فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

تبصره:

جناب محقق قیصری جناب شیخ اکبر را به خاتم ولایت محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم) وصف می کند و در این مقام از شرح فصوص در تعلیقه ای، مولای مکرمم فرمود:
قوله: خاتم الولایة المطلقة، لا یعنی بذلک انه کان خاتم الولایة المحمدیة المطلقة و ذلک لان الولی الختم فی عصر الغیبة هو ولی الله الاعظم و حجته علی خلقه الامام الغائب خاتم الاولیاء (م ح م د) ابن الامام العسکری (علیهما السلام)، و الشیخ معترف بذلک بلا ارتیاب و مصرح به فی عدة مواضع صحفه کالفصوص و الفتوحات و الف رسالة موسومة بشق الجیب فی المهدی (علیه السلام).
نعم ان للروح المحمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) مظاهر فی العالم و للولایة مراتب و للختمیة شؤنا عدیدة و لا ضیر أن یکون بعض الاولیاء ختما فی بعض شئون الختم المحمدی، و الشیخ کذلک و لا ینکر فیه ذلک و لا ینافی ذلک کون المهدی الامام المنتظر (علیه السلام) خاتم الولایة المحمدیة مطلقا.
پس صحیح باشد که خاتم ولایت مطلقه را حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) بدانیم ولی این نه بدان معنی باشد که حضرت ولی عصر (علیه السلام) هم نشود خاتم ولایت مطلقه باشد بلکه بدین معنی که حضرت امیر المؤمنین به آن نهایت مقام ولایت مطلقه واصل شد و از این مقام بالاتر دیگر ولایت را مقامی برتر نیست و اگر حضرت ولیعصر (عج) نیز به این مقام می رسد یعنی دیگر بالاتر از علی ابن ابی طالب علیهم السلام نمی رود زیرا که بالاتر متصور نیست.
در باب 366 فتوحات در مورد حضرت مهدی (علیه السلام) فرماید:
ان لله خلیفة یخرج و قد امتلا الارض جورا و ظلمت فیملؤها قسطا و عدلا لولم یبق من الدنیا الا یوم واحد طول الله ذلک الیوم حتی بلی هذا الخلیفة من عترة رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) من ولد فاطمة (علیها السلام) یواطی اسمه اسم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) جده الحسین بن علی (علیهما السلام).
در نکته 697 هزار و یک نکته در مورد تحریف فتوحات توسط مصریها و چاپهای فتوحات در مصر و نیز در نکته 602 مطالبی در مورد تحریف فتوحات می بینید. در باب 366 هم تحریفی روی آورد که عبدالوهاب شعرانی در جلد دوم کتاب یواقیت و جواهر ص 149 طبع دوم جامع الازهر مصر سنه 1307 عبارت شیخ را از باب مذکور چنین روایت و نقل کرده است:
و عبارة الشیخ محیی الدین فی الباب السادس و الستین و ثلاثمائة من الفتوحات: و اعلموا انه لابد من خروج المهدی (علیه السلام)، لکن لا یخرج حتی تمتلی الارض جورا و ظلما فیملاها قسطا و عدلا ولو لم یکن من الدنیا الا یوم واحد طول الله ذلک الیوم حتی یلی ذلک الخلیفة و هو من عترة رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) من ولد فاطمة رضی الله عنها جده الحسین بن علی ابن ابی طالب و والده حسن العسکری بن الامام علی النقی بالنون ابن الامام محمد التقی بالتاء ابن الامام علی الرضا ابن الامام موسی الکاظم ابن الامام جعفر الصادق ابن الامام محمد الباقر ابن الامام زین العابدین علی ابن الامام الحسین ابن الامام علی بن ابی طالب رضی الله عنه یواطی اسمه اسم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یبایعه المسلمون بین الرکن و المقام یشبه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فی الخلق فتح الخاء و ینزل عنه فی الخلق بضمها الخ...
اینکه فرمود: جان پاک او ام الکتاب است برای آن است که انسان کامل است و خاتم ولایت مطلقه است و ظرف همه حقایق الهیه و مظهر اتم همه اسمای حسناء و صفات علیای الهی است.
فاطمه (علیها السلام) به ام ابیها مکنی است.
در رساله گرانسنگ و قیمه و صحیفه نوری فص حکمة عصمتیة فی کلمة فاطمة ص 12 مولای مکرمم، آمده است.
و فی الاثر أن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) کان یحبها - أی فاطمة - و یکنیها بأم أبیها.
و اقول: حیث ان العقل الکلی أب، و النفس الکلیة أم، و ظهرت الموجودات عنهما، و ام الانوار و الفضائل فاطمة عقیلة الرسالة مظهر النفس الکلیة علی الوجه الاتم فهی أم أبیها الخاتم علی هذا التفسیر الانفس الاقوم فافهم.
مراد از فافهم شاید این باشد که چون نبوت نحوه وجودی از موجودات عالم هستی است و این نبوت عین رسول اکرم است و همه موجودات هم از نفس کل به عنوان أم ظهور یافته اند پس نبوت هم از این نفس کل است پس فاطمه ام ابیها الخاتم است.
حُسن ختام بودن قیام حضرت قائم (عج) برای آن است که زمین را پر از عدل و داد می کند بعد از اینکه پر از ظلم و جور شده باشد.
28- در او جمع آمد از آیات کبری - ز موسی و ز عیسی و ز یحیی
29- ز خضر و یونس و ادریس و الیاس - امام عصر خود را نیک بشناس
اشارت است به روایاتی که در کمال الدین شیخ صدوق نقل شده است که جناب بقیة الله را با هر یک از انبیای فوق وجه شباهتی است.
جناب صدوق علیه الرحمة برای جناب ادریس (علیه السلام) و جناب نوح و حضرت صالح و شیخ الانبیاء ابراهیم و جناب یوسف صدیق و موسای کلیم الله و حجج بعد از آن تا جناب مسیح، غیبت نقل کرد که همه این انبیاء عظام را غیبت بود و در این جهت نیز حضرت بقیة الله را با آنان شباهتی است و روایتی نقل می کند که در آن آمده است حضرت بقیة الله وقتی قیام نمود و خارج شد قمیص یوسف، بر اوست و عصای موسی با او است و نیز انگشتر سلیمان.
روایتی از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که عبدالله بن سنان می گوید من از آقا شنیدم که می فرمود: در حضرت قائم آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) سنتی از موسی بن عمران (علیه السلام) است و آن این است که همانند موسی مولد او مخفی است و از قوم خود غایب می شود چه اینکه موسی را نیز مولد مخفی بود و 28 سال از قوم و اهلش مخفی و غایب گشت.
ابا بصیر گوید از امام باقر (علیه السلام) شنیدم که فرمود: فی صاحب هذا الامر أربع سنن من أربعة انبیاء سنة من موسی، و سنة من عیسی، و سنة من یوسف، و سنة من محمد صلوات الله علیهم اجمعین، فاما من موسی فخائف یترقب، و أما من یوسف فالسجن، و اما من عیسی فیقال له: انه مات و لم یمت، و اما من محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فالسیف.
مرحوم زین العابدین شیروانی در کتاب بستان السیاحة در ذکر آن جناب گوید:
حضرت واهب العطایا آن حضرت را مانند یحیی (علیه السلام) در حال طفولیت حکمت عطا فرمود، و در صغر سن امام انام گردانید، و بسان عیسی بن مریم (علیه السلام) در وقت صباوت به مرتبه ارجمند رسانید. عجب است از اشخاصی که قائل اند بر این که خواجه خضر و الیاس از انبیاء، و شیطان و دجال از اعداء در قید حیاتند، و انکار دارند وجود ذیجود صاحب الزمان را، و حال آنکه آن حضرت افضل است از انبیاء سلف، و اوست ولد صاحب نبوت مطلقه و ولایت کلیه.
باب دوم کمال الدین در امر غیبت جناب ادریس است و حدیث آن از حضرت امام باقر (علیه السلام) نقل شده است که غیبت و ظهور آن حضرت از کارهای حیرت آور الهی است، در قرآن ادریس و الیاس آمده است که ادریس نبی و الیاس رسول است. و اذکر فی الکتاب ادریس انه کان صدیقا نبیا (مریم /58) و ان الیاس لمن المرسلین (صافات /133.)
در روایات عدیده آمده که الیاس همان ادریس است و جناب شیخ اکبر نیز فص چهارم فصوصش را فص ادریسی و بیست و دوم آن را فص الیاسی عنوان کرد که عنوان اول مناسب با حال او قبل از ظهور است، و عنوان دومی مناسب با حال او بعد از ظهور است.
شیخ در چند جای فصوص تصریح کرد که الیاس همان ادریس است و اثبات ظهور شخص واحد در دو صورت می نماید که ظهور ادریس در صورت الیاس با بقاء اول به حال خود بدون اینکه نسخ و فسخ لازم آید. و مراد از دو نشأه در کلام او نشأه نبوت و نشأه رسالت است.
