فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

مطلع:

خوشا نسیم که از کوی دوست می آید - ز کوی دوست چه عطر نکوست می آید
انبیا و ائمه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین یاران حقیقت اند که از انفاس مطهرشان برای ما مدد است در طی طریقت الهی که با سلام دادن به ارواح طیبه شان و مدد از ارواح تابناکشان بُعد مسافت را منعی نباشد که بُعد منزل نبود در سفر روحانی.
در مددگیری از انفاس یاران حقیقت، حتی دوری عوالم نیز آسیب نمی رساند زیرا ائمه و انبیا صاحبان نفوس مکتفیه و قدسیه اند که کمل اند و برای آنها این سعه وجودی هست که می توانند داخل در عوالم وجودی شوند و به رفع حاجت محتاجان بپردازند که از آن به ظهورات کمل در عوالم تعبیر می کنند که این نه بیان تمام حقیقت آنان باشد.
شیرمردانند در عالم مدد - آن زمان کافغان مظلومان رسند
بانک مظلومان ز هر جا بشنوند - آن طرف چون رحمت حق می دوند
نفوس کامله به غیر از اشکال محسوسه به اشکال گوناگون دیگر درآیند و در دنیا آن توان را دارند که از ابدان شان منسلخ گردند و وقتی به آخرت منتقل شوند چون آن قوه و توان شان زیاد گردد و حجاب تن نیز برطرف گردد می توانند به صورهای مختلف درآیند و برایشان این توان هست که همانند ملائکة الله در عوالم ملکوتی داخل شوند و در خیالات مکاشفین ظهور یابند. این قسم از نفوس انسانی را ابدال نامند. در این مقام باید بین ابدال و ملائکه فرق نهاده شود و اصحاب اذواق با موازین خاصه این فرق را قائل اند.
نفوس کامله چون به روح اول و صادر اول اتصال دارند می توانند در مظاهر و در ظاهر سرایت کنند یعنی همانگونه که در عالم شهادت و ظاهرند منعی ندارند که وارد در عالم غیب شوند، همچنین اگر در عالم غیب باشند منعی برای ظهور آنها در عالم شهادت نیست. و این ظهور به حسب قوه جوهر نفس است که دارای مراتب است. فتدبر.
در حدیثی از جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده است که فرمود:
من رآنی فی المنام فقد رآنی فان الشیطان لا یتمثل بی کسی که مرا در خواب ببیند همانا مرا دیده است زیرا که شیطان به صورت من متمثل نمی گردد.
چه بسا اتفاق افتد که در یک شب هزار مرد و زن جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را هر یک به صورتی مشاهده نمایند با اینکه جسد مبارک عنصری حضرتش مقید به مرتبه خاص است که در روضه مدینه طیبه مدفون است. چون مهم همان وحدت نفس و هذیّت او است. چه اینکه در ماثورات است که حضرت امیر (علیه السلام) در یک وقت خاصی از یک شب در چهل منزل به مهمانی رفته است (فدای آن چهل منزل و آن چهل مهمانی که خداوند روزی همه مشتاقان علوم و معارف حقه الهیه بفرماید که خودش در اشاره به سینه مطهرش فرمود که در اینجا علم جم است) پس کثرت صورتها به وحدت نفوسی که کلیه الهیه اند یعنی سعه وجودی دارند ضربه وارد نمی آورد چون در عین بساطت، حیطه و انبساط وجودی دارند. غرض آن است که می شود از انفاس یاران حقیقت اعم از انبیا و ائمه هدی و علماء مدد گرفت اگر چه از این نشئه نیز رخت بربسته باشند که ظهور کامل در همه عوالم وجودی حق است که از آن به یکی از دو قسم تناسخ ملکوتی نام می برند.
66- چو با صاحبدلانت آشنایی است - به هر وادی ترا راه رهایی است
مراد از صاحبدل همان صاحبت مقام ولایت است که اگر کسی در طی طریقت دل به صاحبت ولایتی بسپارد در هر یک از وادی های سیر الی الله و کتلهای صراط مستقیم می تواند به راحتی عبور نماید.
چو مقام ولایت همان مقام دارایی اسماء الله است لذا اگر دل به صاحب ولایت داده شود در همه مراحل و منازل این سیر می تواند از دارایی آن بهره گیرد و در قطع این راه موفق باشد که قطع این مرحله بی همرهی خضر راه میسر نیست.
مهم در مقام دل به صاحب ولایت دادن است که همه برکات زیر سر همین کلمه است و ولایت فصل انسانیت است که روح ولایت را همان رابطه و اتصال میان ولی با خالق او تشکیل می دهد.
البته باید سالک کوی حقیقت توجه داشته باشد که هر چه می خواهد با ید از جدولی وجودی خویش اخذ کند و در صورتی این جدول مجرای فیض حق می گردد که اتصال به ولایت ولیّی از اولیاء الله پیدا نماید و خود را تحویل او دهد و در مقابل آن ولی چون و چرا نکند یعنی دل به دلدار و دلبر دهد هر چه باداباد.
در خطاب به آن مولی و سرورش بگوید که من کیستم که بگویم خواهان توام و من چی هستم که بگویم فدای توام، چون که به خود می نگرم می بینم که گدایی بیش نیستم ولی از اینکه سایه ترا به سرم دارم خویش را پادشاه می بینم. از ابیات مازندرانی مولایم بشنو:
من کی هسمه که بووم تو ره خوامه - من چه هسمه که بوم ته فدامه
شه خوده که اشمه أتّا کدامه - ته سایه که مه سر دره پادشامه
دلی که به عشق مولایش گرفتار نباشد و بار او را خریداری نکند، اگر این دل را پیش سگ گرسنه هم بیاندازی، قسم می خورم که سگ گرسنه هم او را نمی خورد و می گوید که این دلی خوب نیست. از ابیات تبری بشنو:
اوندل که به ته عشق گرفتار نیه - اوندل که وِته باره خریدار نیه
وشنا سگ پیش دم بدئن خورمه قسم - سگ هم وره خوار نی و گنه خوار نیه
وقتی تن به مولی داده ای بدان که هر چه آن خسرو کند شیرین بود که او آمی است و اگر زخم هم بزند نیز زخم او را مزه خاصی است.
