فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

باب هفدهم : شرح باب هفدهم دفتر دل

باب هفدهم را صد و چهارده بیت شعر عرفانی و قرآنی است که کنوز اسرار قرآن و انسان کامل است که به عدد اسم شریف (جامع) و به عدد سور قرآنی است که تعالی الله ازین حسن توافی. فتدبر.
1- بسم الله الرحمن الرحیم است - کنوزی کان الف و لام و میم است
کنوز جمع کنز، گنجینه و گنج را گویند و گنج را دائما با سر و پنهانی سر و سری است، لذا کنوز هم هموزن با رموز است و هم متن و حقیقت او را رموز تشکیل می دهد. لذا حروف مقطعه قرآن هم رموزند و هم کنوز؛ و صاحبدلان دارای سر و رندان صاحب رمز و غمز را با آن سر و سری است. لذا مولای مکرمم که خود عین کنوز است و نیز عین رموز. در این باب بدین رموز کنوز تجلی یافت و خود را در رموز کنوز به این حرف بی اسم و رسم، بلکه کمتر از نقطه بدون حرف، سایر در خط مشی امام الکل فی الکل علی وصی ولی... معرفی نمود که شروع آن به الف این شد که الف قطب است. و لهذا بی اسم و رسم شد زیرا: کان را خبری شد خبری باز نیامد. همانگونه که صاحب کنوز با الف آغاز نمود، صاحب رموز نیز با الف شروع فرمود که تا شرح و متن را تطابق باشد.
حسن گنجی است پنهان، حسن رمزی بی نام و نشان، همو سری است نهان، لذا وی را با سر است همنام، پس او را از سین سر بستان. فتدبر.
چه اینکه او را اسم اعظم آه دارایی است که با الف است و نیز این الف را با (الف این) که اشاره به قرب است، تطابق است.
آن که فرمود: کنوزی کان الف و لام و میم مراد از آن اولین حروف مقطعه قرآن است که در ابتدای سوره مبارکه بقره قرار گرفته است.
در بحث قضا و قدر و اطلاقات آن گفته می شود که یکی از اطلاقات آن این است که حروف مقطعه قرآن در اوائل سور قضایند و سور آنها قدر آنهایند مثلا الم در اول بقره قضای سوره بقره است و همه آیات سوره بقره قدر آنند.
پس گنجینه های سوره بقره همان الم است که تمام حقایق و اسرار این سوره را در مقام جمع و قرآن، حاوی است. و قرار گرفتن این حروف در اوائل سور از مختصات قرآن کریم است که در کتب سماوی دیگر یافت نمی شود. (المیزان)
و این کنوز در الف و لام و میم نیز از بسم الله الرحمن الرحیم تجلی یافت که ظهرت الموجودات عن بسم الله الرحمن الرحیم. ذیل بیت اول از باب اول مباحث ظهور موجودات از بسمله گفته آمد. فراجع. و همچنین مباحثی در پیش است که گفته آید.
2- به چندین سوره قرآن انور - حروفی را همی بینی مصدر
سوره بقره مصدر به الم و آل عمران نیز به الم و سوره اعراف به المص و سوره یونس به الر و ایضا سوره هود به الر و سوره یوسف نیز به الر و سوره رعد به المر و سوره ابراهیم به الر و حجر نیز به الر و سوره مریم به کهیعص و سوره طه به طه و شعراه به طسم و سوره نمل به طس و قصص نیز به طسم و عنکبوت به الم و روم نیز به الم و لقمان هم به الم و سوره سجده نیز به الم و سوره یس به یس و سوره ص به ص و غافر به حم و فصلت نیز مصدر به حم و سوره شوری به حم عسق و زخرف نیز به حم و هکذا سوره دخان به حم و نیز جاثیه به حم و هکذا احقاف به حم و سوره مبارکه ق مصدر به ق و سوره قلم به ن مصدر می باشد لذا آنکه در مصراع اول فرمود: به چندین سوره مراد همین بیست و نه سوره در قرآن است که به حروف مقطعه آغاز شده اند. شش سوره آنها مصدر به حروف مقطعه الم و چهار سوره آنها مصدر به الر و دو سوره مصدر به طسم و هفت سوره مصدر به حم می باشند. و حروف مقطعه اوائل سور بعضی یک حرفی، و بعضی دو حرفی، و بعضی سه حرفی، و بعضی چهار حرفی، و بعضی پنج حرفی است. فیه اسرار ایضا. فتدبر.
نور: حضرت مولای معظم روحی فداه از حضرت علامه طباطبایی صاحب تفسیر قیمه المیزان نقل می فرمود که: سورهایی که در ابتدا با هم تشابه ای دارند را در بعضی از جهات و یا تمام جهات اشتراک است. مثلا سوره های مذکور بعضی ها به الم و بعضی ها به الر و بعضی ها به طسم و حم نسبت به هم تشابه دارند بین آنها وجوه اشتراکی مطرح خواهد بود.
این را با صاحبان دل در قرآن کاری است که گره هایی را می گشاید. فتدبر.
3- حروفند و ز آیات رموزند - اشاراتی به اسرار و کنوزند
حروف مقطعه در اول هر سوره ای، آیه ای از آیات آن سوره محسوب می شوند و چه بسا در ابتدای سوره ای بعنوان دو آیه باشند مثل سوره شوری که حم آیه ای است و عسق آیه ای. لذا به عنوان آیات رمزی قرآن به حساب می آیند که به اسرار و گنجینه هایی اشاره دارند. و بعد از این بیت به چند نمونه از اسرار و کنوز آنها اشاره می شود که گفته آید.
نور: ابتدا گمان می شود که فقط حروف مقطعه قرآن رموز و کنوزند ولی با تدبر در قرآن معلوم می شود که همه آیات و سور، و کلمات و حروف آن رموزند که در حدیثی نیز آمده است که هر حرفی از حروف قرآن را هفتاد هزار معنی است. و در این کلمه هفتاد هزار نیز اسراری نهفته است. بلکه دائره این مطلب از کتاب تدوینی فراتر می رود که همه کلمات و حروف نظام تکوینی یعنی کشور غیر متناهی هستی نیز همه رموز و کنوز حق اند که در این دار وجود که علم انباشته روی هم است ذره ای عبث نیست: ربنا ما خلقت هذا باطلا و هو الذی خلق السموات و الارض بالحق. زیرا که از حق مطلق و صدق محض و نور بحت جز حق و نور صادر نمی شود.

حروف مقطعه قرآن

در رساله انسان و قرآن آمده است:
و بدانکه فواتح سوره قرآن را حروف مقطعه گویند و این حروف مقطعه اشاره به بسائط وجودیه عینیه اند، که قرآن و وجود جمعی دارند؛ و مولفات از این حروف، مرکبات وجودیه عینیه اند، که فرقان اند، و وجود افتراقی و تفصیلی دارند. بسائط قضایند و مرکبات قدر؛ و آن محکم است و این مفصل. الر کتاب احکمت آیاته ثم فصلت من لدن حکیم خبیر هود /2.
جناب علامه ذوالفنون مرحوم شعرانی قدس سره العزیز در بیان حروف مقطعه فرماید: بعضی گویند غرض الهی را از این حروف نمی دانیم و جزء متشابهات است و این قول بهتر است و بعضی دیگر برای آن توجیهاتی ذکر نموده اند و شاید از پانزده قول متجاوز است و بر هیچ یک دلیلی نیست، بلکه این اختلاف دلیل محکمی است بر قول اول که ما نیز آن را نمی دانیم. و مع ذلک چند قول ذکر می کنیم:
قول اول: اینکه خداوند می خواهد به مردم بفهماند قرآن همین حروف مقطعه است که الم بعضی از آنها است و همین حروف است که همیشه در تکلم آورده می شود مع ذلک مردم از تألیف آن عاجزند...
قول سیم: اینکه این حروف برای تنبیه و توجه دادن مستمعین در اول سور ذکر شده چون کفار می گفتند: لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوا فیه یعنی قرآن را استماع نکنند و در آن لغو گویید. خداوند این حروف را در اول کلام ذکر فرموده و متکلمین تجربه کرده اند که هر وقت مخاطبین حاضر برای استماع نیستند اگر در اول سخن چیزهایی که مایه استعجاب آنها شود ذکر کنند اذهان آنها را متوجه به خود نموده بعد بیان مطلب می کنند.
قول چهارم: در معانی اخبار از حضرت صادق (علیه السلام) نقل کرده که الم حرفی است از حروف اسم اعظم خداوند که در قرآن مقطع است و پیغمبر و امام آن را تألیف می کنند و هر وقت خدا را بخوانند اجابت می کنند.
خلاصه کلام اینکه ما حقیقت غرض الهی را نمی دانیم و با وجود این، می دانیم که بدون غرض البته ذکر نشده و آنچه ذکر کردیم برای بیان مثال بود...
(کلمه 273 از هزار و یک کلمه، ج 2 ص 258 الی ص 261.)
و نیز علامه شعرانی در ادامه آن در ص 261 گوید: و دیگر از عجائب حروف آن است که از صفات مخصوصه که ائمه قرائت ذکر کرده اند نصف آن در این حروف مقطعه هست چنان که گفته اند حروف یا مجهوره است یا مهموسه. حروف مقطعه قرآن طوری از بین حروف اختیار شده نصف حروف مجهوره و نصف حروف مهموسه را شامل است.
و نیز حروف یا شدیده است یا رخوه و حروف مقطعه نصف از شدیده و نصف از رخوه را در بردارید و هکذا النصف از منخفضه و نصف از مستعلیه، و همچنین از مطبقه و منفتحه و حروف قلقله و اگر کسی امروز بخواهد نصف حروف را با این خصوصیات و انتظام اختیار کند آسان نیست و اگر چه صفات مزبور از صفات واقعیه حروف است و لیکن در زمان پیغمبر کسی به آنها متوجه نبوده است جز خداوند و پیغمبرش، و معلوم می شود حروف مقطعه از طرف کسی که به جزئیات و کلیات امور آگاه است از روی علم و عمد با طرز بدیعی اختیار شده است نه جزافا.
فرمایش اخیر علامه شعرانی اشارت به علم شریف جفر یعنی علم حروف نیز خواهد بود که بیان آن خواهد آمد.
جناب شیخ رئیس بو علی سینا را در فواتح سور قرآنی یعنی حروف مقطعه رساله ای است که در رساله انسان و قرآن مولایم نقل شده است که در سه فصل بحث فرموده است. فصل اول را در ترتیب موجودات، و فصل ثانی آن در دلالت بر کیفیت حروف بر موجودات، و فصل ثالث آن را در غرض مطرح نموده است.
در فصل اول برای موجودات ترتیب قائل می شود که هر مرتبه ای را خاصیتی بخصوص است. اولین مرتبه آنها را عالم عقل می داند که مشتمل در ده موجود از موجودات عقلی است (که عقول عشره در نزد مشاء نام دارد) و اوصاف آنها را بیان می کند. سپس عالم نفسی است که مشتمل بر ذوات معقوله فراوان است که مدبرات اجرام فلکیه و بواسطه این اجرام مدبر عناصرند و اوصاف آنها را هم بیان می نماید. سپس عالم طبیعت است که مشتمل بر قوای ساریه در اجسامند...
و بعد عالم جسمانی است که به دو قسم اثیری و عنصری تقسیم می شود...
ابداع مختص به عقل است و امر از او به نفس افاضه می شود. و می شود که موجودات را به قسمت کلی به دو قسم روحانی و جسمانی منقسم نمود.
در فصل دوم آن که در دلالت بر کیفیت حروف بر آنها است گوید:
من الضرورة انه اذا ارید الدلالة علی هذه المراتب من الحروف أن یکون الاول منها فی الترتیب القدیم و هو ترتیب ابجد، هوز، حطی، کلمن، دالا الاول علی الاول، و ما یتلوه علی ما یتلوه. و أن یکون الدال علی ذوات هذه المعانی من الحروف متقدما علی الدال علیها من جهة ما هی مضافة، و أن یکون المعنی المرتسم من اضافة بین اثنین منها مدلولا علیه بالحروف، الذی یرتسم من ضرب الحرفین الاولین احدهما فی الاخر أعنی ما یکون من ضرب العددی الحرفی احدهما فی الاخر. و أن یکون ما یحصل من العدد الضربی مدلولا علیه بحرف واحد مستعملا فی هذا الدلالة مثل ی الذی هو من ضرب ه فی ب ؛ و ما یصیر مدلولا علیه بحرفی (کذاب بحرفین - ظ) مثل یه من ضرب ج فی ه. و مثل ک الذی هو من ضرب د فی ه مطرحا لانه مشکل یوهم دلالة کل واحد من ی و ه بنفسه و تقدم هذا الاشتباه فی کل حرفین مجتمعین لکل واحد منهما خاص دلالة فی حد نفسه (کذا). و أن یکون الحرف الدال علی مرتبة من جهة انها بواسطة مرتبة قبلها هو ما یکون من جمع حرفین المرتبتین. (من حرفی المرتبتین - ظ.)
