فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

اما طهارت ظاهره:

طهارت بدن از ادناس و قاذورات، و طهارت حواس از اطلاق و رها کردن آنها در ادراکاتی که نیاز بدانها نیست.
طهارت اعضاء از اطلاق و رها کردن آنها در تصرفات خارج از دائره اعتدال که به حسب شرع و عقل معلوم است. و به خصوص لسان را دو طهارت است یکی صمت از ما لا یعنی، و دیگر مراعات عدل در آنچه که از آن تعبیر می کند نه به نقص بیان درباره آن جائز باشد، و نه وصفش بدانچه که موصوف بدان نیست.
طهارت ظاهره در مراتب قوای عملیه نفس مرتبه تجلیه است که نفس قوی و اعضای بدن را به مراقبت کامله در انقیاد و اطاعت احکام شرع و نوامیس الهیه وارد نموده که اطاعت اوامر، و اجتناب از منهیات شرعیه را به نحو اکمل نماید تا پاکی صوری و طهارت ظاهریه در بدن نمایان شود و در نفس هم رفته رفته خوی انقیاد و ملکه تسلیم برای اراده حق متحقق گردد و برای حصول این مرتبه علم فقه بر طبق طریقه جعفریه کافی و به نحو اکمل عهده دار این امر است. فقه مقدمه تهذیب اخلاق و اخلاق مقدمه توحید است.

اما طهارت باطنه:

طهارت خیال خیال از اعتقادات فاسد و از تخیلات ردی، و از جولانش در میدان آمال و امانی. و طهارت ذهن از افکار ردی و از استحضارات غیر واقع غیر مفید.
و طهارت عقل از تقیید به نتائج افکار در آنچه که اختصاص به معرفت حق سبحانه و معرفت غرائب علوم و اسراری که مصاحب فیض منبسط او بر ممکنات است.
و طهارت قلب از تقلبی که تابع تشعب است و تشعب نیز بسبب تعللاتی است که موجب تشتت عزم و اراده می گردد. و قلب را هم واحد باید.
امیر (علیه السلام) فرمود: قلوب العباد الطاهرة مواضع نظر الله سبحانه فمن طهر قلبه نظر الله الیه. و فی الکافی (ص 13 ج 2 معرب) باسناده عن سفیان بن عینیة قال: سألته - یعنی ابا عبدالله (علیه السلام) عن قول الله عزوجل الا من أتی الله بقلب سلیم؟ قال: القلب السلیم الذی یلقی ربه و لیس فیه احد سواه.
و طهارت نفس از اغراضش بلکه از عین خودش که خمیره آمال و امانی و کثرت تشوقات است.
و طهارت روح از حظوظ شریفه ای که مر جواز حق تعالی است چون معرفتش و قرب و مشاهدتش و دیگر انواع نعیم روحانی و بقول شیخ در نمط تاسع اشارات در مقامات العارفین: من آثر العرفان للعرفان فقد قال بالثانی و به این نظر علم حجاب باشد و این وجه دیگر است در معنی العلم حجاب الله الاکبر، آری.
تو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکن - که خواجه خود صفت بنده پروری داند
سپس طهارت حقیقت انسان و نیز طهارت سر او و طهارت خاصه انسان که اعلی المراتب طهارات است را مطرح فرمود. غرض آن است فرقان را مس ظاهری با انواع گوناگون آن نیاز است ولی برای مس قرآن که همان مقام جمعی احدی حقایق فرقانیه است، انواع طهارت باطن لازم است که تا با آن حقایق اتحاد وجودی برقرار شود. جناب مولی صدرا رحمة الله تعالی علیه را در فصل یازدهم از موقف هفتم الهیات اسفار تحقیقی رصین در پیرامون درجات قرآن و مراتب انسان و طهارت است که در کنار سفره حدیث شریفی از حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) به ارتزاق انسانی می نشیند. فرمود:
فصل 11 - فی تحقیق قول النبی (صلی الله علیه و آله و سلم): ان للقرلن ظهرا و بطنا و حدا و مطلعا. اعلم ان للقرآن کالانسان ینقسم الی سر و علن، و لکل منهما ایضا ظهر و بطن و لبطنه بطن آخر الی ان یعلمه الله، و لا یعلم تأویله الا الله. و قد ورد ایضا فی الحدیث: ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الی سبعة ابطن و هو کمراتب باطن الانسان: من الطبع و النفس و الصدر و القلب و العقل و الروح و السر و الخفی...
فالروح الانسانی تارة تتلقی ادراک الاشیاء من عالم الحس و ذلک عند نزوله فی مرتبة بدنه و حواسه، و تارة تتلقی من عالم التخیل و التمثل الجزیی، و تارة تتلقی المعارف العقلیة بجوهرها العقلی الذی هو من حیز عالم الامر، و تارة تأخذ المعارف الالهیة من الله بلا حجاب من عقل او حس...
و للدلالة علی تفاوت المقامات قال (تعالی) فی صفة القرآن انه لقرآن کریم فی کتاب مکنون لایمسه الا المطهرون تنزیل من رب العالمین فذکر له اوصافا متعددة بحسب درجاته و مقاماته اولها و اعلاها الکرامة عندالله، وادناها التنزل الی هذا العالم من عند رب العالمین... الی أن قال:
تذکرة تمثیلیة: و بالجملة ان للقرآن درجات و منازل کما للانسان، و ادنی مراتب القرآن و هو ما فی الجلد و الغلاف کأدنی مراتب الانسان و هو فی الاهاب و البشرة و للقرآن فی کل مرتبة و مقام حملة یحفظونه و یکتبونه و لا یمسونه الا بشرط طهارتهم عن حدثهم أو عن حدوثهم و نزاهتهم و انسلاخهم عن مکانهم أو عن امکانهم.