ته تیر که بدل هنیشته چنه خواره - زخمی که تو بزوئی چی مزه داره
دشمن گرمی نرمی چی ناگواره - آمی که تُنّی کُنّه و نه بُلاره
اگر صاحب ولایتی یافتی و دست توبه دامن ولیّی بند شد مجنون او باش و در هر جا و هر زمان او را طلب بنما که او جدول تو و کانال ارتباطی تو با حق مطلق خواهد بود و زبان حال و مقالت این باشد که:
اگر ته مجنون نبوأم پس چی بَوأم - اگر ته قربون نبوأم پس چی بوأم
اگر ته وِسِّرمه جانه خواره همدم - در کوه و هامون نبوأم پس چی بوأم
اگر دل به او داده ای از آن به بعد غم نداشته باش و در هر گردنه و کتلی که قرار گرفته ای دست بر دامن ولی بنه و وجه او را در پیش روی خود ببین.
نکته: ابیات پایانی این باب به عنوان واسطه ربط بین باب هشتم با باب نهم می باشند، لذا سخن از یاران حقیقت و صاحبدلان به میان آمد که با باب بعدی مناسبت داشته باشد.

باب نهم : شرح باب نهم دفتر دل

باب نهم دفتر دل شامل پنجاه و دو بیت شعر حکمی و عرفانی است که محور آن را رابطه بین مرید و مراد تشکیل می دهد که برای پیروان ولایت، و رهروان کوی طریقت و حقیقت فرا راه الهی است که در نیل به مقصد أسنی و مرصد اعلای انسانی مددکار خوبی به حساب می آید.
1- به بسم الله الرحمن الرحیم است - دلی با دل حمیم است و صمیم است
در منتهی الارب آمده است: حمیم کأمیر قریب و خویشاوند أحمّا جمع و قد یکون الحمیم للجمع و المونث و آب و گرم و آب سرد از لغت اضداد است و گرما و باران که بعد گرمای سخت بارد و خوی یق طاب حمیمک ای عرقک و مرد تب گرفته. و گرما به را که حمام می گویند برای آن است هر جای گرمای شدید است لذا در منتهی الارب آمده که حمام کشداد گرمابه مذکر است حمامی گرمابه بان.
و نیز در منتهی الارب آمده است: صمیم کامیر استخوان که بدان قوام عضو است و اصل چیزی، و خالص و خلاصه آن، و سرمای سخت و گرمای سخت و پوست خشک. رجل صمیم مرد خالص.
صمیم زمستان: سرمای سخت وسط زمستان. از صمیم قلب: از ته دل، از روی میل و شوق و صدق. صمیمی در فارسی به همان معنی صمیم استعمال می شود به معنی خالص و یکدل و همدل و یکتا. صمیمیت: یگانگی و یکرنگی و یکدلی. (فرهنگ عمید).
بر اساس بسم الله الرحمن الرحیم است که دل سالک با دل ولی حمیم و صمیم می شود. دل اول در مصراع دوم یعنی دل سالک طریق حقیقت که همان دل بشکسته و صاحب آه سحرگاه است. دل دوم دل مولی و ولی است یعنی صاحب مقام ولایت و انسان کامل. اگر کسی دل با دل انسان کامل و صاحب مقام ولایت مرتبط بود صاحب دل است. اگر دل با اولیاء الله بود دل است وگرنه این دل بدرد سگ کوی منزل خویش هم نمی خورد.
اگر دل به ولی خدا داده ای باید به دلدادگان کوی ولایت نیز دل دهی که محبوب معشوق تو نیز محبوب تو است زیرا که دل صاحب مقام ولایت محور حب و بغض تو قرار می گیرد. از آن به بعد چون و چرا راه ندارد زیرا آنچه که ولی حق انجام دهد بر اساس اذن تکوینی الهی است و بر مبنای قرب نوافل بلکه قرب فرائض او دست و چشم و گوش حق است که حق تعالی با دست او کار می کند و با چشم ولی خویش می بیند و با گوش او می شنود. اگر بدین واقعیت وصول یافتی که این شخص ولی خداست از آن به بعد باید دلداده او شوی و لذا با دل آن ولی گرم می شوی و صمیمی می گردی. اگر بخواهی از تحت ولایت آن ولی خدای در آیی، جدایی همان و سقوط همان لذا در کتاب شریف اصول کافی از جناب امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که:
شخصی همراه حضرت عیسی (علیه السلام) بود تا به دریا رسیدند و با حضرت بر روی آب راه می رفتند و از دریا می گذشتند - این جانی که در آب تصرف می کند، این همان جان است که مرده را زنده می کند، و ابراء اکمه و ابرص می نماید و جانهای مرده را زنده می کند و حیات می دهد، و هر کسی که به تعلیم معارف حقه نفوس را احیاء می کند عیسوی مشرب است - آن شخص که دید بر روی آب مثل زمین هموار عبور می کنند. در عین عبور به این فکر افتاد که حضرت چه می گوید و چه می کند که بر روی دریا اینگونه راه می رود دید حضرت می گوید بسم الله، از روی عجب به این گمان افتاد که اگر خودش از تبعیت کامل بیرون آید و مستقلا بسم الله بگوید مانند حضرت می تواند بر آب بگذارد، از کامل بریدن همان و غرق شدن همان، استغاثه به حضرت روح الله نمودن آن جناب نجاتش داد.
آنچه که مسلم است آن است که باید دل به صاحب ولایت داد تا به مقصود دست یافت. لذا در قیامت کبری نفس ناطقه انسانی هر کسی با امام و مراد خویش محشور می گردد.
انسان را قابلیت و لیاقتی است که اگر نهال وجودش را به دست مربیان کامل و مکمل بسپارد، و دستورالعمل باغبان دین و نهال پرور و انسان ساز را در متن وجود و شؤون زندگیش پیاده کند آنچنان عروج وجودی و اشتداد روحی پیدا می کند که اگر در مقام تمثیل بخواهیم حقیقت آن را بازگو کنیم و نمایش دهیم، شجره طوبی الهی می شود که اصلها ثابت و فرعها فی السماء تؤتی أکلها کل حین باذن ربها.
نکته: شاید دل در مصراع دوم اشاره باشد به همان دلنوازی که در بیت بیست و پنجم از باب اول مطرح شده است و دل دوم اشاره باشد به دل صاحب دفتر دل؛ یا دل اولی اشاره به دل صاحب دفتر دل باشد و دل دوم اشاره به دل مطهر حضرت امیر المؤمنین سر الانبیاء و العالمین علی (علیه السلام) باشد که در قصیده شقشقیه دیوان آمده است که: حسن از بوالحسن دارد نشانی فتدبر.
