فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

بحث طینت از دیدگاه عرفان

مرحوم درود آبادی - که از تربیت یافتگان محضر مبارک مولی حسینقلی همدانی رضوان الله تعالی علیه است - در امر پنجم مقدمه رساله شریفش به نام شرح الاسماء الحسنی در بیان اسماء حسنی بدین مضمون می گوید: اینکه در قرآن فرمود: ولله الاسماء الحسنی فادعوه بها یا فرمود: قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن أیاما تدعو فله الاسماء الحسنی ظاهر آن است که این کلمه الحسنی برای تقیید است، و نهی کرده است از دعوت حق تعالی به اسماء غیر حسنی، و این دو آیه دلالت می کند که برای حق تعالی اسمای غیر حسنی هم هست. سپس در مقام بیان آن فرمود: بر اساس صراحت ادعیه مأثوره همانند دعاء شبهای جمعه و شب عرفه و امثال آن روشن می شود که اسماء الله وسائط فیوضات حق اند و در اخبار نیز آمده که ملائکه ها موکل أمطار و ریاح و آبها و امثال آنها هستند که از آن ها به ارباب انواع موجودات نام برده می شود. سپس می فرماید:
و الموجودات قسمان: اما طینتهم من علیین لقبولهم الولایة فی عالم الطینة و اما طینتهم من سجین لعدم قبول الولایة هناک، فولی اللذین آمنوا هناک اسم الله و توابعه، و ولی الذی کفروا هناک الطاغوت و توابعه کما هو صریح قوله تعالی: الله ولی اللذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و اللذین کفروا أولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات. و قال تعالی: انا جعلنا الشیاطین اولیاء الذین لا یومنون، و قال: و اذا قرأت القرآن فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم انه لیس له سلطان علی اللذین آمنوا و علی ربهم یتوکلون...
فاسمائه تعالی هم حجابه و وسائطه بینه و بین خلقه اما نوری و هم اللذین جعلهم اولیاء المومنین و هم اسم الله و توابعه، و اما ظلمانی و هم اللذین جعلهم اولیاء الکافین و هم الطاغوت و توابعه من الشیاطین، و هو تعالی جاعل الظلمات و النور، منزه عنهما لانور و لا ظلمة، و احاط بهما جمیعا علمه؛ ولو کان علمه و قدرته وسائر صفاته لا تتعلق الا بالنورانیات وحدها لکانت محدودة ناقصة، و من حده فهو اولی بالالوهیة، ولکنه تعالی مع احاطته بهما جمیعا أمر عباده أن یدعوه بأسمائه الحسنی و نهی عن دعوته بغیرها فقال ولله الاسماء الحسنی فادعوه بها فالاسماء الغیر الحسنی و ان کان نفیها و انکارها انکارا لکمال مسماها و لکنه لا یجوز و صفه تعالی بها، و دعوته بها تفخیما و اعظاما... و لذا ورد النهی فی الاخبار عن وصفه تعالی الا بما وصف به نفسه فالظاهر ان المراد بالصفات السلبیه هو ما لا یجوز تسمیته تعالی و دعائه بها، لا خصوص التجسم و الترکیب و الاشتراک و غیرها فانه من صفات الخلق المنزه عنها الحق تعالی و تقدس. انتهی کلامه رفع الله تعالی مقامه.
حضرت مولی روحی فداه را در ذیل شرح خطبه 232 نهج در تکمله شرح نهج البلاغه ج 1 (ج 15) ص 65 بیانی است که در سر اختلاف استعدادات و تنوع حقایق مطرح فرموده است. بعد از بیان اینکه در باب اختلاف ناس و ابواب طینات روایاتی است که صعب مستصعب است که جز نبی مرسل یا ملک مقرب یا مومنی که قلبش را برای ایمان امتحان کرده اند کسی را یارای تحمل آن روایات نیست فرمود:
و کذا فی المقام لعرفائنا الشامخین کلاما کأنه سر ما فی تلک الأخبار و هو علی سبیل الاجمال ان سر اختلاف الاستعدادات و تنوع الحقایق فهو تقابل صفات الله تعالی و اسمائه الحسنی التی من أوصاف الکمال و نعوت الجلال و ضرورة تباین مظاهرها التی بها یظهر أثر تلک الاسماء فکل من الاسماء یوجب تعلق ارادته سبحانه و قدرته الی ایجاد مخلوق یدل علیه من حیث اتصافه بتلک الصفة فلابد من ایجاد المخلوقات کلها اختلافها و تباین أنوآنهالتکون مظاهر لاسمائه الحسنی جمیعا و مجالی لصفاته العلیا قاطبة فلکل اسم من اسمائه الحسنی و صفة من صفاته العلیا مظهر فی الوجود العلمی و العینی.
قال القیصری فی شرح الفصوص: و کل واحد من الاقسام الاسمائیة یستدعی مظهرا به یظهر أحکامها و هو الاعیان فان کانت قابلة لظهور الاحکام الاسمائیة کلها کالاعیان الانسانیة کانت فی کل آن مظهرا لشأن من شئونها و ان لم یکن قابلة لظهور أحکامها کلها کانت مختصة ببعض الاسماء دون البعض کالاعیان الملائکة و دوام الاعیان فی الخارج و عدم دوامها فیها دنیا و آخرة یراجع الی دوام الاسماء و عدم دوامها.
و لنعم ما قال العارف الرومی فی المثنوی:
آدم اسطرلاب گردون علوست - وصف آدم مظهر آیات اوست
هر چه در وی می نماید عکس اوست - همچو عکس ماه اندر آب جوست
خلق را چون آب دادن صاف و زلال - اندر او تابان صفات ذوالجلال
علمشان و عدلشان و لطفشان - چون ستاره چرخ بر آب روان
پادشاهان مظهر شاهی حق - عارفان مرآت آگاهی حق
خوبرویان آینه خوبی او - عشق ایشان عکس مطلوبی او
جمله تصویرات عکس آب جوست - چون بمالی چشم خود خود جمله اوست
در حدیث شریف دلالت بر همین معنی آمده است که اگر شما گناه نکنید گروه دیگری را به جای شما خواهیم آورد تا گناه کنند تا به اسم غفور آنها را ببخشیم. در شرح فص آدمی فصوص الحکم جناب شارح قیصری آورده است:
الا تری ان التواب و الغفار و العفو و الرؤف و الرحیم و المنتقم و القهار و امثالها یتقضی المخالفة و الذنب کاقتضاء الرب المربوب و الرزق المرزوق فالحکمة الالهیة اقتضت ظهور المخالفة من انسان لیظهر منه الرحمة و الغفران کما جاء فی الحدیث القدسی: لو لم تذنبوا لذهب بکم و خلقت خلقا یذنبون و یستغفرون فاغفر لهم و ایضا المخالفة للامر فی الظاهر انما هی للانقیاد بمقتضی الارادة فی الباطن اذکل یعمل بمقتضی الاسم الذی هو ربه فهو فی عین الطاعة لربه عند الاتیان بالمعصیة و ان کان مخلفا للامر فی الصورة و ایضا الذنب یقتضی الانکسار و الافتقار الی الرحمة و الرجاء فی المغفرة و عدمه غالبا یقتضی العجب و الانانیة و هو اشد الذنوب کقوله (علیه السلام): لو لم تذنبوا لخشیت علیکم ما هو اشد من الذنب الا و هو العجب العجب العجب و لهذه الحکمة خلق آدم بیدیه ای بصفاته الجلالیة و الجمالیة و لذلک ظهر فی ابنی قابیل و هابیل ما کان مستورا فیه من الطاعة و المخالفة فظهرت الطاعة فی احدهما و المخالفة فی آخر.
نظام اصلح و احسن اقتضای وجود نفوس شریره را دارد و اصلح بودن نظام بدون نفوس جافیه و قلوب غلاظ شداد قاسیه راه ندارد زیرا اگر همه مردم اهل سعادت باشند و از عذاب ترسان، و قلب خاضع و خاشع داشته باشند نظام مختل می گردد چون در حدیث قدسی آمده است که: انی جعلت معصیة آدم سبب عمارة الدنیا، و قال تعالی: ولو شئنا لاتینا کل نفس هداها ولکن حق القول منی لأملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعین.
و این نفوس به یک طبقه هم نیستند زیرا منافی حکمت است و لازمه اش آن است که در سایر طبقاتی که در مکمن امکان اند اهمال شود و آنان از قوه به فعلیت نرسند و اکثر مراتب این عالم از اربابشان خالی باشند پس نظام متمشی نمی شود مگر به وجو امور خسیسه و دنیه ای که اهل ظلمت و حجاب در این نشأه به آن نیازمندند، و اهل ذلت و قسوت که از دار کرامت و نور و محبت دورند بدان متنعم اند.
پس در حکمت حقه لازم است که در استعدادات از نظر مراتب قوه و ضعف و صفاء و کدورت تفاوت تحقق داشته باشد و بر اساس قضای حتمی الهی که در قدر او نیز نافذ است وجود سعداء و اشقیاء ثابت است و چون وجود هر طائفه ای به حسب قضای الهی و ظهور اسم ربانی لازم است پس به طرف غایت خود می روند.
جناب صدر المتألهین بعد از طرح مطالب فوق در فصل 28 از باب یازدهم نفس اسفار فرماید: ثم ان الله تعالی یتجلی بجمیع الاسماء و الصفات فی جمیع المراتب و المقامات کما حققناه فی مباحث العلم و غیره فهو الرحمن الرحیم و هو العزیز القهار، و فی الحدیث القدسی: لو لا أن تذنبون لذهب و جاء بقوم آخر یذنبون.
سپس از جناب قیصری نقل می کند که اگر کسی چشمش به نور حق روشن باشد می داند که عالم به تمامه عباد الله است و برای آنها از وجود و صفت و فعل چیزی نیست مگر به خداوند و حول و قوه او، و همه محتاج به رحمت الهی اند و از شأن موصوف به صفات رحمان و رحیم آن است که احدی را برای ابد عذاب نکند و آن مقدار عذابی که دارد جهت رساندن آنان به کمال مقدر آنان است. همانند اینکه طلا و نقره را در آتش ذوب می کند، تا از کدورت و نقص برهند. غرض آن است که اسماء الله را مظاهر باید که تعطیلی در اسماء الهی راه ندارد و اگر اسمای حق متقابل اند قهرا در مظاهر آنها نیز این تقابل سریان پیدا می نماید. لذا بر اساس دسته دسته بود اسمای الهی و طبقات مختلف در آنها باعث شد که طینات مردم در نشأه عنصری که نشأه افتراق و کثرت است گوناگون شود که قلب ها مختلف می گردد، چه اینکه چهره ها و بافت صورتهای ظاهری آنان گوناگون است.
از الهی نامه مولایم بشنو:
الهی حسن زاده چگونه دعوی بی گناهی کند که آدم و حوا زاده است نه ملک، و چگونه از آمرزش تو ناامید باشد که ربنا ظلمنا گوست نه بما اغویتنی.
الهی حسن زاده آدم زاده است، چگونه دعوی بی گناهی کند.
الهی اگر مذنب نباشد غفار کیست، و اگر قبیح نباشد ستار کیست.
از مولی الموالی در مناجات شعبانیه بشنو که الهی نامه حضرت است:
الهی ان اخذتنی بجرمی اخذتک بعفوک و ان اخذتنی بذنوبی اخذتک بمغفرتک و ان أدخلتنی النار أعلمت أهلها أنی أحبک.
16- عجب احوال دلها گونه گون است - بیا بنگر که دلها چند و چون است
17- دلی چون آفتاب پشت ابر است - دلی مرده است و تن او را چو قبر است
18- دلی روشنتر از آب زلال است - دلی تیره تر از روی ذغال است
19- دلی استاره و ماه است و خورشید - دلی خورشید او را همچو ناهید
20- دلی عرش است و دیگر فوق عرشست - که فوق عرش را عرشت چو فرشست
21- دلی همراه با آه و انین است - دلی همچو تنور آتشین است
انین ناله را گویند.
22- دلی چون کوره آهنگران است - دلی چون قله آتش فشان است
ز غزل کوره عشق دیوان بشنو:
دل بریان شده ام حاصل عرفان من است - ارمغانیست که از جانب جانان من است
بسکه در کوره عشقش به فغان آمده ام - مشت من سینه من چکش و سندان من است
در غزل عشق فرمود:
زنبور خانه است مگر سینه حسن - از داغ عشق این همه در وی نشانه چیست
در غزل بیدل فرمود:
بیدلی اندر دل شب دیده بیدار داشت - آرزوی دیدن رخساره دلدار داشت
گاه آه آتشین از کوره دل می کشید - گاه بر سندان سینه مشت چکش وار داشت
در غزل رشک خلد برین آمده است:
ندانم چرا جان من آتشین است - مگر هر که عاشق بود حالش این است
چه گویم ز بی تابی مرغ جانم - کجا مرغک نیم بسمل چنین است
در غزل شاخه طوبی بشنو
از سینه سوزانم پیوسته فروزانم - سرسبز شده جانم از چشمه چشمانم
در غزل منای قرب فرمود:
شعله تنور آسا آه آتشین دارم - با که می توان گفتن حالتی چنین دارم
شمس عالم آرا یا احتراق نجمت بین - سر به زانوی حیرت از دل غمین دارم
از الهی نامه حضرت مولی بشنو: الهی دلی همدم با آه و انین است، و دلی همچون تنور آتشین است، و دلی چون کوره آهنگران است، و دلی چون قله آتش فشان است؛ وای بر حسن اگر دلش افسرده و سرد چون یخ باشد و پابند به مبرز و مطبخ.
23- دلی افسرده و سرد است چو یخ - سفر از مزبله دارد به مطبخ
24- ز مطبخ باز آید تا به مبرز - جز این راهی نپیموده است یک گز
در غزل بزم طرب فرمود:
آندل که به کوی عشق محرم نیست - دیو است و دد است پور آدم نیست
آن را که عروج آسمانی نیست - جز عبد و اسیر فرج و اشکم نیست
ای بی خبر از سحرگه عاشق - عاشق چو سحر رسد در عالم نیست
این ره که تو می روی بدین خواری - این سیرت مرد حق مسلم نیست
سر ار ننهی به خاک درگاهش - سر نیست بجز کدو و شلغم نیست
در قصیده قدریه فرمود:
تا که اصطبل شکم معمور است - کاخ دل را نتوان کرد آباد
25- غرض ای همدل پاکیزه خویم - که اینک با تو باشد گفتگویم
مراد از همدل همان دلنواز نکته پرداز در بیت بیست و پنجم باب اول است که این نامه دفتر دل برای ایشان به نظم در آمده است.
