فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

مبحث انصراف و موارد آن:

صعود برزخی نفس زیر سر انصراف نفس از نشئه مادی است. و انصراف از این عالم به آن سوی عالم به انحاء گوناگون است همانند خواب، غشوه، ترس مفرط و خوشحالی مفرط، خواب مصنوعی، پیشامدهای سنگین، و حال احتضار، بی هوشی و مرگ که شاه فرد انصراف است.
و صعود برزخی برای نفس به ریاضت کشیدن و ورزش علمی و عملی کردن حاصل می شود همانگونه که در خواب، عقل معنی ادراک می کند و قوه خیال صورت تمثل می دهد، در حال بیداری نیز بتواند تمثلات به او روی آورد. و چه بسا در حال بیداری پدرش را که سی سال قبل مثلا از دنیا رفته صورت می دهد و او را می بیند و یا خیلی از امور دیگر که نمونه ها فراوان است. ملاک همان نکته انصراف تام است.
در درس پنجاه و هفتم دروس معرفت نفس آمده است: بدانکه تنویم مغناطیسی و نوم هر دو از یک اصل منشعب اند و آن در حقیقت انصراف و تعطیل حواس ظاهره از تصرف و دست در کار بودن این نشأه طبیعت است و چون حواس از این نشأه منصرف شدند نفس به عالم خود توجه می کند و از مخرج خود که مکمل و معلم حقیقی اوست کسب معارف و تحصیل حقایق می کند و بر امور خفیه دست می یابد و چون باز بدین سوی روی آورد آنچه را که در عالم رویا مشاهده کرد در عالم بیداری در هنگام خود می یابد. و اگر انسان نتواند به سر و معنی صورت خوابش پی ببرد به نزد معبر می رود و معبر خواب را تعبیر و تأویل می کند.
در عین 51 و شرح آن آمده است که: الرویا الصادقة اصالحة فی الحقیقة الارتباط النفس بمبادیها العالیة النوریة فتجد المعانی و الحقایق فیها بقوتها الشامخة العاقلة، ثم تصورها بحسن صناعتها فی صقع ذاتها بقوتها المتخیلة علی صور تناسب تلک المعانی و هذا الارتباط انما یتأتی من حیث انصراف النفس عن هذه النشأة فان تحقق الانصراف فی حال الیقظة یتحقق مثل الرویا ایضا کما یرزق بها السالک المراقب کثیرا فی أطوار أحواله النوریة و هذا المعنی یتصاعد درجة فدرجة حتی یرتقی الی المکاشفة و الالهام و النبوة الانبائیه و الوحی علی مراتبها بحسب اختلاف الامزجة و استعداد النفوس.
پس اگر انصراف حاصل شود انسان به صور تمثلات مثالی دست می یازد که نفس در این حال انصراف، معانی عقلی را به قوالب مثالی در می آورد که از این قوه نفس به تکثیر الواحد، نام برده می شود.
جناب صدر المتألهین در فصل 14 از مقاله دهم از اتحاد عاقل به معقول گوید: فصل فی ان القوة العاقلة کیف تقوی علی توحید الکثیر و تکثیر الواحد تا اینکه گوید: و اما قوتها علی تکثیر الواحد فهی تجسیمها بقوتها الخیالیة للعقلیات و تنزیلها فی قوالب الصور المثالیة.
نمطهای چهارگانه آخر اشارات و نمط سوم آن، به خصوص نمط دهم در اسرار آیات ظاهره از نفس را در مقام جایگاهی رفیع خواهد بود.
یکی از عوامل انصراف رسوخ در علم و معرفت و دوام در حضور و مراقبت است که موجب انصراف از ماسوی الله، و سبب اقبال کلی بسوی حقیقه الحقائق می گردد. در باب چهل و دوم مصباح الشریعة از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده است که: قال النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) غضوا أبصارکم ترون العجائب که در این کلام سامی سر مستتری است که نمی داند آن را مگر کسی که برای او عهدی در نزد حق تعالی باشد.
و بساکه اثر تسلط قوی بر باطن که انصراف از این نشأه حاصل گردد، از ملکوت أعلی چیزی بر انسان لائح شود، چنانکه در هنگام خواب که حواس ظاهر از این نشأه منصرف شدند، حقائقی از عوالم بالا بر انسان پدید می آیند و در صوری مشاهده می شوند که گاهی نیاز به تعبیر دارند و گاهی عین واقع اند که احتیاج به تعبیر ندارند.
کسی که ریاضت می کشد البته مطلع بر عالم غیب می شود یعنی از علوم عقول و نفوس فلکی آگاه می گردد و هر فکری که می کند غیبی است.
نکته: وقتی انسان نیت کسی کرده است به اتحاد مدرک به مدرک، آن کس است و أنا این شخص أنا همان کس است و چون توجهش را به آن کس تمرکز دهد و در توجهش تعمق کند به امثال آن کس که وعاء برزخی حقیقت او است محشور خواهد شد که یتمثل له بشرا سویا و کلید آن انصراف از نشأه مادی است. (نصوص الحکم بر فصوص الحکم).
در کلمه 62 صد کلمه فرمود: آن که صاحب همت باشد و نفس را از اشتغال بدین نشأه انصراف دهد، گاهی تمثلاتی در لوح نفس خود مشاهده کند، و گاهی حقایقی بی تمثل دریابد، و از این حالت آگاهی یابد که آنچه به آدمی در حالات نوم و تنویم و غشوه و خوف و احتضار و نظائر آنها روی می آورد، هیچیک موضوعیت در روی آوردن تمثلات و ادراکات دیگر ندارد، آنچه که موضوعیت دارد انصراف از نشأه عنصری و اعراض از تعلقات این سویی است و چون انصراف در بیداری هم روی آورد نتیجه هزاران خواب و احتضار را می دهد.
در نکته 10 هزار و یک نکته فرمود: و بدانکه خواب و حالت احتضار و تنویم مغناطیسی و حالت غشوه و امثال آنها هیچیک موضوعیت در تمثل صور مثالی در صقع نفس ندارد و آنکه موضوعیت دارد انصراف از تعلقات است مگر آن نفس کاملی که حضرتی او را از حضرتی باز نمی دارد و مظهر اسم شریف یا من لا یشغله شأن عن شأن گردیده است. پس اگر در بیداری انصراف حاصل شود تمثل و تمثلات و نزل و تنزلات بهتر از خواب عائد انسان می گردد و مراقبت مفتاح است فافهم... و بدانکه هر چه مزاج معتدل تر و مراقبت قوی تر باشد و صداقت و خلوص نیت و صفای قلب بیشتر باشد تمثلات صور روشن تر و حکایت آنها از واقع بهتر است.
به تعبیر بلند شاعر که گفته است:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود - ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
پس انصراف این نشأه موجب صعود برزخی می گردد که نفس با آنسویی ها حشر پیدا می کند و همه حقایق را در کارگاه قوه خیال و عقل خویش به صورت تمثلات می یابد، به عنوان نمونه گوییم:
1- در اصول کافی ج 2 معرب ص 308 کتاب ایمان و کفر روایتی از امام صادق (علیه السلام) آمد که فرمود: ان الله خلق قلوب المومنین مبهمة علی الایمان فاذا اراد استنارة ما فیها فتحها بالحکمة وزرعها بالعلم و زارعها و القیم علیها رب العالمین فتح دل شیار کردن آن است، زرع آن بذر افشاندن آن است و این بذر علم است، قیم محافظ پروراننده آن است، و این فاتح و زارع و قیم رب العالمین است. به منطق وحی و براهین عقل، معارف حقه الهیه در این نشأه مادی به صورت آب تمثل می یابد و خود را نشان می دهد.
2- روایات فراوانی دلالت می کند که ملائکه به صورهای مختلف تمثل می یابند همانند اینکه جبرئیل برای جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) به صورت دحیه کلبی و شاب أمرد تمثل یافته است. و یا در روایتی آمده که جبرئیل را با ششصد بال رویت فرمود. و در بعضی از اوقات به صورت اصلیش دیده است. چه اینکه جبرئیل برای جناب مریم به صورت شاب أمر سوی الخلق متمثل شد که فتمثل لها بشرا سویا.
3- شیخ کبیر ابن عربی در باب هفتاد و سوم فتوحات ج 2 ص 37 گوید که حضرت در مقابل ابلیس که برای او متمثل شده بود که او را نمی شناخت و به حضرتش عرض کرد: یا روح الله قل لا اله الا الله رجاء منه ان یقول ذلک لقوله و یکون قد اطاعه بوجه ما و ذلک هو الایمان فرمود: من لا اله الا الله می گویم ولی نه بخاطر قول تو الخ...
4- ملائکه ای که برای حضرت ابراهیم تمثل یافته بودند که بشارت فرزند به او داده اند.
5- تمثل قرآن به صورت حسنه.
6- تمثل حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) در حال احتضار.
7- تمثلات در حین مرگ.
8- تمثل اسب سفید برای آقا محمد رضای قمشه ای از طرف امام زمان (عج).
9- تمثل مال و اولاد و عمل در هنگام مرگ.
10- تمثل دنیا برای حضرت امیر (علیه السلام) به صورت بثینه بنت عامر الجمحی که زیباترین زن در قریش بوده است.
11- تمثل اعمال در روز قیامت.
12- متمثل شدن برادران یوسف برای جناب یعقوب بصورت گرگ که گرگ در غدر و حیلت معروف است.
13- تمثل اعتقادات، اعمال صالحه و اعتقادات صحیح به صور نورانی خوشحال کننده و اعتقادات باطله به صور ظلمانی قبیح موجب حزن و تألم.
امور مذکور در تمثلات را از رساله رویت و تمثل مندرج در رساله گرانسنگ انسان و قرآن باید جستجو کرد. چه اینکه شرح فص 57 و 58 فصوص الحکم فارابی معنون به نصوص الحکم حضرت مولی را در مقام دخلی بسزا است.
14- تمثل حسن مطلق به صورت زیبا در حال خطاطی، (نکته 716).
15- تمثل اعمال مذموم به صور حیوانات موذی. (نکته 132).
16- تمثلات منامیه همان تصور معانی مرسله در خیال است. (اتحاد عاقل - درس 23).
17- تمثل علم به صورت ابر و آب. (عین 4 ص 184).
18- تمثل شیطان به صورت انسان کامل راه ندارد. (اتحاد درس 23 ص 444).
19- تمثل انسان کامل (اولیاء و انبیای الهی). (اتحاد درس 21 ص 373).
20- تمثل جهنم برای حضرت مولی. (عین 63 ص 794).
21- تمثل حضرت علامه طباطبایی برای حضرت مولی.
22- تمثل ایمان به صورت درخت طوبی. (نکته 585)
موارد این امر برای افراد فراوان است که به شمار درنمی آید که اطاله گفتار از حوصله این وجیزیه خارج است. و همه این تمثلات از صعود برزخی است که از ناحیه انصراف حاصل می شود.
11- تمثل باشد از ادراکت ایدوست - برون نبود ز ذات پاکت ایدوست
در کلمه 63 صد کلمه فرمود: آن که در تمثلات نفس تأمل کند، جمیع تمثلاتش را یک نحو ادارکش می یابد که برای شخص او حاصل شده است و دیگری بدان آگاه نیست، چنانکه کریمه فتمثل لها بشرا سویا در این حکم حکیم، معیار عدل و میزان قسط است، و عمده آن است که سر لها درست ادراک شود، نظیر کریمه لیس للانسان الا ما سعی که در للانسان باید دقت کرد. در نکته 10 هزار و یک نکته آمده است:
بدانکه صور مثالی که در صقع نفس تمثل می یابند همه در حقیقت از منشآت نفس اند و منشآت او فعل او هستند پس قیام آن صور به نفس قیام فعل به فاعل است نه قیام حال به محل، و افعال نفس شؤن و تطورات او هستند پس همه آن صور مطلقا خواه صور جمادیه باشند و خواه صور معدنیه و خواه نباتیه و خواه حیوانیه و خواه ملکیه و خواه غیر آنها حی و شاعر و مدرک اند و تمایز بین آنها به تمایز نسبی است نه تمایز حقیقی چه همه نقوش و شئون و تطورات یک نور وجود نفس اند و این نور وجود بر همه قاهر است و آن صور همگی مقهور او که وحدت در کثرت و کثرت در وحدت است و مخاطِب و مخاطَب یکی هستند.
پس ادراک صور معانی چه در خواب و چه در بیداری همه در صقع نفس انسانی یعنی در موطن متخیله آن است.
در نکته 88- فرمود: فتمثل لها بشرا سویا جمیع تمثلات یک نحوه ادراک است و روایات عدیده ای که در احوال و اطوار انسان در عوالم عدیده به لفظ تمثل و اشباه آن حقایقی را نام می برد بازگشت همه آنها به این نکته علیا است فافهم.
حضرت مولی را در رساله گرانسنگ و عرشی انسان در عرف عرفان که به عنوان یکی از کلمه های هزار و یک کلمه تقریر شده بود ولی چون زیاد شده بود فرمودند که دیدیم خود یک رساله خوبی شده، لذا آن را از هزار و یک کلمه جدا فرمودند تا به وقتش آن پریروی تاب مستوری را نداشته باشند و به طبع برسد. در این رساله چندین واقعه از حالات تمثلی که برای حضرتش پیش آمد را نقل فرمود و سپس به ترسیم اصولی پرداختند که هر یک بعنوان کد و دستخط مبارک حضرتش که بیاض العین این بنده است نقل می کنم.
تبصره: آنچه که در این کلمه آورده ایم نمونه ای از اصولی ایقانی در اعتقادات ایمانی است یکی از آن اصول این که: بسیاری از آنچه که در ماورای نشأه طبیعت به انسان روی می آورند بروز و ظهور ملکاتی اند که انسان به کسب یا اکتساب در مزرعه ذات خویش کاشته است چه هر کس زرع و زارع و مزرعه خود است، و به عبارت دیگر مهمان سفره خود است که الدنیا مزرعة الاخرة پس بدان که ملکات مواد صور برزخیه اند و به بیان گرانقدر شیخ اجل سعدی:
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر - کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
چند واقعه ای که نقل کرده ایم همه از خود من برخاسته اند و بیرون از من نبودند، در کریمه لهم ما یشاءون فیه لدنیا مزید (قرآن کریم - سوره ق - آیه 35)، و در کریمه للذین أحسنو الحسنی و زیادة(سوره یونس - آیه 27)، و نظایر آنها از آیات و روایات فهم و تدبر بسزا لازم است و استاد زبان فهم کامل باید که به گفته شیوا و رسای عارف رومی در دفتر سوم مثنوی معنوی:
هر که گیرد پیشه ای بی اوستا - ریشخندی شد به شهر و روستا
هیچکس بی اوستا چیزی نشد - هیچ آهن خنجر تیزی نشد
بند (باب) دهم دفتر دل در این معنی اعنی در تمثلات ادراکی و مافوق آن و اشارت به سری از اسرار آیات و روایات حقا بسیار شایسته و بایسته سخن گفته است که سزاوار است در حق آن گفته شود، نطق فیه روح القدس:
صعود برزخی چون گشت حاصل - بیابی بس تمثلهای کامل الخ
و در همین معنی جناب متأله سبزواری در شرح مثنوی معنوی چه نیکو فرموده است:
وسایط در حشر همه ذاتیه و داخله اند، نه خارجه از ذات و باطن ذات نفوس مثل این عالم دنیا. انتهی کلام مولی در رساله انسان در عرف عرفان.
آیات و روایات و وقایع منامیه، همه دلالت صریح دارند که تمثل، تصور و تبدی و ظهور شی ء است در موطن ادراک، به صورتی مناسب حالات و امور نفسانی و دیگر امور. مثلا چون زن زیبای آراسته موجب اغوا و اضلال مردم بوالهوس می شود، دنیا، در مقام تمثل، بدان صورت ادراک می شود، نه آنکه در خارج ظرف ادراک زنی صاحب جمال و آراسته به انواع پیرایه ها بوده باد.
همچنانکه در عالم رویا تمام وقایع و حالات در صقع نفس است نه در خارج آن، ظهور سرور به صورت مثال در حدیث نیز در صقع نفس آن کسی است که ادخال سرور در دل مومن کرده است نه آنکه در ظرف خارج چیزی چیز دیگر گردد.
12- همه اطوارت از آغاز و انجام - همه احوالت از لذات و الام
13- ز ادراکات تست از نیک و از بد - تویی خود میهمان سفره خو
هر کسی با عمل و علم خود دارد در شبانه روز خودش را می سازد که علم و عمل جوهرند و انسان سازند. و هر کسی زرع و زارع و مزرعه و بذر خویش است و عاقبت کار همان درو کند که کشته است. الدنیا مزرعة الاخرة.
لذات و الآم از انواع ادراکاتند که ادراکات ممدوح او لذت آورند چه ادراکات مذموم درد می آورند.
14- چو شد آیینه ذات تو روشن - ز گلهای مثالی مثل گلشن
15- بوفق اقتضای بال و حالت - معانی را بیابی در مثالت
در تمثلات، هر کسی برای خویش یک مطبعه خاص است و در پیشآمد وقایع نفسانی دارای حالات خاص است و قوه خیال او برای او عکسهای مخصوص را به تصویر می کشاند. نباید این توقع را داشت که برای همه به یکنواخت حال تحقق یابد، و گلهای مثالی و حقایق ملکوتی به یک منوال خود را نشان دهند.
مثلا اگر جناب میرداماد در حال ذکر شریف یا غنی یا مغنی مشاهده می کند که سراسر نظام هستی با او همدم اند نباید دیگری که به این ذکر متلبس است انتظار داشته باشد که برای او نیز باید اینچنین تحقق یابد؛ زیرا قوه خیال در هر شخصی مطابق حال او و به وفق اقتضای ذهن و مدرکات او برای او متمثل می سازد.
چه سا به اشخاص گوناگون یک معنی و حقیقت را بدهند ولی هر یکی از آنها طوری برای خود عکس برداری کند و بنمایاند مثل اینکه شخص یک حقیقت است ولی در مقابل آیینه های مختلف به اطوار گونه گون نمایانده شود. معانی ملکوتیه را وحدت هویت است ولی مجالی و مظاهر که جان افراد مختلف است انحاء فراوان دارد. فصل نهم از رساله نور علی نور جناب مولی را در مقام شأنی خاص است که در دو مطلب پیاده شده است که به منزله کنوز اسرار است.
مطلب اول اینکه: در کتب و رسائل ارباب سیر و سلوک مثل تحفةالملوک سید بحرالعلوم و غیرها، سنوح احوالی از خودشان در اثناء سیر و سلوک خبر می دهند مثلا در همین تحفه فرماید: و از جمله آثار، به صدا آمدن قلب است، و در مبادی آوازی مانند آواز کبوتر و قمری از او ظاهر شود، و بعد از آن صدایی چون انداختن مهره در طاس که در آن پیچد مسموع شود - الخ.
و همچنین دیگران حکایاتی از خود دارند. غرضم این است که آگاهی بدین گونه احوال رهزنت نشود که باید به همان کیفیت برای تو هم پیش آید چه اینکه وجودات مقیده را احکام متخالفه است و هر یک را حکمی خاص؛ برای هر شخص به وفق اقتضای استعداد و ترکیب مزاج و قابلیت او در اثنای سیر و سلوک و اراداتی روی می آورد.
همانطور که چهره ها و لهجه ها مختلف اند استعدادها نیز مختلف اند و مطابق اختلاف استعداد، و ارادات قلبی و آثار وجودی و استفاضه فیض الهی مطلقا گوناگون اند، و هر کسی از جدول وجودی خودش مطابق با همان جدول خود می گیرد. و در هر یک کارخانه ای به نام دستگاه خیال است که از قدرت کامله حق سبحانه معانی را صورت می دهد، هر معنی را به صورتی مناسب وی که مظهر اسم شریف مصوراست. لذا تمثلات مطابق با جدول وجودی هر شخصی رنگ خاص به خودش می گیرد. فتدبر.
16- مثالی همنشین و همدم تو - فزاید نور و بزداید غم تو
17- رفیق خلوت شبهای تارت - ترا آگه کند از کار و بارت
18- سخن از ماضی و از حال گوید - خبرهایی ز استقبال گوید
تا اینجا اشارت به کشف ها و تمثلات با مثال بود که همراه با اشکال و صور باشد و همه این صور همنشین با خود شخص اند و أنیس شبهای تاریک شخص اند. و انسان می تواند با این رفیقات همدم از سرایر وجودی خویش با خبر گردد که چه در انبان دارد. از بیت بعدی به بعد اشارت دارد به تمثلات بی مثال.
19- چو یابی در خودت صبر و قراری - حضوری در سکوت اختیاری
20- نهان از دیده اغیار باشی - عیان و کاتم اسرار باشی
21- به آداب سلوک اهل ایقان - بدانجایی رسی از نور عرفان
22- که تا کم کم ز لطف لایزالی - بیابی کشف های بی مثالی
بحث کشفها و تجلیات و تمثلات با مثال و بی مثال در ابیات 22 الی 27 و بیت 60 از باب نوزدهم دفتر دل خواهد آمد که به نحو مبسوط بحث خواهد شد، و فص 57 فصوص فارابی و شرح آن توسط حضرت مولی در نصوص الحکم را در مقام اهمیتی بسزا است. فانتظر.