آنکه گفته شد: دلی با دل حمیم است و صمیم است برای آن است که در روایتی که در مصباح الانس ص 93 از جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است که الارواح جنود مجندة فما تعارف منها أیتلف و ما تناکر منها اختلف ارواح لشکرهای آراسته اند آن مقدار از این جنود که همدیگر را می شناسند با هم مأنوس اند و آن مقدار از ارواح که به همدیگر شناخت ندارند جدای از هم اند ارواحی که به هم أنس دارند حمیم و صمیم اند یعنی با همدیگر گرم و صمیمی اند. صمیمیت ارواحی حول محور ولایت و دل انسان کامل است. لذا با هم الفت دارند و آن ارواحی که بر محور قلب انسان کامل نیستند از هم پراکنده اند تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتی.
در جلد پنجم بحار باب طینت و میثاق حدیث 26 آمده است:
26- ع یعنی علل الشرایع: بهذا الاسناد عن حبیب عمن رواه، عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: ما تقول فی الارواح انها جنود مجنده فما تعارف منها أئتلف و ما تناکر منها اختلف؟ قال: فقلت: انا نقول ذلک، قال: فانه کذلک، ان الله عزوجل أخذ من العباد میثاقهم و هم أظلة قبل المیلاد، و هو قوله عزوجل: و اذ أخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم و أشهد هم علی انفسهم الی آخر الایة، قال: فمن أقرله یومئذ جاءت ألفته هیهنا و من أنکره یومئذ جاء خلافه ههنا.
جناب صدر الدین قونوی در مقام تاسع و عاشر از فصل اول تمهید جملی مفتاح در نسبت صفات حق به اعتبار تعلقش به مظاهر در ص 93 از اینکه ذات حق متعال یعنی وجود مطلق جامع بین امرین مختلفین است احکامی را مطرح فرمود که در حکم ثالث آن به شرح جناب ابن فناری این است که در مقام ظهورش منافی با قیود اشیاء نیست که از حیث مرتبه ذاتی اش علو دارد و از هر قید اطلاق دارد و در مقام ذات از جمیع اوصاف غنی است که او محیط به همه حقایق است خواه این حقایق مماثل هم باشند و یا مخالف هم باشند و حقایق متعین از هم متمایزند ولی نه نسبت به حق که با تعین اول نشأه روحانی حادث می شود؛ گوید: بل هو سبحانه و تعالی الجامع بین ما تماثل من الحقایق و تخالف فتألف و بین ما تنافر و تباین فتخلف که جناب ابن فناری در شرح گوید: قال علیه و آله السلام: الارواح جنود مجنده فما تعارف منها ای تماثل او تخالف فتناسب ایتلف و ما تناکر ای تباین اختلف.
2- چو ارواحند خلق دسته دسته - همی پیوسته هستند و گسسته
3- دلی را با دلی پیوسته بینی - دلی را از دلی بگسسته بینی
4- در این معنی یک نیکو روایت - حکایت می نمایم از برایت
حدیث شریف را جناب شیخ مفید در ارشاد، فصل سوم از باب اول آورده است.
حدیث 2 - و روی الحسن بن محبوب عن أبی اسحاق السبیعی عن الاصبغ بن بناته قال: أتی ابن ملجم امیر المؤمنین فبایعه (علیه السلام) فیمن بایع، ثم أدبر عنه فدعاه امیر المؤمنین (علیه السلام) فتوثق منه و تؤکد علیه الا یغدر و لا ینکث ففعل ثم ادبر عنه، فدعاه امیر المؤمنین (علیه السلام) الثانیه فتوثق منه و توکد علیه الا یغدر و لا ینکث ففعل ثم أدبر عنه فدعاء امیر المؤمنین الثالثة فتوثق منه و الا یغدر و لا ینکث فقال ابن ملجم لعنه الله: و الله یا امیر المؤمنین ما رأیتک فعلت هذا بأحد غیری؟ فقال امیر المؤمنین (علیه السلام):
1- أرید حیاته و یرید قتلی - غدیرک من خلیلک من مراد
أمض یا بن ملجم، فوالله ما اری أن تفی بما قلت.
حسن بن محبوب از اصبح بن نباته حدیث کند که گفت: ابن ملجم در بین دیگران که با حضرت بیعت کردند آمد و با علی (علیه السلام) بیعت کرد، و روگرداند که برود امیر المؤمنین برای بار دوم او را خواند و بیعت محکمی از او گرفت و تکید فرمود که بیعت را نشکند و او چنان کرد، و برو گرداند که برود امیر المؤمنین برای سومین بار او را خواست و به محکمی از او بیعت گرفت و تأکید فرمود که بیعت را نشکند. این بار ابن ملجم گفت: ای امیر مومنان به خدا سوگند ندیدم با کسی اینگونه که با من رفتار می کنی رفتار کنی؟ امیر المؤمنین (علیه السلام) (به یکی از اشعار عمرو بن معدیکرب تمثل جسته و) فرمود: من زندگی یا عطای به او را می خواهم ولی او اراده کشتن مرا دارد، عذر خود یا عذرپذیر خود را نسبت به دوست مرادی خود بیاور. ای ابن ملجم برو که به خدا سوگند گمان ندارم بدانچه گفته وفا کنی.
جناب علامه مجلسی در جلد 42 بحار باب 126 تاریخ امیر المؤمنین حدیث 14 از بصایر الدرجات نقل می کند: ابو محمد، عن عمران بن موسی، عن ابراهیم بن مهزیار، عن محمد بن عبدالوهاب عن ابراهیم بن أبی البلاد، عن أبیه، عن بعض أصحاب امیر المؤمنین (علیه السلام) قال: دخل عبدالرحمن بن ملجم لعنه الله علی امیر المؤمنین (علیه السلام) فی وفد مصر ألذی أوفدهم محمد بن أبی بکر، و معه کتاب الوفد قال: فما مر باسم عبدالرحمن بن ملجم لعنه الله قال: أنت عبدالرحمن؟ لعن الله عبدالرحمن، قال: نعم یا امیر المؤمنین، أما و الله یا امیر المؤمنین انی لا حبک، قال: کذبت و الله ما تحبنی - ثلاثا - قال امیر المؤمنین أحلف ثلاثه أیمان أنی أحبک، و تحلف ثلاثة أیمان أنی لا حبک؟ قال: ویلک - أو ویحک - ان الله خلق الارواح قبل الاجساد بألفی عام فأسکنها الهواء. فما تعارف منها هنالک ائتلف فی الدنیا، و ما تناکر منها هنا اختلف فی الدنیا، و ان روحی لا تعرف روحک، الحدیث.
مراد ما در این حدیث این جمله اخیر حضرت است که فرمود: ان روحی لا تعرف روحک که اگر دو جانی در آن عالم مافوق در قوس نزول به هم ایتلاف داشته باشند در این نشأه نیز همدیگر را می شناسند.