فاذا تقرر هذا فانه ینبغی ضرورة ان یدل بالالف علی الباری؛ و بالباء علی العقل، و بالجیم علی النفس، و بالدال علی الطبیعة؛ هذا اذا أخذت بما هی ذوات. ثم بالهاء علی الباری؛ و بالواو علی العقل؛ و بالزای علی النفس؛ و بالحاء علی الطبیعة، هذا اذا اخذت بماهی مضافة الی مادونها. و یبقی الطاء للهیولی و عالمه و لیس له وجود بالاضافة الی شی ء ما تحته و یتقدر به الاحاد. و یکون للابداع و هو من اضافة الاول الی العقل، و العقل ذات لا تضاف الی ما بعده مدلولا علیه بالباء (کذا - بالیاء - ظ) لانه من ضرب ه فی ب . و لا یصح لاضافة الباری او العقل الی النفس عدد یدل علیه بحرف واحد لان ه فی ج یه، و و فی ج یح و یکون الامر و هو من اضافة الاول الی العقل مضافا ک و هو من ضرب ه فی د و یکون الخلق و هو من اضافة الاول الی الطبیعة مضافة م لانه من ضرب ه فی ح لان الحاء دلالة الطبیعة مضافة.
و یکون التکوین و هو من اضافة الباری الی الطبیعة و هو ذات مدلول علیه بالکاف. و یکون جمیع نسبة الامر و الخلق اعنی ترتیب الخلق بواسطة الامر اعنی اللام و المیم مدلولا علیه بحرف ع. و جمیع نسبتی الخلق و التکوین کذلک أعنی المیم و الکاف مدلولا علیه بالسین. و یکون مجموع نسبتی طرفی الوجود اعنی اللام و الکاف مدلولا علیه بالنون. و یکون جمیع نسب الامر و الخقل و التکوین أعنی ل م ک مدلولا علیه بالصاد.
و یکون اشتمال الجملة فی الابدال أعنی ی فی نفسه ق . و هو ایضا من جمع ص و ی. و یکون ردها الی الاول الذی هو مبدأ الکل و منتهاء علی انه اول و آخر اعنی فاعلیهم السلام (کذا - فاعلا - ظ) و غایة کما بین فی الالهیات مدلولا علیه بالراء ضعف ق. و ذلک غرضنا فی هذا الفصل.
الفصل الثالث فی الغرض: فاذا تقرر ذلک فنقول: ان المدلول علیه بالم هو القسم الاول (هو القسم بالاول - ظ) ذی الامر و الخلق. و بالمر هی القسمة (کذا - هو القسم - ظ) بالامر و هی الامر و الخلق، الذی هو الاول و الاخر و الخلق و المبدأ الفاعلی و المبدأ الغائی جمیعا. و بالمص القسم الاول (کذا - بالاول - ظ) ذی الامر و الخلق و منشی ء الکل.
و بص القسم بالغایة الکلیة، و لق (وبق - ظ) القسم بالابداع المنتهی علی الکل بواسطة الابداع المتناول للخلق، و بکهیعص القسم بالنسبة التی للکاف اعنی عالم التکوین الی المبدأ الاول بنسبة الابداع الذی هو ی. ثم الخلق بواسطة الابداع حایر الوقوع (کذا - جاء وقوع - ظ) الاضافة بسبب النسبة امرا و هو ع.
ثم التکوین بواسطة الخلق و الامر و هو ص، فتبین (کذا) ک و ه ضرورة الابداع ثم نسبة الخلق و الامر ثم نسبة التکوین و الامر و الخلق. و یس قم باول الفیض هو الابداع، و آخره و هو التکوین، و حم قسم بالعالم الطبیعی الواقع فی الخلق. و حمعسق قسم بمدلول وساطة بالخلق فی وجود العالم الطبیعی بالخلق بینه و بین الامر بنسبة الخلقی الی الامر، و نسبة الخلقی الی التکوین بأن نأخذ من هذا و نرده الی ذلک فیتم به الابداع الکلی المشتمل علی العوالم کلها فانها اذا اخذت علی الاحوال لم یکن لها نسبة الی الاول غیر الابداع الکلی الذی یدل علیه بق. و طس یمین بالعالم الهیولانی الواقع فی التکوین، و ن قسم بعالم التکوین و عالم الامر أعنی بمجموع الکل. و لا یمکن للحروف دلالة غیر هذا البتة، ثم بعد هذا اسرار یحتاج الی المشافهة و الله تعالی یمده.
در اسرار حروف و نیر در اسرار حروف مقطعه کتابها نوشته شده است که عمده آنها در مکنون و جوهر مصون از جناب محیی الدین و مفاتیح المغالیق از جناب محمود دهدار عیانی و حدود هفتاد و پنج درس که ادامه نیز دارد از سرور و مولای مکرمم است که خداوند توفیق فهم به اسرار آنها را عطا فرماید. (مشارق انوار الیقین فی اسرار امیر المؤمنین در اسرار حروف بکار می آید) در رساله شیخ رئیس ملاحظه کردی که چگونه بین کتاب تدوینی و کتاب تکوینی تطابق است و تدوین از متن تکوین برخواسته است و دیدی که چگونه شیخ حروف مقطعه را با موجودات دار وجود و مبدأشان متناسب نمود. از این بیان حدس داشته باشد که اگر مولای معظم گوید همه کلمات دار هستی حروف مقطعه اند و همه را اسرارها است یعنی چه؛ باری چگونه هر کلمه ای رمز نباشد که در متن همه حق مطلق نهفته است که هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن. لذا در مجمع البیان روایتی از جناب مولی الموالی علی وصی ولی نقل می کند که: ان لکل کتاب صفوة هذا الکتاب حروف التهجی که حروف مقطعه صفوة و خلاصه خالص قرآن اند که همه اسرار قرآن در آن جمع است. یعنی حق متعال و کلام ذاتی او را اولا در این حروف مقطعه تجلی جمعی واحدی بسیط است سپس بواسطه آنها در سور و آیات و کلمات تجلی تفصیلی است، یعنی همانگونه حق تعالی یعنی حقیقت غیر متناهیه وجود، بسیط الحقیقة کل الاشیاء است و فصل مقوم موجودات است و صورت آنها به نحو اعلی و اشرف است البته در مقام جمع و قرآن و متن و قضا، حروف مقطعه نیز برای سور و آیات و کلمات جمع و قرآن و متن و قضایند و آنها قدر اینها. ذیل بیت پانزدهم همین باب مطالبی تقدیم می گردد.
حقایق نظام هستی در تدوین بنحو اجمال و بساطت به حروف مقطعه تنزل یافت منتهی نحوه تنزل به وجهی اشمخ همان است که گفته آید (ذیل بیت پانزده) یکی از مطالب بلند و بسنده که درباره وضع الفاظ فرموده اند
این است که الفاظ برای معانی اعم وضع شده اند. مفاد این سخن آن است که هر معنی را در عالم خودش حکمی خاص و صورتی خاص است، بلکه ارباب اعداد و حروف گفته اند حروف را در هر عالم صورتی است و نیکو گفته اند. (دروس معرفت نفس درس 92.)
پس بنابر این بیان شریف حروف تکوینی ائمه کلمات نوری وجودی اند چنانکه حروف تدوینی ائمه الفاظند، ون و القلم و ما یسطرون (نکته 126) سبحان الله که در وجوه اعراب حروف مقطعه اول سوره بقره الم تا آیه پنجم آن تا به عددی حیرت آور نیز گفته شده و آن: یازده هزار هزار هزار هزار و چهارصد و هشتاد و چهار هزار هزار هزار و دویست و پنج هزار هزار و هفتصد و هفتاد هزار و دویست و چهل (11484205770240) یعنی یازده ترلیارد و چهارصد و هشتاد و چهار میلیارد و دویست و پنج میلیون و هفتصد و هفتاد هزار و دویست و چهل.
و از این امر استیحاشی و استبعادی به انسان روی نمی آورد زیرا که در مورد احکام هندسی اشکال هندسه هم چنین مطالبی مطرح است. مثلا جناب خواجه طوسی در استخراج احکام هندسی از شکل قطاع (497664) حکم هندسی استخراج نموده است. وقتی از یک شکل کوچک هندسی این همه احکام ظاهر آید چه گویی در آیات و سور و کلمات و حروف قرآن که ولو أن ما فی الارض من شجرة اقلام و البحر یمده من بعده سبعة أبحر ما نفدت کلمات الله (لقمان /37.)
4- مکرر را چو بنمایی به یک سو - علی صراط حق نمسکه
از این بیت مذکور تا بیت بیست و سوم به چند نمونه از رموز تصریح و اشاره شده است. نمونه اول در هم بیت آمده است و آن این که:
چنانکه ذیل بیت دوم گفته آمد، حروف مقطعه در اوائل سور بدین شرح است: 1- الم - المص الر المر کهیعص طه طسم طس یس حم حمعسق ص ق ن.
جناب نراقی در خزائن /27 گوید: الحروف النورانیة هی الحروف المقطعة فی اوائل السور و هی بعد حذف المکررات اربعة عشر حرفا یجمعها صراط علی حق نمسکه.
جناب علامه شعرانی نیز در حروف مقطعه فرماید: از عجائب حروف مقطعه این است که بعد از حذف مکرر چون ترکیب شود این جمله حاصل آید: صراط علی حق نمسکه و تمام آن، چهارده حرف است و نصف حروف هجا چون الفبا بیست و هشت حرف است.
(کلمه 273 از هزار و یک کلمه ص 261.)
در رساله مدارج و معارج از ده رساله فارسی ص 38 می خوانید:
بدان که فواتح سور قرآن یعنی همان حروف مقطعه پس از حذف مکررات از آنها چهارده حرف باقی مانند که در این ترکیب صراط علی حق نمسکه یا علی صراط حق نمسکه جمع شده اند و آنها را در اصطلاح علمای عدد حروف نورانیه دانند و مقابل آنها را حروف ظلمانیه خوانند و به عدد چهارده بودن حروف نورانی را اشاره به سر قرآن دانند که قرآن ظاهر و تمام و واضح نشد مگر به هیاکل نوریه چهارده نفر که اهل بیت عصمت و طهارت و وحی اند و در کلمه مبارکه طه جمع اند و از این حروف مطالبی استنباط می کنند.
آن که فرمود: در کلمه مبارکه طه جمع اند برای اینکه طه به عدد حروف ابجدی چهارده است که ط نه و ه پنج می باشد که جمع آن چهارده است.
از نقل بیان فوق یکی از رموزات حروف مقطعه روشن می شود که این حروف چهارده گانه نوریه را با هیاکل نوریه و ذوات الهی اهل بیت علیهم السلام تطابق است و از بطون معانی حدیث ثقلین را می شود همین فرمایش عرشی قرار داد که حروف نورانیه قرآنی و هیاکل نوریه عترت را دو ثقل رسول اکرم نامید که صادر اول و رق منشور است که: انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی ولن یفترقا حتی یردا علی الحوض لذا صاحب امانت و آل او عدل قرآن اند که قرآن انسان کامل است و انسان کامل قرآن.
5- سخنها گفته شد بسیار پر مغز - بحل یک به یک این احرف نغز
مثلا یکی از مباحث خوشی که در مورد حرف الف پیاده کردند از موارد این حل به شمار می آید که گفته آید.
و نیز جناب حاجی سبزواری در خاتمه فریده رابعه در فلکیات حکمت منظومه در بیان حم فرماید:
خاتمة أعداد حم ای الثمانیة و الاربعون من الصور التی واحدة و عشرون منها فی جانب الشمال من منطقة البروج و خمسة عشر منها فی جنوبها و اثنتا عشر علی نفسها و فیه اشارة الی أن حم فی الوحی الالهی یمکن ان یکون قسما بها کما ان زبرها و بینهاتها قسم بالاسماء التسعة و التسعین کما ورد ان لله تسعة و تسعین اسما من أحصاها دخل الجنة...
