فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

قصه اصحاب کهف

بر این وجه بود که ترسایان تعدی و طغیان کرده از حدود احکام انجیل قدم بیرون نهادند تا آنکه فواحش در میان ایشان بسیار شد و بت پرستیدن آغاز کردند و در میان ایشان جمعی بودند که بر دین عیسی بودند و در زهد و عبادت می کوشیدند و ایشان را پادشاهی بود دقیانوس نام و بت پرست و بسیار جبار و ستمکار و مردمان را از دین حضرت عیسی (علیه السلام) منع می کرد و هر که را بر دین عیسی دیدی می کشت و به جهت تسخیر ممالکه شهرها می گشت تا آنکه به شهر افسوس رسید که اصحاب کهف در آن بودند ایشان از ترس او بسیار پریشان شدند و به نماز گاهی که داشتند آمده به تضرع و زاری گفتند که خدایا شر این طاغی یاغی را از ما کفایت کن جمعی گماشتگان دقیانوس بر قصه ایشان مطلع شده وی را خبر دادند او جمعی کثیر را فرستاد و ایشان را حاضر کرد با جامهای عبادت و رویهای خاک آلود از کثرت، سجود دقیانوس ایشان را تهدید کرد ایشان گفتند که ما به جز از خدای بحق را نپرستیم که آفریدگار آسمان و زمین است هر چه می خواهی می کن دقیانوس گفت روزی شما را مهلت دادم تا در کار خود اندیشه کنید اگر بدین من در آیید فبها و اگرنه شما را سیاستی کنم که همه خلقان از آن عبرت گیرند.
ایشان از مجلس او بیرون آمده با یکدیگر گفتند تدبیر آن است که ما زادی و توشه برگیریم و از دست این ظالم بجهیم پس هر یکی از خانه پدر قدری مال جهت زاد برداشتند و از آن شهر بیرون آمدند و نزدیک آن شهر کوهی بود و در آن کوه غاری بود متوجه شدند و در اثنای راه سگی در دنبال افتاد چندانکه او را می زدند و می راندند باز نمی گشت تا آنکه به آواز آمد که ای یاران مرا که من دوستان خدای را دوست می دارم چون بخسبید من شما را پاسبانی کنم ایشان سگ را با خود ببردند پس به اندرون غار بر آمده به انواع طاعات و مناجات مشغول شدند و بر خدای توکل کردند چون سر به سجده نهادند حق تعالی خواب بر ایشان مستولی ساخت تا سیصد و نه سال بخفتند و بعد از چند روز دقیانوس ایشان را طلبیده یافت پدران ایشان را بگرفت و احوال ایشان را پرسید گفتند مالهای ما را برداشتند و برفتند نمی دانیم که کجا رفتند.
کسانی که ایشان را دیده بودند گفتند که در فلان کوه غاری است و ایشان در آن غارند.
دقیانوس با لشگر گران متوجه آن کوه شد و چون به در غار رسیدند هیچکس را زهره آن نبود که در اندرون غار رود. پس گفتند ای ملک ترا غیر از کشتن ایشان چه کار است در غار را محکم و مسدود ساز تا ایشان به گرسنگی و تشنگی بمیرند.
دقیانوس بفرمود تا در غار را بر آوردند و در لشگر دقیانوس دو مرد مومن بودند نامها و نسبهای ایشان بر لوحی از ارزیر نوشتند و در بنای آن سد وضع کردند تا وقتی که کسی این سد را بشکافد از احوال ایشان خبر دهد و آن سد چنان بود تا دقیانوس هلاک شد و قرنها بر این بگذشت و در این شهر پادشاهی بر تخت نشست صالح و مومن نام او تندروس و مردمان در زمان او بعضی مومن بودند و بعضی کافر و ایشان را به خدا دعوت می کرد و به بعث و نشور می ترسانید ایشان می گفتند ما حیات و ممات همین می دانیم که در دنیا است آن پادشاه با خدا مناجات کرد تا حق تعالی آیتی بدو نشان نماید که دلالت کند بر حقیقت بعث و نشور حق تعالی در دل یکی از مردمان آن شهر افکند نام او الیاس تا آن سد را بشکافد و خطیره گوسفندان کند پس در آن غار را بشکافت و جماعتی را دید در آنجا خفته و سگی بر در غار خفته چون خواست که در اندرون غار رود سگ برخاست و بر وی حمله آورد وی از این حال ترسان و هراسان گشت و بازگشت چون سد مفتوح گشت حق تعالی ایشان را از خواب بیدار ساخت.
ایشان برخاسته بر یکدیگر سلام کردند و چنان پنداشتند که یک روز یا بعضی از روز خوابیده اند چه خود را بر همان صورت و هیئات یافتند که خفته بودند تغییر نیافته و جامها کهنه نشده پنداشتند که در عهد دقیانوس اند. نماز بگذاردند و صاحب طعام خود را که تملیخا نام داشت گفتند برو و طعامی برای ما بیاور و بنگر که این طاغی طلب ما می کند یا نه.