5- چو بهر بیعت آمد ابن ملجم - به نزد خسرو خوبان عالم
6- به نزد قطب دین و محور دل - علی ما سپهر کشور دل
7- علی نور دل و تاج سر دل - علی سرلوحه سر دفتر دل
ابو طالب مکی متوفای 386 ه در قوت القلوب ج 1 ص 223 ط مصر گوید که: قبض رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) عن عشرین الف صحابی، و شیخ رئیس در رساله معراجیه گوید که: مرکز حکمت و فلک حقیقت و خزینه عقل امیر المؤمنین (علیه السلام) در میان خلق آنچنان بود که معقول در میان محسوس.
8- چون مولی عارف سرالقدر بود - پس از بیعت مر او را خواند و فرمود
سرالقدر احکامی است که بر اعیان ثابته مترتب است و فوق این سر این است که ممکنات بر اصل خودشان که عدم است می باشند و وجود حق است که در شئون وجودیه خود متشأن است. کل یوم هو فی شأن.
حکم حقیقت علم سرالقدر به متعدی و غیر متعدی تقسیم شده است. قیصری می گوید: و المراد بالحکم المتعدی الاحکام و التأثیرات المرتفع من الاعیان فی مظاهرها و یتعدی منها الی غیرها بالفعل و الانفعال، و غیر المتعدی ما یقع فی مظاهرها فقط کالکمالات النفسانیة من العلم و الحکمة و غیرها.
سرالقدر آن است که هر یک از اعیان ثابته در وجود از نظر ذات و صفت و فعل به مقدار قابلیت و استعداد ذاتی اش ظهور می کند.
عارف به سرالقدر را می بینی که گرسنه را چیزی نمی دهد و به سیر چیزی می بخشد، به تهیدست نمی دهد و به مالدار می دهد فتدبر که تا به سر ولایت نرسیده ای نمی رسی فتبصر.
چون سر قدر طعمه ابدال شود - این جمله قیل و قال پامال شود
هم مفتی شرع را جگر خون گردد - هم خواجه عقل را زبان لال شود
به لطیفه 12 مآثر آثار ج 1 مراجعه گردد.
در فص عزیری فصوص الحکم آمده است: فسر القدر من أجل العلوم، و ما یفهمه الله الا لمن اختصه بالمعرفة التامه فالعلم به یعطی الراحة الکلیة للعالم به و یعطی العذاب الالیم للعالم به ایضا فهو یعطی النقیضین جناب محقق قیصری در شرح آن فرمود: ای العلم بسر القدر یعطی لصاحبه الراحة الکلیة لان العلم بان الحق ما حکم علیه فی القضاء السابق الا بمقتضی ذاته و مقتضی الذات لا یمکن ان یتخلف عنها بسبب به تحصل الاطمینان علی ان کل کمال یقتضیه حقیقته و کل رزق صوری و معنوی یطلبه عینه لابد أن یصل الیه کما قال (صلی الله علیه و آله و سلم) ان روح القدس نفث فی روعی ان نفسا لن تموت حتی یستکمل رزقها...
در دیوان حضرتش آمده است:
سر قدر ز حکم قضا أمر مبرم است - واعظ زبان برفق بدار این زبانه چیست
و نیز در دیوان آمده است:
با طفل أبجدی از سرالقدر چه گویی - بر بی بصر چه خوانی اسرار اولیایم
پس سرالقدر یعنی هر موجودی به مقدار سعه وجودیش آنچه که باید بگیرد و بشود می شود که ربنا الذی اعطی کل شی ء خلقه ثم هدی. و تا به کمال لایق وجودیش دست نیابد از این نشئه رخت برنمی بندد. و آن که عالم به سرالقدر است به کمالات لایق هر موجودی عالم است و لذا در نظام هستی در آنچه که می نگرد راحت است زیرا می بیند که همه به وفق عین ثابت و صور علمیه شان در حال شدن اند، و از طرف دیگر در عذاب الیم است زیرا که مظهر رأفت و رحمت و دلسوزی حق است، لذا از جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) که در مرگ فرزندش می گریست سوال شد که شما چرا گریه می کنید؟ فرمود، من پدرم و هر پدری فرزندش را دوست دارد و باید آن دلسوزی پدرانه نیز اعمال گردد اگر چه زبان به چون و چرا و اشکال و ایراد نمی گشایند و لذا در متن نظام وجود هر آنچه که تقدیر است به وقوع می پیوندد و لیت و لعل و ایکاش چنین می شد و حیف شد که چنان پیش آمد برنمی دارد و این الفاظ و معانی و حتی سخن از امکان از مداعبات وهم است که در محدوده عقل اینان را راهی نیست.
پس علم به سرالقدر نقیضین را عطا کند یعنی هم راحت آور است و هم عذاب الیم، و چون هر یکی مستلزم نبود دیگری است تعبیر به نقیض شده است.
و چون خداوند عالم به سرالقدر است خویش را به وصف غضب و رضا و دیگر اسماء متقابل ستوده است. جناب خلیل الرحمن فرماید: علمه بحالی حسبی من سوالی. که این حدیث نیز اشاره به علم به سرالقدر حق تعالی است که عبد کامل می داند که حق تعالی قبل از وجود اعیان در خارج به آنها در مقام ذات خویش علم دارد و بر اساس همان علم عنائی که تابع معلوم است آنها را از علم به عین می آورد. همانند طبیب که حاکم بر مریض است تا وی را معالجه نماید اما در عین حال خود نیز محکوم مریض است زیرا که این مرض مریض است تا از طبیب استدعا می کند که وی را چگونه معالجه کند و برای او چگونه نسخه بگیرد نه اینکه طبیب به هر نحوی که دلش بخواهد نسخه بگیرد. علم به سرالقدر برگشت به همان علم به اعیان ثابته اعیان موجودات دارد که صاحبان این علم از کمّل اند و در بین کمّلین نیز عالم به سرالقدر از همه قوی ترند.
جناب شیخ اکبر در شرافت این گروه از اهل الله در فص شیثی فصوص الحکم فرماید:
و ما ثمة صنف من اهل الله اعلی و اکشف من هذا الصنف فهم الواقفون علی سرالقدر. جناب قیصری در تعلیل آن در شرح فرماید: لانهم مطلعون علی سرالقدر و هذه المشاهدة لا یحصل الا بعد الفناء التام فی الحق و البقاء بعده ببقائه و تجلیه له بالصفة العلمیة لیکون من الراسخین فی العلم کما قال تعالی و لا یحیطون بشی ء من علمه الا بما شاء و هذا اختصاص من الحق للعبد بحسب العنایة السابقة و لا تحصل هذه المرتبة الا فی السفر الثانی من الاسفار الاربعة التی تحصل لاهل الله و هر السفر فی الحق بالحق فهم الواقفون علی سرالقدر.
