فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

رباعی

ای مخزن اسرار الهی دل ما - سرمایه ملک پادشاهی دل ما
قصه چکنم با تو چگویم دل چیست - از ماه گرفته تا به ماهی دل ما
کمال الدین مسعود خجندی گوید:
ما خانه دل جای تمنای تو کردیم - در خانه چراغ از رخ زیبای تو کردیم
شوریده سری جمله گرفتیم بگردن - وانگه چو سر زلف تو سودای تو کردیم
دیدیم دل و عقل ز خود دور به صد گام - زان روز که از دور تماشای تو کردیم
شاه نعمت الله ولی گوید:
دل تو خلوتخانه محبت اوست - جانت آئینه دار طلعت اوست
آینه پاک دار و دل خالی - که نظرگاه خاص حضرت اوست
به نقل از فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی تألیف دکتر سجادی

باب هشتم : شرح باب هشتم دفتر دل

باب مذکور حاوی شصت و شش بیت شعر به عدد اسم شریف الله است که محور آن را درمان دل سقیم و بیمار، تشکیل می دهد.
1- به بسم الله الرحمن الرحیم - دوایی را که درمان سقیم است
2- شفای دردهای خویش یکسر - ز بسم الله میجو ای برادر
3- در این مأثور بسم الله أرقیک - من کل داء یعنیک، نگر نیک
مراد از مأثور رقیه ای است که جبرئیل برای حضرت خاتم آورده است که در سفینه البحار نقل شده است.
در ماده رقی سفینه آمده است: الرقیة التی أتی بها جبرئیل النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) حین اشتکی بسم الله أرقیک من کل شی یوذیک من شر کل نفس او عین حاسد و الله یشفیک. در المیزان از مجمع نقل شد که: أبو خدیجة عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: جاء جبرئیل الی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و هو شاک فرقاه بالمعوذتین و قل هو الله احد و قال: بسم الله أرقیک و الله یشفیک من کل داء یوذیک خذها فلتهنیک فقال: بسم الله الرحمن الرحیم قل اعوذ برب الناس الی آخر السورة. رقیه همان عُوذه است که به فارسی افسون گویند.
در مجمع البحرین طریحی آمده است: و الرقیة کمدیة: العوذة التی ترقی بها صاحب الافة، کالحمی و الصرع و غیر ذلک من الافات. و بسم الله أرقیک یا محمد ای اعوذک.
رقیه همان افسون و دعا، تعویذ، آنچه که برای حصول امری یا به جهت حفظ و نگهداری خود بکار ببرند.
معنی روایت این می شود که بسم الله تو را از هر چه که موجب اذیت تو است از شر هر نفسی یا از هر بیننده حاسدی حفظت می کند و خدا شفایت می دهد.
معنای بیت سوم چنین می شود: در این روایتی که مأثور است که بسم الله حفظ می کند ترا از هر دردی که قصد ترا می کند؛ نیکو بنگر که بسم الله أرقیک را تنها برای درمان جسم و تنت نخوان که برای درمان جانت بخوان. لذا در بیت بعدی فرمود:
4- که در داء تن تنها نمانی - چه نسبت داء تن را با روانی
5- که بیماری تن آن را چو سایه است - بود این ختنه و آن قطع خایه است
6- بلی بیماری تن را أمد هست - ولی بیماری جان تا ابد هست
7- ترا بسم الله از داء تن و جان - ز آفات بنی انس و بنی جان
8- یگانه رقیه و عوذه واقی است - چه حق سبحانه شافی و باقیست
با اینکه بیماری جان به مراتب مشکلتر از بیماری تن است، در عین حال اکثری مردم به دنبال درمان آن نیستند که در پی درمان امراض بدان اند و لذا بیماری مقطعی را درمان کنند اما بیماری ابدی دل را درمان نمی کنند. رقیه و عوذه به معنای دعا است که برای درمان امراض نوشته می شود و واقی نگاهدارنده را گویند.
آنکه گفته شد که بسم الله امراضی بدنی و بلکه امراض جان را شفا می دهد نه بدان معنی باشد که اسباب طبیعی تکوینی دار هستی را ساقط بدانیم لذا از بیت بعدی به بعد به چنین سوالی پاسخ داده می شود که فرمود:
9- ولی اندر نظام آفرینش - بباید آدمی را هوش و بینش
10- که با القای اسباب و وسائط - شود تأثیر بسم الله ساقط
11- امور توبه اسبابند جاری - جز این صورت نیابد هیچ کاری
بنابرین در بیماری تن طبیب و دارو نیاز است و در درمان بیماری جان استاد. و خداوند ابا دارد که امور را بدون اسباب آن جریان دهد، أبی الله أن یجری الامور الا باسبابها.
سلسله کائنات اعم از طبایع خارجی، و صفت اختیار در نفوس و مطلق افعال انسان؛ منتهی می شوند به مسبب الاسباب که واجب الوجود بالذات است. و وجود همه اسباب و مسببات از اوست. و سنت تکوینی الهی بر آن است که اسماء الله بر اساس اسباب عوالم پیاده شوند که اگر اسم شریف شافی شفا می دهد همه اسباب طبیب و دارو در کارند و اگر اسم شریف ساقی سیراب می کند آب نیز واسطه است چه اینکه کلمات وجودی، اسماء الله تکوینی اند که اسماء الله تدوینی اسما اسمایند.
12- تو رب مطلقی را بی مظاهر - ز فکر نارسا داری به خاطر
همانگونه که نفس انسانی بی بدن نتواند بود و بدن او مناسب عوالم اوست چه مظهر حقیقة الحقایق است که بی بدن نیست به این معنی که بی مظاهر متصور نیست اگر چه در عین کثرت واحد است و در عین وحدت کثیر. لذا موضوع عرفان را وجود حق سبحانه به جهت ارتباط با مظاهر تشکیل می دهد که در فصل رابع فاتحه مصباح الانس آمده است:
فموضوعه الخصیص به وجود الحق سبحانه من حیث الارتباطین لا من حیث هو لانه من تلک الحیثیة غنی عن العالمین لا تناوله اشارة عقلیة أو وهمیة فلا عبارة عنه فکیف یبحث عنه أو عن احواله و کذا عن کل حقیقة من حقایقه فی الحقیقة. موضوع علم الهی وجود حق از حیث ارتباط حق با خلق و ارتباط خلق با حق است آن هم:
ارتباطی بی تکیف بی قیاس - هست رب ناس را با جان ناس
و این ارتباط همان است که از آن به اضافه اشراقی و امکان فقری نوری یاد می شود که از جانب حق به خلق اضافه اشراقیه است و از جانب خلق به حق امکان فقری وجودی.
حضرت مولی را در همان موضع مصباح الانس تعلیقه ای است که فرمود:
قوله: من حیث ارتباطه... و ذلک لان الرب المطلق بلا مظاهر فلا معنی له ثم انه سبحانه من حیث هو یعرف بمظاهره و هی اطواره الوجودیة و شئونه الالهیة فالکل قائم به و هو فی السما اله و فی الارض اله. و العارف یبحث عن الوجود الصمدی الحق من حیث ارتباطه بالخلق، و من حیث ارتباط الخلق به أی انتشائه منه فارتبط العالم بالحق ارتباط الافتقار فی وجوده، و ارتباط الحق بالعالم من حیث ظهور احکامه و صفاته. و قد اجاد الشیخ الاکبر فی الفص الادمی من فصوص الحکم فی بیان الارتباطین بقوله: ولو لا سریان الحق فی الموجودات و الظهور فیها بالصورة ما کان للعالم وجود، کما أنه لو لا تلک الحقائق المعقولة الکلیة ما ظهر حکم فی الموجودات العینیة، و من هذه الحقیقة کان الافتقار من العالم الی الحق فی وجوده.
فالکل مفتقر ما الکل مستغن - هذا هو الحق قد قلناه لا نکنی
فان ذکرت غنیّاً لا افتقار به - فقد علمت الذی من قولنا نعنی
فالکل بالکل مربوط و لیس له - عنه انفکاک خذوا ما قلته عنی
پس خلق در وجودش به حق تعالی محتاجند و حق سبحانه به خلق در ظهورش مشتاق؛ که اگر حق تعالی با صفاتش تجلی نمی کرد عالم را نه وجودی بود و نه ظهوری، زیرا عالم بدون حق تعالی به حسب ذاتش معدوم است. چه اینکه اگر حق بدون عالم باشد ظهوری نخواهد داشت. و این ارتباط در نفس الامر ثابت است.
در نکته 362 هزار و یک نکته آمده است: عارف گوید: رب مطلق بدون مظاهر معنی ندارد که ربوبیت داشته باشد و کل یوم هو فی شأن بوده باشد، این نکته سامیه همان است که حکیم گوید: باری تعالی بدون وسائط محال است که افعال جزئیه متغیر انجام دهد... پس رب را مربوب باید که شمس مغربی گوید:
ظهور توبه من است و وجود من از تو - فلست تظهر لولای لم أک لولاک
پس همه موجودات کلمات الله اند که شئون و آیات وجود صمدی غیر متناهی اند و لذا به اعتبار حقیقتشان وجودشان ازلی و ابدی اند و به اعتبار تعین خلقیشان حادث اند. عارف رومی در دفتر چهارم مثنوی گفته است:
پیش من آوازت آواز خداست - عاشق از معشوق حاشا کی جداست
اتصالی بی تکیّف بی قیاس - هست رب الناس را با جان ناس
حضرت آقا میرزا محمد رضا قمشه ای را در حاشیه بر تمهید القواعد بیانی است که فرماید:
ذهبت طائفة من المتصوفة ای ان الوجود حقیقة واحدة لا تکثر فیها و لا تشأن لها و ما یری من الممکنات المتکثرة امور موهومة باطلة الذوات کثانی ما یراه الاحول و هذا زندقة و جحود و نفی له تعالی لان نفی الممکنات یستلزم نفی فاعلیته تعالی و لما کان فاعلیته تعالی نفس ذاته فنفی فاعلیته یستلزم نفی ذاته و الیه اشار (علیه السلام) بقوله ان الجمع بلا تفرقة زندقة. و ذهبت طائفة أخری منهم الی ان الممکنات موجودة متکثرة و لا جاعل و لا فاعل لها خارجا عنها و الوجود المطلق متحد بها بل هو عینها و هذا ابطال لها و تحصیل لها فی وجودها فانه ح لا معطی لوجودها لان المفروض ان لا واجب خارجا عنها و الشی ء لا یعطی نفسها و لا یوصف الممکن بالوجوب الذاتی و الیه اشار (علیه السلام) بقوله و التفرقة بدون الجمع تعطیل و یظهر من ذلک البیان ان کلا القولین یشتمل علی التناقض لان الجمع بلا تفرقة یستلزم نفی الجمع و التفرقة بدون الجمع یستلزم نفی التفرقة.