26- چو دلها را خدا از گل سرشته است - بدلها مهر یکدیگر نوشته است
27- دلت را با دل من آشنا کرد - نه تو کردی نه من کردم خدا کرد
28- درون سینه ام در هیچ حالی - نبینم باشد از مهر تو خالی
29- دل از دوران نزدیکش ببالد - ز نزدیکان دور خود بنالد
در سفرهای روحانی و ارتباطات معنوی و ملکوتی دوری منزل، بُعد به حساب نیاید که بُعد منزل نبود در سفر روحانی. چه بسا نزدیکانی که به ظاهر قرب دارند ولی در حقیقت جان، دورند، و چه دورانی که به ظاهر بعد دارند اما نزدیکند، و چه بسا با هم هم حجره و همکار و همدرس اند ولی وقتی دنیا روی آورده است می بینی چه جور از هم دورند که گویا اصلا همدیگر را نمی شناختند و به وقتش که ظهور قیامت جان و سرائر وجودی است از هم فرار می کنند که یوم یفر المرء من أخیه و امّه و أبیه و صاحبته و بنیه لکل امری ء منهم یومئذ شان یغنیه سوره عبس 37 - 34 آن که علت تجمع دلهاست ولایت است و تا دوستی بر محور ولایت نباشد همچنان زمینه تفرقه دلهای به ظاهر به هم پیوسته وجود دارد. و اگر گاهی مشاهده گردد که عده ای در کفرشان باهم متحدند در حقیقت چون محور وحدت حقانی ندارند گمان می شود که در ظاهر به هم نزدیکند ولی در باطن از همه گسیخته اند تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتی چون کفر از توحّد برخوردار نیست که در کثرت ظلمانی است و لذا وحدت حقیقی ندارند یعنی تفرقه شان حقیقی و وحدتشان صوری است. اما اگر محور دوستی ولایت الهی باشد وحدت حقیقی است و تفرقه اگر به وجود آید بالعرض است. الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور در دوستی بر محور ولایت چون حق محور است و حق وحدت دارد که حق وجود است و حق و وجود مساوق با وحدت اند لذا دوستانش را از ظلمات که همان کثرت ظلمانی است به نور که واحد است می رساند که مخرج نفوس از نقص به کمال است.
ولی در و الذین کفروا أولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات چون محور دوستی شان والیان طاغوتی اند که در کثرت ظلمانی اند، بر اساس الناس علی دین ملوکهم از نور به کثرات ظلمانی سوق داده می شوند و لذا در باطن متفرق اند اگر چه در ظاهر به هم پیوسته می نمایند.
پس ای رفیق بکوش تا به ولایت اولیاء الهی دست یابی که اولیاء الله چون ریشه ای دارند که خداست تو را به سوی او می برند و تنها راه رسیدن به توحید تام همان راه ولایت است که ولایت بر محور توحید است؛ و لذا ولایت و توحید حصن حصین الهی است که کلمة لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی أمن من عذابی و ولایة علی بن ابیطالب حصنی فمن دخل حصنی أمن من عذابی. از انا لله در قوس نزول از توحید آمده ای و در انا الیه راجعون نیز باید با ولایت بدان برسی که:
دو سر خط حلقه هستی - در حقیقت به هم تو پیوستی
آن که فرمود:
دلت را با دل من آشنا کرد - نه تو کردی نه من کردم خدا کرد
یعنی دوستی بر محور ولایت و توحید است.
عزیزم باید دل به ولایت مولایت بدهی و به عرض اقدسش همان را تقدیم کنی که مولایم در ابیات تبری به آن اشارت فرمود:
من کی هسمه که بؤوم ته خوامه - من چی هسمه که بؤوم ته فدامه
شه خّوده که اشمه أتا گدامه - ته سایه که م سعر دره پادشامه
و نیز فرمود:
ته تیر که به دل هنیشته چنّه خواره - زخمی که تو بزوئی چی مزه دارد
دشمن گرمی نرمی چی ناگواره - آمی که تُنّی کُنّه و نِه بُلاره
30- چو روح ما بود نور مجرد - درین ظرف زمان نبود مقیّد
این بیت به منزله تعلیل برای بیت قبلی است که انسان را به غیر از این بدن ظاهری نفس ناطقه و روح مجردی است که از زمان و مکان بیرون است و قرب و بعد از آن را با قرب و بُعد جسمانی باید فرق نهاد.
در مورد نفس ناطقه انسانی در دروس معرفت نفس حضرت مولی در چند مرحله بحث به میان آمده است:
1- آیا به جز بدن حقیقت دیگری به نام نفس داریم یا نه؟ بعد از اثبات نفس،
2- آیا نفس هم همانند بدن مادی است یا مجرد؟ که در صورت اثبات تجرد،
3- آیا نفس تجرد برزخی دارد یا نه؟ و در صورت اثبات آن،
4- آیا به مرحله تجرد عقلی راه می یابد یا نه؟ که در صورت اثبات آن، 5- در مرحله پنجم این بحث به میان می آید که آیا نفس را شأنیت برای رسیدن به مقام فوق تجرد هست یا نه؟
علت بحث از اصل تجرد نفس و یا تجرد برزخی و تجرد عقلانی و مقام فوق تجرد آن باری این است که مطالب عرشی فراوانی در اصول عقائد حقه الهیه همانند وحی و نزول آن، مقامات معنوی و روحی که برای سفرای الهی و اولیاء الله است، معراجهای نبی مکرم، نزول صحف نوریه انبیاء اولوالعزم و قرآن کریم، اخبار به غیب و اطلاع بر مغیبات، خوابها و منامات و مکاشفات و معجزات و کرامات و خوارق عادات و آیات و کارهای عجیب نفسانی، مسائل قبر و برزخ و سوال نکیر و منکر و عذاب و نعمات در قبر، و همه مسائل پر عریض و طویلی که در قیامت مطرح است و... به بحث اثبات امور پنجگانه مذکور وابسته است لذا حضرت مولی را در سیر معرفت نفس کتابهای ذی قیمتی است از دروس معرفت نفس، اتحاد عاقل به معقول، الحجج البالغة علی تجرد النفس الناطقة، عیون مسائل نفس و سرح العیون فی شرح العیون، گنجینه گوهر روان، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، مدارج قرآن و معارج انسان، و... که در حقیقت صحف نوریه اند که از تفاسیر انفسی قرآن کریم و روایات آل البیت به حساب می آیند رزقنا الله و ایاکم انشاء الله.
ابیات بعدی به عنوان مطالب مترتب بر این بیت است لذا فرمود:
31- نه از طی مراحل در عذابست - نه از بُعد منازل در حجابست
زیرا که نفس مجرد است.
32- یکی عنقای عرشی آشیانست - رسد جایی که بی نام و نشانست
یعنی در قوس صعود یک روح است که به مقام عنقا می رسد که او را نام و نشانی نیست.
مراد از عنقا صادر اول است که از آن به نفس رحمانی و هباء و اسامی دیگر تعبیر می گردد.
جناب صدر المتألهین را در فصل ششم از باب دهم سفر نفس اسفار ج 9 ص 144 عنوانی است که گوید: فصل 6 فی اظهار نبذ من احوال هذا الملک الروحانی عند العرفاء بالعنقاء علی سبیل الرمز و الاشارة. العنقاء محقق الوجود عند العارفین لا یشکون فی وجوده کما لا یشکون فی البیضاء، و هو طائر قدسی مکانه جبل قاف صفیره یوقظ الراقدین فی مراقد الظلمات وصوته ینبه الغافلین عن تذکر الایات، نداؤه ینتهی الی سماع الهابطین فی مهوی الجهالات المترددین کالحیاری فی تیه الظلمات...
جناب حاجی سبزواری در تعلیقه بر مقام گوید آنچه که گفته شد که برای عنقا هزار بال و هزار منقار و مثل آن است پس بیش از این است چون که فیض حق منقطع نمی شود و اگر به هزار معین کردند به اعتبار مظهریت او مر هزار اسم از اسماء الله را است، چگونه بیش از این نباشد که دو بال عقل نظری و عملی یا علم و قدرت برای هر نبی و ولی و حکیم و به طور کلی انسان کامل به فعلیت رسیده، بال اویند و زبان هر صاحب لسانی زبان اوست چه اینکه او زبان خداست.
این همه آوازها زان شه بود - گر چه از حلقوم عبدالله بود
گفت او را من زبان و چشم تو - من حواس و من رضا و خشم تو
نقل به ترجمه گفتار جناب حاجی.
در ادامه جناب ملا صدرا گوید که هر کس زبان او را بفهمد زبان همه پرندگان را می فهمد و کل حقایق و اسرار را می شناسد. اگر شرقی مسکن باشد ذره ای در غرب از او خالی نیست و همه به او مشغولند و همه جا از او پر شده است ولی او از همه فارغ و از همه جا خالی است، علوم و صنایع از صفیر او بیرون می آیند و نغمه های لذت بخش و آوازهای عجیب و سازها و موسیقی های مطربه و غیر اینها از اصول این پرنده شریف الذات که دارای اسم مبارک است استنباط می شود.
چون ندیدی شبی سلیمان را - تو چه دانی زبان مرغان را
استکمال همه مخلوقات با انحاء کمالاتشان و وصول سالکنان به مقاصد و حاجاتشان به تأیید این پرنده قدسی است. هر کس به پری از پرهای او پناه برد از آتش عبور نماید و از سوختن مصون باشد، و بر روی آب راه می رود در حالیکه از غرق شدن مصون است.
جناب حاجی در تعلیقه ای بر مقام نیز گوید:
از بیان مرحوم ملا صدرا در این فصل و فصل قبل روشن می شود که وی عنقا را ملکی می داند که از آن به عقل فعال و روح القدس تعبیر می فرماید که در لسان شرح روح القدس و جبرئیلش گویند و در ملت فرس به روان بخش که علوم و معارف از او متمشی می شود نه اینکه عنقا را صادر اول و هباء نام می برد. و ظاهر عبارت حضرت مولی در بیت مذکور عنقا به معنی صادر اول است که او را نام و نشان نیست.
و مراد از این عنقا انسان کامل می تواند باشد که یافت ناشدنی است و اشاره به بی نشانی صرف نیز هست که حافظ گوید:
عنقا شکار کس نشود دام بازچین - کانجا همیشه باد به دستست دام را
در بزم وصل دوست یک دو قدح برکش و برو - یعنی طمع مدار وصال مدام را
ببر ز خلق وز عنقا قیاس کار بگیر - که صیت گوشه نشینان ز قاف تا قاف است
عراقی گوید:
در صومعه نگنجد رند شرابخانه - عنقا چگونه گنجد در کنج آشیانه
بیرون شود چو عنقا از خانه سوی صحرا - پرواز گیرد از خود بگذارد آشیانه
عشقم که در دو کون و کانم پدید نیست - عنقای مغربم که نشانم پدید نیست
33- یکی سیمرغ رضوان جایگاهست - که صد سیمرغ او را پر کاهست
سیمرغ فارسی عنقا است و مراد از سیمرغ اول همان عنقای عرشی است و مراد از سیمرغ دوم سیمرغ و پرنده مادی است.
در تعلیقه ای بر فصل ششم از باب دهم اسفار جناب حاجی سبزواری در مورد سیمرغ گوید: و أما سیمرغ الذی هو سلطان الطیور السماویة فهو العقل الکلی أو الوجود المنبسط الذی هو نور الله فقال الشیخ فرید الدین العطار فیه:
ابتدای کار سیمرغ ای عجب - جلوه گر بگذشت در چین نیمشب
در میان چین فتاد از وی پری - لاجرم پرشور شد هر کشوری
هر کسی نقشی از آن پر برگرفت - هر که دید آن نقش شوری درگرفت
این همه آثار صنع از فر اوست - جمله نقشی از نقوش پر اوست
گر نگشتی نقش بر او عیان - این همه غوغا نبودی در میان
آن پر اکنون در نگارستان چینست - اطلبوا العلم ولو بالصین ازینست
فأراد بذلک الطیر المتجلی فی الصین العقل الکلی و بالصین النفس الکلیة الفلکیة التی هی أقصی بلاد مشرق عالم الملکوت و باللیل السلسلة النزولیة التی هی حقیقة لیلةالقدر، و بالریش الملقی منه عکسه و ظله، و بالممالک الافلاک الدوارة، و بالنقش الذی أخذه کل احد العقل الجزئی. و اما قول ذلک الشیخ:
هست ما را پادشاهی بی خلاف - در پس کوهی که هست آن کوه قاف
نام آن سیمرغ و سلطان طیور - او به ما نزدیک و ما ز او دور دور
فهو ظاهر فی الوجود المنبسط.
عراقی گوید:
عشق سیمرغ است کو را دام نیست - در دو عالم زو نشان و نام نیست
پس به کوی او همانا کس نبرد - کاندران صحرا نشان گام نیست
در بهشت وصل جان افزای او - جز لب او کس رحیق آشام نیست
تا ز آشیان کون چو سیمرغ بر پرم - پرواز گیرم از خود و از جمله بگذرم
بگذارم این قفس که پر و بال من شکست - زان سوی کاینات یکی بال گسترم
در بوستان بی خبری جلوه می کنم - وز آشیان هفت دری جان برون برم
مولانا گوید:
سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز - مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز
وصل تو سیمرغ گفت بر سر کوی عدم - خاطر بی خاطران مسکن و مأوای تست
با او دلم به مهر و محبت یگانه بود - سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود
بودم معلم ملکوت اندر آسمان - امید من به خلد برین جاودانه بود
در عرفان عمدتا از سیمرغ همان معنای انسان کامل را اراده نمایند. غرض آن است که چون نفس مجرد است در قوس می تواند به مقام انسان کامل واصل شود که همه موجودات نظام هستی را سرور و مولاست لذا در بیت بعدی فرمود:
34- ببین این گوهری کو خاک زاد است - بسیط است و مبّری از فساد است
مراد از گوهری همان نفس ناطقه و روح مجرد است که بر اساس جسمانیه الحدوث از ماده و نشئه طبیعت برمی خیزد و لذا فرمود که خاک زاد است و به اشتداد جوهری به سر حد تجرد برزخی و عقلی راه می یابد که جوهر عقلی مجرد از ماده و بسیط می گردد و مبرای از فساد و تباهی می شود، چه تباهی و فساد در جسم و جسمانیات راه دارد نه در مجردات نوریه عقلیه. لذا روحانیةالبقاء می شود. (به ادله تجرد نفس در دفتر دوم دروس معرفت نفس و حجج بالغه حضرت مولی مراجعه گردد زیرا ورود به این بحث موجب خروج از طور مقام می شود.)
35- مرکب را که چندین آخشیج است - تباهی در کمین او بسیج است
بسیط گاهی در مقابل مرکب است. و مرکب موجود تشکیل یافته از عناصر را گویند و آخشیج همان آخشیگ فارسی است که به عربی عنصر، نامیده می شود و آخشیگ با گاف را با جیم هم خوانند که آخشیج گویند.
قدماء جسم را مرکب و بسیط، و بسیط را عنصری و فلکی یافته اند. مرکب آن است که از اجسام مختلفةالطبایع فراهم آمده باشد. عنصری خاک و آب و هوا و آتش است. و جسم مرکب اگر مدتی معتد به، حفظ صورت خود کند آن را تام خوانند چون معدنیات و حیوانات و نباتات. والا غیر
تام چون کائنات الجو از قبیل هاله و داره و قوس و قزح و ابر و میغ، هاله را به فارسی خرمن ماه گویند، و داره خرمن آفتاب است. (درس دوم دروس هیئت ج 1)
بسیط و مرکب را اطلاقاتی است. بسیط گاهی بر سطح اطلاق می شود و گاهی بسیط در مقابل مرکب گفته می شود، چنان که عناصر اولیه را، که مرکبات از امتزاج و ترکیب آنها صورت می گیرند، بسائط می نامند، و بسیط و مرکب به زبان و قلم می آورند. و گاهی بسیط می گویند و از آن موجود مقابل طبیعت را می خوانند؛ یعنی گوهری را که از ماده و احکام آن عاری و مجرد است، بسیط می نامند.
و مراد از بسیط در بیت قبلی همین معنی اخیر است. و مراد از مرکب در این بیت همین مرکبات از امتزاج و ترکیب از عناصر اولیه است.
مرکبات در عالم تکوین (به اصطلاح مشاء) یعنی مادون فلک قمر، که دستخوش حادثه تباهی و فساد است که از آن به مکونات یاد می کنند که عالم کون و فسادی است.