سپس جناب شیخ اکبر در متن عالم به سرالقدر را دو قسم فرمود، بعضی به نحو اجمال عالمند و عده ای به نحو تفصیل، و آنکه به صورت تفصیل به سرالقدر عالم است اعلی و اتم از آن دیگری است زیرا او به احوال عبد در علم حق تعالی که عین ثابت اوست عالم است.
بر مبنای سرالقدر است که گفته شده است که به هر کس هر چه که دهند از بیرون نیست بلکه از خودش به او داده اند یعنی هر چه در عین به هر نحوی تحقق یافت از بیرون از او نیست که از عین ثابت و علم او به او داده اند. لذا خواجه عبدالله انصاری گوید الهی همه از آخر ترسند، اما عبدالله از اول. یعنی از ما است که بر ماست. و جناب سعدی شیرین سخن گوید: همه از غیر نالند و سعدی از دست خویشتن. فما فی احد من الله شی ء و لا فی احد من سوی نفسه شی ء یعنی آنچه که واقعیت است بر اساس قابلیت اشخاص است.
آن که در کریمه 149 سوره انعام فرمود: قل فلله الحجة البالغة فلو شاء لهداکم اجمعین اشاره است به همین حقیقت که علم به سرالقدر تابع معلوم است زیرا صحیح است که حق تعالی با علم عنائی ذاتی به هر موجود هر چه که بخواهد اعطا می کند ولی اعطای او بر اساس قابلیت و استعداد قابل است که ان العطیات علی قدر القابلیات. و از آن به جزای حق متعالی مر موجودات تعبیر می گردد که بوفق اعیان ثابته حق تعالی بر آنها متجلی می شود. قهرا تجلیات حق برای آنها به اختلاف استعداداتشان مختلف می باشد.
صاحبان قلب که در اطوار عوالم ملک و ملکوت در انقلاب اند از علم به سرالقدر برخوردارند که آنها شهیدانند بر خلق و مشاهده می کنند که حق را بر خلق حجت بالغه است.
کمّلین با این که عالم به سرالقدرند هرگز در مقام فعل بدون اذن تکوینی حق دست تصرف ندارند زیرا که ادب مع الله به آنان اجازه نمی دهد که در عالم تصرف نمایند چون علم به واقع داشتن مستلزم تصرف در خارج نیست لذا علم دارند و در عین حال زبان حالشان این است که: خداست دارد خدایی می کند و بر اساس ادب مع الله هر اندازه بر علم و معرفت شان افزوده شود از تصرف آنان کم می گردد. و این دلالت بر عدم قدرت آنان ندارد که دلیل بر وسعت قدرت آنها دارد زیرا که بدانند و در مقام فعل، دانسته ها را بکار نگیرند هنر است.
سر اینکه این دارایی آنها را به تصرف وا نمی دارد آن است که در هر لحظه در مقام حضور تام و مراقبت کامل اند و لذا به فقر ذاتی خود توجه دارند و به غنی بودن ذات حق متعال توجه تام دارند و کجا فقیر ذاتی به خویش اجازه می دهد که در حیطه وجودی غنی تام دخل تصرف نماید لا فرق بینک و بینها الا انهم عبادک و خلقک و انسان کامل، عبد کامل است و عبد کامل دائما خود را در حال عبودیت مشاهده می کند و اگر تصرفی هم بنماید دال بر عبودیت است زیرا که به اذن الله تصرف می کند.
لذا از الهی نامه مولایم بشنو: الهی عارف را به مفتاح بسم الله، مقام کن عطا کنی، که باکن هر چه خواهی کنی کن. با این جاهل بی مقام هر چه خواهی کنی کن، که آن کلید دارد و این کلیددار.
عارف به سرالقدر چون کلیددار را داراست لذا با بودن کلیددار و داشتن او به دنبال کلید بسم الله نمی رود که تصرف کند و لازمه تصرف آن است که خود کلیددار باشد ولی بهتر آن است که کلیددار را دارا باشد.
بنابرین سزد که مولی امیر المؤمنین (علیه السلام) عالم به سرالقدر و فوق آن نیز باشد و بداند که ابن ملجم او را به قتل می رساند ولی گوید که هر چه آن خسرو کند شیرین بود و دست تصرف دراز نکند که عدم تصرف دلالت بر قدرت می کند نه عجز به خلاف آنچه را که اوهام سافله می پندارند. آنچه که در ابیات مذکور دفتر دل در باب نهم بیان شد و به عنوان روایت نقل می کند بیان علم به سرالقدر جناب مولی علی (علیه السلام) است که با ابن ملجم در حین بیعت انجام داده است.
9- که بیعت کرده ای با من به یاری - جوابش داد بن ملجم که آری
10- دو بار دیگرش مولی چنان گفت - میان جمع بن ملجم برآشفت
11- که با من از چه رو رفتارت این است - فقط با شخص من گفتارت این است
12- نمودم بیعت و بهر گواهی - مرا فرمان بده بر هر چه خواهی
13- بفرمود ار تو از یاران مایی - نباشد جان یاران را جدایی
14- دل من با دل تو آشنا نیست - دو جان آشنا از هم جدا نیست
آن که در ذیل شرح بیت اول همین باب گفته آمد که محور صمیمیت و گرمی دلها ولایت است، یعنی قلب انسان کامل و صاحب مقام شامخ ولایت محور دوستی است سرش آن است که بر محور ولایت و توحید صمدی است که بین دلها ربط وجودی و اتحاد و علاقه تکوینی پیدا می شود زیرا در روایت وارد شده است که باید بغض و حب بر محور حق تعالی باشد نه امور دیگر که همه زوال پذیرند اگر حب و بغض بر محور غیر حق تعالی و ولایت باشد بر اساس آیه شریفه ما عندکم ینفد و ما عندالله باق چون غیر حق را بقا نیست لذا حب و بغض ها را پایداری نیست لذا در همه جا مشاهده می شود که دوستی های افراد اجتماع و گروهها و دستجات و دشمنی های آنان را بقا نیست. ولی اگر محور دوستی ها و دشمنی را حق مشاهده کنی می بینی آن را پایداری است لذا در سوره مبارکه معارج فرمود: و لا یسئل حمیم حمیما که در ظهور قیامت کبری که تجلی سرائر وجودی و نهانخانه دلهای مردم است آنچنان گرفتار به کار خویشتن اند که دوست گرم و صمیمی از دوست خویش جویای حال نمی گردد. چون آن صمیمیت بر محور ولایت و توحید نبود لذا در قیام قیامت جانها از هم پراکنده شده اند که تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتی. دلیل پراکندگی دلهای آنان را در ذیل آیه 15 سوره حشر ذکر فرمود که ذلک بأنهم قوم لا یفقهون. و عقل هم در روایت کتاب عقل اصولی کافی تعریف شده است که العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان.