رب بی مظاهر راه ندارد زیرا که اگر کثرات نباشد اسماء پیاده نمی شوند مثلا رازق مرزوق می طلبد و خالق مخلوق. لذا جناب شیخ اکبر در فص ابراهیمی فصوص الحکم فرمود: فانت غذاؤه بالاحکام و هو غذاؤک بالوجود. جناب قیصری در شرح آن فرماید: ای اذا کان الحکم لک فی الوجود فأنت غذاء الحق لظهور الاحکام الوجودیة اللازمة لمرتبتک فیک و الحق غذائک بافاضة الوجود علیک و اختفائه فیک اختفاء الغذاء فی المغتذی.
لذا اگر مظاهر زائل شوند ربوبیت باطل می شود. جناب شیخ فرمود: فلولاه ولو لانا لما کان الذی کانا. و در فص اسماعیلی آن گوید:
فلا تنظر الی الحق فتعریه عن الخلق در شرح آن آمده: ای لا تنظر الی الحق بأن یجعله موجودا خارجیا مجردا عن الاکوان منزها عن المظاهر الخلقیه عاریا عنها و عن صفاتها. متن و لا تنظر الی الخلق و تکسوه سوی الحق شرح: بأن تجعل الخلق مجردا عن الحق مغایرا له من کل الوجوه و تکسوه لباس الغیریة و قد قال تعالی و هو معکم اینما کنتم بل انظر الی الحق فی الخلق لتری الوحدة الذاتیة فی الکثرة الخلقیة و تری الکثرة الخلقیة فی الوحدة الذاتیة.
طائفه ای وحدت محضه بینند بدون کثرت که چشم راست آنان بینا است و گروهی کثرت محضه نگرند بدون وحدت که چشم چیستان بصیرت دارد ولی عارف حقیقی ذوالعینین است که دو چشم بینا دارد که هم کثرت را در وحدت ببند و هم وحدت در کثرت منتهی وحدت قاهر و محیط و کثرت مقهور و محاط که تمایز بین آن دو را تقابل محیطی و محاطی می داند. لذا در ترجیع بند دیوان مولایم آمده است:
همه یار است و نیست غیر از یار - واحدی جلوه کرد و شد بسیار
عارف خلق را از جهتی حق می نگرد و حق را به وجهی خلق در مقام معیّت قیومیه که فرمود هو معکم اینما کنتم. و در عین حال خلق را خلق مشاهده می کند و حق را حق در مقام فرق که تشبیه و تنزیه با هم اند. داخل فی الاشیاء لا بالممازجة و خارج عن الاشیاء لا بالمزایلة.
رب مطلق بی مظاهر از آسمان و زمین و خورشید و مه و ستارگان و عوالم وجودی مراتب عالیه، توهمی بیش نیست که در اذهان سافله سریان دارد و آن را که چشم دل است بصیرت وحدت حقه حقیقیه ذات مظاهر است که عارفان بالله بدان اعتقاد راسخ دارند که از آن به توحید الکثیر و تکثیر التوحید نام برند و در لسان عرشی مولایم به توحید صمدی قرآنی هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن تعبیر می گردد.
در فص شعیبی فصوص الحکم فرمود: و لیست الحقائق التی یطلبها الاسماء الا العالم فالالوهیة تطلب المألوه و الربوبیة تطلب المربوب در شرح آمده است:
ای هذه المرتبة تطلب وجود العالم و هو المألوه لان کل واحد من الاسماء و الصفات و الافعال یقتضی محل ولایته لیظهر به کالقادر للمقدور و الخالق للمخلوق و الرازق للمرزوق و هکذا غیرها.
اگر الوهیت و ربوبیت، طالب مألوه و مربوب نباشند هیچیک تحقق نیابند چه اینکه ابوت بدون بُنُوّت متحقق نمی گردد و بالعکس. زیرا بینشان تضایف است.
حق متعال در مقام ذات غنی از عالمین است ولی مقام الوهیت و ربوبیت بدون عالمین راه ندارد و لذا در سوره الحمد، الحمد لله رب العالمین آمده است که اشتیاق به مألوه و مربوب در ربوبیت است که او به ما مشتاق بود در ظهور و ما به او مفتاق بودیم در وجود.
13- که بی خورشید و ابر و باد و باران - هر آن خواهی خدا بدهد ترا آن
14- نبارد دیده ابر بهاری - نبیند دیده تو کشت زاری
15- نباشد ماه و خورشید و ستاره - کجا کار جهان گردد اداره
16- ز رتق و فتق برق و غرش رعد - بیابی نعمت ما قبل و ما بعد
رتق بستن است و فتق باز شدن و گشودن است. و مراد از نعمت ما قبل و ما بعد یعنی نعمت پشت هم و به نحو مستمر.
17- نباشد نقطه ای بر رق منشور - جز اینکه حکمتی در اوست منظور
مراد از رق منشور در اصطلاح عرفانی همان صادر اول است که پرده آویخته است و همه کلمات وجودی بر روی آن منقوش اند.
18- روا نبود در آن یک نقطه تعطیل - ندارد سنتش تبدیل و تحویل
اشاره است به آیه 43 سوره فاطر فلن تجد لسنت الله تبدیلا و لن تجد لسنت الله تحویلا.
جناب امین الاسلام طبرسی در مجمع البیان فرمود: فالتبدیل تصییر الشی ء مکان غیره و التحویل تصییر الشی فی غیر المکان الذی کان فیه. در تبدیل شی ء را برداشتن و در مکان آن چیز دیگری را نهادن است که هیچ موجودی بدل و جایگزین برنمی دارد و در تحویل شی ء را در غیر مکان خود نهادن است. مثلا بگویی که آفتاب برداشته شود و چیزی دیگری جایگزین آن گردد، تبدیل گویند، و یا بگویی که آفتاب را در غیر موطن آن قرار دهی که تحویل نام دارد.
در کلمات نظام هستی نه تبدیل راه دارد و نه تحویل برمی دارد چون که حق تعالی بر صراط مستقیم است و حکمت وی را نه تبعیض است و نه استثناء است پس اگر تعطیلی بخواهد در کلمات وجودی راه پیدا کند لازمه آن یا تبدیل است و یا تحویل؛ و حال آنکه اسماء الله تکوینی توقیفی اند و نمی شود در آنها تعطیلی راه یابد.
دار هستی نظام احسن است که بر اساس علم عنائی حق متعال پیاده شده است لذا شیخ اکبر در فص موسوی فصوص الحکم گوید:
فلا تظهر الاعیان فی الوجود الا بصورة ما هی علیه فی الثبوت اذ لا تبدیل لکلمات الله و لیست کلمات الله سوی اعیان الموجودات.
موجودات عینی خارجی پیاده نمی شوند نگر به همان صورتی که در مقام علم یعنی عین ثابت شان بوده اند که عین را با علم تطابق تام است و لازمه تبدیل یا تحویل، عدم تطابق مذکور است که محال است. ابیات بعدی به منزله استدلال بر این بیت خواهند بود که فرمود:
19- چه از یک نقطه ای انسان عینست - که انسان را بقاء و زیب و زین است
مراد از نقطه ای که در انسان، انسان العین است، مردمک چشم است. این نقطه مردمک چشم را نه می شود تبدیل به چیز دیگر نمود و نه می شود در او تحویل کرد و سنت تکوینی الهی بر این است که مردمک چشم اینچنین باشد اگر این نقطه مردم چشم تعطیل گردد یا به تبدیل و یا به تحویل، چه خواهد شد.
نکته: آیه پایانی سوره مبارکه ملک آمده است: قل أرأیتم ان اصبح ماءکم غورا فمن یأتیکم بماء معین. ای رسول ما باز بگو (ای کافران) بدیده تأمل بنگرید که اگر آب یعنی آب چاه زمزم و آب بئر میمون حضرمی که هم مشرب شمااند فرو رفته به زمین چنانکه دلو و دست به آن نرسد پس کیست آنکه بیارد برای شما آبی ظاهر چنانکه همه کس بیند. نزد بعضی مراد مطلق آبست و در آثار آمده که بعد از تلاوت این آیه گفت الله رب العالمین و در بعضی تفاسیر مذکور است که زندیقی شنید که معلمی شاگرد خود را تلقین می کرد فمن یأتیکم بماء معین او جواب داد که به تبر و تیشه آب را باز آرند شب نابینا شد هاتفی آواز داد که اینک چشمه چشم تو غایت شده بگو تا به تبر و تیشه باز آرند و گویند که این کس محمد بن زکریای طبیب بود. خلاصةالمنهج ج 6 ص 201 یکی از بطون معانی این آیه مبارکه همین آب چشمه چشم است که بدون آن دیدن میسور نمی باشد. لذا جناب مولوی در مثنوی آن را به نظم درآورد:
انکار فلسفی بر قرائت ان اصبح ماوکم غورا:
مقرئی می خواند از روی کتاب - ماؤکم غورا ز چشمه بندم آب
آب را در غورها پنهان کنم - چشمها را خشک و خشکستان کنم
آب را در چشمه کی آرد دگر - جز من بی مثل با فضل و خطر
فلسفی منطقی مستهان - می گذشت از سوی مکتب آن زمان
چونکه بشنید آیت او از ناپسند - گفت آریم آب را ما با کلند
ما بزخم بیل و تیزی تبر - آب را آریم از پستی ز بر
شب بخفت و دید او یک شیرمرد - زد طپانچه هر دو چشمش کور کرد
گفت زین دو چشمه چشم ای شقی - با تبر نوری برآر ار صادقی
روز برجست و دو چشم کور دید - نور فایض از دو چشمش ناپدید
جناب حاجی سبزواری در شرح بعضی از ابیات مذکور گوید: خطر: عظم شأن. کلند: کلنگ، هر دو فارسی. و این ابله ندانست که ایجاد، فرع وجود است. و آغاز و انجام وجود اوست، بلکه وجود قاطبه نور اوست. و هر فاعلی که فعلی می کند به وجود می کند. پس در حقیقت او فعل می کند. و گذشت که مبادی و قوی، قدرت فعلیه حقند. اگر به ظاهر یتوفیکم ملک الموت الذی و کل بکم لیکن در حقیقت الله یتوفی الانفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها. و بر این نمط است نظایر این. پس آن ابله هو معکم را نخوانده، و وجود خود را منفصل و قدرت خود را مستقل دیده. و محققان برای حق، چنانکه اصل قدرت را قائلند، عموم قدرت نیز قائلند، و الله علی کل شی ء قدیر. انتهی.