نتیجه سخن این که امر ادریس (علیه السلام) و حضرت بقیة الله قائم آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در عالم انسان کامل که به فضل الهی صاحب اعدل امزجه است، و موید به روح القدس و جامع حقایق و رقایق اسمای حسنای الهی می باشد، به وفق موازین عقلی و علمی است و استبعاد و استیحاش در این گونه مسائل نصیب عوام است که از عالم انسانی بی خبرند خواه به علوم طبیعی و مادر و رسمی دستی داشته باشند و خواه نداشته باشند.
در باب هشتم کمال الدین بعد از نقل تطهیر نمودن داود نبی (علیه السلام) زمین را از جالوت و جنودش فرمود: و انزل الله تبارک و تعالی علیه الزبور، و علمه صنعة الحدید فلینه له، و امر الجبال و الطیران تسبح معه، و اعطاه صوتألم یسمع بمثله حسنا، و اعطاه قوة فی العبادة، و اقامة فی بنی اسرائیل نبیا، و هکذا یکون سبیل القائم (علیه السلام) له علم اذا حان وقت خروجه انتشر ذلک العلم من نفسه و انطقه الله عزوجل فنادا اخرجه یا ولی الله فاقتل اعداء الله؛ و له سیف مغمد اذا حان وقت خروجه اقتلع ذلک السیف من غمده و انطقه الله عزوجل فناداه السیف اخرجه یا ولی الله فلا یحل لک ان تقعد عن اعداء الله فیخرج (علیه السلام) و یقتل اعداء الله حیث ثقفهم، و یقیم حدود الله و یحکم بحکم الله عزوجل.
فصوص الحکم در بست و هفت فص به نام بیست و هفت نفر است که از آن بیست و پنج نفر مذکور در قرآن حضرت الیسع و ذی الکفل را نیاورده است و فصوص بیست هفتگانه آن، بیست و سه تن باقی انبیای مذکور در قرآن به علاوه شیت و عزیر و لقمان و خالد می باشد و شیخ را در تسمیه فصوص به نام هر یک آنان و در ترتیب فصوص غرضی عرفانی در مقامات رفیع انسانی نوعی دراکوار و ادوار است نه ترجمان شخصی خاصی در هر فص، که امکان دارد انسانی مثلا عیسوی مشرب یا موسوی مشرب شود هر چند حائز رتبه نبوت تشریعی نمی تواند باشد، چنانکه حضرت بقیة الله قائم آل محمد ارواحنا فداه حائز درجه نبوت نیست ولکن واجد اسمای کمالیه آن کلمات کامله الهی می باشد.
حسن یوسف دم عیسی ید بیضا داری - آن چه خوبان همه دارند تو تنها داری
بقیة الله خیر لکم ان کنتم مومنین (هود /87) از امام به حق ناطق، کشاف حقایق جعفر الصادق (علیه السلام) منقول است که چون حضرت قائم ظاهر شود پشت بر دیوار خانه کعبه نهد و سیصد و سیزده مرد بر او جمع گردند و اول کلامی که به آن ناطق گردد این آیه خواهد بود: بقیة الله خیر لکم ان کنتم مومنین. (نهج الولایة از یازده رساله فارسی) (در وجه مشابهت حضرت بقیة الله به انبیاء عظام به کمال الدین صدوق و دیگر کتب در مورد حضرت قائم مراجعه گردد.)
30- حسن باب است و نرجس هست مامش - میم و حا و میم و دال است نامش
پدر بزرگوارش امام حسن عسکری (علیه السلام) است و مادرش نرجس خاتون که محدث قمی در منتهی الامال از ابن بابویه و شیخ طوسی بسندهای معتبر روایت کرده است که جناب امام هادی (علیه السلام) این کنیز را در جسر بغداد خریداری کرد و بعد از خرید این کریمه الهی خود را چنین معرفی می کند که من ملیکه دختر یشوعای فرزند قیصر پادشاه رومم و مادرم از فرزندان شمعون بن حمون بن الصفا وصی حضرت عیسی (علیه السلام) است. و سپس از یک امر عجیبی خبر داد و فرمود: جدم قیصر خواست مرا به عقد فرزند برادر خود در آورد در هنگامی که سیزده ساله بودم، پس جمع کرد در قصر خود از نسل حواریون عیسی و از علمای نصاری و عباد ایشان سیصد نفر و از صاحبان قدر و منزلت هفتصد کس و از امرای لشکر و سرداران عسکر و بزرگان سپاه و سرکرده های قبایل چهار هزار نفر، و فرمود:
تختی حاضر ساختند که در ایام پادشاهی خود به انواع جواهر مرصع گردانیده بود و آن تخت را بر روی چهل پایه تعبیه کردند و بتها و چلیپاهای خود را بر بلندیها قرار دادند و پسر برادر خود را در بالای تخت فرستاد، چون کشیشان انجیلها را بر دست گرفتند که بخوانند بتها و چلیپاها سرنگون همگی افتادند بر زمین و پاهای تخت خراب شد و تخت بر زمین افتاد و پسر برادر ملک از تخت بزیر افتاد و بی هوش شد. در آن حال رنگهای کشیشان متغیر شد و اعضایشان بلرزید...
مردم متفرق شدند و جدم غمناک به حرم سرای بازگشت و پرده های خجالت در آویخت، چون شب شد به خواب رفتم در خواب دیدم که حضرت مسیح و شمعون و جمعی از حواریین در قصر جدم جمع شدند و منبری از نور نصب کردند که از رفعت بر آسمان سربلندی می کرد و در همان موضع تعبیه کردم که جدم تخت را گذاشته بود پس حضرت رسالت پناه محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) با وصی و دامادش علی ابن ابی طالب (علیه السلام) و جمعی از امامان و فرزندان بزرگواران ایشان قصر را به قدوم خویش منور ساختند پس حضرت مسیح به قدوم ادب از روی تعظیم و اجلال به استقبال حضرت خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) شتافت و دست در گردن مبارک آن جناب در آورد پس حضرت رسالت پناه فرمود که یا روح الله آمده ایم که ملیکه فرزند وصی تو شمعون را برای این فرزند سعادتمند خود خواستگاری نماییم و اشاره فرمود به ماه برج امامت و خلافت حضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) فرزند آن کسی که تو نامه اش را به من دادی حضرت نظر افکند به سوی حضرت شمعون و فرمود شرف دو جهان به تو روی آورده، پیوند کن رحم خود را به رحم آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پس شمعون گفت که کردم.
پس همگی بر آن منبر بر آمدند حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) خطبه ای انشاء فرمودند و با حضرت مسیح مرا به حسن عسکری (علیه السلام) عقد بستند و حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) با حواریون گواه شدند... وی بعد از اسارت خود را نرجس معرفی کرد تا او را به عنوان دختر پادشاه روم نشناسند.
در ادامه این روایات آمده که نحوه شباهت حضرتش به موسی کلیم در نحوه ولادت آن حضرت از نرجس خاتون می باشد. و در حین ولادت آن حضرت، به فرمان همایون امام عسکری (علیه السلام) سوره انا انزلناه فی لیلة القدر تلاوت گردید، و طفل در شکم مادر نیز در تلاوت این سوره همراهی می فرمود. و بعد از ولادت به سجده افتاد و انگشتان سبابه را به آسمان بلند کرده و می فرمود:
أشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و أن جدی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و ان أبی امیر المؤمنین وصی رسول الله و یک یک امامان را شمرد تا به خودش رسید فرمود: اللهم انجزلی و عدی و اتمم لی امری و ثبت و طاتی و املا الارض بی قسطا وعدلا. در زمان تولد آن حضرت آیه جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان ذهوقا به طرز خاصی متجلی گشت.
آن که فرمود: میم و حا و میم و دال است نامش بیان مصراع اول بیت بیست و هفتم است که فرمود: سمی حضرت خیر الانام است. یعنی نام مبارکش همنام جناب خاتم انبیاء حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است. منتهی در خصائص آن ذکر گردید که بردن نام آن حضرت بدین صورت جمعی حروف حرام است و جایز نیست. و باید آن حضرت را به القابش همانند: مهدی، صاحب الامر، صاحب الزمان، قائم آل محمد، منتظر و... نام برد و در صورت نام بردن اسم اصلی اش باید به نحو مقطع باشد یعنی (م ح م د) بن الحسن العسکری... (به منتهی الامال در بیان اسامی مبارکه آن حضرت مراجعه بفرما) کنیه او هم همانند کنیه جناب رسول الله یعنی ابوالقاسم است.
در علم شریف حروف گفته شده است که اگر اسمی بنحو مقطع نوشته شود آن را اثری خاص است چه اینکه اگر بنحو مجموع کتب گردد اثر دیگری دارد. لذا در مورد اسم اصلی حضرت صاحب (علیه السلام) بنحو مجموع در نوشتن و در تلفظ تجویز نشده است بلکه بنحو تقطیع نوشته می شود. چه عجب اینکه در روایتی آمده است که بر پیشانی دجال هم بنحو مقطعه ک ف ر نوشته شده است.