مقدماتی که برای تحقق تمثلات بی مثال لازم است عبارتند از:
1- صبر و قرار. زیرا که با عجله نمی شود به مقصود دست یافت، چون آنان که زود به تمثلات رسیده اند پخته بار نیامده اند و هر کس که دیر گرفت پخته بار آمد.
حضرت مولی فرمود: راهرو بداند که بزرگان گفته اند که بطؤ علامت نقص استعداد نیست، زود زود نمی دهند تا کم کم ظرفیت پیدا کند. و کسانی زود گرفته اند ولی در همان محدود توقف کرده اند و از نیل به مقامات عالیه باز مانده اند و البته ناامیدی ندارد و شاید در همین لحظه بعد رسیده است و به گنج مقصود دست یافت...
در روایات نیز به صبر و استقامت تأکید شده است. چه اینکه در آیات قرآن نیز همانند: ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة بر صبر و استقامت پافشاری شده است.
2- حضور و دوام آن و مراقبت که تخم سعادت انسانی، حضور و مراقبت است و هر چه مراقبت و حضور که مفتاحند کاملتر باشد، تمثل حقایق صافی تر است (لطیفه 119 - مآثر آثار ج 2).
3- سکوت اختیاری که لب دوختن و زبان را جز برای امور ضروری به حرف درنیاوردن است.
4- از دیده اغیار پنهان شدن که از هر کس که با جان انسان نامحرم است دوری جستن است اگر چه نزدیکان او باشند و دل را از هر کس که غیر است بردارد که معاشرت با اغیار مانع رسیدن انسان به حقایق است.
5- عیان و کاتم اسرار بودن که همان با همه بودن و بی همه بودن است. بارها حضرت مولی می فرمود که با خلق خدا نباید دعوا داشت زیرا که معلول حق اند پس با همه باش ولی بی همه باش. با همه بودن بلحاظ اینکه مخلوق خدایند و خداست دارد خدایی می کند. بی همه بودن یعنی از جهت حدود و قیودشان دوری جستن است که انسان را برای دنیایشان می خواهند، و در محدوده حدودشان خطرناکند. و لذا با اینکه مردم مخلوق حق اند، خود آفریننده آنها یعنی حق تعالی ما را امر به پرهیز از مردم کرد: قل اعوذ برب الناس ملک الناس... چون خودش می داند که چی آفریده است. شاعر گوید:
هرگز حدیث میان حاضر و غایب شنیده ای - من در میان جمع و دلم جای دیگر است
کتمان اسرار، شکرگذاری از نعمت وایت است که برای سالک خیلی کار می رسد.
در روایت اول از باب صبر کتاب ایمان و کفر اصول کافی آمده است: لان کل مومن ملجم.
و در حدیث هفتم باب کتمام آن از أبا جعفر امام باقر (علیه السلام) آمده است:
و الله ان احب اصحابی الی أورعهم، و افقههم و اکتمهم لحدیثنا... الحدیث. و در روایت دوم همین باب نیز امر به صبر و کتمان شده است.
5- مراعات کردن آداب سلوک اهل ایقان.
6- پیدا کردن نور عرفان.
امور مذکور زمینه می شوند تا از لطف حق تعالی، کشف های بی مثال برای انسان حاصل گردد. حال از حضرت مولی در قصیده شقشقیه دیوان در مورد کشف های با مثال و بی مثالش بشنو:
بباید خون دل خوردن چه خونی - که هر یک قطره اش زهر هلاهل
تحمل باید از سنگ شماتت - توکل باید از رنج اراذل
چو گفتی آمدم از خویش بگذر - ز نام و ننگ و صلح و جنگ بگسل
زبان در کام کش از کشمکشها - تماشا کن نزاع حق و باطل
بدرد خویشتن می باش صابر - به شهر خویشتن می باش خامِل
تأنی کن که با صر صر نیارد - بیارد پشه ای اندر مقابل
مراد از این صر صر همان جذبه های ملکوتی بی مثال است که با شرایط فوق: از خون دل خوردن، و صبر و تحمل در برابر حوادث و بدگویی ها، و توکل به حق تعالی از رنج اراذل و اوباش، و از هر چه که موجب تعلق است گذر کردن، و در کشمکش ها سکوت داشتن، و گمنام و خامل گشتن؛ حاصل می گردد. سپس به سه مورد از تمثلات بی مثالی خویش اشاره فرمود تا اینکه در ادامه آن فرمود:
مرا ز اینگونه حالاتست بسیار - نیارم گفتنش از بیم جاهل
به کتمانی نهانتر از نهانی - به سر آورده ام طی منازل
ولی تا دم بر آوردم ز دردم - دهنها باز شد چون عرق نازل
در رساله شریف انسان در عرف عرفان فرمود: وقتی حضرت استاد علامه طباطبایی - رضوان الله علیه - از من پرسیدند که آیا تمثل بی صورت یعنی کشف بی مثال هم به شما دست می دهد و روی می آورد؟
عرض کردم آنچه را که مشاهده می کنم همه با مثال اند. و گاهی عظمت نظام هستی آنچنان مرا می گیرد و مضطربم می نماید که اگر خودم را از آن انصراف ندهم، جانم از بدنم مفارقت می کند. آن جناب فرمود: همین معنی کشف بی صورت و بی مثال است، و از این که خودت را انصراف می دهی کاری خوب و محبوب و مطلوب است تا کم کم به عالم ماورای ماده و فوق آن انس بگیری.
23- چو دادی تار و پودت را بتاراج - عروج احمدی یابی به معراج
24- بیا در فهم سری گوش دل ده - به سبحان الذی أسری بعبده
25- شب معراج احمد را شنیدی - مقامات محمد را ندیدی
26- چو سر کامل آید در تمثل - تمثلهاست در دور و تسلسل
مراد از سر کامل سر و باطن انسان کامل است که سر انسان کتاب جامع الهی است که اگر این کتاب جامع یعنی سر حقیقت انسانی به تمثل آید، تمثلات آن پی در پی است زیرا که کتاب وجودی انسان کامل بی نهایت است.
چون در این باب، محور بحثها، تمثلات در قلب سلیم است به عنوان نمونه تمثلات حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) در لیله معراج ذکر گردیده است.
معراج زیر سر صعود برزخی است. و این ابیات و ابیات قبلی در مورد تمثلات با مثال و بی مثال، به منزله شرح بیت دهم این باب محسوب می شوند، زیرا که با صعود برزخی تمثلات و معراج حاصل می شود.
از نکته 284 بشنو: در معراج خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) و در احادیث معراج تدبر کن تا بدانی که انسان تا صعود برزخی و فوق آن تحصیل نکرده است حقایق برای او مکشوف نمی گردد... و گفته آمد که صعود برزخی زیر سر انصراف از این نشأه و توجه تام به آن سوی عالم است.
معراج عروج به ملکوت است که با تولد ثانی ولادت ثانیه تحقق می یابد نه عروج به کرات باشد که برای پیشرفت کنندگان صنعت و تکنیک امروزی نیز میسر است. یعنی باید جان متحول گردد و در خودش به عروج نفسانی برسد نه اینکه فکر قوی گردد و بدن را به کرات صعود دهد.
پس معراج دال بر صعود جان شخص و مکاشفات است و معراج سفرنامه و شرح اطوار وجودی انسان است.
انسان کامل و حقیقت احمدیه و ولایت علویه متنی است، که عالم تکوین و قرآن کریم شرح عینی و کتبی آنند. و لذا وقتی سر انسان کامل به تمثل آید از آن به بعد پشت سر هم این تمثات به منصه ظهور تجلی می کنند. و همه آنچه که جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) در معراج جانش که دارای مراتب بی نهایت است، مشاهده کرده است، از او بیرون نبوده است زیرا که عالم، مندمج در حقیقت محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم) است. و عالم تجلی گاه این حقیقت است که مظهر اتم حق متعال و اسم شریف الله است. قرآن کریم کشف اتم محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) است که در معراج وجودی حضرتش در نهانخانه سر او بر او فائض گردید. و همانگونه که حقیقت محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم) در عبودیت تامه صمد است، قرآن او نیز که کشف تام است در بین همه تمثلات انبیا و حضرتش صمد است. چه اینکه این تمثل او را نهایت نبود که اگر اندکی از این تمثل را تبیین کنند همه علمای عوام که عوام علمایند، به مقابله برخیزند. لذا فرمود:
27- چو گویم اندکی از این تمثل - بگیرد جان جاهل را تزلزل
در نامحدود حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حقیقت محمدیه که در قوس صعود با صادر اول که ظل ممدود حق تعالی است متحد و مندک می شود، فرمود:
28- چه کامل هست عین ظل ممدود - چو ذی ظلش ندارد حد محدود
29- تعالی ز دور ظل ممدود - ز احمد تا محمد تا به محمود
مراد از ظل ممدود همان حقیقت محمدیه و انسان کامل احمدی است که او را همانند ذی ظلش که حق متعال است نهایت نبود که بر اساس سنخیت و مشابهت، از الواحد غیر متناهی، الواحد متناهی صادر نمی شود. بحث ظل ممدود در شرح بیت 28 از باب هشتم گذشت.
این ظل ممدود محمدی را دوری است از احمد تا محمد تا به محمود که اشارت به مقامات حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) در قوس نزول و صعود است که در شرح بیت بیستم از باب اول گفته آمد.
به بیان دیگری در مقام گوییم که: احمد مربوط به قبل از بعثت است، و محمد مربوط به دوران بعثت او است و بعد از آنکه مخاطب به خطاب شریف سوره أسری گشت: و من اللیل فتهجد به نافلة لک عسی أن یبعثک ربک مقاما محمودا و بعد این نشأه محمود است که همه ملائکه و عالم و آفریننده آنها حامد اویند که مربوط به قوس صعود حضرت می باشد. روایاتی که دلالت دارند که حضرت ختمی (صلی الله علیه و آله و سلم) صاحب مقام و لوای حمد و محمود است در مقام به کار آید.
سر آنکه ماسوی الله حامد این مقام اند برای آن است که در قوس صعود، با صعود برزخی و عقلی و فوق آن که مقام لا یقفی است به صادر اول وصول می یابد و عین او می گردد که او ظل ممدود حق است، و همه ماسوی الله از اعضا و جوارح او می شوند.
لذا همه موجودات از عقل اول تا هیولای اولای مادی، نان خور سفره پر مائده اویند. و سفره پر عائده حضرتش همان قرآن کریم است که علم ما کان و ما یکون در او متحقق است.
30- همه آیات قرآنند آیت - که انسان را نه حد است و نه غایت
آنکه گفته شد ظل ممدود حد ندارد در حقیقت بیان مقام انسان است و آیات قرآن نیز چون بی نهایتند به نامحدود بودن انسان شهادت می دهند.
در شرح بیت 38 و 39 در مورد مقام لا یقفی انسان سخن به میان آمد که انسان در قوس صعود و صعود برزخی و فوق آن، نهایت ندارد.
اینکه قرآن و آیات آن را نهایت نیست در شرح باب پنجم گفته آمد.
31- شب أسری رسول نیک فرجام - قطاری دید بی آغاز و انجام
از این بیت به بعد به شرح تمثلات حضرتش در لیله معراج اشاره می شود که تمثل فوق از موارد آن است.
32- قطار بی کران اشترانی - که هر یک را بدی بار گرانی
33- سوال از جبرئیل و این جواب است - که اینها بار علم بوتراب است
34- وصی احمد اینجا بوتراب است - در آنجا نام او ام الکتاب است
35- بلی ام الکتاب این بوتراب است - بلی این بوتراب ام الکتاب است
آنکه در بیت بیست و ششم گفته آمد که اگر سر و باطن انسان کامل که کتاب جامع الهی است به تمثل درآید، تمثلات آن را نهایت نباشد، برای آن است که انسان کامل متحد با ظل ممدود و صادر اول است که او را حد و نهایت نباشد. مضاف به اینکه انسان کامل ظرف وجودی آیات قرآنی است که هر آیه اش را نه حد است و نه غایت.
حال در ابیات مذکور به عنوان نمونه که اگر سر انسان کامل به تمثل درآید، تمثل قطار بی کران شتران با بار سنگین را برای جناب رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، مطرح فرمود که اشارت است به یک روایت در باب معراج که حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) اشتران بی نهایت را به صورت قطاری بی پایان مشاهده کرده و از جبرئیل سوال کرد که این قطار شتران با این بار سنگین برای چیست؟ جبرئیل در جواب عرض کرد که اینها علم جناب امیر المؤمنین (علیه السلام) است. و حضرت مولی در مقام از جناب مولی الموالی به القابی نام برد که یکی از آنها بوتراب است. که روزی حضرت روی خاک نشسته بود جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و فرمود که تو پدر خاک هستی که از آن به بعد لقب ابوتراب را به حضرت امیر اسناد می دهند.
اما جناب وصی احمد، اینجا ابوتراب است یعنی به لحاظ این نشئه عنصری است ولی به لحاظ ملکوت آسمانها و زمین ام الکتاب است. باید در کلمه الکتاب کتاب با الف و لام دقت بسزا نمود که صمد است.
لذا وقتی سر انسان کاملی که مساوق با الکتاب است که کتاب تکوین و کتاب تدوین مساوق با کتاب انفسی انسان کاملند و کتاب تکوین شرح انفسی کتاب تدوین است و کتاب تدوین شرح انفسی انسان کامل است، تمثل این سر به صورت قطار شتران با بار سنگین است که آن را نهایت نبود.
نکته: چون آن روز در عرب شتر مرسوم بود و در روایت هم آمده که علم را از حمله علم بگیرد و جان انسان کامل حمله و وعاء علم است لذا قوه خیال جناب رسول الله در شب معراج حمله علم را به صورت قطار اشتران بی نهایت مشاهده کرده است که اینها تمثلات با مثال جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) است مراد اینکه حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) جناب وصی و علم او را به صورت قطار اشتران مشاهده فرمود یعنی مقام ولایت و سر انسان کامل است که نوعا ولایت به صورت جناب امیر المؤمنین (علیه السلام) متجلی می شود که همه برکات زیر سر ولایت است.
اینکه در ابیات مذکور ام الکتاب برای جناب وصی ولی به کار گرفته شده است مطابقت دارد با آیه پایانی سوره مبارکه رعد که فرمود: قل کفی بالله شهیدا بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب.
در تفسیر نور الثقلین ذیل آیه مذکور سوره رعد از امام صادق (علیه السلام) حدیثی نقل شده است که حضرت فرمود: خداوند در حق جناب موسی فرمود: و کتبنا له فی الالواح من کل شی ء موعظةکه از هر شیئی برای او موعظه ای را نوشت نه فرمود که شی ء را برای او موعظه نوشته است؛ و برای عیسی (علیه السلام) فرمود: ولأبین لکم بعض الذی تختلفون فیه که بعضی از آنچه را که در آن اختلاف کردند را برای او تبیین فرمود؛ ولی برای صاحب شما امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: قل کفی بالله شهیدا بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب و فرمود: و لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین که علم کتاب مطلق و علم کتاب مبین را به او داده است.
همانگونه که کتاب مطلق حق تعالی اعم از تدوین و تکوین را نهایت نیست قهرا علم به این کتاب را هم نهایت نبود و لذا به صورت اشتران بی کران با بار متمثل شده است.
آنچه که در تمثلات همانند خوابها مهم است از صورت ها عبور کردن و به معنای رسیدن است که باید از صورت قطار اشتران بی نهایت به واقع رسید.
در امالی صدوق از ابی سعید خدری آمده که گفت از جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) سوال کردم که مراد از این آیه چیست؟ حضرت (من عنده) را به برادرش علی ابن ابیطالب تفسیر فرمود.
فضیل بن یسار از امام باقر (علیه السلام) در مورد آیه مذکور سوال کرد حضرت فرمود: نزلت فی علی (علیه السلام) انه عالم هذه الامة بعد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم).
در مورد آصف برخیا آمده که در نزد او علمی از کتاب بود ولی در مورد حضرت امیر (علیه السلام)، علم کتاب مطرح شده است. از امام صادق (علیه السلام) در مورد: علم من الکتاب و علم الکتاب سوال شده است، آقا در جواب فرمود: آنکه در نزد او مقدار علمی از کتاب است در نزد کسی که پیش او علم همه کتاب است مثل آن است که پشه ای با بالش از آب دریا به مقدار پرش آب بردارد که صاحب علم کتاب دریا است و علم آن دیگری قطره است.
از امام باقر (علیه السلام) در مورد آیه مذکور سوال شد حضرت فرمود: علی بن ابیطالب عنده علم الکتاب الاول و الاخر.
این علم الکتاب که علم به کتاب جامع حق است در تمثل به صورت پشت هم و بی نهایت است.
در چهل حدیث ذیل بسمله در باب اول آمده است که حضرت مولی الموالی، سرالانبیاء و العالمین اجمعین فرمود که جمیع کتب نازل شده، در قرآن است و همه قرآن در سوره فاتحه آن است و همه اسرار سوره فاتحه در بسم الله الرحمن الرحیم آن است و همه اسرار بسم الله در باء آن است و من نقطه تحت باء بسم الله هستم. چه اینکه فرمود اگر بخواهم نقطه باء بسم الله را تفسیر کنم باید هشتاد شتر را بار سنگین نمود. و همین اشتران، با قطاری بی نهایت برای جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) در لیله معراج که لیله شرح وجودی انسان است متمثل شده است. فتدبر.
36- که یک شخص است و فرش و فوق عرش است - همان کو فوق عرش است تا به فرش است
انسان کامل یک هویت دارای مراتب وجودی از فرش بدن تا فوق عرش است که مقام فوق تجرد و اتحاد وجودی او با صادر اول است که به لحاظ اینسویش فرش و بوتراب است و به لحاظ آنسویش فوق عرش و ام الکتاب است. در کلمه شصت و چهارم رساله صد کلمه آمده است: آن که در تن و روان خود بیندیشد، خود را یک چیز دو چیز بلکه چند چیز باید: یک چیز به حسب شخصیت، دو چیز یا چند چیز به لحاظ تحلیل عقلی. یک شخصیت ممتد از فرش تا فوق عرش، که یک انسان طبیعی و مثالی و عقلی و الهی است...
37- هزاران نشأه است این شخص واحد - مرا آیات و اخبارند شاهد
در اینکه انسان را نشئات بی نهایت است با اینکه یک هویت، آیات قرآنی و روایات ائمه و عرفان و برهان، شاهد این مدعایند و لذا همین مطلب را در بیت 46 بیان شده است. و به جهت اینکه قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند لذا از بیت بعدی می فرماید:
38- چو بینی آیت قرآن فرقان - بدان آن عین عرفانست و برهان
39- نباشد این سه را هرگز جدایی - که هر یک نیست جز نور خدایی
رساله گرانسنگ قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند حضرت مولی برای این مطلب خواننده محترم را کافی است.
40- خدا داند که صرف ژاژ خایی است - که گوید این سه را از هم جدایی است
در رساله مذکور فرمود: آنچه انسان خواهان آن است و بالفطره همچون تشنه ای که جوینده آب سرد و زلال و گوارا است از هر سوی آن را می جوید، رسیدن به حقایق اشیاست؛ که ادراک و نیل بدانها بهترین لذت انسانی، که همان لذت عقلی است، می باشد. معلمان واقعی بشر و مکملان نفوس انسانی، که هدف عالی و نهایی مقدسشان به ثمر رساندن نهالهای وجودی انسانها و به مرتبه کمال نایل شدن آنها می باشد، نظر اولی آنان تفهیم و تلقین حقایق به نفوس مستعده از راه برهان است که حجتی تمام و یقین آور است. لذا سلیل نبوت و لسان الله ناطق حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) جناب ارسطو را به بزرگی یاد می فرماید که وی مردم را از برهان وحدت صنع به وحدت صانع خوانده است. و جناب صدرالمتألهین در تعاضد عرفان و برهان در پایان فصل بیست و ششم مرحله ششم اسفار فرماید:
البرهان الحقیقی لا یخالف الشهود الکشفی یعنی عرفان واقعی از برهان حقیقی جدایی ندارد. و همچنین در باب ششم نفس اسفار پس از اقامه براهین عقلی بر تجرد آن، در تمسک به ادله سمعیه نیز بر این مطلب چنین فرموده است:
فلنذکر ادلة سمعیة لهذا المطلب حتی یعلم ان الشرع و العقل متطابقان فی هذه المسألة کما فی سائر الحکمیات، و حاشی الشریعة الحقة الالهیة البیضاء أن تکون أحکامها مصادمة للمعارف الیقینیة الضروریة، و تبا لفلسفة تکون قوانینها غیر مطابقة للکتاب و السنة.