در خزائن نیز آمده است: فائدة: الحروف الروحانیة هی النورانیة التی یجمعهاغ صراط علی حق نمسکه و الجسمانیة هی الظلمانیة، و النهاریة هی التی للکواکب النهاریة زحل و المشتری و الشمس و عطارد ان کان مشرقا و اللیلیة هی التی للکواکب اللیلیة الزهرة و المریخ و القمر و عطارد ان کان مغربا فلزحل: ص ت ض ق ت ظ و للمشتری: ر خ و خ غ ف ش ذ، و للشمس: ط م ف، و لعطارد: د ی ج ز ک، و للمریخ: لعراهط و للزهرة: بوی کسق، و للقمر دخل، و الحروف الصامتة المهملة و الناطقة المنطوقة و الشرقیة الناریة، و الغربیة الهوائیة و الشمالیة المائیة، و الجنوبیة الترابیة.
در کتب تفسیری و صحف علم حروف و جفر و اوفاق همانند مفاتیح المغالیق عیانی، الدر المکنون ابن عربی مباحث فراوانی در حروف مقطعه و حل اسرار آن مطرح شده است که بعضی از آن مباحث تفسیری در ذیل بیت هجدهم به بعد نیز خواهد آمد، و از مطالب جفری آن را از بیت هشتم به بعد می شود تا حدی برخوردار شد. چه اینکه در روایات صادره از اهل بیت عصمت نیز بیانات عرشی در رموز این کنوز مطرح شده است.
تبرکا چند روایتی نقل می شود:
1- در باب معنی حروف مقطعه از معانی الاخبار از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: -الم، هو حرف من رحوف اسم الله الاعظم المقطع فی القرآن الذی یؤلفه النبی اوالامام فاذا دعا به اجیب.
2- در تفسیر عیاشی از ابی لبید مخزومی است که گوید امام باقر (علیه السلام) فرمود: یا ابا لبید انه یملک من ولد العباس اثنی عشر یقتل بعد الثامن منهم اربعة فتصیب احدهم الذبحة فتذبحه، هم فئة قصیرة اعمارهم قلیلة مدتهم خبیثة سیرتهم، منهم القویسق الملقب بالهادی و الناطق و الغاوی، یا ابا لبید ان فی الحروف القرآن المقطعة لعلما جما، ان الله تبارک و تعالی أنزل الم ذلک الکتاب فقام محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) حتی ظهر نوره و ثبتت کلمته و لیدوم ولد و قد مضی من الالف السابع مأة سنة و ثلاث سنین ثم قال و تبیانه فی کتاب الله فی الحروف المقطعة اذا عددتها من غیر تکرار و لیس من حروف مقطعة حرف ینقضی ایام الا وقام من بنی هاشم عند انقضائه ثم قال: الالف واحد و اللام ثلاثون و المیم اربعون و الصاد تسعون فذالک ماة واحدی و ستون ثم کان بدو خروج الحسین بن نعلی (علیهما السلام) المر الله فلما بلغت مدته قام قائم ولد العباس عند المص، و یقوم قائمنا عند انقضائها بالرفافهم ذالک وعه و اکتمه.
3- و عن الاکمال فی حدیث انه سئل القائم - عجل الله تعالی فرجه الشریف - عن تاویلها فقال هذه الحروف من انباء الغیب اطلع الله عبده زکریا علیها ثم قصها علی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم). (نور الثقلین ج 3 ص 319)
4- و عن المجمع عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): لما انزلت طسم، قال، الطاء، طور سینا، و السین اسکندریة، و المیم مکة و قال: الطاء شجرة طوبی، و السین سدرة المنتهی، و المیم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم). (مجمع البیان ج 8 ص 465)
5- و عن القمی عن الباقر (علیه السلام): عسق عدد سنی القائم وقاف جبل محیط بالدنیا من زمردة خضراء فخضرة السماء من ذلک الجبل و علم کل شی ء فی عسق. (تفسیر قمی ج 2 ص 268)
6- و عن المعانی عن الصادق (علیه السلام): و اما ن فهو نهر فی الجنة.
6- مرا میدان بحث اینجا وسیع است - که در این صنعتم صنع صنیع است
7- ولیکن هر مقالی را مقامی است - سخن از لیلة القدر و امامی است
حضرت مولی را در شعب مختلف فن ارثماطیقی تعلیقات بر متن ها و تألیفات اصیل علمی و تراث علمی است که در این میدان نیز همانند تکمردان هر فنی، مرد یک فن اند و لذا ورود در بحث علم شریف جفر و اوفاق و اعداد در دفتر دل موجب خروج از حوصله این دفتر می شد. لذا چون موضوع بحث در باب قبل و نیز در همین باب که بیان آن خواهد آمد، در مسئله امامت و لیلةالقدر بود و گفته شد که قرآن در معنی لیلة القدر کافی است و سر لیلة القدر را امام می دانند و قرآن هم از الف بواسطه بسم الله تجلی یافت و هم الف کافی است و هم قرآن کافی و هر دو در کافی بودن تطابق دارند و لفظ کافی با الف هم در عدد مساوی شدند لذا اقتضی پیدا شد که به علم حروف نیز اشاره ای گردد، بدین جهت اشاراتی به حروف مقطعه قرآن و بعضی از رموز آن نموده اند که با بحث لیلة القدر و امامت و انسان کامل نیز مناسبت داشته باشد و مناسبت آن در طی مباحث قبل و بعد روشن می گردد.
اینک از بیت بعدی به بعد اشارت به یکی از اسرار آن رموز قرآنی یعنی حروف مقطعه می گردد که با علم شریف جفر مناسبت دارد و آن اینکه:
8- در ابتث یا در ابجد یا در أهطم - الف اول بود و الله أعلم
بدان که علم حروف و اعداد از علوم شریفه اند که متکفل تبیین علوم غریبه اند و آن را ضوابط علمی و محاسبات دقیقی است و برای آن ارباب و اصحابی که بعضی در این رشته ها سالیانی متوغل بودند و اسرار و حقایق فراوانی را از حقایق دار هستی استخراج نموده اند، چه ائمه هدی سر سلسله آنان اند که روایات را نیز بدان اشاراتی است. و در روایات هم که به جفر و جفر جامع تصریح شده است.
جناب علامه مجلسی رحمة الله علیه گوید من در نزد جناب علامه شیخ بهایی اصرار شدید بر فراگیری جفر جامع را داشتم که وی از تعلیم آن امتناع می نمود.
در علم شریف جفر دوائر را نهایت نبود. و حروف بیست و هشتگانه را به طرق عدیده که برای آن نفادی نمی توان تصور نمود می نویسند و هر طریقی را به نام دائره ای می نامند. مثلا گاهی حروف را طوری می نویسند که دائره آن را ابتث می نامند یا ابجد یا اهطم و یا ایقغ و غیر ذلک نام می نهند. یعنی بیست و هشت حرف را به روش های مختلف به جهت مقاصد عدیده ای که دارند می نویسند و چهار حرف اول آن را بر آن دائره خاص می نهند، 1- مثلا دائره ابتث بدین چینش است که معروف است:
ا ب ت ث ج ح خ د ذ ر ز س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک ل م ن و هی.
در این دور و دائره چهار حرف را اخذ می کنند و نام این دائره را بر آن چهار حرف می نهند که ابتث ا ب ت ث گویند.
2- دائره ابجد: ا ب ج د ه و ز ح ط ی ک لم م ن س ع ف ص ق ر ش ت ث خ ذ ض ظ غ. چهار حرف اول می شود: ابجد لذا این دائره را به دائره ابجد نام نهاده اند و جمل ابجدیه بدین نحو معروف است که ابجد هوز حطی کلمن سعفص قرشت ثخذ ضظغ.
و این حروف ابجدی از یک تا هزار است که از ابجد تا حطی از یک تا ده است و کلمن و سعفص از بیست تا نود به نحو ده تا ده تا است و از قرشت تا ضظغ از صد تا هزار به نحو صد تا صدتا است.
چه اینکه جمل ابجدی هشت تاست. (درس 44 دروس هیئت ج 1 مغتنم است.)
3- دائره أهطمی است که به فهلویون و طائفه دیگر انتساب دارد که نزول وجود را از اعلی به ادنی ثم صعود آن را از ادنی که هیولی است به بالا می دانند. و ترکیب حروف به حیل چهارگانه بنابر ترکیب عناصر چهارگانه است و آن چهار عبارتند از:
أهطمفشذ ناریة، بوینصتض قسط الهواء. جزکسقثظ مائیة دحلع رخغ قسط الثری. و حروف آن را بدین صورت می نویسند:
ناریه هوائیه مائیه ترابیه
ا ب ج د
ه و ز ح
ط ی ک ل
م ن س ع
ف ص ق ر
ش ت ث خ
ذ ض ظ غ
این حروف همان نحوه حروف ابجدی است منتهی در مقام کتابت به صورت نمودار فوق نوشته می شود یعنی در چهار ستون و سپس هر ستونی را به عمودی می نویسند و اسم آن مجموع ترکیب شده را به عنصری مستند می دانند مثلا در ستون عمودی اول (ا ه ط م ف ش ذ) را مشاهده می کنید که ترکیب آن أهطمفشذ است و این را به عنصر نار منتصب می دانند و در ستون دوم از راست به چپ حروف (ب و ی ن ص ت ض) را ملاحظه می فرمایید که ترکیب آن بوینصتض است که قسط هواء شده است و هکذا.
دائره ایقغی است که از یک تا هزار است که دائره چهار حرف اول عبارت از ا ی ق غ که الف یک و ی د ه و ق صد و غ هزار باشد.
یکی از اسراری که دوره این حروف را با هر چینش خاص تعبیر به دایره می کنند برای آن است که آن را بصورت دایره می نویسند و از طرفی چون هم از الف شروع و به الف ختم می شوند به بیانی که گفته آمد لذا دایره گویند.
در رموز کنوز مولایم آمده است: ادوار الحروف لا تعدو لا تحصی، و همه بدون استثناء حرکت دوری دارند چه حروف تدوینی و چه حروف تکوینی چنان که بسیاری از آنها را به رأی العین می بینی. قوس نزول و صعود عجیب است یدبر الامر من السماء الی الارض ثم یعرج الیه فی یوم کان مقداره الف سنة مما تعدون. در امکان اشرف و أخس هم تأملی بفرما، و در این که حرکات همه تکوینیات و تدوینیات قوسی و دائره ای است دقتی بکار ببر، و در ه هم نظری بیفکن، و دو چشمی آن را ناظر به دو قوس یاد شده بنگر.
جناب نراقی در خزائن ص 118 (به تصحیح و تعلیفات مولای مکرمم) گوید:
فائدة: بدانکه حروف ابجد که آنها را شرقیه نیز گویند بیست و هشت است. 7 آتشی، و 7 بادی، و 7 آبی، و 7 خاکی، و هر حرفی به مزاج عنصری است که منسوب به آن است و ضابطه آن است که حروف ابجد را به ترتیب چهار چهار بگیرند و اول را آتشی و دوم را بادی و سیم را آبی و چهارم را خاکی حساب کنند جمع به این نحو است: و آتشی أهطمفشذ هوائی بوینصتض، مائی جز کسقثظ، ترابی دخلعرخغ.
بدانکه چون هر یک از این حروف به جهت عددیست پس هر عددی نیز بر طبیعت همان حرف است که این حرف بازای آن است و مرکب را باید رد به بسائط خودش کرد. انتهی.
آنکه در ضابطه فرمود: به ترتیب چهار چهار بگیرند... یک راهش همان است که صورت آن را ملاحظه فرمودی و راه دیگری دارد که گفته آید.
جناب نراقی در خزائن ابجد را به ابجد شرقی و غربی، و نیز به ابجد کبیر و صغیر تقسیم می نمایند. آنچه در دائره ابجدی در این شرح عرض شد همان ابجد کبیر است که مشهور است. البته دو ابجد دیگری نیز به نام ابجد وسیط و ابجد جامع اکبر می باشد که تا به هزار هزار نیز می روند.
