فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

نظام هستی، نظام احسن و اتقن است

احسن بودن عالم را از دو راه می توان اثبات نمود یکی از راه برهان لم و دیگری از راه برهان ان.
جناب علامه طباطبائی (قدس سره) در فصل هفدهم از مرحله دوازدهم نهایةالحکمة از دو راه برای اثبات احسن بودن نظام هستی استفاده فرموده است:
راه اول: واجب تعالی غنی بالذات است که همه کمالات را حائز است و به هیچیک از افعالش مستکمل نیست. و هر موجودی فعل اوست و برای او در افعالش غایتی خارج از ذات او نیست. و چون حق تعالی به هر شی ء ممکنی علم ذاتی دارد و این علم عین ذاتش علت ماسوای اوست پس فعل او بر اساس علم ذاتی او پیاده می شود. و کل ماسوا معلوم اویند پس برای حق تعالی به خلقش عنایت است که هر موجودی را با تمام خصوصیات آن بدون اهمال، پیاده نماید. (زیرا عدم اهتمام یعنی اهمال کردن، یا به خاطر عدم علم است و یا به دلیل بخل و امساک است که نه عدم علم را در حریم حق راه است و نه بخل و امساک را در حرم کبریایی الهی جائی).
راه دوم طریق ان است: و آن تصدیق احسن و اتقن بودن از راه شهود آنچه که در نظام عمومی جاری در خلق، و نظام خاص جاری در هر نوع و نظم و ترتیبی که در اشخاص انواع موجود است می باشد. در هر کلمه وجودی که تأمل شود مصالح و منافعی در خلقت آن می یابیم که اعجاب انگیز است و هر چه تعمق در آن نماییم منافع تازه ای برایمان مکشوف می گردد و روابط عجیب آن با عالم بدست می آید که مدهش عقل است و این حکایت از دقت أمر و اتقان صنع دارد. تا اینکه فرماید: و یظهر مما تقدم ان النظام الجاری فی الخلقة أتقن نظام و احکمه. لانه رقیقة العلم الذی لا سبیل للضعف و الفتور الیه بوجه من الوجوه.
آنچه را که یافت نشده اند و یا غیر تام یافت شده اند به خاطر عجز ماده آن است یعنی مربوط به نقص قابلی در قابلیت فیض است نه آنکه فاعل را در فاعلیت نقص باشد مرحوم صدرالمتألهین رحمة الله علیه در فصل چهارم از فن ثانی جواهر و اعراض اسفار بعد از اثبات هیولی اولی گوید: و بذلک یظهر ایضا ان کل مالا یوجد او یوجد غیر تام الخلقة او مع آفة او خلل او فساد فانما هو لعجز المادة و قصورها عن احتمال ما هو اتم و اشرف و افضل مما وقع و بذلک یعلم ان وجود العالم اشرف ما یتصور من النظام و اتم ما یمکن من الفضل و التمام.
در فصل هفتم از موفق هشتم الهیات اسفار فرمود: ان نظام العالم علی هذا الوجه اشرف النظامات الممکنة و اکملها و افضلها بحیث لا یتصور فوقه نظام آخر، و هذا الوجه ثابت عند الکل... فان لمن یقول بالاختیار ان یقول: لا یمکن ان یوجد العالم احسن مما هو علیه لانه لو امکن ذلک و لم یعلم الصانع المختار انه یمکن ایجاد ما هو احسن منه فلیتناهی علیه المحیط بالکلیات و الجزئیات، و ان علم و لم یفعل مع القدرة علیه فهو یناقض جوده الشامل لجمیع الموجودات. و هذا مما ذکره الغزالی فی بعض کتبه و نقل عنه الشیخ الکامل محیی الدین العربی فی الفتوحات المکیة، و استحسنه و هو کلام برهانی، فان الباری - جل شأنه - غیر متناهی القوة تام الجود و الفیض.
در نظام احسن که بر اساس علم عنائی عین ذات حق پیاده شده است، نه در تک تک کلمات وجودی آن تبدیل و تحویل راه دارد و نه در روابط آنها با هم می شود دخل تصرف نمود و نه می شود مجموعه عوالم غیر متناهی را به غیر از آنچه که پیاده شده است فرض کرد.
الذی احسن کل شی ء خلقه (سجده /32).
26- نه عجز است این که محض حکمتست این - در اول هر چه می بینی خدا بین
نباید پندار عوامانه داشت که اگر بنا باشد یک نقطه همانند آفتاب مثلا نباشد چرخ عالم تعطیل می گردد پس یعنی خداوند تعالی این اندازه قدرت ندارد که بدون آفتاب بتواند چرخ عالم را بگرداند؛ زیرا همه کلمات الله که آن را نفاد نیست با نظم و چینش خاص با روابط خاص تکوینی حاکم بر آنها به منصه ظهور آمده اند که هر یک را حکمتی است و فرض چنین برداشتن، پنداری بیش نیست که از مداعبات وهم و خیال است. زیرا که کار حکیم، حکیمانه است و خلاف حکمت امری است نامعقول که در منطق قرآن حکیم و عالم محکم الهی نمی گنجد.
همانگونه که در کتاب حکیم حق که یس و القرآن الحکیم است شبهات راه پیدا نمی کند و آنچه که صاحبان اوهام سافله می بافند را در حریم آن راهی نیست و احکام و معارف برهانی آن را، اقاویل اهل ضلال و فرق باطله، منحل نمی کند، و دست نسخ را بر آن تسلطی نیست و این کتاب محکم الهی با عالم محکم در تمام اطوار وجودی دنیاوی و برزخی و اخروی است، همچنان در کتاب تکوینی و عینی حق حکیم تغییر و تبدیل و تحویل راه پیدا نمی کند که خداست دارد خدایی می کند. فلله الحمد رب السموات و رب الارض رب العالمین و له الکبریاء فی السموات والارض و هو العزیز الحکیم. (جاثیه /37).
27- اله آسمان است و زمین است - چه پنداری جدا از آن و این است
اشاره است به آیه 84 سوره زخرف: و هو الذی فی السماء اله و فی الارض اله و هو الحکیم العلیم. در شرح بیت دوازدهم گفته آمد که رب مطلق بی مظاهر توهمی بیش نیست زیرا که الوهیت مألوه و ربوبیت مربوب طلب می کند. و حق تعالی واحدی است که وحدت او عین کثرت و کثرت او عین وحدت است و هیچ حقیقتی از حیطه وحدت او بدر نیست و هیچ واحدی به پایه کثرت او نیست و همه وحدات وجودیه روابط محضه آن وحدتند و آن وحدت حقه حقیقیه است که از اسماء مستأثره الهی است. و این وحدت حقه حقیقیه نه در مقام تنزیه توقف می شود و نه در تشبیه بلکه جمع هر دو است؛ به این معنی که ورای آن دو و فوق تنزیه و تشبیه است. هم جمع بین تفرقه و جمع است و هم تبرئه از تنزیه و تشبیه و این حقیقت توحید بر عرف تحقق است.
آنکه حق تعالی را از همه موجودات تنزیه می کند و جدا می پندارد حق را واحد به وحدت عددی می داند و لذا تنزیه او عین تحدید و تقیید حق است که یک خدایی جدا از همه آسمانها و زمین در گوشه ای می داند و این در نزد اهل کشف و شهود به جهل منزه و یا سوء ادب او برمی گردد.
جناب شیخ اکبر در اول فص نوحی فصوص الحکم گوید: اعلم ان التنزیه عند اهل الحقایق فی الجناب الالهی عین التحدید و التقیید و المنزه اما جاهل و اما صاحب سوء ادب. در شرح آن آمده است: اعلم ان التنزیه اما ان یکون من النقایص الامکانیة فقط او منها و من الکمالات الانسانیة ایضا و کل منهما عند اهل الکشف و الشهود تحدید للجناب الالهی و تقیید له لانه یمیز الحق عن جمیع الموجودات و یجعل ظهوره فی بعض مراتبه و هو ما یقتضی التنزیه دون البعض و هو ما یقتضی التشبیه کالحیوة و العلم و القدرة والارادة و السمع و البصر و غیر ذلک و لیس الامر کذلک فان الموجودات بذواتهم و وجوداتهم و کمالاتهم کلها مظاهر للحق و هو ظاهر فیهم و متجلی لهم و هو معهم اینما کانوا فیه ذواتهم و وجودهم و بقائهم و جمیع صفاتهم بل هو الذی ظهر بهذه الصور کلها فهی للحق بالاصالة و للخلق بالتبعیة.
پس یک حقیقت وجود غیر متناهی است که متجلی شد و در قوس نزول بسیار گشت و همه موجودات مظاهر وجودی اویند که نه تنها اتحاد ظاهر و مظهر است بلکه عینیت است که هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن.
و نیز جناب شیخ در ادامه آن گوید: فان للحق فی کل خلق ظهورا خاصا فهو الظاهر فی کل مفهوم و هو الباطن عن کل فهم الا عن فهم من قال ان العالم صورته و هویته. به مقدار فهم هر موجودی برایش تجلی می کند مگر برای فهم کسانی که عالم را صورت حق می دانند و مظهر هویت حق مشاهده می کنند که در این صورت حق را بر ایشان تجلی تام است همانند اینکه ابو یزید قدس الله سره گوید: الان سی سال است که من تکلم نمی کنم مگر با خدا و مردم گمان می کنند که من با آنان تکلم می کنم. سرّش آن است که برای مثل ابا یزید حق تعالی در تمام مظاهر تجلی نموده است و او حق را در همه مظاهر متجلی دیده است لذا به هر چه که نظر می کند خداوند تعالی مشاهده می نماید. سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق.
جناب محقق قیصری در شرح فص نوحی فرماید: و الالوهة اسم للمرتبة الالهیة فقط و الالوهیة اسم تلک المرتبة مع ملاحظة نسبة الذات الیها کالعبودة و العبودیة، و الالهیة اسم نسبة الذات الهیا و هذه المرتبة لا تزال طالبة للمألوه و لیس ذلک الا العالم.
اسم شریف اله اسم ذات است که به اعتباری با قطع نظر از اسمای و صفات اسم ذات است و به اعتبار دیگر با همه اسماء و صفات است که رب العالمین است. و اله به اعتبار ثانی اسم برای مرتبه حضرت اسماء و صفاتی است که نسب متکثره اند آن هم به اعتبارات و وجوهی که برای ذات به نظر به اعیان ثابته حاصل است که هم قوام اعیان ثابته و صور علمیه در ذات به اسماء و صفات است و هم احکام اسماء و صفات بر اعیان ثابته جاری می شود که اقتضای این مرتبه چنین است.
اعیان ثابته زمینه ظهور اسماء و صفاتند چه اینکه اعیان خارجه زمینه ظهور صور علمیه اند.
چون اله بدون مألوه راه ندارد لذا در روایت آمده: من عرف نفسه فقد عرف ربه که معرفت رب به معرفت نفس متوقف شد زیرا که نفس مربوب است و رب من حیث رب، مربوب طلب می کند. لذا شناخت الهیة بدون شناخت عالم راه ندارد. جناب شیخ اکبر در فص ابراهیمی گوید که می شود به برهان صدیقین عرفانی ذات قدیم ازلی الهی را شناخت که او ذاتا واجب است و نیازی به دلیل و استدلال نباشد و واقع امر را آنطوری که هست به سبیل ذوق یافت ولی الوهیت الله را بدون مألوه نمی شود معرفت پیدا نمود و لذا به ابو حامد غزالی اعتراض می کند که گفته است که الله را بدون نظر و توجه به عالم می شناسم و این غلط است زیرا که در الوهت نسبت نهفته است و نسبت منتسبین می خواهد و تعقل نسبت بدون منتسبین امکان پذیر نیست.