نکته: به تناسب مطلبی که از خلاصةالمنهج نقل کردیم شایان ذکر است که تفسیر خلاصة منهج الصادقین مسمی به خلاصةالمنهج از تصنیفات عالم ربانی ملا فتح الله کاشانی (که جد اعلای حضرت علامه کبیر جناب شعرانی رحمة الله علیه است) به توسط حضرت مولی جناب حسن زاده آملی روحی فداه به تصحیح رسیده است که در مقام چاپ آن توسط چاپخانه اسلامیه به نام مبارک حضرت علامه شعرانی و تصحیح آن جناب به طبع رسید که حضرت علامه شعرانی از این عمل نامقبول منفعل گشت و اعتراض نمود که چرا زحمت دیگران را به اسم غیر آنان چاپ می کنید.
لذا باید تصحیح تفسیر خلاصةالمنهج که شش مجلد است را از کارهای علمی حضرت مولی محسوب نمود.
20- نباشد نطفه ات جز نقطه ای بیش - درین دو نقطه ای خواجه بیندیش
بحث مبسوط در مورد نطفه در شرح باب یازدهم می آید. مراد از دو نقطه یکی مردمک چشم است که انسان العین گویند و دیگری نطفه است.
21- که یک نقطه ترا باشد مقوم - دگر نقطه ترا باشد متمم
نقطه مقوم همان نطفه است و نقطه متمم همان مردمک چشم است.
22- بود هر نقطه ات چندین کتابی - اگر اهل خطابی و حسابی
23- کدامین نقطه در این رق منشور - تو پنداری که باشد غیر منظور
همه کلمات وجودی یعنی ماسوی الله منقوش بر روی رق منشور یعنی صادر اولند و در این همه نقاط حتی در یک نقطه اش را نیز نمی توان تبدیل و تحویل راه داد. زیرا بر اساس توقیفیت اسما هر نقطه و کلمه وجودی در جای خود به احسن وجه پیاده شده است که غیر از آن راه ندارد. لذا اگر یک کلمه را برداری همه نظام هستی در هم می ریزد، مثلا آفتاب را برداری و چیز دیگری جای آن نهی یا وی را تحویل به بافت دیگر نمایی نظم آفرینش فرو می ریزد. لازمه تبدیل و تحویل تعطیلی است و تعطیل در مظاهر لازمه آن تعطیلی در اسماء الله است و در اسماء الله تعطیلی محال است. لذا فرمود:
24- اگر یک نقطه اش گردد مبدل - همه اعضای او گردد مُخَبّل
25- اگر یک نقطه اش گردد محول - ببینی چرخ عالم را مُعَطّل
جناب صائن الدین ابن ترکه صاحب تمهید القوائد که اولین کتاب سیر عرفان نظری است در شرح بر این بیت معروف گلشن راز شیخ شبستری:
اگر یک ذره را برگیری از جای - خلل یابد همه عالم سراپای
گوید: نزد این طائفه مقرر است، که همه عالم سراپای موجود است به یک وجود، و یک شخص کلی است، و نام او انسان کبیر است، اگر یک جزوی را از انسان کبیر از جای به جای نقل و تحویل کنند، به حسب فرض وضع نسبت اجزا که به یکدیگر بود متغیر شود، و باقی نماند. و چون متغیر شود اثری که موجب بقای کل بوده باشد، باقی نماند. پس خلل یابد نسبت با وضع اول که اجزای هر یک در محل و مکان خود بوده اند، همین حالت نیز بر انسان صغیر صورت فافهم.
در فهم ابیات مذکور چندین اصل از اصول مسلم عرفانی جای تأمل و قابل بررسی است همانند آنکه فرمودند: اسماء الله تکرار نمی شوند و هر آن ظهور خاص دارند؛ اسماء بدون تکرار دائما در تجلی اند؛ اسماء الله عینی توقیفی اند؛ اسماء الله تعطیلی ندارند که کل یوم هو فی شأن، و لذا از این طرف یسئله من فی السموات والارض است؛ اسم شریف المصور دائما در تجدد امثال است؛ اسماء شریف قابض و باسط دم بدم در قبض و بسطند؛ و وحدت شخصی وجود ذات مظاهر است یعنی توحید صمدی قرآنی؛ و نظام هستی، نظام احسن است که عین و واقع بر اساس علم ذاتی حق پیدا شده است، و آنچه که پیاده شده است بر اساس حکمت است که خلاف و عبث و بطلان در آن راه پیدا نمی کند. فتدبر.

نظام هستی، نظام احسن و اتقن است

احسن بودن عالم را از دو راه می توان اثبات نمود یکی از راه برهان لم و دیگری از راه برهان ان.
جناب علامه طباطبائی (قدس سره) در فصل هفدهم از مرحله دوازدهم نهایةالحکمة از دو راه برای اثبات احسن بودن نظام هستی استفاده فرموده است:
راه اول: واجب تعالی غنی بالذات است که همه کمالات را حائز است و به هیچیک از افعالش مستکمل نیست. و هر موجودی فعل اوست و برای او در افعالش غایتی خارج از ذات او نیست. و چون حق تعالی به هر شی ء ممکنی علم ذاتی دارد و این علم عین ذاتش علت ماسوای اوست پس فعل او بر اساس علم ذاتی او پیاده می شود. و کل ماسوا معلوم اویند پس برای حق تعالی به خلقش عنایت است که هر موجودی را با تمام خصوصیات آن بدون اهمال، پیاده نماید. (زیرا عدم اهتمام یعنی اهمال کردن، یا به خاطر عدم علم است و یا به دلیل بخل و امساک است که نه عدم علم را در حریم حق راه است و نه بخل و امساک را در حرم کبریایی الهی جائی).
راه دوم طریق ان است: و آن تصدیق احسن و اتقن بودن از راه شهود آنچه که در نظام عمومی جاری در خلق، و نظام خاص جاری در هر نوع و نظم و ترتیبی که در اشخاص انواع موجود است می باشد. در هر کلمه وجودی که تأمل شود مصالح و منافعی در خلقت آن می یابیم که اعجاب انگیز است و هر چه تعمق در آن نماییم منافع تازه ای برایمان مکشوف می گردد و روابط عجیب آن با عالم بدست می آید که مدهش عقل است و این حکایت از دقت أمر و اتقان صنع دارد. تا اینکه فرماید: و یظهر مما تقدم ان النظام الجاری فی الخلقة أتقن نظام و احکمه. لانه رقیقة العلم الذی لا سبیل للضعف و الفتور الیه بوجه من الوجوه.
آنچه را که یافت نشده اند و یا غیر تام یافت شده اند به خاطر عجز ماده آن است یعنی مربوط به نقص قابلی در قابلیت فیض است نه آنکه فاعل را در فاعلیت نقص باشد مرحوم صدرالمتألهین رحمة الله علیه در فصل چهارم از فن ثانی جواهر و اعراض اسفار بعد از اثبات هیولی اولی گوید: و بذلک یظهر ایضا ان کل مالا یوجد او یوجد غیر تام الخلقة او مع آفة او خلل او فساد فانما هو لعجز المادة و قصورها عن احتمال ما هو اتم و اشرف و افضل مما وقع و بذلک یعلم ان وجود العالم اشرف ما یتصور من النظام و اتم ما یمکن من الفضل و التمام.
در فصل هفتم از موفق هشتم الهیات اسفار فرمود: ان نظام العالم علی هذا الوجه اشرف النظامات الممکنة و اکملها و افضلها بحیث لا یتصور فوقه نظام آخر، و هذا الوجه ثابت عند الکل... فان لمن یقول بالاختیار ان یقول: لا یمکن ان یوجد العالم احسن مما هو علیه لانه لو امکن ذلک و لم یعلم الصانع المختار انه یمکن ایجاد ما هو احسن منه فلیتناهی علیه المحیط بالکلیات و الجزئیات، و ان علم و لم یفعل مع القدرة علیه فهو یناقض جوده الشامل لجمیع الموجودات. و هذا مما ذکره الغزالی فی بعض کتبه و نقل عنه الشیخ الکامل محیی الدین العربی فی الفتوحات المکیة، و استحسنه و هو کلام برهانی، فان الباری - جل شأنه - غیر متناهی القوة تام الجود و الفیض.
در نظام احسن که بر اساس علم عنائی عین ذات حق پیاده شده است، نه در تک تک کلمات وجودی آن تبدیل و تحویل راه دارد و نه در روابط آنها با هم می شود دخل تصرف نمود و نه می شود مجموعه عوالم غیر متناهی را به غیر از آنچه که پیاده شده است فرض کرد.