و جناب نراقی راه دیگر را چنین ترسیم فرمود: فائدة: در مطاوی این کتاب گذشت که حروف بیست و هشت گانه ابجد هفت ناری هستند و هفت هوایی و هفت مایی و هفت خاکی و ضابطه آن، آن است که حروف ابجد را به ترتیب چهار چهار گیرند اول آتشی دویم هوایی سیم مایی چهار خاکی به ترتیب عناصر چنانچه در این جدول ثبت است.

نکته: در همه دوائر مذکوره ملاحظه گردید که حرف شریف الف در اول آنها قرار گرفته است. ابتث و ابجد و اهطم و ایقغ و...

مطالبی پیرامون حرف الف

9- در ادوار یکایک از دوایر - الف در اول است و هم در آخر
از اینکه در دوایر الف اول باشد روشن است که در ذیل بیت قبلی گفته آمد. و اما در آخر است برای آن است که همه حروف یا بدون واسطه و یا مع الواسطه به الف بر می گردند. از مولایم بشنو:
در میان حروف مقطعه الف قطب حروف است و برای ذات اقدس حق است.
دل گفت مرا علم لدنی هوسست - تعلیمم کن اگر تو را دسترست
گفتم که الف گفت دیگر گفتم هیچ - در خانه اگر کس است یک حرف بسست
حافظ شیرین سخن گوید:
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار - چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
و از این جهت که در حروف نورانی الف حرف ذات متعالیه حق است، گفته اند الف مقوم حروف، و حروف مقوم آیات، و آیات مقوم سور، و سور مقوم کتاب است؛ چه کتاب تکوینی و چه کتاب تدوینی.
در رساله مدارج و معارج از ده رساله فارسی ص 46 فرمود:
فائده دیگر در این که الف قطب حروف است: اشارتی کرده ایم که الف قطب حروف است، اکنون در توضیح آن گوییم که الف در همه حروف یا بی واسطه و یا با واسطه در کار است و مقوم هر حرف است و به منزله ماده آن حرف است. اما بی واسطه مثل (با، تا، یا، صاد، ضاد، واو) و اما به واسطه مثل (میم و نون و جیم و سین) که قوام آنها بر (واو و باء) در مقام الف قرار می گیرند، چنانکه در کلمات عرب نظیر بسیار دارد، و به این سبب آن را قطب حروف گویند، و به همین جهت این اسم شریف را حرف ذات مقدس حق دانند که ظهور حق در صور موجودات چون ظهور الف است در صور حروف.
و دیگر اینکه الف حروف است زیرا که زبر ملفوظی - 1- که الف است لفظ قطب است (ا 1، ل 30، ف 80، جمع آن 111 که عدد قطب است.) و بینه الف هم مطابق با علی است و زبر الف هم مطابق با علی است. بیانش این که زبر ملفوظی الف همزه است و عدد آن صد و ده است، از بینه الف علی را بطلب.
(ها 6، میم 90، زا 8، ها 6، که مجموع آنها صد و ده است.) و بینه الف که (الف) است هم صد و ده است که مطابق با علی است، پس هم ظاهر الف علی است و هم باطن الف علی است، لذا فرموده اند: من عرف ظاهر الالف و باطنه وصل الی درجة الصدیقین و مرتبة المقربین و لا اله الا هو نیز مساوی با علی است.
امیر المؤمنین در خطبه شقشقیه که خطبه سوم نهج البلاغه است درباره خویشتن فرموده است: و هو یعلم ان محلی منها محل القطب من الرحی ینحدر عنی السیل و لا یرقی الی الطیر.
و در خطبه 117 نهج البلاغه فرمود: و انما انا قطب الرحی تدور علی و انا بمکانی فاذا فارقته استحار مدارها و اضطراب ثفالها... انتهی.
(بعضی از مطالب در مورد الف در شرح بیت چهل و هفتم و چهل و هشتم از باب شانزدهم آمده است، فراجع.)
جناب عیانی در کنوز الاسماء به الف شروع کرد که در ابتدای آن گفته است:
ای دو عالم به یک امر از تو تمام - کائنات از تو به تنسیق و نظام
جناب مولی روحی فداه در شرح آن به نام رموز کنوز فرمود:
ابتدا به الف شده است، و الف دنباله دارد، الم ذلک الکتاب... و متصل در وسط یس است (بیت 93)، یس و القرآن الحکیم، و مبدأ جمیع حروف تکوین و تدوین است. زبر آن رابع قل هو الله احد است، و بینات آن ثانی یا علی یا عظیم. عدد مجموع زیر و بیناتش سه الف است که کافی و عالی است، و در شرف شمس متعالی است...
چه اینکه خود حضرتش در رموز کنوز به الف آغاز کرده است، آنجا که فرمود:
این حرف بی اسم و رسم، بلکه کمتر از نقطه بدون حرف، سایر در خط مشی امام الکل فی الکل علی وصی ولی: حسن بن عبدالله طبری آملی، مدعو به حسن زاده آملی...
آنکه فرمود: و متصل در وسط یس است بدین صورت است که یاسین است.
در شمس المعارف الکبری ج 3 ص 350 آمده است: فصل فی حرف الالف: اعلم ان الالف سر الله تعالی فی الموجودات و الکلام علی حقایقها یطول بل نذکر ما نحن بصدده فنقول الالف هو اصل الاشکال و اول الحروف و اول الاعداد فعلی الجمله أنه حرف صادر من الله تعالی الواحد الاحد و له قوة فی باطن العلویات و عدده علی التفصیل ال ف و العدد من ذلک ااا فنطق بها من الحروف ا ی ق و ناسب من اسماء الله تعالی کافی و هو تمام المائة فضربناه فی عدد حروف التصریف فبلغ عددها 333...الخ.
10- دوایر را نه حد است و نه غایت - شنو از جفر جامع این حکایت
11- که دور ابجدیش بیکرانست - چو این یک دور، دور دیگرانست
دوایر در جفر و در تکسیر و اوفاق و علم حروف بی پایان است و به راههای گوناگون نویسند و در این مورد از خواصشان در جداول وفقی چه حقایقی دارند و چه عجایبی نقل می کنند. مثلا در ارتباطاتی که با ارواح طیبه و اشخاص پیدا می کنند به آنان دستوراتی می دهند که مثلا فلان بخور در فلان وقت و یا فلان مکان خاص انجام شود. در اسمای جلالی به مکان خاص باشد و در اسمای جمالی در مکان خاص، مثلا این عمل را در قبرستان انجام دهد. چیزهایی در این علوم غریبه از علم اعداد و شعب ارثماطیقی آن دارند که اگر کسی بخواهد به دنبال این رشته ها به راه افتد تا به هر جا که می رود برسد باید بطور کلی دست از همه چیز بکشد و نوعا آقایانی که در این رشته متوغل شدند و به دنبال آن راه افتادند از همه چیز ماندند یعنی این رشته ها انسان را می کشد و می برد.
غرض آن است که دوایر را در جفر و تکسیر و غیرهما بی نهایت است، منتهی بعضی معروف است جفر جامعی هم که نوشته شده است مربوط به یک دور ابجدی است که همین یک دور هم بی نهایت است و آن را کران نبود. این یک دوره ابجدی جفر جامع هم خطی است و هم چاپی آن به طبع رسیده است که هر دو طبع و خطی آن در نزد حضرت مولی روحی فداه موجود است. آن هم این دوره چاپی جفر یک دوره متعارف است که از چهار (اااا) شروع گردید و تا به چهار (غ غ غ غ) به اتمام رسید.
بیانش آنکه:
جفر را بر اساس بیست و هشت حرف ابجدی به بیست و هشت اقلیم و جزء می نامند، و هر اقلیمی از اقالیم بیست و هشت گانه را به بیست و هشت شهر (یا بلد یا صفحه)، و هر شهری دارای بیست و هشت کوی (یا محله یا سطر) است و کوی آن دارای بیست و هشت خانه (یا بیت) است. بدین صورت:
اقلیم، جزء 28
شهر، بلد، صفحه 78428*28
کوی، محله، سطر 2195228*784
بیت، خانه 61465428*21952
نحوه نوشتن جفر جامع روش خاصی دارد که مولای مکرم نیز تا مقداری آن را نوشتند، یعنی در همان اوانی که در محضر جناب حجت الحق و الیقین حجة الاسلام آقا سید مهدی قاضی طباطبایی تشرف داشتند شروع به نوشتن آن نمودند که چون خیلی وقت می خواست با این حال به نوشتن آن مشغول شدند که در اثنای کار جفر جامع خطی تحصیل شد.
جفر جامع را در اقالیم و شهرها و محله ها و خانه به ترتیب ابجدی نویسند بدین صورت:
اب ج د هو ز ح ط ی ک ل
12110987654321
م ن س ع ف ص ق ر ش ت ث خ
242322212019181716151413
ذ ض ظ غ.
272625 28
باید حروف ابجدی را در جفر جامع از یک تا بیست و هشت بشمار آورد نه اینکه از یک تا هزار محسوب داشت. یعنی به بُعد ابجدی گرفت نه به حروف ابجدی. لذا هر اسمی که می خواهی در جفر جامع بیابی. مثلا حضرت مولی مثال زد به جعفر که باید از اولین حرف آن را به سوی اقلیم روی و دومی را به طرف شهر و سومین را به سوی محله و چهارمی را به طرف خانه. یعنی همانگونه در آدرس ظاهری اول اسم استان سپس اسم شهر و بعد از آن اسم محله و سپس اسم منزل را نام می بری، در مقام نیز از باب تشبیه چنین بنما.
حالا در کلمه جعفر اولین حرف جیم است که آدرس اقلیم است یعنی اقلیم سوم است، و بعد از اقلیم، عین ما را به طرف شهر شانزدهم این اقلیم راهنمایی می کند، و سپس فاء ما را در آن شهر شانزدهم از اقلیم سوم به سوی محله هفدهم آن می برد و وقتی به محله هفدهم از شهر شانزدهم از اقلیم سوم می رساند. پس آدرس جعفر در جفر جامع خانه بیستم از محله هفدهم از شهر شانزدهم از اقلیم سوم است، و اقلیم سوم همان حرف جیم است که با ج ج ج ج است.
و چون اسم راقم داود است آدرس او در جفر جامع، اقلیم چهارم، شهر اول، محله ششم، خانه چهارم است.
در غزل وصف دل دیوان آمده:
دوست بگو دوست که یادش نکوست - تا نگری نیست جز او اوست اوست
همچو الف در همه آفاق جفر - از بلد و خانه و اقلیم و کوست
و این بیت دوم اشارت به اصطلاحات جفری از اقلیم و بلد و خانه و کوی است. فتدبر.
در درس 44 دروس هیئت و دیگر رشته های ریاضی آمده است: آنان را در رشته های علوم ارثماطیقی مواضعت و اتفاق دیگر، و نظیر کارشان در شعب اعداد حروف دوائر بسیار است که ربطی به این فن ندارد، چنانکه عالم نامدار محمود بن محمد دهدار متخلص به عیانی که از اعیان علمای امامیه قرن دهم هجری است در جواهر الاسرار و خلاصه آن، دوائر عدیده ای در اعداد خاص و هر یک را برای امری مخصوص، و بسیاری را منصوص به روایتی مأثور ذکر کرده است. و به خصوص علمای مغاربه را در فنون ارثماطیقی و اعداد حروف دوائر شرح و بسطی بتمام است و دستی بسزا دارند.
در پایان درس 54 دروس هیئت بعد از بیان اقالیم به اصطلاح هیئت تحت عنوان تتمه می فرماید:
تتمه: تقسیم اقلیم ارضی به اقسام هفتگانه، و اقلیم هشتم سماوی که عرض اقلیم رویت بوده است، دانسته شده است. و به اقلیم هشتم به اصطلاح عرفان اشارتی شده است.
اکنون بدان که در بسیاری از کتب و رسائل علوم و فنون مطلقا لفظ اقلیم به معنی مطلق سرزمین نیز بکار برده شده است و از کثرت موارد استعمال نیازی به نقل شواهد نیست.