جناب محقق قیصری در فصل سادس از مقدمات بر فصوص الحکم می فرماید که مومن با فراست کشفیه خویش از صورت و چهره ظاهری عبد، احوال او را می فهمد لذا در روایتی حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اتقوا فراسة المومن فانه ینظر بنور الله و نیز آن حضرت فرمود: فی الدجال مکتوب علی ناصیته ک ف ر و لا یقرأه الا المومن.
غرض آن که بر پیشانی دجال نیز کفر بنحو مقطعه نوشته شده است که فقط مومن آن را می خواند. فتدبر.
31- حسن بادا فدای خاک پایش - که باشد خاک پایش تو تیایش
توتیا سرمه را گویند و از داروهای چشم می باشد که در معالجه بعضی از اورام چشم و برای تقویت باصره بکار می رود. فتبصّر.
32- امام عصر و میر کاروان است - هر آنچه خوانمش برتر از آن است
حضرت مولی را در ابتدای دیوان قصیده ای است به نام امیر کاروان که مراد از امیر جناب حضرت بقیة الله است که کاروان موجودات را به سوی حق تعالی رهبری می کند زیرا که انسان کامل است. فراجع.
مطلع آن این است که:
صبا گو آن امیر کاروان را - مراعاتی کند این ناتوان را
33- مرا چون نور خورشید است روشن - که عالم از وجود اوست گلشن
انسان کامل ربط بین حق و خلق و واسطه فیض الهی است که همه کلمات وجودی دار وجود از نور او استضائه می کنند و او مظهر الله نور السموات و الارض است. در این مورد مباحث قبلی و نیز رساله نهج الولایة ترا بسنده باشد.
34- چو اسمای الهی راست مظهر - که از دیگر مظاهر هست برتر
اسمای الهی معرف صفات جمالی و جلالی ذات اقدس حق اند و این اسماء به اعتبار جامعیت بعضی را بر بعضی فضل و مزیت و مرتبت است تا منتهی می شوند به کلمه مبارکه جلاله الله که اسم اعظم و کعبه جمیع اسما است که همه در حول او طائف اند، همچنین مظهر اسم اعظم و تجلی اتم آن انسان کامل کعبه همه است و فردی از او شایسته تر نیست و در حقیقت اسم اعظم الهی است، آن مظهر اتم و کعبه کل و اسم اعظم الهی در زمان غیبت خاتم اولیاء قائم آل محمد مهدی موعود حجة بن الحسن العسکری صلوات الله علیهم اجمعین است و دیگر اوتاد و ابدال کمل و آحاد و افراد غیر کمل به فراخور خط و نصیبشان از تحقق به اسمای حسنی و صفات علیای الهیه به آن مرکز دائره کمال، قرب معنوی انسانی دارند. (نهج الولایة.)
35- ترا باشد یکی قسطاس اقوم - که قطب عالم است و اسم اعظم
انسان کامل میزان و ترازوی راست تراست زیرا که قطب عالم امکان و اسم اعظم الهی است.
امام زمان در عصر محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) انسان کاملی است که جز در نبوت تشریعی و دیگر مناصب مستأثره ختمی، حائز میراث خاتم به نحو اتم است و مشتمل بر علوم و احوال و مقامات او بطور اکمل است و با بدن عنصری در این نشأه حضور دارد هر چند احکام نفس کلیه الهیه وی بر احکام بدن طبیعی او قاهر و نشأه عنصری او مقهور روح مجرد کلی ولوی اوست و از وی به قائم و حجة الله و خلیفة الله و قلب عالم امکان و واسطه فیض تعبیر می شود.
این چنین انسان که نامش می برم - من ز وصفش تا قیامت قاصرم
چنین کسی در این زمان سر آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) امام مهدی هادی فاطمی هاشمی ابوالقاسم (م ح م د) نعم الخلف الصالح و در یکدانه امام حسن عسکری (علیه السلام) است.
او معلم به همه اسمای حسنای الهی است و اسم اعظم حق است چون که خلیفة الله است و خلیفه باید به صفات مستخلف باشد. لذا به عنوان مظهری در افراد انسانی از همه ما سوایش اتم و اکمل است و در همه اوصاف کمالیه و اسمای بی نهایت حتی در اسمای مستأثره الهی به یک معنی نیز از همه ماسوای حق تعالی اکمل و اتم است.
در رساله انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه آمده است که انسان کامل اسم اعظم الهی است یعنی مظهر اتم اسم شریف الله است که اعظم اسماء حقیقت الوهیت، اسم الله است. و این اسم اعظم اختصاص به انسان کامل می یابد که من رأنی فقد رأی الله. فراجع.
36- چگونه غایبش خوانی و دورش - نبینی خویشتن را در حضورش
37- تویی غایب که دوری در بروی - نهادی نام خود را بر سر وی
38- سبل بر دیدگانت گشته چیره - که خورشید است در چشم تو تیره
سبل بر وزن اجل به فتح اول و ثانی مرضی باشد از امراض چشم و آن مویی است که در درون پلک چشم برمی آید و پرده ای را نیز گویند که در چشم بهم رسد، که مانع بینایی می گردد.
چشم دل ما بر اثر تیره گی های نفسانی، قدرت دیدن آفتاب وجودی انسان کامل و خلیفة الله فی العالمین را از دست داده است لذا چون شب پرده آفتاب را غایب می پنداریم وگرنه او مظهر اتم اسمای الهیه است و غیبت بدان معنای معهود در حضرتش معنی ندارد لذا باب علم انفتاح است، و راه حضور و مقام عندیت به حضور انور باهر النور آن صاحب نور برای همگان باز است.
مراد از ظهور حضرتش از پس پرده غیبت یعنی چشمان نابینای ما را بینا می کنند که تا آفتاب را بنگرد نه اینکه او در پشت پرده باشد. همانند آنکه جناب محقق میرداماد در مورد معجزات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مثلا در شنیدن اصحاب آن حضرت سلام بر حضرت را از ناحیه جمادات و نباتات معنی می کند که کرامت و معجزه روی جمادات انجام نگرفته که آنان گویا شوند چونکه گویا بودند بلکه معجزه بر دلهای اصحاب می نماید و در جانشان تصرف می کند که گوش دلشان باز شود و صداهای آنها را بشنوند.
39- مه و خورشید در این طاق مینا - چراغ روشن اند و چشم بینا
مینا - بر وزن بینا، آبگینه را گویند، و آبگینه الوان را هم گفته اند که در مرصع کاریها بکار می برند. و مراد از طاق مینا کنایه از آسمان است که طاق نیلوفری و لاجوردی است.
چون در بیت قبلی سخن از خورشید به میان آمد لذا ارباب الکلام یجر الکلام از این بیت به بعد به خورشید و ماه اشاره شد که در کشور وجود آفتاب و ماه جناب رسول الله و امیر المؤمنین اند. لذا در بیت بعدی فرمود: 40- مثالی از نبی و از ولی اند - چو مه از خور، خور از حق منجلی اند
نبی آفتاب و ولی ماه است که به منزله تفسیر سوره شمس است.
نور ماه از خورشید یعنی نور علی از نبی است و نور نبی که شمس نظام هستی است از حق تعالی است که الله نور السموات و الارض است زیرا که الواحد لا یصدر منه الا الواحد. و مقام جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) همان صادر اول است که الواحد است به وحدت حقه ظلیه، و این الواحد از آن الواحد مطلق بی قید و لا بشرط مقسمی صادر شد که او را وحدت حقه حقیقیه است.
اول ما خلق الله نوری.
41- نپاید بی مه و خورشید عالم - بر این تکوین و تشریعند باهم
در نظام تکوین که کتاب آفاقی حق متعال است بدون آفتاب و ماه خارجی عالم پا نمی گیرد. چه اینکه در عالم تشریع نیز دین الهی را بی نبی و ولی قوامی نخواهد بود.
42- ز پیغمبر بپرسیده است سلمان - ز سر سوره و الشمس قرآن
43- پیمبر گفت من آن شمس دینم - که نور آسمانها و زمینم
44- قمر باشد علی کز شمس نورش - کند کسب از أهلّه تا بدورش
أهله جمع هلال است و بدور جمع بدر است که ماه از هلالش تا بدر از آفتاب کسب نور می نماید. ابیات مذکور به منزله تفسیر انفسی قرآن کریم و تأویل آن است که مقتبس از حدیث می باشد.
در تفسیر خلاصه المنهج ذیل تفسیر سوره شمس آمده است: در تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) مذکور است که ابو بصیر عبدالله الحسین (علیه السلام) روایت کرده که مراد به آفتاب حضرت رسالت است (صلی الله علیه و آله و سلم) که لمعات نور هدایت او تمام عالم منور ساخت؛ و به قمر امیر المؤمنین (علیه السلام) است که کسب نور از آن حضرت نموده و من جمیع الوجوه تابع او شده...
1- قال: حدثنا عبدالرحمن بن محمد العلوی (قال: حدثنا فرات بن ابراهیم) معنعنا: عن عکرمة (رضی الله عنه. ر) و سئل عن قول الله: (و الشمس و ضحاها و القمر اذا تلاها و النهار اذا جلاها و اللیل اذا یغشاها) (هو. ر) محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) (و القمر اذا تلاها) امیر المؤمنین علی بن ابی طاب (علیه السلام) (و النهار اذا جلیها) محمد (ص. أ) و هما الحسن و الحسین (علیهما السلام) (و اللیل اذا یغشاها. أ.ر () بنو أمیه. ر.