الذی احسن کل شی ء خلقه (سجده /32).
26- نه عجز است این که محض حکمتست این - در اول هر چه می بینی خدا بین
نباید پندار عوامانه داشت که اگر بنا باشد یک نقطه همانند آفتاب مثلا نباشد چرخ عالم تعطیل می گردد پس یعنی خداوند تعالی این اندازه قدرت ندارد که بدون آفتاب بتواند چرخ عالم را بگرداند؛ زیرا همه کلمات الله که آن را نفاد نیست با نظم و چینش خاص با روابط خاص تکوینی حاکم بر آنها به منصه ظهور آمده اند که هر یک را حکمتی است و فرض چنین برداشتن، پنداری بیش نیست که از مداعبات وهم و خیال است. زیرا که کار حکیم، حکیمانه است و خلاف حکمت امری است نامعقول که در منطق قرآن حکیم و عالم محکم الهی نمی گنجد.
همانگونه که در کتاب حکیم حق که یس و القرآن الحکیم است شبهات راه پیدا نمی کند و آنچه که صاحبان اوهام سافله می بافند را در حریم آن راهی نیست و احکام و معارف برهانی آن را، اقاویل اهل ضلال و فرق باطله، منحل نمی کند، و دست نسخ را بر آن تسلطی نیست و این کتاب محکم الهی با عالم محکم در تمام اطوار وجودی دنیاوی و برزخی و اخروی است، همچنان در کتاب تکوینی و عینی حق حکیم تغییر و تبدیل و تحویل راه پیدا نمی کند که خداست دارد خدایی می کند. فلله الحمد رب السموات و رب الارض رب العالمین و له الکبریاء فی السموات والارض و هو العزیز الحکیم. (جاثیه /37).
27- اله آسمان است و زمین است - چه پنداری جدا از آن و این است
اشاره است به آیه 84 سوره زخرف: و هو الذی فی السماء اله و فی الارض اله و هو الحکیم العلیم. در شرح بیت دوازدهم گفته آمد که رب مطلق بی مظاهر توهمی بیش نیست زیرا که الوهیت مألوه و ربوبیت مربوب طلب می کند. و حق تعالی واحدی است که وحدت او عین کثرت و کثرت او عین وحدت است و هیچ حقیقتی از حیطه وحدت او بدر نیست و هیچ واحدی به پایه کثرت او نیست و همه وحدات وجودیه روابط محضه آن وحدتند و آن وحدت حقه حقیقیه است که از اسماء مستأثره الهی است. و این وحدت حقه حقیقیه نه در مقام تنزیه توقف می شود و نه در تشبیه بلکه جمع هر دو است؛ به این معنی که ورای آن دو و فوق تنزیه و تشبیه است. هم جمع بین تفرقه و جمع است و هم تبرئه از تنزیه و تشبیه و این حقیقت توحید بر عرف تحقق است.
آنکه حق تعالی را از همه موجودات تنزیه می کند و جدا می پندارد حق را واحد به وحدت عددی می داند و لذا تنزیه او عین تحدید و تقیید حق است که یک خدایی جدا از همه آسمانها و زمین در گوشه ای می داند و این در نزد اهل کشف و شهود به جهل منزه و یا سوء ادب او برمی گردد.
جناب شیخ اکبر در اول فص نوحی فصوص الحکم گوید: اعلم ان التنزیه عند اهل الحقایق فی الجناب الالهی عین التحدید و التقیید و المنزه اما جاهل و اما صاحب سوء ادب. در شرح آن آمده است: اعلم ان التنزیه اما ان یکون من النقایص الامکانیة فقط او منها و من الکمالات الانسانیة ایضا و کل منهما عند اهل الکشف و الشهود تحدید للجناب الالهی و تقیید له لانه یمیز الحق عن جمیع الموجودات و یجعل ظهوره فی بعض مراتبه و هو ما یقتضی التنزیه دون البعض و هو ما یقتضی التشبیه کالحیوة و العلم و القدرة والارادة و السمع و البصر و غیر ذلک و لیس الامر کذلک فان الموجودات بذواتهم و وجوداتهم و کمالاتهم کلها مظاهر للحق و هو ظاهر فیهم و متجلی لهم و هو معهم اینما کانوا فیه ذواتهم و وجودهم و بقائهم و جمیع صفاتهم بل هو الذی ظهر بهذه الصور کلها فهی للحق بالاصالة و للخلق بالتبعیة.
پس یک حقیقت وجود غیر متناهی است که متجلی شد و در قوس نزول بسیار گشت و همه موجودات مظاهر وجودی اویند که نه تنها اتحاد ظاهر و مظهر است بلکه عینیت است که هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن.
و نیز جناب شیخ در ادامه آن گوید: فان للحق فی کل خلق ظهورا خاصا فهو الظاهر فی کل مفهوم و هو الباطن عن کل فهم الا عن فهم من قال ان العالم صورته و هویته. به مقدار فهم هر موجودی برایش تجلی می کند مگر برای فهم کسانی که عالم را صورت حق می دانند و مظهر هویت حق مشاهده می کنند که در این صورت حق را بر ایشان تجلی تام است همانند اینکه ابو یزید قدس الله سره گوید: الان سی سال است که من تکلم نمی کنم مگر با خدا و مردم گمان می کنند که من با آنان تکلم می کنم. سرّش آن است که برای مثل ابا یزید حق تعالی در تمام مظاهر تجلی نموده است و او حق را در همه مظاهر متجلی دیده است لذا به هر چه که نظر می کند خداوند تعالی مشاهده می نماید. سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق.
جناب محقق قیصری در شرح فص نوحی فرماید: و الالوهة اسم للمرتبة الالهیة فقط و الالوهیة اسم تلک المرتبة مع ملاحظة نسبة الذات الیها کالعبودة و العبودیة، و الالهیة اسم نسبة الذات الهیا و هذه المرتبة لا تزال طالبة للمألوه و لیس ذلک الا العالم.
اسم شریف اله اسم ذات است که به اعتباری با قطع نظر از اسمای و صفات اسم ذات است و به اعتبار دیگر با همه اسماء و صفات است که رب العالمین است. و اله به اعتبار ثانی اسم برای مرتبه حضرت اسماء و صفاتی است که نسب متکثره اند آن هم به اعتبارات و وجوهی که برای ذات به نظر به اعیان ثابته حاصل است که هم قوام اعیان ثابته و صور علمیه در ذات به اسماء و صفات است و هم احکام اسماء و صفات بر اعیان ثابته جاری می شود که اقتضای این مرتبه چنین است.
اعیان ثابته زمینه ظهور اسماء و صفاتند چه اینکه اعیان خارجه زمینه ظهور صور علمیه اند.
چون اله بدون مألوه راه ندارد لذا در روایت آمده: من عرف نفسه فقد عرف ربه که معرفت رب به معرفت نفس متوقف شد زیرا که نفس مربوب است و رب من حیث رب، مربوب طلب می کند. لذا شناخت الهیة بدون شناخت عالم راه ندارد. جناب شیخ اکبر در فص ابراهیمی گوید که می شود به برهان صدیقین عرفانی ذات قدیم ازلی الهی را شناخت که او ذاتا واجب است و نیازی به دلیل و استدلال نباشد و واقع امر را آنطوری که هست به سبیل ذوق یافت ولی الوهیت الله را بدون مألوه نمی شود معرفت پیدا نمود و لذا به ابو حامد غزالی اعتراض می کند که گفته است که الله را بدون نظر و توجه به عالم می شناسم و این غلط است زیرا که در الوهت نسبت نهفته است و نسبت منتسبین می خواهد و تعقل نسبت بدون منتسبین امکان پذیر نیست.
در شرح فص ابراهیمی ص 175 بعد از متن شیخ اکبر که فرمود: و ان العالم لیس الا تجلیه فی صور اعیانهم الثابتة التی یستحیل وجودها بدونه آمده است: ای ویعطیک الکشف ایضا ان وجود العالم لیس الا التجلی الوجودی الحقانی الظاهر فی مرایا صور الاعیان الثابتة التی یستحیل وجود تلک الاعیان فی الخارج بدون ذلک التجلی فان العالم من حیث الوجود عین الحق الظاهر فی مرایا الاعیان لا غیره.
بعد از آنکه ذات حق را قدیم ازلی یافت و بدین معرفت رسید که اله مألوه می خواهد بدین کشف می رسد که حق تعالی خود دلیل ذات خویش است که یا من دل علی ذاته بذاته؛ و نیز به کشف و شهود می یابد که عالم تجلی حق است در صور اعیان ثابته شان که وجود اعیان ثابته بدون عالم محال است. یعنی وجود عالم چیزی جز تجلی وجود حقانی او که ظاهر در آئینه های صور اعیان ثابته است نیست. پس عالم از حیث وجود عین حق ظاهر در مرایای اعیان است. یعنی حق تعالی در صور عالم ظاهر است و آنکه در خارج مشهود است وجود حق است.
حکیم متأله میرزا محمد رضا قمشه ای در تعالیق بر تمهید القواعد در بیان حدیثی فرمود: طائفه ای از متصوفه بدین مسلک رفته اند که وجود حقیقت واحده است که تکثری در آن نیست و تشأن در آن راه ندارد و آنچه از ممکنات متکثره می بینید موهوم و باطل الذوات است مثل دومین آنچه که چشم لوچ می نگرد، و این طائفه زندقه و حجود هستند و حق را نفی کردند چون نفی ممکنات نفی فاعلیت حق تعالی است که مستلزم نفی ذات است.
و طائفه دیگری از متصوفه بر این عقیدتند که ممکنات موجوداند در حالی که نه جاعل دارند و نه فاعلی برایشان در خارج است و نه وجود مطلق بدانها متحدست بلکه وجود مطلق عین این ممکنات است. و این قول هم ابطال و تعطیل ممکنات در وجود است چون برای ممکنات معطی تصویر نکرده اند چون واجب که ندارند و خود نیز محال است که معطی خود باشند. و این هر دو قول باطل است. و حق آن است که امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمود: ان الجمع بلا تفرقة زندقة و التفرقة بدون الجمع تعطیل، و الجمع بینهما توحید.
