فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

باب چهاردهم : شرح باب چهاردهم دفتر دل

این باب مشتمل بر سی و یک بیت شعر است که همانند باب قبلی پرده از چهره دلارای توحید صمدی قرآنی برمی دارد و سالک طریق معرفت را به حقیقت وجود و شئون وجودی آن دلالت می کند و به منزله کوثری است که برای رفع عطش سالکان کوی یار به کار آید.
1- به بسم الله الرحمن الرحیم است - ظهوری کز حدیث و کز قدیم است
2- عوالم را که بیرون از شمار است - بدور محور نوزده مدار است
3- اشارت شخص عاقل را بسند است - حروف بسمله بنگر که چند است
اشارت است به حدیث شریف از امیر المؤمنین (علیه السلام) که فرمود: ظهرت الموجودات عن بسم الله الرحمن الرحیم و لذا عوالم بر مبنای نوزده نهاده شده است که حروف بسم الله بر نوزده است، چه اینکه عدد حروف اسامی ذوات نوریه خمسه طیبه صلوات علیهم اجمعین نوزده است. فافهم و تدبر ترشد.
هر موجودی در جمیع عوالم، از ذره تا بیضا، از قطره تا دریا تا کران دار هستی همه و همه از بسم الله الرحمن الرحیم ظاهر شده است که همه مظاهر بسم الله اند بدون اینکه از این حکم یک نقطه تکوینی یا تدوینی خارج باشد.
و به هوش باش که هیچ ذره ای و هیچ دمی و حرفی و اشارتی و نیتی و قول و لفظی از ظهرت الموجودات بدر نیست. مطالبی که در شرح بیت اول از باب اول مطرح شده است در مقام ما بکار آید.
آنکه فرمود عوالم به دور محور نوزده اند اشارت به کلام محقق میرداماد رحمة الله علیه در جذوات است که فرمود: العوالم الثمانیة عشر من العقل و النفس و الافلاک التسعة و الارکان الاربعة و الموالید الثلاثة و عالم المثال من الجواهر و المقولات التسع العرضیه، هذا علی المشهور؛ و بعضهم جعلوا الحروف الوجودیة الطبقات التسع عشرة الجوهریة بعدد حروف البسملة، و جعلوا المقولات التسع العرضیة بازارء المد و التشدید و السکون و الحرکات الست المفردة و المزوجة أعنی الحرکات الاعرابیة و البنائیة، ثم انه کما ان الجواهر العقلیة التی فی السلسلة النزولیة کلماته التامه، و اظهار جامعیته بها، کذلک الجواهر العقلیة التی فی السلسلة الصعودیة من عقول الانبیاء و الاولیاء و غیرهم من الکاملین کلماته التامة الجامعه الوجودیة، و کلمات العرفاء و الحکماء مشحونة بالاطلاق الکلمة علی العقل و النفس بل علی کل موجود.
غرض از نقل عبارت فوق آن است که جناب میرداماد فرماید که بعضی عوالم را به عدد حروف بسمله بر نوزده دانسته اند. مخفی نماند که به اعتبارات گوناگون عوالم را تقسیم می کنند که تقسیم مذکور به یکی از آن اعتبارات است.
جناب نراقی در خزائن نیز فرماید: نکتة: البسملة تسعة عشر حرفاً و قلما کلمة فی القرآن تخلو من واحدة منها و ربما تحصل النجاة من شرور القوی التسعة عشر التی فی البدن اعنی الحواس العشرة الظاهرة و الباطنة و القوی الشهویة و الغضبیة و السبع الطبیعیة التی هی منبع الشرور و لهذا جعل الله سبحانه خزنة النار تسعة عشر بازاء تلک القوی فقال علیها تسعة عشر.
واقعه: عالم جلیل سید یعقوب بن محسن متولد 1176 ه ق در کوه کمرمرند و متوفی 1256 در خوی، از احفاد امام زین العابدین (علیه السلام)، و مقبره او در خوای مزار عموم است.
در کتاب اختران تابناک تألیف خطیب دانشمند حاج شیخ ذبیح الله محلاتی (557) آمده است که: در میان کلیه علماء چنین معروف است که سید یعقوب در یکی از شبها جد بزرگوارش حضرت علی بن ابی طالب (علیه السلام) را در خواب دید و به آن حضرت از کند فهمی خود شکایت نمود، حضرت علی بن ابی طالب به وی فرمود: بگو بسم الله الرحمن الرحیم پس از اینکه بسم الله از مقام ولایت به وی تلقین شد و از خواب برخاست دید آنچه را که باید بداند می داند. انتهی.
بعد از نقل واقعه مذکور در رساله وحدت از دیدگاه حکیم و عارف حضرت مولی فرمود: این جمله ای که صاحب کتاب گفت: بسم الله از مقام ولایت به وی تلقین شد بسیار بلند است و همه زیر سر همین یک حرف است.
4- وجود و واحد اندر علم اعداد - دو جسم اند و به یک روح ای نکو یاد
5- ولی در روحشان سری عظیم است - که بسم الله الرحمن الرحیم است
در علم اعداد که یک رشته آن علم اوفاق است و نیز در علم حروف که یک شعبه آن از آن به جفر هم تعبیر می شود گفته می شود که: الاعداد ارواح و الحروف اشباح و العدد کأسنان المفتاح اذا نقصت او زادت لا یفتح الباب و الزیادة علی العدد المطلوب اسراف و النقص منه اخلال.
مراد از نقل عبارت مذکور همان جمله اول است که آمده است: که عدد روح حروف است. مثلا اسم شریف محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) که دارای چهار حرف (م - ح - م - د) است به منزله جسمی است که روح آن 92 است زیرا که (م 40 ح 8 م 40 د 4 92) عدد 92 روح است و کلمه محمد جسم آن. یا کلمه شریف علی که دارای سه حرف است به منزله جسم است برای عدد 110 زیرا که (ع 70 است و ل 30 و ی 10) (110 10 30 70) پس علم اعداد به منزله علم به ارواح حروف است که علم جفر متضمن آن است. (به لطیفه های 105 و 106 از جلد اول مآثر آثار حضرت مولی روحی فداه مراجعه فرمایید.)