و علم جفر از علوم ارثماطیقی را 28 اقلیم است که هر حرفی از حروف به بُعد ابجدی حروف گرفته شود و هر مربع آن حاوی چهار حرف است، حرف اول اقلیم و دوم شهر و سوم کوی و چهارم خانه است بدین بیان که احمد را در اقلیم اول، شهر هشتم، کوی سیزدهم، خانه چهارم باید گرفت؛ و محمد را اقلیم سیزدهم، شهر 8، کوی 13، خانه 4؛ و یوسف را اقلیم 10، شهر 6، کوی 15، خانه 17؛ و یوشع را اقلیم 10، شهر 6، کوی 21، خانه 16، و علی هذا القیاس.
و گاهی حروف را به چهار اقلیم قسمت می کنند که حصه هر اقلیم هفت حرف می شود انتهی.
جناب محقق نراقی در خزائن ص 314 فائده ای در کیفیت نوشتن جفر جامع مطرح فرموده است که نقل آن مناسب می نماید.
فائدة عظیمة در کیفیت نوشتن جفر جامع: بدانکه باید بیست و هشت جزء کاغذ وضع کرد و هر جزئی چهارده ورق که بیست و هشت صفحه باشد و در هر صفحه ای بیست و هشت سطر باشد و در هر سطری بیست و هشت خانه باشد و در هر خانه چهار حرف رسم می شود و در اصطلاح هر جزیی را اقلیم و هر صفحه ای را شهری و هر شهری محله ای و هر محله ای را مشتمل بر بیست و هشت خانه است و حروفی که در خانه ها رسم می شود به این طریق است که هر خانه ای چهار حرف، حرف اول علامت جزء، دوم علامت صفحه، سیم علامت سطر، چهارم علامت خانه.
پس در خانه اول از سطر اول از صفحه اول از جزء اول چهارم الف است. اولین علامت علامت جزء اول و ثانی علامت صفحه اول، ثالث علامت سطر اول، رابع علامت خانه اول، و در خانه دوم از سطر اول سه الف و یک ب رسم کنند و همچنین تا خانه بیست و هشتم سه الف و یک غ که علامت بیست و هشتم است رسم کنند، و در خانه اول از سطر دوم از صفحه اول از این جزء دوم الف و یک ب و یک الف رسم کنند که علامت جزء اول و صفحه اول و سطر دوم و خانه اول است، و در خانه دوم دو الف و دو ب نویسند و همچنین تا آخر سطر، و در سطر سیم از صفحه اول در خانه اول دو الف و یک ج و الف نویسند، و در خانه دوم دو الف و ج و ب نویسند و همچنین تا آخر سطر، و در صفحه دوم در خانه اول از سطر اول یک الف به جهت جزء، یک ب به جهت صفحه و دو الف به جهت سطر و خانه نویسند و علی هذا القیاس تا در خانه آخر از سطر آخر از جزء آخر چهار غ نویسند.
فائدة: در بعضی از رسائل بنظر رسیده که هر که این جفر جامع را بنویسد و با خود دارد همه مخلوقات او را مطیع و منقاد گردند و کسی در مدة العمر با او دشمنی نتواند کرد، و هر خانه ای که در این جفر جامع باشد از مرگ فجأة و طاعون در امان باشد، و اگر کسی با لشکری باشد فتح ایشان را باشد و هر که بنویسد به هر مراد که خواهد برسد، و هر آفریده ای که در بلایی عظیم افتد این را بنویسد و با خود دارد حق تعالی او را از آن ورطه برهاند، و اگر حاجتی داشته باشد و به آن نتواند رسید چهل روز همه روزه نظر بر این اوراق افکند تا حاجتش روا شود به شرط تقوی و کتمان سر و پرهیزکاری، و هر روز بعد از نماز دویست مرتبه بگوید یا رحمن کل شی ء و راحمه و بعد از آن نظر به آن اوراق کند و اگر دشمنی داشته باشد که به هیچ نوع دفع آن را نتواند کرد هر روز بعد از صبح چهل مرتبه بگوید: یا مذل کل جبار بقهر عزیز سلطانه و نظر بر آن اوراق کند تا چهل روز، روز آخر حروف اسم آن شخص را بسط عددی مثل آنکه اسم محمد را بجای میم أربعین و بجای ح ثمانیة، و بجای میم أربعین و بجای دال اربعه ثبت نماید و به ترتیب تکسیر کند به این نحو...؛ و بسط حرفی مثل آنکه حروف اسم آن شخص را تکسیر کند و به حروف را جدا گانه و بسطی را جداگانه بر کاغذ نویسد یکی را در گورستان بسوزاند و یکی را در خاک کند بشرط آنکه آن کس به حسب شرع دفع آن واجب باشد پس آن کس ناچیز گردد.
انتهی.
خواننده گرامی دانا است که دست بدین اعمال زدن بدون مقدمات و اذن حق متعال خلاف ادب مع الله است و مبارزه با نظام آفرینش و کلمات وجودی و چینش کشور هستی است. لذا اگر کسی را به این حقایق سر و سری شد باید اذن الله تکوینی را که بر اساس ولایت تکوینی است داشته باشد و در صورت اوامر الهی بدان دست زند وگرنه خلاف حقیقت گرداننده نظام بلکه خلاف عین نظام است. یعنی جفر جامع و دیگر شعب ارثماطیقی را هم می شود در جمالی بکار برد و هم در جلالی، در جمالی آن چه بسا در موارد زیادی اذن باشد همانند الفت ایجاد کردن بین دو مسلمان یا بین زن و شوهری؛ ولی در جلالی آن که در بیانات جناب محقق نراقی آمدهاست بهتر آن است که انجام نگیرد و در صورت اذن و امر الهی از باب اطاعت از اوامر حق متعال در همان محدوده امر انجام می گیرد. یعنی جفّار باید بداند که خداست دارد خدایی می کند و او را شاهد و ناظر مطلق در همه شئون بداند، و خود را در برابر حق متعال چیزی نبیند و لذا ائمه هدی با اینکه صاحب جفر جامع بودند که طبق نصوص مأثور جفر جامع در نزد آنها است ولی هرگز در امور جلالی دست به اعمال جفری نزدند که ادب مع الله و حضور و مراقبت تام را مراعات نموده اند. فتدبر.
در ص 138 خزائن آمده است: اعلم أن الجفر ثمانیة و عشرون جزءاً، کل جزء ثمانیه و عشرون صفحه کل صفحة ثمانیة و عشرون سطرا، کل سطر ثمانیة و عشرون بیت، فی کل بیت أربعه أحرف، الحرف الاول بعدد اجزاء الثانی بعدد الصفحات الثالثة بعدد الاسطر الرابع بعدد البیوت، فاسم جعفر مثلا یطلب من البیت العشرین من السطر السابع عشر من الصفحة السادسة عشر من الجزء الثالث و علی ذلک فقس.
این همان است که در ابتدای شرح این بیت گفته آمد.
جناب بونی در شمس المعارف الکبری در ص 342 و ص 343 در معرفت جفر امام صادق (علیه السلام) آورده است.
در فصل دوم در ص 343 گوید: فصل فی معرفة جفر الامام الصادق کما اخذته من صدور العارفین: و هو أن تضع حروف ابجد هوز الی آخرها 28 صفحة و کل صفحة 28 سطر او کل سطر 28 بیتا و کل بیت 28... الخ اگر خواستی مراجعه بنما.
12- به هر دوری که می خواهی کنی طی - بر آن دورت تسلسل هست در پی
ذیل بیت قبلی دانسته شد که در دور ابجدی فقط یک جهت آن به نحو جفر جامع بی کران در می آمد که باز همان دور ابجدی را می شود به جهات بی نهایت فرض کرد و در آن بکار مشغول شد تا چه رسد به دور ابتثی و یا دور أهطمی و یا دوره های دیگر که باز آنها را حد و نهایت نباشد. لفظ تسلسل به معنای لغوی است یعنی پی هم و پی در پی.
روایات در باب حروف کشف حقایقی نموده اند که خیلی شگفت آور آست.
در ماده حمم سفینة البحار روایتی آمده که جناب امام مجتبی (علیه السلام) مریض شد و تب کرد و درد وی بسیار شدید گشت جناب فاطمه (علیها السلام) وی را به نزد حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) آورد در حالیکه به حضرت استغاثه می کرد، در این هنگام جبرئیل نازل شد و فرمود که خداوند هیچ سوره ای از قرآن را بر تو نازل نکرد مگر در آن سوره حرف فاء وجود دارد و هر فاء هم برای آفت است، مگر سوره حمد که در آن حرف فاء نیست پس ظرفی از آب را بردارید و سوره حمد را چهل بار بخوانید (و در آب آن را قرائت کنید) سپس این آب را بر آن بریزید؟ خداوند او را شفا می بخشد پس همینگونه عمل کردند مثل اینکه از بند رهایی یافته باشد.
روی انه اعتل الحسن (علیه السلام) فاشتد وجعه فاحتملته فاطمه (علیها السلام) فأتت به النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) مستغیثة مستجیرة فنزل جبرئیل فقال ان الله لم ینزل علیک سورة من القرآن الا و فیها فاء و کل فاء من آفة، ما خلا الحمد فانه لیس فیه فاء فادع قدحا من ماء فاقرء فیه الحمد اربعین مرة ثم صبه علیه فان الله یشفیه ففعل ذلک فکانما انشط من عقال.
این روایت علاوه از اینکه یک دستور العمل شریفی در مورد استشفای کودکان در حال تب کردن است، در آن اسراری از علم حروف و أعداد نهفته است که فرمود: ؤکل فاء آفة و نیز چهل بار یعنی عدد چهل در آن اخذ شده است که آفت بودن فاء حیرت آور است. و روایات به مثل روایت مذکور خیلی فراوان است که به اسرار حروف و اعداد اشاراتی دارند. منتهی برای ما نبوت انبایی چون حاصل نشده است و به اسرار کلمات وجودی نرسیده ایم از این گونه مسائل استیحاش داریم و حالیکه نبوت تشریعی همان حلال و حرام ثابت الی یوم القیامة است ولی برای همگان نبوت انبایی راه دارد که به اسرار عالم آشنا شوند، و حقایقی هم به آنان دهند و چه بسا در نبوت انبایی باطن و سر آیه ای و یا روایتی را ظهور دهند که نه گوشی شنیده باشد و نه چشمی آن را دیده باشد و نه بر قلب احدی خطور کرده باشد. که خطبه قاصعه نهج متنم است. به شرح باب دوم مراجعه کن.
13- علی اندر غزا بودی ندایش - حروف منفصل اندر دعایش
14- ندا می کرد به کهیعص - به حمعسق آن قطب عباد
غزا یعنی جنگ، عُبّاد و عَبَدة و عابدون جمع عابد است.
این رمز در مورد حروف مقطعه شاهد و نمونه دیگری است از آنچه در بیت سوم همین باب گفته آمد که این حروف مقطعه اشاراتی به کنوز و اسرار دارند و یکی از آن اشارات همین است که از جناب مولی الموالی امیر المؤمنین (علیه السلام) نقل شده است که در جنگها قبل از شروع به کارزار می فرمود: یا هو یا من لا هو الا هو یا کهیعص و یا حمعسق لا حول و لا قوة الا بالله. سپس دست به شمشیر می فرمود و به کارزار می پرداخت.
15- الف و لام و میم در صدر فرقان - اشارت دارد اندر جمع قرآن
16- چه قرآن تا شود فرقان تفصیل - که از انزالش آید تا به تنزیل
17- بسمع صدر ختمی از ره دور - حروف منفصل می گشت منظور
این ابیات به عنوان نمونه دیگری از برای رموز قرآن و حروف مقطعه است که اشارت به سری مستتر از اسرار و کنوز حروف مقطعه می باشد که بسیار شریف است؛ و با چشیدن دانسته می شود نه با فهم عرفی و دانایی مفهومی که تا دارا نشویم هرگز به گوشه ای از حقایق آن نمی شود پی برد.
در رموز کنوز آمده است که فرمود: در الم سر دیگر نیز نهفته است که در بند هفدهم دفتر دل بدان اشارتی شده است... در الم، اسرار بسیار است، و مرا میدان بحث اینجا فسیح است که مستدعی تصنیفی وسیع است. لعل الله یحدث بعد ذلک أمرا.