36- که بتواند ز خاک مرده بیرون - نماید زنده ای بی چند و بیچون
37- که بتواند ز خاک مرده خارج - نماید زنده ای را ذوالمعارج
آن که در بیت سی و چهارم فرمود گوهری خاک زاد در این دو بیت به دنبال بیان علت فاعلی می روند که چه کسی آن قدرت و توان را دارد که از خاک مرده، زنده ای که جوهر مجرد بسیط است بیرون آورد!. و مراد از ذوالمعارج یعنی نفس ناطقه یعنی همان جوهر بسیط است که در قوس صعود بر اساس مدارج قرآن در قوس نزول، عروج می یابد و درجات وجودی را یکی پس از دیگری طی می نماید. و انسانی قرآنی می گردد که لا یمسه الا المطهرون است. هو الذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء در صورتگری آن نقاش چیره دست همه مانی ماهر در حیرانند تا چه رسد به تصویر موجودی مجرد و جوهر بسیط از یک امر مادر و عنصری در تحت تدبیر ملکوت نظام هستی؛ لذا در اینگونه امور ضمیر مفرد می آورد که غیر را دخیل نمی داند هو الذی یصورکم و نیز در آیه 79 سوره نحل فرمود: والله أخرجکم من بطون أمهاتکم لا تعلمون شیئا و جعل لکم السمع و الابصار و الافئذة لعلکم تشکرون.
چون سخن از ذوالمعارج بودن نفس به میان آمد لذا به نهایت معارج نفس در قوس صعود اشاره فرمود که آن مقام لا یقفی نفس است. لذا در بیت بعدی آمد:
38- بیابد رتبت فوق تجرد - رسد تا فیض اول در توحّد
نفس ناطقه به اشتداد جوهری ذاتی به مقام لا یقفی می رسد که مقام فوق تجردش خوانند یعنی مجرد از ماهیت می گردد.
در فلسفه موجودات را به مادی ذاتا و صفة و مجرد در مقام ذات ولی محتاج به ماده در مقام فعل همانند نفس و موجودی که ذاتا و صفة مجرد است، تقسیم می کنند، و لذا موجود مجرد را به تجرد از ماده تنزیه می کنند و حق سبحانه و تعالی را به تجرد از ماهیت تنزیه می نماید که تا او را از موجودات عقلی مبری دانند ولی تنزیه حکیم مر حق تعالی را در نزد عارف عین تشبیه است زیرا که حکیم موجود مادی را هم مادی می داند و هم دارای ماهیت و موجودات مجرد عقلی را مبرای از ماده می داند ولی دارای ماهیت و حد وجودی، و خدای متعال را هم مجرد از ماده می داند و هم مجرد از ماهیت و حد وجودی و لذا حق را در تجرد از ماهیت تنزیه می کند.
اما عارف در نفس ناطقه انسانی قائل است که در قوس صعود به حرکت استکمالی جوهری و اشتداد ذاتی که این امر در موجودات عقلی که حالت منتظره ندارند متصور نیست به تجرد از ماهیت می رسد و از حد مبری می گردد که از آن به مقام فوق تجرد و لا یقفی تعبیر می گردد و در این صورت نفس را وحدت حقه حقیقیه ظلیه است به عنوان مظهر وحدت حقه حقیقیه ذاتیه صمدیه. در این صورت به رتبه فیض اول می رسد که مراد از فیض اول همان صادر اول است که فوق عقل اول می باشد.
کلمه 110 هزار و یک کلمه ج 1 در شرح حدیث شریف امام امیر المؤمنین (علیه السلام) است که حضرت فرمود: کل وعاء یضیق بما جعل فیه الا وعاء العلم فانه یتسع به هر آوند به آنچه در او نهاده شود گنجایش آن تنگ می گردد، جز آوند دانش که گنجایش آن فزونتر می گردد.
نفس موجودی ورای عالم طبیعت است که هر چه مظروف او - یعنی علم - در او نهاده شود، سعه وجودی او بیشتر می گردد، که در نتیجه نفس را مقام فوق تجرد است، که مجرد از ماهیت است چنان که مجرد از ماده و احکام ماده در مقام تعقل است.
نفس را در مقام فوق تجرد مقام معلوم نیست تا در آن مقام توقف نماید زیرا که محدود به حدی نیست.
بدان که مشاء فقط تجرد نفس را از ماده ثابت کرده اند، و تجرد از ماهیت را فقط در واجب تعالی گفته اند، اما در حکت متعالیه - یعنی کتاب اسفار - و صحف نوری اهل عرفان که صاحب اسفار نیز از مشرب و مشرع آنان ارتواء می کند، فوق تجرد نفس از ماده یعنی تجرد از ماهیت نیز مبرهن شده است.
نفس در این مقام در حدی نمی ایستد تا بگوید من دیگر گنجایش علوم و معارف را ندارم، چنین نیست، بلکه نه کلمات وجودیه را نفاد است، و نه نفس را حد یقف، بلکه اعتلای وجودی می یابد که به مقام وحدت حقه حقیقیه ظلیه می رسد و خلیفة الله می گردد، بلکه به فوق مقام خلافت نائل می آید. و اگر نفسی از تحصیل معارف و علوم اشمئزاز دارد، بی شک عائقی بدو روی آورده است که باید در علاج آن بکوشد.
جناب صدرالمتألهین در اول فصل سوم باب هفتم نفس اسفار در بیان لا یقفی نفس فرموده است:
ان النفس الانسانیه لیس لها مقام معلوم فی الهویة، و لا درجة معینة فی الوجود کسایر الموجودات الطبیعیة و النفسیة و العقلیة التی کل له مقام معلوم، بل النفس الانسانیة ذات مقامات و درجات متفاوتة، و لها نشئات سابقة و لا حقة، و لها فی کل مقام و عالم صورة أخری. لازمه این سخن آن است که نفس مجرد از ماهیت است، چنان که مجرد از ماده و احکام ماده در مقام تعقل است.
در عین 24 عیون مسائل نفس و سرح العیون در رتبه فوق تجرد عقلانی بحث شده است چه در الحجج البالغة علی تجرد النفس الناطقة نیز در این مقام بحث به میان آمده است.
جناب حاجی سبزواری نیز در غرر فرموده است:
و انها بحت وجود ظل حق - عندی و ذا فوق التجرد انطلق
در اسرار الحکم نیز فرمود:
نفس نطقیه قدسیه آدمی از ماهیت مجرد است، چه جای از ماده، چنان که سبقت گرفته اند ما را از معروفین حکماء حکیمین متألهین شیخ مقتول شهاب الدین سهروردی، و حکیم محقق صدرالدین شیرازی قدس سرهما.
بیان این مطلب آن است که نفس قدسیه انسیه وجود بسیطی است و بس، و نور بسیط است دون انوار قاهره و نورالانوار، ولی شوب ماهیت و ظلمت در هیچیک نیست، چه ظلمت عدم نور است و ما بحذایی ندارد...
روایات نیز دلالت بر رتبه فوق تجرد یعنی لا یقفی نفس دارند:
جناب صدوق در من لا یحضره الفقیه روایت فرموده است که حضرت وصی امام امیر المؤمنین علی (علیه السلام) در وصیتش به فرزندش محمد بن حنفیه فرمود: و اعلم أن درجات الجنة علی عدد آیات القرآن فاذا کان یوم القیامة یقال لقاری ء القرآن اقرأ و ارق... و نیز جناب کلینی در کتاب فضل القرآن کافی به اسنادش از حفص از امام هفتم موسی الکاظم (علیه السلام) روایت کرده است که امام به حفص فرمود:
یا حفص من مات أولیائنا و شیعتنا ولم یحسن القرآن علم فی قبره لیرفع به من درجته فان درجات الجنة علی قدر آیات القرآن یقال له اقرأ وارق، فیقرأ ثم یرقی.
در فصل اسحاقی فصوص الحکم از عارف بسطامی نقل کرده است که: لو أن العرش و ما حواه مأة الف الف مرة زاویة من زوایا قلب العارف ما احسن به.
پس از آن صاحب فصوص الحکم فرمود:
بل اقول لو أن ما لا یتناهی وجوده یقدر انتهاء وجوده مع العین الموجدة له فی زاویة من زوایا قلب العارف ما أحسن بذلک فی علمه فانه قد ثبت أن القلب وسع الحق و مع ذلک ما اتصف بالری فلو امتلی ارتوی.
و در حدیث قدسی آمده است که: ما وسعنی أرضی و لا سمائی، ولکن و سعنی قلب عبدی المومن التقی النقی.
و در حدیث دیگر آمده است که: ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا الی سبعة أبطن - و در حدیث دیگر - الی سبعین بطنا پس قرآن را حد یقف نیست و لذا انسان و نفس ناطقه را که خواننده این کتاب است حد یقف نباشد که فرمودند: اقرأ وارق.
39- پس آنگه ماسوی گردد شجونش - چنانکه حق تعالی و شئونش
نفس در رتبه فوق تجردش به مقام شامخ خلیفة الله، و بلکه به فوق خلافت می رسد و بدیهی است که باید خلیفه نیز به صفات مستخلف باشد و همه اسما و صفات الهی را دارا باشد؛ در این صورت همه کلمات وجودی از شجون و شاخه های وجودی او می شوند چون که با صادر اول و نفس رحمانی اتحاد وجودی می یابد که فیض اول و رق منشور کلمات دار هستی است. لذا همانگونه که کلمات الله شئون حق تعالی اند، همینگونه از شجون و شئون انسان کامل متحد با رق منشورند. (در شرح ابیات پایانی باب دوم مطالب سودمندی در رابطه با مقام مطرح شده است که اگر خواستی مراجعه بفرما.)
40- حدیث من رآنی قد رأی الله - ترا در این معانی می برد راه
حدیث از جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) است که فرمود: من رآنی فقد رأی الله و همه حرفها زیر سر همین کلمه است که حضرتش فرمود. و این لطیفه در لسان حکمای متأله به قاعده الواحد تعبیر می گردد چه اینکه در روایتی به المومن مرآة المومن بیان شده است. زیرا که او اسم اعظم حق تعالی است.
41- بلی انسان بالفعل است و کامل - که او را این توحد گشت حاصل
مراد از توحد همان وحدت حقه حقیقیه ظلیه است که در بیت سی و هشتم نیز آمده بود.
زیرا انسان کامل با صادر اول متحد است که او را وحدت حقه ظلیه است که در لسان حکیم و عارف به قاعده الواحد لا یصدر منه الا الواحد و صادر اول نام برده می شود.
انسان کامل خلیفه الله است که جامع جمیع اسماء است که و لذا نماینده حضرت اله می باشد و وی در همه اسمای الهی معلم به تعلیم الهی است که و علم آدم الاسماء کلها و لذا او اسم اعظم الهی و مظهر اتم اسم اعظم الله و مجلای اتم و کعبه همه است فظهر جمیع ما فی الصورة الالهیة من الاسماء فی هذه النشأة الانسانیة فحازت رتبة الاحاطة و الجمع بهذا الوجود و به قامت الحجة علی الملائکة.
جناب ابن فناری در مصباح الانس فرمود: ان للانسان ان یجمع بین الأخذ الأتم عن الله تعالی بواسطة العقول و النفوس بموجب حکم امکانه الباقی، و بین الأخذ عن الله تعالی بلا واسطة، بحکم وجوبه فیحل مقام الانسانیة الحقیقیة التی فوق الخلافة الکبری.
خلافت مرتبه ای است جامع جمیع مراتب عالم، لاجرم آدم را آینه مرتبه الهیه گردانیده تا قابل ظهور جمیع اسما باشد و این مرتبه انسان کامل را بالفعل بود و غیر کامل را ظهور اسما بقدر قابلیت و استعدادش از قوه به فعل رسد. علاوه این که انسان را فوق مقام خلافت کبری است.
42- چو بیند را نور مر شوش - سلونی گوید از سرها رود هوش
چون انسان کاملی همانند مولی الموالی علی وصی ولی (علیه السلام) خود را با صادر اول که از اسامی او نور مرشوش است، متحد می یابد سخن از سلونی قبل أن تفقدونی دارد. مراد از نور مرشوش همان صادر اول و نفس رحمانی است که همان هباء است و در باب ششم فتوحات بعد از بیان مقام هباء جناب ابن عربی حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) و جناب امیر المؤمنین (علیه السلام) را حائز آن مقام می داند.
در نهج البلاغه گوید: ان هیهنا لعلما جمالو أصبت له حملة. و در آیه مبارکه از سوره یس در شأن حضرتش آمده است که: کل شی ء أحصیناه فی امام مبین در مجالس باسنادش از أبی الجارود از أبی جعفر محمد بن علی الباقر (علیه السلام) قال: لما نزلت هذه الایة: و کل شی ء أحصیناه فی امام مبین قام رجلان من مجلسها فقالا یا رسول الله هو التوریة؟ قال: لا، قالا: فالانجیل؟ قال: لا، قالا: فالقرآن؟ قال: لا، قیل امیر المؤمنین علی (علیه السلام)؟ فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): هذا الامام الذی أحصی الله فیه علم کل شی ء.
این انسان کامل را که نور مرشوش است، جام جهان نما و آیینه گیتی نما نیز گویند که در موجودات داناتر و بزرگوارتر از او موجودی نیست که زبده و خلاصه موجودات است و تمام عمال کارخانه وجود از اعلی تا به اسفل از ملائکه کروبی تا قوی منطبع در طبایع، از عقل نخستین تا هیولی اولی خادمان اویند و گرد او طواف می کنند. و این انسان کامل عقل مستفاد است که در شأن او اذا شاءوا أن علموا، علموا، یا أعلموا یا علموا صادق است نه فقط مرتبط با عقل بسیط است که عقل کل است، بلکه متصل، بلکه متحد با آن است.
کشاف حقایق امام به حق ناطق صادق آل محمد علیهم السلام فرمود: لنا مع الله حالات هو نحن و نحن هو و هو هو و نحن نحن. و هم آن جناب فرمود: ان روح المومن لأشد اتصالا بروح الله من اتصال شعاع الشمس بها (اصول کافی معرب ج 2 ص 133) لذا علم همه موجودات در او احصا شده است بلکه به براهین قطعیه اتحاد عاقل به معقول به حسب وجود یک هویت و حقیقت اند. لذا همه موجودات عینی بمنزله اعضا و جوارح انسان کامل اند.
از این مقام شامخ انسان کامل به سریان ولایت و وجود منبسط در کلمات وجودی نام می برند و وجود و حیات جمیع موجودات به مقتضای قوله تعالی: و من الماء کل شی ء حی به سریان ماء ولایت یعنی نفس رحمانی است. در این صورت عالم را صورت حقیقت انسانیت گفته اند.
جناب مولی صدرا در مفاتیح گوید: النفس الانسانیة من شأنها أن تبلغ الی درجة یکون جمیع الموجودات اجزاء ذاتها و تکون قوتها ساریة فی الجمیع و یکون وجودها غایة الکون و الخلیفة.
و در موضع دیگر گوید: و اعلم ان الباری تعالی وحدانی فی اول الاولین و خلیفة الله مرآتی الذات فی آخر الاخرین کنا بدأکم تعودون فالله سبحانه رب الارض و السماء و خلیفة الله مرآة یظهر فیها الاسماء و یری بها صور جمیع الاشیاء.
چنانکه در خطب منتسبه به حضرت امیر المؤمنین و سید الموحدین آمده است که:
أنا آدم الاول، أنا نوح الاول، أنا آیة الجبار، أنا حقیقة الاسرار، أنا صاحب الصور، أنا ذلک النور الذی اقتبس موسی منه الهدی، أنا صاحب نوح و منجیه، أنا صاحب أیوب المبتلی و شافیه.