موقف هفتم الهیات اسفار را در فهم قرآن سهمی بسزاست و در این فصل مذکور بین درجات قرآن و معارج انسان تطابق شده است که رساله مدارج قرآن و معارج انسان را نیز در مقام شأنی والاست.
نکته قابل دقت در مقام آن است که فرمود: و لا یمسونه الا بشرط طهارتهم... یعنی مسّ کردن درجات قرآنی از مرتبه نازله تا آن مرتبه عالیه اش که همان مقام کرامت است را بدون طهارت نشاید لذا مس ظاهرش را طهارت ظاهر باید و مس باطنش را طهارت باطن.
طهارت از حدوث و انسلاخ از امکان بدین معنی است که شخص طاهر در آن مقام که واقع گردید همانند عقول نوریه و ملائکه مهیمن مختفی گردد امکان وی در تحت سطوت وجوب ازلی؛ چنانکه عقول صاعده ذاتشان را فانی در ذات حق می نمایند. زیرا هر انسانی که میلش به امکان بیشتر است و احکام کثرت بر او اغلب است از کفار است هم در ظاهر و هم در باطن که أرضیتم بالحیاة الدنیا، اثا قلتم الی الارض. و هر انسانی که میل وی به وجود بیشتر و احکام وحدت بر وی اوفر باشد از سابقین مقربین قرار می گیرد همانند انبیا و اولیا، و هر انسانی که در وی این دو جهت وحدت و کثرت متساوی باشد او از مومنین میانه است. (به تعلیقه حاجی سبزواری بر اسفار مراجعه گردد.)
پس طهارت را همانند سلطان نظام عالم یعنی وجود، تشکیک ذو مراتب است که هر مرتبه مادونش رقیقت مرتبه مافوق و عکس آن به نحو حقیقت بر رقیقت خواهد بود. فتدبر.
عالیترین مرتبه طهارت همان است که از صادق آل محمد (علیه السلام) در تفسیر آیه و سقیهم بربهم شرابا طهورا نقل شده است که فرمود: أی یطهرهم عن کل شی سوی الله اذ لا طاهر من تدنس بشی ء من الا کوان الا الله.
35- ولی در لفظ مس بنما تأمل - که یابی فرق او را با تعقل
36- چو مس آمد به معنی بسودن - بسودن هست مانند نمودن
37- تعقل اینکه آن شد عین ذاتت - که افزوده است بر نور حیاتت
بسوده - به کسر اول بر وزن فزده، به معنی دست زده و مالیده و لامسه باشد. (برهان قاطع) مس را همانند طهارت دارای مراتب است که در مرتبه ظاهری قرآن بصورت مس کردن ظاهری و بسودن و لمس کردن و کشیدن اعضای بدن به خطوط قرآن است، منتهی چون نوعا مس نمودن با دست انجام می گردد، مس به کشیدن دست منصرف می گردد وگرنه در مس کلمات مادی قرآن برای همه اعضای بدن طهارت نیاز است.
و مس در مرتبه بالا همان تعقل است که فرقشان بنحو ترتب وجودی است، یعنی در طول هم اند نه به نحو تباین. آنگاه فرق مس در مرتبه فوق که همان تعقل است با مس در مرتبه نازله که همان کشیدن مثل دست بر خطوط ظاهری است آن است که اینجا دست غیر از قرآن است یعنی هرگز دست ظاهری را با کلمات مادی و خطوط قرآنی اتحاد وجودی برقرار نمی گردد بلکه تلاقی بنحو لمس که از اعراض نه گانه است محقق می گردد؛ بخلاف مس در مرتبه فوق که بنحو تعقل است که قهرا با هویت ذاتی متعقل اتحاد وجودی بلکه عینیت پیدا می کند.
در مس ظاهری چیزی بر دست مثلا افزوده نمی شود جز تأثیر تکوینی که احیانا بر آن مترتب است. ولی در مس عقلانی گوهر ذاتی شخص قرآن می گردد که درجات قرآنی معارج انسانی می شود.
38- برای مس معنی و عبارت - طهارت بایدت اندر طهارت
یعنی باید در مس ظاهری قرآن، عضو بدن شما مثل دست، هم باید نجس نباشد و طاهر باشد که معنی کلمه اول طهارت است، و هم باید وضو یا غسل یا تیمم علی فرض جواز از این دو داشته باشی که معنی طهارت دوم است یا بالعکس. و بر فرض اینکه وضو گرفته باشی و دست ملوث به لوث خون شود گر چه وضو باطل نشده است و طهارت دارد ولی چون به خون آلوده باز نمی تواند قرآن را مس نماید و عکس آن هم چنین است.
پس در مس ظاهری قرآن دو نحوه طهارت نیاز است که عهده دار بیان آن فقه حقه جعفریه سلام الله علیه و شریعت مطهره محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
39- بباید جملگی از مغز تا پوست - طهارت یابی از هر چه جز از دوست
مراد از مغز باطن است و مراد از پوست ظاهر است که در تمام مراتب، مس قرآن را طهارت ضروری است.
40- بیا برتر از اینگونه مدارج - که انسان است شخص ذوالمعارج
41- طهارت تا بدین معنی کامل - نشد اندر تن و جان تو حاصل
42- مبادا نخوتی گاه تجلی - بگیرد دامنت را در محلی
نخوت تکبر کردن، فخر کردن، خودستایی را گویند.
طهارت انسانی را حد یقف نیست، و طهارت خاصه انسان، بعد از تجاوز او از طهارت بدن و روح و سرش، به مقدار تحقق او به حق تعالی، و احتظاء او به تجلی ذاتی حق سبحانه است.
حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز - خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود
این مرتبه از هارت خاصه به انسان اعلی مراتب طهارت است.
و کمّل را جز این تجلی مستقری نیست با حضور تام فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر، و معیت منبسطه ذاتیه بر عالم غیب و شهادت و آنچه که غیب و شهادت مشتمل بر آنند.