در شرح فص ابراهیمی ص 175 بعد از متن شیخ اکبر که فرمود: و ان العالم لیس الا تجلیه فی صور اعیانهم الثابتة التی یستحیل وجودها بدونه آمده است: ای ویعطیک الکشف ایضا ان وجود العالم لیس الا التجلی الوجودی الحقانی الظاهر فی مرایا صور الاعیان الثابتة التی یستحیل وجود تلک الاعیان فی الخارج بدون ذلک التجلی فان العالم من حیث الوجود عین الحق الظاهر فی مرایا الاعیان لا غیره.
بعد از آنکه ذات حق را قدیم ازلی یافت و بدین معرفت رسید که اله مألوه می خواهد بدین کشف می رسد که حق تعالی خود دلیل ذات خویش است که یا من دل علی ذاته بذاته؛ و نیز به کشف و شهود می یابد که عالم تجلی حق است در صور اعیان ثابته شان که وجود اعیان ثابته بدون عالم محال است. یعنی وجود عالم چیزی جز تجلی وجود حقانی او که ظاهر در آئینه های صور اعیان ثابته است نیست. پس عالم از حیث وجود عین حق ظاهر در مرایای اعیان است. یعنی حق تعالی در صور عالم ظاهر است و آنکه در خارج مشهود است وجود حق است.
حکیم متأله میرزا محمد رضا قمشه ای در تعالیق بر تمهید القواعد در بیان حدیثی فرمود: طائفه ای از متصوفه بدین مسلک رفته اند که وجود حقیقت واحده است که تکثری در آن نیست و تشأن در آن راه ندارد و آنچه از ممکنات متکثره می بینید موهوم و باطل الذوات است مثل دومین آنچه که چشم لوچ می نگرد، و این طائفه زندقه و حجود هستند و حق را نفی کردند چون نفی ممکنات نفی فاعلیت حق تعالی است که مستلزم نفی ذات است.
و طائفه دیگری از متصوفه بر این عقیدتند که ممکنات موجوداند در حالی که نه جاعل دارند و نه فاعلی برایشان در خارج است و نه وجود مطلق بدانها متحدست بلکه وجود مطلق عین این ممکنات است. و این قول هم ابطال و تعطیل ممکنات در وجود است چون برای ممکنات معطی تصویر نکرده اند چون واجب که ندارند و خود نیز محال است که معطی خود باشند. و این هر دو قول باطل است. و حق آن است که امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمود: ان الجمع بلا تفرقة زندقة و التفرقة بدون الجمع تعطیل، و الجمع بینهما توحید.
عارف کامل ذوالعینین است که وحدت در کثرت و کثرت را در وحدت می بیند. و وحدت حقه حقیقه را اسماء و صفات باید و اسماء و صفات را مظاهر که رب مطلق بدون مظاهر وهم است و هو الذی فی السماء اله و فی الارض اله.
این موحد کامل دو چشمش بیناست که در جمیع مراحل سلوک و منازل وقوفش حق ظاهر در مطلق مظاهر، مشهود اوست. فاینما تولوا فثم وجه الله. و در عین حال که حدود کثرات را مراعات می کند و عبارات شریعت را نگه می دارد و حق هر یک را تأدیه می نماید، وحدت را قاهر و کثرت را مقهور می بیند که عنت الوجوه للحی القیوم.
در این مشهد که آثار متجلی است، جمیع آثار وجودیه را از حق سبحانه می بیند و بر سر هر سفره خدا را رزاق می نگرد و در تمام شئون و احوال موجودات صفات جمالی و جلالی را در کار می بیند که بل یداه مبسوطتان، کل یوم هو فی شأن، قل کل یعمل علی شاکلته.
28- خدایی را که باشد غیر محدود - مر او را می نگرد در ظل ممدود
مراد از ظل ممدود، همان صادر اول است که نَفَس رحمانی است و نخستین ظل احدیت است که از آن به هباء و عماء و تجلی ساری و نور مرشوش ورق منشور و اصل اصول و هیولای عوالم غیر متناهی و ماده تعینات و اسم اعظم تعبیر می کنند. و آن را وحدت حقه حقیقیه ظلیه است از برای وحدت حقه حقیقیه ذاتیه.
و چون ذات احدیت نور است که الله نور السموات والارض و صادر اول فروغی از آن و موجودی پدید آمده از آن و در وجود تابع آن که چون معلول و مخلوق است ضعف نوری پیدا کرد از آن تعبیر به ظل فرموده است الم تر ربک کیف مد الظل و این سایه آن نور یعنی صادر اول که عقل مجرد است قلم است.
آفتاب وجود کرد اشراق - نور او سر به سر گرفت آفاق
که ظل وجود را بر هیاکل ماهیات و مظاهر انیات منبسط ساخته است که وجود خارجی اضافی ظل الهی است.
وقتی ظل الله که صادر اول است غیر متناهی است، چه گویی در حق تعالی که چگونه غیر متناهی نباشد.
29- خدا بود است و جز او را نمود است - نمود هر چه می بینی ز بود است
جناب حاجی سبزواری در مقدمه اسرار الحکم گوید: بدانکه شی ء بحسب عقل سه قسم است: وجود، و مهیت، و عدم، و به عبارت دیگر نور، و ظل، و ظلمت، و به فارسی آن سه قسم: بود، و نمود، و نابود، است و هر ممکنی زوج ترکیبی است.
خداوند، بود است که هستی مطلق و مطلق هستی است و غیر آن بودی ندارند زیرا که غیرت بود مطلق، بودی در جهان نگذاشت بلکه ماسوا همه نمود آن یک بوداند و در نمودن نیز از بود بهره منداند و او را نشان می دهند یعنی همه نمودها نه تنها از بود بهره ندارند که در نمایاندن بود نیز به بود نیازمندند. هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن.
30- برو در راه حق جویی کامل - برون آ از خدا گویی جاهل
مراد از کامل یعنی کسی که در توحید صمدی قرآنی به کمال رسیده است.
بیت بعدی مقول قول خدا گویی جاهل است که در توحید، وحدت عددی قائل است که گوید خدا در آن سوی هفتم آسمان است:
31- که در آن سوی هفتم آسمان است - لذا از دیده مردم نهان است
در این دو بیت ناظر است به حدیثی از امیر المؤمنین (علیه السلام) که در توحید صدوق رحمة الله باب 28 - باب نفی مکان و زمان و حرکت از حق تعالی آمده است.
حدیث 21 - حدثنا ابوالحسین محمد بن ابراهیم بن اسحاق العزائمی... عن الحارث الاعور، عن علی بن ابیطالب (علیه السلام) أنه دخل السوق، فاذا هو برجل مولیه ظهره یقول: لا والذی احتاجب بالسبع، فضرب علی (علیه السلام) ظهره، ثم قال: من الذی احتجب بالسبع؟ قال: الله یا امیر المؤمنین، قال أخطأت ثکلتک أمک، ان الله عزوجل لیس بینه و بین خلقه حجاب لانه معهم أینما کانوا، قال: ما کفارة ما قلت یا امیر المؤمنین؟ قال: أن تعلم أن الله معک حیث کنت، قال أطعم المساکین؟ قال: لا انما حلفت بغیر ربک.
انسان استاد ندیده در توحید، وحدت عددی قائل است که خدا را در پشت آسمان هفتم محجوب می داند و جدای از خلق می پندارد؛ به خصوص علمای عوام و عوام علماء که در منابر چه چیزهایی را به عنوان دین مقدس به خورد مردم می دهند و این تفکر عوامی همیشه بوده و هست. زیرا مردم این سویی را با فهم توحید حقه صمدیه مناسبتی نیست. عارف سنایی گوید:
بار توحید هر کسی نکشد - طعم توحید هر خسی نچشد
از غزل نوگل نرگس دیوان مولایم بشنو:
آن خدایی تو پرستی نه خدای حسن است - که حسن را به خداوند خدای دگر است
عارف رومی گوید:
یاد او اندر خور هر هوش نیست - حلقه او سخره هر گوش نیست
افلاطون الهی گوید: ان شاهق المعرفة أشمخ من أن یطیر الیه کل طائر و سرادق البصیرة أحجب من أن یحوم حوله کل سائر.
شیخ رئیس در آخر نمط نهم اشارات گوید: جل جناب الحق عن أن یکون شریعة لکل وارد أو یطلع علیه الا واحد بعد واحد.
وصول به توحید صمدی قرآنی، یعنی وحدت شخصی وجود یعنی وجود صمدی است و مساوق با حق است؛ برای صاحبدلانی میسر است که طعم مراقبت را چشیده اند و دائما در مقام عندیت و حضور به رزق نزد رب خود مرزوق اند و به نعمت ذوق تام متنعم اند.
پر دلی باید که بار غم کشد - رخش می یابد تن رستم کشد
او زبان حالی دارد که گوید:
ز هر رنگی که خواهی جامه می پوش - که من آن قدرعنا می شناسم
موحد حقیقی اضافات را اسقاط می کند و اعیان ممکنات و حقایق وجودی امکانی و جهات کثیره خلقیه را مشاهده نمی کند و در اعیان ممکنات چیزی نمی بیند مگر تجلیات حق و ظهور قدرت اله و صفات کمالیه الهیه را که او را از وجود واجب مشغول نمی کند و وی را از یاد حق فراموشی نمی دهد و در هر چیزی او را از وجه الله غافل نمی کند چون فانی در حق است و مرزوق نزد اوست و غیر او را نمی بیند و این توحید برای صاحبان لقاء حقیقی است که روزی اوحدی است.
و فی کل شی ء له آیة - تدل علی أنه واحد
هر گیاهی که از زمین روید - وحده لا شریک له گوید
جناب عارف متأله سید حیدر آملی (قدس سره) در جامع الاسرار می فرماید: حکایت شده است که روزی ماهیهای دریا در نزد بزرگشان جمع شده اند و بدو عرض کردند ای فلانی ما تصمیم گرفتیم که به سوی دریا توجه نماییم دریایی که ما بدو موجودیم و بدون او معدوم؛ پس به ناچار تو باید ما را به طرف او راهنمایی کنی که تا به او روی آوریم و به نزد حضرت او واصل شویم چون ما مدتی است که از دریا می شنویم و به او باقی هستیم ولی خودش را نمی شناسیم و مکان و جهت وی را نمی دانیم؟ بزرگ ماهی ها به آنها گفته است: ای دوستان و برادران من این حرف به شایستگی شما و امثال شما نیست؛ زیرا که دریا بزرگتر از آن است که احدی از شما بتواند بدان دست یابد و این کار در خور شما و مقامتان نیست پس آنها ساکت شدند و پس از آن مثل این سخن را نگفته اند. بزرگشان گفت که شما را همین مقدار کافی است که معتقد باشید به وجود دریا موجودید و بدون آن معدوم.
ماهی ها به بزرگشان عرضه داشتند که این اندازه به حالمان نافع نیست و این منع تو ما را دفع نمی کند بلکه می خواهیم به دریا توجه نماییم و به ناچار تو باید ما را به معرفت دریا راهنمایی کنی و ما را به وجود او دلالت نمایی.
وقتی بزرگشان اینچنین دید و ملاحظه کرد که منع آنان، سودی نمی بخشد شروع به بیان نمود و گفت:
ای برادران آن دریایی که شما آن را طلب می کنید و اراده کرده اید که بدو روی آورید با شماست و شما با او هستید، و آن دریا محیط به شما و شما محاط به او هستید، و محیط هرگز از محاط منفک نمی شود. و دریا عبارت از آنی است که شما در او هستید و شما به هر جهتی روی آورید آن جهت دریا است و غیر از دریا چیزی در نزد شما نیست. پس دریا با شماست و شما با دریا هستید، و شما در دریایید و دریا در شماست و دریا از شما غائب نیست و نه شما از او غائبید و این دریا از خود شما به شما نزدیکتر است.