در اول شرح فص اسحاقی فصوص الحکم آمده است: العارف المطلع علی مقامه هو علی بینة من ربه یخبر عن الامر کما هو علیه کاخبار الرسل عن کونهم رسلا و انبیاء لا أنهم ظاهرون بأنفسهم، مفتخرون بما یخبرون عنه. به انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه حضرت مولی مراجعه شود. لذا امیر المؤمنین در شأنیت مقام ولایت و انسان کامل فرمود:
43- بپرسید هر چه می پرسید فی الحال - منم جبرئیل و اسرافیل و میکال
44- منم اسحق و ابراهیم و یعقوب - منم موسی و هود و نوح و ایّوب
45- بصورت هم نشین با شمایم - به معنی انبیاء و اولیایم
46- به تن فرشی بدل عرشی منم من - حجاب عرش دل شد پرده تن
47- بظاهر اندرین منزل مقیمم - بباطن حامل عرش عظیمم
48- قلم می باشم و لوح الهی - ازین لوح و قلم هر چه که خواهی
ابیات فوق اشاره به حدث شریف حضرت امیر (علیه السلام) که در ذیل بیت قبلی نقل نموده ایم که به خطبه البیان معروف است.
اهل تحقیق بر مبنای رصین وحدت شخصی وجود بر این عقیدت راسخ اند که مراتب تمامی موجودات در قوس نزول تعینات نفس رحمانی و حقیقت ولایت است و در قوس صعود حقیقت انسان کامل دارای جمیع مظاهر و جامع جمیع مراتب است. پس تمامی حقایق عقلانیه رقایق برزخیه آنها نفس حقیقت انسان کامل و از اجزاء ذات او هستند؛ و در واقع حقیقت انسان کامل است که بر حسب هر درجه ای از درجات، تعین خاص و اسم مخصوص حاصل نموده و بدین جهت حقیقت انسان کامل را حائز است که آثار تمامی آن تعینات را به حقیقت خود اسناد دهد چنانکه در خطب منتسبه به حضرت امیر المؤمنین آمده است که:
أنا آدم الاول، أنا نوح الاول، أنا آیة الجبار...
این حقیقت گر چه به ظاهر در نشأه طبیعت با بدن عنصری که حجاب است حضور دار دولی در باطن در همه عوالم وجودی حضور دارد که همه موجودات بمنزله اعضا و جوارح اویند و او برزخ بین وجوب و امکان است. و او حقیقت واحده ای است که برای او اطوار و مقامات و درجا کثیره ای است و به حسب هر طور و مقام او را اسمی خاص است.
حضرت مولی در کلمه 211 هزار و یک کلمه ص 9 ص 10 گوید: قلبی که جامع همه اسمای حسنی و مظهر جمیع صفات علیاست آن قلب انسان کامل... و زبان دانای وی را به اسامی مختلف خوانند:
من جمله جبرئیلش می گویند که از عالم حقایق و دقایق خبر می دهد.
میکائیلش می گویند که از معارف و مکارم به طالبان رزق بخش است.
اسرافیلش می گویند که از معاد و بازگشت مریدان را آگاه می فرماید.
عزرائیلش می گویند که قتل نفس اماره مریدان می نماید.
آدمش می گویند زیرا که معلم طالبان راه هدایت است.
نوحش می گویند برای آنکه نجات دهنده از طوفان بلاست.
ابراهیمش می گویند زیرا که از نار هستی گذشته و نمرود خواش را کشته و خلیل حضرت حق جل شانه گشته است.
موسایش می گویند برای اینکه فرعون هستی را به نیل نیستی غرق نموده در طور قرب اله مناجات می کند.
خضرش می گویند به جهت آنکه از آب حیوان علم لدنی خورده و به حیات جاودانی پی برده.
لقمانش نیز می گویند زیرا که حکیم الهی است و به حقیقت اشیاء او را آگاهی است.
و در ادامه فرمود که به جهات مختلف او را افلاطون، سلیمان، عیسی، مهدی و هادی، اسکندر، سیمرغش، سواد اعظم و بحر محیط، یوسف، آفتاب، ابر و سحاب، ترسا، مرآت و آینه گویند. فتدبر. (از ریاض السیاحة جناب شیروانی.)
جناب صدر قونوی در فکوک در واسطه فیض بودن انسان کامل سخنی به کمال دارد که: الانسان الکامل الحقیقی هو البرزخ بین الوجوب و الامکان و المرآة الجامعة بین صفات القدم و أحکامه، و بین صفات الحدثان و هو الواسطة بین الحق و الخلق و به و من مرتبته یصل فیض الحق و المدد الذی هو سبب بقاء ماسوی الحق فی العالم کله علووا و سفلا؛ ولولاه من حیث برزخیته التی لا تغایر الطرفین لم یقبل شی ء من العالم المدد الالهی الواحدانی لعدم المناسبة و الارتباط ولم یصل المدد الیه.
انسان کامل بزرگترین جدول وجودی و معجون از غیب و شهود و صاحب روح قدسی و موید به روح القدس و بزرگترین مرآت وجودی حق و محل مشیة الله و مظهر مقام کن، و ظرف همه حقایق و خزائن اسما الله و عالم عقلی مضاهی با عالم عینی و صاحب مرتبه قلب و سر الله و قلب عالم و قلب قرآن و لیلةالقدر است. او دائما در عرش و بلکه فوق آن است که دائم الصعود و دائم النزول است. او به لحاظ روحش ربوبیت تامه دارد و با صادر اول اتحاد وجودی دارد لذا عرش، کرسی، قلم، و لوح محفوظ از شئون وجودی اویند و او مظهر همه اسماء الله و مظهر اتم اسم شریف الله است که عبدالله است و عبودیت تامه را حائز است و مظهر هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن است بلکه عبدالهو است. فتدبر.
49- ندارد باورش نادان بی نور - چه بیند کور از چشمه هور
آنانکه نه در سیر آفاقی گامی برداشته اند و نه در سیر انفسی کامی، و همیشه به ظاهر انسان کامل که قل انما أنا بشر مثلکم است را می بینند را در مورد مقام مذکور انسان کامل اشمئزاز و استیحاش است که نادان بی نورند که چشم کور دارند و آفتاب وجودی انسان کامل را نمی بینند و لذا می پندارند که خطبه البیان و روایات دیگر صادره از بطنان عرش انسان کامل، ناروا و بی سند و بی اساس اند و حال آنکه اینان با جهل خود و کوری و نادانی خویش در ستیز هستند که باید به معالجه مریضی جهل خودشان بپردازند.
50- قلم از صنع تصویر معانی - به لوح دل دهد نقش جهانی
آن که در بیت سی و نهم گفته آمد که انسان تا به فیض اول صعود می یابد که همه ماسوی الله از شجون و شئون وجودی می شوند؛ چه اینکه او را وحدت حقه حقیقیه ظلیه است و به ظاهر در عالم ماده است ولی در باطن در فوق عرش است که عرش عظیم الهی را حمل می نماید که أنا عرضنا الامانة علی السموات والارض فأبین أن یحملنها و حمله الانسان. و او هم قلم اعلای حق است و هم لوح محفوظ است که چون مظهر عقل کل است قلم است و چون مظهر نفس کل است لوح محفوظ و لذا در این بیت فرمود که آن قلم اعلای حق که عقل کل است در لوح محفظ و قلب انسان کامل همه نظام هستی را که معانی اند یعنی حقایق عینیه اند به تصویر می کشاند و لذا انسان را عالم صغیر نامند و نظام هستی را عالم کبیر و چه بسا انسان را عالم کبیر گویند و عالم را انسان صغیر. باید در صنعت آن صانع چیره دست که ید جبروتی حق است درست دقت کرد که او چگونه نطفه انسانی را دارای قوه و منه ای نمود که می تواند در قوس نزول عصاره و زبده کل عوالم وجودی یعنی ماسوی الله باشد و در قوس صعود نیز با اشتداد جوهری که علم و عمل جوهرند و انسان سازند او را با قلم أعلای خودش آنچنان کتابت نماید که همه ماسوایش را بر لوح جان انسان کامل و بر صفحه قلب او که صفحه آفاقی اسطرلاب است منقوش نماید و او را پرده آویخته و رق منشور کلمات نوریه عوالم گرداند و همه اشیاء را در او تصویر نماید.
قوه خیال انسان کامل که دستگاه عکاسی نفس اوست همه معانی و حقایق موجودات را در صقع ذات او تمثل می دهد که جهان انسان شد و انسان جهانی، و لذا همه ملائکه را به عنوان صور تمثلی در لوح وجود انسان کامل به تصویر می کشاند و لهذا اکل عوالم در او پیاده می شوند و بر اساس اتحاد بلکه عینیت عاقل به معقول همه او می شوند و همه چیزشان از دستشان می رود و انسان کامل می شود که پس همه یکی و یکی همه باقی می ماند که و ما أمرنا الا واحدة و این یکی که همه است یعنی مظهر بسیط الحقیقة کل الاشیاء است عبدالله است و همه رب او را طالبند که ان الی ربک المنتهی.
پس وسعت قلب انسان کامل را نهایت نبود.
51- ز تصویرش اگر آید به تقریر - که را یارای تسوید است و تحریر
یارای یعنی قدرت و توانایی. تسوید نگاشتن و سیاه کردن کاغذ است.
تقریر بیان کردن و تحریر نوشتن.
یعنی اگر آنچه از حقایق دار وجود که در قلب انسان کامل از صنع الهی به تصویر درآمد بخواهد به بیان در آید چه کسی را قدرت نگاشتن و بیان کردن است؟!
52- آسمانهاست در ولایت جان - کار فرمای آسمان جهان
آنچه را که چشم انسان در ظاهر می بیند، هزاران برابر را دل در مقام تمثلات با چشم بصیرت می یابد و لذا در ولایت جان او کهکشانها و آفتاب و ستارگان و آسمانهای بی نهایت است و خودش آسمانها و آفتابهای مجرد می شود زیرا آنچه را که در خارج با چشم ظاهری و دیگر حواس پنجگانه می یابد همه مادی اند و ماده را حیات و شعور نیست ولی آنچه که در حال تمثلات در جان انسان ظهور می یابد به جهت آنکه قائم به نفس اند لذا در همه حالات دارای حیات و شعورند و چون جان انسان مجرداست همه آن صور و حقایق نیز مجرد خواهند بود لذا در جان انسان آفتاب و زمین و آسمانها، مجردند و خود انسان آفتاب مجرد و کهکشانهای مجرد می شود که صور منتشی از او قیام صدوری به فاعل و مبدع خود دارند.
مخفی نماند که همه حقایقی که در جان هر انسانی ظهور می کند به علت ارتباط او با مقام شامخ ولایت است که باید دل مرید با دل مراد یعنی صاحب ولایت مرتبط گردد تا اینکه ملکوت عالم خود را به او بنمایانند. مقام شامخ ولایت است که انسان را عنقای عرش آشیان، و رضوان جایگاه می نماید و او را به مقام فوق تجرد و فیض اول می رساند که ماسوی الله از شجون وجودی او می شوند و لذا به این شأنیت می رسد که سخن از من رآنی فقد رأی الله و سلونی قبل أن تفقدونی دارد و خویش را همه انبیاء و اولیاء و حامل عرش عظیم و قلم و لوح و قرآن ناطق می داند. و قهرا دلهای اینگونه را جمعیت و وحدت است.
تبصره: بیت پایانی این باب نیز همانند ابواب دیگر، واسطه ربط بین باب نهم و باب دهم می باشد و لذا در این بیت و بیت اول باب دهم سخن از تمثل به میان آمده است.

باب دهم : شرح باب دهم دفتر دل

باب دهم دفتر دل حاوی پنجاه و دو بیت شعر عرفانی است که محور آن را تمثلات قلب سلیم تشکیل می دهد که از ناحیه بسم الله الرحمن الرحیم برای صاحبان دل سالم حاصل می گردد.
1- به بسم الله الرحمن الرحیم - تمثلها که در قلب سلیم است
در قرآن کریم در دو سوره سخن از قلب سلیم به میان آمد، یکی در آیه 89 سوره مبارکه شعرا و دیگری در آیه 84 سوره صافات. در اولی آمده است: یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم و در دومی آمده است: و ان من شیعته لابراهیم اذ جاء ربه بقلب سلیم. قلب یعنی قلبی که از شرک و شک سالم باشد و گفته شده است: قلبی که از فساد و معاصی سالم باشد و سلامتی نفس در قلب موجب می شود که همه اعضا و جوارح سالم باشند زیرا فساد از ناحیه اعضا و جوارح از قلب فاسد سرچشمه می گیرد.
در روایتی از امام صادق (علیه السلام) آمده است که قلب سلیم قلبی است که از دوستی دنیا مصونیت دارد. هو القلب الذی سلم من حب الدنیا.
جناب طبرسی در مجمع ضمن معنای فوق در قلب سلیم در ذیل آیه صافات فرماید: قلب سلیم قلب خالص از شرک، و بری از معاصی و غل و غش است و گفته شده که قلب سلیم قلبی است که از همه ماسوی الله سالم باشد که تعلق به غیر حق تعالی نداشته باشد. چه اینکه در حدیث شریفی که جناب طبرسی در ذیل آیه و سقیهم ربهم شرابا طهورا در معنای طهارت آورد، آمده است: ای یطهرهم عن کل شی سوی الله. و لذا قلب سلیم همان قلب تطهیر شده است که از همه تعلقات به غیر حق، قطع کرده است و برای او کمال انقطاع الی الله حاصل شده است و به همین وزان حدیثی در اصول کافی نقل گردید:
و فی الکافی باسنادة عن سفیان بن عیینة قال: سألته عن قول الله عزوجل:
الا من أتی الله بقلب سلیم قال: السلیم الذی یلقی ربه و لیس فیه أحد سواه.
قلب انسان منبع انواع مکاشفات است زیرا که قلب مقام سان یافتن حقایق مندمج در روح است یعنی مقام تفصیل آن اجمال است لذا در فصل هفتم از مقدمات محقق قیصری بر فصوص الحکم بعد از بیان مراتب کشف و انواع آن از معنوی و صوری می فرماید:
و منبع هذه الانواع من المکاشفات هو القلب الانسان بذاته و عقله المنور العملی المستعمل لحواسه الروحانیة فان للقلب عینا و سمعا و غیر ذلک من الحواس کما أشار الیه سبحانه بقوله: فانها لا تعمی الابصار ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور و ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوة.
حواس پنجگانه باطنی محل احساس، یافته ها و تجلیات قلبی است.
جناب شارح محقق در شرح دیباچه فصوص الحکم نیز گوید:
فان الانسان انما یکون صاحب القلب اذا تجلی له الغیب و انکشف له السر و ظهر عنده حقیقة الامر و تحقق بأنوار الالهیة و تقلب فی الاطوار الربوبیة لان المرتبة القلبیة هی الولادة الثانیه المشار الیها بقوله عیسی (علیه السلام): لن یلج ملکوت السموات والارض من لم یولد مرتین.
مرتبه قلبیه مرتبه ولادت ثانیه است که صاحب قلب را مقامی منیع است زیرا که غیب بر او متجلی می شود و سر بر او مکشوف می گردد و حقیقت أمر بر او ظاهر می شود و به انوار الهیه متحقق می گردد و در اطوار ربوبی در تقلب است. و تاکسی بدین مرتبه قلبیه و تولد ثانی نرسد و از رحم عادات زائیده نشود در ملکوت آسمانها و زمین داخل نمی شود.