تملیخا درمی چند برداشت و از کوه بزیر آمد تا در شهر رود همه علامات بر خلاف آن دید که گذشته بود ترسان از دقیانوس در شهر آمد مردمان را دید که بر دین عیسی پیغمبر بودند و بر وی صلوات می فرستادند تعجب او بیشتر شد با خود گفت من دوش از این شهر بیرون رفتم هیچکس نمی توانست نام عیسی برد پس گرد شهر می گشت و کسی را نمی یافت که احوالی بپرسد و رسم و آئین شهر بر خلاف گذشته دید با خود گفت همانا که این شهر غلط کرده ام موجب اینحال ندانم که چیست.
از مردی پرسید که این شهر را چه نام است، افسوس بدانست که همان شهر است و مردمان همان نیستند.
آخر درمی چند که داشت بیرون آورد که طعام خرد چون خباز بدان نگریست درمی دید بر شکل پای شتر و مهر دقیانوس بر آن زده و سیصد سال قبل از این مسکوک شده در وی آویخت که این مرد گنج یافته پس او را گرفته نزد حاکم شهر بردند وی پنداشت که او را نزد دقیانوس می برند بالضروره دل بر هلاک نهاده می گفت ای خداوند زمین و آسمان بفریاد من رس و مرا از ظلم دقیانوس خلاص بخش.
پس او را نزد حاکم بردن چون او را دید که دقیانوس نیست ساکن شد پس آن درهم را به حاکم داد.
حاکم گفت ای جوانمرد راست بگو که این گنج کجا یافته ای که نقش این درهم گواهی می دهد که تو گنج یافته ای. تملیخا گفت که من خبر از گنج ندارم و این درهم از خانه پدر خود بیرون آورده ام.
حاکم بانگ بر وی زد که اگر اقرار کردی که این گنج از کجا یافته ای از عذاب خلاص شوی و اگر نه به شکنجه آن را تو بستانم سیصد و نه سال است که این درهم زده اند و ما هیچکدام از این ضرب یکدرم نداریم تملیخا گفت به حق آن خدایی که او را می پرستید که بگویید دقیانوس کجاست.
گفتند مگر دیوانه ای یا خود را بر جنون داشته تا گنج به تنها صرف کنی از زمان دقیانوس تا اکنون سیصد و نه سال بر آمده است.
تملیخا گفت شما با من راست نمی گویید اما بدانید که ما چند نفر رفیق و مصاحب بودیم پادشاه این شهر بر ما ستم می کرد و از دین مسیح ما را منع می کرد ما دیروز از وی بگریختیم و شب در غار خفتیم امروز آمده ام به شهر تا از برای ایشان طعامی بخرم شما این تهمت بر من می نهید که گنج دقیانوس یافته ای؛ اگر باور نمی کنید بیایید تا غار را به شما بنمایم.
چون حاکم شهر این سخن بشنید گفت همانا که این مرد راست می گوید و این آیتی است از حق تعالی. پس حاکم برخاست با مردمان شهر متوجه غار شد چون به در غار رسیدند تملیخا گفت شما اینجا مکث کنید تا من بروم و خبر بدیشان رسانم تا ایشان از این خلق نترسند.
چون تملیخا خبر بدیشان رسانید در این فکر فرو رفتند و در اثنای این حال اهل شهر در رسیدند و از آن حال متعجب و متحیر شدند. چون نگاه کردند لوحی دیدند از ارزیر نامهای ایشان در آن نوشته بر این وجه که: در فلان تاریخ در عهد ملک دقیانوس مکشلینا، تملیخا، مشلینا، برنوش مرنوش، شانوش، مرطونس از فتنه پادشاه وقت گریختند برای دین خود و در این غار پنهان شدند.
چون مردمان شهر بر این مطلع شدند تعجب ایشان زیاده شد پس آن جوان را بدین هیئت دیدند همه تازه روی و با قوت رنگ ایشان نگردیده جامهای ایشان چرکین و کهنه نگشته متقین گشتند که حق تعالی بر زنده گردانیدن همه مردگان قادر است.
پس حاکم نامه نوشت نزد پادشاه صالح که به تعجیل متوجه اینجانب شو تا آیتی ببینی بر صحت بعث و نشور و آن قصه در نامه ای درج کرد. ملک صالح سجده شکر کرده با لشگر خود متوجه آن غار شدند جوانان کهف را دیدند که در آن غار به طاعت و عبادت مشغول بودند و خدای را تسبیح و تهلیل می کردند پس ملک بر ایشان سلام کرد و بعد از ملاقات گفتند ای ملک ما ترا وداع می کنیم که خدای تعالی ما را به حالت اول خواهد برد. این بگفتند و پهلو به خاک نهادند و بخفتند.