ماهی ها وقتی این کلام از بزرگشان شنیده اند برخاستند و متوجه او شده اند تا وی را به قتل رسانند بزرگشان گفته است و به چه جهتی می خواهید مرا بکشید و به چه گناهی مرا مستحق چنین چیز می دانید؟ در جواب گفته اند که تو می گویی دریا همان است که ما در او هستیم و حالی که آنی که ما در او هستیم که فقط آب است و آب کجا از دریا است و تو از این سخنت جز گمراهی ما از راه راست را نخواستی.
بزرگشان گفت: به خدا قسم این چنین نیست و من جز حق سخن نگفتم و آنچه که واقع و نفس الامر بود را بیان کردم چون که دریا و آب در حقیقت یک چیزند و بین آب و دریا مغایرتی نیست پس آب به حسب حقیقت و وجود اسم برای دریا است و دریا برای آب به حسب کمالات و خصوصیات و انبساط و انتشار بر مظاهر اسم است. پس بعضی از ماهی ها به دریا شناخت پیدا کرده اند و ساکت شده اند، و بعضی دیگر انکار نموده و بدان کفر ورزیده اند و از بزرگشان دور شده اند. اگر بخواهی این حکایت به زبان ماهی ها را به زبان امواج پیاده کنی نیز صحیح است و بدان که شأن خلق در طلب حق این چنین است که وقتی مردم در نزد پیامبر یا امام یا عارفی اجتماع نمایند و از حق سوال کنند و آن نبی یا امام یا عارف در جواب گوید: آن حقی که سوال می کنید و او را طلب می کنید با شماست و شما با او هستید، و او محیط به شماست و شما محاط به او هستید، و محیط از محاط منفک نمی شود، و او با شماست هر جا که باشید و او از رگ رگردن شم به شما نزدیک است و او از شما غائب نیست و به هر جهت رو کنید او را می بینید و با هر چیزی است و عین هر چیز است بلکه او همه چیز است و همه چیز به او قائم اند و بدون او زائل، و برای غیر او وجودی نیست نه در ذهن و نه در خارج، و هو الاول بذاته و الاخر بکمالاته، الظاهر بصفاته، و الباطن بوجوده.
وقتی خلق این کلام را بشنوند قصد کشتن آن نبی یا امام یا عارف نمایند، وقتی به آنها بگوید به چه جرمی مرا می کشید؟ گویند تو گویی که حق با شماست و شما با او هستید و در وجود چیزی جز او نیست و برای غیرش وجودی نه در ذهن است و نه در خارج، در حالی که به حقیقت می دانیم که ما موجوداتی غیر او از عقل و نفس و افلاک و اجرام و ملک و جن و غیره آنها داریم پس تو کافر ملحد و زندیق هستی و تو با این کلامت خواستی ما را از طریق حق گمراه کنی.
نبی یا امام یا عارف گوید: به خدا قسم غیر از حق سخن نگفتم و غیر از واقع چیزی نگفتم و من نخواستم که شما را اغواء و گمراه کنم بلکه سخن حق تعالی را به شما گفته ام که فرمود:
و فی انفسکم افلا تبصرون.
لذا بعضی می پذیرند و موحد شوند و بعضی انکار نمایند و امام نبی یا عارف را طرف کنند. تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون.
32- مرا شهر و ده و کوه و در و دشت - بروی دلستانم هست گلگشت
گلگشت یعنی گردش در گلزار، جای گردش و تفرج در صحرا و گلزار. دلستان دلبر و معشوق را گویند. از غزل بهشت بشنو:
سراسر صنع دلدارم بهشت است - بهشتست آنچه زان نیکو سرشت است
در غزل حسن و مجنون آمده است:
همه عالم حسن را همچو لیلی است - که لیلی آفرینش در تجلی است
همه رسم نگار نازنینش - همه همنام لیلی آفرینش
همه سر تا به پا غنج و دلالند - همه در دلبری حد کمالند
همه افرشته حسن و بهایند - همه آئینه ایزد نمایند
33- حدیثی را که صرف نور باشد - در اینجا نقل آن منظور باشد
از این بیت به بعد به منزله ذکر مصداق بعد از عام است که برای بیان بیت دهم همین باب است که با القای اسباب و وسائط تأثیر بسم الله ساقط می گردد زیرا سنت الهی در نظام احسن تکوین بر این است که تأثیرات بر اساس اسباب و وسائط باشد. اما بیان مصداقی از آن ناظر به حدیثی است که شرح آن چنین است:
34- شنیدی آنکه موسای پیمبر - شده بیمار و افتاده به بستر
35- بدرد خویشتن افتان و خیزان - شکیبایی نموده شکر سبحان
36- طبیبی را نفرموده است حاضر - ز حق درمان خود را بود ناظر
37- که می باشد حبیب من طبیبم - چه درمانست و دردم از حبیبم
38- خطابش آمد از وحی الهی - که گر از من شفای خویش خواهی
39- نیاید تا به بالینت طبیبی - نداری از شفای من نصیبی
40- طبیبی آمد و داده دوایت - دوا خوردی ز من یابی شفایت
41- که کار من بحکمت هست دائم - بحکمت نظم عالم هست قائم
42- تو بی اسباب خواهی نعمت من - بود این عین نص حکمت من
43- طبیب تو دوا داده خدا داد - دوای تو شفا داده خدا داد
44- طبیب تو خدا هست و خدا نیست - دوای تو شفا هست و شفا نیست
نکته اصلی در فهم ابیات فوق را باید در توحید صمدی قرآنی جستجو نمود که هو معکم اینما کنتم هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن است.
باری تعالی تمام اشیاء بنحو أعلی است و اشیاء همگی هالک و مضمحل و فانی در وجودند و و هو هو لا هو الا هو در عین حال خالق خالق است و مخلوق مخلوق هو سبحانه هو والاشیاء اشیاء.
کثرات همه صورتند و روح این صور وجود است که جمیع کثرات را یک روح است و به تعبیری حق جان جهانست و جهان جمله بدن که واقع فوق این تعبیرات است.
حضرت صادق آل محمد صلوات الله تعالی علیه و آله فرمود: ان الجمع بلا تفرقة زندقة و التفرقة بدون الجمع تعطیل و الجمع بینهما توحید.
قال القیصری رحمة الله علیه: انظر ایها السالک طریق الحق ماذا تری من الوحدة و الکثرة جمعا و فردای؟ فان کنت تری الوحدة فقط فانت مع الحق وحده لارتفاع الاثنینیة و ان کنت تری الکثرة فقط فأنت مع الخلق وحده، و ان کنت تری الوحدة فی الکثرة محتجبة و الکثرة فی الوحدة مستهلکة فقد جمعت بین الکمالین و فزت بمقام الحسنیین.
45- درایت دار زینگونه روایت - که باشد بهر ارشاد و هدایت
46- روا نبود گمان ناروا را - حریم قدس سر انبیا را
در اینگونه روایات مروی از انبیاء علیهم السلام باید جهت تعلیم و هدایت امت را در نظر داشت نه اینکه برای پیامبر صاحب شریعتی چون موسای کلیم مسئله توحید حل نشده باشد. لذا در حریم قدس انبیا و ائمه باید به سر روایات دست یافت که خداوند توفیق فهم روایات را که بطون آیاتند عطا فرماید.
47- روایتها چو آیتها رموزند - معانی اندر آنها چون کنوزند
جوامع روایی ما از نهج البلاغه و صحیفه سجادیه و بحار و کافی و وافی و وسائل الشیعه و دیگر اصول و مسندهای اسلامی، همه از شئون و شعوب قرآن اند، و به یک معنی قرآن متنزل اند. یعنی روایات مرتبه نازله قرآن و قرآن مرحله عالیه و روح آنها است. روایات بطون و اسرار آیات قرآنی اند که از اهل بیت عصمت و وحی که مرزوق به علم لدنی اند صادر شده اند.
کنوز جمع کنز به معنی گنجها است.
48- نه هر کس پی برد آن رمزها را - که عاشق می شناسد غمزها را
غمز اشاره کردن با چشم و ابرو، چشمک زدن است. حالتی است که از بر هم زدن و گشادن چشم محبوبان در دلربایی و عشوه گری پدید می آید.
49- بخواند چشم عاشق غمز معشوق - نه تو مصداق آنی و نه مصدوق
مصداق در ذاتیات است و مصدوق در عرضیات است و این اصطلاح، از ابتکارات جناب صدرالمتألهین در اسفار است. مصداق مثل اینکه زید مصداق برای انسانیت است و مصدوق مثل زیر برای أبوت است و یا شجر مصدوق امکان است چنانکه مصدوق رنگ سبز است؛ ولی جوهر و جسم و نامی که از ذاتیات باب ایساغوجی اند، شجر مصداق آنها است.
50- چه میخوانی ز حم و ز طس - چه میدانی ز طه و ز یس
51- چه باشد ق و چه معنی دهد ن - ز ن و القلم و ما یسطرون
آنکه گفته آمد که آیات رموزند و هر کسی را یارای آن نیست که بتواند آن رموز را بدست آورد به عنوان مثال به بعضی از حروف مقطعه قرآن اشاره گردید که شما از این رموز قرآنی چه می فهمید که اگر نبود اشارات و لطائف در کلمات نوریه اهل بیت عصمت و طهارت، غیر آنها را نسبت به این رموز چه طرفی می توانست باشد. چون به عنوان مثال ذکر گردید از تفسیر و ورود به بحث در پیرامون این حروف صرف نظر می شود. و بحث حروف مقطعه قرآن در شرح باب هفدهم در پیش است.
52- چه وادیها که باید طی کنی طی - که تا آن رمزها را پی بری پی
جناب صدرالمتألهین در فاتحه رابعه از مفاتیح الغیب در تحقیق کلام امیر المؤمنین (علیه السلام) گوید: ما از حروف قرآن مشاهده نمی کنیم مگر سواد آن را زیرا که در عالم ظلمت و سواد هستیم، و آنچه که از مداد ماده است می بینیم زیرا که مدرک و مدرک دائما از یک جنس اند، چنانکه بصر نمی بیند مگر الوان آن را و حس درنمی یابد مگر محسوسات را و خیال تصور نمی کند مگر متخیلات را و عقل نمی شناسد مگر معقولات را و همچنین نور ادراک نمی شود مگر به نور و موجودات ماورای طبیعت که انوار محض اند دیده نمی شوند مگر به نور چشم بصیرت.
پس ما به سواد این چشم سر نمی بینیم مگر سواد قرآن را و چون از این وجود مجازی و از این قریه ای که اهل آن ستمکارند به در رفتیم و به سوی خدا و رسولش مهاجرت کردیم و از نشأه حسی و خیالی و وهمی و عقلی و علمی بمردیم و به وجود خودمان در وجود کلام الله محو شدیم از محو به اثبات می رسیم و از مرگ به زندگی دوباره همیشگی.
چون اویس از خویش فانی گشته بود - آن زمینی آسمانی گشته بود
پس از آن از قرآن دیگر سواد نمی بینیم بلکه آنچه از قرآن می بینیم بیاض صرف و نور محض است.
بدان که قرآن با هزاران حجاب برای تفهیم عقول ناتوان و شب پره چشمها نازل شده، اگر چنانچه باء بسم الله با عظمتی که برای او است بر عرض نازل شود عرض آب می شود و مضمحل می گردد. خداوند رحمت کند آن بنده را که گفت هر حرف قرآن در لوح بزرگتر از کوه قاف است، این لوح همان لوح محفوظ است و این قاف رمزی به قول حق جل و علی ق و القرآن المجید است.
در روایتی ص اسمی از اسماء نبی دانسته شد. ابن عباس گفت: ص جبل بمکة کان علیه عرش الرحمن حین لا لیل و لا نهار.
این عرش رحمن قلب مومن است که قلب المومن عرش الله الاعظم است.