در روایتی دیگر ذیل آن به این صورت نقل شده است که:
(و القمر اذا تلاها) قال: ذلک امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) یتلو محمدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قال: قلت: (و النهار اذا جلاها) قال: ذلک القائم من ال محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) یملا الارض عدلا و قسطا.
در پایان روایت دیگر دارد:
و القمر اذا تلاها یعنی امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام)، (و النهار اذا جلاها) یعنی الائمة اهل البیت یملکون الارض فی آخر الزمان فیملؤنها عدلا و قسطا المعین لهم کمعین موسی علی فرعون و المعین علیهم کمعین فرعون علی موسی.
در آخر روایت دیگری آمده است: و القمر اذا تلاها قال: ذلک (ب: ذاک) امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) تلا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و نفصه بالعلم نفثا. (و النهار اذا جلاها) قال: ذلک الامام من ذریة فاطمة (علیها السلام).
45- بر این معنی بیا تا حجت عصر - خداوندش فزاید قدرت و نصر
احادیثی که در ذیل سوره شمس در تفسیر فرات کوفی که بعضی نقل شد برای بیان این بیت نیز به کار آید همه ائمه معصومین به منزله ماه دور شمس حقیقت محمدیه اند که از او استضائه می کنند و اینکه خداوندش قدرت و نصر می افزاید برای آن است که جان او را وعاه همه حقایق لایتناهی می نماید که به مقام لیلة القدر می رسد. لذا در بیت بعدی فرمود:
46- ز سری کان بود در لیلة القدر - امام حی بود روشنتر از بدر
آن معنایی که از روایات مذکور در ذیل سوره شمس می یابی همین سری است که ائمه معصومین و حضرت حجت لیلة القدر الهی اند. و این لیلة القدر همان بنیه محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم) و انسان کامل است. و انسان کامل در عصر محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) حضرت بقیة الله امام قائم (علیه السلام) است. بحث لیلةالقدر در باب هفدهم از بیت پنجاه به بعد آن خواهد آمد. فراجع.
فعلا به همین مقدار که انسان کامل و ائمه هدی لیلةالقدرند و ملائکه تمام اسرار عالم را بر جان آنان تنزل می دهند و آنان از همه حقایق باخبرند که و علم آدم الاسماء کلها و حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود با دشمنان ما با دو سوره قدر و دخان به مناظره بپردازید تا بر آنها غالب شوید زیرا ملائکه و روح در لیلة القدر بر چه کسی نازل می شوند و این حقیقت کدام جان است که محل تجلی همه اسرار عالم توسط ملائکه و روح است. و آن انسان کامل و خلیفة الله و امام است که عالم بدون لیلة القدر و وجود انسان کامل راه ندارد. پس لیلة القدر همان امام حی است که از بدر روشنتر است.
در این بیت حضرت مولی روحی فداه ناظر است به حدیث شریفی که در کتاب حجت کافی به اسنادش از امام باقر (علیه السلام) روایت کرده است که حضرت فرمود:
قال یا معشر الشیعة خاصموا بسورة انا انزلناه تفلجوا، فوالله انها لحجة الله تبارک و تعالی علی الخلق بعد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، و انها لسیدة دینکم، و انها لغایة علمنا. یا معشر الشیعة خاصموا بحم و الکتاب المبین انا انزلناه فی لیلة مبارکة انا کنا منذرین (دخان) فانها لولاة الامر خاصة بعد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم).
پس طبق این حدیث و نظائر آن که بسیار است می شود اهل تشیع با دشمنان ولایت به منظره برخیزند که حضرت وعده نصر و پیروزی و غلبه را داده است.
این دسته از روایات در شأن انا انزلناه حاکی اند که انسان کامل ظرف حقایق کلمات نوری قرآن است و همواره با قرآن است و از هم جدایی ندارند. و قرآن برای بیان این معنی و سر کافی است که در بیت بعدی فرمود:
47- که قرآن خود در این معنی است کافی - چه قرآن از الف گردید شافی
مراد از الف آن است که الف از برای ذات اقدس الهی است که:
دل گفت مرا علم لدنی هوس است - تعلیمم کن اگر تو را دسترس است
گفتم که الف گفت دگر گفتم هیچ - در خانه اگر کس است یک حرف بس است
و این یک حرف همان الف است. شرح آن در باب هفدهم گفته آید ان شاء الله. قرآن کتاب وصف است که از الف که حرف ذات اله است آمده است.
48- الف کافی و قرآنست کافی - تعالی الله از این حسن توافی
الف به عدد دور ابجدی (111) است بدین صورت که (ا 1 ل 30 ف 80 111) و کافی نیز (111) است بدین نحو که (ک 20 ا 1 ف 80 ی 10 111). پس الف یعنی حرف الف که برای ذات احدی حق تعالی است برای انسان کافی است و عدد الف با عدد کافی نیز مساوی هم اند چه اینکه قرآن (نه لفظ آن) یعنی حقایق و اسرار موجود در این کتاب آسمانی الهی برای انسان کافی است. و الف قطب حروف است که همه کلمات تدوین و تکوین دنباله الف اند لذا الف دنباله دارد زیرا که قطب است و چه عجب که عدد (قطب) نیز (111) است فتدبر. و این (111) را در شرف شمس شأنی بسزاست. پس هم الف کافی است و هم قرآن کافی است و چگونه خدای متعال این دو را توافی و مساوی قرار داد. و سبحان الله که سور قرآن به عدد حرف الف است، و عجیب الف دنباله دارد. (رموز کنوز.)
در رساله رموز کنوز مولایم می بینی که فرمود:
جدم - رحمة الله علیه - که من سمی او هستم، از ملای دهی از مازندران سوال کرد که الف بزرگتر است یا مرز آب بندان؟
ملای ده گفت: آقا این چه سخریه است، الف کجا و مرز آب بندان کجا؟ مرز آب بندان به درازا از فرسنگ بیش است، و هر یک از ارتفاع و پهنای آن چند گز، الف را با مرز آب بندان چه قیاس؟
گفت ای بنده خدا الف بزرگتر از مرز آب بندان است چه این را ساعتی توان در نور دیدن، و آن را هرگز نتوان به پایانش رسیدن.
حرف الف، ملفوظی آن (ا ل ف) است و قوای آن (111) است که عالی و کافی است، و با ضم حروف کلمه که سه است بر آن یکصد و چهارده می گردد که (جامع) است و به عدد سور قرآنی است، یا عالی، یا کافی، یا جامع، در وصف جفر به جامع دقت و تدبر شود. در دفتر دل ثبت شده است که:
الف کافی و قرآنست کافی - تعالی الله ازین حسن توافی
پس الف که مربوط به ذات حق است کافی است و مساوی با عدد کافی است و قرآن هم که در وصف، کافی است. حالا تعالی الله که حرف ذات و کتاب وصف با هم توافی نموده اند. فتدبر.
49- سر آغاز سخن اندر حروف است - ز اعداد و حروفت ار وقوف است
علم شریف اعداد و علم شریف حروف یعنی جفر از شعب علوم ارثماطیقی اند و این ابیات پایانی باب شانزدهم مناسبت یافت با مباحث باب هفدهم که به منزله پل ارتباطی، این دو باب امامت و امام و اسرار علوم غریبه را به هم مرتبط ساخته است.

باب هفدهم : شرح باب هفدهم دفتر دل

باب هفدهم را صد و چهارده بیت شعر عرفانی و قرآنی است که کنوز اسرار قرآن و انسان کامل است که به عدد اسم شریف (جامع) و به عدد سور قرآنی است که تعالی الله ازین حسن توافی. فتدبر.
1- بسم الله الرحمن الرحیم است - کنوزی کان الف و لام و میم است
کنوز جمع کنز، گنجینه و گنج را گویند و گنج را دائما با سر و پنهانی سر و سری است، لذا کنوز هم هموزن با رموز است و هم متن و حقیقت او را رموز تشکیل می دهد. لذا حروف مقطعه قرآن هم رموزند و هم کنوز؛ و صاحبدلان دارای سر و رندان صاحب رمز و غمز را با آن سر و سری است. لذا مولای مکرمم که خود عین کنوز است و نیز عین رموز. در این باب بدین رموز کنوز تجلی یافت و خود را در رموز کنوز به این حرف بی اسم و رسم، بلکه کمتر از نقطه بدون حرف، سایر در خط مشی امام الکل فی الکل علی وصی ولی... معرفی نمود که شروع آن به الف این شد که الف قطب است. و لهذا بی اسم و رسم شد زیرا: کان را خبری شد خبری باز نیامد. همانگونه که صاحب کنوز با الف آغاز نمود، صاحب رموز نیز با الف شروع فرمود که تا شرح و متن را تطابق باشد.