عارف کامل ذوالعینین است که وحدت در کثرت و کثرت را در وحدت می بیند. و وحدت حقه حقیقه را اسماء و صفات باید و اسماء و صفات را مظاهر که رب مطلق بدون مظاهر وهم است و هو الذی فی السماء اله و فی الارض اله.
این موحد کامل دو چشمش بیناست که در جمیع مراحل سلوک و منازل وقوفش حق ظاهر در مطلق مظاهر، مشهود اوست. فاینما تولوا فثم وجه الله. و در عین حال که حدود کثرات را مراعات می کند و عبارات شریعت را نگه می دارد و حق هر یک را تأدیه می نماید، وحدت را قاهر و کثرت را مقهور می بیند که عنت الوجوه للحی القیوم.
در این مشهد که آثار متجلی است، جمیع آثار وجودیه را از حق سبحانه می بیند و بر سر هر سفره خدا را رزاق می نگرد و در تمام شئون و احوال موجودات صفات جمالی و جلالی را در کار می بیند که بل یداه مبسوطتان، کل یوم هو فی شأن، قل کل یعمل علی شاکلته.
28- خدایی را که باشد غیر محدود - مر او را می نگرد در ظل ممدود
مراد از ظل ممدود، همان صادر اول است که نَفَس رحمانی است و نخستین ظل احدیت است که از آن به هباء و عماء و تجلی ساری و نور مرشوش ورق منشور و اصل اصول و هیولای عوالم غیر متناهی و ماده تعینات و اسم اعظم تعبیر می کنند. و آن را وحدت حقه حقیقیه ظلیه است از برای وحدت حقه حقیقیه ذاتیه.
و چون ذات احدیت نور است که الله نور السموات والارض و صادر اول فروغی از آن و موجودی پدید آمده از آن و در وجود تابع آن که چون معلول و مخلوق است ضعف نوری پیدا کرد از آن تعبیر به ظل فرموده است الم تر ربک کیف مد الظل و این سایه آن نور یعنی صادر اول که عقل مجرد است قلم است.
آفتاب وجود کرد اشراق - نور او سر به سر گرفت آفاق
که ظل وجود را بر هیاکل ماهیات و مظاهر انیات منبسط ساخته است که وجود خارجی اضافی ظل الهی است.
وقتی ظل الله که صادر اول است غیر متناهی است، چه گویی در حق تعالی که چگونه غیر متناهی نباشد.
29- خدا بود است و جز او را نمود است - نمود هر چه می بینی ز بود است
جناب حاجی سبزواری در مقدمه اسرار الحکم گوید: بدانکه شی ء بحسب عقل سه قسم است: وجود، و مهیت، و عدم، و به عبارت دیگر نور، و ظل، و ظلمت، و به فارسی آن سه قسم: بود، و نمود، و نابود، است و هر ممکنی زوج ترکیبی است.
خداوند، بود است که هستی مطلق و مطلق هستی است و غیر آن بودی ندارند زیرا که غیرت بود مطلق، بودی در جهان نگذاشت بلکه ماسوا همه نمود آن یک بوداند و در نمودن نیز از بود بهره منداند و او را نشان می دهند یعنی همه نمودها نه تنها از بود بهره ندارند که در نمایاندن بود نیز به بود نیازمندند. هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن.
30- برو در راه حق جویی کامل - برون آ از خدا گویی جاهل
مراد از کامل یعنی کسی که در توحید صمدی قرآنی به کمال رسیده است.
بیت بعدی مقول قول خدا گویی جاهل است که در توحید، وحدت عددی قائل است که گوید خدا در آن سوی هفتم آسمان است:
31- که در آن سوی هفتم آسمان است - لذا از دیده مردم نهان است
در این دو بیت ناظر است به حدیثی از امیر المؤمنین (علیه السلام) که در توحید صدوق رحمة الله باب 28 - باب نفی مکان و زمان و حرکت از حق تعالی آمده است.
حدیث 21 - حدثنا ابوالحسین محمد بن ابراهیم بن اسحاق العزائمی... عن الحارث الاعور، عن علی بن ابیطالب (علیه السلام) أنه دخل السوق، فاذا هو برجل مولیه ظهره یقول: لا والذی احتاجب بالسبع، فضرب علی (علیه السلام) ظهره، ثم قال: من الذی احتجب بالسبع؟ قال: الله یا امیر المؤمنین، قال أخطأت ثکلتک أمک، ان الله عزوجل لیس بینه و بین خلقه حجاب لانه معهم أینما کانوا، قال: ما کفارة ما قلت یا امیر المؤمنین؟ قال: أن تعلم أن الله معک حیث کنت، قال أطعم المساکین؟ قال: لا انما حلفت بغیر ربک.
انسان استاد ندیده در توحید، وحدت عددی قائل است که خدا را در پشت آسمان هفتم محجوب می داند و جدای از خلق می پندارد؛ به خصوص علمای عوام و عوام علماء که در منابر چه چیزهایی را به عنوان دین مقدس به خورد مردم می دهند و این تفکر عوامی همیشه بوده و هست. زیرا مردم این سویی را با فهم توحید حقه صمدیه مناسبتی نیست. عارف سنایی گوید:
بار توحید هر کسی نکشد - طعم توحید هر خسی نچشد
از غزل نوگل نرگس دیوان مولایم بشنو:
آن خدایی تو پرستی نه خدای حسن است - که حسن را به خداوند خدای دگر است
عارف رومی گوید:
یاد او اندر خور هر هوش نیست - حلقه او سخره هر گوش نیست
افلاطون الهی گوید: ان شاهق المعرفة أشمخ من أن یطیر الیه کل طائر و سرادق البصیرة أحجب من أن یحوم حوله کل سائر.
شیخ رئیس در آخر نمط نهم اشارات گوید: جل جناب الحق عن أن یکون شریعة لکل وارد أو یطلع علیه الا واحد بعد واحد.
وصول به توحید صمدی قرآنی، یعنی وحدت شخصی وجود یعنی وجود صمدی است و مساوق با حق است؛ برای صاحبدلانی میسر است که طعم مراقبت را چشیده اند و دائما در مقام عندیت و حضور به رزق نزد رب خود مرزوق اند و به نعمت ذوق تام متنعم اند.
پر دلی باید که بار غم کشد - رخش می یابد تن رستم کشد
او زبان حالی دارد که گوید:
ز هر رنگی که خواهی جامه می پوش - که من آن قدرعنا می شناسم
موحد حقیقی اضافات را اسقاط می کند و اعیان ممکنات و حقایق وجودی امکانی و جهات کثیره خلقیه را مشاهده نمی کند و در اعیان ممکنات چیزی نمی بیند مگر تجلیات حق و ظهور قدرت اله و صفات کمالیه الهیه را که او را از وجود واجب مشغول نمی کند و وی را از یاد حق فراموشی نمی دهد و در هر چیزی او را از وجه الله غافل نمی کند چون فانی در حق است و مرزوق نزد اوست و غیر او را نمی بیند و این توحید برای صاحبان لقاء حقیقی است که روزی اوحدی است.
و فی کل شی ء له آیة - تدل علی أنه واحد
هر گیاهی که از زمین روید - وحده لا شریک له گوید
جناب عارف متأله سید حیدر آملی (قدس سره) در جامع الاسرار می فرماید: حکایت شده است که روزی ماهیهای دریا در نزد بزرگشان جمع شده اند و بدو عرض کردند ای فلانی ما تصمیم گرفتیم که به سوی دریا توجه نماییم دریایی که ما بدو موجودیم و بدون او معدوم؛ پس به ناچار تو باید ما را به طرف او راهنمایی کنی که تا به او روی آوریم و به نزد حضرت او واصل شویم چون ما مدتی است که از دریا می شنویم و به او باقی هستیم ولی خودش را نمی شناسیم و مکان و جهت وی را نمی دانیم؟ بزرگ ماهی ها به آنها گفته است: ای دوستان و برادران من این حرف به شایستگی شما و امثال شما نیست؛ زیرا که دریا بزرگتر از آن است که احدی از شما بتواند بدان دست یابد و این کار در خور شما و مقامتان نیست پس آنها ساکت شدند و پس از آن مثل این سخن را نگفته اند. بزرگشان گفت که شما را همین مقدار کافی است که معتقد باشید به وجود دریا موجودید و بدون آن معدوم.
ماهی ها به بزرگشان عرضه داشتند که این اندازه به حالمان نافع نیست و این منع تو ما را دفع نمی کند بلکه می خواهیم به دریا توجه نماییم و به ناچار تو باید ما را به معرفت دریا راهنمایی کنی و ما را به وجود او دلالت نمایی.
وقتی بزرگشان اینچنین دید و ملاحظه کرد که منع آنان، سودی نمی بخشد شروع به بیان نمود و گفت:
ای برادران آن دریایی که شما آن را طلب می کنید و اراده کرده اید که بدو روی آورید با شماست و شما با او هستید، و آن دریا محیط به شما و شما محاط به او هستید، و محیط هرگز از محاط منفک نمی شود. و دریا عبارت از آنی است که شما در او هستید و شما به هر جهتی روی آورید آن جهت دریا است و غیر از دریا چیزی در نزد شما نیست. پس دریا با شماست و شما با دریا هستید، و شما در دریایید و دریا در شماست و دریا از شما غائب نیست و نه شما از او غائبید و این دریا از خود شما به شما نزدیکتر است.
ماهی ها وقتی این کلام از بزرگشان شنیده اند برخاستند و متوجه او شده اند تا وی را به قتل رسانند بزرگشان گفته است و به چه جهتی می خواهید مرا بکشید و به چه گناهی مرا مستحق چنین چیز می دانید؟ در جواب گفته اند که تو می گویی دریا همان است که ما در او هستیم و حالی که آنی که ما در او هستیم که فقط آب است و آب کجا از دریا است و تو از این سخنت جز گمراهی ما از راه راست را نخواستی.