پس ص اشارت به صورت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) چنانکه ق هم اشاره به قلب محمدی است که عرض الهی محیط به کل است. هر یک از این روایات را سری از اسرار و رمزی از رموز است که یک یک را بیانی بسیار باید و این نکات را عمق های بسیار است.
53- تحمل بایدت در تیه بَلوی - که تا بینی نزول مَنّ و سلوی
از این بیت به بعد در بیان راههایی است جهت رسیدن به رموز آیات و روایات و یکی از طرق وصول بدان رموز، تحمل و صبر داشتن است. تیه بیابانی که رونده در آن گمراه شود و راه به جایی نبرد، بیابانی شن زار و بی آب و علف در شبه جزیره ای در قسمت جنوبی فلسطین که حضرت موسی و بنی اسرائیل پس از خروج از مصر راه را گم کرده و در آن بیابان سرگردان شدند، مساحت آن را چهل فرسنگ گفته اند گویند مدت چهل سال در آن بیابان سرگردان بودند که در سوره مائده /26: قال فانها محرمة علیهم أربعین سنة یتیهون فی الارض فلا تأس علی القوم الفاسقین،
و خداوند برای آنان من و سلوی فرو فرستاد و از سنگی که موسی عصای خود را بر آن زد آب گوارا روان گردید؛ صحرای بنی اسرائیل هم گفته شده است.
تیه - اتیاه و اتاویه ج - لاف - بزرگ منشی - دشت - صحرایی که در آن رونده هلاک شود - گمراهی. ارض تیه و تیهاء و متیههة و متیهة و متیه زمینی که مردم در آن گم شوند. من - امنان ج هر شبنمی که بر درخت یا سنگ افتد مانند نگین همچون غذایی که بر بنی اسرائیل خداوند نازل فرمود. بلوی - آزمایش و کشف و دریافت چیزی.
سَلْوی عسل - مرغیست شبیه تیهو بهندی لوا گویند -هر چیزی که تسلی بخشد. من و سلوی طعامی که در بیابان برای بنی اسرائیل از آسمان فرود آمد. در این بیت ناظر است به آیات سوره های بقره و اعراف و طه. آیه 160 سوره اعراف و 57 سوره بقره: و ظلنا علیکم الغمام و انزلنا علیکم المن و السلوی. و آیه 80 سوره مبارکه طه: و واعدناکم جانب الطور الایمن و نزلنا علیکم المن و السلوی.
بنی اسرائیل را وقتی جناب موسی از دریا عبور داد و در آن بیابان وارد نمود به موسی گفته اند که تو ما را از دیار آبادمان بیرون کردی و ما را به هلاکت رساندی زیرا ما را در این صحرای بی سرپناه جا دادی که نه سایه ای است و نه درخت و آبی. ولی وقتی روز فرا رسید ابری بر آنان از آفتاب سایه افکند و در شب بر آنها من نازل گردید که بر نبات و درخت و سنگ دست یافتند و پرنده ای نازل شد که بریان شده بود و سنگی در وسط لشکر موسی بود که با ضرب عصا بر آن دوازده چشمه باز شد. و در مجمع البیان آمده که سبب نزول من و سلوی بر آنان بخاطر آن آزمایشی بود که خداوند آنان را در آن صحرا آزمود. زیرا آنان به موسی گفته اند که تو و خدای تو بروید جنگ کنید و ما در جای خودمان می نشینیم. خداوند آنان را آزمود و امر فرمود که به طرف بیت المقدس روند و با عمالقه به جنگ پردازند ادخلوا الارض المقدسة و لذا وارد در بیابان بیت المقدس شدند و در طی پنج سال یا شش فرسخ سرگردان شده اند و چهل سال در سرگردانی به سر برده اند که جناب موسی هارون در همان بیابان جان سپرده اند.
چون حق تعالی من و سلوی و آب چشمه ها بر بنی اسرائیل کرامت فرمود ایشان ناسپاسی کردند و طلب چیزهای دیگر کردند و گفته اند و اذ قلتم یا موسی لن نصبر علی طعام واحد فادع لناربک یخرج لنا مما تنبت الارض من بقلها و قثائها الایه.
غرض آن است که اگر بخواهی در بیابان سرگردانی رموز آیات و روایات به من و سلوی و تفاسیر انفسی آن رموز برسی که جانت قرآنی گردد باید صبر داشته باشی و در مصیبتها و شدائد صابر باشی تا بدان مقصود دست یابی.
باید طی منازل نمود و مقامات و کمالات را یکی پس از دیگری بدست آورد تا به دفتر دل وصول یافت. و منازل هم به نحو کلی به هزار و یک است.
لذا در بیت بعدی آمده است:
54- چو پیمودی تو از منزل به منزل - هزار و یک، بیابی دفتر دل
در هر یک از این منازل زاد و توشه ای نیاز داری که باید هزار و یک اسم از اسمای حسنای حق تعالی را در آن منزل بدست آوری و دارا شوی.
لذا فرمود:
55- هزار و یک ز اسمای خداوند - در این منزل بمنزل زاد راهند
پس از طرق پی بردن به رموزات قرآنی و روایات، طی منازل با زاد و توشه اسماء الله نمودن است که هر یک از این منازل را وادیها است و در همه مراحل قطع آنها بی همرهی خضر میسر نیست. حال از خضر راه که خود طی این مراحل نمود بشنو که می فرماید:
56- اگر از آن بگویم اندکی را - نداری باورم از صد یکی را
در غزل لانه عرشی این پیر مراد و ولی حق و آیت علم و یقین و معدن جود و سخا و منبع فیض و وفا و مخزن اسرار آیات قرآنی آمده است:
به حقیقت برسیدم ولی از راه مجاز - وه چه راهی که بسی سخت و بسی دور و دراز
چو چهل سال ز سرگشتگی وادی تیه - بسر آمد دری از رحمت حق گشت فراز
نغمه مرغ شب آهنگ چه خوش آهنگست - که بشب سازد کند با دل پرسوز و گداز
وقت سالک بسحرگاه سفر خرم و خوش - سر بسجده است و دلش همدم با راز و نیاز
از طرق رسیدن به رموز قرآنی و روایات، راه درس و بحث و مدرسه و تبری جستن از هوی های نفسانی و وسوسه نفس خناس است که در بیت بعدی آمده است:
57- نه تنها درس و بحث و مدرسه بود - تبری از هوی و وسوسه بود
تحصیل علم که راه تعلیم و تعلم است و تزکیه نفس دو طریق اند که همه انبیاء و قرآن کریم بر آن متصلب اند و به عنوان ثمره بعثت انبیا در قرآن ذکر گردید که برای هر سالک طریق معرفت الهی و راه خودسازی ضروری می نماید هو الذی بعث فی الامیین رسولا یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة و ان کانوا من قبل لفی ظلال مبین.
علم و عمل دو جوهر انسان سازند که دو بال پرواز نفس انسانی اند برای صعود به ملکوت عالم. در غزل بحر وحدت دیوان آمده:
منم آن تشنه دانش که گردانش شود آتش - مرا اندر دل آتش همی باشد نشیمنها
و در بیت های چهل و سه تا چهل و هفت باب اول دفتر دل در مورد خودش آورده اند که از باب فأما بنعمة ربک فحدث فرمودند:
فروغ جلوه های آسمانی - از آن شعرش نموده آنچنانی
که تار و مار گشته تار و پودش - بشد از دست او بود و نمودش
چو یکسر تارک نفس و هوی شد - خدا گفت و بحق سوی خدا شد
ز شعری شد زمینی آسمانی - که بنمود وداع زندگانی
از این هجرت بدان اجرت رسیده است - که چشم مثل من او را ندیده است
58- دل بشکسته و آه سحرگاه - مرا زان رمزها بنمود آگاه
59- ز هر یک دانه در کوثر من - ببینی خرمنی را در بر من
از مهمترین راه های وصول به رموزات آیات و روایات، دل شکسته و آه سحرگاه و اشک ریختن در نهانخانه غیب و خلوتخانه عشق با یار است.
از غزل بحر وحدت بشنو:
ز هفتم آسمان غیب بی عیب خدا بینم - گهرها ریخت کامروزم بشد هر دانه خرمنها
در غزل قله قاف آمده است:
تا حسن را تاج فقر و ملک آه و جیش اشکست - فخر بر صد تاج و ملک و جیش شاهانست یاران
در الهی نامه آمده است:
الهی گریه زبان کودک بی زبان است، آنچه از گریه تحصیل می کند، از کودکی راه کسب را به ما یاد داده ای، قابل کاهل را از کامل مکمل چه حاصل؟.
الهی خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند، که پیری خود شکستگی است!.
الهی به چهل و سه رسیده ام. چند سال ایام صباوت بود و بعد از آن تا اربعین دوران نخوت جوانی و غرور تحصیل فنون جنون اینک حاصل بیداری دوساله ام، آه گاه گاهی است. یا لا اله الا انت جز آه در بساط ندارم؛ از من آهی و از تو نگاهی.
الهی عمری آه در بساط نداشتم و اینک جز آه در بساط ندارم.
الهی هر که شادی خواهد بخواهد، حسن را اندوه پیوسته و دل شکسته ده! که فرموده ای: أنا عند المنکسرة قلوبهم.
الهی شکرت که حقیر و فقیرم نه امیر و وزیر.
الهی شکرت که تا خودم را شناختم، تن خسته و دل شکسته دارم.
الهی شکرت که دل بی دردم را به درد آوردی.
الهی در فکر فهمیدن حروف مقطعه کتابت بدین جا رسیدم که تمام کلماتت حروف مقطعه اند. خنک آن که اهل قرآن است.
الهی توفیق شب خیزی و اشک ریزی به حسن ده.
الهی در راهم و همراه درد و آهم، آهم ده و راهم ده.
الهی آن که درد دارد آه و ناله دارد، شیرینتر این که سفیر صادقت فرمود: ان آه، اسم من اسماء الله تعالی، فاذا قال المریض: آه فقد استغاث بالله حسن از ملت ابراهیم اواه است، آه آه.
در غزل طلعت دلدار دیوان می خوانید:
حمد لله که ز فضل و کرم و رحمت دوست - دل غمدیده ما مطلع انوار شده است
سنه نثر نجوم است و یا از سر شوق - دیدگان حسن نجم گهربار شده است
سنه نثر نجوم یعنی سالی که ستارگانی در آن فرو ریخته اند. و مراد از نجوم یعنی علماء که در روایت آمده است: العلماء کالنجوم. یکی از سالها چند از علماء و بزرگان از دنیا رحلت نموده اند و پراکنده شده و فرو ریخته اند لذا آن سال را سنه نجوم نام نهاده اند. نثر فرو ریختن است. در این بیت، حضرت مولی قطرات اشک که از چشم مبارکشان فرو می ریخت، را تشبیه به علمایی کرده اند که در آن سال فرو ریخته اند. و این اشک ها بمنزله ستارگان و علمایی بوده اند که ریخته شده اند و سرزمین دل بدین اشکهای ریزان سرسبز شده است که از هر دانه اش خرمنها تحقق یافت که
از هر دانه اش صد خرمن آمد - جهانی از دل یک ارزن آمد
در بیت محل بحث هم چشم مبارکشان را تعبیر به کوثر نموده اند و قطرات اشک را به دانه های درّ که از هر یک دانه اش خرمنی متحقق گشت که تنزلات آن خرمن ها را این همه کتب اصیل و عتیق تشکیل یافته می داند که به منزله تفاسیر انفسی قرآن کریم اند.