حق تعالی جان ایشان را برداشت. پادشاه بفرمود تا خلاق جامهای قیمتی کفن ایشان کنند و تابوتها از زر بسازند. در خواب نمودند که ایشان را همچنان بگذار و زر و دیبا از ایشان دور دار پس حق تعالی ایشان را از چشم خلایق محجوب گردانید و ترس را در دل مردمان افکند تا هیچکس نتوانست که گرد ایشان آید پس پادشاه بفرمود تا بر در غار مسجدی بنا کردند و در آنجا می رفتند و نماز می گذاردند و حاجت می خواستند و روا می شد.
نکته قابل تدبر در دو واقعه مذبور آن است که قصه رقیم و بازگویی عمل صالح خویش برای برداشتن آن سنگ از در ورودی غار؛ و نیز به خواب رفتن اصحاب کهف برای سیصد و نه سال در وهله اول و انتقال از این نشئه و انصراف از آن بعد از دیدار با پادشاه مومن شهر افسوس برای همیشه و در عین حال جوان ماندن بدنهای مطهرشان است، سر آن را باید از همت باطن و توجهات روحانی شان دانست و در قوت نفس ناطقه انسانی که اگر با اعمال صالح و نیت خالص در آن باشد، باید تفطن نمود که این شأنیت و استعداد در آن نهفته است که اگر شکوفا گردد آثار وجودی خارق العاده ای از او صادر می گردد و در شئون ذاتی و صفاتی و افعالی اش مظهر ذات و مجلای صفات و افعال حق می شود.
نکته دیگر که مکمل نکته قبل است آن است که وقایع قرآنی مربوط به مورد خاص نیست که تا قرآن همانند کتاب قصه و داستانی تلقی گردد. مثلا قصه آدم و حوا، و یا زکریا و مریم، و موسی و فرعون و... را بیان می کند. بلکه قصص قرآنی و نقل وقایع و حوادث مهم در امور مختلف برای شرح و بیان اطوار وجودی انسان و شئون مختلف او است. یعنی قرآن از بدو تا ختم تفسیر انفسی انسان است.
لذا در قصه اصحاب رقیم و کهف باید توجه روحانی نفس ناطقه انسانی را مورد دقت قرار داد که اگر نفس از این سوی قطع علاقه نمود و عوامل طبیعی همانند سنگ عظیم در ورودی غار، و یا عوامل قهری همانند ظلم دقیانوس، موجب سفر نفسانی آن از نشئه و انصراف تام بدانسوی گردد نفس را در این صورت قوتی خواهد بود که افعالی اینچنین را پی آمد خود خواهد داشت و هر کسی که اصحاب رقیمی مسلک و اصحاب کهفی مشرب شود نفس وی را نیز آثاری به وزان آثار وجودی آنان خواهد بود. حال از تو حرکت و از خدا برکت.
انصراف تام و یا غیر تام برای نفس ممکن است به اندک حادثه ای رخ دهد و لذا در این کارخانه دار وجود و در این کشور پهناور هستی یک رشته بیکار نیست و هدف همه در کارشان آن است که نفس انسانی را بدانسوی عالم سوق دهند و وی را به کمال اصلی اش که همانا اتصال به کمال مطلق و استضائه از انوار ملکوتی اوست، وصول تام دهند که الهی هب لی کمال الانقطاع الیک. و لذا وقتی به جناب عقیله بنی هاشم زینب کبری سلام الله علیها در کوفه گفته شد که به شما در این سفر و واقعه کربلا چه گذشت در جواب فرمود: ما رأیت الا جمیلا. یعنی همه این حوادث ناگوار موجب تحقق کمال انقطاع و انصراف تام بسوی حق شد.
نمط نهم و دهم اشارات را در بیان انفسی انصراف نفس، و قوت نفس ناطقه انسانی شأن بسزا است. و در برخی از فصوص نمط دهم که در اسرار آیات نفس است گوید:
از شنیدن این گونه چیزهای شگفت استنکاف نداشته باش که آنها را در مذاهب و طرق طبیعت اسباب معلوم و نمونه هاست.
سبحان الله که نطفه ها که مادی محض اند از قوت به فعلیت می رسند و در تحت تدبیر به ملکوت عالم اینچنین منشأ آثار گوناگون و خوارق عادات می گردند.
راز و رمز این گونه امور را در بحث های وجود ذهنی نیز می توان جستجو کرد که نفس هم مَظْهر است و هم مُظْهر و مُصْدِر.
مولایم را در مفاتیح الاسرار لسلاک الاسفار در ذیل بحث وجود ذهنی کلام سامی است که فرماید: ان النفس خلاق للصور مظهر لها من مکامن غیبها و خفائها الی مقامات ظهورها. فتدبر.