غرض آن است که اگر دلی با دل انسان کامل راه نداشت معلوم می شود که از محور ولایت و توحید دور است و کلید ولایت را دارا نیست.
در بحار ج 25 کتاب الامامة باب بدؤ خلقهم حدیث 27 - از بصائر الدرجات: أحمد بن محمد عن الحسین بن سعید عن الحسین بن علوان عن سعد بن طریف عن الاصبغ بن نباته قال: کنت مع امیر المؤمنین (علیه السلام) فأتاه رجل فسلم علیه ثم قال: یا امیر المؤمنین انی و الله لأحبک فی الله و أحبک فی السر کما أحبک فی العلانیة، و أدین الله بولایتک فی السر کما أدین بها فی العلانیة، و بید امیر المؤمنین (علیه السلام) عود فطاطأ به رأسه ثم نکت بعوده فی الارض ساعة ثم رفع رأسه الیه فقال: ان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) حدثنی بألف حدیث لکل حدیث ألف باب، و ان أرواح المومنین تلتقی فی الهواء فتشام فما تعارف منهائتلف، و ما تناکر ما أختلف و یحک لقد کذبت، فما أعرف جهک فی الوجوه و لا اسمک فی الاسماء قال: ثم دخل علیه آخر فقال یا امیر المؤمنین انی احبک فی الله، و احبک فی السر کما احبک فی العلانیة، و ادین الله بولایتک فی السر کما ادین الله بها فی العلانیة قال: فنکت بعوده الثانیة ثم رفع رأسه الیه فقال له: صدقت ان طینتنا طینة مخزونه أخذ الله میثاقها من صلب آدم قلم یشذ منها شاذ، و لا یدخل منها داخل من غیرها، اذهب و اتخذ للفقر جلبابا فانی سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: یا علی والله الفقر أسرع الی محبینا من السیل الی بطن الوادی.
15- روایتهای طینت اندرین سر - برای اهل سر آمد مفسر
مبحث طینت و روایات این باب بسیار صعب مستصعب است که لا یحتمله الا ملک مقرب أو نبی مرسل او مومن امتحن الله قلبه للایمان.
موجودات بر دو قسم اند یا از آنهایی اند که طینت علیینی دارند که در عالم طینت قبول ولایت نموده اند، و یا از کسانی اند که از طینت سجینی اند که قبول ولایت نکرده اند. پس ولی آنان که ایمان آورده اند اسم الله و توابع آن است؛ و ولی آنان که کفر ورزیده اند طاغوت و توابع آن است. قوله تعالی: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا أولیائم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات. (بقره /257).
جناب حاجی سبزواری در بحث عمومیت قدرت حق تعالی در شرح منظومه وجوهی را اقامه فرمود که در وجه خامس آن آمده است: و خامسها قولنا: و کیف فعلنا الینا فوضا و الحال ان ذا، أی تفویض فعلنا تفویض ذاتنا الینا اقتضی اذ خمرت طینتنا، أی طینة نفوسنا بقاء بالملکة الحمیدة العلمیة و العملیة، ان کانت طینتنا من علیین - رزقنا الله و ایاکم بحق محمد و آله (صلی الله علیه و آله و سلم) - أو الملکة الرذیلة الجهلیة المرکبة، و العملیه السیئه ان کانت طینتنا من سجین - أعاذنا الله و ایاکم منها - و تلک الملکة فینا حصلت بالحرکة النفسانیه و البدنیة، اذ الملکات انما تحصل من تکرر الافعال و الحرکات نفسانیة کانت أو بدنیة، و المفروض ان تلک الافعال و الحرکات مفوضة الینا، و حقایق ذواتنا و هویاتنا لیست الا بالملکات العلمیة و العملیة، سیما بناء علی اتحاد العاقل و المعقول. و لأجل انه مالم یستحکم ملکاتنا لم یتم تخمیر ذواتنا...
و نیز خود حاجی در حاشیه بر شرحش گوید: کما أن للبدن طینا و فیه ماء و تراب من عالم الخلق کذلک للنفس الناطقه طین و فیه ماء حیات العلم و تراب الاخلاق اللذین من عالم الامر.
در خطبه 232 نهج آمده است: روی الیمانی عن أحمد بن قتیبه عن عبدالله بن یزید عن مالک بن دحیة قال: کنا عند امیر المؤمنین علی (علیه السلام) و قد ذکر عنده اختلاف الناس فقال: انما فرق بینهم مبادی طینهم، و ذلک أنهم کانوا فلقة من سبح أرض و عذبها، و حزن تربة و سهلها، فهم علی حسب قرب أرضهم یتقاربون، و علی قدر اختلافها یتفاوتون، فتام الرواء ناقص العقل، و ماد القامة قصیر الهمة، وزاکی العمل قیبح المنظر، و قریب القعر بعید السبر، و معروف الضریبة منکر الجلیبة، و تائه القلب متفرق اللب، و طلیق اللسان حدید الجنان.
ترجمه از حضرت مولی:
از کلام آن حضرت (علیه السلام) است که یمانی از احمد بن قتیبه از عبدالله بن یزید از مالک دحیه که او گفت: در نزد امیر المؤمنین علی (علیه السلام) بودیم که سخن از اختلاف مردمان در خلق و خُلق به میان آمد، فرمود:
بدرستی که جدایی انداخته است و فرق نهاده است میان مردم از مبادی طینت و سرشت ایشان یعنی از جهت صفا و حالات عناصر که از آن خلق شده اند بدین احوال گوناگون در خلق و خُلق متصف شده اند چه ایشان پاره از زمین شوره و شیرین و خاک درشت و نرم بودند پس بحسب نزدیکی خاکشان به یکدیگر قرب پیدا می کنند و به قدر اختلاف آن متفاوت می گردند پس یکی نیکو منظر کم عقل است و یکی کشیده قامت کوتاه همت و یکی پاکیزه کردار زشت روی و یکی نزدیک تک دوراندیش است (قریب القعر کنایه از اینکه قامت او کوتاه است و بعید السبر کنایه از اینکه دوراندیش و زیرک است که به آسانی کسی نمی تواند از نهاد او و اسرار وی آگاه شود) و یکی نیکو خوی و بد بسوی خود کشنده است یعنی اصل طبیعت و سرشت او خوب است و دوستدار اخلاق و اعمال نیکو است ولکن جهت غرضی و پیش آمدی خصال را به تکلف بسوی خود می کشاند مثل این که اصلا شخص صادق است و به غرضی دروغ می گوید و یا طبیعة مردی بخشنده است و از جهتی در جایی زفتی می کند و هکذا و یکی سرگشته دل پراکنده عقل است و یکی گشاده زبان تیز دل. انتهی.