60- بلی این دانه ها حب حصید است - امید اندر لدینا و مزید است
حب حصید دانه درو شده است که شرح آن در ذیل بیت پنجم از باب اول گذشت. از این سوی بذرافشانی کردن و از آن سوی سرسبز نمودن است که ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون. این بیت اشاره به آیه نهم و سی و پنجم سوره مبارکه ق است که آیه نهم را در ذیل بیت پنجم باب اول ذکر کردیم و اما آیه سی و سوم و چهارم و پنجم:
من خشی الرحمن بالغیب و جاء بقلب سلیم، أدخلوها بسلام ذلک یوم الخلود لهم ما یشاءون فیها و لدینا مزید. آن کسی که از خدای مهربان در باطن ترسید و با قلب خاشع و نالان به درگاه او باز آمد (خطاب شود) در آن بهشت با تحیت و سلام حق درآیند که این روز دخول ابدی در بهشت جاودانی است. بر آن بندگان در آنجا هر چه بخواهند مهیات است و باز افزونتر نزد ما خواهد بود.
کشاورز دانه ها را می کارد ولی امیدش به (لدینا مزید) حق تعالی است که فرمود: کمثل حبة أنبتت سبع سنابل فی کل سنبلة مائئة حبة و الله یضاعف لمن یشاء و الله واسع علیم. از هر دانه ای هفت سنبله می روید و از هر سنبله ای صد دانه که از هر دانه هفتصد دانه محقق می شود، علاوه آنکه حق تعالی هر چه بخواهد اضافه می کند و به عنوان اصل کلی به دو اسم شریف (واسع و علیم) فرمود که حق تعالی وسعت دهنده دانا است.
و انسان و قلب او مظهر اسم شریف واسع حق تعالی است و لذا به حق متعال امیدوار است که انسان را مقام لا یقفی است.
جناب شیخ اکبر و شارح محقق قیصری در فصوص الحکم و شرح آن در فص اسحاقی فصوص الحکم بدین مطلب اشاره نموده اند که قلب انسان مظهر اسم شریف الواسع است.
61- نوید قاف قرآن مجید است - صعود قاف صعب است و شدید است
مراد از نوید قاف همان کریمه و لدینا مزید سوره مبارکه قرآن است که امید به این نوید قرآن است. منتهی تا انسان در مقام صعود بتواند به قله بلند قاف برسد تا این نوید را با گوش جان بشنود کاری است بس دشوار چه سا محال می نماید. از غزل قله قاف بشنو:
قله قاف و عروج پشه ای هیهات هیهات - شهپر سیمرغ اینجا سخت لرزان است یاران
نی توان دست از تمنای وصال او کشیدن - نی بوصل او کسی را راه امکانست یاران
ناز او را می خرم با نقد جانم گرچه دانم - آن صنم را این ثمن بسیار ارزانست یاران
عشق از شوق جمالش چون گل بشکفته خرم - عقل از عز جلالش مات و حیرانست یاران
هر جا سخن از صعود است با سختی همراه است زیرا که صعود سربالایی رفتن است و صعود معنوی و نفسانی و روحانی به مراتب از صعود مادی سنگین تر است. زیرا که قطع تعلقات نفسانی از آنچه که مانع نفس از صعود است کار آسانی نیست.
62- ز الفاظ همانند روازن - معانی را که می باشد معادن
63- چگونه میتوانی کرد ادراک - چه نسبت خاک را با عالم پاک
الفاظ به منزلت علامات و امارات و روازن معانی اند. در رساله اعتقادی حضرت مولی روحی فداه آمده است: اعتقاد من این است که ما فوق عالم شهادت اصل است و این عالم و الفاظ آن مطلقا اظلال و آیات و روازن و حکایات آنند نه چنان که علمای عوام که عوام علمایند اینجا را اصل قرار می دهند و همه حقایق و معارف را با قوالب الفاظ مصطلح عرف عام وفق می دهند که ذلک مبلغهم من العلم.
در اصل 69 از دروس معرفت نفس، درس 96 ص 9 - 298 آمده است:
اصل 69 - الفاظ برای معانی اعم وضع شده اند و روزنه هایی به سوی معانی حقیقی اشیایند نه مبین و معرف واقعی آنها، اعنی معانی را آنچنان که هستند نمی شود در قالبها الفاظ در آورد که هر معنی را در عالم خودش حکمی خاص و صورتی خاص است.
حروف و الفاظ ابدان اند و معانی ارواح، یا گویی که آنان ظروف و قوالب اند و معانی محتوای آنها، یا الفاظ را روازن و اظلال و اصنام ذاتی که اگر بر این اعتقاد باشی که:
معانی هرگز اندر حرف ناید - که بحر قلزم اندر ظرف ناید
نیز درست است. مطلب عمده این است که بفهمی قضیه از چه قرار است.
بیابی که الفاظ مانند همه کلمات وجودی این نشأه رقایق و آیاتی برای ارائه دادن حقایق و اصول معانی طولی نظام وجودند که الفاظ را روازنی برای رویت آن معانی می یابیم چنانکه خود رویت را معانی طولی است از: رویت بصری، و رویت خیالی مثالی، و رویت عقلی، و رویت شهودی، و غیرها. بحث مبسوط الفاظ در ذیل وصیت که پایان دفتر دل است گفته آید:
64- ولی انفاس یاران حقیقت - مدد باشد در این طی طریقت
یکی از طرق رسیدن به رمزهای قرآنی و روایات، کمک گرفتن از نفوس قدسیه نیکان و پاکان است. همانند بهره گیری از محضر استاد کتل طی کرده و چشیده که انسان را با دیدن چهره اش به طرف عالم قدس دلالت کند.
یاران حقیقت صاحب دلانی اند که دل به دلدار داده اند و أنس با متن نظام هستی را برای خویش برگزیده اند لذا چه بسا حشر با صاحبدلی بزودی انسان را از عالم خاک به عالم پاک صعود دهد و در طی طریق به حقیقت زود به مقصد برساند.
به حقیقت برسیدم ولی از راه مجاز - وه چه راهی که بسی سخت و بسی دور و دراز
چو چهل سال ز سرگشتگی وادی تیه - بسر آمد دری از رحمت حق گشت فراز
چون از نَفَس گرم کاملی مکمل مدد گرفته شود در رحمت حق باز گردد و به سوی لانه عرشی پرواز حاصل گردید:
وقت آن شد حسنا طایر عنقای روانت - بسوی لانه عرشیش نماید پرواز
65- مپنداری که از بُعد مسافت - ترا رو آورد آسیب و آفت
66- چو با صاحبدلانت آشنایی است - به هر وادی ترا راه رهایی است
اگر دل به صاحبدلی سپرده ای و در نزد استادی زانو زده ای، از آن به بعد بدان که دوری از استاد موجب آسیب تو نمی شود که در این صورت اویسی مشرب خواهی بود که اگر در یمن هم باشی با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خواهی بود.
دانشمند بزرگوار عبداللطیف شیروانی مشتهر به افلاطون در شرح قصیده غرای نونیّه منسوب به فخر رازی در مدح و منقبت ثامن الحجج امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) در ذیل بیت ششم گوید:
قصه نسیم اویس قَرَن چنان مشهور است که آن مرشد دین که صاحب خرقه اولیاست و مجموع مشایخ را پیشوا، با آنکه در زمان سعادت مقرون حضرت رسالت مآب علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات بود، اما غایبانه ایمان آورد و به حضور موفور السرور آن حضرت مشرف نگشت، زیرا که ما در پیری داشت و دانه های خدمت او را در مزرع دل می کاشت و به جهت رضای والده از آفتاب جمال آن سر والضحی و سیاه موی و اللیل اذا سجی محمد صطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) محروم گشته، صبر و تحمل می نمود که از جدایی وی مادرش را بیم فوت بود که از شیر شتری که می پرورد قوت هر روزه او را می آورد، و حضرت رسالت (صلی الله علیه و آله و سلم) همیشه از گلهای اخلاص اویس قرن و ایمان آوردن وی بصورت احسن چمن خاطر عاطرش را شکفته داشتی، و در وقت وزیدن صبا روی به جانب یمن کرده گفتی از این جانب بوی آشنا می آید که هر زمان جان و دلم از آن نسیم می آساید که نفخه های محبت می افزاید.

مطلع:

خوشا نسیم که از کوی دوست می آید - ز کوی دوست چه عطر نکوست می آید
انبیا و ائمه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین یاران حقیقت اند که از انفاس مطهرشان برای ما مدد است در طی طریقت الهی که با سلام دادن به ارواح طیبه شان و مدد از ارواح تابناکشان بُعد مسافت را منعی نباشد که بُعد منزل نبود در سفر روحانی.
در مددگیری از انفاس یاران حقیقت، حتی دوری عوالم نیز آسیب نمی رساند زیرا ائمه و انبیا صاحبان نفوس مکتفیه و قدسیه اند که کمل اند و برای آنها این سعه وجودی هست که می توانند داخل در عوالم وجودی شوند و به رفع حاجت محتاجان بپردازند که از آن به ظهورات کمل در عوالم تعبیر می کنند که این نه بیان تمام حقیقت آنان باشد.
شیرمردانند در عالم مدد - آن زمان کافغان مظلومان رسند
بانک مظلومان ز هر جا بشنوند - آن طرف چون رحمت حق می دوند
نفوس کامله به غیر از اشکال محسوسه به اشکال گوناگون دیگر درآیند و در دنیا آن توان را دارند که از ابدان شان منسلخ گردند و وقتی به آخرت منتقل شوند چون آن قوه و توان شان زیاد گردد و حجاب تن نیز برطرف گردد می توانند به صورهای مختلف درآیند و برایشان این توان هست که همانند ملائکة الله در عوالم ملکوتی داخل شوند و در خیالات مکاشفین ظهور یابند. این قسم از نفوس انسانی را ابدال نامند. در این مقام باید بین ابدال و ملائکه فرق نهاده شود و اصحاب اذواق با موازین خاصه این فرق را قائل اند.
نفوس کامله چون به روح اول و صادر اول اتصال دارند می توانند در مظاهر و در ظاهر سرایت کنند یعنی همانگونه که در عالم شهادت و ظاهرند منعی ندارند که وارد در عالم غیب شوند، همچنین اگر در عالم غیب باشند منعی برای ظهور آنها در عالم شهادت نیست. و این ظهور به حسب قوه جوهر نفس است که دارای مراتب است. فتدبر.
در حدیثی از جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده است که فرمود:
من رآنی فی المنام فقد رآنی فان الشیطان لا یتمثل بی کسی که مرا در خواب ببیند همانا مرا دیده است زیرا که شیطان به صورت من متمثل نمی گردد.
چه بسا اتفاق افتد که در یک شب هزار مرد و زن جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را هر یک به صورتی مشاهده نمایند با اینکه جسد مبارک عنصری حضرتش مقید به مرتبه خاص است که در روضه مدینه طیبه مدفون است. چون مهم همان وحدت نفس و هذیّت او است. چه اینکه در ماثورات است که حضرت امیر (علیه السلام) در یک وقت خاصی از یک شب در چهل منزل به مهمانی رفته است (فدای آن چهل منزل و آن چهل مهمانی که خداوند روزی همه مشتاقان علوم و معارف حقه الهیه بفرماید که خودش در اشاره به سینه مطهرش فرمود که در اینجا علم جم است) پس کثرت صورتها به وحدت نفوسی که کلیه الهیه اند یعنی سعه وجودی دارند ضربه وارد نمی آورد چون در عین بساطت، حیطه و انبساط وجودی دارند. غرض آن است که می شود از انفاس یاران حقیقت اعم از انبیا و ائمه هدی و علماء مدد گرفت اگر چه از این نشئه نیز رخت بربسته باشند که ظهور کامل در همه عوالم وجودی حق است که از آن به یکی از دو قسم تناسخ ملکوتی نام می برند.
66- چو با صاحبدلانت آشنایی است - به هر وادی ترا راه رهایی است
مراد از صاحبدل همان صاحبت مقام ولایت است که اگر کسی در طی طریقت دل به صاحبت ولایتی بسپارد در هر یک از وادی های سیر الی الله و کتلهای صراط مستقیم می تواند به راحتی عبور نماید.