یعنی عقل و شرع در تجرد نفس ناطقه هم زبانند، و از شریعت الهی دور است که احکام آن با معارف یقینی ضروری سازگار نباشد. و نابودی باد مر آن فلسفه را که قوانین آن مطابق با کتاب و سنت نباشد. یعنی قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند. آری سخن راسخ در علم و جامع بین نظر و برهان و بین کشف و وجدان چنین است.
شیرین تر این که صاحب فتوحات مکیه در آخر باب دوازدهم آن در بیان کریمه و ان من شی ء الا یسبح بحمده می فرماید:
نحن زدنا مع الایمان بالاخبار الکشف.
و نیز صاحب اسفار گفته است: نحن بحمد الله عرفنا ذلک بالبرهان و الایمان جمیعا و نیز در دوام فیض باری گفته است: شریعت و حکمت در دوام فیض باری - که امساک فیض از فیاض علی الاطلاق مطلقا محال است - و در این که عالم حادث به حدوث زمانی است، موافق باهم اند. و بارها اشاره نموده ایم که حکمت با شرایع حقه الهیه مخالف نیست، بلکه مقصود از هر دو یک چیز است که معرفت حق تعالی و صفات و افعال اوست. و این معرف حاصل به طریق وحی و رسالت موسوم به نبوت است و به طریق سلوک و کسب مسمای به حکمت یا ولایت است. و آن کسی قایل به مخالفت حکمت با شرایع حقه الهیه در معنی و مقصود است که معرفت به تطبیق خطابات شرعیه به براهین حکمیه ندارد، و قادر بر این تطبیق نیست مگر کسی که موید من عندالله و کامل در علوم حکمیه و مطلع بر اسرار نبویه است. انتهی ملخصا. لذا در بیت بعدی فرمود:
41- سه باشد ار ذکاء و شمس و بیضا - نباشد جز یکی از حیث معنی
در قطعه دوم نصاب الصبیان آمده است:
شارق و شمس و ذکاء و یوح بیضا آفتاب - سام و تبر و عَسْجَد و عِقیان و عَین و نَضر زر
42- ز فارانی شنو ار نکته یابی - که این یک نکته می باشد کتابی
43- مر انسانی بر انسانها امام است - که اندر فلسفه مرد تمام است
44- بلی چون فیلسوف کاملست این - امام امت است و رهبر دین
فلسفه و حکمت، علم به احوال موجودات آنچنانکه در واقع و نفس الامرند، به قدر طاقت بشری است. و فائده اقتناء حکمت و غایت آن است که انسان به فرا گرفتن حکمت، عالم عقلی مضاهی یعنی مشابه عالم کیانی می گردد.
انسان به مدرکات خود سازنده خود است و خود عالم است، پس انسانها عالمهایی هستند علمی و عقلی مضاهی و مشابه عالم عینی خارجی که از عالم عالم می روید، البته مراتب مختلف است.
فردا کمل و عالم کبیر در میان انسانها، انسان کامل اعنی امام است که به خوبی تطابق کونین در وی صادق است که از این انسان کامل تعبیر به کون جامع می شود.
و در ألسنه متألهین آن را فیلسوف کامل می گویند که جناب فارابی تصریح فرمود که فیلسوف کامل و امام یکی است.
در رساله صد کلمه کلمه 43 گفته آمد: آنکه انسان کامل است، به تعبیر عارف، مبین حقایق اسماء است.
فیلسوف گوید: فیلسوف کامل امام است که فلسفه علم به حقایق اشیاء است و اشیاء اسماء عینی اند. قرآن کریم فرماید: و علم آدم الاسماء کلها و کل شی ء احصیناه فی امام مبین. که در لسان وحی معلم به جمیع اسماء الهی است، و علم، تشریح پیکر وجود است.
آن کس که بدین علم تشریح آشنایی کامل دارد در لسان فیلسوف، فیلسوف کامل یعنی امام است.
45- تمیز فلسفه اط سفسطه ده - بیا اندر سواد اعظم از ده
مراد از سواد اعظم شهر است که باید از ده و روستای سفسطه به شهر و آبادی فلسفه قدم نهاد و بین فلسفه حقیقی که علم به حقایق اشیا است و سفسطه کا انباشتن اصطلاحات است، فرق نهاد.
46- به قرآن و به عرفان و به برهان - جهانها در تو یک شخص است پنهان
مصراع اول به صورت قسم است.
در حدیثی از جناب وصی (علیه السلام) آمده است: أتنزعم أنک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر. انسان در این نشأه نوع است ولی در آخرت جنس است که در تحت آن انواع است و هر نوعش، همانند مجردات نوریه عقلیه، منحصر در فرد است که در ظهور قیامت جانها، سرایر وجودی هر نوعی یعنی هر شخصی قیام می کند. چه اینکه در جانب نفی یک شخص از انسان به صور حیوانات فراوانی محشور می گردد که همه این حیوانات تمثلات ملکات اویند. و نیز یک شخص از انسان بر اساس ملکات متقابل، مختلف متقابل است؟
انسان دارای نشئات گوناگون است که مطابق هر نشئه ای او را اکل و شرب و نکاح خاص است و او معجون افعال، احوال و نیات و سعی خود است که لیس للانسان الا ما سعی.
انسان را شأنیت آن است که عقل بالمستفاد و عقل بسیط گردد که همه عوالم وجودی از اعضا و جوارح او شوند.
انسان را ماده ای و مثالی و عقلی و جبروتی است که عالم جبروتی او رب النوع انسان طبیعی او است و برای این مرتبه مادی و حیوانی اش، اسرار طبیعت برای او مکشوف می گردد.
همانگونه که عالم ثابت سیال است، انسان نیز بر اساس تطابق آدم و عالم، ثابت سیال است.
مراتب انسان بوزان مراتب الله است.
انسان کلید خزائن اسرار است و ذاتا و صفاتا و افعالا بوزان حق است.
انسان حقیقت جامع جمیع عوالم است، و به قوه ملکوتی اش در مفارقات سیر می کند و او را ظاهری و باطنی و سری است.
انسان از قلم اعلای حق صادر شده است و درختی باژگونه است که ریشه او بسوی آسمان است.
انسان را لطائف سبعه از نفس، عقل، قلب، روح، سر، خفی، اخفی است، و او موجودی حادث ازلی است. و انسان مطاهر امهات اسمای حق تعالی است.
انسان نسخه مختصر از مجموعه عوالم وجودی است.
47- بود یک دانه کنجد جهانی - اگر افتد به دست نکته دانی
نه فقط انسان آنچنان است که هر کلمه وجودی و هر ذره ای، جهانی است بی پایان؛ زیرا هر جا سلطان وجود قدم نهاد عساکر اسما با او هستند.
48- تو در حرث نسایی گر چه حارث - خداوند تو زارع هست و باعث
حَرث: شخم زدن، شیار کردن زمین برای زراعت، کشتکاری.
اشاره به آیه شریفه 223 سوره بقره: نساءکم حرث لکم زنان شما کشتزار شمایند.
مصراع دوم اشاره به آیه شریفه 62 و 63 سوره واقعه است که: افرایتم ما تحرثون ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون آیا ندیدید تخمی را که در زمین کشتید، آیا شما آن را از زمین رویانیدید یا ما رویاندیم. که در حقیقت آن کس که می رویاند و بر می انگیزاند خداست. هو الذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء.
کار شما شخم زدن و شیار کردن و تخم پاشیدن و آبیاری کردن است که حارث هستید ولی زارع و باعث خداست.
در تفسیر نورالثقلین ذیل کریمه سوره واقعه از امام صادق (علیه السلام) حدیثی نقل شد که حضرت فرمود: عن ابن بکیر قال: قال ابو عبدالله (علیه السلام): اذا اردت أن تزرع زرعا فخذ قبضة من البذر و استقبل القبلة و قل: أفرایتم ما تحرثون أأنتم تزرعونه ام نحن الزارعون ثلاث مرات، ثم تقول: بل الله الزارع ثلاث مرات، ثم قل: اللهم اجعله مبارکا و ارزقنا فیه السلامة ثم انشر القبضة التی فی یدک فی القراح.
چه دانه گندم باشد در دل زمین، و چه دانه نطفه باشد در رحم زنان فرقی نمی کند که در هر همه جا، زارع و باعث خدا است، گر چه در حرث نساء و زمین حارث، انسان است که او فقط بر اساس نظم طبیعی نظام هستی زمینه را آماده می کند تا خدای زارع و باعث برانگیزاند و به رویاند.
49- نگر در حبه نطفه چه خفته است - در این یک دانه هر دانه نهفته است
50- چو تو یک دانه هر دانه هستی - ندارد مثل تو یک دانه، هستی
مراد از هستی در مصرع دوم، نظام هستی و عالم است.
اگر چه نطفه و بذر هر حیوانی و نباتی برای خودش اطوار وجودی دارد که در قوس نزول روی حکمتی پیاده شده است، ولی در بین نُطَف و بذور، نطفه انسان را در قوس نزول، شأنیتی خاص است که به تعبیر عرشی و ملکوتی مولایم در مورد آن گوش جان بسپار:
نطفه انسانی آخرین سلسله نزولی وجودی ممکنات و خلاصه و عصاره همه آنها است مع الزیادة، یعنی محتوی جمیع قوای رقایق عالم کیانی، بلکه حائز همه اصول و حقایق عالم ربانی است که صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی. آنچه که ثمر خلاصه شجر و کلمه موجز و مختصر شجره مفصل بالقوه است، نطفه انسانی نیز نسبت به شجره کون این چنین است.
لذا در بیت بعدی فرمود:
51- ز بالقوه سوی بالفعل بشتاب - مقام خویش را دریاب و دریاب
این آخرین مرحله سیر نزولی صورت جمیع موجودات است که در عین حال اولین مرتبه و مرحله صعودی و عروجی کمالات انسانی است که کم کم به اعداد معدات و فیض فیاض علی الاطلاق مظهر تام و علم آدم الاسماء کلها و سلطان عالم ارضی و خلیفة الله می گردد که این مقام را مقام فعلیت انسان گویند، پس ابیات قبلی اشاره به نطفه انسان در قوس نزول است و از این بیت به بعد؛ که دو بیت اخیر واسطه ربط باب دهم با باب یازدهم اند؛ و ابیات اوائل باب یازدهم مربوط به نطفه انسانی در قوس صعودی اند. لذا در بیت بعدی در اشاره به مقام قوس صعود و فعلیت انسان آمده است:
52- شود یک نقطه نطفه جهانی - جداگانه زمین و آسمانی
از بیان عرشی حضرت مولی بشنو:
نطفه انسانی نقطه ای است که بزرگترین کتاب مولف علم بالقلم علم الانسان مالم یعلم می گردد و نقطه نطفه هم دانه ای است که بالقوه شجره طوبی و سدرةالمنتهی می شود، یعنی این قوه جسمانی بالفعل مفارق عقلی بالقوه است که به حرکت در جوهر و تبدل ذات و استکمال وجودیش در تحت تدبیر ملکوت، مفارق روحانی ابدی می گردد، پس جان در تحت تدبیر ملکوت از خاک روید و بالیدن گیرد تا روان شود که: و الله انبتکم من الارض نباتا.
و نطفه آدمی، لوح محفوظ عالم صغیر است که هر چه بدوا در وی نوشته شده است بر آن مجبول است؛ لذا کیفیات نفسانی و مزاجی، احوال ظاهر و باطن والدین در کیفیت مزاجی و حصول استعداد و نطفه انسانی سخت دخیلند.

باب یازدهم : شرح باب یازدهم دفتر دل

باب یازدهم حاوی صد و چهل بیت شعر حکمی و عرفانی و اخلاقی است که در شرح اطوار وجودی انساندر قوس صعود، از نقطه آغازین آن به نام نطفه است که هر دم از این باغ باب یازدهم، برای مردان علم و عمل بری می رسد، تا کدام نیکبختی را به دام اندازد و بدو بال پرواز دهد.
1- به بسم الله الرحمن الرحیم است - که بینی نطفه ای در یتیم است
در یتیم مروارید درشت و یکدانه است و یتیم بی پدر را گویند. چون پدرش مرده است لذا برای او مانند نمی آید و لذا دری را که مانند در درشتی و بزرگی نداشته باشد را در یتیم نامند. و کنایه از حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز می باشد که او را در نظام هستی مثل و مانند نیست. یتیم دریا کنایه از مروارید بزرگی است که ثانی و مانند نداشته باشد.
عالم به مزله دریا یا صدفی است که نفس ناطفه انسانی در یکدانه و درشت آن است که او را درنظام کیانی و موجودات آن، مانندی نباشد. و این در یتیم از نطفه انسانی که در قوس نزول، عصاره عالم و لوح محفوظ حق است، به اشتداد جوهری و حرکت وجودی در قوس صعود با بسم الله الرحمن الرحیم به بینهایت می رود که: یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه یعنی نامتناهی، مقصود و مطلوب و محبوب است.
چون در باب دهم برای نفس ناطقه انسانی، مقام لا یقفی و فوق عرشی و اتحاد وجودی با ظل ممدود یعنی صادر اول مطرح شده است که اطوار وجودی او را در تمثلات، در مقام عروج روحانی نهایت نباشد، لذا در باب یازدهم این مقام را به در یتیم تعبیر آورده است که از بسم الله حاصل می گردد. یعنی همانگونه که موجودات نظام عالم که بی نهایتند از بسم الله ظاهر می شوند که ظهرت الموجودات عن بسم الله الرحمن الرحیم، نطفه انسانی هم اگر در قوس صعود در یتیم نظام کیانی می شود نیز از بسم الله الرحمن الرحیم است. در غزلی از دیوان آمده است:
لوحش الله صنع نقاشی که از ماء مهین - پرورد دری یتیمی را بدامان خزف
2- ببین از قطره ماء مهینی - فرشته آفریده دل نشینی
ماء مهین آب پست و سست و ضعیف را گویند و مراد از آن همان نطفه است. الم تخلقکم من ماء مهین (آیه 19 سوره مرسلات) که از آب بی ارزش و سست، انسان و نفس ناطقه بیرون آورده اند، که در قوس صعود به مرتبه تجرد عقلی می رسد که همسنگ با مجردات نوریه و مفارقات می گردد.
3- ز سیر حبی ماء حیاتی - بروید ز ابتدا شاخ نباتی
همه حقایق عالم و جهان آفرینش از جمله، نطفه انسانی از سیر حبی پیدا می شود که بحث سیر حبی در شرح بیت ششم از باب چهارم گفته آمد، و در باب نوزدهم نیز بیان خواهد شد.
مصراع دوم اشاره است به آیه 38 سوره آل عمران که فرمود: فتقبلها ربها بقبول حسن و أنبتها نباتا حسنا نفس انسانی در حالت جنین در رحم در رتبه نفوس نباتی است و بعد از آنکه از مادر متولد شد به درجه نفوس حیوانی می رسد... و چون منبت او حسن و طیب است او نیز نبات حسن است.
4- همی در تحت تدبیر خداوند - در آید صورتی بی مثل و مانند
5- که در ذات و صفات و در فعالش - بنحو اکمل است عین مثالش
نفس ناطقه انسانی، که بر اساس اشتداد جوهری و جسمانیة الحدوث، از نطفه روئیده است، صورت انسانی است؛ و شیئیت هر شی ء نیز به صورت او است نه به ماده اش، و این صورت انسانی را مثل و مانند نیست زیرا که خدای متعال که مصور صور است آن را به وزان خویش در ذات و صفات و افعال آفرید که من عرف نفسه فقد عرف ربه؛ و لذا این مثال و مثل خداوند تعالی را مثل نباشد که لیس کمثله شی ء.
ساختار وجودی انسان از همه عجیبتر است و او تنها راه پی بردن به جهان هستی است و به همین دلیل او فقط تنها قابل برای حمل قرآن است.
انسان موجودی ممتدی به امتداد نظام هستی است. انسان، انسان العین حق است.
آن که فرمود انسان ذاتا به وزان ذات حق است بدان جهت است که حق تعالی او را در عین دنو، عالی و در عین علو، دانی خلق کرده است. پس با اینکه بدن او مرتبه نازله او و مظهر أسما و صفات اوست در عین حال به حسب غیب ذات از اکوان و أحیاز و جهات، مجرد است. پس نفس با اینکه در عین علوش مجرد است ولی در مقام دانی اش دارای مظاهر است که قوا و محال قوای او می باشند. و لذا نفس بی بدن نمی شود. چه اینکه باری تعالی که بارء نفس است بدون مظاهر نمی شود.
اما نفس در صفات به وزان حق تعالی است از آن جهت است که حق متعال وی را دارای قدرت و علم و اراده و حیات و سمع و بصر کرد که بر او پینگی و خواب مستولی نمی شود. و اما در افعال بوزان او است به جهت آنکه او را دارای مملکتی شبیه به مملکت خودش قرار داد که باذن حق متعال خلق و انشاء می کند.
لذا در حدیثی آمده است که: ان الله خلق آدم علی صورته و در روایت دیگری آمده: ان الله خلق آدم علی صورة الرحمن و در روایت سومی آمده است که: ان الله خلق آدم و اولاده علی صورة الرحمن.
وقتی عبد به صفات ربوبی متصف گردد با باری تعالی در ذات و صفات و افعال متشبه می گردد یعنی بوزان او می شود.
به همین جهت که انسان در همه شئون بوزان حق است، در خلقت انسان حق تعالی خود را به احسن الخالقین نام می برد که: فتبارک الله احسن الخالقین. و مراد از صورت در روایت مذکور همین صورت حقیقت انسانی است که به وزان حق تعالی است. لذا انسان به مقام خلیفة اللهی وصول پیدا کرده است و اذ قال للملائکة انی جاعل فی الارض خلیفة و مصور این صورت انسانی خلیفه خویش را از حمأ مسنون آفریده است. لذا در بیت بعدی به صورت اعجاب و تعجب آمده است که:
6- تعالی الله که از حماء مسنون - مثال خویش را آورده بیرون
اشاره به آیه 26 سوره حجر که فرمود: و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حماء مسنون و آیه 28 و 32 سوره حجر که به مضمون آیه مذکور است می باشد.
حماء مسنون، گل بد بوی متغیر را گویند که از این چنین ماده ای، نفس مجرد از زمان و مکان و پاک و مطهر ازدنس حدود و قیود، و متحد با صادر اول و عقل بسیط و عقل بالمستفاد آفریده شده است که او را عدیلی نبود. سبحان الله.
در مجمع البیان آمده است که اصل خلقت آدم از خاک بود که خاک را تبدیل به گل نموده اند و مدتی گل را گذاشته اند تا متغیر شد و سپس بعد از مدتی خشک شده است که از این راه، اختلافی که در ظواهر آیات در مورد خلقت آدم از خاک تراب و گل طین و حمأ مسنون گل بد بوی متغیر و خشک صلصال مشاهده می شود برطرف می گردد.
7- نگر در صنع صورت آفرینت - بحسن طلعت و نقش جبینت
شاید اشاره به مقام توجه عرفانی نیز باشد. فتدبر.
فرستادیم آدم را به بیرون - جمال خویش بر صحرا نهادیم
8- به یک یک دستگاههای چنانی - که داری از نهانی و عیانی
9- ازین صورت که یکسر آفرین است - چه خواهد آنکه صورت آفرین است
از این بیت به بعد به بیان قوس صعود در رسیدن به کمالات نفسانی پرداخته می شود؛ یعنی هدف از تخطیط صورتی اینچنین، آن است که استعدادهای نهفته در او در جهت استکمالی وجودی شکوفا گردد.
10- تعالوا را شنو از حق تعغلی - ترا دعوت نموده سوی بالا
11- چه بودی مر تعالی را تو لایق - تعالوا آمدت از قول صادق
مراد از تعالوا خطابهای قرآنی، و از قول صادق قرآن کریم است در کلمه 31 رساله صد کلمه فرمود: آن که به سر سوره قدر کشف تام محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) برسد، انسان را صاحب مقام فوق تجرد شناسد، چه این که قرآن مجید بیکران در لیله بنیه محمدیه، از غایت فسحت قلب و نهایت شرح صدرش به انزال دفعی فرود آمده است.
مراد آن است که قرآن مائده الهی است که به جهت ارتزاق انسان گسترده شده است که دلالت بر شأنیت و لیاقت این کلمه وجودی می نماید. لذا در کلمه 35 آن رساله آمده است:
آن که خطاب محمدی را درست فهم کند که انسانها برای اغتذای از این سفره الهی دعوت شده اند، قدر و مرتبت خود را شناسد و در راه استکمالش پویا و جویا گردد.