از مولی الموالی علی ولی (علیه السلام) بشنو که در قلع باب خیبر فرمود:
و الله ما قعلت باب خیبر، و قدفت به اربعین ذراعا لم تحس به اعضائی، بقوة جسدیة و لا حرکة غذائیة و لکنی أیدت بقوة ملکوتیة و نفسی بنور ربها مضیئة بشارة المصطفی لشیعة المرتضی و امالی شیخ صدوق مجلس 77 (یعنی سوگند به خدا من به قوت جسدی و حرکت غذایی در از قلعه خیبر برنکندم که آن را چهل ذراع بدور انداختم که اعضایم آن را حس نکرده است، ولکن به قوت ملکوت و نفسی که به نور رب خود فروزان است مؤید بودم.)
جناب مولوی در دفتر سوم مثنوی گوید:
قوتت از قوت حق می زهد - نز عروقی کز حرارت می جهد
این چراغ شمس کو روشن بود - نز فتیله پنبه و روغن بود
سقف گردون کو چنین دائم بود - نز طناب و اشتنی قائم بود
قوت جبرئیل از مطبخ نبود بود از دیدار خلاق و دود
همچنین این قوت ابدال حق - هم ز حق دان نز طعام و از طبق
عمده آن است که کتاب وجودی انسان درست ورق زده شود و با دقت خوانده گردد که من کیستم. لذا در بیت بعد حضرت مولی فرمود:
2- بیا در کهف قرآن ای برادر - ببین احوال انسان را سراسر
سوره کهف قرآن کهف ولایت است و همه احوال انسان نیز در کهف ولایت قرار دارد.
3- ازین گنجینه سر الهی - بوسع خویش یابی هر چه خواهی
4- در این سوره بود انواع عبرت - برای آنکه باشد اهل خبرت
قصص سه گانه عجیبی در این سوره ذکر شده است که در هیچ جای قرآن نیامده است: 1- قصه اصحاب کهف و ذکر نام اصحاب رقیم. 2- قصه موسی و دوست وی در رفتن به سوی مجمع بحرین یعنی عبدی از عباد الله. 3- قصه ذی القرنین. دو قصه اولی و سومی را در بیان قوت نفسانی و توجه روحانی جان آدمی سهمی بسزا است؛ و قصه دوم را در شرح سرائر وجودی انسان و شئون اطوار وی، و در رفتن بسوی ولی الله و خود را به وی سپردن و در رسیدن به اسرار سرنوشت انسانی دخلی بسزا است. چه اینکه در این سوره دعوت به اعتقاد حق، و عمل صالح، و نفی شریک، و برانگیختن بر تقوی و امور دیگر نیز مطرح است.
جناب عارف شهیر ملا حاج سلطان محمد گنابادی در تفسیر بیان السعادة ج 2 ص 470 ذیل آیه 60 سوره کهف: و اذ قال موسی لفتیه گوید:
اعلم، ان فی قصة موسی (علیه السلام) و خضر (علیه السلام) انواعا من العبر تعلیما لکیفیة الطلب و أن الطالب لطریق الاخرة ینبغی أن یکون همته الوصول الی الانسان الکامل الذی هو مجمع بحری الوجوب و الامکان و مرآة تمام الأسماء و الصفات الحقیة و جمیع الحدود و التعینات الخلقیه و أن یکون له عزم فی الطلب الی انقضاء عمره، و تعلیما لکیفیة المسئلة بعد الوصول لیحصل له القبول، و لکیفیة الصحبة بعد القبول، و بیانا لاوصاف الشیخ و أن الشیخ کیف ینبغی أن یربی و یروض، و بیانا لتمام مقامات السالکین الی الله. غرض آن است که در این قصه موسی و خضر علیهماالسلام انواع گونه گون از عبرتها است. و بیان کیفیت طلب در آن مطرح است، و اینکه طالب راه آخرت سزاوار است که همت وی برای وصول به انسان کامل باشد جامع دو دریای وجوب و امکان، و آئینه تمام اسما و صفات حقیه و جمیع حدود و تعینات خلقیه است. و اینکه سالک راه یابد در تمام عمرش عزم راستین در طلب داشته باشد.
چه اینکه در این قصه کیفیت مسئله بعد از وصول برای حصول قبول مطرح شده است و نحوه همراهی بعد از قبول نیز تبیین گشت...
و همو در تفسیرش گوید که باید توجه داشت که اگر انسان کمال را از نفس ببیند از بزرگترین مهلکه هاست چون زیر بنای همه معاصی بزرگ است، و اول گناهی است که در زمین وقوع یافت. چون این معصیت بود که شیطان را از سجده منع نمود و او را در ورطه استکبار نهاد، سپس حقد و دشمنی و بعد از آن مکر و حیله بدنبال آن در زمین تحقق یافت.