چو مقام ولایت همان مقام دارایی اسماء الله است لذا اگر دل به صاحب ولایت داده شود در همه مراحل و منازل این سیر می تواند از دارایی آن بهره گیرد و در قطع این راه موفق باشد که قطع این مرحله بی همرهی خضر راه میسر نیست.
مهم در مقام دل به صاحب ولایت دادن است که همه برکات زیر سر همین کلمه است و ولایت فصل انسانیت است که روح ولایت را همان رابطه و اتصال میان ولی با خالق او تشکیل می دهد.
البته باید سالک کوی حقیقت توجه داشته باشد که هر چه می خواهد با ید از جدولی وجودی خویش اخذ کند و در صورتی این جدول مجرای فیض حق می گردد که اتصال به ولایت ولیّی از اولیاء الله پیدا نماید و خود را تحویل او دهد و در مقابل آن ولی چون و چرا نکند یعنی دل به دلدار و دلبر دهد هر چه باداباد.
در خطاب به آن مولی و سرورش بگوید که من کیستم که بگویم خواهان توام و من چی هستم که بگویم فدای توام، چون که به خود می نگرم می بینم که گدایی بیش نیستم ولی از اینکه سایه ترا به سرم دارم خویش را پادشاه می بینم. از ابیات مازندرانی مولایم بشنو:
من کی هسمه که بووم تو ره خوامه - من چه هسمه که بوم ته فدامه
شه خوده که اشمه أتّا کدامه - ته سایه که مه سر دره پادشامه
دلی که به عشق مولایش گرفتار نباشد و بار او را خریداری نکند، اگر این دل را پیش سگ گرسنه هم بیاندازی، قسم می خورم که سگ گرسنه هم او را نمی خورد و می گوید که این دلی خوب نیست. از ابیات تبری بشنو:
اوندل که به ته عشق گرفتار نیه - اوندل که وِته باره خریدار نیه
وشنا سگ پیش دم بدئن خورمه قسم - سگ هم وره خوار نی و گنه خوار نیه
وقتی تن به مولی داده ای بدان که هر چه آن خسرو کند شیرین بود که او آمی است و اگر زخم هم بزند نیز زخم او را مزه خاصی است.
ته تیر که بدل هنیشته چنه خواره - زخمی که تو بزوئی چی مزه داره
دشمن گرمی نرمی چی ناگواره - آمی که تُنّی کُنّه و نه بُلاره
اگر صاحب ولایتی یافتی و دست توبه دامن ولیّی بند شد مجنون او باش و در هر جا و هر زمان او را طلب بنما که او جدول تو و کانال ارتباطی تو با حق مطلق خواهد بود و زبان حال و مقالت این باشد که:
اگر ته مجنون نبوأم پس چی بَوأم - اگر ته قربون نبوأم پس چی بوأم
اگر ته وِسِّرمه جانه خواره همدم - در کوه و هامون نبوأم پس چی بوأم
اگر دل به او داده ای از آن به بعد غم نداشته باش و در هر گردنه و کتلی که قرار گرفته ای دست بر دامن ولی بنه و وجه او را در پیش روی خود ببین.
نکته: ابیات پایانی این باب به عنوان واسطه ربط بین باب هشتم با باب نهم می باشند، لذا سخن از یاران حقیقت و صاحبدلان به میان آمد که با باب بعدی مناسبت داشته باشد.

باب نهم : شرح باب نهم دفتر دل

باب نهم دفتر دل شامل پنجاه و دو بیت شعر حکمی و عرفانی است که محور آن را رابطه بین مرید و مراد تشکیل می دهد که برای پیروان ولایت، و رهروان کوی طریقت و حقیقت فرا راه الهی است که در نیل به مقصد أسنی و مرصد اعلای انسانی مددکار خوبی به حساب می آید.
1- به بسم الله الرحمن الرحیم است - دلی با دل حمیم است و صمیم است
در منتهی الارب آمده است: حمیم کأمیر قریب و خویشاوند أحمّا جمع و قد یکون الحمیم للجمع و المونث و آب و گرم و آب سرد از لغت اضداد است و گرما و باران که بعد گرمای سخت بارد و خوی یق طاب حمیمک ای عرقک و مرد تب گرفته. و گرما به را که حمام می گویند برای آن است هر جای گرمای شدید است لذا در منتهی الارب آمده که حمام کشداد گرمابه مذکر است حمامی گرمابه بان.
و نیز در منتهی الارب آمده است: صمیم کامیر استخوان که بدان قوام عضو است و اصل چیزی، و خالص و خلاصه آن، و سرمای سخت و گرمای سخت و پوست خشک. رجل صمیم مرد خالص.
صمیم زمستان: سرمای سخت وسط زمستان. از صمیم قلب: از ته دل، از روی میل و شوق و صدق. صمیمی در فارسی به همان معنی صمیم استعمال می شود به معنی خالص و یکدل و همدل و یکتا. صمیمیت: یگانگی و یکرنگی و یکدلی. (فرهنگ عمید).
بر اساس بسم الله الرحمن الرحیم است که دل سالک با دل ولی حمیم و صمیم می شود. دل اول در مصراع دوم یعنی دل سالک طریق حقیقت که همان دل بشکسته و صاحب آه سحرگاه است. دل دوم دل مولی و ولی است یعنی صاحب مقام ولایت و انسان کامل. اگر کسی دل با دل انسان کامل و صاحب مقام ولایت مرتبط بود صاحب دل است. اگر دل با اولیاء الله بود دل است وگرنه این دل بدرد سگ کوی منزل خویش هم نمی خورد.
اگر دل به ولی خدا داده ای باید به دلدادگان کوی ولایت نیز دل دهی که محبوب معشوق تو نیز محبوب تو است زیرا که دل صاحب مقام ولایت محور حب و بغض تو قرار می گیرد. از آن به بعد چون و چرا راه ندارد زیرا آنچه که ولی حق انجام دهد بر اساس اذن تکوینی الهی است و بر مبنای قرب نوافل بلکه قرب فرائض او دست و چشم و گوش حق است که حق تعالی با دست او کار می کند و با چشم ولی خویش می بیند و با گوش او می شنود. اگر بدین واقعیت وصول یافتی که این شخص ولی خداست از آن به بعد باید دلداده او شوی و لذا با دل آن ولی گرم می شوی و صمیمی می گردی. اگر بخواهی از تحت ولایت آن ولی خدای در آیی، جدایی همان و سقوط همان لذا در کتاب شریف اصول کافی از جناب امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که:
شخصی همراه حضرت عیسی (علیه السلام) بود تا به دریا رسیدند و با حضرت بر روی آب راه می رفتند و از دریا می گذشتند - این جانی که در آب تصرف می کند، این همان جان است که مرده را زنده می کند، و ابراء اکمه و ابرص می نماید و جانهای مرده را زنده می کند و حیات می دهد، و هر کسی که به تعلیم معارف حقه نفوس را احیاء می کند عیسوی مشرب است - آن شخص که دید بر روی آب مثل زمین هموار عبور می کنند. در عین عبور به این فکر افتاد که حضرت چه می گوید و چه می کند که بر روی دریا اینگونه راه می رود دید حضرت می گوید بسم الله، از روی عجب به این گمان افتاد که اگر خودش از تبعیت کامل بیرون آید و مستقلا بسم الله بگوید مانند حضرت می تواند بر آب بگذارد، از کامل بریدن همان و غرق شدن همان، استغاثه به حضرت روح الله نمودن آن جناب نجاتش داد.
آنچه که مسلم است آن است که باید دل به صاحب ولایت داد تا به مقصود دست یافت. لذا در قیامت کبری نفس ناطقه انسانی هر کسی با امام و مراد خویش محشور می گردد.
انسان را قابلیت و لیاقتی است که اگر نهال وجودش را به دست مربیان کامل و مکمل بسپارد، و دستورالعمل باغبان دین و نهال پرور و انسان ساز را در متن وجود و شؤون زندگیش پیاده کند آنچنان عروج وجودی و اشتداد روحی پیدا می کند که اگر در مقام تمثیل بخواهیم حقیقت آن را بازگو کنیم و نمایش دهیم، شجره طوبی الهی می شود که اصلها ثابت و فرعها فی السماء تؤتی أکلها کل حین باذن ربها.
نکته: شاید دل در مصراع دوم اشاره باشد به همان دلنوازی که در بیت بیست و پنجم از باب اول مطرح شده است و دل دوم اشاره باشد به دل صاحب دفتر دل؛ یا دل اولی اشاره به دل صاحب دفتر دل باشد و دل دوم اشاره به دل مطهر حضرت امیر المؤمنین سر الانبیاء و العالمین علی (علیه السلام) باشد که در قصیده شقشقیه دیوان آمده است که: حسن از بوالحسن دارد نشانی فتدبر.
آنکه گفته شد: دلی با دل حمیم است و صمیم است برای آن است که در روایتی که در مصباح الانس ص 93 از جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است که الارواح جنود مجندة فما تعارف منها أیتلف و ما تناکر منها اختلف ارواح لشکرهای آراسته اند آن مقدار از این جنود که همدیگر را می شناسند با هم مأنوس اند و آن مقدار از ارواح که به همدیگر شناخت ندارند جدای از هم اند ارواحی که به هم أنس دارند حمیم و صمیم اند یعنی با همدیگر گرم و صمیمی اند. صمیمیت ارواحی حول محور ولایت و دل انسان کامل است. لذا با هم الفت دارند و آن ارواحی که بر محور قلب انسان کامل نیستند از هم پراکنده اند تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتی.
در جلد پنجم بحار باب طینت و میثاق حدیث 26 آمده است:
26- ع یعنی علل الشرایع: بهذا الاسناد عن حبیب عمن رواه، عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: ما تقول فی الارواح انها جنود مجنده فما تعارف منها أئتلف و ما تناکر منها اختلف؟ قال: فقلت: انا نقول ذلک، قال: فانه کذلک، ان الله عزوجل أخذ من العباد میثاقهم و هم أظلة قبل المیلاد، و هو قوله عزوجل: و اذ أخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم و أشهد هم علی انفسهم الی آخر الایة، قال: فمن أقرله یومئذ جاءت ألفته هیهنا و من أنکره یومئذ جاء خلافه ههنا.
جناب صدر الدین قونوی در مقام تاسع و عاشر از فصل اول تمهید جملی مفتاح در نسبت صفات حق به اعتبار تعلقش به مظاهر در ص 93 از اینکه ذات حق متعال یعنی وجود مطلق جامع بین امرین مختلفین است احکامی را مطرح فرمود که در حکم ثالث آن به شرح جناب ابن فناری این است که در مقام ظهورش منافی با قیود اشیاء نیست که از حیث مرتبه ذاتی اش علو دارد و از هر قید اطلاق دارد و در مقام ذات از جمیع اوصاف غنی است که او محیط به همه حقایق است خواه این حقایق مماثل هم باشند و یا مخالف هم باشند و حقایق متعین از هم متمایزند ولی نه نسبت به حق که با تعین اول نشأه روحانی حادث می شود؛ گوید: بل هو سبحانه و تعالی الجامع بین ما تماثل من الحقایق و تخالف فتألف و بین ما تنافر و تباین فتخلف که جناب ابن فناری در شرح گوید: قال علیه و آله السلام: الارواح جنود مجنده فما تعارف منها ای تماثل او تخالف فتناسب ایتلف و ما تناکر ای تباین اختلف.
2- چو ارواحند خلق دسته دسته - همی پیوسته هستند و گسسته
3- دلی را با دلی پیوسته بینی - دلی را از دلی بگسسته بینی
4- در این معنی یک نیکو روایت - حکایت می نمایم از برایت
حدیث شریف را جناب شیخ مفید در ارشاد، فصل سوم از باب اول آورده است.