این معنی را انسان در اربعین ها و مراقبت ها می یابد که خیلی شیرین است و مزه خاصی دارد. در این مورد صاحب دفتر دل روحی فداه می فرماید:
بنده خودم از باب تحدیث نعمت الهی بارها آن را چشیدم منتهی چشیدن ما به فاصله میلیاردها سال نوری از مقام نبوت و عصمت تنزل یافته تر است. بدین صورت بود که مثلا گاهی در یک اربعینی بعد از درس روز حالم برمی گشت که کلمات وجودی را طوری مشاهده می کردم. دیگر سنگ و چوب و درخت و زمین و آسمان متعارف نمی دیدم بلکه همه از دست شد و او شده است، انا و انت و هو او شده است، می شد و این حال مثلا از صبح امروز شروع می شد و تا دل شب امتداد می یافت، یا حتی گاهی تا چهل و هشت ساعت و شاید هم بیشتر ادامه داشت تا اینکه مثلا در دل شب، یا سحر، یا بین الطلوعین که وقت خاصی نداشت حقایقی که از لجه دریای بیکران وجودی صمدی حق حرکت کرده بود پیاده می شد و تنزل می یافت. گویا آن وقتی که حال متحول می شد این حقایق از دل دریا حرکت می کرد و تاکی می شد که از آن لجه تا به ساحل عالم وجود آید و در انسان ظهور یابد و متجلی گردد. برایم این حال ملکه شده بود که هر وقت حال آن طوری به من دست می داد منتظر نزول حقایق می ماندم و چون خبر نمی کرد که کی پیاده می شود لذا حال امتداد می یافت تا با مراقبت و حضور، مهمان ملکوتی تشریف فرما شود.
آن حال که پیش می آمد و در هَیَمان و تشویش و اضطراب می افتادم تا وقت سحر یک بارقه ای رخ می داد و آن اضطراب رفع می شد.
وقتی آن گوهر بارقه الهی از لجه دریا حرکت می کرد که تا به ساحل دل انسان برسد کأن به او زنگ می زدند و لذا حال انسان متغیر می شد و این هیمان خاطر و اضطراب بال همان اطلاع یابی از حرکت آن بارقه از لجه دریا بود.
خدا رحمت کند استاد علامه شعرانی عزیز را که می فرمود خوابهای سنگین دیر تعبیر می شود. جانهای قوی خوابهای سنگین می بینند و لذا خیلی طول می کشد تا تعبیر شود (مثلا خواب یوسف خیلی طول کشید و سالها گذشت که با پیش آمد حوادث سهمگین روبرو شد و سپس تعبیر شد و اینگونه باشد خوب است) ولی جانهای ضعیف وقایعی که باید مثلا فردا رخ دهد و به ساحل نزدیک شده است و در شرف پیاده شده است را خواب می دهد. اما جان قوی آن بارقه را در عمق دریا و عوالم وجودی مافوق مشاهده می کند. لذا این خوابها تا تعبیر شود طول می کشد، زیرا آن بارقه تا از لجه به ساحل برسد دیر خواهد شد.
و این فرمایش حضرت آقای شعرانی حرف سنگینی است.
فرمایشی را هم آقایانی فرمودند و حرف درستی است و آن اینکه دور نیست که برای رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) اول قرآن بنحو جمع ولَفّ و حروف مقطعه با یک آهنگ و زمزمه ای از دورادور پیاده می شد مثلا اول از راه خیلی دور با آهنگی خاص می شنید که الم به حال کشیده و با لحنی خاص، و بعد همین مقام وقتی در مقام فرق تفصیل می یافت سوره بقره می شد، سوره آل عمران می شد و هکذا سور دیگر.
و این حال را به الطاف خداوند سبحان من هم داشتم منتهی فاصله بین ما آحاد رعیت تا مقام منیع ختمی و عصمت، از میلیاردها سال نوری هم بیشتر که در مقام بیان این فاصله حرف برای گفتن به جز همین تعبیرات متعارف نداریم وگرنه این حالات را با آن مقام خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) قیاس نمی شود کرد. غرض آن که می دیدم در یک ریاضتی حالی دست می داد و همین معنایی را که عرض کردیم خیلی شیرین پیاده می شد. مثلا از دورادور با مقدماتی که بود حال آدم طوری می شد و موجودات طور دیگری تجلی می کرد و زبان آدم بند می آمد، و خودی مشاهده نمی شد.
که وصف آن به گفتگو محال است - که صاحب حال داند کین چه حال است
و حال یک نواخت هم نبود و گاه به گاه داشت، مثلا آن شب یا فردای آن روز و یا پس فردا، از دور یک زمزمه ای به گوش می رسید که بارقه ای تنزل می یافت و از آن مقام قرآن و جمع به فرقان و تفصیل می رسید. حالا این حال را به مراتب بالا ببرید (که لفظ برای بیان داریم) می شود حال جناب خاتم صلوات الله علیه و آله و سلم. چنانچه که در روایاتی خواب صادق به عنوان یک جزء از هفتاد جزء نبوت بشمار آمده است.
و این مقدار چشیدن هم خوب است و باید هم باشد، اگر چه به آن حد تام نبوت و عصمت و ولایت نمی رسیم واحدی هم نرسیده است. جناب شیخ اکبر محیی الدین عربی در فصوص الحکم می گوید که خودت را به زحمت نیانداز که به آن مقامات انبیاء و اولیاء برسی که نمی شود. ولی با این حال خود او در دیباچه فصوص الحکم فرماید که ببین مرتبه و مقدار وارث خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) را که مراد خود اوست، و او توانسته در یک مبشره ای فصوص الحکم را در بیست و هفت فص از دست مبارک حضرت خاتم به انزال دفعی بگیرد.
اما بعد فانی رأیت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فی مبشرة أریتها فی العشر الاخر من المحرم سنه سبع و عشرین و ستمائة بمروسة دمشق و بیده (صلی الله علیه و آله و سلم) کتاب فقال لی هذا کتاب فصوص الحکم خذه و أخرج به الی الناس ینتفعون به فقلت السمع و الطاعة لله و لرسوله و اولی الامر منا کما امرنا.
چه اینکه در مورد خواب صادق گفته شده است که ما را به عالم غیب هدایت می کند.
فردوسی در زندگی انوشیروان گوید:
مگر خواب را بیهده نشمری - یکی بهره دانش ز پیغمبری
در اول صحیح بخاری روایت شده است که: اول ما بدی به رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) من الوحی الرؤیا الصالحة فی النوم فکان لا یری رویا الا جائت به مثل فلق الصبح. الحدیث
در روایات رؤیا را جزئی از نبوت فرموده اند و آن جزء را که بیان نسبت رؤیا به نبوت است مراتب گوناگون است و اختلاف آن به نسبت قابلیت اشخاص و قرب و بعد آنها به مبادی عالیه است.
در سیره حلبیه (ج 1 ص 312) گوید:
فی البخاری: الرویا الحسنة ای الصادقة من الرجل الصالح جزء من ستة و اربعین جزءاً من النبوة.
رؤیا در حقیقت ارتباط نفس ناطقه با مبادی عالیه است که معانی را از آنجا اتخاذ می کند و در کارخانه متخیله که کارخانه صورتگری است صورت می دهد. این دستگاه بوالعجب معنی را صور می دهد و صور معانی را با معانی مناسباتی است که بدان مناسبات، معانی صورت می یابند. (نکته 10 هزار و یک نکته) پس نفوس ناطقه غیر مقام نبوت و عصمت یعنی آحاد رعیت را هم این شأنیت هست که حقایقی را از ماورای طبیعت ابتداءاً به صورت قرآن و جمع بگیرد و در موطن طبیعت آن را به نحو تفصیل و فرق پیاده نماید، و جای استبعاد و استیحاش نیست. بلکه وجود انسان برای اصطیاد حقایق ملکوتیه است که آدم شکارچی آفریده شده است و نظام هستی و کلمات نوریه آن شکارگاه اوست و در این نظام وجود به انسان امر به خواندن شده است که اقرأ وارقه.
و بدان که خواب و حالت احتضار و تنویم مغناطیسی، و حالت غشوه و امثال آنها هیچیک موضوعیت در تمثل صور مثالی در صقع نفس ندارد و آنکه موضوعیت دارد انصراف از تعلقات است. پس اگر در بیداری هم انصراف حاصل شود تمثل و تمثلات و نزل و تنزلات بهتر از خواب عائد انسان می گردد و مراقبت مفتاح است فافهم. (نکته 10)
برای آحاد رعیت همانند شیخ اکبر که در مراقبت و حضورند اینگونه حقایق به نحو دفعی انزال می شود که بیست و هفت فص در یک آن اخذ می نماید، برای خاتم انبیاء که قوی ترین جانها و در غایت قصوای حضور و اعلی درجه مراقبت کامل است چون خواهد بود. و اگر حقایقی همانند قرآن کریم بر جان خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) روی آورد نباید انکار داشت که مشابه آن به مراتب تنزل یافته تر در جان امت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) رخ ندهد. زیرا که نبوت و وحی تشریعی با مقام ختمی به پایان رسیده است که اوتیت جوامع الکلم، ولی باب نبوت انبایی و وحی انبایی که همانا ارتباط با مبادی عالیه و مبدأ المبادی و اقتناص حقایق ملکوتیه از آنجاست، بسته نیست بلکه درگشاده است و صلا داده اند که خوان انداخته است. و ندای تعالوا نیز دارند، پس عزیزم از تو حرکت و از حقیقه الحقایق برکت.
و المنصرف بفکره الی قدس الجبروت مستدیما لشروق نور الحق فی سره یخص باسم العارف.
و بدان که هر چه مزاج معتدلتر و مراقبت قویتر باشد و صداقت و خلوص نیت و صفای قلب بیشتر باشد تمثلات صور روشنتر و حکایت آنها از واقع بهتر است.
این نبوت خاصه به قوه متخیله در عداد نبوت عامه صحف اهل عرفان است که گاهی از آن به نبوت مقامی و نبوت تعریف و نبوت انبایی نیز تعبیر می کنند و لذا از این ناحیه حقایقی به انسان روی می آورد.
پس قرآن را گوش دل جناب خاتم از راه دور بصورت حروف مقطعه می شنید و سپس همان حروف مقطعه می آمد در مقام تنزیل و به صورت سوره ای تمثل می یافت و گویا آن متن شرح می شد. و نمونه آن را در مرتبه نازله در حالات خودمان هم می توانیم بیابیم، جناب عین القضاة الهمدانی در زبدة الحقایق گوید که ورثه بودن علما مر انبیا و پیامبر اکرم به آن است که آنچه آنها چشیده اند و یافته اند، وارثانشان نیز در مرتبه نازله بیابند وگرنه با کتاب ورق زدن ورثه نمی شوند، بلکه همانگونه که آنها بی کتاب می گرفتند اینان هم بی کتاب بگیرند، البته اگر اهلیت ذوق و شهود را پیدا کنیم که ان الذین قالوا ربنا الله. چه بسا نچشیده ها بر این قول اعتراض نمایند که حق دارند زیرا یا باید از باب اصول موضوعه و حسن ظن به گوینده قبول نماید، و یا خودش راه افتد و بیابد و بچشد. لذا حمل این قول برای همه مشکل است لذا این گروه به معنای بعدی در ابیات بعد توجه کنند.
ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه شویم.
18- چو عجز از حمل این قول ثقیل است - الف الله و لامش جبرئیل است
19- محمد را بود میمش اشارت - الف و لام و میم اندر عبارت
ابیات فوق نمونه دیگری از اشارات به اسرار و کنوز حروف مقطعه قرآن است که اگر قول سابق بر آن بر شما سنگین آید و در پذیرش آن دچار مشکل می شوید زیرا که آن را ذوق و چشیدن لازم است؛ می توانیم به بیان این ابیات در فهم رموز قرآنی توجه داشته باشیم و این اشارت در روایات نیز آمده است و آن اینکه:
در الم الف برای ذات اقدس الله تعالی و لام برای جبرئیل و میم اشارت به حضرت خاتم انبیا محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد. الله تعالی دهنده است و جبرئیل واسطه، و جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) گیرنده است.
در معنای الم در کتب تفسیری و جوامع روایی، روایت فراوانی نقل شده است.
در تفسیر خلاصة المنهج آمده است: نزد اکثر مفسران الف اشاره به انا و لام به الله و میم به اعلم یعنی منم خدایی که داناتر از همه ام و یا الف اشاره است به الله و لام به جبرئیل و میم به محمد یعنی حق تعالی قرآن را به واسطه جبرئیل به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فرستاد.