12- چه می خواهی درین لای و لجنها - چرا دوری ز گلها و چمن ها
مراد از لای و لجن تعلقات نفس ناطقه به امور مادی است و مراد از گلها و چمن ها حقایق ملکوتیه و القاءات سبوحیه است که نفس ناطقه را در این جهت مرغ لاهوتی نام می نهند که باید پرواز نماید و از عالم ماده، به ماورای طبیعت سفر نماید، تا در ملکوت عالم قدس به گشت و گذار در اسرار آن عالم بپردازد. از غزل طایر قدسی؛ که مراد از آن نفس ناطقه است؛ از دیوان بشنو:
الا ای طایر قدسی در این ویرانه برزنها - بسی دام است و دیو و دد بسی غول است و رهزنها
در این جای مخوف ای مرغ جان ایمن کجا باشی - گذر زین جای ناامن و نما روی چسوی مأمنها
در این کوی و در این برزن چه پیش آمد ترا رهزن - به یک دو دانه ارزن فرو ماندی ز خرمنها
در این لای و لجنها و در این ویرانه گلخنها - شد از یاد تو آن ریحان و روح و باغ و گلشنها
13- تویی آخر نگار هم نشینش - بزرگی جانشین بی قرینش
بزرگی جانشین یعنی جانشین بزرگ است. و مصراع اول اشاره به روایاتی دارد که انسان را همنشین جلیس با خدا می داند. و انسان اگر ذاکر حق است حق مشهود ذاکر خواهد بود وگرنه اگر ذاکر حق را مشاهده نکند به عنوان جلیس و ذاکر نخواهد بود، لم أعبد ربالم اره.
در حدیث قدسی آمده است که حق متعال فرمود: أنا جلیس من ذکرنی در قدسی دیگری نیز فرمود: عبدی أطعنی اجعلک مثلی. انسان در قوس صعود به مقام فوق قرب نوافل و فرایض راه می یابد که خلیفة الله می شود. بلکه به فوق خلافت کبری راه می یابد که در ابواب قبلی مباحث آن بنحو مبسوط گذشت.
14- نبودت هیچ فعلی و تمیزی - درین حدی که سلطان عزیزی
آنگاه که نطفه بودی که هیچ فعل و تمیز نداشتی تا بدین مقام رسیدی که بر کشور وجود بدن و قوای ظاهری و باطنی سلطنت یافتی، حال که سرمایه کسب داری، چرا می پنداری که نمی توانی به ملکوت سفر نمایی و حقایق آنسویی را به اصطیاد در آوری؟! لذا در بیت بعدی فرمود:
15- چه بُعدی حال چون سرمایه داری - براه افتی و کام دل برآری
16- طریق کام دل یابی دو گونه است - یکی اصل و دگر فرع و نمونه است
17- یکی أکلوا من فوق است و دیگر - بود از تحت ارجل ای برادر
اشاره به طرق ارتزاق عقلانی و قلبی انسان که در آیه 67 سوره مائده آمده است: ولو أنهم أقاموا التوریة و الانجیل و ما أنزل الیهم لأکلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم.
18- بود از تحت ارجل علم رسمی - که پابندت شود همچون طلسمی
پندار نکوهش به منطق و فلسفه و پاسخ آن مطلب بسیار مهمی است که در فصل نهم از رساله قیمه قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند مطرح شده است حقیقت این است که اشخاص متقشف در آغاز کار با منطق و کلام سخت ستیزگی نمودند. و پس از آن که، علی رغم خواسته آنان، منطق و کلام توأمان و دوش با دوش پیش رفته اند، با فلسفه به عناد برخاسته اند؛ و تا دیدند که بخردان به گفتارشان ارجی ننهاده اند، فلسفه مشاء را تجویز، و از اشراق و حکمت متعالیه منع کرده اند. و تا به همت مردم دل آگاه، حکمت و فلسفه الهی مطلقا رواج یافت، با علم انسان ساز و عظیم الشأن عرفان اصیل اسلامی که در واقع تفسیر انفسی قرآن کریم است در افتادند. باکی نیست زیرا که ذلک مبلغهم من العلم.
و دیگر آنکه نکوهش به علم منطق از ناحیه انحراف شگفت تاریخی است که باید بدان آگاه بود تا دانسته شود که نکوهش در واقع به مردم بود نه به خود علم منطق.
و سوم آن که از زبان عارفان به نظم و نثر بسیار نکوهش عقل و منطق شنیده می شود، مثل این که شبستری در گلشن راز می گوید:
هر آن کس را که ایزد راه ننمود - ز استعمال منطق هیچ نگشود
و یا سعدی گوید:
دگر ز عقل حکایت به عاشقان منویس - که حکم عقل به دیوان عشق ممضی نیست
و یا این که ملای رومی در مثنوی گفته است:
پای استدلیان چوبین بود - پای چوبین سخت بی تمکین بود
و مانند این گونه فرمایشان که فراوان دارند.
در پاسخ آن باید گفت که نظر عمده اینان دعوت اهل منطق به عرفان عملی است، چنانکه همین نکوهش را به کسانی که فقط به عرفان نظری اکتفا کرده اند دارند. و البته دارایی غیر از دانایی است و دارایی خیلی هنر است. از دارایی تعبیر به عشق و ذوق می کنند که چشیدن و یافتن و رسیدن است. عبارت پردازی و سجع و قافیه سازی صنعت است و ذوق و شهود مایه عزت و سبب سعادت است. لذا خواجه حافظ گوید:
حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ - اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد
و به همین مفاد با عالمان و واعظانی که در محراب و منبر دیگرند و چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند، سخن بسیار دارد.
قیصری عرفان نظری را نیز خبر می داند نه عیان. و حق با او است.
پس مذمت این فرق علم منطق را نه چنان است که دیگران می پندارند که علم منطق منتج و موصل به مطلوب نیست، بلکه دعوت دانشمندان به مراتب عالیتر است که عیان و ذوق و وجدان و شهود است؛ یعنی دعوت به عرفان عملی که شعبه اهم اخلاق و مهمترین هم انسان است.
خلاصه این که نکوهش آنان نه تنها به علم منطق است بلکه به مطلق علوم عاری از سلوک عرفانی است زیرا که حقیقت سلوک عرفانی تخلق به اخلاق رحمانی و تأدب به آداب قرآنی است. از آن علوم عاری تعبیر به علم رسمی می کنند و از این به علم عاشقی.
لذا شیخ بهائی در نان و حلوا فرموده است:
علم رسمی سر به سر قیل است و قال - نه از آن کیفیتی حاصل نه حال
علم نبود غیر علم عاشقی - مابقی تلبیس ابلیس شقی
ایها القوم الذی فی المدرسة - کل ما حصلتموه وسوسة
چند ازین فقه و کلام بی اصول - مغز را خالی کن ای بوالفضول
صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف - از فضول عشق ناخواندی تو حرف
علم به چیزی بر دو گونه است: یکی فکری است، و دیگری شهودی که به معرفت فکری و شهودی نیز تعبیر کنند و هر دو معرفت درست هستند که در طول هم اند. و اعاظم فلسفه و عرفان همانند شیخ رئیس ابن سینا و عارف اعظم ابن عربی، علامه قیصری، و صدرالمتألهین به هر دو راه نظری موافق دارند و نمی گویند که علم حجاب اکبر است یعنی تحصیل علوم فکری نکنید بلکه می گویند که علم فکری بدون علم شهودی و ذوقی همانند آن است که تیغ هندی در کف زنگی مست افتد، و تازه این زنگی آن نکند که علم در دست ناکس دون افتد. نعوذبالله من شرور انفسنا و من سیئات أعمالنا.
پس آن که فرمود علم ارجل پابندت می کند که طلسمی است یعنی علم فکری بدون معرفت شهودی است وگرنه علم فکری با معرفت شهودی، این از تحت ارجل روزی خوردن است و آن از بالای سر که با شهود غذا گرفتن است. و هر دو راه ممدوح است قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند.
19- بود علم لدنی اکل از فوق - که فوقانی شوی با ذوق و با شوق
20- ز أکل فوقت ار نبود نصیبی - ز تحت ارجل است دیو عجیبی
اگر انبار اصطلاحات گردد ولی متخلق به اخلاق ربوبی نشود و أکل از فوق را طلب ننماید، عالِم بی عملی می شود بسیار خطرناک، و علم او حجاب اکبر او می گردد که عالَمی را به فساد و تباهی می کشاند که همه وحشیان در بیشه در مقابل درندگی او تواضع می نمایند. و بدو گویند که درندگی ما کجا و درندگی تو کجا که به قیاس در نمی آید.
21- تو انسانی غذای تو سماوی است - علوم رسمیت صرف دعاوی است
انسان با حفظ موضوع انسانیت غذای او علمی است که خداوند آن را در دل او قذف کند که العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء. این علم که غذای حقیقت انسان است را علم لدنی گویند که خداوند از ملکوت عالم در جان او قذف می کند. علم قذفی و لدنی را علم آسمانی تعبیر فرموده است. علمی که نور در دل ایجاد نکند صرف ادعا است که اعاذنا الله منه. انسان درخت باژگونه است که ریشه اش به طرف آسمان است و از آنجا غذا می گیرد.
22- اگر اهل نمازی و نیازی - برون آاز دعاوی مجازی
علم رسمی را به علم کسبی یا اکتسابی نیز تعبیر می نمایند و از علم شهودی و لدنی به علم ارثی. جناب علامه سید حیدر آملی در جامع الأسرار در قاعده سوم از اصل سوم در فرق علوم کسبیه و علوم ارثیه می فرماید: علم رسمی اکتسابی به تعلیم انسانی بنحو تدریج با نصب قوا و سخنی زیاد، در مدت زیادی حاصل می شود، ولی علم ارثی الهی، تحصیل آن به تعلیم ربانی از راه تدریج و غیر تدریج تحقق می یابد آنهم با راحتی در مدت کوتاه حاصل می گردد. و هر یک از این علوم بدون دیگری حاصل می شود اما علم ارثی و لدنی بدون علم رسمی مفید است، ولی علم رسمی بدون علم ارثی لدنی، فائده ای نمی بخشد. لذا جناب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بدین دو علم اشاره فرمود که علم، دو علم است: علم زبان و آن حجت خداوند بر فرزند آدم است و علم در قلب، و آن علم نافع است. و نیز جناب امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: علم دو نوع است: مطبوع و مسموع، که اگر علم مسموع بدون مطبوع باشد نفعی نمی دهد. و این دو علم را ممکن است که انسان آن را تحصیل نماید الخ.
سپس در ادامه این بحث، جناب سید حیدر آملی تحقیقی را ارائه می کنند که علمی که نفع می دهد فقط علم ارثی وهبی است و در علم رسمی نفعی نیست زیرا که با علم رسمی؛ به اعتراف صاحبان آن، همانند ابن سینا (قدس سره) که افضل حکماء قدیم و جدید و کاملترین عقلاء اولین و آخرین و رئیس آنها است؛ نه وقوف به حقایق اشیاء پیدا می شود و نه وصول به واجب الوجود تحقق می یابد و نه به ذات نفس خود شناخت پیدا می شود؛ مضاف به اینکه در بین طواف مختلف آنان اختلافات فراوانی همانند مشاء و اشراق و متکلمین و... مشاهده می شود. لذا شیخ اعظم در فصوص فرمود که احدی از علماء و حکماء بر معرفت حقیقت نفس وقوف نمی یابند مگر الهیون از رسولان و اکابر از صوفیه، ولی اصحاب نظر و ارباب فکر از قدماء و متکلمین را قدرت شناخت نفس نیست. پس کسی که طلب علم به نفس از راه نظر است و رم کرد و می پندارد که چاق شده است.
سپس کلام آقایان حکما و علمای به علم رسمی را که دلالت بر جهل و ندامت آنان بعد از مدتی طولانی و زیادی تحصیل می کند و از اینکه دوباره رجوع به تصوف نموده اند را نقل می کند و گوید:
از آنان، امام عالم و فاضل فخرالدین رازی رحمة الله علیه است که در موارد گوناگون و پراکنده به جهل خویش اقرار کرده است. از جمله گفت:
نهایة اقدام العقول عقال - و اکثر سعی العالمین ضلال
و ارواحنا وحشة من جسومنا - و حاصل دنیانا اذی و وبال
ولم نستفد من بحثنا طول عمرنا - سوی أن جمعنا فیه قیل و قالوا
و نیز از او نقل شده است که روزی گریه می کرد و حاضران از علت گریه او سوال کردند، در جواب گفت که من مساله ای را در حدود سی سال بدان معتقد بودم و الان برایم خلاف آن روشن گشت و به چه علت جایز نباشد که همه معلومات من بدین وجه باشند.
لذا در همان زمان مطلب به گوش جناب شیخ اکبر محیی الدین بن عربی رسید که نامه ای به صورت وصیت به او نوشت و در آن نامه همین مطلب گریه و حسرت او را آورد و وی را برای تحصیل بسیاری از علوم رسمی و ترک راه ریاضت و تحصیل علوم حقیقی مورد عتاب قرار داد و فرمود:
اما بعد: فانا نحمد الیک الله الذی لا اله الا هو. و قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) اذا احب أحدکم أخاه فلیعلمه ایاه و أنا احبک. و یقول الله تعالی و تواصوا بالحق و قد وقفت علی بعض توالیفک، و ما ایدک الله به من القوة المتخیلة و ما تتخیله من الکفر الجید. و متی ما تغذت النفس (من) کسب یدیها فانها لا تجد حلاوة الجود، و تکون ممن أکل من تحته، و الرجل من أکل من فوقه، کما قال تعالی ولو انهم أقاموا التوریة و الانجیل و ما انزل الیهم من ربهم لاکلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم ولیعلم ولیی - وفقه الله - ان الورائة الکاملة هی التی تکون من کل الوجوه لایکون ناقص الهمة، و قد علم ولیی - وفقه الله - ان حسن اللطیفة الانسانیة انما یکون بما تحمله من المعارف الالهیة، و قبحها بضد ذلک. و ینبغی للعالی الهمة ان لا یقطع عمره فی المحدثات و تفاصیلها فیفوته حظه من ربه. و ینبغی له ایضا أن یریح نفسه من سلطان فکره فان الفکر یعلم مأخذه، و الحق المطلوب لیس ذلک، و ان العلم بالله خلاف العلم بوجود الله... و لقد أخبرنی من أوثق به من اخوانک، و ممن له فیک نیة حسنة جمیلة، أنه رآک و قد بکیت یوما. فسألک هو و من حضر عن بکائک. فقلت مسألة اعتقدتها منذ ثلاثین سنة، تبین لی الساعة بدلیل لاح لی، أن الامر علی خلاف ما کان عندی؛ فبکیت و قلت: و لعل الذی لاح ایضا یکون مثل الاول فهذا قولک. و من المحال علی العارف بمرتبة العقل و الفکر أن یسکن أو یستریح، و لا سیما فی معرفة الله تعالی. و من المحال أن یعرف ماهیته بطریق النظر. فمالک، یا أخی! تبقی فی هذه الورطة، و لا تدخل طریق الریاضات و المجاهدات و الخلوات التی شرعها رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فتنال مانال من قال فیه سبحانه و تعالی عبدا من عبادنا آتیناه رحمة من عندنا و علمنا من لدنا علما و مثلک من یتعرض لهذه الخطة الشریفة و المرتبة العظیمة الرفیعة الی آخره.
سپس از جناب محقق خواجه نصیر طوسی و محمد غزالی و شیخ الرئیس ابن سینا، و حکیم فاضل نصیرالدین کاشی و حکیم کامل افضل الدین کاشی، و جناب ابن ترکه صاحب تمهید الفواعد و کمال الدین جناب میثم بحرانی و استادش و ملا عبدالرزاق قاسانی، رحمة الله علیهم نقل می کند که همگان از علوم رسمی به علم تصوف و طریق ریاضت رجوع نموده اند تا کام دلشان را برآورند.
23- علوم رسمی ار نبود معدّت - ترا رهزن شود مانند ضدّت
24- چو کردی علم اصلی را فراموش - گرفتی علم رسمی را در آغوش
در الهی نامه حضرتش آمده است:
الهی وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و کتابم حجابم!
الهی علمم موجب ازدیاد حیرتم شده است؛ ای علم محض و نور مطلق، بر حیرتم بیفزا!.
که این علم همان علم اصلی است.
الهی ای کاش الفاظی جز اسمای علیا و صفات حسنایت نبود که از الوان الفاظ چه رنگها گرفته ایم.
الهی آن که عالم است عامل است؛ این خفته صنعتگر است نه دانشور.
الهی اگر علم رهزن شود عاصم جز تو کیست.
الهی اگر دانشمند رهزن شود از هر اهریمنی بدتر است، که دزد با چراغ است.
آنچنان علم رسمی را در آغوش می گیرد که نسبت به اولیاء اللهی که بر روی سفره علم اصلی نشسته اند، زبان به ژاژخواهی می گشاید، و جسارت می کند.
25- گرت سَجْف ثخینی نیست حاجب - ترا بودی لقاء الله واجب
سَجْف و سِجْف ج سُجُوف و اسجاف: دو پرده که با هم قرین باشند و میان آنها باز باشد بشکل - هر در که آن را به دو پرده پوشیده باشند و هر دو جانب و کناره آن را سَجْف گویند.
(فرهنگ جامع) و ثخین - سخت و ضخیم را گویند.
آن چنان که گفته آمد، خدای سبحان انسان را طوری آفرید که لایق صعود به ملکوت عالم است و برای او در طریق برای کام دل گرفتن، قرار داد ولی اگر یکی از آن دو طریق که علم رسمی بدون دیگری باشد موجب سقوط او می گردد که از لقای الهی دور می ماند.
از ابیات بعدی تا آخر به منزله شرح بیان مذکور است که انسان در وصول به حقایق عالم و لقای حق، دو راه دارد که یکی از آن دو معدّ است و دیگری اصل که آن راه علم رسمی است برای وصول به علم لدنی و حقیقی و ارثی، که تا به لقای حق بار یابد. آن را به مقدمه ای مصدر می فرمایند زیرا که صاحب دفتر دل می خواهد اکنون طریق تحصیل علوم رسمی خویش را تبیین فرمایند که از باب فأما بنعمة ربک فحدث است.
اما مقدمه آن مشتمل بر ابیاتی است که توهم خودستایی را از دیگران دور می فرمایند و لذا فرمود:
26- همی خواهم ز درد خود بنالم - مپنداری که از این قیل و قالم
27- بخواهم فضل خود را برشمارم - که من از این دعاوی برکنارم
28- کسی کو بر جناح ارتحال است - کجایش اینچنین فکر و خیال است
29- همه دانند کاین آزاده از پیش - نبوده در پی آرایش خویش
30- مرا از خودستایی عار آید - که جز نابخرد دون را نشاید
31- چو این آرایش است آلایش من - نبوده هیچگاهی خواهش من
بلکه ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء و الله ذوالفضل العظیم است. صاحب گفتار در مقام، در شأن خویش که حکایت از واقع است، از بیت سی و هفتم الی چهل و هفتم باب اول مطالبی را فرمود که خواستی به شرح آن مراجعه بنما تا آنچه که مطابق با متن واقع است دریابی. زیرا آرایش آنچنانی، آلایش، آلایش و آلودگی است که از شأن صاحبدلانی چون مولایم دور است.