و بدان به قدر نیستی تو حق ظاهر می شود. نمی بینی که در رکوع سبحان ربی العظیم. می گویی، و در سجود سبحان ربی الاعلی.
عارف شبستری فرماید:
کسی بر سر وحدت گشت واقف - که او واقف نشد اندر مواقف
دل عارف شناسای وجود است - وجود مطلق او را در شهود است
برو تو خانه دل را فرو روب - مهیا کن مقام و جای محبوب
وجود تو همه خار است و خاشاک - برو انداز از و تو جمله را پاک
چو تو بیرون شوی او اندر آید - بتو بی تو جمال خود نماید
موانع تا نگردانی ز خود دور - درون خانه دل نایدت نور
موانع چون در این عالم چهار است - طهارت کردن از وی هم چهار است
نخستین پاکی از احداث و انجاس - دویم از معصیت و از شر وسواس
سیم پاکی ز اخلاق ذمیمه است - که با وی آدمی همچون بهیمه است
چهارم پاکی سر است از غیر - که اینجا منتهی می گرددت سیر
هر آن کو کرد حاصل این طهارت - شود بی شک سزاوار مناجات
تو تا خود را به کلی در نبازی - نمازت کی شود هرگز نمازی
چو ذاتت پاک گردد از همه شین - نمازت کی شود هرگز نمازی
نماند در میانه هیچ تمییز - شود معروف و عارف جمله یک چیز
در کلمات مکنونه فیض، کلمه پنجاهم روایتی آمده که امام صادق (علیه السلام) فرمود: لنا حالات مع الله هو فیها نحن و نحن فیها هو و مع ذلک هو هو و نحن نحن. (رساله وحدت ص 6 - 45).
اگر برای شخص طهارت با مراتب آن حاصل نشود و تمثل و شهودی برای او رخ دهد چه بسا به تکبر و خودبینی کشیده شود و از این گونه اشخاص در تاریخ زیاد بوده اند و تحت عناوین صوفی، و صوفی گری و اینکه ما رسیده ایم و همه چیز را به ما داده اند به شطحیات افتاده اند و به دست اندازهای عجیبی افتادند.
آنانکه سبب اضلال مردم شده اند درس خوانده و تحصیل کرده بودند و شاید هم کمالات نسبی نیز بدست آورده اند و زبانشان هم باز شده بود ولی آن حقیقت العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء در قلب آنها جای واقعی خویش را نیافته بود و در حقیقت متلبس ب القلب حرم الله فلا تسکن فی حرم الله غیر الله نشده اند و لذا به تکبر و نخوت افتاده اند و سر از کبریایی در آورده اند که در بیعت بعدی آمده:
43- خطر آرد کز آن نبود رهایی - که سر برآورد از کبریایی
دلیل شطحیات عارفان و آن نخوت و تکبر آن است که طهارت لازم در تمام مراحل بدست نیاورده اند لذا:
44- چه فرق لمّه رحمان و شیطان - نباشد بی طهارت کار آسان
لَمَّة بالفتح دیوانگی، یقال اصابته من الجن لمة هو المس (منتهی الارب) مراد آن است که اگر طهارت حاصل نشود فرق بین واردات شیطانی و واردات رحمانی بسیار مشکل است.
عزالدین کاشانی گوید: واردات و القاءات یا صحیح اند و یا فاسد. وارد صحیح یا الهی است که متعلق به علوم و معارف است؛ و یا ملکی روانی که برانگیزنده طاعات است و آن را الهام می نامند.
وارد فاسد هم یا نفسانی است یعنی از چیزی است که در آن حظ نفس و لذت باشد و آن را هاجس می نامند؛ و یا شیطانی که داعی بر معصیت است و آن را وسواس می نامند.
از عارف نقل شده است که در یک حال تمثلی دیدم صاحب صدایی می گوید که فلانی من تکلیف را از تو برداشتم؛ بدو گفتم: اخْسَأ یا عدو الله دور شو ای دشمن خدا، چطور تکلیف از من برداشتی و حال اینکه من بنده ام و بنده باید در برابر خدای متعال بندگی کند که تکلیف از او برداشته نمی شود.
این عارف در ریاضت بود و در این واقعه اش، لمه شیطانی را تشخیص داد و از آن دوری جست. ولی چه بسا افرادی که بدین پایه نرسیده اند و دستخوش هواجس شیطانی گشته اند.
عرفان نظری را در واردات رحمانی و فرق آن با واردات شیطانی مباحث شیرینی است.
شبیه فرمایش عزالدین کاشانی را در فصل رابع از فصول فاتحه مصباح الانس ص 15 مشاهده می فرمائید که گوید:
و الواردات و القاء اما صحیح او فاسد لا ینبغی الوثوق به و الصحیح اما الهی ربانی و هو ما یتعلق بالعلوم و المعارف، أو ملکی روحانی و هو الباعث علی الطاعة من مفروض او مندوب و بالجملة کل ما فیه صلاح و یسمی الهاما. و الفاسد اما نفسانی و هو ما فیه حظ النفس و استلذاذها و یسمی هاجسا؛ أو شیطانی و هو ما یدعو الی معصیة الحق کما قال الله تعالی الشیطان یعدکم الفقر و یأمرکم بالفحشاء و یسمی و سواسا. فمعیار الفرق میزان الشرع فما فیه قربة فهو من الاولین و ما فیه کراهة شرعیة فهو من الاخرین.
مولوی در دفتر دوم مثنوی گوید:
ترس و نومیدیت دان آواز غول - می کشد گوش تو تا قعر سفول
هر ندایی که تو را بالا کشید - آن ندایی دان که از بالا رسید
هر ندایی که تو را حرص آورد - بانگ گرگی دان که او مردم درد
چون رزق نفس ناطقه انسانی در آسمان است که و فی السماء رزقکم و ما توعدون.