حسن گنجی است پنهان، حسن رمزی بی نام و نشان، همو سری است نهان، لذا وی را با سر است همنام، پس او را از سین سر بستان. فتدبر.
چه اینکه او را اسم اعظم آه دارایی است که با الف است و نیز این الف را با (الف این) که اشاره به قرب است، تطابق است.
آن که فرمود: کنوزی کان الف و لام و میم مراد از آن اولین حروف مقطعه قرآن است که در ابتدای سوره مبارکه بقره قرار گرفته است.
در بحث قضا و قدر و اطلاقات آن گفته می شود که یکی از اطلاقات آن این است که حروف مقطعه قرآن در اوائل سور قضایند و سور آنها قدر آنهایند مثلا الم در اول بقره قضای سوره بقره است و همه آیات سوره بقره قدر آنند.
پس گنجینه های سوره بقره همان الم است که تمام حقایق و اسرار این سوره را در مقام جمع و قرآن، حاوی است. و قرار گرفتن این حروف در اوائل سور از مختصات قرآن کریم است که در کتب سماوی دیگر یافت نمی شود. (المیزان)
و این کنوز در الف و لام و میم نیز از بسم الله الرحمن الرحیم تجلی یافت که ظهرت الموجودات عن بسم الله الرحمن الرحیم. ذیل بیت اول از باب اول مباحث ظهور موجودات از بسمله گفته آمد. فراجع. و همچنین مباحثی در پیش است که گفته آید.
2- به چندین سوره قرآن انور - حروفی را همی بینی مصدر
سوره بقره مصدر به الم و آل عمران نیز به الم و سوره اعراف به المص و سوره یونس به الر و ایضا سوره هود به الر و سوره یوسف نیز به الر و سوره رعد به المر و سوره ابراهیم به الر و حجر نیز به الر و سوره مریم به کهیعص و سوره طه به طه و شعراه به طسم و سوره نمل به طس و قصص نیز به طسم و عنکبوت به الم و روم نیز به الم و لقمان هم به الم و سوره سجده نیز به الم و سوره یس به یس و سوره ص به ص و غافر به حم و فصلت نیز مصدر به حم و سوره شوری به حم عسق و زخرف نیز به حم و هکذا سوره دخان به حم و نیز جاثیه به حم و هکذا احقاف به حم و سوره مبارکه ق مصدر به ق و سوره قلم به ن مصدر می باشد لذا آنکه در مصراع اول فرمود: به چندین سوره مراد همین بیست و نه سوره در قرآن است که به حروف مقطعه آغاز شده اند. شش سوره آنها مصدر به حروف مقطعه الم و چهار سوره آنها مصدر به الر و دو سوره مصدر به طسم و هفت سوره مصدر به حم می باشند. و حروف مقطعه اوائل سور بعضی یک حرفی، و بعضی دو حرفی، و بعضی سه حرفی، و بعضی چهار حرفی، و بعضی پنج حرفی است. فیه اسرار ایضا. فتدبر.
نور: حضرت مولای معظم روحی فداه از حضرت علامه طباطبایی صاحب تفسیر قیمه المیزان نقل می فرمود که: سورهایی که در ابتدا با هم تشابه ای دارند را در بعضی از جهات و یا تمام جهات اشتراک است. مثلا سوره های مذکور بعضی ها به الم و بعضی ها به الر و بعضی ها به طسم و حم نسبت به هم تشابه دارند بین آنها وجوه اشتراکی مطرح خواهد بود.
این را با صاحبان دل در قرآن کاری است که گره هایی را می گشاید. فتدبر.
3- حروفند و ز آیات رموزند - اشاراتی به اسرار و کنوزند
حروف مقطعه در اول هر سوره ای، آیه ای از آیات آن سوره محسوب می شوند و چه بسا در ابتدای سوره ای بعنوان دو آیه باشند مثل سوره شوری که حم آیه ای است و عسق آیه ای. لذا به عنوان آیات رمزی قرآن به حساب می آیند که به اسرار و گنجینه هایی اشاره دارند. و بعد از این بیت به چند نمونه از اسرار و کنوز آنها اشاره می شود که گفته آید.
نور: ابتدا گمان می شود که فقط حروف مقطعه قرآن رموز و کنوزند ولی با تدبر در قرآن معلوم می شود که همه آیات و سور، و کلمات و حروف آن رموزند که در حدیثی نیز آمده است که هر حرفی از حروف قرآن را هفتاد هزار معنی است. و در این کلمه هفتاد هزار نیز اسراری نهفته است. بلکه دائره این مطلب از کتاب تدوینی فراتر می رود که همه کلمات و حروف نظام تکوینی یعنی کشور غیر متناهی هستی نیز همه رموز و کنوز حق اند که در این دار وجود که علم انباشته روی هم است ذره ای عبث نیست: ربنا ما خلقت هذا باطلا و هو الذی خلق السموات و الارض بالحق. زیرا که از حق مطلق و صدق محض و نور بحت جز حق و نور صادر نمی شود.

حروف مقطعه قرآن

در رساله انسان و قرآن آمده است:
و بدانکه فواتح سوره قرآن را حروف مقطعه گویند و این حروف مقطعه اشاره به بسائط وجودیه عینیه اند، که قرآن و وجود جمعی دارند؛ و مولفات از این حروف، مرکبات وجودیه عینیه اند، که فرقان اند، و وجود افتراقی و تفصیلی دارند. بسائط قضایند و مرکبات قدر؛ و آن محکم است و این مفصل. الر کتاب احکمت آیاته ثم فصلت من لدن حکیم خبیر هود /2.
جناب علامه ذوالفنون مرحوم شعرانی قدس سره العزیز در بیان حروف مقطعه فرماید: بعضی گویند غرض الهی را از این حروف نمی دانیم و جزء متشابهات است و این قول بهتر است و بعضی دیگر برای آن توجیهاتی ذکر نموده اند و شاید از پانزده قول متجاوز است و بر هیچ یک دلیلی نیست، بلکه این اختلاف دلیل محکمی است بر قول اول که ما نیز آن را نمی دانیم. و مع ذلک چند قول ذکر می کنیم:
قول اول: اینکه خداوند می خواهد به مردم بفهماند قرآن همین حروف مقطعه است که الم بعضی از آنها است و همین حروف است که همیشه در تکلم آورده می شود مع ذلک مردم از تألیف آن عاجزند...
قول سیم: اینکه این حروف برای تنبیه و توجه دادن مستمعین در اول سور ذکر شده چون کفار می گفتند: لا تسمعوا لهذا القرآن و الغوا فیه یعنی قرآن را استماع نکنند و در آن لغو گویید. خداوند این حروف را در اول کلام ذکر فرموده و متکلمین تجربه کرده اند که هر وقت مخاطبین حاضر برای استماع نیستند اگر در اول سخن چیزهایی که مایه استعجاب آنها شود ذکر کنند اذهان آنها را متوجه به خود نموده بعد بیان مطلب می کنند.
قول چهارم: در معانی اخبار از حضرت صادق (علیه السلام) نقل کرده که الم حرفی است از حروف اسم اعظم خداوند که در قرآن مقطع است و پیغمبر و امام آن را تألیف می کنند و هر وقت خدا را بخوانند اجابت می کنند.
خلاصه کلام اینکه ما حقیقت غرض الهی را نمی دانیم و با وجود این، می دانیم که بدون غرض البته ذکر نشده و آنچه ذکر کردیم برای بیان مثال بود...
(کلمه 273 از هزار و یک کلمه، ج 2 ص 258 الی ص 261.)
و نیز علامه شعرانی در ادامه آن در ص 261 گوید: و دیگر از عجائب حروف آن است که از صفات مخصوصه که ائمه قرائت ذکر کرده اند نصف آن در این حروف مقطعه هست چنان که گفته اند حروف یا مجهوره است یا مهموسه. حروف مقطعه قرآن طوری از بین حروف اختیار شده نصف حروف مجهوره و نصف حروف مهموسه را شامل است.
و نیز حروف یا شدیده است یا رخوه و حروف مقطعه نصف از شدیده و نصف از رخوه را در بردارید و هکذا النصف از منخفضه و نصف از مستعلیه، و همچنین از مطبقه و منفتحه و حروف قلقله و اگر کسی امروز بخواهد نصف حروف را با این خصوصیات و انتظام اختیار کند آسان نیست و اگر چه صفات مزبور از صفات واقعیه حروف است و لیکن در زمان پیغمبر کسی به آنها متوجه نبوده است جز خداوند و پیغمبرش، و معلوم می شود حروف مقطعه از طرف کسی که به جزئیات و کلیات امور آگاه است از روی علم و عمد با طرز بدیعی اختیار شده است نه جزافا.
فرمایش اخیر علامه شعرانی اشارت به علم شریف جفر یعنی علم حروف نیز خواهد بود که بیان آن خواهد آمد.
جناب شیخ رئیس بو علی سینا را در فواتح سور قرآنی یعنی حروف مقطعه رساله ای است که در رساله انسان و قرآن مولایم نقل شده است که در سه فصل بحث فرموده است. فصل اول را در ترتیب موجودات، و فصل ثانی آن در دلالت بر کیفیت حروف بر موجودات، و فصل ثالث آن را در غرض مطرح نموده است.