روایات باب طینت:

1- بحارالانوار ج 25 از امالی شیخ مفید نقل کرده است: المفید عن ابن قولویه عن أبیه عن سعد عن ابن عیسی عن محمد البرقی عن فضالة عن أبی بصیر عن أبی جعفر (علیه السلام) قال: انا وشیعتنا خلقنا من طینة من علیین و خلق عدونا من طینة خبال من حمأ مسنون.
2- بحار از ابصائر الدرجات: ابن عیسی عن ابن محبوب عن بشر بن أبی جعفر و أبی عبدالله علیهاالسلام قال ان الله خلق محمدا (صلی الله علیه و آله و سلم) من طینة من جوهرة تحت العرش، و انه کان لطینته نضج فجبل طینة امیر المؤمنین (علیه السلام) من نضج طینة رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و کان لطینة امیر المؤمنین (علیه السلام) نضج فجبل طینتنا من فضل طینة امیر المؤمنین (علیه السلام)، و کانت لطینتنا نضج فجبل طینة شیعتنا من نضج طینتنا، فقلوبهم تحن الینا، و قلوبنا تعطف علیهم تعطف الوالد علی الولد و نحن خیر لهم وهم خیر لنا، و رسول الله لناخیر و نحن له خیر.
3- بحار از بصائر الدرجات: محمد بن عیسی عن أبی الحجاج قال: قال لی أبو جعفر (علیه السلام) یا أبا الحجاج ان الله خلق محمد و آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) من طینة علیین، و خلق قلوبهم من طینة فوق ذلک، و خلق شیعتنا من طینة دون علیین، و خلق قلوبهم من طینة علیین، فقلوب شیعتنا من أبدان آل محمد، و ان الله خلق عدو آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) من طین سجین و خلق قلوبهم من طین أخبث من ذلک، و خلق شیعتهم من طین دون طین سجین، و خلق قلوبهم من طین سجین فقلوبهم من أبدان أولئک، و کل قلب یحن الی بدنه.
4- اصول کافی - باب طینة المومن و الکافر حدیث 2 - محمد بن یحیی و غیره، عن أحمد بن محمد و غیره، عن محمد بن خلف، عن أی نهشل قال: حدثنی محمد بن اسماعیل عن أبی حمزة الثمالی قال: سمعت أبا جعفر (علیه السلام) یقول: ان الله عزوجل خلقنا من أعلی علیین، و خلق قلوب شیعتنا مما خلقنا منه و خلق أبدانهم من دون ذلک، و قلوبهم تهوی الینا لانها خلقت مما خلقنا منه، ثم تلا هذه الایة: کلا ان کتاب الابرار لفی علیین و ما أدراک ما علیون کتاب مرقوم یشهده المقربون و خلق عدونا من سجین و خلق قلوب شیعتهم مما خلقهم منه و أبدانهم من دون ذلک، فقلوبهم تهوی الیهم، لانها خلقت مما خلقوا منه، ثم تلا هذه الایة: کلا ان کتاب الفجار لفی سجین و ما أدراک ما سجین کتاب مرقوم ویل یومئذ للمکذبین.
5- بحار از بصائر الدرجات: عمران بن موسی عن ابراهیم بن مهزیار عن علی عن الحسین بن سعید عن الحسن بن محبوب الهاشمی عن حنان بن سدیر عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: ان الله عجن طینتنا و طینة شعیتنا فخلطنابهم و خلطهم بنا، فمن کان فی خلقه شی ء من طینتنا حن الینا فأنتم و الله منا.
6- وایضا: بهذا الاسناد عن الحسین بن سعید عن الحسن بن میمون عمن أخبره عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: ان الله عزوجل خلقنا من علیین و خلق محبینا من دون ما خلقنا منه و خلق عدونا من سجین، و خلق محبیهم ممن خلقهم منه، فلذلک یهوی کل الی کل.
7- باب طینت اصول کافی حدیث 1- علی بن ابراهیم عن أبیه، عن حماد بن عیسی عن ربعی بن عبدالله عن رجل عن علی بن الحسین علیهماالسلام قال: ان الله عزوجل خلق النبیین من طینة علیین: قلوبهم و أبدانهم، و خلق قلوب المومنین من تلک الطینة و (جعل) خلق أبدان المومنین من دون ذلک و خلق الکفار من طینة سجین: قلوبهم و أبدانهم، فخلط بین الطینتین، فمن هذا یلد المومن الکافر و یلد الکافر المومن و من ههنا یصیب المومن السیئة و من ههنا یصیب الکافر الحسنة فقلوب المومنین تحن الی ما خلقوا منه و قلوب الکافرین تحن الی ما خلقوا منه.
8- حدیث 29 از باب طینت از کتاب العدل و المعاد بحار ج 5.
29 - ع: أبی، عن محمد العطار، عن جعفر بن محمد بن مالک، قال: حدثنا أحمد ابن مدین من ولد مالک بن الحارث الأشتر، عن محمد بن عمار، عن أبیه، عن ابی بصیر قال: دخلت علی أبی عبدالله و معی رجل من اصحابنا فقلت له: جعلت فداک یابن رسول الله ان لأغتم و أحزن من غیر أن أعرف لذلک سببا؛ فقال أبو عبدالله (علیه السلام): ان ذلک الحزن و الفرح یصل الیکم منا اذا دخل علینا حزن أو سرور کان ذلک داخلا علیکم، لانا و ایاکم من نور الله عزوجل، فجعلنا و طینتنا و طینتکم واحدة، ولو ترکت طینتکم کما أخذت لکنا و انتم سواء، ولکن مزجت طینتکم بطینة أعدائکم، فلو لا ذلک ما أذنبتم ذنبا ابدا، قال: قلت: جعلت فداک فتعود طینتنا و نور ناکما بدأ؟ فقال ای و الله یا عبدالله أخبرنی عن هذا الشعاع الزاجر من القرص اذا طلع، أهو متصل به أو بائن منه؟ فقلت له: جعلت فداک بل هو بائن منه، فقال: أفلیس اذا غابت الشمس و سقط القرص عاد الیه فاتصل به ما بدأ منه؟ فقلت له: نعم، فقال: کذلک و الله شیعتنا من نور الله خلقوا و الیه یعودون، و الله انکم لملحقون بنا یوم القیامة، و انا لنشفع فتشفع و والله انکم لتشفعون فتشفعون، و ما من رجل منکم الا و سترفع له نارعن شماله، و جنة عن یمینه، فیدخل أحباءه الجنة، و اعدائه النار.