عیانی در کنوز الاسماء گوید:
نزل اهل خرد و اهل عیان - حرف جسم و عدد اوست چو جان
اما در بیان معنای بیت اول باید گفته شود که وجود و واحد به منزله دو جسم از برای یک روح اند. بیان: وجود دارای چهار حرف است که به عدد جمل ابجدی، واو شش است و جیم سه و واو شش و دال چهار؛ و همچنین واحد چهار حرفی است که واو شش و الف یک و حاء هشت و دال چهار، که هر دو دارای یک عدداند. (و 6 ج 3 و 6 د 4 19) (19 4 6 3 6) و (و 6 1 1 ح 8 د 4 19) (19 4 8 1 6)
گاهی یک عدد می تواند روح چندین حروف و کلمه گردد. در اینجا روح وجود و واحد یکی است و آن هم عدد نوزده (19) است چه اینکه کلمه ایجاد نیز همانند وجود و واحد به عدد نوزده روح دارد. فتدبر.
چه عجب اینکه در روح وجود و واحد یک سری مطرح است و آن این است که به عدد حروف بسم الله الرحمن الرحیم است زیرا بسم الله الرحمن الرحیم دارای نوزده حرف است. از نکته 262 هزار و یک نکته مولایم بشنو:
نکته 262: بسم الله الرحمن الرحیم وجود واحد است. چه هر یک از وجود و واحد جسم یک روح اند و روحشان به عدد حروف بسم الله الرحمن الرحیم است. و از امیر (علیه السلام) مروی است که ظهرت الموجودات عن بسم الله الرحمن الرحیم و این معنی موضوع مسائل عرفانی است که وجود واحد شخصی است. لذا در بیت بعدی فرمود:
6- بود پس مر تو را این جمله شاهد - که هستی نیست جز یک شخص واحد
در منظر اعلای عارفان بالله، و در بطنان عرش تحقیق اهل الله، و در قله شامخ عقل صاحبان برهان و اندیشه، وجود واحد به وحدت حقه حقیقیه شخصیه ذاتیه صمدیه ذات مظاهر است و این مطلب را تنویر می کند اتحاد عدد وجود و واحد و ایجاد که این عدد به منزله روح آنان است، پس وجود صمد حق است که جوف ندارد و غیرتش که همانا همان جلال غیر متناهی بودنش و سطوت و جبروت و عظموت عزت و صمدیت و احدیت اوست جای خالی برای غیر نگذاشته است که سعدی شیرین سخن گوید:
چو سلطان عزت علم برکشد - جهان سر به جیب عدم درکشد
و وجود بسیط صرف بدون شوب ماهیت است و وحدت سعی کلی دارد که وحدت عددی آیتی از آیات و شأنی از شئون او است. و چون اضداد را زیر پر می گیرد و اوصاف متقابل را شامل است دال بر وسعت وجودی اوست. و سلطانی است که دائما عساکر اسمای حسنایش و صفات علیای او ملازم رکاب اویند. و چون یکی است و دو برنمی دارد لذا یکی او را قرب و بعد نیست و اقرب و ابعد در آن راه نمی یابد.
وجود صمدی قیوم بذاته است، و اصل در تحقق و تجلی همه است که او یکی همه و همه یکی است. او است که همه جا را پر کرده است که هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن است.

وحدت شخصی وجود

مراد از وحدت وجود چیست؟ برای وحدت وجود معانی متصور است که با بیان آن جایگاه آن روشن می گردد.
1- یکی از وجوه معانی وحدت وجود آن است که وجود شخص واحد منحصر به فرد است که همان واجب بالذات است. و مفهوم وجود را همین یک مصداق است و غیر از این فرد مصداق دیگری ندارد. و آنچه که غیر این یک مصداق همانند آسمان، زمین، ملک و غیره است خیالات همان یک فرد است و این موجودات چیز دیگری غیر از همان یک فرد نیستند همانند آب دریا و امواج آن. این نظر مورد پسند نیست زیرا که با بسیاری از قواعد رصین عقلیه مخالفت دارد چون موجب نفی علیت از حق و معلولیت ممکنات، و نفی احتیاج ممکنات به حق می شود و احدی از حکمای الهی بدین قول تفوه نفرمودند و در صورت استناد بر آنها، افک عظیم و اختلاق بزرگی به آنان است.
2- یکی از وجوه آن وحدت سنخیه است نه شخصی مذکور. به این معنی که مرتبه اعلای وجود مثل حق تعالی با مرتبه ادنای آن متحد است مثل سنخیت جسم و هیولی در اصل حقیقت وجود و تفاوت شان به شدت و ضعف و بزرگی درجه وجود و کوچکی آن است و نیز تفاوت آنان به شئون وجود از حیات و علم و امثال آنها است یعنی آنچه که موجب امتیاز آنان است همان است که موجب اتحاد آنهاست.
این معنی همان تشکیک وجود به نظر فهلویین است. و این نظریه با قواعد عقلیه و مبانی شرعیه منافات ندارد بلکه اکثر محققین در صدور معلول از علت به همین معنی متمسک شده اند. در این صورت موجودات حقایق متباینه نیستند که به مشاء اسناد داده شده است.
3- وجه سوم وحدت شخصی است ولی نه به صورت وجه اول که یک فرد می دانست و نه سنخیه به وجه دوم، بلکه بدین صورت که وجود واحد کثیر است یعنی در عین حالی که یک شخص است بسیار است؛ و این کثرت و تعدد و اختلاف در انواع و آثار با وحدت منافاتی ندارد، چون وحدت این واحد به جهت نهایت وسعت و احاطه ای که دارد شامل همه کثرات می گردد یعنی برای او وحدتی است که مقابل کثرت نیست بلکه وحدت ذاتیه و مطلقه است که وحدت در مقابل کثرت از مراتب اوست. از این وحدت تعبیر به وحدت در کثرت و کثرت در عین وحدت می کنند و آن را به نفس ناطقه و قوای آن تمثیل می کنند که النفس فی وحدتها کل القوی.