(ذاریات /22) و این همان روزی معنوی او از علوم و معارف است که از آن به القاء ربانی نام برده می شود و اگر صدایی در خواب و یا بیداری به گوش انسان برسد که موجب ارتقاء وجودی وی گردد معلوم است که این ندای آسمانی است و از واردات رحمانی است. و هر صدایی که به انسان روی آورد و سبب قوت نفسانی او بسوی ملکوت اعلی نشود و او را خاکی و زمینی بار آورد آن شیطانی است که از این سوی برخواسته است.
جناب ابن ترکه در تمهید القواعد در خاتمه آن بعنوان وصیت از ماتن نقل می کند برای اینکه مبادا سالک مکاشف بدامن اشتباه افتد و گرفتار آید بهتر آن است که بعد از تصفیه قلب به قطع علایق تاریک و تیره و نیز تهذیب اخلاق، به تحصیل علوم حقیقیه فکریه نظریه بپردازد که تا این علوم بمنزله علوم مقدمی والی باشند برای وصول به معارف ذوقیه زیرا از این علوم یقینی برهانی ملکه ممیزه بدست می آورد که میزان وی در مکاشفات قرار می گیرد و وی واردات صحیح را از فاسد جدا می سازد.
مهم در این فرمایش همان قطع علایق تیره و تاریکی است که در فرمایش بلند مولای مکرمم به عنوان طهارت از آن نام برده شده است.
سالک راه باید در نزد خضر راه قرار گیرد و با وی ظلمات را طی کند تا به سرچشمه مقصود راه یابد. آنگاه که متحلی به اسماء الله شد و حقایق الهیه بر جانش نشست و مقام ولایت را یافت، خود معیار حق و باطل می گردد و از آن به بعد تشخیص صحیح از فاسد در خود وی انجام می گیرد وگرنه نباید از کامل مکمل و خضر راه جدا شود و باید تمام یافته ها و مشهوداتش را به وی عرضه دارد تا با میزان او حل مشکل نماید؛ اگر چه معیاراتم همه مکاشفات کشف تام و اتم محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) یعنی قرآن کریم است. فتدبر.
45- مرا شد دفتر دل پاره پاره - که دردم را چه درمانست و چاره
46- همی در آتش سوزان لهفم - که کمتر از سگ اصحاب کهفم
47- نه بگرفتم پی اصحاب کهفم - که خود را وا رهم از نار لهفم
لهف: سوزش و حسرت و اندوه را گویند.
این کمترین داود صمدی آملی گوید که در این حسرت سوزانم که سگ اصحاب کهف به دنبال آنان راه افتاد و بدان کمال رسید که در قرآن کریم یعنی کشف اتم محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) نام آن آمده که بی طهارت نمی شود آن را مس نمود ولی این بیچاره با داشتن مولایی بالاتر از اصحاب کهف به دنبال او راه نیافتاد تا از دریای بی کران علم آن بهره گیرد و خویش را به اندازه سگ اصحاب هم که شده است ارتقاء وجودی دهد. وا حسرتاه علی فرطت فی جنب الله.
48- چه می گویم من این قول شطط را - بخواهم عذر تمثیل غلط را
شطط یعنی دور شد از حق. مراد از قول شطط تشبیه ائمه معصومین (علیهم السلام) را به اصحاب کهف است.
49- امامان من از امر الهی - مقام هر یک است فوق تناهی
50- به برهانست و نی از قول رهفست - که هر یک کهف صد اصحاب کهفست
در آستان کهف ائمه معصومین (علیهم السلام) تمامی انبیاء سر می سایند.
51- امامی را که من گویم چنین است - امام مرسلین را جانشین است
مراد از امام مرسلین جناب خاتم انبیاء محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) است که امامان ما جانشین اویند و خلیفه هر کسی را با وی مناسبت و سنخیت است.
52- امامی باید از سر امامت - بگوید از برایت تا قیامت
زیرا که سر معصوم را غیر معصوم نتواند بیان نماید زیرا که مشابهتی بین معصوم و غیر معصوم نیست. فتدبر.

باب شانزدهم : شرح باب شانزدهم دفتر دل

باب مذکور شامل چهل و نه بیت شعر است که محور بحث آن بر مدار بسم الله الرحمن الرحیم، را مبحث شریف امام و امامت تشکیل می دهد.
الحمد لله الذی جعلنا من المتسمکین بذیل و لایتهم (علیهم السلام).
1- به بسم الله الرحمن الرحیم است - که در عالم امام لطف عمیم است
عمیم: تمام هر چه فراهم آید و بسیار گردد. تام، تمام و کامل را گویند.
مراد آن است که نظام هستی بدون وجود انسان کامل نخواهد بود.
در کتب کلامی بحثی منعقد یافت بنام قاعده لطف و خلاصه آنکه لطف بر حق تعالی واجب است و در معنی لطف گویند که هر چه که موجب قرب مکلف به حق تعالی و مبعّد وی از معاصی است جعل آن بر حق تعالی واجب است لذا در مورد وجود امام معصوم (علیه السلام) نیز همین بحث به میان می آید که از ادله جعل امام معصوم و نصب آن، قاعده لطف است. زیرا که وجود چنین انسانی موجب قرب به حق و ثواب، و دوری از معاصی است، و لذا نصب آن بر خداوند واجب است که اگر او را نصب نفرماید باعث می شود که مردم به حق نزدیک نشوند و از معاصی دور نگردند و حق هم می داند که علت این کار همان عدم نصب امام ولی است؛ و این بر حق تعالی قبیح است لذا لطف بر حق تعالی واجب است. لذا جناب خواجه در متن تجرید دارد که: و اللطف واجب لتحصیل الغرض به برای اینکه غرض از تکلیف با لطف الهی حاصل می شود وگرنه تکلیف بیاورد و بداند که مکلف بدون امام نمی تواند به او نزدیک شود و از معاصی دور گردد و در عین حال این لطف را نکند این تکلیف به چیزی است که مکلف قادر بر آن نیست و نقض غرض است.