حدیث 2 - و روی الحسن بن محبوب عن أبی اسحاق السبیعی عن الاصبغ بن بناته قال: أتی ابن ملجم امیر المؤمنین فبایعه (علیه السلام) فیمن بایع، ثم أدبر عنه فدعاه امیر المؤمنین (علیه السلام) فتوثق منه و تؤکد علیه الا یغدر و لا ینکث ففعل ثم ادبر عنه، فدعاه امیر المؤمنین (علیه السلام) الثانیه فتوثق منه و توکد علیه الا یغدر و لا ینکث ففعل ثم أدبر عنه فدعاء امیر المؤمنین الثالثة فتوثق منه و الا یغدر و لا ینکث فقال ابن ملجم لعنه الله: و الله یا امیر المؤمنین ما رأیتک فعلت هذا بأحد غیری؟ فقال امیر المؤمنین (علیه السلام):
1- أرید حیاته و یرید قتلی - غدیرک من خلیلک من مراد
أمض یا بن ملجم، فوالله ما اری أن تفی بما قلت.
حسن بن محبوب از اصبح بن نباته حدیث کند که گفت: ابن ملجم در بین دیگران که با حضرت بیعت کردند آمد و با علی (علیه السلام) بیعت کرد، و روگرداند که برود امیر المؤمنین برای بار دوم او را خواند و بیعت محکمی از او گرفت و تکید فرمود که بیعت را نشکند و او چنان کرد، و برو گرداند که برود امیر المؤمنین برای سومین بار او را خواست و به محکمی از او بیعت گرفت و تأکید فرمود که بیعت را نشکند. این بار ابن ملجم گفت: ای امیر مومنان به خدا سوگند ندیدم با کسی اینگونه که با من رفتار می کنی رفتار کنی؟ امیر المؤمنین (علیه السلام) (به یکی از اشعار عمرو بن معدیکرب تمثل جسته و) فرمود: من زندگی یا عطای به او را می خواهم ولی او اراده کشتن مرا دارد، عذر خود یا عذرپذیر خود را نسبت به دوست مرادی خود بیاور. ای ابن ملجم برو که به خدا سوگند گمان ندارم بدانچه گفته وفا کنی.
جناب علامه مجلسی در جلد 42 بحار باب 126 تاریخ امیر المؤمنین حدیث 14 از بصایر الدرجات نقل می کند: ابو محمد، عن عمران بن موسی، عن ابراهیم بن مهزیار، عن محمد بن عبدالوهاب عن ابراهیم بن أبی البلاد، عن أبیه، عن بعض أصحاب امیر المؤمنین (علیه السلام) قال: دخل عبدالرحمن بن ملجم لعنه الله علی امیر المؤمنین (علیه السلام) فی وفد مصر ألذی أوفدهم محمد بن أبی بکر، و معه کتاب الوفد قال: فما مر باسم عبدالرحمن بن ملجم لعنه الله قال: أنت عبدالرحمن؟ لعن الله عبدالرحمن، قال: نعم یا امیر المؤمنین، أما و الله یا امیر المؤمنین انی لا حبک، قال: کذبت و الله ما تحبنی - ثلاثا - قال امیر المؤمنین أحلف ثلاثه أیمان أنی أحبک، و تحلف ثلاثة أیمان أنی لا حبک؟ قال: ویلک - أو ویحک - ان الله خلق الارواح قبل الاجساد بألفی عام فأسکنها الهواء. فما تعارف منها هنالک ائتلف فی الدنیا، و ما تناکر منها هنا اختلف فی الدنیا، و ان روحی لا تعرف روحک، الحدیث.
مراد ما در این حدیث این جمله اخیر حضرت است که فرمود: ان روحی لا تعرف روحک که اگر دو جانی در آن عالم مافوق در قوس نزول به هم ایتلاف داشته باشند در این نشأه نیز همدیگر را می شناسند.
5- چو بهر بیعت آمد ابن ملجم - به نزد خسرو خوبان عالم
6- به نزد قطب دین و محور دل - علی ما سپهر کشور دل
7- علی نور دل و تاج سر دل - علی سرلوحه سر دفتر دل
ابو طالب مکی متوفای 386 ه در قوت القلوب ج 1 ص 223 ط مصر گوید که: قبض رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) عن عشرین الف صحابی، و شیخ رئیس در رساله معراجیه گوید که: مرکز حکمت و فلک حقیقت و خزینه عقل امیر المؤمنین (علیه السلام) در میان خلق آنچنان بود که معقول در میان محسوس.
8- چون مولی عارف سرالقدر بود - پس از بیعت مر او را خواند و فرمود
سرالقدر احکامی است که بر اعیان ثابته مترتب است و فوق این سر این است که ممکنات بر اصل خودشان که عدم است می باشند و وجود حق است که در شئون وجودیه خود متشأن است. کل یوم هو فی شأن.
حکم حقیقت علم سرالقدر به متعدی و غیر متعدی تقسیم شده است. قیصری می گوید: و المراد بالحکم المتعدی الاحکام و التأثیرات المرتفع من الاعیان فی مظاهرها و یتعدی منها الی غیرها بالفعل و الانفعال، و غیر المتعدی ما یقع فی مظاهرها فقط کالکمالات النفسانیة من العلم و الحکمة و غیرها.
سرالقدر آن است که هر یک از اعیان ثابته در وجود از نظر ذات و صفت و فعل به مقدار قابلیت و استعداد ذاتی اش ظهور می کند.
عارف به سرالقدر را می بینی که گرسنه را چیزی نمی دهد و به سیر چیزی می بخشد، به تهیدست نمی دهد و به مالدار می دهد فتدبر که تا به سر ولایت نرسیده ای نمی رسی فتبصر.
چون سر قدر طعمه ابدال شود - این جمله قیل و قال پامال شود
هم مفتی شرع را جگر خون گردد - هم خواجه عقل را زبان لال شود
به لطیفه 12 مآثر آثار ج 1 مراجعه گردد.
در فص عزیری فصوص الحکم آمده است: فسر القدر من أجل العلوم، و ما یفهمه الله الا لمن اختصه بالمعرفة التامه فالعلم به یعطی الراحة الکلیة للعالم به و یعطی العذاب الالیم للعالم به ایضا فهو یعطی النقیضین جناب محقق قیصری در شرح آن فرمود: ای العلم بسر القدر یعطی لصاحبه الراحة الکلیة لان العلم بان الحق ما حکم علیه فی القضاء السابق الا بمقتضی ذاته و مقتضی الذات لا یمکن ان یتخلف عنها بسبب به تحصل الاطمینان علی ان کل کمال یقتضیه حقیقته و کل رزق صوری و معنوی یطلبه عینه لابد أن یصل الیه کما قال (صلی الله علیه و آله و سلم) ان روح القدس نفث فی روعی ان نفسا لن تموت حتی یستکمل رزقها...
در دیوان حضرتش آمده است:
سر قدر ز حکم قضا أمر مبرم است - واعظ زبان برفق بدار این زبانه چیست
و نیز در دیوان آمده است:
با طفل أبجدی از سرالقدر چه گویی - بر بی بصر چه خوانی اسرار اولیایم
پس سرالقدر یعنی هر موجودی به مقدار سعه وجودیش آنچه که باید بگیرد و بشود می شود که ربنا الذی اعطی کل شی ء خلقه ثم هدی. و تا به کمال لایق وجودیش دست نیابد از این نشئه رخت برنمی بندد. و آن که عالم به سرالقدر است به کمالات لایق هر موجودی عالم است و لذا در نظام هستی در آنچه که می نگرد راحت است زیرا می بیند که همه به وفق عین ثابت و صور علمیه شان در حال شدن اند، و از طرف دیگر در عذاب الیم است زیرا که مظهر رأفت و رحمت و دلسوزی حق است، لذا از جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) که در مرگ فرزندش می گریست سوال شد که شما چرا گریه می کنید؟ فرمود، من پدرم و هر پدری فرزندش را دوست دارد و باید آن دلسوزی پدرانه نیز اعمال گردد اگر چه زبان به چون و چرا و اشکال و ایراد نمی گشایند و لذا در متن نظام وجود هر آنچه که تقدیر است به وقوع می پیوندد و لیت و لعل و ایکاش چنین می شد و حیف شد که چنان پیش آمد برنمی دارد و این الفاظ و معانی و حتی سخن از امکان از مداعبات وهم است که در محدوده عقل اینان را راهی نیست.
پس علم به سرالقدر نقیضین را عطا کند یعنی هم راحت آور است و هم عذاب الیم، و چون هر یکی مستلزم نبود دیگری است تعبیر به نقیض شده است.
و چون خداوند عالم به سرالقدر است خویش را به وصف غضب و رضا و دیگر اسماء متقابل ستوده است. جناب خلیل الرحمن فرماید: علمه بحالی حسبی من سوالی. که این حدیث نیز اشاره به علم به سرالقدر حق تعالی است که عبد کامل می داند که حق تعالی قبل از وجود اعیان در خارج به آنها در مقام ذات خویش علم دارد و بر اساس همان علم عنائی که تابع معلوم است آنها را از علم به عین می آورد. همانند طبیب که حاکم بر مریض است تا وی را معالجه نماید اما در عین حال خود نیز محکوم مریض است زیرا که این مرض مریض است تا از طبیب استدعا می کند که وی را چگونه معالجه کند و برای او چگونه نسخه بگیرد نه اینکه طبیب به هر نحوی که دلش بخواهد نسخه بگیرد. علم به سرالقدر برگشت به همان علم به اعیان ثابته اعیان موجودات دارد که صاحبان این علم از کمّل اند و در بین کمّلین نیز عالم به سرالقدر از همه قوی ترند.
جناب شیخ اکبر در شرافت این گروه از اهل الله در فص شیثی فصوص الحکم فرماید:
و ما ثمة صنف من اهل الله اعلی و اکشف من هذا الصنف فهم الواقفون علی سرالقدر. جناب قیصری در تعلیل آن در شرح فرماید: لانهم مطلعون علی سرالقدر و هذه المشاهدة لا یحصل الا بعد الفناء التام فی الحق و البقاء بعده ببقائه و تجلیه له بالصفة العلمیة لیکون من الراسخین فی العلم کما قال تعالی و لا یحیطون بشی ء من علمه الا بما شاء و هذا اختصاص من الحق للعبد بحسب العنایة السابقة و لا تحصل هذه المرتبة الا فی السفر الثانی من الاسفار الاربعة التی تحصل لاهل الله و هر السفر فی الحق بالحق فهم الواقفون علی سرالقدر.
سپس جناب شیخ اکبر در متن عالم به سرالقدر را دو قسم فرمود، بعضی به نحو اجمال عالمند و عده ای به نحو تفصیل، و آنکه به صورت تفصیل به سرالقدر عالم است اعلی و اتم از آن دیگری است زیرا او به احوال عبد در علم حق تعالی که عین ثابت اوست عالم است.
بر مبنای سرالقدر است که گفته شده است که به هر کس هر چه که دهند از بیرون نیست بلکه از خودش به او داده اند یعنی هر چه در عین به هر نحوی تحقق یافت از بیرون از او نیست که از عین ثابت و علم او به او داده اند. لذا خواجه عبدالله انصاری گوید الهی همه از آخر ترسند، اما عبدالله از اول. یعنی از ما است که بر ماست. و جناب سعدی شیرین سخن گوید: همه از غیر نالند و سعدی از دست خویشتن. فما فی احد من الله شی ء و لا فی احد من سوی نفسه شی ء یعنی آنچه که واقعیت است بر اساس قابلیت اشخاص است.
آن که در کریمه 149 سوره انعام فرمود: قل فلله الحجة البالغة فلو شاء لهداکم اجمعین اشاره است به همین حقیقت که علم به سرالقدر تابع معلوم است زیرا صحیح است که حق تعالی با علم عنائی ذاتی به هر موجود هر چه که بخواهد اعطا می کند ولی اعطای او بر اساس قابلیت و استعداد قابل است که ان العطیات علی قدر القابلیات. و از آن به جزای حق متعالی مر موجودات تعبیر می گردد که بوفق اعیان ثابته حق تعالی بر آنها متجلی می شود. قهرا تجلیات حق برای آنها به اختلاف استعداداتشان مختلف می باشد.