عزیزی چه خویش گفته است:
این پیر که نام او حسن زاده بود - آزاده ترین مردم آزاده بود
در گوشه ایران تو مبینش تنها - در عرش برین صاحب آزاده بود
32- مرا دردی نهفته در درونست - که وصف آن ز گفتگو برونست
33- بسی روز و بسی ماه و بسی سال - گذشته از من برگشته اقبال
بعد از این بیت، حضرت مولی را ابیاتی است که آن را در کلمه 227 هزار و یک کلمه ص 74 ج 2 ط اول آورده است که حکایت از گوشه هایی از بیوگرافی حضرتش و پیشامدهای اوائل زندگی دارد که به ظاهر بسیار تلخ و ناگوار بود، ولی همه آنها موجب نزول الهیه بوده است. منتهی در این مورد فرمودند که چون دیدم دفتر سنگین و این ابیات با وزانت آن سازگار نیست آن را برداشتم. اینک آن ابیات حذف شده را که ظاهرا در بین آن ابیات در هزار و یک کلمه نیز مقداری حذف شده است، از کلمه 227 نقل می کنیم:
کلمه 227: اگر بیوگرافی این کمترین حسن حسن زاده آملی را در مصاحبات دیده اید و شنیده اید و یا در مجلات و جراید و دیگر نوشته ها خوانده اید، در حقیقت چنان است که عارف رومی فرموده است:
هر کسی از ظن خود شد یار من - از درون من نجست أسرار من
در بعضی از سروده هایم بدان اشاره شده است که ابیات زیر برخی از آن است:
1- بسی روز و بسی ماه و بسی سال - گذشته از من برگشته اقبال
2- چه بگذشت و چه بگذشت و چه بگذشت - بیا می پرس از کوه و در و دشت
3- بیا می پرس از کوه گل اندام - چه بر ما می گذشت از بام تا شام
4- بیا می پرس از کوه دماوند - چه کرده با من الطاف خداوند
5- بیا می پرس هم از کوه مازش - بیا می پرس از رود هَرازش
6- بیا می پرس هم از رود آلش - بگو با تو حسن چون بود حالش
7- بیا می پرس از دریا و بیشه - ز دیه اهلم و دیه تمیشه
8- بیا می پرس از شهر و دیارم - بیا می پرس از اسک و زیارم
9- بنالم از زیارم از زیارم - ز نیش مار با دست یسارم
10- چه گویم از زیار و زهر مارش - که در انگشت دستم برده کارش
11- جوانی کمتر از سن مُراهِق - گزیده بنصرم را مار مارق
12- ز زهرش آن چنان بی تاب گشتم - که گویی، گویی از سیماب گشتم
13- چو مشکی از ها آکنده، گشتم - بسی مردم دوباره زنده گشتم
14- ز سوز زهر و از آماس اندام - نه در شب خواب و نه در روز آرام
15- نه مامم بر سرم بود و نه بابم - پرستارم که بوده؟ پیچ و تابم
16- زحیّه از حیاتم دست شستم - شگفتا که حیات تازه جستم
17- ز لطف حق دوباره زنده گشتم - چو خورشید فلک تابنده گشتم
18- بیا می پرس از لیل و نهارم - شتاء و صیف و پائیز و بهارم
19- بیا می پرس از ایران بی نون - ازین مولد این یونس ذوالنّون
20- بیا از ماه و از استاره می پرس - ز شبهای من بیچاره می پرس
21- بیا می پرس هم از صبح صادق - که ما را بود یک یار موافق
22- به تقدیر یگانه داور من - ز خردی مادرم رفت از سر من
23- پس از چندی پدر هم شد روانه - سوی خلد برین جاودانه
24- چه گویم ز آنچه آمد بر سر من - پس از فقدان آن دو گوهر من
25- نمودم اندکی از خود حکایت - مپنداری که می باشد شکایت
26- چه باشد مشربم یعقوبی ای دوست - که نیش و نوش آن هر دو چه نیکوست
27- مر آن مشرب مرا آورده در راه - که أشکوا بثّی و حزنی الی الله
28- ز مردم تا گران جانی بدیدم - به القاءات سبوحی رسیدم
29- هر آن زخمی که دیدم از زمانه - برای فیض حق بودی بهانه
30- زاد با روز اقبال خلایق - ندیدم جز محبتهای خالق
31- هر آن چیزی تو را کز آن گزند است - برای اهل دل آن دلپسند است
32- بَدان را هست بر ما حق بسیار - چو حق مردم پاکیزه کردار
33- بسی در جزر و مد روزگارم - بَدان را دیده ام آموزگارم
34- مرا استاد کامل کرد آگاه - که التوحید أن تنسی سوی الله
کوه گل اندام که از زبان محلی معروف به کوه گلند است، در قسمت جنوبی روستای ایرای لاریجان واقع شده است که مشرف بر این روستا است و پایتخت ملکه ای به نام گل اندام بود که در آنجا قلعه های محکمی داشت و بر لاریجان امارت می کرد.
و حضرت مولی را در این کوه خاطرات فراوانی است.
کوه مازش ماز همان رشته کوه کتل امامزاده هاشم در جاده هراز است که آن را در زبان محلی مازک گویند و چون استان مازندران در درون این رشته کوه قرار گرفته که یعنی درون ماز به ماز اندرون و مازندران معروف گشت.
رود هراز که معروف است و در کنار جاده هراز واقع شده که از رشته کوه البرز سرچشمه می گیرد و به دریای خزر متصل می گردد. و اشاره است به غرق شدن در رودخانه وحشتناک هراز که ماجرایی دارد و با لطف حق تعالی نجات یافت.
رود آلش به زبان محلی به آلش رود معروف است که حضرت مولی با ناو باربری اش در آن غرق شد که خاطره اش بسیار سنگین است که با چه لطف خاص، نجات حاصل شد.
مراد از دریا و بیشه دریای خزر و جنگل وسیع مازندران است که حضرتش در دریا غرق شدند که بعد از چندین ساعت در درون آب دریا، دریای الهی حیاء نمود و حضرتش را به ساحل آورد و مردم گمان کردند که حضرتش از دنیا رفته است ولی حیاتی دوباره تحصیل شد. و در یک حادثه وحشتناک دیگری در جنگل مازندران گم شدند که هر چه داد و فریاد نمودند کسی جواب نمی داد و آن هم در خردسالی که خداوند از حیوانات وحشی، حضرتش را نجات داد.
و مراد از دیه اهلم همان روستای اهلم و دیه تمیشه روستای تمیشه است که بین محمود آباد واقع است که وقایع بسیار مهمی در این مورد رخ داده است... قابل ذکر است که مرقد مطهر و منور مادر معصومه اش در روستای اهلم، و مرقد منور والد ارجمندش در کنار امام زاده ابراهیم آمل واقع شده است.
مراد از زیار روستای کوهستانی است که در جهت جنوب غربی روستای ایراء واقع است که حضرت مولی در سنین نوجوانی، بین اسک که در 70 کیلومتری آمل در مسیر جاده هراز واقع است و زیار، با اسب و أستر به اصطلاح مازندرانی چالبداری - بارکشی می نمود، که وقایع فراوانی در این بیت مطرح است که در مورد زیار، حادثه بسیار تلخ اما شیرین مارگزیدگی را مطرح فرمود که داستان آن شنیدنی است.
مراد از ایران بی نون همان ایرا است که مستقط الرأس حضرت مولی است که از خانه پدری حضرتش یک اطاق مخروبه ای که سقف آن فرو ریخته شده و به یک طلّی از خاک مبدل گشت آثاری به جای مانده است که امید است جز آثار با ارزش و ذی قیمت باستانی قرار گیرد و برای همه مشتاقان به کمال انسانیت درسی باشد.
بعد از فقدان مادر زکیه و مطهره و پدر گرامی اش، وقایعی در زندگی مولی به وقوع پیوست که شنیدن آنها موجب بی صبری است. اما می فرمایند که همه آن تلخی ها، شیرین بود زیرا که هر چه آن خسرو کند شیرین بود. و مشرب یعقوبی در پیش گرفتند که فقط در خلوتخانه عشق با حقیقت عالم، حضرتش را رازهایی است. و از همین راه به القاءات سبوحی دست یافته اند که حقیقت آن است که قلم راقم از پیاده کردن آن خاطرات، عاجز است.
حضرتش در مورد ابیات مذکور فرمودند: عمده نظر من ابیات پایانی آن است که از نمودم اندکی از خود حکایت... یعنی از بیت 25 به بعد است که بسیار آموزنده است و برای من یقین حاصل شد که هر وقت از ناحیه دیگران زخمی و ناراحتی بر من وارد می شد، از طرف دیگر، فیض حق سرازیر می شد و این برای من مشهود بود.
مراد از استاد کامل استاد علامه آشیخ محمد تقی آملی بود که در رؤیایی شیرین سحرگاه، به حضرت مولی این جمله عرشی را فرمودند که شرح آن در ذیل بیت 41 از باب هفتم گذشت.
حقیقت آن است که حضرت مولی در همان عنفوان جوانی متلبس به توحید صمدی قرآنی و متنعم به نعمت حضور و مراقبت بوده اند که همه برکات زیر سر همین یک کلمه است که با حقیقت ولایت ارتباط روحی برقرار بود. فتدبر ترشد. این ابیات را شرحی مفصل لازم است که اشاره به زندگی نامه حضرت مولی است. لعل الله یحدث بعد ذلک امرا.
34- که سرگرم به قیل و قال بودم - یکی دل مرده بیحال بودم
35- صرف العمر فی قیل و قال - أجبت النفس عن کل سوال
قیل و قال مصدر قال یقول است؛ قال یقول قیلا و قالا. در المنجد در ماده قَوَالَ آمده است:
قول - قال یقول قولا و قالا و قیلا و قولة و مقالا و مقالة: تلفظ - تکلم... مراد این است که قیل و قال در این بیت فعل مجهول و معلوم نیست، بلکه مصدر و اسم است و لذا حرف فی بر سر آن آورده شده است. یعنی عمرم را در قیل و قال صرف کردم و نفس را از هر سوالی که داشت مجابش نمودم.
36- به چندین رشته از منقول و معقول - تسلط یافته ام معقول و مقبول
حضرت آیت الحق و الیقین، علامه ذوالفنون، آیة الله العظمی، مولی حسن زاده آملی روحی فداه، جامع معقول و منقول و جامع علم و دین است که بحق از نوادر أعصار که در آثار ارزشمند خود، عصاره معارف حقه الهیه و القاءات سبوحی ربانیه را چون باران رحمت الهی از عرش توحید و ولایت می ستاند و بر قلبهای شیّق به کمال مطلق می فشاند. او به عنوان مظهر ولایت نوریه بوالحسنی، که حسن از بوالحسن دارد نشانی؛ یاد و نام اوتاد معرفت و یقین و راسخون علم و تقوی و فضیلت را در نهان روشن ضمیران کوی ولایت زنده می کند. حضرتش کاملی مکمل، و عارفی و اصل، و شاهدی مشهود است که خضر راه سالکان کوی طریقت و حقیقت است و وی را در مطلق علوم معقول و منقول، اجتهاد است که در هر رشته ای به سر حد اجتهاد رسیده اند . ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء.
از ابیات تبری حضرتش بشنو:
توره که دارمه مال و مناله کورمه - زر ره که دارمه سنگ و سفاله کورمه
اونی که وِسّه یاد بَاینّه - حرف زیادی و قیل و قاله کورمه
در مصراع دومش می فرماید آنچه که باید یاد می گرفتم فرا گرفته ام و حرف زیادی و قیل و قال را می خواهم چه کنم. این بیان موید آن گفتار راقم است که در مطلق رشته های علمی معقول و منقول مجتهدند و راقم سطور را شواهد دیگری نیز هست که لعل الله یحدث بعد ذلک امرا.
37- لغت با صرف و نحو آنسان که خواهی - چنانکه هست آثارم گواهی
حضرت مولی در تاریخ مرداد ماه 63 در مصاحبه با کیهان فرهنگی فرمودند: من فقط به این جهت شرح زندگی و بخصوص نام تألیفات و کتب خود را ذکر می کنم تا همگان بدانند که روحانیت همواره با فداکاری و تلاشی عظیم، سنگر فرهنگ و علوم اسلامی را که ضامن اعتلا و حیات آن بوده است، حفظ کرده و در این راه متحمل سختیها و مجاهدتهای طاقت فرسایی گشته است و پاسخی باشد به یاوه سرایانی که ناجوانمردانه هر گونه اتهامی را به روحانیت و علمای اسلامی روا می دارند.
حضرتش ادبیات عرب و فارسی از صرف و نحو و معانی و بیان یعنی مطول و سیوطی و مغنی و کلیات سعدی، گلستان سعدی و نصاب الصبیان و لغت و دیگر کتب درسی از جامع المقدمات، شرح جامی بر کافیه، حاشیه ملا عبدالله، شرح قطب رازی بر شمسیه کاتبی، شرح نظام بر شافیه در صرف، معالم الاصول و تبصره علامه در فقه، مغنی در نحو، شرایع محقق در فقه، و بخشی از شرح قوشچی بر تجرید در کلام و چند کتاب از لمعه در فقه و قوانین الاصول از اول تا مباحث عام و خاص را در مسجد جامع آمل در خدمت اساتید بزرگوار آن روز همانند آشیخ احمد اعتمادی و آشیخ عزیز الله طبرسی و شیخ ابوالقاسم فرسیو و آشیخ عبدالله اشراقی و مرحوم محمد آقای غروی قدس الله اسرار هم گذرانده اند که به زندگینامه حضرتش مراجعه گردد.
38- بتدریس و به تعلیق مطول - بچندین دوره اش بودم معطل
حضرت مولی شش دوره به تدریس مطول توفیق داشت و معانی مطول از اول تا آخر و قسمت زیادی از بیان و بدیع آن را نیز تحشیه فرمودند که بسیار گرانقدر و شریف است.
39- به شرح شاطبی در علم تجوید - کلام اندر شروح متن تجرید
در زندگینامه حضرتش که به قلم مبارکش در جواب نامه آسید حسن امین نوشته شده است که در آسمان معرفت به توسط فاضل محترم جناب حجت الاسلام محمد باقر داودی زید عزه العالی به فارسی برگردانده شده است، آمده است:
در تجوید و علم قراءات: شرح شاطبیّه به نام سراج المبتدی و تذکار المقری المنتهی که شرح علامه شیخ علی بن قاصح عذری بر قصیده لامیّه منظومه علامه شیخ قاسم بن فیره رعینی شاطبی در علم قرائات است. این قصیده یکهزار و یکصد و هفتاد و پنج بیت است که قافیه همه ابیات فقط لام است. مطلع این ابیات،
بَدَأت ببسم الله فی النظم اولا - تبارک رحمانا رحیما و موئلا
و مختم این ابیات:
و تبدی علی اصحابها نفحاتها - بغیر تناه زربنا و قرنفلا
می باشد. شرح شاطبیه از کتابهای درسی بود که در مراکز علمی خوانده می شد و استاد شعرانی آن را پیش پدرش (قدس سره) خوانده بود.
قصیده مزبور به روشی خاص منظوم و به کنوز رموزی در علم قرائات و معرفت قاریان مشحون است. و من جویندگان معارف قرآنیه را به جمع آوری از این مواریث علمیه سفارش می نمایم.
بخشی از شرح قوشچی بر تجرید را در آمل فرا گرفته اند و در مدت سیزده سال اقامت در تهران از جمله کتبی که تدریس فرمودند کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد بود که اینک با تصحیح و تعلیقات ارزشمند حضرتش به طبع رسید.
40- اصول و فقه و تفسیر و روایت - دگر علم رجال و با درایت
41- ریاضی و نجوم و علم الات - بمن ارجاع می گردد سوالات
در اصول، معالم الاصول و قوانین میرزای قمی و رسائل شیخ انصاری و کفایه آخوند خراسانی. و در فقه شرح لمعه از اول تا آخر، شرایع محقق، تبصره علامه حلی و کاسب شیخ انصاری با تفحص و تحقیق کامل و تعدادی از کتب جواهر الکلام به عنوان درس خارج: از کتابهای طهارت و صلاة و خمس و زکات و حج و ارث به صورت استنباط فروع از اصول که به تصدیق منه استنباط و قوه اجتهاد از ناحیه حضرت علامه کبیر شعرانی مشرف شد. و درس خارج اجتهاد و تقلید از متن کفایه و خارج طهارت و صلاة و اجاره از روی متن العروة الوثقی را در خدمت حضرت علامه آیة الله رفیعی قزوینی مشرف بود که از زبان مبارک حضرت علامه رفیعی به فاضل آملی وصف می شد. و در درس خارج فروع فقهیه علامه آشیخ محمد تقی آملی نیز شرکت فرمود.
در علم حدیث و روایت: 1- جامع وافی فیض کاشانی را در محضر علامه شعرانی تلمذ نمود که پس از خواندن جامع وافی به انخراط در سلک روات دین و انسلاک در سلسله حمله احادیث صادره از اهل بیت عصمت و وحی مشرف گشته است. که دستخط شریف علامه شعرانی در کتاب در آسمان معرفت حضرت مولی آمده است. 2- کتاب توحید بحار مجلسی، 3- جلد سوم بحار به تمامی آن در محضر علامه طباطبایی.
در علم درایه و رجال: 1- دوره کامل رساله استاد علامه شعرانی در درایه که تا کنون به زیور طبع آراسته نشده است. 2- دوره کامل جامع الرواة اردبیلی.
در علم ریاضیات و نجوم و هیئت و علم آلات.
1- رساله فارسی ملا علی قوشچی در علم هیئت 2- شرح قاضی زاده رومی بر الملخّص الهیئة معروف به شرح چغمینی 3- استدراک بر تشریح الافلاک شیخ بهایی به تألیف علامه شعرانی 4- کتاب الاصول مشهور به اصول اقلیدس به تحریر خواجه طوسی که حاوی پانزده مقاله در حساب و هندسه است که همه مسایلش به براهین ریاضی مبرهن است 5- أکرمانالائوس. 6- اکرثاوذوسیوس در مثلثات و اشکال کروی به تحریر خواجه طوسی. 7- شرح علامه خضری بر التذکرة فی الهیئة محقق طوسی در علم هیئت. 8- بعد از تعلم شرح خفری بر تذکره به زیج بهادری که اتمّ و ادقّ و اجدّ زیجات است پرداختند. 9- استخراج تقویم نجومی در طی نه سال که موجب تبحر حضرتش بر استخراج شده است. و لذا یک دوره شرح کامل برزیج بهادری نوشته اند. 10- شرح کامل زیج بهادری. 11- تعلیم کتاب کبیر مجسطی تألیف بطلیموس قلوذی به تحریر خواجه طوسی در علم هیئت است و نهایة النهایات و مطلب اعلی در درس هیئت استدلالی است.
در عمل به آلات رصدی: 1 و 2- اسطرلاب و ربع مجیب به نحو کمال 3- معرفت آلاتی که در کتابهای یاد شده مذکور است.
42- فنون حکمت و تدریس عرفان - چنان هستم که در تفسیر قرآن
43- به قرآن آشنایی آنچنانم - که خود یک دوره تفسیر آنم
44- نه تفسیر عبارات و ظواهر - که ساحل بین در آن حد است ناظر
45- به تفسیری که باشد انفسی آن - کز آفاقی فزون باشد بسی آن
در علوم عقلیه و حکمت: 1- اکثر اسفار صدرالمتألهین 2- چند کتاب از شفاء شیخ رئیس: کتاب نفس، کتاب نبات، کتاب حیوان و خلاصه از کتاب نفس تا آخر طبیعیات نزد علامه شعرانی. 3- تعدادی از نمطهای اشارات شیخ به شرح خواجه طوسی را که دو بار درس گرفتند: یک بار نزد استاد علامه الهی قمشه ای و دیگر بار پیش علامه شعرانی. 4- حکمت منظومه به تمامی و جلد سوم اسفار در الهیات اخص را در نزد علامه میرزا مهدی قمشه ای 5- بخش معظم از اسفار را در نزد جناب علامه رفیعی قزوینی 6- و شفای بوعلی را در نزد استاد علامه آقا میرزا احمد آشتیانی 7- برهان شفای شیخ و 8- جلد نهم اسفار به چاپ جدید را در نزد علامه طباطبایی. 9- بخشی از شفای بو علی در نزد علامه فاضل تونی. 10- مصباح الأنس ابن فناری در محضر جناب علامه رفیعی قزوینی قدس الله اسرارهم.
در تفسیر آفاقی و انفسی: 1- شرکت در درس تفسیر قرآن علامه بزرگوار مرحوم الهی قمشه ای که نوعا درس های مرحوم الهی بعد از نماز مغرب و عشاء در منزل آن بزرگوار برگزار می شد. 2- تفسیر مجمع البیان امین الاسلام طبرسی از بدو تا ختم یعنی از تفسیر سوره فاتحه تا تفسیر سوره ناس به طور کامل در خدمت علامه شعرانی (قدس سره) 3- تفسیر در خدمت علامه طباطبایی به طور دیگر 4- تصحیح شرح خلاصة المنهج و تفسیر ملا فتح الله کاشانی. 5- اختلاف قرائت ابوبکر از عاصم و حفص از عاصم.
فراگیری کتب عقلی و عرفانی در نزد حضرت مولی به عنوان فراگیری تفسیر انفسی قرآن کریم محسوب می شود که از عیون مسائل نفس بشنو:
ولعمری ان من لم یرزق فهم ما فی تمهید القواعد و شرح القیصری علی فصوص الحکم و مصباح الانس و الاشارات و الشفاء و الاسفار و الفتوحات المکیة لم یرزق فهم التفسیر الانفسی من الایات القرآنیة و الجوامع الروائیة... چه اینکه در مقدمه تعلیقات بر جلد دوم اسفار فرمود:
ولعمری من اعتزال عن الکتب العقلیة و الصحفه العرفانیة مما أهدتها الأیادی النوریة کتمهید القواعد و شرح القیصری علی فصوص الحکم و سرح العیون فی شرحا لعیون و مصباح الأنس و شرح المحقق الطوسی علی الاشارات و الاسفار و الشفاء و الفتوحات المکیة فقد عزل نفسه عن فهم الخطاب المحمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) و حرمها من النیل بسعادتها القصوی.
نکته: در مصاحبه با کیهان فرهنگی شماره 5 سال 63 فرمود: حقیقت امر این است که از همان ابتدا عشق عجیبی به دیوان شعرا و نظم شعر هم داشتم. روی این ذوق، همان وقت تمام دو بیتی های باباطاهر را حفظ بودم و تمام رباعیات خیام را و اکثر غزلیات حافظ را و همین طور دیگران را، و ای کاش از همان وقت کسی به من می گفت که: آقا به جای اینکه اینها را حفظ کنی شروع کن به حفظ قرآن. و الان این حسرت برای من بجا مانده است که این عشق و علاقه ای که به دواوین شعرا داشتیم، کاش در حفظ قرآن بکار می بردم.
و در ابیات مذکور دفتر دل می فرماید که در تفسیر قرآن و آشنایی با آن آنچنان هستم که خودم یک دوره تفسیر قرآنم که مراد از این تفسیر، تفسیر انفسی قرآن است نه تفسیر آفاقی که در عبارات و ظواهر قرآن ساحل پیمایی می شود، که البته آن را هم طی نموده اند.