در فصل اول برای موجودات ترتیب قائل می شود که هر مرتبه ای را خاصیتی بخصوص است. اولین مرتبه آنها را عالم عقل می داند که مشتمل در ده موجود از موجودات عقلی است (که عقول عشره در نزد مشاء نام دارد) و اوصاف آنها را بیان می کند. سپس عالم نفسی است که مشتمل بر ذوات معقوله فراوان است که مدبرات اجرام فلکیه و بواسطه این اجرام مدبر عناصرند و اوصاف آنها را هم بیان می نماید. سپس عالم طبیعت است که مشتمل بر قوای ساریه در اجسامند...
و بعد عالم جسمانی است که به دو قسم اثیری و عنصری تقسیم می شود...
ابداع مختص به عقل است و امر از او به نفس افاضه می شود. و می شود که موجودات را به قسمت کلی به دو قسم روحانی و جسمانی منقسم نمود.
در فصل دوم آن که در دلالت بر کیفیت حروف بر آنها است گوید:
من الضرورة انه اذا ارید الدلالة علی هذه المراتب من الحروف أن یکون الاول منها فی الترتیب القدیم و هو ترتیب ابجد، هوز، حطی، کلمن، دالا الاول علی الاول، و ما یتلوه علی ما یتلوه. و أن یکون الدال علی ذوات هذه المعانی من الحروف متقدما علی الدال علیها من جهة ما هی مضافة، و أن یکون المعنی المرتسم من اضافة بین اثنین منها مدلولا علیه بالحروف، الذی یرتسم من ضرب الحرفین الاولین احدهما فی الاخر أعنی ما یکون من ضرب العددی الحرفی احدهما فی الاخر. و أن یکون ما یحصل من العدد الضربی مدلولا علیه بحرف واحد مستعملا فی هذا الدلالة مثل ی الذی هو من ضرب ه فی ب ؛ و ما یصیر مدلولا علیه بحرفی (کذاب بحرفین - ظ) مثل یه من ضرب ج فی ه. و مثل ک الذی هو من ضرب د فی ه مطرحا لانه مشکل یوهم دلالة کل واحد من ی و ه بنفسه و تقدم هذا الاشتباه فی کل حرفین مجتمعین لکل واحد منهما خاص دلالة فی حد نفسه (کذا). و أن یکون الحرف الدال علی مرتبة من جهة انها بواسطة مرتبة قبلها هو ما یکون من جمع حرفین المرتبتین. (من حرفی المرتبتین - ظ.)
فاذا تقرر هذا فانه ینبغی ضرورة ان یدل بالالف علی الباری؛ و بالباء علی العقل، و بالجیم علی النفس، و بالدال علی الطبیعة؛ هذا اذا أخذت بما هی ذوات. ثم بالهاء علی الباری؛ و بالواو علی العقل؛ و بالزای علی النفس؛ و بالحاء علی الطبیعة، هذا اذا اخذت بماهی مضافة الی مادونها. و یبقی الطاء للهیولی و عالمه و لیس له وجود بالاضافة الی شی ء ما تحته و یتقدر به الاحاد. و یکون للابداع و هو من اضافة الاول الی العقل، و العقل ذات لا تضاف الی ما بعده مدلولا علیه بالباء (کذا - بالیاء - ظ) لانه من ضرب ه فی ب . و لا یصح لاضافة الباری او العقل الی النفس عدد یدل علیه بحرف واحد لان ه فی ج یه، و و فی ج یح و یکون الامر و هو من اضافة الاول الی العقل مضافا ک و هو من ضرب ه فی د و یکون الخلق و هو من اضافة الاول الی الطبیعة مضافة م لانه من ضرب ه فی ح لان الحاء دلالة الطبیعة مضافة.
و یکون التکوین و هو من اضافة الباری الی الطبیعة و هو ذات مدلول علیه بالکاف. و یکون جمیع نسبة الامر و الخلق اعنی ترتیب الخلق بواسطة الامر اعنی اللام و المیم مدلولا علیه بحرف ع. و جمیع نسبتی الخلق و التکوین کذلک أعنی المیم و الکاف مدلولا علیه بالسین. و یکون مجموع نسبتی طرفی الوجود اعنی اللام و الکاف مدلولا علیه بالنون. و یکون جمیع نسب الامر و الخقل و التکوین أعنی ل م ک مدلولا علیه بالصاد.
و یکون اشتمال الجملة فی الابدال أعنی ی فی نفسه ق . و هو ایضا من جمع ص و ی. و یکون ردها الی الاول الذی هو مبدأ الکل و منتهاء علی انه اول و آخر اعنی فاعلیهم السلام (کذا - فاعلا - ظ) و غایة کما بین فی الالهیات مدلولا علیه بالراء ضعف ق. و ذلک غرضنا فی هذا الفصل.
الفصل الثالث فی الغرض: فاذا تقرر ذلک فنقول: ان المدلول علیه بالم هو القسم الاول (هو القسم بالاول - ظ) ذی الامر و الخلق. و بالمر هی القسمة (کذا - هو القسم - ظ) بالامر و هی الامر و الخلق، الذی هو الاول و الاخر و الخلق و المبدأ الفاعلی و المبدأ الغائی جمیعا. و بالمص القسم الاول (کذا - بالاول - ظ) ذی الامر و الخلق و منشی ء الکل.
و بص القسم بالغایة الکلیة، و لق (وبق - ظ) القسم بالابداع المنتهی علی الکل بواسطة الابداع المتناول للخلق، و بکهیعص القسم بالنسبة التی للکاف اعنی عالم التکوین الی المبدأ الاول بنسبة الابداع الذی هو ی. ثم الخلق بواسطة الابداع حایر الوقوع (کذا - جاء وقوع - ظ) الاضافة بسبب النسبة امرا و هو ع.
ثم التکوین بواسطة الخلق و الامر و هو ص، فتبین (کذا) ک و ه ضرورة الابداع ثم نسبة الخلق و الامر ثم نسبة التکوین و الامر و الخلق. و یس قم باول الفیض هو الابداع، و آخره و هو التکوین، و حم قسم بالعالم الطبیعی الواقع فی الخلق. و حمعسق قسم بمدلول وساطة بالخلق فی وجود العالم الطبیعی بالخلق بینه و بین الامر بنسبة الخلقی الی الامر، و نسبة الخلقی الی التکوین بأن نأخذ من هذا و نرده الی ذلک فیتم به الابداع الکلی المشتمل علی العوالم کلها فانها اذا اخذت علی الاحوال لم یکن لها نسبة الی الاول غیر الابداع الکلی الذی یدل علیه بق. و طس یمین بالعالم الهیولانی الواقع فی التکوین، و ن قسم بعالم التکوین و عالم الامر أعنی بمجموع الکل. و لا یمکن للحروف دلالة غیر هذا البتة، ثم بعد هذا اسرار یحتاج الی المشافهة و الله تعالی یمده.
در اسرار حروف و نیر در اسرار حروف مقطعه کتابها نوشته شده است که عمده آنها در مکنون و جوهر مصون از جناب محیی الدین و مفاتیح المغالیق از جناب محمود دهدار عیانی و حدود هفتاد و پنج درس که ادامه نیز دارد از سرور و مولای مکرمم است که خداوند توفیق فهم به اسرار آنها را عطا فرماید. (مشارق انوار الیقین فی اسرار امیر المؤمنین در اسرار حروف بکار می آید) در رساله شیخ رئیس ملاحظه کردی که چگونه بین کتاب تدوینی و کتاب تکوینی تطابق است و تدوین از متن تکوین برخواسته است و دیدی که چگونه شیخ حروف مقطعه را با موجودات دار وجود و مبدأشان متناسب نمود. از این بیان حدس داشته باشد که اگر مولای معظم گوید همه کلمات دار هستی حروف مقطعه اند و همه را اسرارها است یعنی چه؛ باری چگونه هر کلمه ای رمز نباشد که در متن همه حق مطلق نهفته است که هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن. لذا در مجمع البیان روایتی از جناب مولی الموالی علی وصی ولی نقل می کند که: ان لکل کتاب صفوة هذا الکتاب حروف التهجی که حروف مقطعه صفوة و خلاصه خالص قرآن اند که همه اسرار قرآن در آن جمع است. یعنی حق متعال و کلام ذاتی او را اولا در این حروف مقطعه تجلی جمعی واحدی بسیط است سپس بواسطه آنها در سور و آیات و کلمات تجلی تفصیلی است، یعنی همانگونه حق تعالی یعنی حقیقت غیر متناهیه وجود، بسیط الحقیقة کل الاشیاء است و فصل مقوم موجودات است و صورت آنها به نحو اعلی و اشرف است البته در مقام جمع و قرآن و متن و قضا، حروف مقطعه نیز برای سور و آیات و کلمات جمع و قرآن و متن و قضایند و آنها قدر اینها. ذیل بیت پانزدهم همین باب مطالبی تقدیم می گردد.
