر ان القرآن الکریم انزل دفعة فی لیلة القدر المبارکة الزمانیه فی لیلة القدر المبارکة الختمیة التی هی صدر سیدنا محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) اقرأ وارقه.
50- تبرک از حدیث لیلة القدر - بجویم تا گشاید مر ترا صدر
51- حدیثی کان ترا آب حیاتست - برایت نقل آن اینجا براتست
52- به تفسیر فرات کوفی ایدوست - نظر کن تا در آری مغز از پوست
لیلة القدر انسان کامل و جناب صدیقه (علیها السلام) که تفسیر انفسی لیلة القدر است را از لیلة القدر زمانی بیرون آوری که این تفسیر آفاقی است.
53- امام صادق آن قرآن ناطق - یکی تفسیر همچون صبح صادق
مراد تفسیر انفسی است.
54- بفرموده است و بشنو ای دل آگاه - که لیله فاطمه است و قدر، الله
55- چو عرفانش بحق کردید حاصل - به ادراک شب قدرید نائل
56- دگر این شهر نی ظرف زمان است - که مومن رمزی از معنی آن است
57- ملایک آن گروه مومنین اند - که اسرار الهی را امین اند
58- مر آنان را بود روح موید - که باشد مالک علم محمد
59- مراد روح هم که روح قدسی است - جناب فاطمه حورای انسی است
60- بود آن لیله پر ارج و پر اجر - سلام هی حتی مطلع الفجر
61- بود این مطلع الفجر ممجّد - ظهور قائم آل محمد
مجموع این ابیات نقل متن حدیث شریف امام صادق (علیه السلام) در تفسیر روایی ولایی فرات کوفی است.
اما متن حدیث: از رساله قیمه انسان و قرآن بشنو تا گوش جان معطر نمایی:

تعریف لیلة القدر به بیانی رفیعتر

در حدود بیست و پنج سال قبل، در فرخنده روزی، به محضر مبارک عَلَمَ عِلْم و طَوْدِ تحقیق، حِبْرِ فاخر و بحر زاخر، آیت حق، استاد بزرگوار جناب حاج شیخ محمد تقی آملی - کساه الله جلابیت رضوانه - تشرف حاصل کرده بودم. در آن اوان، در لیلة القدر تحقیق می نمودم، و به نوشتن رساله ای در لیلة القدر اشتغال داشتم، و مطالبی بسیار در این موضوع جمع آوری کرده بودم. به همین مناسبت، از لیلة القدر سخن به میان آوردم و نظر شریفش را در میان آن استفسار نمودم. از جمله اشاراتی که برایم بشارت بوده است مبذول داشتند اینکه فرمودند: به بیان اما صادق (علیه السلام) که جده اش صدیقه طاهر - سلام الله علیها - را لیلة القدر خوانده است و لیلة القدر را به آن جناب تفسیر فرموده است، دقت و تدبر نمایید.
پس از آن برای تحصیل حدیث فحص بسیار کرده ایم تا به ادراک آن در تفسیر شریف فرات کوفی - رضوان الله تعالی علیه - که حامل اسرار ولایت است توفیق یافته ایم و صورت آن این است:
فرات قال حدثنا محمد بن القاسم بن عبید معنعنا عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال: انا انزلناه فی لیلة القدر، اللیلة فاطمة و القدر الله، فمن عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرک لیلة القدر، و انما سمیت فاطمة لان الخلق فطموا عن معرفتها، او معرفتها الشک من ابی القاسم. قوله و ما ادریک ما لیلة القدر لیلة القدر خیر من الف شهر یعنی خیر من الف مومن و هی أم المومنین. تنزل الملائکة و الروح فیها، و الملائکة المومنون الذی یملکون علم آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و الروح القدس هی فاطمة. باذن ربهم من کل أمر سلام هی حتی مطلع الفجر یعنی حتی یخرج القائم.
در حدیث شریف، حضرت امام صادق (علیه السلام) جده اش، حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا، را لیلة القدر معرفی فرمود. چرا حضرت صدیقه - سلام الله علیها - لیلة القدر نباشد، و حال آنکه یازده قرآن ناطق در این لیله نازل شده است؟ حدیث یاد شده خیلی بلند و متضمن مباحثی عرشی است...
انسان به فعلیت رسیده قرآن ناطق است؛ و امام صادق (علیه السلام) فرمود: من عرف فاطمه حق معرفتها فقد ادرک لیلة القدر.