از این وحدت به وحدت جمعیه نیز تعبیر می نمایند که در حق تعالی به وحدت حقه حقیقیه و در نفس ناطقه به وحدت حقه ظلیه نام برده می شود. و به همین معنی یکی از بطون من عرف نفسه فقد عرف ربه روشن می گردد. این کثرت کثرت نوریه است که هر چه زیاد گردد وحدت آن بیشتر می شود که لسان الغیب خواجه همین معنی را اراده فرموده است که:
زلف آشفته او موجب جمعیت ماست - چون چنین است پس آشفته ترش باید کرد
جناب صدرالمتألهین در بحث علت و معلول اسفار همین وجه را پذیرفته و بر وجه اول اعتراض کرده است.
4- وجه چهارم دقیق تر و لطیف تر و بالاتر از وجه سوم است که وجه سوم مقدمه است برای حصول این مقام منیع سنی، و نردبانی است برای ارتقاء به این منظر بلند رفیع؛ و تقریرش آن است:
شبهه ای نیست که کثرات و تعدد و اختلاف انواع و اصناف و افراد موجودند و حق جل جلاله برای ایجاد ممکنات و تکون آنها، ظهور و تجلی به حیات و قدرت و علم و اراده نموده همانند تجلی گوینده. فصیح بلیغ در کلامش و مثل ظهور انسان در آئینه های متعدد مختلف از نظر جنس و رنگ و شکل و کوچکی و بزرگی. و شکی نیست که آنچه که در این آئینه ها از عکسهای گونه گون که مشاهده می شود ظهور همان انسان و وجود در آنها است البته نه به صورت حلول و نه به صورت اتحاد. پس شاید کسی یک شخص را در آئینه های گوناگون مشاهده کند و گمان ورزد که این عکسها در ذاتشان مستقل اند ولی عاکس خود را از او غایب کرده باشد که اگر کسی نظرش را به عاکس معطوف بدارد و عشق مفرط به وی پیدا نماید هرگز به این صورها نمی نگرد و در همه این کثرات و تعینات جز او نمی بیند یعنی فقط اصل صورت ها و صاحب آنها می بیند. این همان وحدت وجود در نظر، و فنای در صورت است.
ز هر رنگی که خواهی جامه می پوش - که من آن قد رعنا می شناسم
موحد حقیقی وقتی اضافات را اسقاط کند و اعیان ممکنات و حقایق امکانیه و جهات کثیره مختلفه را جز تجلی حق تعالی و ظهور قدرت و صفات کمالیه او نبیند یعنی این خلقت، وی را از وجود واجبی مشغول نکند و او را از لقای یار فراموشی ندهد و او را از وجه حق در هر چیزی ذهول ندهد در این صورت فانی در الله و مرزوق به رزق عندیت است که جز او نمی بیند. البته رزق توحید اینچنینی فقط برای اوحدی از اهل الله است که به فوز نعمت عظمای لقای حق بار یافته اند.
موحد در این مشهد غیر از حق تعالی از آسمان و زمین و غیب و شهود را به هم مرتبط می بیند و از این وحدت عالم دلیل بر وحدت توحید او تعالی می داند که از امام صادق (علیه السلام) هشام بن حکم پرسید که چه دلیلی بر توحید حق تعالی است؟ در جواب فرمود: اتصال التدبیر و تمام الصنع کما قال عزوجل: لو کان فیهما الهة الا الله لفسدتا.
در این مشهد موحد التوحید أن تنسی غیر الله و التوحید اسقاط الاضافات می گوید که:
نشانی داده ات از خرابات - که التوحید اسقاط الاضافات
از امام جعفر صادق (علیه السلام) نقل شده است که: ان الجمع بلا تفرقة زندقة، و التفرقة بدون الجمع تعطیل، و الجمع بینهما توحید.
وحدت وجود به نظر یعنی وجود صمد حق که وجود مطلق و مطلق وجود است که او را نه مبدأ متصور است و نه منتهی و نه ثانی و به زبر اقدمین به بسیط الحقیقة کل الاشیاء و لیس بشی ء منها و یا به الحق سبحانه وجود غیر متناه تعبیر شده است. و به لسان قرآن مجید به الصمد ای الذی لا جوف له تعبیر شده شده است، زیرا آن را که جوف است، صمد نیست و توحیده تمییزه عن خلقه و حکم التمییز بینونة صفة لا بینونة عزلة است که هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن است.
وجود واحد شخصی یعنی واحد به وحدت حقه صمدیه حقیقیه ذاتیه یعنی وحدت مطلقه منزه از اطلاق و تقیید؛ نه اطلاق در مقابل تقیید که خود تقیید است. بلکه مطلق است به اطلاق احاطی سعی صمدی عینی که جمیع کلمات وجودیه شجون شئون ذاتیه حق و ظهورات نسبت اسمائیه حق اند. در این مشهد که آثار متجلی است، جمیع آثار وجودیه را از حق سبحانه می بیند و بر سر هر سفره خدا را رزاق می نگرد، و در تمام شئون و احوال موجودات صفات جمالی و جلالی را در کار می بیند که بل یداه مبسوطتان، کل یوم هو فی شأن، قل کل یعمل علی شاکلته. خداست دارد خدایی می کند. لک یا الهی وحدانیة العدد: (صحیفه، دعای 28.)
حقیقت واحده غیر متناهی صمد حق است که محال است محدود به حد و معدود به عد شود؛ چه حد حکایت از نفاد و نهایت کند و عد روایت از کثرت منفصل از یکدیگر. لازمه حد عد است که تا شی محدود نشود معدود نگردد و من حده فقد عده، از کلمات سید اوصیاء است، و صمد بودن حق در حقیقت سر این کلمه سامیه است که بسیط الحقیقة کل الاشیاء و این کلمه علیا که حق انیت محض و هویت صرف است.
اساطین حکمت در عین حال که نفی وحدت عددی در واجب کرده اند، اطلاق عدد بر او نموده اند و ابن سینا گوید: فقد بان من هذا و مما سلف لنا شرحه ان واجب الوجود واحد بالعدد. ولکن مراد از این واحد بالعدد به معنی واحد بالشخص و بالتشخیص و بالتعین است، نه واحد بالعدد مستعمل در کم منفصل. و خلاصه سخن در وحدت و توحید واجب الوجود است. بلکه حضرت آدم اهل بیت فرمود:
لک یا الهی وحدانیة العدد و ملکة القدرة الصمد. هیچ مرزوق به عقل و فهم وحدانیت عددی را برای واجب الوجود که صمد حق است روا نمی دارد و هیچ حکیم بدان تفوه نمی کند، تا چه رسد به وسائط فیض الهی که عقل کل اند، امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: الاحد بلا تأویل عدد، واحد لا بعدد و از امامنا الرضا (علیه السلام): احد لا بتأویل عدد.