لذا جناب خواجه در مقصد خامس تجرید در امامت گوید: الامام لطف فیجب نصبه علی الله تعالی تحصیلا للغرض و جناب علاوه در شرح آن به بیان صغری و کبرای قیاس: الامام لطف و اللطف واجب علی الله فنصب الامام واجب علی الله می پردازند که صغرای قیاس معلوم و بدیهی در نزد عقلاء است الخ.
مولای مکرمم را در هشت رساله عربی رساله ای در امامت است که بحث در امامت به صورت مستوفی در آن آمده است. ابتدءاً بعد از نقل مواضعی از بیانات امیر المؤمنین در نهج حول ائمه معصومین (علیهم السلام)، بحثی عقلی و تحقیق علمی را در امامت پیش می کشند و فرماید که امامت از اعظم مسائل اختلافی بین مسلمین بلکه بعید نیست که بگوییم که همه اختلافات دینی متفرع بر این مساله امامت است و اولین شبهه ای که در خلیفه پیش آمده شبهه ابلیس لعنه الله است. و اول تنازعی که در حین بیماری رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پیش آمده پیرامون مسئله امامت بود. و سپس به بحث عقلی آن ابتدا از راه لطف می پردازند و لازم است که نصب رسول و نبی و امام معصوم از حق تعالی انجام پذیرد زیرا که در آن عصمت شرط است و بر این امر مخفی فقط حق متعال واقف است. و در ادامه آن به ادله دیگر قائم بر وجود امامت و نصب امام می پردازند. آنگاه در ادامه آن مسلک دیگر عقلی نیز در امامت مطرح می کنند که برای اقامه عدل امامت ضروری است.
از جناب مولی الموالی نقل فرمود که به کمیل بن زیاد فرمود: اللهم بلی لا تخلوا الارض من قائم لله بحجة اما ظاهرا مشهورا أو خائفا مغمورا لئلا تبطل حجج الله و بیناته، و کم ذا و أین أولئک، أولئک و الله الاقلون عددا و الا عظمون قدرا یحفظ الله بهم حججه و بیناته... و صحبوا الدنیا بأبدن أرواحها معلقة بالمحل الاعلی اولئک خلفاء الله فی أرضه والدعاة الی دینه. نهج البلاغه.
شیخ شهید شهاب الدین سهروردی گوید: نظام عالم خالی از خلیفه ای که ارباب مکاشفه و ارباب مشاهده از آن به قطب نام می برند نمی باشد...
سپس با آیات و روایات فراوانی به امر امامت و اوصاف می پردازند که برای هر کسی که با نظر انصاف بدان بنگرد می بیند در امر امامت کافی است.
ولی در صحف نوریه عرفانی، به مشرب روایات بحث امام و انسان کامل در سراسر نظام هستی مطرح شده است که این لطف وجود امام برای ما سوی الله و کشور وجود است که لولا الحجة لساخت الارض باهلها.
و از کلمه عالَم در مصراع دوم معلوم است که معنای امام توسعه دارد و در سراسر عالم، وجود این انسان کامل لطف است، لذا بحث از یک مسئله کلامی که فقط در محدوده تکلیف مکلفین مطرح می شود به در می آید و صبغه عرفانی به خود می گیرد.
انسان کامل مظهر اتم و اکمل اسم شریف الولی حق تعالی است و صاحب ولایت کلیه است که تواند به اذن الله در ماده کائنات تصرف کند و قوای ارضیه و سماویه را در تحت تسخیر خویش در آورد و هر محال از دست او ممکن شود. چنین انسانی صاحب مقام جمعی و خلافت الهیه و حائز رتبه و منصب کن کما ینبغی است.
مولای مکرمم را در رساله گرانسنگ انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه یازده باب در یازده وصف از اوصاف کلی انسان کامل است که باب اول در ولایت آن و باب دوم در خلافت وی، و باب سوم را در قطب بودن آن، و باب چهارم آن در مصلح بریه الله بودن وی، تا آخر ابواب است و در باب چهارم آن فرماید که بقای عالم به بقای انسان کامل است. لذا او مصلح بریة الله و قطب عالم امکان است.
در باب ششم یکی از اوصاف او را حجة الله بودن نام می برد که در حکمت متعالیه مبرهن است که هیچ زمانی از ازمنه خالی از نفوس مکتفیه نیست و هر نفسی از نفوس مکتفیه که اتم و اکمل از سائر نفوس خواه مکتفیه و خواه غیر مکتفیه باشد، حجة الله است پس هیچ زمانی از ازمنه خالی از حجة الله نباشد.
و این حجت الهی باید با بدن عنصری هم باشد سپس به یک برهان عقلی بر مبنای رصین حکمت متعالیه بر امکان بقا و دوام بدن عنصری حجت الهی تمسک می جوید و آنگاه آن برهان را با وقایعی مورد تأیید قرار می دهند.
در باب هفتم انسان کامل را ثمره شجره وجود و کمال عالم کونی و غایت حرکت وجودیه و ایجادیه می داند و می فرماید: پس به حکم حکیم و امضای عارف، انسان کامل کمال عالم کونی و غایت حرکت وجودی و ایجادی است که در حقیقت مسلک این مسیر آن، و مبنای آن ممشای این است. پس نتیجه این فصل الخطاب این شد که هیچگاه عالم کونی که از آن تعبیر به نشأه عنصری نیز می شود از انسان کامل که غایت و کمال عالم است و حجة الله و خلیفة الله است خالی نیست. بر این برهان حکمی و عرفانی روایت از فریقین مستفیض و از حوصله احصاء خارج است:
اللهم بلی لا تخلو الارض من قائم لله بحجة... اولئک خلفاء الله فی ارضه.