حقایق نظام هستی در تدوین بنحو اجمال و بساطت به حروف مقطعه تنزل یافت منتهی نحوه تنزل به وجهی اشمخ همان است که گفته آید (ذیل بیت پانزده) یکی از مطالب بلند و بسنده که درباره وضع الفاظ فرموده اند
این است که الفاظ برای معانی اعم وضع شده اند. مفاد این سخن آن است که هر معنی را در عالم خودش حکمی خاص و صورتی خاص است، بلکه ارباب اعداد و حروف گفته اند حروف را در هر عالم صورتی است و نیکو گفته اند. (دروس معرفت نفس درس 92.)
پس بنابر این بیان شریف حروف تکوینی ائمه کلمات نوری وجودی اند چنانکه حروف تدوینی ائمه الفاظند، ون و القلم و ما یسطرون (نکته 126) سبحان الله که در وجوه اعراب حروف مقطعه اول سوره بقره الم تا آیه پنجم آن تا به عددی حیرت آور نیز گفته شده و آن: یازده هزار هزار هزار هزار و چهارصد و هشتاد و چهار هزار هزار هزار و دویست و پنج هزار هزار و هفتصد و هفتاد هزار و دویست و چهل (11484205770240) یعنی یازده ترلیارد و چهارصد و هشتاد و چهار میلیارد و دویست و پنج میلیون و هفتصد و هفتاد هزار و دویست و چهل.
و از این امر استیحاشی و استبعادی به انسان روی نمی آورد زیرا که در مورد احکام هندسی اشکال هندسه هم چنین مطالبی مطرح است. مثلا جناب خواجه طوسی در استخراج احکام هندسی از شکل قطاع (497664) حکم هندسی استخراج نموده است. وقتی از یک شکل کوچک هندسی این همه احکام ظاهر آید چه گویی در آیات و سور و کلمات و حروف قرآن که ولو أن ما فی الارض من شجرة اقلام و البحر یمده من بعده سبعة أبحر ما نفدت کلمات الله (لقمان /37.)
4- مکرر را چو بنمایی به یک سو - علی صراط حق نمسکه
از این بیت مذکور تا بیت بیست و سوم به چند نمونه از رموز تصریح و اشاره شده است. نمونه اول در هم بیت آمده است و آن این که:
چنانکه ذیل بیت دوم گفته آمد، حروف مقطعه در اوائل سور بدین شرح است: 1- الم - المص الر المر کهیعص طه طسم طس یس حم حمعسق ص ق ن.
جناب نراقی در خزائن /27 گوید: الحروف النورانیة هی الحروف المقطعة فی اوائل السور و هی بعد حذف المکررات اربعة عشر حرفا یجمعها صراط علی حق نمسکه.
جناب علامه شعرانی نیز در حروف مقطعه فرماید: از عجائب حروف مقطعه این است که بعد از حذف مکرر چون ترکیب شود این جمله حاصل آید: صراط علی حق نمسکه و تمام آن، چهارده حرف است و نصف حروف هجا چون الفبا بیست و هشت حرف است.
(کلمه 273 از هزار و یک کلمه ص 261.)
در رساله مدارج و معارج از ده رساله فارسی ص 38 می خوانید:
بدان که فواتح سور قرآن یعنی همان حروف مقطعه پس از حذف مکررات از آنها چهارده حرف باقی مانند که در این ترکیب صراط علی حق نمسکه یا علی صراط حق نمسکه جمع شده اند و آنها را در اصطلاح علمای عدد حروف نورانیه دانند و مقابل آنها را حروف ظلمانیه خوانند و به عدد چهارده بودن حروف نورانی را اشاره به سر قرآن دانند که قرآن ظاهر و تمام و واضح نشد مگر به هیاکل نوریه چهارده نفر که اهل بیت عصمت و طهارت و وحی اند و در کلمه مبارکه طه جمع اند و از این حروف مطالبی استنباط می کنند.
آن که فرمود: در کلمه مبارکه طه جمع اند برای اینکه طه به عدد حروف ابجدی چهارده است که ط نه و ه پنج می باشد که جمع آن چهارده است.
از نقل بیان فوق یکی از رموزات حروف مقطعه روشن می شود که این حروف چهارده گانه نوریه را با هیاکل نوریه و ذوات الهی اهل بیت علیهم السلام تطابق است و از بطون معانی حدیث ثقلین را می شود همین فرمایش عرشی قرار داد که حروف نورانیه قرآنی و هیاکل نوریه عترت را دو ثقل رسول اکرم نامید که صادر اول و رق منشور است که: انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی ولن یفترقا حتی یردا علی الحوض لذا صاحب امانت و آل او عدل قرآن اند که قرآن انسان کامل است و انسان کامل قرآن.
5- سخنها گفته شد بسیار پر مغز - بحل یک به یک این احرف نغز
مثلا یکی از مباحث خوشی که در مورد حرف الف پیاده کردند از موارد این حل به شمار می آید که گفته آید.
و نیز جناب حاجی سبزواری در خاتمه فریده رابعه در فلکیات حکمت منظومه در بیان حم فرماید:
خاتمة أعداد حم ای الثمانیة و الاربعون من الصور التی واحدة و عشرون منها فی جانب الشمال من منطقة البروج و خمسة عشر منها فی جنوبها و اثنتا عشر علی نفسها و فیه اشارة الی أن حم فی الوحی الالهی یمکن ان یکون قسما بها کما ان زبرها و بینهاتها قسم بالاسماء التسعة و التسعین کما ورد ان لله تسعة و تسعین اسما من أحصاها دخل الجنة...
در خزائن نیز آمده است: فائدة: الحروف الروحانیة هی النورانیة التی یجمعهاغ صراط علی حق نمسکه و الجسمانیة هی الظلمانیة، و النهاریة هی التی للکواکب النهاریة زحل و المشتری و الشمس و عطارد ان کان مشرقا و اللیلیة هی التی للکواکب اللیلیة الزهرة و المریخ و القمر و عطارد ان کان مغربا فلزحل: ص ت ض ق ت ظ و للمشتری: ر خ و خ غ ف ش ذ، و للشمس: ط م ف، و لعطارد: د ی ج ز ک، و للمریخ: لعراهط و للزهرة: بوی کسق، و للقمر دخل، و الحروف الصامتة المهملة و الناطقة المنطوقة و الشرقیة الناریة، و الغربیة الهوائیة و الشمالیة المائیة، و الجنوبیة الترابیة.
در کتب تفسیری و صحف علم حروف و جفر و اوفاق همانند مفاتیح المغالیق عیانی، الدر المکنون ابن عربی مباحث فراوانی در حروف مقطعه و حل اسرار آن مطرح شده است که بعضی از آن مباحث تفسیری در ذیل بیت هجدهم به بعد نیز خواهد آمد، و از مطالب جفری آن را از بیت هشتم به بعد می شود تا حدی برخوردار شد. چه اینکه در روایات صادره از اهل بیت عصمت نیز بیانات عرشی در رموز این کنوز مطرح شده است.
تبرکا چند روایتی نقل می شود:
1- در باب معنی حروف مقطعه از معانی الاخبار از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: -الم، هو حرف من رحوف اسم الله الاعظم المقطع فی القرآن الذی یؤلفه النبی اوالامام فاذا دعا به اجیب.
2- در تفسیر عیاشی از ابی لبید مخزومی است که گوید امام باقر (علیه السلام) فرمود: یا ابا لبید انه یملک من ولد العباس اثنی عشر یقتل بعد الثامن منهم اربعة فتصیب احدهم الذبحة فتذبحه، هم فئة قصیرة اعمارهم قلیلة مدتهم خبیثة سیرتهم، منهم القویسق الملقب بالهادی و الناطق و الغاوی، یا ابا لبید ان فی الحروف القرآن المقطعة لعلما جما، ان الله تبارک و تعالی أنزل الم ذلک الکتاب فقام محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) حتی ظهر نوره و ثبتت کلمته و لیدوم ولد و قد مضی من الالف السابع مأة سنة و ثلاث سنین ثم قال و تبیانه فی کتاب الله فی الحروف المقطعة اذا عددتها من غیر تکرار و لیس من حروف مقطعة حرف ینقضی ایام الا وقام من بنی هاشم عند انقضائه ثم قال: الالف واحد و اللام ثلاثون و المیم اربعون و الصاد تسعون فذالک ماة واحدی و ستون ثم کان بدو خروج الحسین بن نعلی (علیهما السلام) المر الله فلما بلغت مدته قام قائم ولد العباس عند المص، و یقوم قائمنا عند انقضائها بالرفافهم ذالک وعه و اکتمه.
3- و عن الاکمال فی حدیث انه سئل القائم - عجل الله تعالی فرجه الشریف - عن تاویلها فقال هذه الحروف من انباء الغیب اطلع الله عبده زکریا علیها ثم قصها علی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم). (نور الثقلین ج 3 ص 319)
4- و عن المجمع عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): لما انزلت طسم، قال، الطاء، طور سینا، و السین اسکندریة، و المیم مکة و قال: الطاء شجرة طوبی، و السین سدرة المنتهی، و المیم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم). (مجمع البیان ج 8 ص 465)
5- و عن القمی عن الباقر (علیه السلام): عسق عدد سنی القائم وقاف جبل محیط بالدنیا من زمردة خضراء فخضرة السماء من ذلک الجبل و علم کل شی ء فی عسق. (تفسیر قمی ج 2 ص 268)
6- و عن المعانی عن الصادق (علیه السلام): و اما ن فهو نهر فی الجنة.