قلب انسانی دائما بین دو وجهه حقی و نفسی در تحول و تقلب است و چون مساوق با انقلاب است او را قلب گفته اند که همیشه از یلی الحقی مستفیض است و در یلی النفسی آنها را سان می دهد.
جناب قیصری در شرح فص شعیبی که معنون به عنوان فص حکمة فی کلمة شعیبیة است گوید: ان القلب یطلق علی النفس الناطقة اذا کانت مشاهدة للمعانی الکلیة و الجزئیة متی شاءت و انما تسمی بالقلب لتقلبها بین العالم العقلی المحض و عالم النفس المنطبعة و تقلبها فی وجوهها الخمسة التی لها الی العوالم الکلیة الخمسة و له احدیة الجمع بین الاسماء الالهیة و الظهور یحکم کل منها علی سبیل العدالة و هو برزخ بین الظاهر و الباطن و منه یتشعب القوی الروحانیة و الجسمانیة و منه الفیض علی کل منها و هو صورة المرتبة الالهیة.
آن که فرمود: مشاهدة للمعانی الکلیة الخ یعنی در مقام تفصیل که قلب، مقام سان یافتن و تفصیل آن حقایق مندمج در مرتبه روح است. و این قلب بین عالم عقل محض و عالم نفس منطبعه، در انقلاب است چه اینکه با وجوه پنجگانه اش بین عوالم کلیه خمسه که همان حضرات خمس است که در فص پنجم از مقدمات قیصری بیان شده است؛ در انقلاب است و مراد از این تقلب قلب همان تطورات او است که هرگز او را آرامش نیست و دائما با تمثلات الهی در حال شدن و گردیدن است.
قلب مقام سان دادن علوم و معارف الهیه است و چون علم و عمل جوهرند و انسان سازند پس قلب انسانی دائما در حال رسیدن به جواهر مجرده نوریه است که از آن به شدن و گردیدن تعبیر کرده ایم.
لذا قلب اینچنینی را با تمثلات و تجلیات اسمائی و افعالی مناسب است و بر همین اساس محل ظهور مکاشفات و تمثلات است، یعنی اگر قلبی از عادات به درآید و خروج از عادت پیدا کند و در دژ تعلق به حق متعال قرار گیرد و متحقق به انوار الهیه و متقلب به اطوار ربوبی گردد با کلید بسم الله الرحمن الرحیم بر او تمثلها روی می آورد. شرح تمثلات در همین باب و باب نوزدهم خواهد آمد.
2- چو در عالم زمین و آسمانی - مر آدم را عیانی و نهانی است
3- نهان تو مثال آسمان است - عیان تو زمین زیر آن است
4- عیان تو نمودی از نهان است - نهان تو جهان بیکران است
مراد از عیان اسنان بدن اوست و مراد از نهان وی نفس ناطقه و روح اوست. و بدن مرتبه نازله نفس است و نشانه و نمودی از نفس است و نفس دریایی است بی ساحل. چون بدن مرتبه دانی است و نفس مرتبه عالی، لذا این دانی آیتی از برای آن عالی است زیرا که مراتب یک هویت از همدیگر حکایت می کنند و هر مرتبه ای مثال مرتبه دیگر است.
5- عیان تو یکی نقش نهان است - نهان تو نهانی لامکان است
ظاهر مثال باطن است. و آن که فرمود: لا مکان برای آن است که نفس مجرد است و مجردات را زمان و مکان نیست.
6- عیانت کارگاهی چند دارد - که در این نشأه ات پابند دارد
کارگاههای بدن بسیار است مثل این که کارگاه چشم دارد، کارگاه گوش، کارگاه شامه، کارگاه ذائقه و لامسه دارد که با اولی می بیند و با دومی می شنود، و با سومی می بوید، و با چهارمی و پنجمی می چشد و لمس می کند؛ چه اینکه با کارگاه زبان حرف می زند و با قواهای منطبع در بدن از قوای هاضمه، جاذبه غاذیه و منمیه و مولده و مصوره که قوای نباتی و حیوانی بدن اند، هضم می کند و جذب و دفع دارد و غذا می رساند و رشد می کند و تصویر و تولید مثل می نماید. این کارگاهها موجب پابندی نفس در این نشأه اند که اگر بخواهد ببیند باید با این چشم مادی باشد و اگر خواست بشنود باید با گوش باشد و هکذا. لذا در بیت بعدی فرمود:
7- چو در این نشأه رو آورد کاری - یکایک را بکار خود گماری
برای بوئیدن شامه را و برای چشیدن ذائقه را و برای دیدن باصره را و... به کار می گیرد.
8- نهانت را بود هم کارگاهی - تمثل می دهد هر چه که خواهی
کارگاه نهان که کارش تمثل دادن صور و اشکال اینسویی و نیز تجسد دادن معانی و حقایق عقلانی است همان قوه شریف خیال است که مظهر اسم شریف المصور حق تعالی است. همانند اینکه می خوابد و معانی عقلی را قوه خیال برای او صورت می دهد و بیدار می شود و چون خودش آن قدرت را ندارد که از این صور به سوی آن معانی سفر کند لذا به نزد معبر می رود که معبر وی را از صورت به سوی معانی عبور دهد، زیرا که قوه خیال دستگاه عکاسی نفس ناطقه است که معانی را صورت می دهد. لذا در بیت بعدی به نحوه کار این کارگاه نهان، اشاره فرمود:
9- چنان معنی به صورت می کشاند - که صدمانی در آن حیران بماند
مانی بر وزن دانی. به معنی نادر باشد که از ندرت است که بی همتا و بی مثل و یکه و تنها باشد، و نام نقاشی بوده مشهور در زمان اردشیر، و بعضی گویند در زمان بهرام شاه بود، و بعد از عیسی (علیه السلام) ظاهر شد و دعوای پیغمبری کرد و بهرام شاه بن هرمزشاه او را به قتل آورد.
(فرهنگ برهان قاطع.)
در کارگاه قلب همه حقایق ملکوتی، سان پیدا می کنند، و کارگاه عقل معانی کلی مرسل را به ادراک در می آورد که مراد از کلی بودن این معانی وسعت وجودی آن است و مراد از مرسل یعنی از قید ماده و عوارض اینسویی آن رها شده است. و نیز قوه عاقله در انسان، ذوات نوریه مجرده یعنی مفارقات نوری عقلی را ادارک می کند. و در کارگاه قوه خیال، آن معانی کلی مرسل به صورت عبارات شیرین و شیوا صورتگری می گردد چه اینکه این قوه آن ذوات نوریه را به صورت شیوای صورت انسانی به تجسم می کشاند و تحویل حس مشترک می دهد که آن را دوخت و دوز می کند و به بهترین عبارات و بصورت بهترین شکل انسانی در مقابل خود شخص حرف می زند و ظاهر می شود که گویا از بیرون باشد.
آنچنان دستگاه عکاسی نفس یعنی کارگاه قوه خیال در صورتگری آن معانی مرسل و ذوات نوریه، چیره دستی بکار می برد که همه معبرین زبردست در کار او در حیرت بسر می برند و همه نقاشان ماهر جهان را به حیران درآورده است.
تا حال آنچه از دستگاههای تصویری که اختراع گردید همه آنها صور و اشکال را صورتگری می کنند نه معانی را، اما قوه خیال در قوس صعود آنچه که از راه حواس پنجگانه به صورت اشکال می گیرد را برای قوه عقل به صورت اشکال تصویر می نماید ولی در قوس نزول آنچه از عقل می گیرد از معانی را به تصویر می کشاند و این تصویر معانی و تمثل ذوات نوریه مجرده عقلی، کاری است حیرت آور که صدها مانی چیره دست در مقابل او خضوع می کنند. (حیرت اندر حیرت) در این رابطه حضرت مولی روحی فداه فرمود: آقا جان من در کار نفس اسیر این یک کار (تصویر معانی) قوه خیال که شأنی از شئون نفس است هستم و این کلمه مرا می گیرد و لذا خیلی در نوشته هایم آورده ام بخصوص در رساله انسان در عرف عرفان خیلی این یک نکته یعنی صورت دادن معانی را دنبال کردم.
نکته: همه تمثّلات زیر سر صورتگری کارگاه قوه خیال است. چون در بیت اول این باب سخن از تمثلات در قلب سلیم پیش آمد لذا سخن از کارگاههای نفس از جمله کارگاه قوه خیال به میان آمد تا زمینه آماده شود برای ابیات بعدی که در مورد صعود برزخی و تمثلات و ادراکات آن است.
10- صعود برزخی چون گشت حاصل - بیابی بس تمثلهای کامل

مبحث انصراف و موارد آن:

صعود برزخی نفس زیر سر انصراف نفس از نشئه مادی است. و انصراف از این عالم به آن سوی عالم به انحاء گوناگون است همانند خواب، غشوه، ترس مفرط و خوشحالی مفرط، خواب مصنوعی، پیشامدهای سنگین، و حال احتضار، بی هوشی و مرگ که شاه فرد انصراف است.
و صعود برزخی برای نفس به ریاضت کشیدن و ورزش علمی و عملی کردن حاصل می شود همانگونه که در خواب، عقل معنی ادراک می کند و قوه خیال صورت تمثل می دهد، در حال بیداری نیز بتواند تمثلات به او روی آورد. و چه بسا در حال بیداری پدرش را که سی سال قبل مثلا از دنیا رفته صورت می دهد و او را می بیند و یا خیلی از امور دیگر که نمونه ها فراوان است. ملاک همان نکته انصراف تام است.
در درس پنجاه و هفتم دروس معرفت نفس آمده است: بدانکه تنویم مغناطیسی و نوم هر دو از یک اصل منشعب اند و آن در حقیقت انصراف و تعطیل حواس ظاهره از تصرف و دست در کار بودن این نشأه طبیعت است و چون حواس از این نشأه منصرف شدند نفس به عالم خود توجه می کند و از مخرج خود که مکمل و معلم حقیقی اوست کسب معارف و تحصیل حقایق می کند و بر امور خفیه دست می یابد و چون باز بدین سوی روی آورد آنچه را که در عالم رویا مشاهده کرد در عالم بیداری در هنگام خود می یابد. و اگر انسان نتواند به سر و معنی صورت خوابش پی ببرد به نزد معبر می رود و معبر خواب را تعبیر و تأویل می کند.
در عین 51 و شرح آن آمده است که: الرویا الصادقة اصالحة فی الحقیقة الارتباط النفس بمبادیها العالیة النوریة فتجد المعانی و الحقایق فیها بقوتها الشامخة العاقلة، ثم تصورها بحسن صناعتها فی صقع ذاتها بقوتها المتخیلة علی صور تناسب تلک المعانی و هذا الارتباط انما یتأتی من حیث انصراف النفس عن هذه النشأة فان تحقق الانصراف فی حال الیقظة یتحقق مثل الرویا ایضا کما یرزق بها السالک المراقب کثیرا فی أطوار أحواله النوریة و هذا المعنی یتصاعد درجة فدرجة حتی یرتقی الی المکاشفة و الالهام و النبوة الانبائیه و الوحی علی مراتبها بحسب اختلاف الامزجة و استعداد النفوس.
پس اگر انصراف حاصل شود انسان به صور تمثلات مثالی دست می یازد که نفس در این حال انصراف، معانی عقلی را به قوالب مثالی در می آورد که از این قوه نفس به تکثیر الواحد، نام برده می شود.
جناب صدر المتألهین در فصل 14 از مقاله دهم از اتحاد عاقل به معقول گوید: فصل فی ان القوة العاقلة کیف تقوی علی توحید الکثیر و تکثیر الواحد تا اینکه گوید: و اما قوتها علی تکثیر الواحد فهی تجسیمها بقوتها الخیالیة للعقلیات و تنزیلها فی قوالب الصور المثالیة.
نمطهای چهارگانه آخر اشارات و نمط سوم آن، به خصوص نمط دهم در اسرار آیات ظاهره از نفس را در مقام جایگاهی رفیع خواهد بود.
یکی از عوامل انصراف رسوخ در علم و معرفت و دوام در حضور و مراقبت است که موجب انصراف از ماسوی الله، و سبب اقبال کلی بسوی حقیقه الحقائق می گردد. در باب چهل و دوم مصباح الشریعة از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده است که: قال النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) غضوا أبصارکم ترون العجائب که در این کلام سامی سر مستتری است که نمی داند آن را مگر کسی که برای او عهدی در نزد حق تعالی باشد.
و بساکه اثر تسلط قوی بر باطن که انصراف از این نشأه حاصل گردد، از ملکوت أعلی چیزی بر انسان لائح شود، چنانکه در هنگام خواب که حواس ظاهر از این نشأه منصرف شدند، حقائقی از عوالم بالا بر انسان پدید می آیند و در صوری مشاهده می شوند که گاهی نیاز به تعبیر دارند و گاهی عین واقع اند که احتیاج به تعبیر ندارند.
کسی که ریاضت می کشد البته مطلع بر عالم غیب می شود یعنی از علوم عقول و نفوس فلکی آگاه می گردد و هر فکری که می کند غیبی است.
نکته: وقتی انسان نیت کسی کرده است به اتحاد مدرک به مدرک، آن کس است و أنا این شخص أنا همان کس است و چون توجهش را به آن کس تمرکز دهد و در توجهش تعمق کند به امثال آن کس که وعاء برزخی حقیقت او است محشور خواهد شد که یتمثل له بشرا سویا و کلید آن انصراف از نشأه مادی است. (نصوص الحکم بر فصوص الحکم).
در کلمه 62 صد کلمه فرمود: آن که صاحب همت باشد و نفس را از اشتغال بدین نشأه انصراف دهد، گاهی تمثلاتی در لوح نفس خود مشاهده کند، و گاهی حقایقی بی تمثل دریابد، و از این حالت آگاهی یابد که آنچه به آدمی در حالات نوم و تنویم و غشوه و خوف و احتضار و نظائر آنها روی می آورد، هیچیک موضوعیت در روی آوردن تمثلات و ادراکات دیگر ندارد، آنچه که موضوعیت دارد انصراف از نشأه عنصری و اعراض از تعلقات این سویی است و چون انصراف در بیداری هم روی آورد نتیجه هزاران خواب و احتضار را می دهد.
در نکته 10 هزار و یک نکته فرمود: و بدانکه خواب و حالت احتضار و تنویم مغناطیسی و حالت غشوه و امثال آنها هیچیک موضوعیت در تمثل صور مثالی در صقع نفس ندارد و آنکه موضوعیت دارد انصراف از تعلقات است مگر آن نفس کاملی که حضرتی او را از حضرتی باز نمی دارد و مظهر اسم شریف یا من لا یشغله شأن عن شأن گردیده است. پس اگر در بیداری انصراف حاصل شود تمثل و تمثلات و نزل و تنزلات بهتر از خواب عائد انسان می گردد و مراقبت مفتاح است فافهم... و بدانکه هر چه مزاج معتدل تر و مراقبت قوی تر باشد و صداقت و خلوص نیت و صفای قلب بیشتر باشد تمثلات صور روشن تر و حکایت آنها از واقع بهتر است.