9- حدیث هفتم از باب طینت مومن و خروج او از کافر از کتاب الایمان و الکفر بحار ج 67 ص 82 کا: عن محمد بن یحیی، عن محمد بن الحسن، عن النضربن شعیب، عن عبدالغفار الجازی، عن ابی عبدالله (علیه السلام) قال ان الله عزوجل خلق المومن من طینة الجنة و خلق الکافر من طینة النار، و قال: اذا اراد الله بعبد خیرا طیب روحه و جسده فلا یسمع شیئا من الخیر الا عرفه، و لا یسمع شیئا من المنکر الا انکره.
قال: وسمعته یقول: الطینات ثلاث، طینة الانبیاء و المومن من تلک الطینة الا ان الانبیاءهم من صفوتها هم الاصل و لهم فضلهم، و المومنون الفرع من طین لازب کذلک، لا یفرق الله عزوجل بینهم و بین شیعتهم، و قال: طینة الناصب من حمأ مسنون، و اما المستضعفون فمن تراب، لا یتحول مومن عن ایمانه، و لا ناصب عن نصبه، و لله المشیة فیهم.
10- در حدیث 12 آمده است: کا: عن علی، عن أبیه، عن ابن محبوب عن صالح بن سهل قال قلت لابی عبدالله (علیه السلام): جعلت فداک من أی شی ء خلق الله عزوجل طینة المومن؟ فقال: من طینة الانبیاء فلم تنجس أبدا.
11- باب طینت کتاب العدل بحار ج 5 حدیث 43: - سن: ابن محبوب، عن ابن رئاب، عن بکیر قال: کان ابو جعفر (علیه السلام) یقول: ان الله تبارک و تعالی أخذ میثاق شیعتنا بالولایة لنار و هم ذر یوم أخذ المیثاق علی الذر بالاقرار له بالربوبیة، و لمحمد بالنبوة، و عرض علی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) أمته فی الضل و هم أظله، و خلقهم من الطینة التی خلق منها آدم و خلق أرواح شیعتنا قبل أبدانهم بألفی عام، و عرضهم علیه، و عرفهم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی بن أبی طالب (علیه السلام) و نحن نعرفهم فی لحن القول.
13- حدیث 38- یر: عبدالله بن محمد، عن ابراهیم بن محمد، عن مسعود بن یوسف بن کلیب عن الحسن بن حماد، عن فضیل بن الزبیر، عن أبی جعفر (علیه السلام) قال: یا فضیل أما علمت أن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قال: انا اهل بیت خلقنا من علیین تو خلق قلوبنا من الذی خلقنا منه، و خلق شیعتنا من أسفل من ذلک، و خلق قلوب شیعتنا منه؛ و ان عدونا خلقوا من سجین، و خلق قلوبهم من الذی خلقوا منه، و خلق شیعتهم من أسفل من ذلک، و خلق قلوب شیعتهم من الذی خلقوا منه، فهل یستطیع أحد من أهل علیین أن یکون من أهل سجین؟ و هل یستطیع أهل سجین أن یکونوا من أهل علیین.
13- در باب طینت مومن از کتاب الایمان و الکفر بحار ج 67 روایتی از امام حسن نقل شده است: رواه الشیخ فی مجالسه باسناده، عن عبید بن یحیی، عن یحیی بن عبدالله بن الحسن، عن جده الحسن بن علی (علیه السلام) قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): ان فی الفردوس لعینا أحلی من الشهد، و ألین من الزبد، و أبرد من الثلج، و اطیب من المسک، فیها طینة خلقنا الله عزوجل منها، و خلق شیعتنا منها، فمن لم یکن من تلک الطینة فلیس منا و لا من شیعتنا، و هی المیثاق الذی أخذه الله عزوجل ولایة امیر المؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام).
روایات باب طینت در جوامع روایی ما از کافی و وافی و بحارالانوار و غیرها فراوان است که به مأخذ داده شده در صورت احتیاج می شود مراجعه نمود. اما مهم شرح و تفسیر و تأویل آنها است که نظر همه محققان را به خود جلب کرده است. اگر چه به سر آنها رسیدن صعب مستصعب است، ولی آب دریا را اگر نتوان کشید که به قدر تشنگی می تواند از آن چشید و بهره برد.
جناب فیض در کتاب الایمان و الکفر ابواب الطینات و بدء الخلایق، باب طینت مومن و کافر بعد از نقل روایتی که گوید خداوند انبیاء را از طینت علیین خلق نمود و قلوب مومنین را نیز از همان طینت آفرید و کافران را از طینت سجینی آفرید و بین دو طینت مخلوط نمود می فرماید: الطینة الخلقة و الجبلة و علیین جمع علی او هو مفرد و یعرب بالحروف و الحرکات یقال للجنة و السماء السابعة و الملائکة الحفظة الرافعین لاعمال عباد الله الصالحین الی الله سبحانه و المراد به أعلی الامکنة و اشرف المراتب و اقربها من الله و له درجات... فیشبه ان یراد به عالم الجبروت و الملکوت جمیعا اللذین فوق عالم الملک اعنی عالم العقل و النفس... و سجین فعیل من السجن بمعنی الحبس و یقال للنار والارض السفلی و المراد به اسفل الامکنة و أخس المراتب و ابعدها من الله سبحانه فیشبه ان یراد به حقیقة الدنیا و باطنها التی هی مخبوءه تحت عالم الملک اعنی هذا العالم العنصری فان الارواح مسجونة فیه... و الخلط بین الطینتین اشارة الی تعلق الارواح الملکوتیة بالابدان العنصریة بل نشؤها منها شیئا فشیئا فکل من النشأتین غلبت علیه صار من اهلها فیصیر مومنا حقیقیا او کافرا حقیقیا او بین الامرین علی حسب مراتب الایمان و الکفر. و الحنین الشوق و توقان النفس.
بیان فوق از جناب فیض برگرفته شده از کلام حضرت صدرالمتألهین قدس سرهما است که استاد جناب فیض بوده اند که مرحوم علامه مجلسی در جلد 67 بحار همین بیان را از جناب ملا صدرا به عنوان بعض ارباب التأویل من المحققین نقل می کند و در پایان گوید:
أقول: هو مبنی علی اصول و اصطلاحات لم تثبت حقیتها، ولم تعرف حقیقتها، و لا ضرورة فی الخوض فیها.