در باب یازدهم آن فرماید: قلب عالم امکان و قلب قرآن و لیلةالقدر.
انسان کامل قلب عالم امکان است، و قلب برزخ بین ظاهر و باطن است، و همه قوای روحانی و جسمانی از او منشعب و از او فیض به آنها می رسد انسان کامل که واسطه فیض اوست از او به دیگر شعب قوای روحانی و جسمانی فیض می رسد... هر چند هر انسانی را نصیبی از ربوبیت است، لکن مرتبه تامه آن انسان کامل را است چنانکه عبودیت او نیز عبودیت تامه است...
و در باب سوم هم، امامت را همان مقام قطب و خلافت معنی کرده اند. فتدبر.
2- امامت در جهان اصلی است قائم - چو اصل قائمش نسلی است دائم
اشاره است به حدیث برزخی از مرحوم آیة الله آقا محمد غروی آملی - رضوان الله تعالی علیه - است.
در کلمه 38 هزار و یک کلمه آمده است:
روزی به محضر مبارک استادم جناب آیة الله محمد آقای غروی آملی - رضوان الله تعالی علیه - تشرف حاصل کرده بودم، به من فرمود: این عبارت را در جایی دیده اید که الامام أصله دائم و نسله دائم، عرض کردم: خیر در جایی ندیده ام، چه جمله شگفت شیوا و شیرین و دلنشین است که خود اصلی استوار و قانونی پایدار است، حضرت تعالی از کجا نقل می فرمایید؟
فرمود من از جایی نقل نمی کنم. آنگاه انگشتان دست راستش را جمع کرد و در حالی که بر گرد لبانش دور می داد فرمود: دیروز که از خواب بیدار شدم دیدم این جمله را بر سر زبان دارم، و بدان گویایم.
راقم گوید: در اصطلاح عرفان این گونه القاءات سبّوحی را حدیث برزخی گویند.
عرض شد که انسان کامل قطب زمان است که حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: ان محلی منها محل القطب من الرحی و رحی بر قطب دور می زند و بر آن استوار و بدان پایدار است، همچنین خلافت الهیه قائم به انسان کامل است که قطب عالم امکان است، وگرنه خلافت الهیه نیست.
مقام قطب همان مرتبت امامت و مقام خلافت است: انی جاعل فی الارض خلیفة.
عقول حاکم است که احوال عالم بر عدالت قائم است و انبیاء برای قسط قیام نموده اند لذا بالعدل قامت السموات و الارض و به عدل امور مردم انتظام میابد و به عدالت مطلقه حق هر ذی حقی به وی اعطا می گردد. و تحصیل کمالات علمیه و عملیه برای نیل به سعادت ابدی و قرب به عالم قدس و ایصال به معبود حق به واسطه عدل می باشد که اگر عدل نباشد نظام عالم مختل می شود و نظام اجتماع بنی آدم درهم می ریزد و حدود و حقوق معطل می ماند و هرج و مرج مستولی می شود و امر معاد و معاش مردم فاسد می گردد.
پس وجود انسان کامل برای برقراری عدالت مطلق در همه ابعاد در نظام هستی امری ضروری و اصلی پایدار و استوار است که هر عاقلی را در پذیرش آن معطلی نیست.
و این امام که زمام همه امور در دست قدرت تصرف اوست و زمان عدل به دست اوست باید خلیفة الله باشد که تا علم به تمام حقایق عالم و اسرار موجودات داشته باشد که همه را در مسیر صراط مستقیم که طریق وسطی است برای رشد به پیش ببرد و مطابق استعداد هر شیئی کمال لایق به وی را بدو عطا کند و همگان را در طریق استقامت سائق باشد.
و این اصل قائم را نسل دائم است که به طفیل وجود وی عالم بقا یابد. زیرا که بر اساس قل کل یعمل علی شاکلته دار هستی که ظهور حق مطلق و تجلی تام عینی اوست غیر متناهی است و موجودات پشت هم در دار وجود می آیند و می رود و هر یک از آنها نیز در این آمد و شد استعداد خاصی برای رسیدن به کمال خاص را دارایند و ظهور این استعداد به انسان کامل وابسته است که ربط وجودی بین حق و خلق است؛ و اگر امامت و انسان کامل امام نباشد هیچ شیئی به کمال نمی رسد. پس برای قوام عدل امامت دائمی است و نسل آن نیز دائمی است. یعنی خدای متعال همانگونه که دائما در حال جعل عالم است، مدام در جعل خلیفه است که لولا الحجة لساخت الارض باهلها.
انسان کامل رب انسانی و سلطان عالم و خلیفة الله است و عالم به مدام به وجود او محفوظ است.
3- امام اندر نظام عقل و ایمان - یدور حیثما یدور القرآن
تا قرآن هست، انسان کامل نیز هست که وعاء حقایق قرآن است و علم آدم الاسماء کلها.
در فضیلت سوره یس آمده که این سوره ریحانه قرآن است و در مورد امام حسن و امام حسین نیز رسیده که ریحانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند.
و نیز در جوامع فریقین آمده که سوره یس قلب قرآن است: ان لکل شی ء قلبا و قلب القرآن یس.
و مقرر است نزد صاحبان عقل که امام (علیه السلام) قلب عالم امکان است پس قرآن ریحانه است و امام هم ریحانه است و یس قلب قرآن است و امام قلب عالم امکان، پس امام قرآن است، و قرآن امام.
لذا روایت ثقلین از فریقین نقل شده است پس نتیجه این می شود:
فالقرآن مع الامام مع القرآن یدور الامام حیث یدور القرآن و یدور القرآن حیث یدور الامام. پس قرآن با امام است و امام با قرآن است و به هر نحوی که قرآن دور زند امام با وی دور زند و به هر نحوی که امام دور زند قرآن بر مدار او دور زند.