در جمله مبارکه لک یا الهی وحدانیة العدد اسم شریف اله منادی انسان کامل خلیفة الله است و جمله مفید حصر که اله من وحدانیت عدد فقط مر تو را است، یعنی تو اله یکتایی و این همان وحدت حقه حقیقیه دائر در السنه اهل الله است که یکی همه است و جز او نیست وحده لا اله الا هو.
عن امیر المؤمنین (علیه السلام): ان لله تعالی شرابا لاولیائه اذا شربوا منه سکروا، و اذا سکروا طربوا، و اذا طربوا طابوا، و اذا طابوا ذابوا، و اذا ذابوا خلصوا، و اذا خصلوا طلبوا، و اذا طلبوا وجدوا، و اذا وجدوا و صلوا، و اذا وصلوا اتصلوا، و اذا تصلوا لا فرق بینهم و بین حبیبهم (جامع الأسرار ص 205).

مضاهات بین وحدت و وجود

در رساله وحدت از یازده رساله حضرت مولی در مورد مضاهات مذبور آمده است که: از جمله مطالب که در پیرامون وحدت معنون است، مضاهات آن با وجود به وجوه عدیده است از آن جمله این که عدد به تکرار واحد تحقق می یابد یعنی اعداد تکرار وحدت اند و هر عدد جز وحدت مکرره نیست، این امر در واحد و اعداد مثال و مضاهی ایجاد حق صور اشیاء را است.
تفصیل عدد مراتب واحد را مثال مظهر بودن موجودات مر وجود حق سبحانه و نعوت جمالیه و صفات کمالیه او را است در این دو امر ایجادی و مظهری گفته آمد که:
ظهور تو به من است و وجود من از تو - فلست تظهر لولای لم اک لولاک
و حافظ نیز بدو اشارت دارد که گوید:
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد - ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
لاهیجی گوید:
شد آن وحدت از این کثرت پدیدار - یکی را چون شمردی گشت بسیار
یعنی آن وحدت حقیقی که هستی مطلق است از این کثرت مرایا که اعیان ثابته اند به مقتضای شئونات ذاتیه که مستلزم جلاء و استجلاء است پدیدار شد یعنی ظاهر گشت و با وجود آن که در صورت کثرت و تعینات ظهور کرده هیچ کثرتی در حقیقت آن وحدت لازم نیامد مثل وحدت که دو بار بشماری دو شود، و سه بار بشماری سه شود، و چهار بار بشماری چهار شود، و علی هذا و از بسیاری شمردن ذات واحد به حقیقت کثیر نمی گردد ولی در هر شماری آن واحد به خصوصیت صفتی و اسمی ممتاز می گردد.
چون ظهورات و تجلیات وحدت حقیقی در مجالی کثرات جهت اظهار کمالات صفات غایت پذیر نیست اشاره بدین معنی نموده می فرماید:
عدد گر چه یکی دارد بدایت - ولیکن نبودش هرگز نهایت
یکی که واحد مبدأ و منشأ جمیع اعداد است و ظهور این مبدأ که یکی است به صورت اعداد متکثره اعداد به اسمی و صفتی و خصوصیتی است چنانچه در مرتبه اولی که به صورت دیگر تجلی می نماید دومی خوانند، و در مرتبه دیگر سه می نامند نموداری است بر اسرار وجود مطلق و ظهور او در مراتب کثرات و تعینات مع بقائه علی الوحدة الحقیقته.
واحد عدد نیست بلکه منشأ جمیع اعداد است و همه از او حاصل شده اند و اوست که عین همه اعداد است، و عدد به حقیقت تکرار تجلی واحد است، و اگر فی المثل یکی از هزار برداری هزار نمایند. اگر بصیرتی داری نظر به این ارتباط کن و تجلی وحدت مطلقه را در مراتب کثرات مشاهده نما و یقین بدان که غیر یک حقیقت نیست که به حسب تکثر مرایا کثیر نموده و این نمود کثرات قادح وحدت وی نمی گردد.
و ما الوجه الا واحد غیر انه - اذا انت اعددت المرایا تعددا
اگر چه بدایت و منشأ عدد یکی است و مبدأ همه واحد است و اما عدد را هرگز نهایت پدید نیست چه اعداد از اعتبار تکرار واحد ظاهر می گردد و اعتبارات بی نهایت است و بنابر این اعداد را نیز نهایت نیست و این معنی اشارت است به عدم انحصار ظهورات الهی در مظاهر نامتناهی زیرا که حق نور مطلق است و کمال رؤیت نور البته به ظلمت است که در مقابل اوست...
از آنچه که گذشت روشن می شود که وحدت مساوق وجود است و به وزان اوست یدور معه حیثما دار. نه این که مراد به مساوقت ترادف باشد بلکه در ذهن دو مفهوم متغایرند و در خارج و واقع یک حقیقت اند. لذا وحدت در اکثر احکام وجود، تأسی به وجود دارد. و وجود یکی است ولی در مقام تجلی او را عوالم نوزده گانه است.
7- در آغاز حدید و آخر حشر - تمام سوره نسبت بود نشر
سوره نسبت همان سوره توحید و اخلاص قل هو الله احد است که اگر به خواهی این سوره را نشر کنی و باز نمایی، اوائل سوره حدید یعنی شش آیه اول آن و سه آیه آخر سوره حشر به منزله نشر سوره نسبت است. و در این دو سوره نیز همه را به هو یعنی حق تعالی مستند دانست، همانند هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن یا هو الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهادة هو الرحمن الرحیم، هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المومن المهیمن العزیز الجبار المتکبر، هو الله الخالق الباری، المصور.