در غزل بحر وحدت دیوان نیز گوید:
همه عشق و همه شورم همه عیش و همه سورم - که از آیات قرآنی بجانم هست مخزنها
و در الهی نامه فرمود:
الهی شکرت که به زیارت حقیقت طلعت دلارای کتابت تشرف یافته ام.
الهی شکرت که فهم خطاب محمدی روزیم شده است.
در تفسیر آفاقی، قرآن در بیرون از جان انسان مطرح است؛ ولی در تفسیر انفسی از اول فاتحه تا آخر ناس باید در حقیقت جان انسان پیاده شود. فتدبر.
46- بسالی چند اندر علم ابدان - بنزد او ستاد طب فنان
مراد از اوستاد طب حضرت علامه کبیر شعرانی رحمة الله علیه است.
47- ز قانونچه گرفته تا بقانون - فرا بگرفته ام مضبوط و موزون
حضرت مولی در زندگینامه خویش از اوستاد طب چنین سخن می گوید: المعلم العصر، فخر العلم، مفخر الاسلام، آیة الله العلیم العلام العلامة ذی الاستاذ الاعظم حاج میرزا ابوالحسن شعرانی افاض الله علینا من برکات انفاسه القدسیة النفسیة. این قهرمان علمی در گردآوری علوم منحصر به فرد بود. احدی را از علمای معاصرمان ندیدم که در جمع علوم و احاطه بر آنها، همتای او باشد. او ادیبی بارع و صاحب قلم رصین و قولی ثقیل در فنون ادبی فارسی و عربی بود. و زبانهای فرانسوی و عبری و ترکی را تمام و کمال می دانست و به انگلیسی هم به مقداری که نیازش را به آن برآورده سازد آشنایی داشت. او فقیه مجتهد جامع تمام شرایط فقهیه، فیلسوف الهی متبحر، حکیم متضلّع در حکمت متعالیه و مشائیه و اشراقیه، متخصص در علوم ریاضیه به ویژه در علم فلک بود.
طبیبی بود که شرح الاسباب و قانون شیخ رئیس را درس می داد.
کتابهایی که در رشته پزشکی در محضر علامه شعرانی تتلمذ فرمود عبارتند از:
1- قانونچه محمد بن محمود چغمینی 2- شرح الاسباب نفیس بن عوض بن حکیم طبیب 3- تشریح کلیات قانون شیخ رئیس.
حضرت استاد شعرانی در آغاز شروع به درس قانونچه، با گفتار متینش به طور موجز نصیحت فرمودند: برای عالم دینی شایسته است به تشریح و طب، عارف باشد تا توهم ننماید که کلیه اش زیر چانه اش آویزان است. علاوه یک عالم دینی در مسائل دیات و قصاص و حدود و اشباهها به علم تشریح بسیار نیازمند است.
مکرر می فرمود: به لطف خداوند در رشته های هیئت و ریاضی و نجوم در فهم از فارسی هیئت تا مجسطی و قانون بیرونی و زیج بهادری، و در طب و تشریح از قانونچه تا قانون بوعلی و دیگر کتابهای این رشته ها معطلی ندارم یعنی آن مُنّه و قوه در استخراج مطالب آنها را دارم. ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء.
48- دگر هم شد فنونی پای بندم - که شاید بر جنون خود بخندم
49- فنونی هر یک علم غریب است - نه هر کس را به نیل آن نصیب است
مراد از این فنون علوم غریبه اوفاق، جفر، رمل، علم حروف، علم عدد و زبر، و بینات و دیگر شعب ارثماطیقی است. استاد حضرت مولی در این رشته ها جناب علامه آقا محمد حسن الهی طباطبایی رحمة الله علیه و از او متبحرتر جناب حجت الحق آقا سید مهدی قاضی طباطبایی فرزند بزرگوار حضرت آیت الحق و الیقین جناب علامه کبیر آقا سید علی قاضی قدس الله سره القدسی بودند.
مکررا حضرت مولی از جناب آقای قاضی در این رشته ها در قلم و بیان به بزرگی و عظمت و تبحر یاد می فرمودند.
(به لطیفه های 103 الی 107 مآثر آثار ج 1 مراجعه بفرمایید.)
50- دلم از آشنا غرقاب خون است - چه پنداری که از بیگانه چونست
مراد از آشنا یعنی علوم متعارف و معهود که آشنای همه اند. و مراد از بیگانه علوم غریبه است. فتدبر.
51- به تعلیقات اسفار و اشارات - ترا باشد فتوحات و بشارات
تعلیقات بر اسفار ملا صدرا از بدو تا ختم با ذکر مآخذ اسفار و تصحیح دقیق آن با چندین نسخه قدیمی و معتبر و با ارزش به مفاتیح الاسرار لسلاک الاسفار نام دارد که تا حال دو جلد آن توسط وزارت ارشاد چاپ شده است و امید است بقیه مجلدات نیز مبیضه گردد و در دسترس محققان و اندیشمندان قرار گیرد.
تعلیقات بر اشارات حضرت مولی دچار حادثه ای شده است که شرح آن چنین است که از زبان مبارک حضرتش نقل می کنم. فرمود:
ما چهار دوره اشارات به شرح خواجه را تدریس کردیم و در هر دوره ای با تصحیح دقیق و تعلیقات و شرحی محققانه همراه بود و نسخه اشارات من با این زحمات سالیان متمادی از تعلیم و تدریس، بسیار ارزنده و مهم بود. روزی در پایان درس اشارات، آقا طلبه ای آمده و از من اشاراتم را جهت زیراکس مطالبه نمود که من با همه عشق به کتابم، آن را دو دستی تقدیم وی نمودم و او نیز وعده داد که هر چه زودتر آن را در همان روز زیراکس برمی دارم و به شما برمی گردانم. آنروز غروب شد و آن شب هم روز شد و او نیآورد، و خدا می داند که آن شب بر من چه گذشت. بالاخره هفته و ماه و سال هم گذشت و این طلبه خوش انصاف نیآورد، تا یک سال بعد او را در سه راه موزه کنار حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها دیدم و از او سوال کردم که آیا شما همان آقایی باشید که اشارات مراجهت زیراکس برده باشید؟ وی در جواب گفت حاج آقا بله ولی من آن را به شما برگرداندم. عرض کردم آقا جان من که نمی توانم قسم بخورم، شما اگر به من برمی گرداندید که جسارت نمی کردم، گفت شاید منزل در لای کتابهایم باشد که پیدا می کنم و تقدیم می دارم. گفتم آقا من به شما قول می دهم و به جلاله قسم ایراد می کنم که باهم به منزل برویم و شما کتابم را به من بدهید و من یکدوره آن را زیراکس می کنم و به خدمت شما تقدیم می کنم. گفت حاج آقا منزل اینجا نیست زیرا من مدتی است که از قم رفتم و نام یکی از شهرهای خوزستان را برد که در آنجا بسر می برم.
بالاخره کتاب اشارات را با آن همه تعلیقات و حواشی آن که به حقیقت آن حواشی یک شرح مبسوط بر آن بود بدین صورت از دست من در بردند...
سپس دگر بار حضرتش به حواشی و تصحیح اشارات پرداختند که فرمود آن کار اولی چیز دیگر بود.
52- حواشی بر شفا هم آنچنان است - که مر اهل بصیرت را عیان است
در این مورد حضرتش فرمود: تصحیح یک دوره کامل شفا شیخ رئیس از اول طبیعیات تا آخرالهیات آن، به خصوص الهیات و کتاب نفس آن در ضمن تدریس از روی چندین نسخه الهیات و چند نسخه نفس تصحیح کامل نموده ایم و بر هر یک تعلیقات و حواشی داریم. از جمله نسخی که در این امر مهم ما را کمک شایان نموده است نسخه طبیعیات شفای جناب استادم آیة الله شعرانی بوده است که به تصحیح مرحوم میرزا حسن کرمانشاهی و دیگر اساتید فن است.
53- به تمهید و به مصباح فناری - حواشی باشدم مثل دراری
دیگر از آثار علمی با ارزش حضرتش، تصحیح و تحشیه تمهید القواعد صائن الدین معروف به ابن ترکه است. تمهید القواعد اولین کتاب درسی عرفانی است و رساله ای بسیار وزین است در حقیقت وزان آن با مصباح الأنس در عرفان وزان شواهد ربوبیه با اسفار در حکمت متعالیه است. حضرتش به چهار دوره تدریس آن در حوزه علمیه قم که هر دوره اش حدود چهار سال به طول انجامید دست یافتند و آن را از روی چند نسخه تصحیح کامل نموده است و یک دوره کامل بر آن حواشی و تعلیقات دارند که خود به منزله یک دوره شرح بر آن است.
یک دوره کامل بر مصباح الأنس این فناری تعلیقات به نام مشکوةالقدس علی مصباح الأنس مرقوم فرمودند که به منزله یک دوره شرح بر آن است که مقدار بسیار کم و ناچیز آن در پایان مصباح الأنس به طبع اخیر چاپ شده است که امید است در وقت مناسب به خودش مصباح الأنس با حواشی حضرت مولی که در حین تدریس دوره دوم مصباح تا 66 صفحه به دستخط مبارکش زیراکس می شد و ما به زیارت آن نائل شده ایم به زیور طبع آراسته گردد. شایان ذکر است که حضرتش مصباح الأنس را به مدت پنج سال پی در پی در محضر حضرت علامه رفیعی قزوینی تتلمذ کرده اند که به امر مبارک استادش، این درس به صورت دو به دو بود. و خود حضرت مولی آن را در حوزه علمیه قم به مدت هشت سال برای چندین نفر از عزیزان به خصوص جناب عارف و اصل حضرت حجت الاسلام سمندری نجف آبادی و جناب عارف و اصل حضرت آقای دکتر امامی نجف آبادی که خود هم اکنون عهده دار تدریس علوم الهیه به نفوس شیقه به کمال اند؛ تدریس فرمودند. و دوره دوم تدریس آن نیز در تاریخ 24/7/70 برابر با هفتم ربیع الثانی 1412 قمری آغاز شد که تا صفحه چهل و نهم این کتاب به طبع انتشارات فجر در طی صد و هشتاد و چهار جلسه ادامه یافت و در تاریخ 26/11/71 با کسالت حضرت مولی تعطیل شد.
دراری جمع دری یعنی درخشان و روشن مثل کوکب دری یعنی ستاره درخشان. و شاید نظر باشد به تنظیر تعلیقات تمهید و مصباح به نثر الدراری که تعلیقات حضرتش بر منطق شرح منظومه حاجی سبزواری است.
54- به شرح قیصری کو بر فصوص است - حواشی ام همانند نصوص است
شرح فصوص الحکم قیصری را در تهران در محضر جناب استاد علامه فاضل تونی رحمة الله علیه تتلمذ فرمود و در حوزه علمیه قم به چهار دوره تدریس آن نیز دست یافت که هر دوره اش چهار سال به طول انجامید و در یکی از این چهار دوره آن را برای شاگردان املاء می فرمود و آنان می نوشتند. در مورد شرح قیصری بر فصوص می فرماید: یک دوره تمام از بدو تا ختم آن بر آن تعلیقات و حواشی به عربی داریم. علاوه بر این که یک دوره آن را به فارسی شرح مبسوط و مفصل نموده ایم. شرح فصوص قیصری را در اثنای تدریس از روی چندین نسخه خطی و غیر خطی آن و شروع عدیده فصوص الحکم چون شرح قاسانی و شرح جامی و شرح عبدالغنی نابلسی، و شرح بالی و دیگران تصحیح کرده ایم و از جمله نسخی که از مآخذ تصحیح آن بوده است نسخه استادم جناب آیة الله حاج میرزا احمد آشتیانی (قدس سره) بود که در تصرف و تملک حقیر است و به خط مبارک آن جناب در محضر شریف استادش مرحوم آقا میرزا هاشم اشکوری در اثنای تدریس تصحیح شده است و از بدو تا ختم آن مزین به حواشی آقا میرزا هاشم و استادش آقا میرزا محمد رضای قمشه ای و نیز حواشی خود استاد آقا میرزا احمد آشتیانی به خط آن بزرگوار است. مراد از نصوص در مصراح دوم، نصوص الحکم جناب صدرالدین قونوی است.
55- فصوص فارابی و شیخ اکبر - نمودم شرح ز اول تا به آخر
در این مقام فرمود: دیگر از آثار علمی این خوشه چین خرمن بزرگان که در آن زحمت بسیار کشیده است و روزگاری بسر برده است شرح فصوص الحکم فارابی و تصحیح و ترجمه آن است. فصوص الحکم فارابی که تقریبا برزخی بین فلسفه مشا و اشراق و صحف عرفانی و حکمت متعالیه است از روی چند نسخه خطی و چاپی تصحیح نموده ام و آن را یک دوره شرح کامل مبسوط و مفصل، و تدریس نموده ایم و در اکثر مباحث به مطالبه عالیه عرفانی و حکمت متعالی متعرض شده ایم و به بسیاری از آیات و روایات در آن به عنوان استشهاد و توفیق بین شریعت و حکمت تمسک جسته ایم. و نام آن نصوص الحکم بر فصوص الحکم می باشد.
فصوص الحکم جناب شیخ اکبر که متن شرح فصوص قیصری و دیگر شرحها همانند شرح فصوص قیصری، شرح فرمود که آن را در آمل در نیمه دوم شب برای دو نفر از مشتاقان کمال و عرفان، تدریس می فرمود و ممد الهمم فی شرح فصوص الحکم نام دارد و این شرح نیز در دست طبع قرار گرفته که بزودی در دسترس عاشقان کوی حقیقت قرار می گیرد.
56- به تعلیقات تحریر مجسطی - چنانکه بر اکر شرحی و بسطی
57- یکی بر اکرمانالاؤوس است - دگر بر اکرثاوذوسیوس است
حضرت مولی فرماید: دیگر از آثار علمی ما تصحیح مجسطی بطلیموس و تعلیقه و تحشیه بر آن و بر شروح آن چون شرح نظام الدین نیشابوری و شرح محمد علی ریاضی که از اصحاب رصدخانه زیج محمد شاهی بوده است، می باشد. و دیگر از آثار علمی این کمترین، تصحیح و تعلیقه اکرمانالاؤس در مثلثات کروی به تحریر خواجه نصیر الدین طوسی است. این کتاب شریف به اصطلاح فن از متوسطات است یعنی از کتب ریاضی درسی دوره دوم است، این کتاب را مدت سه سال در حوزه علمیه قم تدریس کرده ام و آن را از روی چندین نسخه که در تصرف راقم است در اثنای تدریس تصحیح نموده ام و بر آن تعلیقات بسیار از آغاز تا انجام دارم که در حقیقت یک دوره شرح کامل بر آن است و از جمله نسخی که ما را در تدریس و تصحیح آن مدد کرده است نسخه ای عتیق و مصحح و محشی به حواشی مرحوم محمد باقر یزدی متعلق به جناب استادم علامه حاج میرزا محمد حسین طباطبایی صاحب المیزان (قدس سره) بوده است که فتوکپی شده آن در تصرف راقم است.
و دیگر از خدمات علمی داعی تصحیح و تعلیقه و تدریس دو کتاب اکرثاوذوسیوس و مساکن به تحریر خواجه نصیر الدین طوسی است که به تدریس هر یک در حوزه علمیه قم توفیق یافته ام و اُکَررا از روی چند نسخه مخطوط مصحح و محشی که تعلق به راقم دارند تصحیح و تدریس نموده ایم و علی حده بر هر یک از دو کتاب یاد شده تعلیقاتی داریم و از جمله نسخی که ما را در این امر مهم کمک نموده است نسخه اکرثاوذوسیوس به تصحیح و تحشیه مرحوم عبدالحسین طهرانی بوده است که تعلق به داعی دارد.
58- اصول اوقلیدس را سراسر - نمودم تحشیه تا شکل آخر
در مورد اصول اقلیدس فرمود: دیگر از کارهای علمی نگارنده تصحیح کامل و تعلیقات بر اصول اقلیدس به تحریر خواجه نصیر الدین طوسی است.
اصول یاد شده را تا کنون سه دوره (چهار دوره) کمال در حوزه علمیه قم تدریس نموده ایم و آن را از روی چندین نسخه خطی و شرح و حواشی آن که در تصرف حقیرند تصحیح نموده ایم. ابتدا یک دوره صدور مقالات آن را شرح کرده ایم و بعد از آن یک دوره کامل بر اشکال مقالات، تعلیقاتی داریم که در حقیقت به منزله یکدوره شرح بر آن است. از جمله نسخی که در تصحیح و تدریس، ما را بسیار کمک کرده است نسخه مرحوم عبدالحسین طهرانی است که به خط آنجناب در اختیار راقم است.
59- به شرح کامل زیج بهادر - بسی سر برده ام بیخواب و بیخور
در این مورد فرمود: و دیگر از آثار علمی این خوشه چین خرمن بزرگان شرح یک دوره مسایل ریاضی هیوی زیج بهادری است. بر زیج بهادری علاوه بر یک دوره شرح آن، تعلیقات مفید بسیاری داریم که در طول نه سال استخراج تقویم در اثنای پیش آمد مسائل ریاضی هیوی بدانها رسیده ایم و در حواشی زیج بهادری متعرض بدانها شده ایم. این شرح و حواشی شاید برای اهل فن بسیار مفید بوده باشد، در این شرح تمام مسائل زیج مذکور را به قواعد مثلثات مسطحه و کرویه که اکثر آن بر مبنای کروی است، مبرهن نموده ایم.
60- به چندین رشته در علم اوائل - نوشتم من بسی کتب و رسائل
کتب جمع کتاب است. و نیز فرمود: دیگر از کارهای علمی نگارنده تصحیح و تعلیقه شرح عبدالعلی بیرجندی بر زیج الغ بیک است که آن را با دو نسخه دیگر از همین شرح و نیز با شرح خود ملا علی قوشچی بر زیج الغ بیک تصحیح کرده است و در سنین استخراج بر آن تعلیقات مفید یادداشت کرده است و در این عمل زحمت علمی بسیار کشیده است.
و دیگر از آثار علمی این حقیر تصحیح شرح ملا عبدالعلی بیرجندی بر اسطرلاب خواجه نصیر الدین طوسی و تصحیح خود بیست باب اسطرلاب خواجه و هفتاد باب رساله خاتمیه در اسطرلاب علامه شیخ بهایی است. راقم یک دوره کامل، به تدریس اسطرلاب از روی دو نسخه مذکور و آلت اسطرلاب که به خواست داعی فقط برای تعلیم و تدریس ساخته شده است توفیق یافته است. بدواً یک دوره شرح اسطرلاب مذکور را از روی نسخه ای که متعلق به جناب استادم علامه شعرانی رضوان الله علیه بوده است، استنساخ نموده چنانکه چندین کتاب و رساله دیگر را، و سپس نسخه های متعدد از این شرح به توفیقات الهی برای ما فراهم شد که توانستیم یکدوره نسخه صحیح آن را تحصیل کنیم.
تعلیقات بر تحفة الأجله فی معرفة القبلة سردار کابلی، تعلیقات بر شرح چغمینی، و رساله ای در میل کلی، و رسائل دیگر در ظل (تانژانت) و تکسیر دائره در نسبت محیط دائره به قطر آن، مطالب ریاضی، پیرامون فنون ریاضی، سی فصل در دائره هندیه، معرفة الوقت و القبلة، تعیین قبله مدینه به اعجاز رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)، تعیین بعد بین مرکزین، در صبح و شفق، در علم هیئت و دیگر رشته های ریاضی در 112 درس، و تعلیقات بر رساله قبله ملا ظفر مرقوم فرمودند که به فهرست آثار شریف حضرتش مراجعه گردد. علم اوائل یعنی همان علم پیشینیان است که در ریاضیات و هیئت و نجوم می باشد.
61- نمودم نقد عمر خویش تزییف - که اینک باشدم بسیار تألیف
62- چه حاصل ار یکایک را کنم یاد - که در هاون چه سودی سُودن باد
نقد عمر تنظیر عمر شریف شان به طلا و نقره است.
کتب و رسائل دیگر حضرتش در فن ارثماطیقی و شعب آن است که نام برخی از آنها در فهرست آثار حضرتش آمده است، همانند: 1- دروس اوفاقی در علم اوفاق که تا هفتاد و پنج درس نوشته شده است و رساله ای در علوم غریبه و ایضا رساله ای دیگر در علوم غریبه و رساله ای در بعض شعب ارثماطیقی، و رساله ای در جفر و علم حروف و علم اعداد، و رساله ای در رمل که نام آن در فهرست آثار حضرتش نیامده است.
سودن باد در هاون یکی از ضرب المثلهای ادبی است...
63- گهی با جیب و ظلم کار بودی - شب و روزم عروسم یار بودی
مراد از جیب و ظل دو شکل سینوس و تانژانت است، و مراد از عروس شکل هندسی است که در کتابهای ریاضی و هندسی به تفصیل بحث شده است.
64- ز ظل مستوی قدم دو تا شد - گه بگرفتن جیب عصا شد
اقسام ظل از ظل اول (ظل معکوس و ظل منکوس و ظل منتصب)؛ و ظل دوم که آن را ظل مستوی و ظل مبسوط نیز می نامند در درسهای 81 الی 83 (از ص 577 الی ص 602) دروس هیئت و دیگر رشته های ریاضی ج 2 آمده است که به بحث ظل (تانژانت) معروف است.