صاحبان قلب که در اطوار عوالم ملک و ملکوت در انقلاب اند از علم به سرالقدر برخوردارند که آنها شهیدانند بر خلق و مشاهده می کنند که حق را بر خلق حجت بالغه است.
کمّلین با این که عالم به سرالقدرند هرگز در مقام فعل بدون اذن تکوینی حق دست تصرف ندارند زیرا که ادب مع الله به آنان اجازه نمی دهد که در عالم تصرف نمایند چون علم به واقع داشتن مستلزم تصرف در خارج نیست لذا علم دارند و در عین حال زبان حالشان این است که: خداست دارد خدایی می کند و بر اساس ادب مع الله هر اندازه بر علم و معرفت شان افزوده شود از تصرف آنان کم می گردد. و این دلالت بر عدم قدرت آنان ندارد که دلیل بر وسعت قدرت آنها دارد زیرا که بدانند و در مقام فعل، دانسته ها را بکار نگیرند هنر است.
سر اینکه این دارایی آنها را به تصرف وا نمی دارد آن است که در هر لحظه در مقام حضور تام و مراقبت کامل اند و لذا به فقر ذاتی خود توجه دارند و به غنی بودن ذات حق متعال توجه تام دارند و کجا فقیر ذاتی به خویش اجازه می دهد که در حیطه وجودی غنی تام دخل تصرف نماید لا فرق بینک و بینها الا انهم عبادک و خلقک و انسان کامل، عبد کامل است و عبد کامل دائما خود را در حال عبودیت مشاهده می کند و اگر تصرفی هم بنماید دال بر عبودیت است زیرا که به اذن الله تصرف می کند.
لذا از الهی نامه مولایم بشنو: الهی عارف را به مفتاح بسم الله، مقام کن عطا کنی، که باکن هر چه خواهی کنی کن. با این جاهل بی مقام هر چه خواهی کنی کن، که آن کلید دارد و این کلیددار.
عارف به سرالقدر چون کلیددار را داراست لذا با بودن کلیددار و داشتن او به دنبال کلید بسم الله نمی رود که تصرف کند و لازمه تصرف آن است که خود کلیددار باشد ولی بهتر آن است که کلیددار را دارا باشد.
بنابرین سزد که مولی امیر المؤمنین (علیه السلام) عالم به سرالقدر و فوق آن نیز باشد و بداند که ابن ملجم او را به قتل می رساند ولی گوید که هر چه آن خسرو کند شیرین بود و دست تصرف دراز نکند که عدم تصرف دلالت بر قدرت می کند نه عجز به خلاف آنچه را که اوهام سافله می پندارند. آنچه که در ابیات مذکور دفتر دل در باب نهم بیان شد و به عنوان روایت نقل می کند بیان علم به سرالقدر جناب مولی علی (علیه السلام) است که با ابن ملجم در حین بیعت انجام داده است.
9- که بیعت کرده ای با من به یاری - جوابش داد بن ملجم که آری
10- دو بار دیگرش مولی چنان گفت - میان جمع بن ملجم برآشفت
11- که با من از چه رو رفتارت این است - فقط با شخص من گفتارت این است
12- نمودم بیعت و بهر گواهی - مرا فرمان بده بر هر چه خواهی
13- بفرمود ار تو از یاران مایی - نباشد جان یاران را جدایی
14- دل من با دل تو آشنا نیست - دو جان آشنا از هم جدا نیست
آن که در ذیل شرح بیت اول همین باب گفته آمد که محور صمیمیت و گرمی دلها ولایت است، یعنی قلب انسان کامل و صاحب مقام شامخ ولایت محور دوستی است سرش آن است که بر محور ولایت و توحید صمدی است که بین دلها ربط وجودی و اتحاد و علاقه تکوینی پیدا می شود زیرا در روایت وارد شده است که باید بغض و حب بر محور حق تعالی باشد نه امور دیگر که همه زوال پذیرند اگر حب و بغض بر محور غیر حق تعالی و ولایت باشد بر اساس آیه شریفه ما عندکم ینفد و ما عندالله باق چون غیر حق را بقا نیست لذا حب و بغض ها را پایداری نیست لذا در همه جا مشاهده می شود که دوستی های افراد اجتماع و گروهها و دستجات و دشمنی های آنان را بقا نیست. ولی اگر محور دوستی ها و دشمنی را حق مشاهده کنی می بینی آن را پایداری است لذا در سوره مبارکه معارج فرمود: و لا یسئل حمیم حمیما که در ظهور قیامت کبری که تجلی سرائر وجودی و نهانخانه دلهای مردم است آنچنان گرفتار به کار خویشتن اند که دوست گرم و صمیمی از دوست خویش جویای حال نمی گردد. چون آن صمیمیت بر محور ولایت و توحید نبود لذا در قیام قیامت جانها از هم پراکنده شده اند که تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتی. دلیل پراکندگی دلهای آنان را در ذیل آیه 15 سوره حشر ذکر فرمود که ذلک بأنهم قوم لا یفقهون. و عقل هم در روایت کتاب عقل اصولی کافی تعریف شده است که العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان.
غرض آن است که اگر دلی با دل انسان کامل راه نداشت معلوم می شود که از محور ولایت و توحید دور است و کلید ولایت را دارا نیست.
در بحار ج 25 کتاب الامامة باب بدؤ خلقهم حدیث 27 - از بصائر الدرجات: أحمد بن محمد عن الحسین بن سعید عن الحسین بن علوان عن سعد بن طریف عن الاصبغ بن نباته قال: کنت مع امیر المؤمنین (علیه السلام) فأتاه رجل فسلم علیه ثم قال: یا امیر المؤمنین انی و الله لأحبک فی الله و أحبک فی السر کما أحبک فی العلانیة، و أدین الله بولایتک فی السر کما أدین بها فی العلانیة، و بید امیر المؤمنین (علیه السلام) عود فطاطأ به رأسه ثم نکت بعوده فی الارض ساعة ثم رفع رأسه الیه فقال: ان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) حدثنی بألف حدیث لکل حدیث ألف باب، و ان أرواح المومنین تلتقی فی الهواء فتشام فما تعارف منهائتلف، و ما تناکر ما أختلف و یحک لقد کذبت، فما أعرف جهک فی الوجوه و لا اسمک فی الاسماء قال: ثم دخل علیه آخر فقال یا امیر المؤمنین انی احبک فی الله، و احبک فی السر کما احبک فی العلانیة، و ادین الله بولایتک فی السر کما ادین الله بها فی العلانیة قال: فنکت بعوده الثانیة ثم رفع رأسه الیه فقال له: صدقت ان طینتنا طینة مخزونه أخذ الله میثاقها من صلب آدم قلم یشذ منها شاذ، و لا یدخل منها داخل من غیرها، اذهب و اتخذ للفقر جلبابا فانی سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول: یا علی والله الفقر أسرع الی محبینا من السیل الی بطن الوادی.
15- روایتهای طینت اندرین سر - برای اهل سر آمد مفسر
مبحث طینت و روایات این باب بسیار صعب مستصعب است که لا یحتمله الا ملک مقرب أو نبی مرسل او مومن امتحن الله قلبه للایمان.
موجودات بر دو قسم اند یا از آنهایی اند که طینت علیینی دارند که در عالم طینت قبول ولایت نموده اند، و یا از کسانی اند که از طینت سجینی اند که قبول ولایت نکرده اند. پس ولی آنان که ایمان آورده اند اسم الله و توابع آن است؛ و ولی آنان که کفر ورزیده اند طاغوت و توابع آن است. قوله تعالی: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا أولیائم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات. (بقره /257).
جناب حاجی سبزواری در بحث عمومیت قدرت حق تعالی در شرح منظومه وجوهی را اقامه فرمود که در وجه خامس آن آمده است: و خامسها قولنا: و کیف فعلنا الینا فوضا و الحال ان ذا، أی تفویض فعلنا تفویض ذاتنا الینا اقتضی اذ خمرت طینتنا، أی طینة نفوسنا بقاء بالملکة الحمیدة العلمیة و العملیة، ان کانت طینتنا من علیین - رزقنا الله و ایاکم بحق محمد و آله (صلی الله علیه و آله و سلم) - أو الملکة الرذیلة الجهلیة المرکبة، و العملیه السیئه ان کانت طینتنا من سجین - أعاذنا الله و ایاکم منها - و تلک الملکة فینا حصلت بالحرکة النفسانیه و البدنیة، اذ الملکات انما تحصل من تکرر الافعال و الحرکات نفسانیة کانت أو بدنیة، و المفروض ان تلک الافعال و الحرکات مفوضة الینا، و حقایق ذواتنا و هویاتنا لیست الا بالملکات العلمیة و العملیة، سیما بناء علی اتحاد العاقل و المعقول. و لأجل انه مالم یستحکم ملکاتنا لم یتم تخمیر ذواتنا...
و نیز خود حاجی در حاشیه بر شرحش گوید: کما أن للبدن طینا و فیه ماء و تراب من عالم الخلق کذلک للنفس الناطقه طین و فیه ماء حیات العلم و تراب الاخلاق اللذین من عالم الامر.
در خطبه 232 نهج آمده است: روی الیمانی عن أحمد بن قتیبه عن عبدالله بن یزید عن مالک بن دحیة قال: کنا عند امیر المؤمنین علی (علیه السلام) و قد ذکر عنده اختلاف الناس فقال: انما فرق بینهم مبادی طینهم، و ذلک أنهم کانوا فلقة من سبح أرض و عذبها، و حزن تربة و سهلها، فهم علی حسب قرب أرضهم یتقاربون، و علی قدر اختلافها یتفاوتون، فتام الرواء ناقص العقل، و ماد القامة قصیر الهمة، وزاکی العمل قیبح المنظر، و قریب القعر بعید السبر، و معروف الضریبة منکر الجلیبة، و تائه القلب متفرق اللب، و طلیق اللسان حدید الجنان.
ترجمه از حضرت مولی:
از کلام آن حضرت (علیه السلام) است که یمانی از احمد بن قتیبه از عبدالله بن یزید از مالک دحیه که او گفت: در نزد امیر المؤمنین علی (علیه السلام) بودیم که سخن از اختلاف مردمان در خلق و خُلق به میان آمد، فرمود:
بدرستی که جدایی انداخته است و فرق نهاده است میان مردم از مبادی طینت و سرشت ایشان یعنی از جهت صفا و حالات عناصر که از آن خلق شده اند بدین احوال گوناگون در خلق و خُلق متصف شده اند چه ایشان پاره از زمین شوره و شیرین و خاک درشت و نرم بودند پس بحسب نزدیکی خاکشان به یکدیگر قرب پیدا می کنند و به قدر اختلاف آن متفاوت می گردند پس یکی نیکو منظر کم عقل است و یکی کشیده قامت کوتاه همت و یکی پاکیزه کردار زشت روی و یکی نزدیک تک دوراندیش است (قریب القعر کنایه از اینکه قامت او کوتاه است و بعید السبر کنایه از اینکه دوراندیش و زیرک است که به آسانی کسی نمی تواند از نهاد او و اسرار وی آگاه شود) و یکی نیکو خوی و بد بسوی خود کشنده است یعنی اصل طبیعت و سرشت او خوب است و دوستدار اخلاق و اعمال نیکو است ولکن جهت غرضی و پیش آمدی خصال را به تکلف بسوی خود می کشاند مثل این که اصلا شخص صادق است و به غرضی دروغ می گوید و یا طبیعة مردی بخشنده است و از جهتی در جایی زفتی می کند و هکذا و یکی سرگشته دل پراکنده عقل است و یکی گشاده زبان تیز دل. انتهی.