لذا در ابیات بعدی، بیان نشر و تفصیل سوره نسبت در دو سوره حدید و حشر چنین آمده است که:
8- که این شخص است حق جل جلاله - که این شخص است حق عم نواله
آنکه گفته آمد که وجود یک شخص است که وحدت شخصی وجود مطرح گردید، بیان آن شخص واحد در این بیت به صورت حق آمده است لذا وجود مساوق با حق است، و وحدت شخصی وجود در اصطلاح عارف همان وحدت شخصی حق است. در فصل اول از مقدمات محقق قیصری آمده که الفصل الاول فی الوجود و أنه هو الحق، چه اینکه در مصباح الأنس آمده که فموضوعه الخصیص به هو الحق. لذا وجود مساوق با حق تعالی موضوع بحث صحف عرفانیه را تشکیل می دهد.
جلال عزت و عظمت و بزرگی حق است، چه اینکه نوال دهش و عطایای او را گویند. لذا در جلال جلالت آورده شده و در نوال و عطایای او عمومیت (عم) و فراگیری آن مطرح شده است. لذا در بیت بعدی اشارت به جلال و نوال او گشته که:
9- جلال او شئون کبریایی است - نوال او شجون ما سوایی است
در مقام جلال همه را شئون کبریایی خویش می سازد که همه کثرات مقهور آن وحدت حقه حقیقیه اند که هو الاول الاخر و الظاهر و الباطن (الحدید /3) هو الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهادة هو الرحمن الرحیم، هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المومنین المهیمن العزیز الجبار المتکبر (آخر حشر) که در همه شئون کبریایی خود را ظاهر می سازد که وحدت قاهر است. ولی در مقام نوال و دهش و عطایا که مقام ظهور و تجلی کثرت از وحدت است یعنی وحدت خود را در مظاهر صفات و اسمای خود مشاهده می کند، همه کلمات وجودی عالم شاخه هایی از آن شجره طوبای الهی اند که اسم ما سوی بر آنها نهاده شد ولی نه جدای از او به نحو بینونت عزلی بلکه به نحو بینونت وصفی و به صورت انفطار موجودات از اصل و حقیقت خود که رحمت عامه الهی شامل آنها می شود و در مقام بسط و جمال می نمایاند، که نمایاندن او چه دلرباست. لذا در عین اینکه می گوید: قل هو الله احد، الله الصمد، لم یلد و لم یولد، و لم یکن له کفوا احد و یا می فرماید: هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن باز می فرماید: هو الذی خلق السموات والارض فی ستة ایام ثم استوی علی العرش یعلم ما یلج فی الارض و ما یخرج منها و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها و هو معکم این ما کنتم و الله بما تعملون بصیر یعنی در عین حالی که کثرات را در وحدت مستهلک می سازد و سخن از لمن الملک الیوم دارد که احدی را یارای جواب دادن آن نمی بیند و لذا خودش می فرماید که لله الواحد القهار باز همچنان وحدت را در کثرت تجلی می دهد و جمال خویش را بر صحرا می نهد و سخن از فاحببت أن اعرف فخلقت الخلق لکی أعرف دارد که:
جلوه کند نگار من تازه به تازه نو به نو - دل برد از دیار من تازه به تازه نو به نو
و در دو قوس نزول و ما ینزل من السماء و صعود و ما یعرج فیها نیز وحدت را با کثرت می داند آنهم کثرت نوریه که حجاب ظلمانی او نیست که و هو معکم اینما کنتم و الله بما تعملون بصیر (الحدید /5).
با جمال نوالش می نمایاند آن هم چه نمایاندنی، و با جلالش می رباید که اول می نمایانند بعد می ربایند. آن هم چه ربودنی که:
الهی درویشان بی سر و پایت در کنج خلوت بی رنج پا، سیر آفاق عوالم کنند که دولتمندان را گامی میسر نیست.
چون با جمال و نوالش به ماسوایش عنایت دارد و آنان را شاخه های شجره طیبه وجود می داند لذا به همه رخ نشان می دهد و جلالش را با نوال و جمال تزویج می بخشد تا بدین زیبایی خود را جلوه دهد. لذا در بیت بعدی آمده است:
10- بتزویج جلالش با نوالش - تماشا کن بدین حسن جمالش
در صحف عرفانیه سخن از نکاحات بسیار به میان آمده که همان نکاح ساری و نکاحات اسمایی است. و بیت مذکور بیان نکاح ساری و نکاح اسمایی است نکاح ساری در دار هستی از فردیت ثلاثه است که مطلقا در دار وجود دهش و پذیرش و سپس پیدایش است. و پیدایش را بر اساس محبت نهاد که فأحببت أن أعرف. زیرا دیدن خود را در مظاهر و آثار یک لذت دیگری غیر از لذت دیدن ذات به ذات است، همانند اینکه پدر خود را در آئینه فرزند مشاهده می کند و لذت می برد. قیصری در شرح فص محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) فصوص الحکم ص 478 فرماید:
النکاح هو نظیر التوجه الالهی لایجاد الانسان لیشاهد فیه صورته و عینه لذلک سواه و عدله و نفخ فیه من روحه و کذلک الناکح یتوجه لایجاد ولد علی صورته بنفخ بعض روحه فیه الذی یشتمل علیه النطفة لیشاهد نفسه و عینه فی مرآة ولده و بخلفه من بعده فصار النکاح المعهود نظیر النکاح الاصلی الازلی.
در ص 479 در نکاحات خمسه فرماید که اول نکاحات همان اجتماع اسمایی برای اینجا عالم ارواح و صورشان در نفس رحمانی (طبیعت کلیه) است، سپس اجتماع ارواح نوریه برای ایجاد عالم اجساد طبیعی و عنصری، سپس اجتماعات دیگری که مولدات سه گانه را بوجود آورده اند.
در شرح عین دهم آمده است که نکاح در همه عوالم ساری است که: سبحان الذی خلق الازواج کلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لا یعلمون (یس /38) و نکاح بر پنج نوع است که موجب انتاج عوالم معنویه و روحیه و نفسیه و مثالیه و حسیه بنابر اختلاف صورشان است. پس اول نکاحها همان توجه ذاتی الهی از حیث اسمای اصلی اولی است که مفاتیح غیب هویت الهیه و حضرت کونیه اند. سپس اجتماع اسمایی برای ایجاد عالم ارواح و صورشان در نفس رحمانی است.