مبانی عقلی و نقلی داریم که منازل سیر حبی وجود، در قوس نزول، معبر به لیل و لیالی است؛ چنانکه در معارج ظهور صعودی، به یوم و ایام بعضی از لیالی لیالی قدرند، و بعضی از ایام ایام الله. از این اشارت در انا انزلنا فی لیلة القدر و در حدیث مذکور و نظائر آنها تدبر بفرما اقرا وارق.
این فاطمه (علیها السلام) که لیلة القدر یازده کلام الله ناطق است، که امام صادق فرمود: کسی حق معرفت به آن حضرت پیدا کند، یعنی بدرستی او را بشناسد، لیلة القدر را ادراک کرده است. چه مرد و چه زن باید خودش را تزکیه نماید و حلقه بندگی در گوش کند. فیض حق وقف خاص کسی نیست؛ به قول شیرین حکیم ابوالقاسم فردوسی:
فریدون فرخ فرشته نبود - به مشک و به عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی - تو داد و دهش کن فریدون تویی
انتهی.
حقیقت امر این است که حدیث مذکور و نظایر آن برای بیان عظمت سعه وجودی انسان و شرح صدر او است که آخذ و حامل قرآن است و اینکه انسان بالفعل همان قرآن و عرفان و برهان است.
فاطمه زهرا و حورای انسی، مظهر نفس کل و صورت آن است، و تنها صنع الهی بود که در کارخانه وجودی نوری حضرتش یازده انسان الهی به فعلیت که یازده قرآن ناطقه اند، صنعتگری شده اند. فهی کشجرة طیبة اصلها ثابت و فرعها فی السماء تؤتی أکلها کل حین باذن ربها؛ نساؤکم حرث لکم؛ أفرأیتم ما تحرثون أانتم تزرعونه أم نحن الزارعون؛ هو الذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء؛ و وصینا الانسان بوالدیه احسانا حملته أمه کرها و وضعته کرها.
آن که گفته شد فاطمه لیلة القدر است، به حدیث از جناب سید بن طاووس در فلاح السائل در تعقیب نماز ظهر که از جناب صدیقه نقل کرده است را از فص حکمة عصمتیة فی کلمة فاطمیة مولای مکرمم گوش جان بسپار:
ثم أعلم أن القلب الذی هو خزینة الایات القرآنیة بحقائقها و بطونها فهو لیلة القدر، و قد قالت زجاجة الوحی و ثمرة النبوة فاطمة العارفة بالاشیاء: الحمد لله الذی بنعمته بلغت ما بلغت ما العلم به و العمل له و الرغبة الیه و الطاعة لامره. و الحمد لله الذی لم یجلعنی جاهدة لشی ء من کتابه و لا متحیرة فی شی ء من امره. و الحمد لله الذی هدانی الیلة القدر دینه و لم یجعلنی أعبد شیئا غیره... فاعمل رویتک فی قولها: لم یجلعنی جاهدة لشی ء من کتابه و قد روی عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): ما من حرف من حروف القرآن الا و له سبعون الف معنی و من الاثر المقدم من أن من عرف فاطمة حق معرفتها فقد ادرک لیلة القدر. و کما ان درة التوحید و ودیعة المصطفی فاطمة سلام الله علیها کانت لیلة القدر و یوم الله کانت الکون الجامع و صاحب القلب ایضا لان کل انسان کامل کذلک. و الانسان انما یکون صاحب القلب اذا تجلی له الغیب و انکشف له السر و ظهرت عنده حقیقة الامر و تحقق بالانوار الالهیة و تقلب فی الاطوار الربوبیة لان المرتبة القلبیة هی الولادة الثانیة المشار الیها بقول نبی الله عیسی روح الله (علیه السلام): لن یلج ملکوت السموات و الارض من لم یولد مرتین.
پس بدان قلبی که گنجینه حقایق و بطون آیات قرآنی است لیلة القدر است و زجاجه وحی و ثمره نبوت، فاطمه دانای حقایق اشیاء چنین فرمود:
ستایش خدای را که به نعمت وی به شرف علم و عمل بدین پایه رسیدم و به وی رغبت کردم و طاعت امر او نمودم. ستایش خدای را که مرا منکر امری از کتابش قرار نداده و در هیچ حقیقتی از امر کتاب مرا سرگردان ننموده است. و ستایش خدای را که مرا به دینش هدایت کرد و مرا کسی قرار نداد که غیر او را عبادت کنم...
این کمترین داود صمدی آملی را بر این بخش از عبارت عرشی مولایم در فص فاطمیه مقاله ای است که به تناسب شرح ابیات مذکور در بیان لیلة القدر و قرآن ناطق بودن فاطمه (علیها السلام) تقدیم حضور می گردد شاید که قبول افتد.