بحث جیب و تمام جیب را در درس 62 دروس هیئت و نکته 908 هزار و یک نکته مطرح فرمودند که مراجعه گردد. و طرح این مباحث در مقام خروج از محل کلام است. و در مصراع دوم، انسان عصا به دست گرفته و قد خمیده و دولا را به جیب تشبیه فرمود.
65- گهی ربع مجیب بود دستم - گهی ذات الحلق را کار بستم
ربع مجیب و ذات الحلق از آلات نجومی اند که شرح آن در نکته های 667 - 458 - 679 - 704 - 961 - 999 هزار و یک نکته آمده است که حضرت مولی در مقام استخراج و محاسبات به آنها اشتغال داشت.
66- گهی درس شفا بود و اشارات - گهی بحث قضا بود و تجارات
67- گهی در گفتن اسفار دل خوش - گهی از سفتن اشعار دل خوش
68- گهی در محضر استاد لاتین - سه لا آن باشد و سه سی بود این
اشعار را به در تشبیه فرمود یعنی همانگونه که در سفتن و سوراخ کردن در هنر می خواهد، گفتن اشعار نیز به هنرمندی نیازمند است.
سه لا و سه سی لغات فرانسوی می باشند. لاتین زبان فرانسه است.
در این مورد حضرت مولی فرمودند: در ابتدای أمر، آقایی آمد پیش من و گفت: می خواهم صرف و نحو بخوانم و گفت ماهیانه چقدر به شما بدهم که صرف و نحو بخواهم؟ گفتم والله وقتی برای این کارها ندارم. بعد دیدم ایشان زبان فرانسه می دانند. گفتم آقا پس حالا که اینطور است، یک روز من به شما درس عربی یاد می دهم یک روز هم شما به من فرانسه تعلیم بدهید. اینجور مبادله می کنیم که دیگر شما به ما پول ندهید و من هم که پول ندارم بدهم درس فرانسه بخوانم. سوال کردم، چطور است؟ ایشان قبول کرد و درسش را شروع کرد.
69- علاقه با کُولِد اژه و لأروس - چنان بودی که با مغنی و قاموس
کتاب کولداژه دستور زبان استدلالی فرانسه است و همانند کتاب مغنی در نحورا می ماند که قواعد دستور زبان فرانسه است چه اینکه مغنی ما قواعد نحوی را بیان می کند. و کتاب لاروس نیز کتاب لغت فرانسه است همانند اینکه قاموس کتاب لغت عربی است.
70- گهی در جدول اوفاق بودم - گهی با اطلس آفاق بودم
جداول اوفاقی را در محضر حضرت آیة الحق آقا سید مهدی قاضی تتلمذ داشتن که بعد از آن، خود نیز مشغول تألیف و تدریس آن بودند. اطلس آفاقی را در امور علم شریف نجوم و هیئت مشغول بودند که چه شبهایی را بر اساس اطلس و نقشه های آسمانی و شناسایی ستاره ها به روز آورده اند. لذا در بیت بعدی فرمود:
71- بسی با نقشه های آسمانی - نمودم آسمان را دیدبانی
72- بسی شبها نشستم گاه و بیگاه - که از سیر کواکب گردم آگاه
73- به قدر و طول و عرض و برج و صورت - جهتها یک به یک می یافت صورت
اصطلاحات هیوی و نجومی است. ستاره ها را به شش قدر تقسیم کرده اند که از قدر اول تا قدر ششم می باشد. طول و عرض ستاره را در علم شریف هیئت در کتاب شریف دروس هیئت و دیگر رشته های ریاضی آمده است که درسهای یازدهم الی سیزدهم آن مطرح شده است که طول کوکب از اول حمل، و عرض آن از دائره منطقةالبروج محاسبه می گردد. برج از اول حمل تا آخر حوت است که تقسیم دائره منطقةالبروج به دوائر عرض، به دوازده برج است که در درس چهاردهم دروس هیئت بحث شده است. و صورت مربوط به اجتماع کواکب در هر برج است. مثلا در برج حمل، اجتماع کواکب به صورت حمل است که برجها را به صورت اجتماع کواکب در هر برخی نامگذاری نموده اند. صورت کواکب بطور دسته جمعی در حرکت است ولی برج ها به جای خود ثابت و برقرارند.
74- من و ماه و شبانگاه و ستاره - بروی یکدیگر اندر نظاره
75- مرا با شاهدان آسمانی - به شبها بود بس راز نهانی
ترجیح بند دیوان یکی از شواهد این مدعی است که فرمود:
در شبی حال بود و بیداری - گریه بود و حضور و اذکاری
در خجسته سحرگه آنشب - از سرا آمدن برون باری
سر ببالا نموده ام ناگاه - متحیر ز صنعت باری
لشکر بی شمار استاره - ماه میکردشان علمداری
دیده ام کهکشان و بر ساوش - حامل رأس غول غداری
کهکشان همان راه شیری است. و بر ساوش اسم ستاره ای است. رأس غول غداری چند ستاره اند که مثل سر یک غول غداری را می مانند که بر ساوش آنها را به دست خود گرفته است. و لذا در بیت بعدی کهکشان به خندق و بر ساوش به جناب امیر المؤمنین یعنی حیدر و رأس غول غدار به سر عمرو بن عبدود تشبیه شده است لذا فرمود:
گفتم آن خندق است و آن حیدر - وین سر عمرو عبدود باری
یک طرف ایستاده قیقاوس - سهمگین رزمجوی جباری
قیقاوس همان کیکاوس است که یک سری ستاره اند. جباری هم اسم ستاره است که دم او مثل شعله آتش ملتهب است که در بیت بعدی آمد:
ملتهب بود آنچنان گویی - دم او بود شعله ناری
بود قنطورس سلحشورش - یکه تازی سپاه سالاری
قنطورس اسم ستاره است.
قوس آنسان کمان گرفت بدست - صد چو آرش غلام او آری
ستاره های برج قوس به طوری به هم اجتماع دارند که مثل آن است که شخصی کمان به دست گرفته است، و آنچنان با صلابت است که همه جنگاوران پیشین همچون آرش که داستان آن در شاهنامه فردوسی آمده است، همانند غلام قوس اند.
مثل جوزا کمر ببست چنانک - کمر او مگر بُدی تاری
جوزا را دو پیکر و توأمان هم گویند که مثل دو سرباز کمر بسته و آماده به رزم اند که کمر جوزا خیلی جمع و جور شده است.
شیر از هیبتش ستان گشته - همچو بر آب حوت مرداری
ستاره های برج اسد را شیر گویند که این ستاره ها در مقابل جوزا ستان اند همانند ماهی که در آب مرده باشد و ستان شده باشد.
زُهره از صنج زَهره میبردی - رامح از نیزهای بسیاری
زهره ستاره رقصان و مطربان است که رقص او زَهره انسان را می برد.
رامح اسم ستاره ای است که از چند ستاره تشکیل شده است و مثل شخصی را می ماند که در دست او نیزه ای باشد.
دست غَوّا بدسته شلاق - یا چو حوا بدست او ماری
عوا چند ستاره است و مثل شخصی را می ماند که در دست وی شلاقی است. حوا هم چند ستاره اند که مار در دست دارند.
ارژنی برگرفت جباری - چوبدستی بدست نقاری
ارژنی، چوب دستی را گویند. جباری ستاره های جبارند که چوبدستی را به دست گرفته و مثل نقار بر طبل می کوبند.
عین ثورش بفن جاسوسی - در کمین همه به عیاری
ستاره های برج ثور به صورت گاو می مانند که سرش یک ستاره روشن است که آن را عین ثور یعنی چشم ستاره های برج ثور می گویند و آن را جاسوس نیز می نامند.
همه چالشگری و چالاکی - همه خونریز روز پیکاری
چالشگری یعنی همه چنگاور و با چالاکی آماده رزم اند که امر خدا برسد.
همه با نظم خاص و ترتیبی - همه در حد خاص و معیاری
همه صف بسته و کمر بسته - همه در حالات خبرداری
متحد رو به جانب واحد - متفق هر یکی پی کاری
چون حرکت ستارگان ثوابت و سیار از مغرب به سوی مشرق است که در علم شریف هیئت آن را حرکت به توالی یعنی حرکت از مغرب به سوی مشرق دانند.
من درویش ره نشین گدا - بنظاره ستاده بسیاری
تا که شد دیدگانم از دیدن - دیده نا امید بیماری
تا اینکه در ترجیع بندش فرمود:
همه یار است و نیست غیر از یار - واحدی جلوه کرد و شد بسیار
76- بسویم صورت هر یک ستان بود - ستان بود و چه نیکو دلستان بود
77- مرا صورت بدانها هم ستان بود - تفاوت از زمین تا آسمان بود
78- به رمز عاشقی چشمک به چشمک - شدم تا آشنای با یکایک

داستانی شنیدنی از حضرت مولی

در درس هفتاد دروس هیئت بود که در خدمت حضرتش در مسجد حضرت معصومه سلام الله علیها تشرف داشتیم که سخن از کهکشان و راه شیری به میان آمده بود و حضرتش به نقل خاطره ای شیرین و شنیدنی پرداخته بودند که در درس 70 دروس هیئت ج 2 ص 524 و ص 525 آمده است. اینک بشنو:
اکنون بحث را بدین داستان که برایم پیش آمد پایان می دهیم و آن اینکه: در زمان جوانی که بهار زندگانی است از پریشان روزگاری و بی سر و سامانی، چند روز تابستانی در دیهی کوهستانی یگانه و بیگانه بسر می بردم، پیر مردی کهنسال و دراز اندام که گویی از پشت و نژاد عوج عناق بود بزرگ و دانای آن دیه بود. پیری از پیرایه دانش تهی، ولی به زیور پارسایی پیراسته و آراسته و بسیار ساده و پاک نهاد بود. از سر میهمان نوازی بدیدارم آمد و تازگیها نمود و گشاده رویی و خوش خویی از خویشتن نشان داد.
برنامه ام این بود که چون پاسی از شب می گذشت و همه به خواب می شدند پوشیده از مردم از سرابدر می آمدم و به تماشای چهره دلگشای آسمان سرگرم می بودم، و با پریرویان آسمانی چشمک به چشمک روبارو، همدم و همسخن می شدم. من ناآگاه که آن پیر از کار این جوان آگاه شد و هر شب در کمین من است و بدین پندار نپخته که در آن دیه گنجی نهفته است و این تهیدست پابست آن شده است و در اندیشه بدست آوردن آن است.
تا شبی در پیرامون کارم که من در گوشه ای نشسته بودم و او در کناری ایستاده بود، ناگاه نگاهم به پیکری هنگفت و شگفت افتاد، گفتم: جن است، بسم الله الرحمن الرحیم به زبان آوردم و دیدم پنهان نشد. از جای برخاستم و با دودلی آهسته و آرام گام به گام گاهی گامی فراپیش و گاهی گامی فراپس، بسویش روانه شدم چنانی که او را راه چاره و گزیر و گریز از من نبود، تا نزدیک شدم و دیدم آن پیر بی پیر است؛ ناچار از این روی داد، نخست اندکی سخن به چون و چرا آغاز شد و سپس به سازش و پرسش و پاسخ انجامید، تا این که از من پرید این خط سپید آسمان چیست؟ گفتم از بسیاری ستاره های نزدیک هم و پرتو آنان خطی چنین شیرین و دلکش در سیمای زیبا و جانفزای آسمان پدید آمده است که آن را راه شیری و کهکشان می خوانیم.
پس از شنیدن این پاسخ چند بار سرش را از پیش به پس جنبانید و گفت این که تو گویی سخنی سخت سست است و از بیخ نااستوار و نادرست.
گفتم ای پیر جوان بخت جهان دیده و سخن شنیده تو که از درستش آگاهی و بدان دانایی چه خوش است که آن را در این دل شب از تو بیاموزم و بر دل نشانم و در روزگار به یادگار داشته باشم و سپاسگزار شما باشم، امیدوارم که از خدای یکتای بی همتا پاداش بسزا بستانی. پس از اندکی درنگ گفت: هنگامی که حضرت ابراهیم خلیل بفرمان رب خلیل خواست فرزندش ذبیح را قربانی کند، همین که او را به زمین نهاد تا کارد را بر گردنش نهد، پروردگار مهربان به جبرئیل دستور داد که هر چه زودتر قوچی را از بهشت مشک سرشت برای ابراهیم ببر، و از او بخواه که بجای فرزندش این قوچ را ذبح کند؛ چون جبرئیل خواست قوچ را از آسمان به زمین آورد آن زبان بسته بسی سرکشی و بی تابی کرد که بر اثر آن ناآرامی شاخش سخت به آسمان کشیده شده که این خراش بر رخسار آسمان پدید آمده است.
عوج بن عنق: در داستانهای قدیم نام مردی بوده که قامتی بسیار بلند داشته، گویند حضرت موسی با عصا بر ساق پای او زد و او را هلاک کرد، اکنون کسی را که بسیار بلند قد باشد به او تشبیه می کنند.
در مورد هلال ماه حضرتش می فرمود: در هنگام استخراج تقاویم نجومی در طی نه سال و موارد دیگر از بس که با هلال ماه سر و کار پیدا کردم که چشم من هلال شناس است و هر لحظه ماه را ببینم می دانم که چه شبی است و حکایت از چه شب دارد. و نیز با ستاره ها خیلی حشر داشتم که همه را شناسایی می کردم. تابستان گاهی به ده گَرنا می رفتم و گاهی هم در همین ایرای لاریجان بالای قله ها شبها به صبح می آوردم و با آنها کار می کردم.
در قله های مجاور روستای ایرا خیلی از شبها که هنوز در رینه و ایرا برق وجود نداشت دم گرگ که علامت صبح کاذب است و نیز صبح صادق که آن دم گرگ پهن می شد را مشاهده می کردم و با خود نقشه های مختلف آسمانی داشتم و صورتهای ستارگان را شناسایی می کردم و از اسرار آنها آگاه می شدم. و لذا خودم اینک همه آن نقشه ها هستم.
79- زمینی آسمانی شد چنانه - نبینی فاصلی اندر میانه
80- که اینک نقشه ای از آسمانم - چو بینی اطلس بی نقش، جانم
اطلس بی نقش اشاره به تجرد نفس ناطقه است که هیچگونه نقائص ماده در آن راه ندارد. لفظ اطلس هم بی نقطه است. و این لفظ را به فلک نهم یعنی فلک معدل النهار نیز اطلاق می کنند که همانند لفظ اطلس، بی ستاره و نقطه است. و در این بیت نیز نفس مجرد خویش را به اطلس بی نقطه تشبیه فرموده است.
81- چنان دل بر سر افلاک بستم - که عمری با مجسطی می نشستم ** مجسطی همچو مومی شد بدستم - خ ل. ***
82- چنان در فن اسطرلاب ماهر - که هم بر صنعتش استاد قادر
حضرتش فرمود: خودم یک اسطرلابی ساخته ام که الان هم دارم که آن و ربع مجیب و شرح علامه خضری، و شرح اسطرلاب بیرجندی، و زیج بهادری و دیگر کتب و رسائل هیوی و نجومی را در نزد علامه شعرانی خواندیم. به شرح زندگانی حضرت علامه به کیهان فرهنگی شماره 5 سال 63 و در آسمان معرفت و دیگر مجلات و جراید و مصاحبه ها مراجعه بفرمایید.
83- چنان در پیشه ام ستوار بودم - که روز و شب همی در کار بودم
84- بدست خویشتن چندی رسائل - نوشتم از بزرگان اوائل
85- به عمری در پی جمع کتابم - کتاب من فزوده بر حجابم
86- چو با خود آمدم زان گیر و دارم - بگفتم ای یگانه کردگارم
87- دلی کو با جنابت نیست مأنوس - بیفتد سرنگون چون ظل معکوس
ظل معکوس اصطلاح هیوی است که در درس 81 دروس هیئت مطرح شده است، در بیت مذکور، قلب غیر مأنوس با خداوند را به ظل منکوس و معکوس تشبیه فرموده است.
88- اگر دنیا نکردی از تو دورم - اگر از من نه بگرفتی حضورم
89- نبودی مر مرا تدریس و تصنیف - بُدم فارغ ز هر تکذیب و تعریف
این دو بیت را با بیت 62 مقایسه بفرمایید و در آن دقت و تدبر بسزا نمایید تا به رفع تناقض ظاهری دست یابید.
90- درین دو روزه گیتی مرد عاقل - کجا دل می نهد بر جیب و بر ظل
91- مرا از لطف تو امیدواری - وگرنه خاک بر فرق حماری
حماری شکل هندسی است.
92- زیادت گرنه این دل کام گیرد - ز مأمونی کجا آرام گیرد
مامونی یکی از اشکال هندسی است.
93- اگر نام تو نبود در میانه - متمم با علم باشد بهانه
مُتمّم و عَلَم اصطلاحات هندسه ای است.
94- ز تثلیت وز تربیع وز تسدیس - بود بی یاد تو تزویر و تلبیس
تثلیث و تربیع و تسدیس اصطلاحات هیوی و نجومی است که در فواصل بین کواکب بکار گرفته می شود.
95- اگر وجه دلارای عروس است - بوجه تو فسوس اندر فسوس است
اگر سخن در مورد وجه و صورت شکل عروس هندسی بدون نام حق باشد، قسم به وجه خداوند که افسانه در افسانه است.
96- ز جفر و زیج و اسطرلاب و اعداد - بر آید از نهادم داد و فریاد
جفر از علوم غریبه است. زیج جدول تقویم کواکب است، اسطرلاب از آلات نجومی است. و اعداد همان علم شریف اعداد از علوم غریبه است.
97- رُخام و لبنه و کره زرقاله - نداده حاصلی جز آه و ناله
رخام و لبنه و زرقاله از آلات رصدی اند که در جلد اول مآثر شرح آنها از هزار و یک نکته حضرت مولی نقل شده است. مراد کره همان علم به کره است.
98- یکایک این هنرها و فنونم - جنونی را فزوده بر جنونم
99- به وفق اقتضای وقت و حالم - حکایت از دلم کرده مقالم
100- سخن خاکستر است و حال آتش - چه آتش عین نار الله ذاتش
101- ز خاکستر ازو باشد نمودی - نمود سایه دوری زدودی
شرح حال را که آتش است به مقال دادن، مثل آن است که دودی را از دور سایه آن حکایت کند. الفاظ چون از این نشئه برخاسته اند آن قدرت را ندارند که بتوانند چهره حقیقی معنی، آن هم حال شخص که آتشی است که ذات آن عین نار الهی است، نشان دهند.
آه اسمی از اسماء الله است و حضرت مولی با تحصیل همه رشته های علمی و تدریس و تألیف در آنها به این اسم الهی راه یافته اند که طوبی له و حسن مآب، و این بحث در شرح بیت دوازدهم از باب هفتم گذشت که:
در رساله رموز کنوز فرمودند: و در الهی نامه گفته ام: الهی ولی تو صادق آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ان آه اسم من اسماء الله و نبی تو خاتم الانبیاء فرمود: کل اسم من اسماء الله اعظم حسن را از همه اسم اعظم بی شمارت فقط یک اسم اعظم آه است که جز آه در بساط ندارد.
به ترجیع بند دیوان از اول تا آخر مراجعه کن که چگونه این علوم رسمی حضرتش را به طرف حق و حقیقت برده است که جان توحید در روح حضرت مولی پیاده شده است. مراد از این جنونی که از این فنون تحقق یافت همان است که در الهی نامه اش فرمود: الهی مست تو را حد نیست، ولی دیوانه ات سنگ بسیار خورد. حسن مست و دیوانه توست.
الهی گویند که بُعد، سوز و گداز آورد؛ حسن را به قرب سوز و گداز ده.
الهی شکرت که پریشانی به مقام یقین رسیده است.
در سیر تحصیلی و انسانی هم به آه رسیده اند که اسم اعظم الهی است و هم به یقین و علم راه یافته اند که هر دو از اسمای اعظم اند که در شرح باب ششم گذشت.
الهی دل خوش بودم که گاهی گریه سوزناک داشتم و دانه های اشک آتشین می ریختم، ولی این فیض هم امن بریده شد که بیم زوال بصر است و امر و مهمی که در آنها امتثال فرمان تو است در نظر. ولی بارالها، عاشق نگرید چه کند و بنده فرمان نبرد چه کند.
در یک تشرف یابی به محضر ملکوتی اش فرمود: من بعد از پیروزی انقلاب هیچ مسئولیت کارهای کشوری را نپذیرفتم زیرا برای آن امور آقایان تشرف دارند و نیازی به وجود من نیست. لذا من باید به حسب وظیفه الهی ام که خداوند توفیق فهم این علوم و معارف را به من عطا فرمود، به کار تدریس و تألیف مشغول باشم که از دست دیگران این امور ساخته نیست لذا برای من شب نشینی و مهمانی رفتن ها حرام است. و اگر کسی شب به خانه من آید بر من عذاب است و اگر خودم هم به خانه دیگران بروم جهنم است زیرا کار مهمتری دارم که این تکلیف فقط بر روی دوش من نهاده شده است. فتدبر.