به تعبیر بلند شاعر که گفته است:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود - ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
پس انصراف این نشأه موجب صعود برزخی می گردد که نفس با آنسویی ها حشر پیدا می کند و همه حقایق را در کارگاه قوه خیال و عقل خویش به صورت تمثلات می یابد، به عنوان نمونه گوییم:
1- در اصول کافی ج 2 معرب ص 308 کتاب ایمان و کفر روایتی از امام صادق (علیه السلام) آمد که فرمود: ان الله خلق قلوب المومنین مبهمة علی الایمان فاذا اراد استنارة ما فیها فتحها بالحکمة وزرعها بالعلم و زارعها و القیم علیها رب العالمین فتح دل شیار کردن آن است، زرع آن بذر افشاندن آن است و این بذر علم است، قیم محافظ پروراننده آن است، و این فاتح و زارع و قیم رب العالمین است. به منطق وحی و براهین عقل، معارف حقه الهیه در این نشأه مادی به صورت آب تمثل می یابد و خود را نشان می دهد.
2- روایات فراوانی دلالت می کند که ملائکه به صورهای مختلف تمثل می یابند همانند اینکه جبرئیل برای جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) به صورت دحیه کلبی و شاب أمرد تمثل یافته است. و یا در روایتی آمده که جبرئیل را با ششصد بال رویت فرمود. و در بعضی از اوقات به صورت اصلیش دیده است. چه اینکه جبرئیل برای جناب مریم به صورت شاب أمر سوی الخلق متمثل شد که فتمثل لها بشرا سویا.
3- شیخ کبیر ابن عربی در باب هفتاد و سوم فتوحات ج 2 ص 37 گوید که حضرت در مقابل ابلیس که برای او متمثل شده بود که او را نمی شناخت و به حضرتش عرض کرد: یا روح الله قل لا اله الا الله رجاء منه ان یقول ذلک لقوله و یکون قد اطاعه بوجه ما و ذلک هو الایمان فرمود: من لا اله الا الله می گویم ولی نه بخاطر قول تو الخ...
4- ملائکه ای که برای حضرت ابراهیم تمثل یافته بودند که بشارت فرزند به او داده اند.
5- تمثل قرآن به صورت حسنه.
6- تمثل حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) در حال احتضار.
7- تمثلات در حین مرگ.
8- تمثل اسب سفید برای آقا محمد رضای قمشه ای از طرف امام زمان (عج).
9- تمثل مال و اولاد و عمل در هنگام مرگ.
10- تمثل دنیا برای حضرت امیر (علیه السلام) به صورت بثینه بنت عامر الجمحی که زیباترین زن در قریش بوده است.
11- تمثل اعمال در روز قیامت.
12- متمثل شدن برادران یوسف برای جناب یعقوب بصورت گرگ که گرگ در غدر و حیلت معروف است.
13- تمثل اعتقادات، اعمال صالحه و اعتقادات صحیح به صور نورانی خوشحال کننده و اعتقادات باطله به صور ظلمانی قبیح موجب حزن و تألم.
امور مذکور در تمثلات را از رساله رویت و تمثل مندرج در رساله گرانسنگ انسان و قرآن باید جستجو کرد. چه اینکه شرح فص 57 و 58 فصوص الحکم فارابی معنون به نصوص الحکم حضرت مولی را در مقام دخلی بسزا است.
14- تمثل حسن مطلق به صورت زیبا در حال خطاطی، (نکته 716).
15- تمثل اعمال مذموم به صور حیوانات موذی. (نکته 132).
16- تمثلات منامیه همان تصور معانی مرسله در خیال است. (اتحاد عاقل - درس 23).
17- تمثل علم به صورت ابر و آب. (عین 4 ص 184).
18- تمثل شیطان به صورت انسان کامل راه ندارد. (اتحاد درس 23 ص 444).
19- تمثل انسان کامل (اولیاء و انبیای الهی). (اتحاد درس 21 ص 373).
20- تمثل جهنم برای حضرت مولی. (عین 63 ص 794).
21- تمثل حضرت علامه طباطبایی برای حضرت مولی.
22- تمثل ایمان به صورت درخت طوبی. (نکته 585)
موارد این امر برای افراد فراوان است که به شمار درنمی آید که اطاله گفتار از حوصله این وجیزیه خارج است. و همه این تمثلات از صعود برزخی است که از ناحیه انصراف حاصل می شود.
11- تمثل باشد از ادراکت ایدوست - برون نبود ز ذات پاکت ایدوست
در کلمه 63 صد کلمه فرمود: آن که در تمثلات نفس تأمل کند، جمیع تمثلاتش را یک نحو ادارکش می یابد که برای شخص او حاصل شده است و دیگری بدان آگاه نیست، چنانکه کریمه فتمثل لها بشرا سویا در این حکم حکیم، معیار عدل و میزان قسط است، و عمده آن است که سر لها درست ادراک شود، نظیر کریمه لیس للانسان الا ما سعی که در للانسان باید دقت کرد. در نکته 10 هزار و یک نکته آمده است:
بدانکه صور مثالی که در صقع نفس تمثل می یابند همه در حقیقت از منشآت نفس اند و منشآت او فعل او هستند پس قیام آن صور به نفس قیام فعل به فاعل است نه قیام حال به محل، و افعال نفس شؤن و تطورات او هستند پس همه آن صور مطلقا خواه صور جمادیه باشند و خواه صور معدنیه و خواه نباتیه و خواه حیوانیه و خواه ملکیه و خواه غیر آنها حی و شاعر و مدرک اند و تمایز بین آنها به تمایز نسبی است نه تمایز حقیقی چه همه نقوش و شئون و تطورات یک نور وجود نفس اند و این نور وجود بر همه قاهر است و آن صور همگی مقهور او که وحدت در کثرت و کثرت در وحدت است و مخاطِب و مخاطَب یکی هستند.
پس ادراک صور معانی چه در خواب و چه در بیداری همه در صقع نفس انسانی یعنی در موطن متخیله آن است.
در نکته 88- فرمود: فتمثل لها بشرا سویا جمیع تمثلات یک نحوه ادراک است و روایات عدیده ای که در احوال و اطوار انسان در عوالم عدیده به لفظ تمثل و اشباه آن حقایقی را نام می برد بازگشت همه آنها به این نکته علیا است فافهم.
حضرت مولی را در رساله گرانسنگ و عرشی انسان در عرف عرفان که به عنوان یکی از کلمه های هزار و یک کلمه تقریر شده بود ولی چون زیاد شده بود فرمودند که دیدیم خود یک رساله خوبی شده، لذا آن را از هزار و یک کلمه جدا فرمودند تا به وقتش آن پریروی تاب مستوری را نداشته باشند و به طبع برسد. در این رساله چندین واقعه از حالات تمثلی که برای حضرتش پیش آمد را نقل فرمود و سپس به ترسیم اصولی پرداختند که هر یک بعنوان کد و دستخط مبارک حضرتش که بیاض العین این بنده است نقل می کنم.
تبصره: آنچه که در این کلمه آورده ایم نمونه ای از اصولی ایقانی در اعتقادات ایمانی است یکی از آن اصول این که: بسیاری از آنچه که در ماورای نشأه طبیعت به انسان روی می آورند بروز و ظهور ملکاتی اند که انسان به کسب یا اکتساب در مزرعه ذات خویش کاشته است چه هر کس زرع و زارع و مزرعه خود است، و به عبارت دیگر مهمان سفره خود است که الدنیا مزرعة الاخرة پس بدان که ملکات مواد صور برزخیه اند و به بیان گرانقدر شیخ اجل سعدی:
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر - کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
چند واقعه ای که نقل کرده ایم همه از خود من برخاسته اند و بیرون از من نبودند، در کریمه لهم ما یشاءون فیه لدنیا مزید (قرآن کریم - سوره ق - آیه 35)، و در کریمه للذین أحسنو الحسنی و زیادة(سوره یونس - آیه 27)، و نظایر آنها از آیات و روایات فهم و تدبر بسزا لازم است و استاد زبان فهم کامل باید که به گفته شیوا و رسای عارف رومی در دفتر سوم مثنوی معنوی:
هر که گیرد پیشه ای بی اوستا - ریشخندی شد به شهر و روستا
هیچکس بی اوستا چیزی نشد - هیچ آهن خنجر تیزی نشد
بند (باب) دهم دفتر دل در این معنی اعنی در تمثلات ادراکی و مافوق آن و اشارت به سری از اسرار آیات و روایات حقا بسیار شایسته و بایسته سخن گفته است که سزاوار است در حق آن گفته شود، نطق فیه روح القدس:
صعود برزخی چون گشت حاصل - بیابی بس تمثلهای کامل الخ
و در همین معنی جناب متأله سبزواری در شرح مثنوی معنوی چه نیکو فرموده است:
وسایط در حشر همه ذاتیه و داخله اند، نه خارجه از ذات و باطن ذات نفوس مثل این عالم دنیا. انتهی کلام مولی در رساله انسان در عرف عرفان.
آیات و روایات و وقایع منامیه، همه دلالت صریح دارند که تمثل، تصور و تبدی و ظهور شی ء است در موطن ادراک، به صورتی مناسب حالات و امور نفسانی و دیگر امور. مثلا چون زن زیبای آراسته موجب اغوا و اضلال مردم بوالهوس می شود، دنیا، در مقام تمثل، بدان صورت ادراک می شود، نه آنکه در خارج ظرف ادراک زنی صاحب جمال و آراسته به انواع پیرایه ها بوده باد.
همچنانکه در عالم رویا تمام وقایع و حالات در صقع نفس است نه در خارج آن، ظهور سرور به صورت مثال در حدیث نیز در صقع نفس آن کسی است که ادخال سرور در دل مومن کرده است نه آنکه در ظرف خارج چیزی چیز دیگر گردد.
12- همه اطوارت از آغاز و انجام - همه احوالت از لذات و الام
13- ز ادراکات تست از نیک و از بد - تویی خود میهمان سفره خو
هر کسی با عمل و علم خود دارد در شبانه روز خودش را می سازد که علم و عمل جوهرند و انسان سازند. و هر کسی زرع و زارع و مزرعه و بذر خویش است و عاقبت کار همان درو کند که کشته است. الدنیا مزرعة الاخرة.
لذات و الآم از انواع ادراکاتند که ادراکات ممدوح او لذت آورند چه ادراکات مذموم درد می آورند.
14- چو شد آیینه ذات تو روشن - ز گلهای مثالی مثل گلشن
15- بوفق اقتضای بال و حالت - معانی را بیابی در مثالت
در تمثلات، هر کسی برای خویش یک مطبعه خاص است و در پیشآمد وقایع نفسانی دارای حالات خاص است و قوه خیال او برای او عکسهای مخصوص را به تصویر می کشاند. نباید این توقع را داشت که برای همه به یکنواخت حال تحقق یابد، و گلهای مثالی و حقایق ملکوتی به یک منوال خود را نشان دهند.
مثلا اگر جناب میرداماد در حال ذکر شریف یا غنی یا مغنی مشاهده می کند که سراسر نظام هستی با او همدم اند نباید دیگری که به این ذکر متلبس است انتظار داشته باشد که برای او نیز باید اینچنین تحقق یابد؛ زیرا قوه خیال در هر شخصی مطابق حال او و به وفق اقتضای ذهن و مدرکات او برای او متمثل می سازد.
چه سا به اشخاص گوناگون یک معنی و حقیقت را بدهند ولی هر یکی از آنها طوری برای خود عکس برداری کند و بنمایاند مثل اینکه شخص یک حقیقت است ولی در مقابل آیینه های مختلف به اطوار گونه گون نمایانده شود. معانی ملکوتیه را وحدت هویت است ولی مجالی و مظاهر که جان افراد مختلف است انحاء فراوان دارد. فصل نهم از رساله نور علی نور جناب مولی را در مقام شأنی خاص است که در دو مطلب پیاده شده است که به منزله کنوز اسرار است.
مطلب اول اینکه: در کتب و رسائل ارباب سیر و سلوک مثل تحفةالملوک سید بحرالعلوم و غیرها، سنوح احوالی از خودشان در اثناء سیر و سلوک خبر می دهند مثلا در همین تحفه فرماید: و از جمله آثار، به صدا آمدن قلب است، و در مبادی آوازی مانند آواز کبوتر و قمری از او ظاهر شود، و بعد از آن صدایی چون انداختن مهره در طاس که در آن پیچد مسموع شود - الخ.
و همچنین دیگران حکایاتی از خود دارند. غرضم این است که آگاهی بدین گونه احوال رهزنت نشود که باید به همان کیفیت برای تو هم پیش آید چه اینکه وجودات مقیده را احکام متخالفه است و هر یک را حکمی خاص؛ برای هر شخص به وفق اقتضای استعداد و ترکیب مزاج و قابلیت او در اثنای سیر و سلوک و اراداتی روی می آورد.
همانطور که چهره ها و لهجه ها مختلف اند استعدادها نیز مختلف اند و مطابق اختلاف استعداد، و ارادات قلبی و آثار وجودی و استفاضه فیض الهی مطلقا گوناگون اند، و هر کسی از جدول وجودی خودش مطابق با همان جدول خود می گیرد. و در هر یک کارخانه ای به نام دستگاه خیال است که از قدرت کامله حق سبحانه معانی را صورت می دهد، هر معنی را به صورتی مناسب وی که مظهر اسم شریف مصوراست. لذا تمثلات مطابق با جدول وجودی هر شخصی رنگ خاص به خودش می گیرد. فتدبر.
16- مثالی همنشین و همدم تو - فزاید نور و بزداید غم تو
17- رفیق خلوت شبهای تارت - ترا آگه کند از کار و بارت
18- سخن از ماضی و از حال گوید - خبرهایی ز استقبال گوید
تا اینجا اشارت به کشف ها و تمثلات با مثال بود که همراه با اشکال و صور باشد و همه این صور همنشین با خود شخص اند و أنیس شبهای تاریک شخص اند. و انسان می تواند با این رفیقات همدم از سرایر وجودی خویش با خبر گردد که چه در انبان دارد. از بیت بعدی به بعد اشارت دارد به تمثلات بی مثال.
19- چو یابی در خودت صبر و قراری - حضوری در سکوت اختیاری
20- نهان از دیده اغیار باشی - عیان و کاتم اسرار باشی
21- به آداب سلوک اهل ایقان - بدانجایی رسی از نور عرفان
22- که تا کم کم ز لطف لایزالی - بیابی کشف های بی مثالی
بحث کشفها و تجلیات و تمثلات با مثال و بی مثال در ابیات 22 الی 27 و بیت 60 از باب نوزدهم دفتر دل خواهد آمد که به نحو مبسوط بحث خواهد شد، و فص 57 فصوص فارابی و شرح آن توسط حضرت مولی در نصوص الحکم را در مقام اهمیتی بسزا است. فانتظر.
مقدماتی که برای تحقق تمثلات بی مثال لازم است عبارتند از:
1- صبر و قرار. زیرا که با عجله نمی شود به مقصود دست یافت، چون آنان که زود به تمثلات رسیده اند پخته بار نیامده اند و هر کس که دیر گرفت پخته بار آمد.
حضرت مولی فرمود: راهرو بداند که بزرگان گفته اند که بطؤ علامت نقص استعداد نیست، زود زود نمی دهند تا کم کم ظرفیت پیدا کند. و کسانی زود گرفته اند ولی در همان محدود توقف کرده اند و از نیل به مقامات عالیه باز مانده اند و البته ناامیدی ندارد و شاید در همین لحظه بعد رسیده است و به گنج مقصود دست یافت...
در روایات نیز به صبر و استقامت تأکید شده است. چه اینکه در آیات قرآن نیز همانند: ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة بر صبر و استقامت پافشاری شده است.
2- حضور و دوام آن و مراقبت که تخم سعادت انسانی، حضور و مراقبت است و هر چه مراقبت و حضور که مفتاحند کاملتر باشد، تمثل حقایق صافی تر است (لطیفه 119 - مآثر آثار ج 2).