6- مرا میدان بحث اینجا وسیع است - که در این صنعتم صنع صنیع است
7- ولیکن هر مقالی را مقامی است - سخن از لیلة القدر و امامی است
حضرت مولی را در شعب مختلف فن ارثماطیقی تعلیقات بر متن ها و تألیفات اصیل علمی و تراث علمی است که در این میدان نیز همانند تکمردان هر فنی، مرد یک فن اند و لذا ورود در بحث علم شریف جفر و اوفاق و اعداد در دفتر دل موجب خروج از حوصله این دفتر می شد. لذا چون موضوع بحث در باب قبل و نیز در همین باب که بیان آن خواهد آمد، در مسئله امامت و لیلةالقدر بود و گفته شد که قرآن در معنی لیلة القدر کافی است و سر لیلة القدر را امام می دانند و قرآن هم از الف بواسطه بسم الله تجلی یافت و هم الف کافی است و هم قرآن کافی و هر دو در کافی بودن تطابق دارند و لفظ کافی با الف هم در عدد مساوی شدند لذا اقتضی پیدا شد که به علم حروف نیز اشاره ای گردد، بدین جهت اشاراتی به حروف مقطعه قرآن و بعضی از رموز آن نموده اند که با بحث لیلة القدر و امامت و انسان کامل نیز مناسبت داشته باشد و مناسبت آن در طی مباحث قبل و بعد روشن می گردد.
اینک از بیت بعدی به بعد اشارت به یکی از اسرار آن رموز قرآنی یعنی حروف مقطعه می گردد که با علم شریف جفر مناسبت دارد و آن اینکه:
8- در ابتث یا در ابجد یا در أهطم - الف اول بود و الله أعلم
بدان که علم حروف و اعداد از علوم شریفه اند که متکفل تبیین علوم غریبه اند و آن را ضوابط علمی و محاسبات دقیقی است و برای آن ارباب و اصحابی که بعضی در این رشته ها سالیانی متوغل بودند و اسرار و حقایق فراوانی را از حقایق دار هستی استخراج نموده اند، چه ائمه هدی سر سلسله آنان اند که روایات را نیز بدان اشاراتی است. و در روایات هم که به جفر و جفر جامع تصریح شده است.
جناب علامه مجلسی رحمة الله علیه گوید من در نزد جناب علامه شیخ بهایی اصرار شدید بر فراگیری جفر جامع را داشتم که وی از تعلیم آن امتناع می نمود.
در علم شریف جفر دوائر را نهایت نبود. و حروف بیست و هشتگانه را به طرق عدیده که برای آن نفادی نمی توان تصور نمود می نویسند و هر طریقی را به نام دائره ای می نامند. مثلا گاهی حروف را طوری می نویسند که دائره آن را ابتث می نامند یا ابجد یا اهطم و یا ایقغ و غیر ذلک نام می نهند. یعنی بیست و هشت حرف را به روش های مختلف به جهت مقاصد عدیده ای که دارند می نویسند و چهار حرف اول آن را بر آن دائره خاص می نهند، 1- مثلا دائره ابتث بدین چینش است که معروف است:
ا ب ت ث ج ح خ د ذ ر ز س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک ل م ن و هی.
در این دور و دائره چهار حرف را اخذ می کنند و نام این دائره را بر آن چهار حرف می نهند که ابتث ا ب ت ث گویند.
2- دائره ابجد: ا ب ج د ه و ز ح ط ی ک لم م ن س ع ف ص ق ر ش ت ث خ ذ ض ظ غ. چهار حرف اول می شود: ابجد لذا این دائره را به دائره ابجد نام نهاده اند و جمل ابجدیه بدین نحو معروف است که ابجد هوز حطی کلمن سعفص قرشت ثخذ ضظغ.
و این حروف ابجدی از یک تا هزار است که از ابجد تا حطی از یک تا ده است و کلمن و سعفص از بیست تا نود به نحو ده تا ده تا است و از قرشت تا ضظغ از صد تا هزار به نحو صد تا صدتا است.
چه اینکه جمل ابجدی هشت تاست. (درس 44 دروس هیئت ج 1 مغتنم است.)
3- دائره أهطمی است که به فهلویون و طائفه دیگر انتساب دارد که نزول وجود را از اعلی به ادنی ثم صعود آن را از ادنی که هیولی است به بالا می دانند. و ترکیب حروف به حیل چهارگانه بنابر ترکیب عناصر چهارگانه است و آن چهار عبارتند از:
أهطمفشذ ناریة، بوینصتض قسط الهواء. جزکسقثظ مائیة دحلع رخغ قسط الثری. و حروف آن را بدین صورت می نویسند:
ناریه هوائیه مائیه ترابیه
ا ب ج د
ه و ز ح
ط ی ک ل
م ن س ع
ف ص ق ر
ش ت ث خ
ذ ض ظ غ
این حروف همان نحوه حروف ابجدی است منتهی در مقام کتابت به صورت نمودار فوق نوشته می شود یعنی در چهار ستون و سپس هر ستونی را به عمودی می نویسند و اسم آن مجموع ترکیب شده را به عنصری مستند می دانند مثلا در ستون عمودی اول (ا ه ط م ف ش ذ) را مشاهده می کنید که ترکیب آن أهطمفشذ است و این را به عنصر نار منتصب می دانند و در ستون دوم از راست به چپ حروف (ب و ی ن ص ت ض) را ملاحظه می فرمایید که ترکیب آن بوینصتض است که قسط هواء شده است و هکذا.
دائره ایقغی است که از یک تا هزار است که دائره چهار حرف اول عبارت از ا ی ق غ که الف یک و ی د ه و ق صد و غ هزار باشد.
یکی از اسراری که دوره این حروف را با هر چینش خاص تعبیر به دایره می کنند برای آن است که آن را بصورت دایره می نویسند و از طرفی چون هم از الف شروع و به الف ختم می شوند به بیانی که گفته آمد لذا دایره گویند.
در رموز کنوز مولایم آمده است: ادوار الحروف لا تعدو لا تحصی، و همه بدون استثناء حرکت دوری دارند چه حروف تدوینی و چه حروف تکوینی چنان که بسیاری از آنها را به رأی العین می بینی. قوس نزول و صعود عجیب است یدبر الامر من السماء الی الارض ثم یعرج الیه فی یوم کان مقداره الف سنة مما تعدون. در امکان اشرف و أخس هم تأملی بفرما، و در این که حرکات همه تکوینیات و تدوینیات قوسی و دائره ای است دقتی بکار ببر، و در ه هم نظری بیفکن، و دو چشمی آن را ناظر به دو قوس یاد شده بنگر.
جناب نراقی در خزائن ص 118 (به تصحیح و تعلیفات مولای مکرمم) گوید:
فائدة: بدانکه حروف ابجد که آنها را شرقیه نیز گویند بیست و هشت است. 7 آتشی، و 7 بادی، و 7 آبی، و 7 خاکی، و هر حرفی به مزاج عنصری است که منسوب به آن است و ضابطه آن است که حروف ابجد را به ترتیب چهار چهار بگیرند و اول را آتشی و دوم را بادی و سیم را آبی و چهارم را خاکی حساب کنند جمع به این نحو است: و آتشی أهطمفشذ هوائی بوینصتض، مائی جز کسقثظ، ترابی دخلعرخغ.
بدانکه چون هر یک از این حروف به جهت عددیست پس هر عددی نیز بر طبیعت همان حرف است که این حرف بازای آن است و مرکب را باید رد به بسائط خودش کرد. انتهی.
آنکه در ضابطه فرمود: به ترتیب چهار چهار بگیرند... یک راهش همان است که صورت آن را ملاحظه فرمودی و راه دیگری دارد که گفته آید.
جناب نراقی در خزائن ابجد را به ابجد شرقی و غربی، و نیز به ابجد کبیر و صغیر تقسیم می نمایند. آنچه در دائره ابجدی در این شرح عرض شد همان ابجد کبیر است که مشهور است. البته دو ابجد دیگری نیز به نام ابجد وسیط و ابجد جامع اکبر می باشد که تا به هزار هزار نیز می روند.
و جناب نراقی راه دیگر را چنین ترسیم فرمود: فائدة: در مطاوی این کتاب گذشت که حروف بیست و هشت گانه ابجد هفت ناری هستند و هفت هوایی و هفت مایی و هفت خاکی و ضابطه آن، آن است که حروف ابجد را به ترتیب چهار چهار گیرند اول آتشی دویم هوایی سیم مایی چهار خاکی به ترتیب عناصر چنانچه در این جدول ثبت است.

نکته: در همه دوائر مذکوره ملاحظه گردید که حرف شریف الف در اول آنها قرار گرفته است. ابتث و ابجد و اهطم و ایقغ و...