و فرمایشاتی که در ابیات مذکور آمده است حاکی از سوز و گداز حضرت مولی است که از حال مبارکشان، اندکی را به مقال و قلم آورده و سروده اند. لذا در ابیات بعدی به نحو عذرخواهی گویند:
102- نگویی زین سخنهای اساسی - که نعمتهای حق را ناسپاسی
103- نه کفرانست بلکه عزم و همت - نمودم جزم در تحدیث نعمت
اشاره است به آیه پایانی سوره مبارکه ضحی که خداوند به رسول گرامی اش بعد از تذکار نعمت ها فرمود که تو یتیم بودی و ما تو را در پناه خود جا داده ایم و از شر دشمنانت نجات بخشیده ایم و تو در بیابان مکه ره گم کرده بودی و حیران شده بودی و ما به تو راه را نمایاندیم که تو در راه مکه گم شده بودی و حلیمه و عبدالمطلب سخت پریشان بودند و خداوند تو را به آنها راهنمایی نمود. و نیز تو را فقیر به خود یافتیم و به دولت نبوت و رسالت توانگرت گردانیدیم. لذا به شکرانه آن نعمت ها، یتیم را آزار مده و دست رد به سینه فقیر سائلی نزن، و به شکرانه مقام نبوت و تقرب کامل بحق برای امت خویش اظهار این نعمت ها بنما که حق شکر منعم است که فاما الیتیم فلا تقهر و اما السائل فلا تنهر و اما بنعمة ربک فحدث.
آنچه که تا حال از بیت 26 همین باب تا بیت 107 این باب ذکر فرمود، بر اساس آن است که مولایم محمدی مشرب شده است. در قصیده شقشقیه دیوان خویش را صاحب نشانی از امیر المؤمنین دانسته است که حسن از بوالحسن دارد نشانی. و در الهی نامه اش خود را بر مشرف سلیمان، لقمان، یعقوب و عیسی علیهم السلام دانسته است. و در این ابیات همانند مشرب رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از دوران یتیمی خویش که والدین گرامی را از دست داد و دچار حوادث تلخ و ناگواری شد که همه آن حوادث وی را شیرینی بود و حضرتش را در مسیر تحصیل موفق داشته است و یاد کرده است و همین یتیم آملی را که یتیم روزگار و عصر حاضر است که روزگار پدر و مادری ندارد تا فعلا مثل او را متولد سازد که در ابیات 37 الی 47 باب اول سخن آن گذشت. خداوند مورد تفضل و عنایات خاصه خویش قرار داد که در مطلق علوم عقلی و نقلی مجتهد گردد. و صاحب تألیفاتی بشود که هر یک از آنها در نوع و رشته خاص خود منحصر به فردند و بسیاری از این مولفات تفاسیر انفسی قرآن کریم است.
لذا به حسب وظیفه تحدیث و اظهار نعمت های الهی که و اما بنعمة ربک فحدث عزم خویش را جزم نموده و در این باب و باب اول از خود خبر داده اند که خداوند اگر بنده ای را مشاهده کند که یکسر تارک نفس و هوی شود و به حقیقت بسوی حق برود، او را چنان می گرداند که جناب رسول خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) را بدانجا راه داده است. و این نکته جای تأمل است که سرگذشت حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) فقط یک قصه تاریخی نیست بلکه باید هر کسی بکوشد تا بر مشرب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد و خود را در مسیر تکامل انسانی همانند او بسازد اگر چه در زندگی اش دچار حوادث بسیار نیز بشود و لذا نباید ظهور حوادث را بهانه قرار داد و از تکامل انسانی باز ایستاد. این گونه سخن گفتن در حقیقت نفوس مشتاقان را به سوی کمال تحریص کردن است و ساز امید را به دلهای سالکان نوازش دادن است که از سختی راه نهراسند و از دوری راه واپس نروند. نباید در این گونه سخنها، زبان به ژاژخواهی باز نمود و العیاذ بالله آن را به خودنمایی و ریا تفسیر کرد که حکایت از چشم رنگ گرفته و زبان نفهمیده گویند آن می کند، وگرنه حریم اولیای الهی از این ژاژ خوائیدن دور است. لذا در ابیات بعدی فرمود:
104- سپاس حضرت پروردگار است - نه روی افتخار و اغترار است
105- مقام شکر احسان فوق این است - کجا در طاقت این مستکین است
106- اگر خود صاحب حالی که دانی - وگرنه هر چه ام خواهی بخوانی
اگر درد داری می دانی که این سخنان بر اساس آه و ناله و سوز و گداز است که در پیشگاه الهی اظهار می گردد وگرنه هر طوری که خودت هستی از خودت خبر می دهی.
در روایتی از امام صادق (علیه السلام) آمده است که یکی از صحابه به محضر حضرتش بار یافت و عرض کرد که فلانی نسبت به حضرت عالی خیلی بدگویی می کند حضرت فرمود درست است. و نیز در یک وقت دیگری عرض کرد فلانی خیلی به شما احترام می گذارد حضرت فرمود درست می گوید. وقتی از سر مطلب سوال شد حضرت فرمود آن دو را در آئینه صاف ما آنطوری که بودند دیدند لذا هر کسی از نهاد خویش خبر داده است.
آنان که در وادی مقدس عرفان علمی و عملی قدم ننهاده اند و در چند کلمه دروغ حرام است، غیبت حرام است، ریا حرام است توقف کرده اند، حرف این اولیاء الله را به حساب ریا می گذارند و حال آن که از عروج ملکوتی این بزرگان خبر ندارند که از آنچه که از هزار هزار بیش است چیزکی را اظهار می دارند تا به مشتاقان کمال و نفوس شایق، امید بخشند و به سالکان کوی طریقت که در طریق پرمخاطره عشق به کتلها و حوادث ناگواری برمی خورند، نوید دهند که همین حوادث برای این اولیاء الله هم به مراتب قوی تر از آن بوده ولی در عین حال این مسیر را رفته اند و به مقصد رسیده اند و جای نگرانی نیست که اگر راه سخت است قهرا رفتنی است.
این بزرگان بر مشرب خاتم اند که این راه را به نحو اکمل و اتم طی کرده اند و در فقه اعلای انسانی به سالکان راه و ره پویان حق، ندای تعالوا می دهد که بالا بیایید. ابیات مذکور اگر چه بظاهر طوری است، ولی در حقیقت مقام تعالوا گفتن مولایم هست که به همه دلها امید می بخشد که مبادا بخاطر یتیمی و حوادث روزگار از رفتن بسوی حق خویش را باز بدارید. لذا اساس تحدیث نعمت های الهی که به پیامبرش امر فرموده است برای دستگیری امت است که مردم هم این راه را بروند و از سختی راه نهراسند. فتدبر.
107- علوم اصطلاحی نعمت اوست - ولی بی سوز عشقش نقمت اوست
چون در قوس صعود، از دو راه می توان ارتزاق نمود یکی از فوق که علم اصلی بود و دیگری از تحت ارجل که علوم رسمی بود. و از اینجا بحث به میان آمد که غذای اصلی انسان همان علوم و معارفی است که از آسمان (یعنی از فوق) آید و علوم رسمی باید به عنوان معد باشند تا انسان را آماده ارتزاق از آن غذای نورانی آسمانی کنند. و در این بین به بیان علوم رسمی خودشان پرداخته اند و در پایان فرمودند که این علوم رسمی بر آه و ناله و سوز و گداز من افزوده است. حال می فرمایند که اگر علوم رسمی برای انسان سوز عشق به حق متعال آورند و مقدمه برای وصول به حق تعالی باشند نعمت های الهی محسوب می شوند و چون علوم رسمی برای حضرت مولی اینچنین بود لذا به تحدیث نعمت های حق پرداخت و سیر تحصیلات و تألیفات علوم رسمی خویش را بازگو نمودند. آری اگر علوم رسمی انسان را به سوز و گداز عشق نرسانند نقمت و بلا هستند. لذا انباشتن عبارات و الفاظی است که سودی به جز خسارت نمی بخشد.
108- ترا انبار الفاظ و عبارات - چه حاصل می دهد غر خسارات
109- چو نبود نور علم یقذف الله - چه انباری ز الفاظ و چه از کاه
اشاره است به علمی که نور است و خدای او را در دل هر کسی که بخواهد قذف می کند العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء و در متن روایتی آمده است: لیس العلم بالتعلم و انما هو نور یقع علی قلب من یرید الله تبارک و تعالی. در الهی نامه فرمود: الهی اصطلاحات انباشته را دانش پنداشته ایم. یا نور السموات والارض، قلب را مورد مشیت العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء قرار ده! و نیز فرمود: الهی آکنده از عبارت اصطلاحاتیم، که حجاب معرفت شهودی شده اند، خوشا مطایایی که با قلب بی رنگ، حامل عطایایت شده اند!.
110- نه بلکه نزد مردان دل آگاه - بقدر و قیمت افزونی است با کاه
111- یکی را گفته اند در علم مُنْحط - گرفتار به أقوی بود و احوط
112- چو عاری بود از حلیت تقوی - همی بر دین حق می داد فتوی
حِلْیَت زیور و زینت را گویند.
113- نه اهل دین و نه مرد عمل بود - اسیر نفسش آن دیو دغل بود
114- کلام حضرت پروردگار است - مثله کمثل الحمار است
اشارت به آیه ششم سوره جمعه است: مثل الذین حملوا التوراة کمثل الحمار یحمل اسفارا یئس مثل القوم الذین کذبوا بآیات الله و الله یهدی القوم الظالمین.
جناب صدر المتألهین در شرح کتاب العلم اصول کافی در شرح حدیث اول از باب اول گوید: فالعلم الذی به یکمل النفس الانسانیة لا یحصل الا بعد ریاضة شاقة و تذلل و تخضع لله و لرسوله (صلی الله علیه و آله و سلم) و الائمة من بعده علیهم السلام و لسائر المعلمین و المشایخ، الذین هم ایضا من الوسائط بین المبدا الفیاض للعلوم و بین النفس القابلة المستعدة لها، فاذا کان الامر کما بینا فمن للعبد سیما العالم، التجبر و التکبر...
در ابواب جوامع روایی همانند کافی و بحار، بابی تحت عنوان المستأکل بعلمه و المباهی به عنوان شده است. از حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) روایتی نقل شده است که اگر کسی به تحصیل علم، دنیا را اراده نماید، حظ و نصیب وی همان دنیا است. در حدیث پنجم از باب المستأکل لعلمه اصول کافی از امام باقر (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: من طلب العلم لیباهی به العلماء، أو یماری به السفهاء أو یصرف به وجوه الناس الیه فلیتبوء مقعده من النار، ان الرئاسة لا تصلح الا لأهلها.
مباهات تفاخر نمودن است و مراء جدال کردن است. کسی که علم را برای اغراض نفسانی و منافع دنیوی، کسب نماید، از اهل آتش است. و عالمی که کسب علم او برای خدای تعالی نباشد، قهرا برای یکی از اغراض سه گانه است که در متن روایت آمده است: 1- یا برای تفاخر و مباهات با علماء و امثال آنها است. 2- یا به جهت مجادله با سفیهان است تا از خود اظهار قدرت و غلبه بر آنها نماید که برای وی این گونه جدال بین عوام، لذت نفسانی می آورد. 3- و یا برای طلب ریاست و جلب وجوه مردم از لذتهای دنیوی همانند: جاه و عزت و مال و ثروت است. و لذا حضرت بر خطر ریاست تنبّه فرمود که برای ریاست، آنهایی لیاقت دارند که اهل باشند، و آنان کسانی اند که در علم و عمل، کامل باشند، و در بین مردم حق و خلق جمع می نمایند و دارای نفوس قدسیه اند که شأنی آنها را از شأن دیگر باز نمی دارد. چه اینکه در قرآن آمده است: رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله (النور - 36). (شرح اصول کافی صدر المتألهین.)
115- ز گفتارم مباش ای خواجه دلریش - برو در خلوتی در خود بیندیش
116- ترا تا وسوسه اندر نهاد است - هر آنچه کشته ای در دست باد است
117- قیاسات تو هم یکسر عقیم است - چرا که اهرمن با تو ندیم است
عقیم بودن قیاس بی نتیجه بودن آن است، مراد از اهرمن، شیطان است.
118- به حرمان درونی و برونی - زندمان برونی و درونی
حرمان درونی این گونه عالمان آن است که علوم و معارف حقه الهی را کسب نکرده است و لذا از علم نوری که خداوند در دلهای مورد نظر خویش قذف می کند تهی است و حرمان برونی وی نیز همان است که از برکات علم نوری در ظاهر محروم است. این حرمان به جهت ندیمان و رفیقانی است که از شیطان، در درون و بیرون دارد و با آنها هم جهت است. ندمان جمع ندیم به معنی رفیق و دوست است. و حرمان مصدر است یعنی محرومیت.
119- ندیمان تو باشد رهزنانت - که بسته ره ز آب و ره ز نانت
120- بسی فعل تو در محراب و منبر - برای قرب جهال است یکسر
121- عوامت کرده بیچاره ز بخ بخ - ازین بخ بخ ترا گرم است مطبخ
122- ترا از مطبخ گرمت چه عاری - که در باطن خود آکل ناری
123- گُل اندامی و جانت گند نازار - ز بوی گند نا خلقی در آزار
عالمی آنچنان، ظاهرش آراسته مثل گل است ولی باطنش مثل گندنا بدبو است. گندنا شبیه تره و بدبو است.
124- بکَن از بیخ و از بن گند نارا - مرنجان اینهمه خلق خدا را
125- ز نفس شومت از حراف کُربز - به لمز و همز و غمزی و تنابز
کُربز انسان دغل و شوم و دیو را گویند که در لهجه محلی گاهی به کُرِّبز استعمال می کنند و می پندارند که به معنی بچه بز باشد. بلکه یک لفظی است سَرِه و به معنی دغلی و دیو می باشد. لمز. با گوشه چشم عیب دیگران گرفتن، و همز عیب جویی کردن و غمز، لب و لوشه زدن ویل لکل همزة لمزة. تنابز القاب ناروا به دیگران دادن است.
126- گمانت اینکه با خرج عبارات - به کر و فر و ایماء و اشارات
127- سوار رفرفستی و براقی - ورم کردی و پنداری که چاقی
یک بیت بعد از این بیت مذکور افتاده دارد که در چاپ دیوان نیامده و آن این است:
تو ای شوم پلید زشت میمون - چه سودی بر تنت دیبا و اکسون
128- مر این نخوت ترا داء عُضال است - علاجش جز به مرگ تو محال است
داء عُضال درد سخت و دردناکی که در آن به مرگ علاج شود.
129- بدر آ خواجه از کبر و ریایی - گدایی کن که یابی کبریایی
130- در این درگه دل بشکسته باید - تن خسته دهان بسته باید
131- دل بشکسته مرآة الهی است - ز آیات و ز اخبارم گواهی است
أنا عند المنکسرة قلوبهم. در الهی نامه فرمود:
الهی دل چگونه کالایی است که شکست آن را خریداری و فرموده ای: پیش دل شکسته ام.
132- شنیدی آنچه را جام جهان بین - همین بشکسته دل باشد همین این
کلمه همین این در پایان مصراع دوم برای تأکید است. در ابیات تبری حضرت مولی آمده است:
بشنو سمّه جام جم جهون نمائه - جام طلسمی هَسّ و گرون بهائه
نَونُسّمه که و رمزی از امائه - همین هسّه که خدا مره هدائه
یعنی شنیده بودم که جام جم جهان نما است و جام طلسمی است و گران بها است ولی نمی دانستم که این جام جم رمزی از خودمان هست و این رمز همین است که خداوند تعالی به من داده است. و این رمز همین دل شکسته است که خداوند تعالی به حضرتش عطا فرمود. در الهی نامه فرمود: الهی ستاره شناس شدم و خودشناس نشدم؛ از رموز زیج و ربع مجیب و اسطرلاب باخبرم و از اسرار جام جم خویش بی خبر.
133- ازو بینی عیان و هم نهان را - جهان و هم خداوند جهان را
در دیوان حضرت مولی آمده است:
سرّ تو جدول دریای وجود صمدیست - دفتر غیب و شهود کلمات احدیست
بر مبنای رصین تطابق عالم و آدم، آنچه از حق و خلق می یابی در خود انسان به عنوان نسخه ای که از حقیقت عین نظام هستی و کلمات وجودی دار وجود استنساخ شده است وجود دارد. یعنی باید این توجه وجود پیدا کند که آنچه در شناختن و شناسایی کتاب عظیم وجود و شئون آن گویی همه را در خودت می یابی، و از مبدأ گرفته تا معاد حتی از اسماء مستأثره، از خودت خبر می دهی. قرائت صحیفه نفس ناطقه را چون مصحف کریم مراتب است، اقرأ وارق، زیرا که برای نفس هم بطنی است و برای بطن آن بطنی تا هفت بطن، بلکه تا هفتاد بطن همانند بطون غیر متناهی قرآن، فتدبر.
نفس ناطقه انسانی را ظاهری است و باطنی که دارای مراتب از فرش تا فوق عرش است و وی را در هر عالمی، مطابق با همان عالم قوایی است که با آن قوا شئون وجودی خود را که مطابق با همه مراتب وجودی عوالم است، اداره می کند و بدانها در تمام حقایق عوالم به گشت و گذار می پردازد. هم به عنوان مظهر اتم حق متعال، آئینه اسماء و صفات الهی است و هم به عنوان متن عوالم وجودی در سر، و شرح و تفصیل آن در ظاهرش، نمودار کاملی است که می تواند همه را نشان دهد. تنها چیزی که لازم است آن است که باید، جدول وجودی نفس لایروبی شود تا در آئینه صاف وی همه عالم متجلی گردد.
در هر جنسی سالم آن را بها و قیمت است ولی در دل، شکسته آن را بها است، که حقایق و حق در دل شکسته نمایان می گردد. هر آئینه ای که سالم باشد و صافتر، بهتر می نمایاند به جز آئینه دل که شکسته آن حق را نشان می دهد.
لذتی که در نمایاندن دل شکسته است در هیچ دیگر نیست لذا در بیت بعدی آمده
134- که از این لذت دیدار هستی - رباید آنچنانت وجد و مستی
لذت دیدار چهره دلارای نظام هستی لذتی عقلانی و فوق آن است که از هر لذت دیگری بالاتر است و این لذت را برای صاحبان دل شکسته نصیب و حظی است.
135- دگر لذات حیوانی دانی - نه لذاتش بخوانی و نه دانی
دانی در مصرع اول به معنی پست و ناچیز است، و دانی در مصراع دوم به معنی دانستن است.
136- ولیکن دیو نفست چیره گشته است - که جان نازنینت تیره گشته است
137- چه دیوی بدتر از دیو زُلار است - که اندر کار خود بس نابکار است
دیو زلار نوعی از دیو سفید است که کارهای بسیار ناشایست از او سر می زند و لذا نفس را در بخش اعمال نادرست به او تشبیه می کنند. به کتاب عجائب المخلوقات قزوینی مراجعه شود.
138- ز وسواس هریمنهای رهزن - ز خرمنها به یک دو دانه ارزن
139- فتادی دور و نزدیکی به مردن - همی در مطبخ گرمی به خوردن
ابیات پایانی این باب واسطه ارتباط آن با باب دوازدهم است و لذا آن چه را که در این باب به عنوان دیو نفس عنوان شد که مانع صعود انسان برای وصول به کمالات انسانی است در باب بعدی راه درمان آن را تبیین می فرماید.
خلاصه: با بسم الله الرحمن الرحیم می شود نطفه ای صورتگری شود و در قوس صعود با استماع ندای تعالوا بدان لبیک گوید و از دو راه، کام دل خویش را برآورد یکی از راه علم رسمی و دیگری از طریق علم لدنی نوری که حقیقت اغتذای انسان از راه دومی است و راه اولی مقدمه و معد برای آن است. سپس طریق اغتذای حضرت مولی از هر دو طریق مورد توجه گرفت و بطور مبسوط طریق علم رسمی خویش را از باب تحدیث نعمت حق، بازگو نمودند. آنگاه بدین نکته پرداخته شد که اگر چه راه وصول نفس به کمالات انسانی از دو راه میسر است و علم رسمی نیز معد برای علم لدنی و حضوری است، ولی اگر علم رسمی بدون سوز عشق باشد رهزنی خواهد بود که نفس را از طریق وصول به باطن عالم، به دیو رجیمی تبدیل خواهد نمود که با این علم منحط، از ندمان درونی و برونی اش به حرمان درونی و بیرونی می رسد و ره آورد این علم همان کبر و ریا خواهد بود که راه درمانش آن است که دل شکسته شود و جام جم جهانمای خویش را صیقلی بخشد و به لذات دیدار هستی و وجد و مستی راه یابد. اما راه درمان اصلی دیو زلار نفس همان است که در باب بعدی فرمود: از راه بسم الله الرحمن الرحیم است.