و آن که در روایت سوره یس را قلب قرآن نامید شاید به جهت جایگاه آیه مبارکه و کل شی ء احصیناه فی امام مبین باشد زیرا در روایات عدیده ای وارد شده که آن امام مبین امامی است که خداوند تعالی در او علم به همه چیز را احصا کرده است. (نکته 5 هزار و یک نکته.)
انسان کامل عقل مستفاد است و در شأن او اذا شاءوا ان علموا، علموا، یا اعلموا یا علموا صادق است. لذا هر چیز را شأنیت معقول انسان شدن و انسان را شأنیت عاقل بودن هر چیز است. و تا به حدی می رسد که مصداق أحصی الله فیه علم کل شی ء گردد، بلکه همه اشیاء گردد.
لذا از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمود: وقتی این آیه سوره یس که و کل شی احصیناه فی امام مبین نازل شد دو نفر در مجلس جناب رسول الله برخاستند عرض کردند آیا آن تورات است؟ فرمود: نه. عرض کردند پس انجیل است؟ فرمود: نه. عرض کردند که پس قرآن است فرمود: نه. گفته شد امیر المؤمنین علی (علیه السلام) است؟ حضرت فرمود: این امامی است که خداوند در او علم به هر چیزی را احصا کرده است.
چون این جامعیت انسان کامل که أحصی الله فیه علم کل شی ء در لوح فؤاد کاملی دیگر متمثل گرد مطابق عرف و عادت مردم و تقریب اذهانشان به واقع مثلا به صورت شتر بدون آغاز و انجام در آید که بار همه فضائل و مناقب وی باشد چنانکه نبی (صلی الله علیه و آله و سلم) فضائل وصی (علیه السلام) را آن چنان دید که در ابیات 31 و 32 به بعد باب دهم گفته آمد.
لذا در مصراع اول بیت بعدی آمده که بین امام یعنی انسان کامل و قرآن جدایی نشاید که فرمود:
4- نشاید افتراقش را ز قرآن - به قرآن و به عرفان و به برهان
و باء در مصراع دوم برای قسم است یا برای تعلیل باشد که قرآن و عرفان و برهان در اتحاد وجودی انسان کامل و قرآن اتفاق دارند.
در حدیث ثقلین که در جوامع فریقین آمده است پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود که عترت و قرآن که دو ثقل من اند از هم جدایی ندارند یعنی از یک نقطه وحدت آمده اند و لن یفترقا حتی یردا علی الحوض به همان نقطه وحدت برمی گردند زیرا که انسان کامل قرآن ناطق و قرآن کریم انسان صامت است. فتدبر.
5- که بین خلق و خالق هست رابط - فیوضات الهی راست واسط
زیرا انسان کامل و امام، مظهر اتم اسماء الله است و فیوضات الهی نیز به واسطه اسماء بر عالم وارد می شود لذا رابط بین خلق و حق اوست که تا فیض را از جانبی (فوق) بستاند و بر خلق بیافشاند. لذا انسان کامل، انسان العین حق تعالی است که وی را در مقام محمود است زیرا که خلافت مرتبه ای است جامع جمیع مراتب عالم، لاجرم آدم را آینه مرتبه الهیه گردانیده تا قابل ظهور جمعی اسما باشد، و این مرتبه انسان کامل را بالفعل بود، و غیر کامل را ظهور اسماء بقدر قابلیت و استعدادش از قوه به فعل رسد. علاوه این که انسان کامل را فوق مقام خلافت کبری است.
لذا او مصلح بریة الله است بدین معنای ادق که چون انسان کون جامع و مظهر اسم جامع است و ازمه تمام اسما در ید قدرت او است، صورت جامعه انسانیه غایة الغایات تمام موجودات امکانیه است پس به بقای فرد کامل انسان بقای تمام عالم خواهد بود که امام صادق (علیه السلام) فرمود: لو بقیت الارض بغیر امام لساخت (اصول کافی (معرب) ج 1، ص 137.)
انسان کامل را مقام صادر اول و نفس رحمانی است که تمام کلمات وجودی از مظاهر وجودی اویند. لذا در بیت بعدی فرمود:
6- بود روح محمد را مظاهر - در عالم، ز اول آن تا به آخر
علامه قیصری در اواخر فصل اول مقدمات شرح فصوص الحکم فرمود:
ؤ مرتبة الانسان الکامل عبارة عن جمع جمیع المراتب الالهیة و الکونیة من العقول و النفوس الکلیة و الجزئیة و مراتب الطبیعیة (یعنی طبیعة الوجود) الی آخر تنزلات الوجود تسمی بالمرتبة العمائیة ایضا فیه مضاهیة للمرتبة الالهیة و لا فرق بینهما الا بالربوبیة و المربوبیة و لذلک صار خلیفة الله.
روح محمد را حقیقت محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز گویند چه اینکه یکی از اسامی بی شمار وی حقیقت انسانیه است که عالم صورت این حقیقت انسانی است و همو در قلب قلب قرآن به امام مبین نام برده شد که احاطه به جمیع حضرات دارد و همه ما سوی الله از شئون وجودی اویند که همه کلمات دار هستی بر این رق منشور نوشته شده اند، لذا بمنزله اعضا و جوارح وی می گردند. و این حقیقت محمدیه را در همه مظاهرش سریان است که همان سریان ولایت است و همین سریان را سریان وجود منبسط و نفس رحمانی و فیض مقدس نامند؛ چنانکه فرموده اند: وجود و حیات جمیع موجودات به مقتضای قوله تعالی: و من الماء کل شی ء حی (انبیاء /30) به سریان ماء ولایت یعنی نفس رحمانی است که به مثابه ماده ساری در جمیع موجودات است. (انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه.)