3- سکوت اختیاری که لب دوختن و زبان را جز برای امور ضروری به حرف درنیاوردن است.
4- از دیده اغیار پنهان شدن که از هر کس که با جان انسان نامحرم است دوری جستن است اگر چه نزدیکان او باشند و دل را از هر کس که غیر است بردارد که معاشرت با اغیار مانع رسیدن انسان به حقایق است.
5- عیان و کاتم اسرار بودن که همان با همه بودن و بی همه بودن است. بارها حضرت مولی می فرمود که با خلق خدا نباید دعوا داشت زیرا که معلول حق اند پس با همه باش ولی بی همه باش. با همه بودن بلحاظ اینکه مخلوق خدایند و خداست دارد خدایی می کند. بی همه بودن یعنی از جهت حدود و قیودشان دوری جستن است که انسان را برای دنیایشان می خواهند، و در محدوده حدودشان خطرناکند. و لذا با اینکه مردم مخلوق حق اند، خود آفریننده آنها یعنی حق تعالی ما را امر به پرهیز از مردم کرد: قل اعوذ برب الناس ملک الناس... چون خودش می داند که چی آفریده است. شاعر گوید:
هرگز حدیث میان حاضر و غایب شنیده ای - من در میان جمع و دلم جای دیگر است
کتمان اسرار، شکرگذاری از نعمت وایت است که برای سالک خیلی کار می رسد.
در روایت اول از باب صبر کتاب ایمان و کفر اصول کافی آمده است: لان کل مومن ملجم.
و در حدیث هفتم باب کتمام آن از أبا جعفر امام باقر (علیه السلام) آمده است:
و الله ان احب اصحابی الی أورعهم، و افقههم و اکتمهم لحدیثنا... الحدیث. و در روایت دوم همین باب نیز امر به صبر و کتمان شده است.
5- مراعات کردن آداب سلوک اهل ایقان.
6- پیدا کردن نور عرفان.
امور مذکور زمینه می شوند تا از لطف حق تعالی، کشف های بی مثال برای انسان حاصل گردد. حال از حضرت مولی در قصیده شقشقیه دیوان در مورد کشف های با مثال و بی مثالش بشنو:
بباید خون دل خوردن چه خونی - که هر یک قطره اش زهر هلاهل
تحمل باید از سنگ شماتت - توکل باید از رنج اراذل
چو گفتی آمدم از خویش بگذر - ز نام و ننگ و صلح و جنگ بگسل
زبان در کام کش از کشمکشها - تماشا کن نزاع حق و باطل
بدرد خویشتن می باش صابر - به شهر خویشتن می باش خامِل
تأنی کن که با صر صر نیارد - بیارد پشه ای اندر مقابل
مراد از این صر صر همان جذبه های ملکوتی بی مثال است که با شرایط فوق: از خون دل خوردن، و صبر و تحمل در برابر حوادث و بدگویی ها، و توکل به حق تعالی از رنج اراذل و اوباش، و از هر چه که موجب تعلق است گذر کردن، و در کشمکش ها سکوت داشتن، و گمنام و خامل گشتن؛ حاصل می گردد. سپس به سه مورد از تمثلات بی مثالی خویش اشاره فرمود تا اینکه در ادامه آن فرمود:
مرا ز اینگونه حالاتست بسیار - نیارم گفتنش از بیم جاهل
به کتمانی نهانتر از نهانی - به سر آورده ام طی منازل
ولی تا دم بر آوردم ز دردم - دهنها باز شد چون عرق نازل
در رساله شریف انسان در عرف عرفان فرمود: وقتی حضرت استاد علامه طباطبایی - رضوان الله علیه - از من پرسیدند که آیا تمثل بی صورت یعنی کشف بی مثال هم به شما دست می دهد و روی می آورد؟
عرض کردم آنچه را که مشاهده می کنم همه با مثال اند. و گاهی عظمت نظام هستی آنچنان مرا می گیرد و مضطربم می نماید که اگر خودم را از آن انصراف ندهم، جانم از بدنم مفارقت می کند. آن جناب فرمود: همین معنی کشف بی صورت و بی مثال است، و از این که خودت را انصراف می دهی کاری خوب و محبوب و مطلوب است تا کم کم به عالم ماورای ماده و فوق آن انس بگیری.
23- چو دادی تار و پودت را بتاراج - عروج احمدی یابی به معراج
24- بیا در فهم سری گوش دل ده - به سبحان الذی أسری بعبده
25- شب معراج احمد را شنیدی - مقامات محمد را ندیدی
26- چو سر کامل آید در تمثل - تمثلهاست در دور و تسلسل
مراد از سر کامل سر و باطن انسان کامل است که سر انسان کتاب جامع الهی است که اگر این کتاب جامع یعنی سر حقیقت انسانی به تمثل آید، تمثلات آن پی در پی است زیرا که کتاب وجودی انسان کامل بی نهایت است.
چون در این باب، محور بحثها، تمثلات در قلب سلیم است به عنوان نمونه تمثلات حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) در لیله معراج ذکر گردیده است.
معراج زیر سر صعود برزخی است. و این ابیات و ابیات قبلی در مورد تمثلات با مثال و بی مثال، به منزله شرح بیت دهم این باب محسوب می شوند، زیرا که با صعود برزخی تمثلات و معراج حاصل می شود.
از نکته 284 بشنو: در معراج خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) و در احادیث معراج تدبر کن تا بدانی که انسان تا صعود برزخی و فوق آن تحصیل نکرده است حقایق برای او مکشوف نمی گردد... و گفته آمد که صعود برزخی زیر سر انصراف از این نشأه و توجه تام به آن سوی عالم است.
معراج عروج به ملکوت است که با تولد ثانی ولادت ثانیه تحقق می یابد نه عروج به کرات باشد که برای پیشرفت کنندگان صنعت و تکنیک امروزی نیز میسر است. یعنی باید جان متحول گردد و در خودش به عروج نفسانی برسد نه اینکه فکر قوی گردد و بدن را به کرات صعود دهد.
پس معراج دال بر صعود جان شخص و مکاشفات است و معراج سفرنامه و شرح اطوار وجودی انسان است.
انسان کامل و حقیقت احمدیه و ولایت علویه متنی است، که عالم تکوین و قرآن کریم شرح عینی و کتبی آنند. و لذا وقتی سر انسان کامل به تمثل آید از آن به بعد پشت سر هم این تمثات به منصه ظهور تجلی می کنند. و همه آنچه که جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) در معراج جانش که دارای مراتب بی نهایت است، مشاهده کرده است، از او بیرون نبوده است زیرا که عالم، مندمج در حقیقت محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم) است. و عالم تجلی گاه این حقیقت است که مظهر اتم حق متعال و اسم شریف الله است. قرآن کریم کشف اتم محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) است که در معراج وجودی حضرتش در نهانخانه سر او بر او فائض گردید. و همانگونه که حقیقت محمدیه (صلی الله علیه و آله و سلم) در عبودیت تامه صمد است، قرآن او نیز که کشف تام است در بین همه تمثلات انبیا و حضرتش صمد است. چه اینکه این تمثل او را نهایت نبود که اگر اندکی از این تمثل را تبیین کنند همه علمای عوام که عوام علمایند، به مقابله برخیزند. لذا فرمود:
27- چو گویم اندکی از این تمثل - بگیرد جان جاهل را تزلزل
در نامحدود حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حقیقت محمدیه که در قوس صعود با صادر اول که ظل ممدود حق تعالی است متحد و مندک می شود، فرمود:
28- چه کامل هست عین ظل ممدود - چو ذی ظلش ندارد حد محدود
29- تعالی ز دور ظل ممدود - ز احمد تا محمد تا به محمود
مراد از ظل ممدود همان حقیقت محمدیه و انسان کامل احمدی است که او را همانند ذی ظلش که حق متعال است نهایت نبود که بر اساس سنخیت و مشابهت، از الواحد غیر متناهی، الواحد متناهی صادر نمی شود. بحث ظل ممدود در شرح بیت 28 از باب هشتم گذشت.
این ظل ممدود محمدی را دوری است از احمد تا محمد تا به محمود که اشارت به مقامات حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) در قوس نزول و صعود است که در شرح بیت بیستم از باب اول گفته آمد.
به بیان دیگری در مقام گوییم که: احمد مربوط به قبل از بعثت است، و محمد مربوط به دوران بعثت او است و بعد از آنکه مخاطب به خطاب شریف سوره أسری گشت: و من اللیل فتهجد به نافلة لک عسی أن یبعثک ربک مقاما محمودا و بعد این نشأه محمود است که همه ملائکه و عالم و آفریننده آنها حامد اویند که مربوط به قوس صعود حضرت می باشد. روایاتی که دلالت دارند که حضرت ختمی (صلی الله علیه و آله و سلم) صاحب مقام و لوای حمد و محمود است در مقام به کار آید.
سر آنکه ماسوی الله حامد این مقام اند برای آن است که در قوس صعود، با صعود برزخی و عقلی و فوق آن که مقام لا یقفی است به صادر اول وصول می یابد و عین او می گردد که او ظل ممدود حق است، و همه ماسوی الله از اعضا و جوارح او می شوند.
لذا همه موجودات از عقل اول تا هیولای اولای مادی، نان خور سفره پر مائده اویند. و سفره پر عائده حضرتش همان قرآن کریم است که علم ما کان و ما یکون در او متحقق است.
30- همه آیات قرآنند آیت - که انسان را نه حد است و نه غایت
آنکه گفته شد ظل ممدود حد ندارد در حقیقت بیان مقام انسان است و آیات قرآن نیز چون بی نهایتند به نامحدود بودن انسان شهادت می دهند.
در شرح بیت 38 و 39 در مورد مقام لا یقفی انسان سخن به میان آمد که انسان در قوس صعود و صعود برزخی و فوق آن، نهایت ندارد.
اینکه قرآن و آیات آن را نهایت نیست در شرح باب پنجم گفته آمد.
31- شب أسری رسول نیک فرجام - قطاری دید بی آغاز و انجام
از این بیت به بعد به شرح تمثلات حضرتش در لیله معراج اشاره می شود که تمثل فوق از موارد آن است.
32- قطار بی کران اشترانی - که هر یک را بدی بار گرانی
33- سوال از جبرئیل و این جواب است - که اینها بار علم بوتراب است
34- وصی احمد اینجا بوتراب است - در آنجا نام او ام الکتاب است
35- بلی ام الکتاب این بوتراب است - بلی این بوتراب ام الکتاب است
آنکه در بیت بیست و ششم گفته آمد که اگر سر و باطن انسان کامل که کتاب جامع الهی است به تمثل درآید، تمثلات آن را نهایت نباشد، برای آن است که انسان کامل متحد با ظل ممدود و صادر اول است که او را حد و نهایت نباشد. مضاف به اینکه انسان کامل ظرف وجودی آیات قرآنی است که هر آیه اش را نه حد است و نه غایت.
حال در ابیات مذکور به عنوان نمونه که اگر سر انسان کامل به تمثل درآید، تمثل قطار بی کران شتران با بار سنگین را برای جناب رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، مطرح فرمود که اشارت است به یک روایت در باب معراج که حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) اشتران بی نهایت را به صورت قطاری بی پایان مشاهده کرده و از جبرئیل سوال کرد که این قطار شتران با این بار سنگین برای چیست؟ جبرئیل در جواب عرض کرد که اینها علم جناب امیر المؤمنین (علیه السلام) است. و حضرت مولی در مقام از جناب مولی الموالی به القابی نام برد که یکی از آنها بوتراب است. که روزی حضرت روی خاک نشسته بود جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و فرمود که تو پدر خاک هستی که از آن به بعد لقب ابوتراب را به حضرت امیر اسناد می دهند.
اما جناب وصی احمد، اینجا ابوتراب است یعنی به لحاظ این نشئه عنصری است ولی به لحاظ ملکوت آسمانها و زمین ام الکتاب است. باید در کلمه الکتاب کتاب با الف و لام دقت بسزا نمود که صمد است.
لذا وقتی سر انسان کاملی که مساوق با الکتاب است که کتاب تکوین و کتاب تدوین مساوق با کتاب انفسی انسان کاملند و کتاب تکوین شرح انفسی کتاب تدوین است و کتاب تدوین شرح انفسی انسان کامل است، تمثل این سر به صورت قطار شتران با بار سنگین است که آن را نهایت نبود.
نکته: چون آن روز در عرب شتر مرسوم بود و در روایت هم آمده که علم را از حمله علم بگیرد و جان انسان کامل حمله و وعاء علم است لذا قوه خیال جناب رسول الله در شب معراج حمله علم را به صورت قطار اشتران بی نهایت مشاهده کرده است که اینها تمثلات با مثال جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) است مراد اینکه حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) جناب وصی و علم او را به صورت قطار اشتران مشاهده فرمود یعنی مقام ولایت و سر انسان کامل است که نوعا ولایت به صورت جناب امیر المؤمنین (علیه السلام) متجلی می شود که همه برکات زیر سر ولایت است.
اینکه در ابیات مذکور ام الکتاب برای جناب وصی ولی به کار گرفته شده است مطابقت دارد با آیه پایانی سوره مبارکه رعد که فرمود: قل کفی بالله شهیدا بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب.
در تفسیر نور الثقلین ذیل آیه مذکور سوره رعد از امام صادق (علیه السلام) حدیثی نقل شده است که حضرت فرمود: خداوند در حق جناب موسی فرمود: و کتبنا له فی الالواح من کل شی ء موعظةکه از هر شیئی برای او موعظه ای را نوشت نه فرمود که شی ء را برای او موعظه نوشته است؛ و برای عیسی (علیه السلام) فرمود: ولأبین لکم بعض الذی تختلفون فیه که بعضی از آنچه را که در آن اختلاف کردند را برای او تبیین فرمود؛ ولی برای صاحب شما امیر المؤمنین (علیه السلام) فرمود: قل کفی بالله شهیدا بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب و فرمود: و لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین که علم کتاب مطلق و علم کتاب مبین را به او داده است.
همانگونه که کتاب مطلق حق تعالی اعم از تدوین و تکوین را نهایت نیست قهرا علم به این کتاب را هم نهایت نبود و لذا به صورت اشتران بی کران با بار متمثل شده است.
آنچه که در تمثلات همانند خوابها مهم است از صورت ها عبور کردن و به معنای رسیدن است که باید از صورت قطار اشتران بی نهایت به واقع رسید.
در امالی صدوق از ابی سعید خدری آمده که گفت از جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) سوال کردم که مراد از این آیه چیست؟ حضرت (من عنده) را به برادرش علی ابن ابیطالب تفسیر فرمود.
فضیل بن یسار از امام باقر (علیه السلام) در مورد آیه مذکور سوال کرد حضرت فرمود: نزلت فی علی (علیه السلام) انه عالم هذه الامة بعد النبی (صلی الله علیه و آله و سلم).
در مورد آصف برخیا آمده که در نزد او علمی از کتاب بود ولی در مورد حضرت امیر (علیه السلام)، علم کتاب مطرح شده است. از امام صادق (علیه السلام) در مورد: علم من الکتاب و علم الکتاب سوال شده است، آقا در جواب فرمود: آنکه در نزد او مقدار علمی از کتاب است در نزد کسی که پیش او علم همه کتاب است مثل آن است که پشه ای با بالش از آب دریا به مقدار پرش آب بردارد که صاحب علم کتاب دریا است و علم آن دیگری قطره است.
از امام باقر (علیه السلام) در مورد آیه مذکور سوال شد حضرت فرمود: علی بن ابیطالب عنده علم الکتاب الاول و الاخر.