(ج 1 ذیل سوره بقره)
در تفسیر المیزان ج 18 ص 7 از ابن عباس نقل شد که: أن الالف اشارة الی الله و اللام الی جبرئیل و المیم الی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم).
به معانی حروف مقطعه و دلالت آنها بر اسماء الله به معانی الاخبار و بحارالانوار مراجعه بفرمایید.
در رموز کنوز مولایم چنین آمده است: الم، سه حرف است به عدد جیم که چو جانست (حرف جسم و عدد اوست چه جان - بیت 5) و هر یک سه حرف ست که میم مسروری، و آن دوی دیگر ملفوظی اند.
الم، الله و جبرئیل و محمد است. أنا أنزلناه فی لیلة القدر (قرآن کریم - سوره قدر - آیه 2)
نزل به الروح الامین علی قلبک (قرآن کریم - سوره شعراء - آیه 195.)
الف أحد است که آمر است، لام عقل فعال است که موتمر و واسطه در فیض است، میم مظهر جمیع حروف تکوینی و تدوینی است که سراج منیر است. قلب لام الف است، و آخر لام میم، بلکه قلب میم هم الف است فتبصر.
آن که فرمود: سه حرف است به عدد جیم... چون در دائره ابجدی حرف ج سه است که ا 1، و ب 2، و ج 3...
و آنکه فرمود: هر یک سه حرف است... چون الم هر حرف آن به سه حرف تلفظ می شود الف لام میم. و هر حرفی از حروف که به سه حرف تلفظ می شود، اگر حرف اول آن با حرف آخر آن یکی باشد آن را مسروری گویند مثل میم، و اگر غیر آن باشد آن را ملفوظی نامند مثل الف و لام.
مراد از عقل فعل همان جبرئیل است که واسطه در وحی است، و مراد از میم مظهر جمعی حروف تکوینی و تدوینی... جناب خاتم است که در قرآن به سراج منیر و اوصاف دیگر از او نام برده شده است که انا ارسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا و داعیا الی الله باذنه و سراجا منیرا. (فتح /8)
آنکه فرمود: قلب لام الف است روشن است که ل ا م که الف در وسط و قلب آن جای دارد، و به معنی الله است و بلکه در قلب میم هم الف است زیرا که م یا م که الف در یا در وسط میم باشد و آن هم الله است که پس وحدت عددی نشود بلکه هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن می باشد. و او حق صمدی است که جا برای کثرت و وحدت عددی نیست. فتدبر.
از صفی رحمة الله در تفسیرش بشنو:
از الف کرد ابتدا و ز لام و میم - تا ز حادث راه یابی بر قدیم
این اشارت بر سه رتبه است از وجود - گر مراتب را شناسی با شهود
اول الله است و ثانی جبرئیل - عقل فعال اوست از روی دلیل
منتهی باشد محمد در نمود - زان که دارد جامعیت در وجود
20- مقام جبرئیل روح الامین است - رسول حی رب العالمین است
اشارت به آیه صد و نود و سوم سوره شعراء است که فرماید:
و ان ربک لهو العزیز الرحیم، و انه لتنزیل رب العالمین، نزل به الروح الامین علی قلبک لتکون من المنذرین.
جبرئیل از جمله ارواح و امین حق تعالی بر امر او است.
در فصل هفتم از موقف هفتم الهیات اسفار که در کیفیت نزول کلام الهی یعنی قرآن و هبوط وحی از نزد خداوند بواسطه ملک بر قلب نبی و فؤاد او و نحو ظهور او برای خلایق و نحوه بروز آن از غیب به شهادت است، آمده است:
فنقول فی کیفیة النزول کما سیجی بیانه مفصلا فی مسائل النبوات -: ان سبب انزال الکلام و تنزیل الکتاب هو ان الروح الانسانی اذا تجرد البدن و خرج عن وثاقة من بیت قالبه و موطن طبعه مهاجرا الی ربه لمشاهدة آیاته الکبری، و تطهر عن درن المعاصی و اللذات و الشهوات و الوساوس العادیة و التعلقات، لاح له نور المعرفة و الایمان بالله و ملکوته الاعلی و هذا النور اذا تأکد و تجوهر کان جوهرا قدسیا یسمی عند الحکماء فی لسان الحکمة النظریة بالعقل الفعال و فی لسان الشریعة النبویة بالروح القدسی، و بهذا النور الشدید یتلاءلاء فیه اسرار ما فی الارض و السماء، و یتراآی منه حقایق الاشیاء کما یتراآی بالنور الحسی البصری الاشباح المثالیة فی قوة البصر اذا لم یمعنها حجاب...
این روح قدسی که امانت دار حق است برای انبیا وحی آورد و برای اوصیای معصومین ائمه اطهار الهام، و برای وارثان انبیا و اولیا تعلیم را به ارمغان می آورد. چه اینکه ره آورد تنزل روح الامین بر جان خاتم انبیا بنابر تنصیص بعضی از روایات، ولایت امیر المؤمنین (علیه السلام) برای آن حضرت بوده است.
روح الامین که روح القدس هم می نامند، جبرئیل ملک وحی است که در رسالت خویش برای رسول مأمون است و چیزی از کلام الله را تبدیل و تغییر نمی دهد و در کار او تحریف یا سهو و نسیان راه ندارد، وی معانی قرآن کریم بر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل می کند، چه اینکه الفاظ قرآن را هم بدون کم و کاست در کارخانه صورتگری جان خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) صورت می بخشد.
لذا او واسطه وحی است برای همه انبیای عظام که در بیت بعدی آمده است:
21- نزول وحی را بر قلب عالم - رساند او ز آدم تا به خاتم
او یک حقیقت واحده است که به لحاظ شئون مختلف وجودیش بر آن نام ملائکه نهاده می شود نه اینکه کثرت داشته باشد بنحوی که همانند کثرت در عالم ماده و طبیعت باشد.
آن یک حقیقت بلحاظ اینکه روزی می دهد به او میکائیل گویند، و چون واسطه در علم است جبرئیلش نامند، و چون از نقص به کمال می رهاند او را عزرائیل گویند و هکذا، و در هر یک از این اطوار وجودیش وی را شئون مختلف است که از آن به ملائکه ای که جنود آن چهار ملک مقربند نام برده می شود. لذا برای همه انبیا او واسطه در وحی است.
مراد از قلب عالم، انسان کامل در هر عصری است که نبوت تشریعی داشته و از تنزل وحی بهره مند باشد.
چون در ابیات قبلی جبرئیل به عنوان لام در الم از حروف مقطعه مطرح شده است لذا در این دو بیت سخن از وساطت آن جناب در تنزل وحی به میان آمده است، که آن ملک مقرب بود که از آدم تا به خاتم واسطه در ایهاء گشت.
22- همی ترسم که از تعبیر کثرت - سه واحد در عدد دانی بصورت
23- یکی این و یکی آن و دگر آن - تعالی الله از توحید نادان
چون در تفسیر الم، الف ذات مقدس ربوبی، و لام جبرئیل به عنوان واسطه در وحی، و میم خاتم انبیا (صلی الله علیه و آله و سلم) دانسته شد، برای اینکه مبادا در توحید صمدی قرآنی خلل وارد شود و اذهان سافله آن را وحدت عددی انگارند؛ لذا بر توحید صمدی قرآنی یعنی وحدت حقه حقیقیه ذاتیه تثبت بکار آورده می شود تا از توحید جهال پرهیز گردد، و خداوند و جبرئیل و رسول جدای از هم تصور نشود؛ زیرا اذهان سافله و افکار نازله اینجا را اصل قرار می دهند و آنجا را به این نشأه مطابقت می دهند و تمام حقایق قرآنی را با همین معیار محاسبه می کنند. بی خبر از اینکه خالقشان در قرآن فرمود که موجودات اینسویی آیاتی برای آنجایی ها بشمار می آیند. لذا وحدت عددی در نشأه کثرت ظلمانی را نباید در عوالم مافوق بکار بست. باید به رب العالمین او توجه تام داشت تا حقیقت توحید قرآنی برای شخص متجلی گردد و از کثرت به وحدت شخصی وجود ذات مظاهر راه پیدا کند. لذا در بیت بعد فرمود:
24- اگر چه بحث آن در پیش دارم - ولی از فهم آن تشویش دارم
مراد از بحث آن همان بحث از توحید صمدی قرآنی است که در باب هجدهم، از بیت بیست و یکم به بعد خواهد آمد.
25- خزائن را که از احصا فزون است - شنیدی آنکه بین کاف و نون است
مصراع اول اشارت دارد به آیه 22/ سوره حجر: و ان من شی ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم هیچ چیز در عالم نیست جز آنکه منبع ها و خزینه های آن نزد ما خواهد بود ولی ما از آن بر عالم خلق نازل نکردیم مگر به مقدار معین. لذا هم کلمات وجودی عالم، غیر متناهی است و هم خزائن آن را حد خاص نیست که غیر متناهی است.
در حدیثی نیز آمده است که همه خزائن بین کاف و نون است، چه اینکه در بیت اول از باب اول همه حقایق از کن دانسته شده است. در تفسیر نور الثقلین ذیل آیه پایانی سوره یس آمده است:
فی تفسیر علی بن ابراهیم ثم قال عزوجل: اؤ لیس الذی خلق السموات و الارض الی قوله تعالی: کن فیکون قال: خزائنه فی کاف و النون.
چه اینکه در مصراع دوم گفته آمد که خزائن بین کاف و نون است. از نکته 967 هزار و یک نکته بشنو:
یا من خزائنه بین الکاف و النون (شمس المعارف الکبری للبونی ص 230 مصر) بین کاف و نون در دائره ابتثی ل م است در لام و میم باید تدبر کرد الم ذلک الکتاب لا ریب فیه. مفتاح دفتر دل در مقام کن است و بند هفدهم آن در بین کاف و نون...
پس به یک معنی آنکه خزائن بین کاف و نون است یعنی در کن حق است که تمام حقایق عوالم وجودی از مقام امر حق بنام کن تحقق می یابند. انما أمره اذا اراد شیئا أن یقول له کن فیکون.
و به معنای دیگر اینکه خزائن بین کاف و نون است بدین بیان:
هم در دائره ابتثی و هم در دائره ابجدی و نیز در دائره أهطمی، خزائن در لام و میم جمع شده است که ین کاف و نون واقع شده است.
دائره ابتث: ا ب ت ث ج ح خ د ذ ر ز س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق (ک ل م ن) و ه ی. و در دائره ابجد: ا ب ج د ه و ز ح ط ی (ک ل م ن) س ع ف ص ق ر ش ت ث خ ذ ض ظ غ.
و در دائره أهطمی هم که بر دائره أهطم فشذ
مبنای حروف ابجدی است، ا ب ج د
لام و میم بین کاف و نون ه و ز ح
قرار گرفته است. ط ی (ک ل
و لام هم در (الف لام میم م ن) س ع
الم به عنوان جبرئیل که ف ص ق ر
واسطه وحی است شناخته ش ت ث خ
شده است، و میم نیز اشارت ذ ض ظ غ
به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) داشت.
فتدبر.
باید توجه داشت که همه حقایق و خزائن یعنی عوالم وجودی و کلمات وجودی آنها، بر روی آن پرده آویخته شده، یعنی صادر اول نقش بسته شده است که از آن پرده آویخته به حقیقت محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم) نام برده می شود و اواصل الاصول و هیولای اولی کلمات وجودی است، و همه موجودات از این آب حیات پدید آمده اند که و جعلنا کل شی ء حی من الماء. فتدبر.
26- بود این کاف و نون امر الهی - که اندر کن بود هر چه که خواهی
در رساله نوری رموز کنوز آمده است:
دو عالم، عالم امر و خلق است ألا له الخلق و الامر تبارک الله رب العالمین (قرآن کریم - سوره اعراف - 55). از امر کن است یقول لما اراد کونه: کن فیکون لا بصوت یقرع و لا بنداء یسمع، و انما کلامه سبحانه فعل منه أنشأه و مثله... (نهج البلاغه خطبه 184.)
خلق قائم به امر است، و کلمه امر در شعر لطیف یک امر اشارت است به کریمه: و ما أمرنا الا واحدة کلمح بالبصر (قرآن کریم - سوره قمر - آیه 51) معنی امر در اصطلاح اهل الله نیک با معارج امریه قرآن و عترت مناسب است. لان الامر باصطلاحهم عبارة عن اظهار حکم الوحدة فی عین الکثرة المعبر بالحرکة الایجادیة تارة، و النکاح الساری أخری؛ کما ان النهی عبارة عن اظهار حکم الکثرة و رجوعها الی الوحدة تمهید القواعد فی شرح قواعد التوحید للعلامة صائن الدین علی بن ترکة.