بزرگشان گفت: به خدا قسم این چنین نیست و من جز حق سخن نگفتم و آنچه که واقع و نفس الامر بود را بیان کردم چون که دریا و آب در حقیقت یک چیزند و بین آب و دریا مغایرتی نیست پس آب به حسب حقیقت و وجود اسم برای دریا است و دریا برای آب به حسب کمالات و خصوصیات و انبساط و انتشار بر مظاهر اسم است. پس بعضی از ماهی ها به دریا شناخت پیدا کرده اند و ساکت شده اند، و بعضی دیگر انکار نموده و بدان کفر ورزیده اند و از بزرگشان دور شده اند. اگر بخواهی این حکایت به زبان ماهی ها را به زبان امواج پیاده کنی نیز صحیح است و بدان که شأن خلق در طلب حق این چنین است که وقتی مردم در نزد پیامبر یا امام یا عارفی اجتماع نمایند و از حق سوال کنند و آن نبی یا امام یا عارف در جواب گوید: آن حقی که سوال می کنید و او را طلب می کنید با شماست و شما با او هستید، و او محیط به شماست و شما محاط به او هستید، و محیط از محاط منفک نمی شود، و او با شماست هر جا که باشید و او از رگ رگردن شم به شما نزدیک است و او از شما غائب نیست و به هر جهت رو کنید او را می بینید و با هر چیزی است و عین هر چیز است بلکه او همه چیز است و همه چیز به او قائم اند و بدون او زائل، و برای غیر او وجودی نیست نه در ذهن و نه در خارج، و هو الاول بذاته و الاخر بکمالاته، الظاهر بصفاته، و الباطن بوجوده.
وقتی خلق این کلام را بشنوند قصد کشتن آن نبی یا امام یا عارف نمایند، وقتی به آنها بگوید به چه جرمی مرا می کشید؟ گویند تو گویی که حق با شماست و شما با او هستید و در وجود چیزی جز او نیست و برای غیرش وجودی نه در ذهن است و نه در خارج، در حالی که به حقیقت می دانیم که ما موجوداتی غیر او از عقل و نفس و افلاک و اجرام و ملک و جن و غیره آنها داریم پس تو کافر ملحد و زندیق هستی و تو با این کلامت خواستی ما را از طریق حق گمراه کنی.
نبی یا امام یا عارف گوید: به خدا قسم غیر از حق سخن نگفتم و غیر از واقع چیزی نگفتم و من نخواستم که شما را اغواء و گمراه کنم بلکه سخن حق تعالی را به شما گفته ام که فرمود:
و فی انفسکم افلا تبصرون.
لذا بعضی می پذیرند و موحد شوند و بعضی انکار نمایند و امام نبی یا عارف را طرف کنند. تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون.
32- مرا شهر و ده و کوه و در و دشت - بروی دلستانم هست گلگشت
گلگشت یعنی گردش در گلزار، جای گردش و تفرج در صحرا و گلزار. دلستان دلبر و معشوق را گویند. از غزل بهشت بشنو:
سراسر صنع دلدارم بهشت است - بهشتست آنچه زان نیکو سرشت است
در غزل حسن و مجنون آمده است:
همه عالم حسن را همچو لیلی است - که لیلی آفرینش در تجلی است
همه رسم نگار نازنینش - همه همنام لیلی آفرینش
همه سر تا به پا غنج و دلالند - همه در دلبری حد کمالند
همه افرشته حسن و بهایند - همه آئینه ایزد نمایند
33- حدیثی را که صرف نور باشد - در اینجا نقل آن منظور باشد
از این بیت به بعد به منزله ذکر مصداق بعد از عام است که برای بیان بیت دهم همین باب است که با القای اسباب و وسائط تأثیر بسم الله ساقط می گردد زیرا سنت الهی در نظام احسن تکوین بر این است که تأثیرات بر اساس اسباب و وسائط باشد. اما بیان مصداقی از آن ناظر به حدیثی است که شرح آن چنین است:
34- شنیدی آنکه موسای پیمبر - شده بیمار و افتاده به بستر
35- بدرد خویشتن افتان و خیزان - شکیبایی نموده شکر سبحان
36- طبیبی را نفرموده است حاضر - ز حق درمان خود را بود ناظر
37- که می باشد حبیب من طبیبم - چه درمانست و دردم از حبیبم
38- خطابش آمد از وحی الهی - که گر از من شفای خویش خواهی
39- نیاید تا به بالینت طبیبی - نداری از شفای من نصیبی
40- طبیبی آمد و داده دوایت - دوا خوردی ز من یابی شفایت
41- که کار من بحکمت هست دائم - بحکمت نظم عالم هست قائم
42- تو بی اسباب خواهی نعمت من - بود این عین نص حکمت من
43- طبیب تو دوا داده خدا داد - دوای تو شفا داده خدا داد
44- طبیب تو خدا هست و خدا نیست - دوای تو شفا هست و شفا نیست
نکته اصلی در فهم ابیات فوق را باید در توحید صمدی قرآنی جستجو نمود که هو معکم اینما کنتم هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن است.
باری تعالی تمام اشیاء بنحو أعلی است و اشیاء همگی هالک و مضمحل و فانی در وجودند و و هو هو لا هو الا هو در عین حال خالق خالق است و مخلوق مخلوق هو سبحانه هو والاشیاء اشیاء.
کثرات همه صورتند و روح این صور وجود است که جمیع کثرات را یک روح است و به تعبیری حق جان جهانست و جهان جمله بدن که واقع فوق این تعبیرات است.
حضرت صادق آل محمد صلوات الله تعالی علیه و آله فرمود: ان الجمع بلا تفرقة زندقة و التفرقة بدون الجمع تعطیل و الجمع بینهما توحید.
قال القیصری رحمة الله علیه: انظر ایها السالک طریق الحق ماذا تری من الوحدة و الکثرة جمعا و فردای؟ فان کنت تری الوحدة فقط فانت مع الحق وحده لارتفاع الاثنینیة و ان کنت تری الکثرة فقط فأنت مع الخلق وحده، و ان کنت تری الوحدة فی الکثرة محتجبة و الکثرة فی الوحدة مستهلکة فقد جمعت بین الکمالین و فزت بمقام الحسنیین.
45- درایت دار زینگونه روایت - که باشد بهر ارشاد و هدایت
46- روا نبود گمان ناروا را - حریم قدس سر انبیا را
در اینگونه روایات مروی از انبیاء علیهم السلام باید جهت تعلیم و هدایت امت را در نظر داشت نه اینکه برای پیامبر صاحب شریعتی چون موسای کلیم مسئله توحید حل نشده باشد. لذا در حریم قدس انبیا و ائمه باید به سر روایات دست یافت که خداوند توفیق فهم روایات را که بطون آیاتند عطا فرماید.
47- روایتها چو آیتها رموزند - معانی اندر آنها چون کنوزند
جوامع روایی ما از نهج البلاغه و صحیفه سجادیه و بحار و کافی و وافی و وسائل الشیعه و دیگر اصول و مسندهای اسلامی، همه از شئون و شعوب قرآن اند، و به یک معنی قرآن متنزل اند. یعنی روایات مرتبه نازله قرآن و قرآن مرحله عالیه و روح آنها است. روایات بطون و اسرار آیات قرآنی اند که از اهل بیت عصمت و وحی که مرزوق به علم لدنی اند صادر شده اند.
کنوز جمع کنز به معنی گنجها است.
48- نه هر کس پی برد آن رمزها را - که عاشق می شناسد غمزها را
غمز اشاره کردن با چشم و ابرو، چشمک زدن است. حالتی است که از بر هم زدن و گشادن چشم محبوبان در دلربایی و عشوه گری پدید می آید.
49- بخواند چشم عاشق غمز معشوق - نه تو مصداق آنی و نه مصدوق
مصداق در ذاتیات است و مصدوق در عرضیات است و این اصطلاح، از ابتکارات جناب صدرالمتألهین در اسفار است. مصداق مثل اینکه زید مصداق برای انسانیت است و مصدوق مثل زیر برای أبوت است و یا شجر مصدوق امکان است چنانکه مصدوق رنگ سبز است؛ ولی جوهر و جسم و نامی که از ذاتیات باب ایساغوجی اند، شجر مصداق آنها است.
50- چه میخوانی ز حم و ز طس - چه میدانی ز طه و ز یس
51- چه باشد ق و چه معنی دهد ن - ز ن و القلم و ما یسطرون
آنکه گفته آمد که آیات رموزند و هر کسی را یارای آن نیست که بتواند آن رموز را بدست آورد به عنوان مثال به بعضی از حروف مقطعه قرآن اشاره گردید که شما از این رموز قرآنی چه می فهمید که اگر نبود اشارات و لطائف در کلمات نوریه اهل بیت عصمت و طهارت، غیر آنها را نسبت به این رموز چه طرفی می توانست باشد. چون به عنوان مثال ذکر گردید از تفسیر و ورود به بحث در پیرامون این حروف صرف نظر می شود. و بحث حروف مقطعه قرآن در شرح باب هفدهم در پیش است.
52- چه وادیها که باید طی کنی طی - که تا آن رمزها را پی بری پی
جناب صدرالمتألهین در فاتحه رابعه از مفاتیح الغیب در تحقیق کلام امیر المؤمنین (علیه السلام) گوید: ما از حروف قرآن مشاهده نمی کنیم مگر سواد آن را زیرا که در عالم ظلمت و سواد هستیم، و آنچه که از مداد ماده است می بینیم زیرا که مدرک و مدرک دائما از یک جنس اند، چنانکه بصر نمی بیند مگر الوان آن را و حس درنمی یابد مگر محسوسات را و خیال تصور نمی کند مگر متخیلات را و عقل نمی شناسد مگر معقولات را و همچنین نور ادراک نمی شود مگر به نور و موجودات ماورای طبیعت که انوار محض اند دیده نمی شوند مگر به نور چشم بصیرت.