بعد از آن اجتماع ارواح نوریه برای ایجاد اجساد طبیعی و عنصری است؛ و بعد آن اجتماعات دیگری که منتج مولدات سه گانه و لواحق شان است.
و نکاح پنجم مختص به کون جامعه ای است که مجمع دو دریای غیب و شهادت یعنی انسان کامل است.
آنگاه برای نکاح ساری مواردی همانند نکاح روح و نفس حیوانی، ازدواج ماهیات امکانی با وجودشان را مطرح فرمود که مراجعه گردد.
در مصباح الأنس در اصل هشتم از فصل اول از باب کشف سر کلی در بیان مراتب نکاح با تقدیم هشت اصل، نکاحات را مطرح می کنند.
در اصل اولی فرماید که توجه حق برای ایجاد، از احدیت ذات او نیست زیرا در آن مرتبه با چیزی ارتباط ندارد (که غنی از عالمین است و آن مرتبه موضوع بحث در عرفان نخواهد بود) بلکه از باب حکم علم ذاتی ازلی برای حیطه تعلق ایجاد به ذات حق و اسما و صفات و معلومات اوست.
و در اصل دوم اسباب ایجاد را هم اسمای ذاتی که مفاتیح غیب نامند می داند (زیرا این اسمای ذاتی اند که در خزانه غیب را می گشایند و اسمای الوهیت را سان می دهند) و در اصل هفتم آن گوید که مراد از نکاح همان اجتماعی که از اسماء حاصل می شود آن هم به توجه الهی ذاتی برای ابراز کون.
آنگاه پس از بیان اصول ثمانیه به بیان مراتب خمسه نکاحات می پردازد و اولین آن را همان اجتماع و ازدواج اسمای اول که مفاتیح غیب اند می داند و نتیجه آن را در مطلق صور وجودیه می بیند. چه اینکه جناب صدرالدین قونوی گوید مسمای الرحمن همان دریای عام و وجود عام و نفس رحمانی است که اول مولود و فرزندی است که اجتماع اسمایی اصلی از حضرت باطن، نفس و روح آن است.
و نکاح دوم نکاح روحانی است و مراد به آن، اجتماعی است که در عالم معانی برای تولید ارواح واقع شده است؛ و نکاح سوم نکاح طبیعی ملکوتی یعنی اجتماعی که واقع شد برای توجهات ارواح در مرتبه طبیعت. و نکاح چهارم نکاح عنصری سفلی است و آن اجتماعی که در اجسام بسیطه واقع می شود که تا صور مرکبات و مولدات از آنها تحقق یابند.
غرض آنکه اسمای الهی از جلالی و جمالی با هم تزویج نمودند و به حفظ مراتب این اجتماعات چهارگانه، کلمات وجودی عالم محقق شده اند و چه زیبا و با جمال پیاده شده اند. مثلا در آیه اول سوره الحدید تزویج اسمای الهی از الله و العزیز و الحکیم و در آیه سومش تزویج چهارم اسم اول و آخر و ظاهر و باطن به وقوع پیوست و نتیجه این ازدواج ها، خلق آسمانها و زمین در شش روز و استوای عرش و تحقق قوس نزول و صعود شده است. و یا در آخر سوره حشر بسیاری از اسمای الهی اعم از جلالی همانند متکبر، عزیز، جبار، ملک، قدوس با جمالی همانند سلام و مومن با هم نکاح نموده اند.
و این تزویج جلال با جمال موجب گشت که عالم با ترتیب قوس نزول از صادر اول و عقل اول تا هیولای اولی بدین زیبایی و با جمال آفریده شده است و همه کلمات وجودی در نهایت حسن و بهاء و کمال از علم به عین آمده اند. لذا در ابیات بعدی آمده است که:
11- زمین حسن و زمان حسن آسمان حسن - عیان حسن و نهان حسن و میان حسن
عیان عالم طبیعت و شهادت مطلقه را گویند، و نهان عالم غیب محض یعنی عالم عقول و مفارقات نوریه را نامند، و میان، عالم مثال منفصل که برزخ میان ظاهر و باطن است می باشد.
12- همه حسن اند و ظل حسن مطلق - همه فرعند و از آن اصل مشتق
13- همه حسن و همه عشق و همه شور - همه وجد و همه مجد و همه نور
14- همه حی و همه علم و همه شوق - همه نطق و همه ذکر و همه ذوق
15- در این باغ دل آرا ورق نیست - که تار و پودش از آیات حق نیست
جناب مولی صدرا در پایان فصل نهم از مرحله چهارم اسفار تحت عنوان تلویج استناری می فرماید: لعلک ان کنت اهلا لتلقی الاسرار الالهیة و المعارف الحقة، لتیقنت و تحققت أن کل قوة و کمال و هیأة و جمال توجد فی هذا العالم الأدنی فانها بالحقیقة ظلال و تمثلات لما فی العالم الاعلی... بل جمیع صور الکائنات و ذوات المبدعات آثار و أنوار للوجود الحقیقی و النور القیومی و هو منبع الجمال المطلق و الجلال الأتم الالیق الذی صور المعاشیق و حسن الموجودات الروحانیة و الجسمانیة قطرة بالنسبة الی بحر ذلک الجمال، و ذرة بالقیاس الی شمس تلک العظمة و الجلال، و لولا أنواره و أضواؤه فی صور الموجودات الظاهریة لم یمکن الوصول الی نور الانوار الذی هو الوجود المطلق الالهی...
16- گلشن حسن هست و چون گل هست خارش - تو خارش را کنی تحقیر و خوارش
آنچه را که به ظاهر خار می نماید همانند خار و تیغ و آتش و حیوانات درنده و شیطان را نباید تحقیر نمود که جمال حق با جلال آن آمیخته شده است.