بلکه ارسال رسل و انزال کتب و معانات انبیاء علیهم السلام و مقاسات اولیاء علیهم السلام و طاعات خلق و مجاهداتشان و امتحان آنان و ابتلای آنها به انواع بلاء برای خروج شان از أنانیت و رویت نفس است. و لذا اهتمام مشایخ و پیروان راه در تربیت سالکان در آن است که آنان را از انانیت و نسبت چیزی از افعال و اوصاف به نفسشان خارج کنند. پس وقتی پیر راه بنگرد که سالک همچنان رویت نفس خویش دارد و خود بین است از او بطور کامل منزجر می گردد. و این نکته ای است که از درسهای عبرت آموز سوره کهف در قصه موسی و خضر علیهماالسلام است.
البته بعید نیست که اختلاف موسی و خضر علیهماالسلام یک جنگ زرگری بوده باشد. فتدبر.
از عبرتهای این سوره، مقام صبر داشتن در پیروی از کامل و عالم به سرالقدر است که برای مراد تعیین تکلیف نشود بلکه خویش را تسلیم محض کردن به وی است تا مقام رضا برای سالک تحقق یابد. و در این مسیر که بی همرهی خضر به ظلمات نرود که وحشتناک است.
انسان میوه شجره نظام هستی و کشور پهناور وجود است که هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا. و انسان را با سیر انفسی مساوقت است که یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه.
و چون سیر انفسی بسیار دشوار است که از مجاز به حقیقت وصول یافتن است و این راه وصول از مجاز به حقیقت بسیار راه تاریک و ظلمانی است و نفس رهزن درون نیز دائما بدون وقفه ملازم این راه است که تا اسلم شیطانی بیدی حاصل گردد؛ لذا سالک به سیر انفسی را خضر عقلی و وراء طور آن نیاز است تا بتواند این مسیر حق را که همان صراط مستقیم الهی است منتهی از متن جهنم نفس عبور کردن است، آنهم پلی که از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است که با اندک بی توجهی و غفلت سقوط ملازم آن است، طی کند و به حقیقت مطلق راه یابد و بیارمد.
به حقیقت برسیدم ولی از راه مجاز - وه چه راهی که بسی سخت و بسی دور و دراز
لذا سالک را خضری باید تا او را از ظلمات نفس برهاند و به انوار قدسی عالم اله اتصال بخشد. به شرط آنکه به حقیقت به نزد خضر برود و بگوید که ای پیر مراد آمدم و دست از چون و چرا بردارد. چون وقتی یافت که او مجمع بحرین و جامع وجوب و امکان است دیگر لب به اعتراض نگشاید. تمام نکته که همین یک نکته هو الاول و الاخر است این است که تسلیم محض باشد و در همه مراتب وجودیش او را قبله خود بداند. فتبصر.
یکی از لطائفی که در عبرت گیری از قصه های در سوره کهف می توان یافت مسئله سکوت اصحاب کهف است. در روایتی از رسول اکرم که در ذیل بیت دهم همین باب نقل می کنیم برداشت می شود که سکوت، پیر را جوان می سازد. چون اصحاب کهف بعد از آنکه به غار رفته اند بعد از عبادت به خواب رفته اند یعنی در سکوت تام برای همیشه قرار گرفته اند و همین سکوت موجب بقاء و جوانی شان گردید که از زبان ولی الله الاعظم امام صادق (علیه السلام) به جوان نامیده شده اند.
سکوت تام و توجه دائم به سوی دادار قهرا حضور و مراقبت کامل را به همراه خواهد داشت، و حضور هر چه قوی تر باشد ظرف جان برای گرفتن حقایق آنسویی و القاءات سبوحی صافتر خواهد بود و لذا جان آدمی ولو اینکه از او سالیان متمادی گذشته باشد یعنی پیر شده باشد با القاءات سبوحی و حضور دائمی تازه باقی می ماند زیرا که از باغ ملکوت عالم قدس هر دم برای وی بره تازه فرستند و نسائم قدسی همیشه مشام جان وی را می نوازند که از غیر به دوست او را سوق می دهند و لذا هرگز حاضر نیستند که لحظه ای از حق دست بردارند و بسوی مادون رو کنند.
5- چو قدر خویشتن را ناشناسی - به نعمت های ایزد ناسپاسی
این همه سفرهای پر فائده برای انسان گسترده اند منتهی:
ای دل به کوی دوست گذاری نمی کنی - اسباب جمع داری و کاری نمی کنی
6- خدا را بین چه گفتاری است در کهف - تدبر کن چه اسراری است در کهف
از این بیت به بعد به منزله ذکر خاص بعد از عام، به بیان سری از گنجینه سوره کهف می پردازند که به منزله تفسیر انفسی قرآن کریم است.
7- گمانم اینکه زان فتیه چو خوانی - مر آنان را جوانانی بدانی
8- ولیکن گوش دل بگشا زمانی - شنو از غائص بحر معانی
9- امام صادق (علیه السلام) آن قرآن ناطق - که فتیه بوده اند پیران صادق
10- ولی از قدرت روحی ایمان - به قرآن وصفشان آمد جوانان
اشاره به آیات نهم الی چهاردهم سوره کهف و تفسیر روایی آن که از حضرت امام بحق ناطق، صادق آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است می باشد که ذیل بیت اول همین باب آیات آن را نقل کردیم. قوله تعالی: اذ أوی الفتیة الی الکهف و انهم فتیة امنوا بربهم و زدناهم هدی، و ربطنا علی قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات والارض...