در آثار آمده است که امر او سبحانه بین کاف و نون است؛ این سخن را ظاهری است و اظهار داشته ایم، و باطنی است، و آن این که: در دائره ابتثی و ابجدی، در میان کاف و نون دو حرف لام و میم است الم ذلک الکتاب لا ریب فیه... انتهی.
لذا در ابیات بعدی این باب به این رمز و سر اشارت می فرماید:
27- ز کن بشنیده ای مشتی ز خروار - بیا بشنو ز کن حرفی دگر بار
28- دگر سرّیکه اندر این سخن هست - حسن گوید که بس شیرین دهن است
29- خزائن از زمان و دهر و سرمد - همه جمعند در جبریل و احمد
که مراد همان لام و میم در الم است که الف أحد است که آمر است، لام عقل فعال است که مؤتمر و واسطه در فیض است، میم مظهر جمیع حروف تکوینی و تدوینی است که سراج منیر است. قلب لام الف است، و آخر لام میم، بلکه قلب میم هم الف است، فتبصر.
به شرح بیت هجدهم به بعد همین باب مراجعه کن. به رمزی که در ذیل بیت بیست و پنجم آمده است در این ابیات بعدی اشارت می کنند که می فرمایند:
30- میان کاف و نون در دور ابتث - نهفته لام و میم مقرون و منبث
ا ب ت ث... ک ل م ن.... مقرون هم اند که کنار هم قرار دارند و هم منبث اند که از هم جدایند یعنی مقطعه اند.
31- به دور ابجدی هم اینچنین است - که با ابتث در این معنی قرین است
ابجد - هوز - ک ل م ن -...
در رموز کنوز آمده است: عالم جلیل ابوالعباس احمد بن محمد از علمای قرن هفتم هجری را کتابی عظیم در ششصد و بیست و سه رشته در علم حروف به نام الوشی المصون و اللؤلؤ المکنون فی معرفة علم الخط الذی بین الکاف و النون است. انتهی.
32- سفر بنماز تدوینش به تکوین - که تکوین را بیابی اصل تدوین
در تدوین (همانگونه که گفته آمد) بصورت حروف جداگانه است که لام و میم بین کاف و نون قرار می گیرد، از این تدوین به سوی تکوین سفر کن تا بیابی که تکوین متن و واقع تدوین است؛ بدین معنی که تدوینیات را با تکوینیات تطابق است؛ چه اینکه تشریعیات نیز از تکوینیات برمی خیزد.
این بیت اشارت است به فرمایش بلند جناب ابن فناری در مصباح الانس است.
در کلمه 132 هزار و یک کلمه نیز آمده است: تشریع از سر و باطن تکوین پدید آمده است. تفصیل این کلمه علیا را در مقام تاسع و عاشر فصل اول تمهید جملی مصباح الانس (ص 89) طلب باید کرد. نگارنده را تعلیقه ای بر آن مقام به ایجاز بدین صورت است:
فی المقام بیان اسرار اقسام الصلوة بأن التشریع بارز من بطنان التکوین و هما متطابقان هبوطا و عروجا، ثم استوسع هذا الاصل القویم. و تدبر فی قوله الحکیم: الر کتاب أحکمت آیاته ثم فصلت من لدن حکیم خبیر. تدوین و تشریع آیت تکوین است که تکوین همان متن واقعیت اشیاء است، و واقعیت و حقیقت همه هم وجود است؛ پس تدوین و تشریع از وجود ظهور میابد. لذا علل الشرایع برای بیان تکوینی تشریعیات است که البته همه اسرار تشریع، در آن بیان نشده است و مدعی هم نیستیم که با علل الشرایع به همه اسرار وجودی احکام و شرع پی برده ایم. ولی بر اساس تعبد به همه تشریعیات ایمان داریم ولکن با تعقل و تدبر در علل تشریع به هر اندازه ای که در توان است برای رسیدن به اسرار تشریع پیش می رویم، و شاید احکام و تدوین را در تکوین آنقدر اسرار و حقایق باشد که برای تا همیشه هم به غیر از معصومین علیهم السلام، نتوانند به آن اسرار راه یابند.
پس همچنان که حروف کتبی حکایت از حروف عینی می نماید، احکام کتبی و تشریعی هم حکایت از احکام تکوین می نماید.
مناسب است در مقام به بیان نکته ای پرداخته شود و آن اینکه:
در مورد ازدواج فرزندان حضرت آدم و حوا (علیهما السلام) فرمایشاتی شنیده شده است که عده ای قائل شدند برادران و خواهران با هم ازدواج نمودند و تکثیر نسل تحقق یافت، زیرا که در آن زمان هنوز احکام شرعی نیامده بود تا جلوی ازدواج برادر با خواهر را گرفته و حرام نماید.
از این قول این بر می آید که احکام را اموری اعتباری می دانند چه اینکه در علم اصول نیز بر اعتباریت احکام بحث شده است و عده فراوانی از صاحبان علم اصول بر همین مبنایند. ولکن حق آن است که احکام تشریعیه ریشه در تکوین دارند. از رساله رتق و فتق مولای مکرمم بشنو:
9- نتیجه نهم نکاح انسانهای نخستین با یکدیگر است که در هر دوره ای پس از انطباق معهود اولا به تولد مرد و زن متعدد متکون می شوند - قوله سبحانه: و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حماء مسنون (حجر /28)... و پس از تولد به توالد تکثیر نسل می شود ذلک تقدیر العزیز الحکیم، نه این که فرزندان یک مرد و زن با هم نکاح کرده باشند زیرا که خلاف فطرت است چنان که لسان صدق روایات صادر از وسائط فیض الهی بدان ناطق است. بلکه شیخ رئیس در فصل چهارم از مقاله هشتم فن ثانی حیوان شفاء از کتاب حیوان ارسطو نقل کرده است که: شتر بر مادرش نمی جهد. شخصی بر جهیدن شتر بر مادرش حیله ای کرد چون شتر بدان آگاه شد بر او کینه کرد و هلاکش کرد. و همچنین اسب نجیب بر مادرش نمی جهد، چنان که بر امر ملکی به نام اسفویافس، اسب را به اشتباه انداختند و بر مادرش جهید و بعد که فهمید خود را به گودالی انداخت و هلاک شد. شیخ رئیس گوید: قریب به همین واقع را در خوارزم از بعضی ثقات شنیده ام.
پس اگر در تشریع، جهیدن مردی بر مادرش یا خواهرش حرام شد حکایت از امر تکوینی دارد نه صرف اعتبار باشد که اگر اعتبار نشود طبع سلیم و فطرت الهی بدان میل داشته باشد.
33- بدانی پس خزائن لام و میم است - ز بسم الله الرحمن الرحیم است
اگر خزائن جبرئیل و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است که همان لام و میم در الم است، این خزائن از بسم الله یعنی از ذات حق متجلی اند که همان الف است، لذا در رموز کنوزآمده است: الف أحد است که آمر است، لام عقل فعال است که مؤتمر و وساطه در فیض است، میم مظهر جمیع حروف تکوینی و تدوینی است که سراج منیر است. قلب لام الف است، و آخر لام میم، بلکه قلب میم هم الف است فتبصر. انتهی.
سپس ابیات مذکور در همین باب را در آن ذکر فرموده است.
و این لام و میم هم از کاف و نون است که کن الهی است و همه حقایق از کن الله متجلی می شوند. منتهی کن الله همان بسم الله الرحمن الرحیم اوست که از الف است. و همین بسم الله در عارف نیز به منزله کن الله است.
34- که عین کنت کنزا آن جناب است - دهن بندم که خاموشی صواب است
کنت کنزا اشاره است به حدیث قدسی معروفی که در صحف عرفانیه آمده است و آن این است که حق تعالی فرمود:
کنت کنزا مخفیا فأحببت أن أعرف، فخلقت الخلق لکی أعرف و این کنت کنزا همان جناب حق متعال است که الف است. از مقدمه لمعات عراقی بشنو:
سپاس بی انتها و غایت، و درود بی پایان و نهایت مر پروردگاری را که باطن هر پنهان و ظاهر هر نمایان، دانای به اسرار نهان واقف بر اشارت و اعلان از قلب و لسان است، جمال محمدی را در ازل الازال به تجلی جمال بیاراست، در حالی که نه از آدم نشان بود و نه از لوح و قلم، از آن جمال انواری درخشش نمود که کون و مکان و زمین و آسمان و انس و جان پدید آمدند، پس حقیقتش گنجینه وجود و کلید زرین خزائن جود حق معبود است، هر چه جمال در جهان وجود موجود، از آن موجه نخست دریای جود، و هر چه جلال در گیتی مشهود، از تجلیات آن حضرت در پس سرادقات حضرت وجود است. خود عراقی در لمعه دوم گوید: سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند، در خزاین بگشاد گنج بر عالم پاشید، ورنه عالم با بود نابود خود آرمیده بود، و در خلوتخانه شهود آسوده، آنجا که کان الله و لم یکن معه شی ء. ناگاه عشق بی قرار، از بهر اظهار کمال پرده از روی کار بگشود، و از روی معشوقی خود را بر عین عاشقی جلوه فرمود...
حدیث مذکور در گشتی در حرکت از کامل بهایی نقل شده است.
مصراع دوم اشارت به توحید صمدی قرآنی دارد، فتدبر جیدا.
35- بوضع جفر جامع گاه تکسیر - بیابی وصف احمد را به تکثیر
36- که امدح هست و مادح هست و حامد - که حماد است و مداح محامد
یکی از شعب علوم ارثماطیقی علم شریف تکسیر است که آن را عرض عریضی است. چه اینکه یکی از شعب آن علم شریف و عزیز جفر است که آن را هم عرض بسیار عریضی است.
در تکسیر نیز همانند دیگر شعب آن، کتب و رسائل بی شماری نوشته اند که فرمایشات بی نهایت در آن مطرح شده است.
لفظ تکسیر را اطلاقاتی است، یکی از اطلاقات آن، اصطلاح ریاضی آن است که جناب نصرالله منشی در دیباچه کلیله و دمنه در ستودن بهرامشاه گوید که او چه کارهایی انجام داده و چه فتوحاتی بدست آورد تا گوید: در تکسیر دو هزار فرسنگ در خطه اسلام افزود...
حضرت مولی در پاورقی آورده اند: در همه نسخه های چاپی با ثا نوشتند که تبادر و الفت ذهن به تکثیر با ثا باعث اشتباه آنان شده. زیرا صحیح آن چنانکه در (م) است و در متن آوردیم با سین می باشد و برای تعیین مساحت تکسیر با سین استعمال کنند علاوه اینکه تکثیر با ثا یعنی افزودن و با افزود عبارت غلط شود.
تکسیر در اصطلاح ریاضی قدیم عبارت است از ضرب عددی در عددی: اگر مطلوب مساحت سطحی چهار ضلعی باشد و اضلاع آن برابر باشند در اصطلاح حاصل ضرب را عدد مربع گویند وگرنه مسطح، و اگر مطلوب مساحت جسم باشد، و اضلاع طول و عرض و عمق آن مساوی باشند مکعب وگرنه مجسم گویند.
و تکسیر شامل همه اینها و غیر اینها می شود.
مثلا در کتب فقهیه راجع به تقدیر آب کر سخن بمیان آوردند که به حسب وزن چقدر است و به مساحت چه قدر؟ مرحوم شهید ثانی در شرح لمعه فرماید: الکر بالمساحة ما بلغ مکسره اثنین و اربعین شبر أو سبعة اثمان شبر یعنی کر به مساحت آن است که مکسر آن 8/7 42 وجب باشد.
تا آن جا که فرمود: و قریب به این معنی است که آنچه در علم عدد و علوم غریبه در تکسیر اعداد و کلمات عنوان کرده اند.
پس تکسیر دو هزار فرسنگ یعنی دو هزار فرسنگ ضرب در دو هزار فرسنگ می شود چقدر... بر خطه اسلام افزوده شد.
اصطلاح دیگر تکسیر، تکسیر در علوم غریبه است که آن نیز دارای شعب فراوانی است.