پیر ما گفت خطا در قلم صنع نرفت - آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
این بیت به منزله مقدمه است برای طرح مبحث حسن و قبح که در بیت بعدی سخن از آن به میان آمده است که:
17- ز حسن و قبح و تشریح و تکوین - بباید فرق اندر دین و آئین
شیخ عارف محیی الدین در فص یونسی فصوص الحکم گفته است: ...فلا مذمون الا ماذمه الشرع: فان ذم الشرع لحکمة یعلمها الله، أو من أعلمه الله... و عارف قیصری در شرح آن گوید: و هذا تصریح منه علی أن الحسن و القبح شرعی لا عقلی. مراد این است که حسن و قبح ذاتی اشیاء است، جز این که عقل انسانها بدان راه نمی یابد و شرع آن را بر ایشان مکشوف می فرماید؛ نه این که به صرف گفته شرع یکی به حسن موصوف شود و دیگری به قبح، زیرا که ترجیح بلا مرجح لازم آید و این قبیح است و شارع حکیم منزه از قبح است.
تکوینیات و تشریعیّات مطلقا از حکمت و مصلحت در مقام فعل برخوردارند زیرا ترجیح بلا مرجح لازم می آید و محال است که تا جزاف و لغو در فعل فاعل حکیم پیش نیاید.
برای احکام خمسه شرعی از واجب و مستحب مصلحت مطرح است و برای حرمت و کراهت مفسده که برای مصلحت و مفسده احکام ظهور یافت تا شریعت مطهره کشف از واقع نماید و حالات موجودات و غیر انسان را با انسان روشن سازد مثل نجاست سگ و خوک و خون و طهارت حیوانات حلال گوشت و امثال اینها که به نسبت به انسان مطرح می شود.
چون احکام شرعیه را مصالح و حکمتی واقعی است و بر ما مستور است لذا شریعت از اسرار آن پرده برمی دارد زیرا عقل را در فهم آن حقایق به نحو مستقل دست بازی نیست.
لذا شیخ اکبر فرمود: آنچه را که شرع مذمت نمود بر اساس حکمتی است که فقط خداوند آن را می داند یا کسی که حق او را بدان آگاه کرده باشد همانند تشریع قصاص برای مصلحت ابقای نوع انسانی و منع کردن متخلف؛ زیرا به لوازم اینها، او عالم است. البته بدین معنی نیست که شرع آن را حسن یا قبیح قرار داده باشد بدون اینکه اقتضای آن چنین باشد که لازمه آن ترجیح بدون مرجح باشد که اشاعره بدان تفوه نموده اند.
و تکوینیات را نیز به تشریعیات مقایسه فرمایید. (کلمه 80 هزار و یک کلمه) اما موجودات تکوینی در نظام عالم که بر اساس احسن کل شی ء خلقه و اتقن کل شی ء خلقه خلق شده اند مظاهر وجودی حق اند و آئینه هایی اند که هر ان فان جمال الهی در آنها متجلی است. و لذا در ترد حکمای الهی و عارفان بالله عالم یکپارچه نور و جمال و بهاء است که عشق آبادش می نامند.
همچنان که در کتاب تدوینی همه الفاظ آن وحی است و بدون طهارت نمی شود آنها را مسح نمود که انه لقرآن کریم فی کتاب مکنون لا یمسه الا المطهرون بدون طهارت باطن نمی شود بدانها مسح کرد و به اسرار وجودیشان راه یافت.
الهی در خلقت شیطان که آن همه فوائد و مصالح است در خلقت ملک چه باشد.
الهی دیده را به تماشای جمال خیره کرده ای، دل را به دیدار ذوالجمال خیره گردان.
الهی اگر گلم و یا خارم از آن بوستان یارم.
الهی دیده از جمالت لذت می برد و دل از لقای ذوالجمال.
الهی ظاهر که اینقدر زیبا است باطن چگونه است.
الهی لو لا الشیطان لبطل التکلیف سبحانک ما احسن صنعک.
الهی حسن عبدالله، عبدالله خراب آبادی بود و حال عبدالجمال عشق آبادی شد.
الهی شکرت که به هر سو ور می کنم کریمه فاینما تولوا فثم وجه الله برایم تجلی می کند.
الهی با اجازه ات نام عالم را عشق آباد گذاشته ام.
عشق بی پیر برآورد خروش - که جهان یکسره است عشق آباد
حسن از دوش شد عشق آبادی - بجز این نام و نشانیش مباد
18- چه خوش گفتند دانایان یونان - که عالم قوسموس است از عزیزان
19- بدان معنی قوسموس است زینت - مگر در دیده ات باشد جز اینت
در الهی نامه آمده است:
الهی همه الفاظ یونانیان یکسوی و اسم عالم به لفظ قوسموس یک سوی.
20- جهان را وحدت صنع است و تدبیر - مر او را وحدت نظم است و تقدیر
21- ندارد اتفاقی نظم دائم - نه بر آن وحدت صنع است قائم
22- پس از اتقان صنع دلربایش - نگر در غایت حسن و بهایش
23- که زینت غایت حسن و بهایی است - فزون از دلربایی جان فزایی است
در ترجمه شرح تجرید جناب علامه شعرانی (ص 149) آمده است:
امام صادق (علیه السلام) در توحید مفضل فرمود: اسم معروف و متداول این جهان در زبان یونانی قوسموس است و معنی قوسموس زینت است و فیلسوفان و مدعیان حکمت آن را به همین نام می خواندند چون در آن نظام و تدبیر دیدند و اکتفا بدان نکردند که تقدیر و نظام نام نهند بلکه پای فراتر گذاشته آن را زینت نامیدند تا مردم را آگاه کنند که جهان با همه درستی و حکمت و استادانه که خلق شده در غایت زیبایی و آراستگی نیز هست.
گروهی از پیشینیان منکر قصد و تدبیر شدند در مخلوقات، و پنداشتند هر چیز به عرض و اتفاق پدید آمده است و از جهت ها که آورده اند این آفات و آسیب ها است که برخلاف متعارف و عادت پدید می آید مانند انسان ناقص الخلقه، یا آنکه انگشتی افزون دارد یا خلقی زشت و سهمگین برخلاف معتاد و دلیل آن شمردند که هستی اشیاء به عمد و اندازه نیست بلکه بالعرض است هر چه پیش آید. و ارسطاطالیس آنها را رد کرد و گوید آنکه بالعرض است یک یک بار است که از دست طبیعت بیرون شده برای عوارضی که طبیعت را عارض می گردد و آن را از راه خود باز می دارد و به منزلت امور طبیعی نیست که بر یک روش باشد و تو ای مفضل انواع حیوان را دیده ای که بیشتر برای این مثالند و صورت واحد دارد و انسان با دو دست و دو پا و پنج انگشت متولد می شود مانند قاطبه دیگران و آنکه بر خلاف این باشد برای آفتی است در رحم یا در ماده که جنین از آن تکون یافته چنانکه در صناعات اتفاق می افتد...