پس ما به سواد این چشم سر نمی بینیم مگر سواد قرآن را و چون از این وجود مجازی و از این قریه ای که اهل آن ستمکارند به در رفتیم و به سوی خدا و رسولش مهاجرت کردیم و از نشأه حسی و خیالی و وهمی و عقلی و علمی بمردیم و به وجود خودمان در وجود کلام الله محو شدیم از محو به اثبات می رسیم و از مرگ به زندگی دوباره همیشگی.
چون اویس از خویش فانی گشته بود - آن زمینی آسمانی گشته بود
پس از آن از قرآن دیگر سواد نمی بینیم بلکه آنچه از قرآن می بینیم بیاض صرف و نور محض است.
بدان که قرآن با هزاران حجاب برای تفهیم عقول ناتوان و شب پره چشمها نازل شده، اگر چنانچه باء بسم الله با عظمتی که برای او است بر عرض نازل شود عرض آب می شود و مضمحل می گردد. خداوند رحمت کند آن بنده را که گفت هر حرف قرآن در لوح بزرگتر از کوه قاف است، این لوح همان لوح محفوظ است و این قاف رمزی به قول حق جل و علی ق و القرآن المجید است.
در روایتی ص اسمی از اسماء نبی دانسته شد. ابن عباس گفت: ص جبل بمکة کان علیه عرش الرحمن حین لا لیل و لا نهار.
این عرش رحمن قلب مومن است که قلب المومن عرش الله الاعظم است.
پس ص اشارت به صورت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) چنانکه ق هم اشاره به قلب محمدی است که عرض الهی محیط به کل است. هر یک از این روایات را سری از اسرار و رمزی از رموز است که یک یک را بیانی بسیار باید و این نکات را عمق های بسیار است.
53- تحمل بایدت در تیه بَلوی - که تا بینی نزول مَنّ و سلوی
از این بیت به بعد در بیان راههایی است جهت رسیدن به رموز آیات و روایات و یکی از طرق وصول بدان رموز، تحمل و صبر داشتن است. تیه بیابانی که رونده در آن گمراه شود و راه به جایی نبرد، بیابانی شن زار و بی آب و علف در شبه جزیره ای در قسمت جنوبی فلسطین که حضرت موسی و بنی اسرائیل پس از خروج از مصر راه را گم کرده و در آن بیابان سرگردان شدند، مساحت آن را چهل فرسنگ گفته اند گویند مدت چهل سال در آن بیابان سرگردان بودند که در سوره مائده /26: قال فانها محرمة علیهم أربعین سنة یتیهون فی الارض فلا تأس علی القوم الفاسقین،
و خداوند برای آنان من و سلوی فرو فرستاد و از سنگی که موسی عصای خود را بر آن زد آب گوارا روان گردید؛ صحرای بنی اسرائیل هم گفته شده است.
تیه - اتیاه و اتاویه ج - لاف - بزرگ منشی - دشت - صحرایی که در آن رونده هلاک شود - گمراهی. ارض تیه و تیهاء و متیههة و متیهة و متیه زمینی که مردم در آن گم شوند. من - امنان ج هر شبنمی که بر درخت یا سنگ افتد مانند نگین همچون غذایی که بر بنی اسرائیل خداوند نازل فرمود. بلوی - آزمایش و کشف و دریافت چیزی.
سَلْوی عسل - مرغیست شبیه تیهو بهندی لوا گویند -هر چیزی که تسلی بخشد. من و سلوی طعامی که در بیابان برای بنی اسرائیل از آسمان فرود آمد. در این بیت ناظر است به آیات سوره های بقره و اعراف و طه. آیه 160 سوره اعراف و 57 سوره بقره: و ظلنا علیکم الغمام و انزلنا علیکم المن و السلوی. و آیه 80 سوره مبارکه طه: و واعدناکم جانب الطور الایمن و نزلنا علیکم المن و السلوی.
بنی اسرائیل را وقتی جناب موسی از دریا عبور داد و در آن بیابان وارد نمود به موسی گفته اند که تو ما را از دیار آبادمان بیرون کردی و ما را به هلاکت رساندی زیرا ما را در این صحرای بی سرپناه جا دادی که نه سایه ای است و نه درخت و آبی. ولی وقتی روز فرا رسید ابری بر آنان از آفتاب سایه افکند و در شب بر آنها من نازل گردید که بر نبات و درخت و سنگ دست یافتند و پرنده ای نازل شد که بریان شده بود و سنگی در وسط لشکر موسی بود که با ضرب عصا بر آن دوازده چشمه باز شد. و در مجمع البیان آمده که سبب نزول من و سلوی بر آنان بخاطر آن آزمایشی بود که خداوند آنان را در آن صحرا آزمود. زیرا آنان به موسی گفته اند که تو و خدای تو بروید جنگ کنید و ما در جای خودمان می نشینیم. خداوند آنان را آزمود و امر فرمود که به طرف بیت المقدس روند و با عمالقه به جنگ پردازند ادخلوا الارض المقدسة و لذا وارد در بیابان بیت المقدس شدند و در طی پنج سال یا شش فرسخ سرگردان شده اند و چهل سال در سرگردانی به سر برده اند که جناب موسی هارون در همان بیابان جان سپرده اند.
چون حق تعالی من و سلوی و آب چشمه ها بر بنی اسرائیل کرامت فرمود ایشان ناسپاسی کردند و طلب چیزهای دیگر کردند و گفته اند و اذ قلتم یا موسی لن نصبر علی طعام واحد فادع لناربک یخرج لنا مما تنبت الارض من بقلها و قثائها الایه.
غرض آن است که اگر بخواهی در بیابان سرگردانی رموز آیات و روایات به من و سلوی و تفاسیر انفسی آن رموز برسی که جانت قرآنی گردد باید صبر داشته باشی و در مصیبتها و شدائد صابر باشی تا بدان مقصود دست یابی.
باید طی منازل نمود و مقامات و کمالات را یکی پس از دیگری بدست آورد تا به دفتر دل وصول یافت. و منازل هم به نحو کلی به هزار و یک است.
لذا در بیت بعدی آمده است:
54- چو پیمودی تو از منزل به منزل - هزار و یک، بیابی دفتر دل
در هر یک از این منازل زاد و توشه ای نیاز داری که باید هزار و یک اسم از اسمای حسنای حق تعالی را در آن منزل بدست آوری و دارا شوی.
لذا فرمود:
55- هزار و یک ز اسمای خداوند - در این منزل بمنزل زاد راهند
پس از طرق پی بردن به رموزات قرآنی و روایات، طی منازل با زاد و توشه اسماء الله نمودن است که هر یک از این منازل را وادیها است و در همه مراحل قطع آنها بی همرهی خضر میسر نیست. حال از خضر راه که خود طی این مراحل نمود بشنو که می فرماید:
56- اگر از آن بگویم اندکی را - نداری باورم از صد یکی را
در غزل لانه عرشی این پیر مراد و ولی حق و آیت علم و یقین و معدن جود و سخا و منبع فیض و وفا و مخزن اسرار آیات قرآنی آمده است:
به حقیقت برسیدم ولی از راه مجاز - وه چه راهی که بسی سخت و بسی دور و دراز
چو چهل سال ز سرگشتگی وادی تیه - بسر آمد دری از رحمت حق گشت فراز
نغمه مرغ شب آهنگ چه خوش آهنگست - که بشب سازد کند با دل پرسوز و گداز
وقت سالک بسحرگاه سفر خرم و خوش - سر بسجده است و دلش همدم با راز و نیاز
از طرق رسیدن به رموز قرآنی و روایات، راه درس و بحث و مدرسه و تبری جستن از هوی های نفسانی و وسوسه نفس خناس است که در بیت بعدی آمده است:
57- نه تنها درس و بحث و مدرسه بود - تبری از هوی و وسوسه بود
تحصیل علم که راه تعلیم و تعلم است و تزکیه نفس دو طریق اند که همه انبیاء و قرآن کریم بر آن متصلب اند و به عنوان ثمره بعثت انبیا در قرآن ذکر گردید که برای هر سالک طریق معرفت الهی و راه خودسازی ضروری می نماید هو الذی بعث فی الامیین رسولا یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة و ان کانوا من قبل لفی ظلال مبین.
علم و عمل دو جوهر انسان سازند که دو بال پرواز نفس انسانی اند برای صعود به ملکوت عالم. در غزل بحر وحدت دیوان آمده:
منم آن تشنه دانش که گردانش شود آتش - مرا اندر دل آتش همی باشد نشیمنها
و در بیت های چهل و سه تا چهل و هفت باب اول دفتر دل در مورد خودش آورده اند که از باب فأما بنعمة ربک فحدث فرمودند:
فروغ جلوه های آسمانی - از آن شعرش نموده آنچنانی
که تار و مار گشته تار و پودش - بشد از دست او بود و نمودش
چو یکسر تارک نفس و هوی شد - خدا گفت و بحق سوی خدا شد
ز شعری شد زمینی آسمانی - که بنمود وداع زندگانی
از این هجرت بدان اجرت رسیده است - که چشم مثل من او را ندیده است
58- دل بشکسته و آه سحرگاه - مرا زان رمزها بنمود آگاه
59- ز هر یک دانه در کوثر من - ببینی خرمنی را در بر من
از مهمترین راه های وصول به رموزات آیات و روایات، دل شکسته و آه سحرگاه و اشک ریختن در نهانخانه غیب و خلوتخانه عشق با یار است.
از غزل بحر وحدت بشنو:
ز هفتم آسمان غیب بی عیب خدا بینم - گهرها ریخت کامروزم بشد هر دانه خرمنها
در غزل قله قاف آمده است:
تا حسن را تاج فقر و ملک آه و جیش اشکست - فخر بر صد تاج و ملک و جیش شاهانست یاران
در الهی نامه آمده است:
الهی گریه زبان کودک بی زبان است، آنچه از گریه تحصیل می کند، از کودکی راه کسب را به ما یاد داده ای، قابل کاهل را از کامل مکمل چه حاصل؟.