این علم الکتاب که علم به کتاب جامع حق است در تمثل به صورت پشت هم و بی نهایت است.
در چهل حدیث ذیل بسمله در باب اول آمده است که حضرت مولی الموالی، سرالانبیاء و العالمین اجمعین فرمود که جمیع کتب نازل شده، در قرآن است و همه قرآن در سوره فاتحه آن است و همه اسرار سوره فاتحه در بسم الله الرحمن الرحیم آن است و همه اسرار بسم الله در باء آن است و من نقطه تحت باء بسم الله هستم. چه اینکه فرمود اگر بخواهم نقطه باء بسم الله را تفسیر کنم باید هشتاد شتر را بار سنگین نمود. و همین اشتران، با قطاری بی نهایت برای جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) در لیله معراج که لیله شرح وجودی انسان است متمثل شده است. فتدبر.
36- که یک شخص است و فرش و فوق عرش است - همان کو فوق عرش است تا به فرش است
انسان کامل یک هویت دارای مراتب وجودی از فرش بدن تا فوق عرش است که مقام فوق تجرد و اتحاد وجودی او با صادر اول است که به لحاظ اینسویش فرش و بوتراب است و به لحاظ آنسویش فوق عرش و ام الکتاب است. در کلمه شصت و چهارم رساله صد کلمه آمده است: آن که در تن و روان خود بیندیشد، خود را یک چیز دو چیز بلکه چند چیز باید: یک چیز به حسب شخصیت، دو چیز یا چند چیز به لحاظ تحلیل عقلی. یک شخصیت ممتد از فرش تا فوق عرش، که یک انسان طبیعی و مثالی و عقلی و الهی است...
37- هزاران نشأه است این شخص واحد - مرا آیات و اخبارند شاهد
در اینکه انسان را نشئات بی نهایت است با اینکه یک هویت، آیات قرآنی و روایات ائمه و عرفان و برهان، شاهد این مدعایند و لذا همین مطلب را در بیت 46 بیان شده است. و به جهت اینکه قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند لذا از بیت بعدی می فرماید:
38- چو بینی آیت قرآن فرقان - بدان آن عین عرفانست و برهان
39- نباشد این سه را هرگز جدایی - که هر یک نیست جز نور خدایی
رساله گرانسنگ قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند حضرت مولی برای این مطلب خواننده محترم را کافی است.
40- خدا داند که صرف ژاژ خایی است - که گوید این سه را از هم جدایی است
در رساله مذکور فرمود: آنچه انسان خواهان آن است و بالفطره همچون تشنه ای که جوینده آب سرد و زلال و گوارا است از هر سوی آن را می جوید، رسیدن به حقایق اشیاست؛ که ادراک و نیل بدانها بهترین لذت انسانی، که همان لذت عقلی است، می باشد. معلمان واقعی بشر و مکملان نفوس انسانی، که هدف عالی و نهایی مقدسشان به ثمر رساندن نهالهای وجودی انسانها و به مرتبه کمال نایل شدن آنها می باشد، نظر اولی آنان تفهیم و تلقین حقایق به نفوس مستعده از راه برهان است که حجتی تمام و یقین آور است. لذا سلیل نبوت و لسان الله ناطق حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) جناب ارسطو را به بزرگی یاد می فرماید که وی مردم را از برهان وحدت صنع به وحدت صانع خوانده است. و جناب صدرالمتألهین در تعاضد عرفان و برهان در پایان فصل بیست و ششم مرحله ششم اسفار فرماید:
البرهان الحقیقی لا یخالف الشهود الکشفی یعنی عرفان واقعی از برهان حقیقی جدایی ندارد. و همچنین در باب ششم نفس اسفار پس از اقامه براهین عقلی بر تجرد آن، در تمسک به ادله سمعیه نیز بر این مطلب چنین فرموده است:
فلنذکر ادلة سمعیة لهذا المطلب حتی یعلم ان الشرع و العقل متطابقان فی هذه المسألة کما فی سائر الحکمیات، و حاشی الشریعة الحقة الالهیة البیضاء أن تکون أحکامها مصادمة للمعارف الیقینیة الضروریة، و تبا لفلسفة تکون قوانینها غیر مطابقة للکتاب و السنة.
یعنی عقل و شرع در تجرد نفس ناطقه هم زبانند، و از شریعت الهی دور است که احکام آن با معارف یقینی ضروری سازگار نباشد. و نابودی باد مر آن فلسفه را که قوانین آن مطابق با کتاب و سنت نباشد. یعنی قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند. آری سخن راسخ در علم و جامع بین نظر و برهان و بین کشف و وجدان چنین است.
شیرین تر این که صاحب فتوحات مکیه در آخر باب دوازدهم آن در بیان کریمه و ان من شی ء الا یسبح بحمده می فرماید:
نحن زدنا مع الایمان بالاخبار الکشف.
و نیز صاحب اسفار گفته است: نحن بحمد الله عرفنا ذلک بالبرهان و الایمان جمیعا و نیز در دوام فیض باری گفته است: شریعت و حکمت در دوام فیض باری - که امساک فیض از فیاض علی الاطلاق مطلقا محال است - و در این که عالم حادث به حدوث زمانی است، موافق باهم اند. و بارها اشاره نموده ایم که حکمت با شرایع حقه الهیه مخالف نیست، بلکه مقصود از هر دو یک چیز است که معرفت حق تعالی و صفات و افعال اوست. و این معرف حاصل به طریق وحی و رسالت موسوم به نبوت است و به طریق سلوک و کسب مسمای به حکمت یا ولایت است. و آن کسی قایل به مخالفت حکمت با شرایع حقه الهیه در معنی و مقصود است که معرفت به تطبیق خطابات شرعیه به براهین حکمیه ندارد، و قادر بر این تطبیق نیست مگر کسی که موید من عندالله و کامل در علوم حکمیه و مطلع بر اسرار نبویه است. انتهی ملخصا. لذا در بیت بعدی فرمود:
41- سه باشد ار ذکاء و شمس و بیضا - نباشد جز یکی از حیث معنی
در قطعه دوم نصاب الصبیان آمده است:
شارق و شمس و ذکاء و یوح بیضا آفتاب - سام و تبر و عَسْجَد و عِقیان و عَین و نَضر زر
42- ز فارانی شنو ار نکته یابی - که این یک نکته می باشد کتابی
43- مر انسانی بر انسانها امام است - که اندر فلسفه مرد تمام است
44- بلی چون فیلسوف کاملست این - امام امت است و رهبر دین
فلسفه و حکمت، علم به احوال موجودات آنچنانکه در واقع و نفس الامرند، به قدر طاقت بشری است. و فائده اقتناء حکمت و غایت آن است که انسان به فرا گرفتن حکمت، عالم عقلی مضاهی یعنی مشابه عالم کیانی می گردد.
انسان به مدرکات خود سازنده خود است و خود عالم است، پس انسانها عالمهایی هستند علمی و عقلی مضاهی و مشابه عالم عینی خارجی که از عالم عالم می روید، البته مراتب مختلف است.
فردا کمل و عالم کبیر در میان انسانها، انسان کامل اعنی امام است که به خوبی تطابق کونین در وی صادق است که از این انسان کامل تعبیر به کون جامع می شود.
و در ألسنه متألهین آن را فیلسوف کامل می گویند که جناب فارابی تصریح فرمود که فیلسوف کامل و امام یکی است.
در رساله صد کلمه کلمه 43 گفته آمد: آنکه انسان کامل است، به تعبیر عارف، مبین حقایق اسماء است.
فیلسوف گوید: فیلسوف کامل امام است که فلسفه علم به حقایق اشیاء است و اشیاء اسماء عینی اند. قرآن کریم فرماید: و علم آدم الاسماء کلها و کل شی ء احصیناه فی امام مبین. که در لسان وحی معلم به جمیع اسماء الهی است، و علم، تشریح پیکر وجود است.
آن کس که بدین علم تشریح آشنایی کامل دارد در لسان فیلسوف، فیلسوف کامل یعنی امام است.
45- تمیز فلسفه اط سفسطه ده - بیا اندر سواد اعظم از ده
مراد از سواد اعظم شهر است که باید از ده و روستای سفسطه به شهر و آبادی فلسفه قدم نهاد و بین فلسفه حقیقی که علم به حقایق اشیا است و سفسطه کا انباشتن اصطلاحات است، فرق نهاد.
46- به قرآن و به عرفان و به برهان - جهانها در تو یک شخص است پنهان
مصراع اول به صورت قسم است.
در حدیثی از جناب وصی (علیه السلام) آمده است: أتنزعم أنک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر. انسان در این نشأه نوع است ولی در آخرت جنس است که در تحت آن انواع است و هر نوعش، همانند مجردات نوریه عقلیه، منحصر در فرد است که در ظهور قیامت جانها، سرایر وجودی هر نوعی یعنی هر شخصی قیام می کند. چه اینکه در جانب نفی یک شخص از انسان به صور حیوانات فراوانی محشور می گردد که همه این حیوانات تمثلات ملکات اویند. و نیز یک شخص از انسان بر اساس ملکات متقابل، مختلف متقابل است؟
انسان دارای نشئات گوناگون است که مطابق هر نشئه ای او را اکل و شرب و نکاح خاص است و او معجون افعال، احوال و نیات و سعی خود است که لیس للانسان الا ما سعی.
انسان را شأنیت آن است که عقل بالمستفاد و عقل بسیط گردد که همه عوالم وجودی از اعضا و جوارح او شوند.
انسان را ماده ای و مثالی و عقلی و جبروتی است که عالم جبروتی او رب النوع انسان طبیعی او است و برای این مرتبه مادی و حیوانی اش، اسرار طبیعت برای او مکشوف می گردد.
همانگونه که عالم ثابت سیال است، انسان نیز بر اساس تطابق آدم و عالم، ثابت سیال است.
مراتب انسان بوزان مراتب الله است.
انسان کلید خزائن اسرار است و ذاتا و صفاتا و افعالا بوزان حق است.
انسان حقیقت جامع جمیع عوالم است، و به قوه ملکوتی اش در مفارقات سیر می کند و او را ظاهری و باطنی و سری است.
انسان از قلم اعلای حق صادر شده است و درختی باژگونه است که ریشه او بسوی آسمان است.
انسان را لطائف سبعه از نفس، عقل، قلب، روح، سر، خفی، اخفی است، و او موجودی حادث ازلی است. و انسان مطاهر امهات اسمای حق تعالی است.
انسان نسخه مختصر از مجموعه عوالم وجودی است.
47- بود یک دانه کنجد جهانی - اگر افتد به دست نکته دانی
نه فقط انسان آنچنان است که هر کلمه وجودی و هر ذره ای، جهانی است بی پایان؛ زیرا هر جا سلطان وجود قدم نهاد عساکر اسما با او هستند.
48- تو در حرث نسایی گر چه حارث - خداوند تو زارع هست و باعث
حَرث: شخم زدن، شیار کردن زمین برای زراعت، کشتکاری.
اشاره به آیه شریفه 223 سوره بقره: نساءکم حرث لکم زنان شما کشتزار شمایند.
مصراع دوم اشاره به آیه شریفه 62 و 63 سوره واقعه است که: افرایتم ما تحرثون ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون آیا ندیدید تخمی را که در زمین کشتید، آیا شما آن را از زمین رویانیدید یا ما رویاندیم. که در حقیقت آن کس که می رویاند و بر می انگیزاند خداست. هو الذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء.
کار شما شخم زدن و شیار کردن و تخم پاشیدن و آبیاری کردن است که حارث هستید ولی زارع و باعث خداست.
در تفسیر نورالثقلین ذیل کریمه سوره واقعه از امام صادق (علیه السلام) حدیثی نقل شد که حضرت فرمود: عن ابن بکیر قال: قال ابو عبدالله (علیه السلام): اذا اردت أن تزرع زرعا فخذ قبضة من البذر و استقبل القبلة و قل: أفرایتم ما تحرثون أأنتم تزرعونه ام نحن الزارعون ثلاث مرات، ثم تقول: بل الله الزارع ثلاث مرات، ثم قل: اللهم اجعله مبارکا و ارزقنا فیه السلامة ثم انشر القبضة التی فی یدک فی القراح.
چه دانه گندم باشد در دل زمین، و چه دانه نطفه باشد در رحم زنان فرقی نمی کند که در هر همه جا، زارع و باعث خدا است، گر چه در حرث نساء و زمین حارث، انسان است که او فقط بر اساس نظم طبیعی نظام هستی زمینه را آماده می کند تا خدای زارع و باعث برانگیزاند و به رویاند.
49- نگر در حبه نطفه چه خفته است - در این یک دانه هر دانه نهفته است
50- چو تو یک دانه هر دانه هستی - ندارد مثل تو یک دانه، هستی
مراد از هستی در مصرع دوم، نظام هستی و عالم است.
اگر چه نطفه و بذر هر حیوانی و نباتی برای خودش اطوار وجودی دارد که در قوس نزول روی حکمتی پیاده شده است، ولی در بین نُطَف و بذور، نطفه انسان را در قوس نزول، شأنیتی خاص است که به تعبیر عرشی و ملکوتی مولایم در مورد آن گوش جان بسپار:
نطفه انسانی آخرین سلسله نزولی وجودی ممکنات و خلاصه و عصاره همه آنها است مع الزیادة، یعنی محتوی جمیع قوای رقایق عالم کیانی، بلکه حائز همه اصول و حقایق عالم ربانی است که صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی. آنچه که ثمر خلاصه شجر و کلمه موجز و مختصر شجره مفصل بالقوه است، نطفه انسانی نیز نسبت به شجره کون این چنین است.
لذا در بیت بعدی فرمود:
51- ز بالقوه سوی بالفعل بشتاب - مقام خویش را دریاب و دریاب
این آخرین مرحله سیر نزولی صورت جمیع موجودات است که در عین حال اولین مرتبه و مرحله صعودی و عروجی کمالات انسانی است که کم کم به اعداد معدات و فیض فیاض علی الاطلاق مظهر تام و علم آدم الاسماء کلها و سلطان عالم ارضی و خلیفة الله می گردد که این مقام را مقام فعلیت انسان گویند، پس ابیات قبلی اشاره به نطفه انسان در قوس نزول است و از این بیت به بعد؛ که دو بیت اخیر واسطه ربط باب دهم با باب یازدهم اند؛ و ابیات اوائل باب یازدهم مربوط به نطفه انسانی در قوس صعودی اند. لذا در بیت بعدی در اشاره به مقام قوس صعود و فعلیت انسان آمده است:
52- شود یک نقطه نطفه جهانی - جداگانه زمین و آسمانی
از بیان عرشی حضرت مولی بشنو:
نطفه انسانی نقطه ای است که بزرگترین کتاب مولف علم بالقلم علم الانسان مالم یعلم می گردد و نقطه نطفه هم دانه ای است که بالقوه شجره طوبی و سدرةالمنتهی می شود، یعنی این قوه جسمانی بالفعل مفارق عقلی بالقوه است که به حرکت در جوهر و تبدل ذات و استکمال وجودیش در تحت تدبیر ملکوت، مفارق روحانی ابدی می گردد، پس جان در تحت تدبیر ملکوت از خاک روید و بالیدن گیرد تا روان شود که: و الله انبتکم من الارض نباتا.
و نطفه آدمی، لوح محفوظ عالم صغیر است که هر چه بدوا در وی نوشته شده است بر آن مجبول است؛ لذا کیفیات نفسانی و مزاجی، احوال ظاهر و باطن والدین در کیفیت مزاجی و حصول استعداد و نطفه انسانی سخت دخیلند.