فتیة از فتی به معنی جوانمرد مرد جوان، تازه سال و جوان از هر چیز و خوش خوی است. جمع فتی، فتیه و فتیان به کسر فاء و سکون تا در هر دو. و مونث آن فتاة به فتح فاء و جمع آن فتیات به فتحتین. و کنایه از غلام و کنیز می آید و از لفظ فتی در قرآن مذکر و مونث و مفرد و مثنی و جمع آمده است. (نثر طوبی از علامه شعرانی.)
غائص از غوص غاص یعنی فرو رونده در آب، طلب کننده مروارید دریا، غواص. قبل از نقل روایت امام صادق (علیه السلام) ذکر روایتی از تفسیر خلاصة المنهج در مقام مناسب به نظر می رسد و آن این است که:
و به روایت صحیحه ثابت شده که رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) آرزو کرد که اصحاب کهف را ببیند.
جبرئیل آمد که یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) تو در دنیا ایشان را نخواهی دید اما جمعی از اصحاب را بفرست تا ایشان را به دین تو خوانند.
حضرت فرمود چگونه فرستم گفت همچون سلیمان که بر بساطی می نشست بر بساط نشینند تا ایشان را بردارد و به آنجا برد.
رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود تا بساطی بگستردند حضرت امیر المؤمنین و سلمان و ابوذر و ابوبکر و عمر و عثمان در آن بساط نشستند و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود که هر که اصحاب کهف جواب سلام او بدهد او وصی و خلیفه من می باشد. پس از خدای درخواست تا باد بساط را برداشت و به آنجا برد که اصحاب کهف بودند. چون فرود آمدند سنگی بر در غار بود برداشتند.
سگ ایشان روشنی دید بانگ درگرفت و حمله آورد اما چون حضرت امیر را دید دم جنبانیدن آغاز کرد و به سر اشاره کرد که در آیید. ایشان درآمدند، پس مخالفان ثلاثه و سایر اصحاب سلام کردند جواب نشنیدند، امیر المؤمنین (علیه السلام) سلام کرد جواب دادند و گفتند: علیک السلام و رحمة الله و برکاته.
آن حضرت فرمود که من رسولِ رسول خدایم و از نزد او به جانب شما آمدم تا شما را به دین او دعوت کنم. گفتند مرحبا به و بک امنا و صدقنا. حضرت امیر (علیه السلام) فرمود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شما را سلام می رساند گفتند: و علی محمد رسول الله الصلاة و السلام ما دامت السموات والارض و علیک ما بلغت.
و چون قبول دین اسلام کردند و به نبوت خاتم النبیین و سیدالوصیین ایمان آوردند به خوابگاه خود تکیه کردند و بار دیگر نزد خروج امام م ح م د مهدی (علیه السلام) بیدار خواهند شد. مهدی بر ایشان سلام دهد و جواب باز دهند پس بمیرند و در قیامت مبعوث گردند پس حضرت امیر المؤمنین (علیه السلام) باد را امر کرد تا بساط را برداشت و به مسجد حضرت رسالت آورد پیش از آنکه امیر المؤمنین (علیه السلام) خبر دهد از آنچه گذشته بود رسول به وحی الهی به اصحاب اخبار فرمود:
حق تعالی این قصه را بر این وجه بیان می فرماید که: اذ اوی الفتیة الی الکهف یاد کن ای محمد چون جای گرفتند و بازگشتند جوانان به غار جیرم...
اما روایت از امام صادق در اصول کافی بدین صورت است:
فی الکافی عن الصادق (علیه السلام) انه قال لرجل ما الفتی عندکم فقال له الشاب فقال لا، الفتی المومن ان اصحاب الکهف کان شیوخا فسماهم الله فتیة بایمانهم. و العیاشی عنه (علیه السلام) مثله الا انه قال کانوا کلهم کهولا وزاد من آمن بالله و اتقی فهو الفتی (تفسیر الصافی ج 2 ص 6 ط پنجم اسلامیه.)
حضرت به کسی فرمود که در نزد شما جوان مرد کیست؟ در جواب عرض کرد که فتی همان شاب و مرد جوان است. حضرت فرمود: نه بلکه فتی همان مومن را گویند همانا اصحاب کهف مردان پیر و کهن سال بودند که خداوند به جهت ایمانشان جوان نامید. چه اینکه به همین منوال است حدیث حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) که الحسن و الحسین سید اشباب اهل الجنة.

جوان در اصطلاح قرآن و روایات

جوانی و پیری به سن بالا و کم نیست؛ بلکه به ایمان بحق تعالی و عدم آن است که درباره اصحاب کهف در کهف قرآن آمده است که: نحن نقص علیک نبأهم بالحق انهم فتیة آمنوا بربهم وزدناهم هدی.