همه موجودات از عقل اول تا هیولای اولای در نشأه طبیعت، از شئون وجودی حقیقت محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم) یعنی صادر اول اند، زیرا نفس محمدی اعدل امزجه و نفس مکتفیه است که به حسبت صعود و ارتقای درجات و اعتلای مقامات عدیل صادر اول می گردد. بلکه اتحاد وجودی با وجود منبسط می یابد، در این مقام جمیع کائنات و کلمات وجودیه شئون حقیقت او می گردند. و جناب شیخ اکبر در باب ششم فتوحات تصریح فرمود که حضرت خاتم به مقام هباء که از اسامی صادر اول است رسیده است که شرح آن در ذیل بیت چهاردهم از باب اول گذشت.
لذا حقیقت محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم) را وحدت حقه حقیقیه ظلیه است که ظل وحدت حقه حقیقیه ذاتیه صمدیه است.
7- امام عصر آن قطب زمان است - که با هر مظهرش اکمل از آنان است
8- لذا او را رعیت هست و منقاد - ز افراد و ز ابدال و ز اوتاد
9- همه بر گرد او هستند دائر - چو بر مرکز مدارات و دوائر
در هر عصری انسان کامل قطب است و از همه مظاهر وجودیش اکمل است.
لذا در باب سوم از رساله انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه از جناب مولی الموالی در وصف خودش، قطب ذکر شده است: ان محلی منها محل القطب من الرحی (خطبه شقشقیه نهج البلاغه.) مقام قطب همان مرتبت امامت و مقام خلافت است که نه تعدد در آن راه دارد و نه انقسام به ظاهر و باطن و نه شقوق اعلم و اعقل و غیرها.
به بسط کریمه لو کان فیهما الهة الا الله لفسدتا امام در هر عصر بیش از یک شخص ممکن نیست و آن خلیفة الله و قطب است و کلمه خلیفه به لفظ واحد در کریمه انی جاعل فی الارض خلیفة اشاره به وجوب وحدت خلیفه در هر عصر است.
و این انسان کامل قطب است که همه بر گرد او دور می زنند و بر حول حرکت دوریه دارند. شیخ اکبر را در این مقام در اواخر فص نوحی فصوص الحکم بیانی بلند است آنجا که گوید: فالحائر له الدور و الحرکة الدوریة حول القطب فلا یبرح منه... و قطب در هر عصر بیش از یک شخص نیست و آن مقام در این زمان قائم آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) مهدی موعود منتظر روحی له الفداء را است.
و چنین در خاطرم دارم که سید جزائری در انوار نعمانیه از جناب امیر المؤمنین علی (علیه السلام) روایت کرده است که همیشه در زمین یک قطب و چهار اوتاد و چهل ابدال و هفتاد نجباء و سیصد و شصت صلحا می باشند.
در ماده قطب سفینة البحار گوید: ثم اعلم انه قال الکفعمی فی حاشیة مصباحه قیل ان الارض لاتخلو من القطب و اربعة اوتاد و اربعین بدلا و سبعین نجیبا و ثلاثمائة و ستین صالحا.
غرضم این است که کفعمی به قیل تعبیر کرده است و سید جزائری از امیر المؤمنین (علیه السلام) روایت کرده است، و بدان که فضیلت و مقام این اعاظم سلام الله و صلواته علیهم آنکه أقل است أجل است اعنی افضل از همه قطب است تا به صلحاء منتهی می شود. قیصری در شرح فص نوحی فصوص شیخ گوید: و القطب الحقیقی لکونه مظهرالاسم الاعظم الالهی مظهر للذات مع جمیع الصفات و غیره لیس کذلک، سپس درباره قطب و ابدال اشاراتی دارد.
و خود شیخ محیی الدین در چندین جای فتوحات از ابدال و اوتاد و قطب اشارات و مطالبی دارد.
بدانکه قطب خلیفة الله است و فرد است و امام همه است که به گرد او دور می زنند.
شیخ اکبر در باب هفتم فتوحات گوید:
ثم انه سبحانه ما سمی نفسی باسم من الاسماء الا و جعل للانسان من التخلق بذلک الاسم حظا منه یظهر به فی العالم علی قدر ما یلیق به و لذلک تاول بعضهم قوله (صلی الله علیه و آله و سلم) ان الله خلق آدم علی صورته علی هذا المعنی و انزله خلیفة عنه فی ارضه...
و چون قطب که خلیفة الله است فرد است و مثل مستخلف خود جل و علی است پس بدانکه هیچ انسانی مثل این مثل نیست و از این بیان به سر کریمه لیس کمثله شی ء توجه داشته باش.
و بدانکه بر همین مبنای متین در تحقیق قطب و دور زدن دیگران در حول وی صدرالدین قونوی در اواخر نصوص در نص معنون به این عنوان: نص شریف من أشرف النصوص و أجلها و أجمعها لکلیات اصول المعرفة الالهیة و الکونیة، در ضمن فصل فی وصل گوید:
ان تعینات ارواح الاناسی من العوالم الروحانیة و تفاوت درجاتها فی الشرف و علو المنزلة من حیث قلة الوسائط و کثرتها و تضاعف وجوه الامکان و قوتها سبب کثرة الوسائط و قلتها و ضعفها انما موجبه بعد قضاء الله و قدره، المزاج المستلزم لتعین الروح بحسبه فالاقرب نسبة الی الاعتدال الحقیقی الذی تعین نفوس الکمل فی نقطة دائرته یستلزم قبول روح اشرف و أعلی نسبة من العقول و النفوس العالیة، و الا بعد عن النقطة الاعتدالیة المشار الیها بالعکس من الخسة و نزول الدرجة.
(و به نکته 26 هزار و یک نکته مراجعه شود.)