جناب فارابی معلم ثانی در فص نوزدهم از فصوصش گوید: لک أن تلحظ عاتلم الخلق فتری فیه أمارات الصنعة... تو را رسد که عالم خلق را لحاظ کنی پس در آن أمارات صنعت را بنگری. وحدت صنع اصل قویمی در توحید است، وحدت عالم دال بر وحدت مبدأ است لو کان فیهما الهة الا الله لفسدتا. ارسطو گوید: عالم یک عالم است با اعضای مختلف مثل انسان و این دلالت بر وحدت خالق آن می کند.
امام صادق (علیه السلام) در آخر توحید مفضل (بحار ج 2 ص 47 ط 1) ارسطو را به بزرگی یاد می کند که وی مردم را از وحدت صنع و تقدیر و تدبیر نظام احسن عالم به وحدت صانع مقدر مدبر آن، رهبری کرد است.
چون در عالم خلق یعنی آفرینش جهان تامل و نظر کنی از آثار صنع محکم و نظام متین و متقن جان و از تمام صنع و اتصال تدبیر پی می بری که جهان را ناگزیر است از جهانبانی که صانعی است غیر مصنوع و خالقی است غیر مخلوق، و وجودی است قائم به ذاتش و علیت عین ذات او است. (نصوص الحکم ص 3 - 90).
در نکته 560 از هزار و یک نکته حضرت مولی آمده است که:
صنع أحسن عالم کیانی، و نظم اتم نظام ربانی، بر اساس استوار حساب و اندازه است ما تری فی خلق الرحمن من تفاوت فارجع البصر هل تری من فطور (ملک /14). تار و پود فعل حق سبحانه، حساب و اندازه است که در متن خلقت عالم و آدم پیاده شده است، تا هر یک به زیباترین صورت آراسته و پیراسته گردیده است فتبارک الله احسن الخالقین (مومنون /15).
جمال جان فزای جهان و انسان از وحدت صنع است که از نقاش چیره دست آفرینش، با ترتیب تام، و تنسیق کامل، و اندازه سزاوار، و ریخت بایسته، و پیوست شایسته، و نسبت موزون، و انسجام مربوط اعضا و جوارح حساب شده آنها با یکدیگر صورت یافته است که در نهایت زینت و زیبایی و آراستگی است.
در باب هشتم کلمه علیا فرمود: انسان چشم می گشاید و در دار وجود هر چه می بیند جمال و جلال است، و هر چه تماشا می کند حقیقت و کمال است، به هر سو رو می آورد نور و حیات است، در هر چه فکر می کند حیرت آور و مملو از اسرار وجود است...
وحدت صنع در عالم زیر سر امکان استعدادی در سلسله عرضیه است که لسان صدق و بلند گویا است بر اینکه هر حرکت استکمالی در آن نظم خاصی است که شی ء بدان نظم به سوی کمال لایق خود می رود و این نظم از سنت الهی است که فلن تجد لسنة الله تبدیلا و لن تجد لسنة الله تحویلا (فاطر /42) و به ناچار باید این نظم ارتقایی در تحت تدبیر متفرد به جبروت باشد.
و خلاصه امکان استعدادی ما را به وحدت صنع که دال بر وحدت صانع مستجمع جمیع کمالات وجودیه صمدیه است دلالت می کند. (کلمه 58 هزار و یک کلمه)
24- تویی حق را به وسع خویش جویان - ولی حق با تو این سانست گویان
چون در بیت قبلی گفته آمد که قوسموس و زینت بودن عالم در نهایت زیبایی و ارزش است و لذا بر جانفزا بودن عالم افزوده شده است. در این بیت می فرماید اگر چه عالم قوسموس دلربا و جانفزا است ولی تو به مقدار سعه وجودیت حق را می یابی در حالی که حق به تو می گوید که:
25- که اندر سیر اطوار شهودی - ز بود من ترا باشد نمودی
که از حقیقت هستی برای تو نیز در اطوار شهودی یک نحوه نمودی است اگر بدان راه یابی به حق می رسی. ولی راه رسیدن به حق آن است که:
26- بلی بیرون بیا از کفر و بدعت - بده جان را ز نور علم وسعت
زیرا علم و عمل جوهرند و انسان سازند پس جان آدمی با نور علم سعه وجودی می یابد.
پس اگر می خواهی با سعه وجودی حق را بیابی باید خودت را به نور علم انسان ساز منور کنی زیرا که:
27- تو از چشم دل بی نور تاریک - نبینی یا که بینی تنگ و باریک
28- ز دست تو به نفس تست ظلمت - که بیچاره بود دائم به ظلمت
ظلمت اول یعنی ظلم تو به نفس خودت است که جنبه خطابی دارد، و ظلمت دوم به معنی تاریکی است.
29- به هر سو رو کنی الله نور است - چرا چشم دل و جان تو کور است
30- تو از نور خدا یابی جوانی - نشاط این جهان و آن جهانی
31- بیا بشنو اوصاف جوانان - که حق فرمود اندر کهف قرآن
بیت پایانی این باب واسطه ربط آن به باب بعدی است که جوان صفت آن کسی است که چشم دلش بینا است و در فهم حقایق موجودات بسر می برد و با نور علم جان خویش را وسعت می دهد. پس عالم شکارگاه است و شکارهای آن سراسر نور، و انسان هم شکارچی است که برای او حباله اصطیاد است تا همه اسرار عالم را به شکار درآورد و جان را به نور علم وسعت بخشد. از الهی نامه مولایم به عنوان حسن ختام بشنو:
الهی از پای تا فرقم در نور تو غرقم یا نور السموات والارض انعمت فزد.
7/2/1418 - 22/3/76 - قم المشرفة - داود صمدی آملی