و درباره حضرت ابراهیم و جناب یوسف صدیق و همراه جناب موسی یعنی یوشع بن نون نیز تعبیر به فتی و جوان شده است که بی رابطه با ایمانشان نخواهد بود. چه اینکه در روایت مذکور بر امام حسن و امام حسین علیهماالسلام آقایان جوانان اهل بهشت اطلاق شده است و همه بهشتیان جوان اند.
در هزار و یک کلمه، کلمه 288 آمده است:
فخر الدین علی صفی در لطائف الطوائف آورده است که:
مروی است صفیه بنت عبدالمطلب که عمه آن حضرت است (یعنی حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم)) روزی نزد حضرت آمد در حالی که پیر شده بود گفت یا رسول الله دعا کن تا من به بهشت روم، حضرت بر سبیل طیبت فرمود که زنان پیر به بهشت نخواهند رفت. صفیه از مجلس حضرت برگشت و می گریست.
حضرت تبسم فرمود و گفت او را خبر دهید که اول پیر زنان جوان شوند آنگاه به بهشت روند و این آیت بخواند: انا انشأناهن انشاء فجعلناهن ابکارا (واقعه /56) یعنی به درستی که ما بیافریدیم زنان را در دنیا آفریدنی پس خواهیم گردانید ایشان را دختران بکر و دوشیزه در آخرت که ایشان را به بهشت در آریم.
عارف بزرگوار جامی این واقعه را در عقد سی و دوم سبحةالابرار نیکو به نظم در آورده است:
کرد آن زال کهن سال سوال - از نبی کای شه فرخنده خصال
روز محشر که بهشت آرایند - رستگاران به بهشت آسایند
شود آن منزل عالی وطنان - راحت آباد چو من پیر زنان
گفت حاشا که چنان خوش وطنی - گردد آرامگه پیرزنی
گل آن باغ جوان باشند - غنچه اش تنگ دهانان باشند
پیرزن چون ز نبی قصه شنید - ناله از سینه پر غصه کشید
از فغان زمزمه غم برداشت - وز مژه گریه ماتم بردشت
شد نبی مژده دهش چابک و چست - که همه کهنه عجوزان ز نخست
یک بیک دختر دوشیزه شوند - چون در آن روضه پاکیزه شوند
اول کار جوانی بخشند - آنگه آمال و امانی بخشند
البته مقصود نه این است که سالخورده اگر بخواهد کودک نفس خویش را شیر دایه دنیا باز گیرد محال باشد ولی سخت دشوار است.
11- بیا پیر جوان می باش ای پیر - بیا روشن روان می باش ای پیر
12- تو هم اصحاب کهفی و رقیمی - چو بسم الله الرحمن الرحیمی
نکته اساسی همان است که انسان بسم الله الرحمن الرحیم بشود یعنی حقیقت این آیه در او پیاده شود که به صرف لقلقه زبان نباشد.
خدای رحمت کند جناب فردوسی عزیز را که فرمود:
فریدون فرخ فرشته نبود - به مشک و به عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی - تو داد و دهش کن فریدون تویی
مهم دارایی و ذوق و چشیدن است نه دانایی مفهومی کما مر کرارا. فافهم.
13- نه هر پیری بود روشن روانی - نه هر پیری بود پیر جوانی
آن پیری روشن روان است که از ابتدا کتاب وجودیش را درست ورق زده باشد. لذا همانند اصحاب کهف باید که در سن پیری بر اثر تقوی و عبودیت جوان بودند که:
14- جوانی گر در ایام جوانی - به پیری بگذراند زندگانی
15- به عقلش از بدیها پاک باشد - براه بندگی چالاک باشد
به مانند یوسف صدیق باشد و یا از باب و أتیناه الحکم صبیا.
16- بیاض دفتر دل را تباهی - نداده است از سیاهی گناهی
در این صورت می شود او را جوان و فتیه نام برد که فرمود:
17- شود پیر جوانی آن نکو فام - که یزدانش به فتیه می برد نام
لذا همه بهشتیان که دفتر وجودیشان را سیاه نساخته اند بلکه با نور ایمان نفس ناطقه انسانی شان را درست در مسیر تکاملی الهی قرار داده اند و با علم نور یقذف لله و عمل صالح، صفات انسانی را ملکه جان خویش ساخته اند، جوان محشر می شوند که الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنة.
بدیهی است که شأن اینگونه روایات و روایت امام صادق (علیه السلام) در مورد اصحاب کهف همان تفسیر انفسی قرآن کریم است.
نفس ناطقه انسانی با دو نور علم و عمل صالح با طراوت می ماند وگرنه به سوی دار البوار می رود که سرزمین نفس بائر می گردد و هرگز از تنور سرد شعله برنخیزد لذا آنان که شکم دائر دارند را چون دلی بایر است پیرند و طراوت انسانی ندارند. الهی آزمودم تا شکم دایر است دل بایر است.
فام - بر وزن و معنی وام است، که به عربی قرض و دین خوانند و به معنی لون و رنگ، و شبه و مانند و نظیر هم آمده است. (فرهنگ برهان قاطع)
18- کند احوال هر پیری حکایت - ز اوصاف جوانیش برایت
19- چو هر طفلی بود آغاز کارش - کتاب شرح حال روزگارش
هر کس هر چه هست و باید بشود از آغاز کار معلوم است. خواجه عبدالله انصاری گوید که همه از آخر ترسند ولی عبدالله از اول، زیرا طومار اطوار وجودی هر شخصی در همان اول پیچیده شده است که تا آخر عمرش همانها شرح و تفصیل می یابد. همانند درخت و ثمره آن که تفصیل و شرح همان هسته اوست.
20- هر آن خوی پدر یا مادرش راست - همان خو نطفه او را بیاراست
21- غذای کسب باب و شیر مامش - بریزد زهر یا شکر بکامش
22- چو از پستان پاکت بود شیرت - تویی فرخنده کیش پاک سیرت
در بخش یازدهم رساله خیرالاثر ص 142 حضرت مولی روحی فداه فرمود:
بدان که احوال و اوضاعی که در حصول مزاج نطفه انسانی مثلا که محل قابل نفس ناطقه و پذیرای آن است، به حصر و ضبط در نمی آید، زیرا تفاوت ازمنه و اختلاف آفاق و اوضاع کواکب و احوال والدین و کیفیات اطعمه و أشربه و هزاران هزار عوامل دیگر در نحوه کیفیت مزاج نطفه دخیل است و آن نطفه کذایی در چنان اوضاع و احوال مطابق طبیعت و جبلت خود منعقد می شود و به وفق آن، قابلیت گرفتن عطایا و هبات باری تعالی پیدا می کند.
شیخ بزرگوار ابن سینا فرماید: و قد ینفع البدن عن هیئة نفسانیة غیر الذی ذکرناها مثل تصورات النفسانیة فانها تثیر امورا طبیعیة کما قد یعرض ان یکون المولود مشابها لمن یتخیل صورته عند المجامعة و یقرب لونه من لون ما یلزمه البصر عند الانزال و هذه اشیاء ربما اشمأز عن قبولها قوم لم یقفوا علی احوال غامضة من احوال الوجود و اما الذین لهم غوص فی المعرفة فلا ینکرونها انکار مالا یجوز وجوده و من هذا القبیل حرکة الدم من المستعد لها اذا اکثر تأمله و نظره فی الاشیاء الحمر الخ.
(قانون ص 195. ط ناصری.)
و نیز در تدبیر رضاع راجع به شرایط مرضعه گوید: و اما شرائط المرضعة فسنذکرها و نبدأ بشریطة سنها فنقول ان الاحسن ان یکون ما بین خمس و عشرین سنة الی خمسة و ثلاثین سنة فان هذا هو سن الشباب و سن الصحة و الکمال.
و اما فی شریطة صحتها و ترکیبها فیجب ان تکون حسنة اللون قویة العنق و الصدر واسعة عضلانیة صلبة اللحم متوسطة فی السمن و الهزال لحمانیة لا شحمانیة.
و اما فی اخلاقها فان تکون حسنة الاخلاق محمودة بطیئة من الانفعالات النفسانیة الردیة من الغضب و الغم و الجبن و غیر ذلک فان جمیع ذلک یفسد المزاج و ربما اعدی بالرضاع و لهذا نهی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و سلم عن استئظار المجنونة الخ (کلیات قانون ص 360).
و همچنین اوضاع و احوال کواکب را در حصول کیفیات و انحای استعدادات مزاج نطفه و دیگر موالید اهمیت بسزایی است که در علم احکام نجوم آنها را بیان کرده اند و در این موضوع کتابهایی از قبیل: صد کله بطلیموس، الأثمار و الأشجار، لوائح القمر کاشفی، رساله علائیه و برهان الکفایة علی بن محمد شریف بکری، کفایة التعلیم، روضة المنجمین، تنبیهات المنجمین ملا مظفر جنابذی نوشته شده است. و باز هزاران علل و اسباب دیگر است که فکر بشر از دست یافتن بدانها قاصر است.
در این مقام ذکر روایتی بسیار مناسب می نماید که دستور العمل است و دارای اسراری است که پرده از بعضی از اسرار طبیعت برمی دارد، و آن این است که:

آدابی در باب نکاح و جماع

ابن بابویه (شیخ صدوق) از ابو سعید خُدری از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) آدابی در موضوع نکاح، و اموری چند در تأثیر اوقات و اوضاع و احوال والدین به خوی و روی فرزند، روایت کرده است که هر یک سری از اسرار طبیعت است.