الهی خوشا آنان که در جوانی شکسته شدند، که پیری خود شکستگی است!.
الهی به چهل و سه رسیده ام. چند سال ایام صباوت بود و بعد از آن تا اربعین دوران نخوت جوانی و غرور تحصیل فنون جنون اینک حاصل بیداری دوساله ام، آه گاه گاهی است. یا لا اله الا انت جز آه در بساط ندارم؛ از من آهی و از تو نگاهی.
الهی عمری آه در بساط نداشتم و اینک جز آه در بساط ندارم.
الهی هر که شادی خواهد بخواهد، حسن را اندوه پیوسته و دل شکسته ده! که فرموده ای: أنا عند المنکسرة قلوبهم.
الهی شکرت که حقیر و فقیرم نه امیر و وزیر.
الهی شکرت که تا خودم را شناختم، تن خسته و دل شکسته دارم.
الهی شکرت که دل بی دردم را به درد آوردی.
الهی در فکر فهمیدن حروف مقطعه کتابت بدین جا رسیدم که تمام کلماتت حروف مقطعه اند. خنک آن که اهل قرآن است.
الهی توفیق شب خیزی و اشک ریزی به حسن ده.
الهی در راهم و همراه درد و آهم، آهم ده و راهم ده.
الهی آن که درد دارد آه و ناله دارد، شیرینتر این که سفیر صادقت فرمود: ان آه، اسم من اسماء الله تعالی، فاذا قال المریض: آه فقد استغاث بالله حسن از ملت ابراهیم اواه است، آه آه.
در غزل طلعت دلدار دیوان می خوانید:
حمد لله که ز فضل و کرم و رحمت دوست - دل غمدیده ما مطلع انوار شده است
سنه نثر نجوم است و یا از سر شوق - دیدگان حسن نجم گهربار شده است
سنه نثر نجوم یعنی سالی که ستارگانی در آن فرو ریخته اند. و مراد از نجوم یعنی علماء که در روایت آمده است: العلماء کالنجوم. یکی از سالها چند از علماء و بزرگان از دنیا رحلت نموده اند و پراکنده شده و فرو ریخته اند لذا آن سال را سنه نجوم نام نهاده اند. نثر فرو ریختن است. در این بیت، حضرت مولی قطرات اشک که از چشم مبارکشان فرو می ریخت، را تشبیه به علمایی کرده اند که در آن سال فرو ریخته اند. و این اشک ها بمنزله ستارگان و علمایی بوده اند که ریخته شده اند و سرزمین دل بدین اشکهای ریزان سرسبز شده است که از هر دانه اش خرمنها تحقق یافت که
از هر دانه اش صد خرمن آمد - جهانی از دل یک ارزن آمد
در بیت محل بحث هم چشم مبارکشان را تعبیر به کوثر نموده اند و قطرات اشک را به دانه های درّ که از هر یک دانه اش خرمنی متحقق گشت که تنزلات آن خرمن ها را این همه کتب اصیل و عتیق تشکیل یافته می داند که به منزله تفاسیر انفسی قرآن کریم اند.
60- بلی این دانه ها حب حصید است - امید اندر لدینا و مزید است
حب حصید دانه درو شده است که شرح آن در ذیل بیت پنجم از باب اول گذشت. از این سوی بذرافشانی کردن و از آن سوی سرسبز نمودن است که ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون. این بیت اشاره به آیه نهم و سی و پنجم سوره مبارکه ق است که آیه نهم را در ذیل بیت پنجم باب اول ذکر کردیم و اما آیه سی و سوم و چهارم و پنجم:
من خشی الرحمن بالغیب و جاء بقلب سلیم، أدخلوها بسلام ذلک یوم الخلود لهم ما یشاءون فیها و لدینا مزید. آن کسی که از خدای مهربان در باطن ترسید و با قلب خاشع و نالان به درگاه او باز آمد (خطاب شود) در آن بهشت با تحیت و سلام حق درآیند که این روز دخول ابدی در بهشت جاودانی است. بر آن بندگان در آنجا هر چه بخواهند مهیات است و باز افزونتر نزد ما خواهد بود.
کشاورز دانه ها را می کارد ولی امیدش به (لدینا مزید) حق تعالی است که فرمود: کمثل حبة أنبتت سبع سنابل فی کل سنبلة مائئة حبة و الله یضاعف لمن یشاء و الله واسع علیم. از هر دانه ای هفت سنبله می روید و از هر سنبله ای صد دانه که از هر دانه هفتصد دانه محقق می شود، علاوه آنکه حق تعالی هر چه بخواهد اضافه می کند و به عنوان اصل کلی به دو اسم شریف (واسع و علیم) فرمود که حق تعالی وسعت دهنده دانا است.
و انسان و قلب او مظهر اسم شریف واسع حق تعالی است و لذا به حق متعال امیدوار است که انسان را مقام لا یقفی است.
جناب شیخ اکبر و شارح محقق قیصری در فصوص الحکم و شرح آن در فص اسحاقی فصوص الحکم بدین مطلب اشاره نموده اند که قلب انسان مظهر اسم شریف الواسع است.
61- نوید قاف قرآن مجید است - صعود قاف صعب است و شدید است
مراد از نوید قاف همان کریمه و لدینا مزید سوره مبارکه قرآن است که امید به این نوید قرآن است. منتهی تا انسان در مقام صعود بتواند به قله بلند قاف برسد تا این نوید را با گوش جان بشنود کاری است بس دشوار چه سا محال می نماید. از غزل قله قاف بشنو:
قله قاف و عروج پشه ای هیهات هیهات - شهپر سیمرغ اینجا سخت لرزان است یاران
نی توان دست از تمنای وصال او کشیدن - نی بوصل او کسی را راه امکانست یاران
ناز او را می خرم با نقد جانم گرچه دانم - آن صنم را این ثمن بسیار ارزانست یاران
عشق از شوق جمالش چون گل بشکفته خرم - عقل از عز جلالش مات و حیرانست یاران
هر جا سخن از صعود است با سختی همراه است زیرا که صعود سربالایی رفتن است و صعود معنوی و نفسانی و روحانی به مراتب از صعود مادی سنگین تر است. زیرا که قطع تعلقات نفسانی از آنچه که مانع نفس از صعود است کار آسانی نیست.
62- ز الفاظ همانند روازن - معانی را که می باشد معادن
63- چگونه میتوانی کرد ادراک - چه نسبت خاک را با عالم پاک
الفاظ به منزلت علامات و امارات و روازن معانی اند. در رساله اعتقادی حضرت مولی روحی فداه آمده است: اعتقاد من این است که ما فوق عالم شهادت اصل است و این عالم و الفاظ آن مطلقا اظلال و آیات و روازن و حکایات آنند نه چنان که علمای عوام که عوام علمایند اینجا را اصل قرار می دهند و همه حقایق و معارف را با قوالب الفاظ مصطلح عرف عام وفق می دهند که ذلک مبلغهم من العلم.
در اصل 69 از دروس معرفت نفس، درس 96 ص 9 - 298 آمده است:
اصل 69 - الفاظ برای معانی اعم وضع شده اند و روزنه هایی به سوی معانی حقیقی اشیایند نه مبین و معرف واقعی آنها، اعنی معانی را آنچنان که هستند نمی شود در قالبها الفاظ در آورد که هر معنی را در عالم خودش حکمی خاص و صورتی خاص است.
حروف و الفاظ ابدان اند و معانی ارواح، یا گویی که آنان ظروف و قوالب اند و معانی محتوای آنها، یا الفاظ را روازن و اظلال و اصنام ذاتی که اگر بر این اعتقاد باشی که:
معانی هرگز اندر حرف ناید - که بحر قلزم اندر ظرف ناید
نیز درست است. مطلب عمده این است که بفهمی قضیه از چه قرار است.
بیابی که الفاظ مانند همه کلمات وجودی این نشأه رقایق و آیاتی برای ارائه دادن حقایق و اصول معانی طولی نظام وجودند که الفاظ را روازنی برای رویت آن معانی می یابیم چنانکه خود رویت را معانی طولی است از: رویت بصری، و رویت خیالی مثالی، و رویت عقلی، و رویت شهودی، و غیرها. بحث مبسوط الفاظ در ذیل وصیت که پایان دفتر دل است گفته آید:
64- ولی انفاس یاران حقیقت - مدد باشد در این طی طریقت
یکی از طرق رسیدن به رمزهای قرآنی و روایات، کمک گرفتن از نفوس قدسیه نیکان و پاکان است. همانند بهره گیری از محضر استاد کتل طی کرده و چشیده که انسان را با دیدن چهره اش به طرف عالم قدس دلالت کند.
یاران حقیقت صاحب دلانی اند که دل به دلدار داده اند و أنس با متن نظام هستی را برای خویش برگزیده اند لذا چه بسا حشر با صاحبدلی بزودی انسان را از عالم خاک به عالم پاک صعود دهد و در طی طریق به حقیقت زود به مقصد برساند.
به حقیقت برسیدم ولی از راه مجاز - وه چه راهی که بسی سخت و بسی دور و دراز
چو چهل سال ز سرگشتگی وادی تیه - بسر آمد دری از رحمت حق گشت فراز
چون از نَفَس گرم کاملی مکمل مدد گرفته شود در رحمت حق باز گردد و به سوی لانه عرشی پرواز حاصل گردید:
وقت آن شد حسنا طایر عنقای روانت - بسوی لانه عرشیش نماید پرواز
65- مپنداری که از بُعد مسافت - ترا رو آورد آسیب و آفت
66- چو با صاحبدلانت آشنایی است - به هر وادی ترا راه رهایی است
اگر دل به صاحبدلی سپرده ای و در نزد استادی زانو زده ای، از آن به بعد بدان که دوری از استاد موجب آسیب تو نمی شود که در این صورت اویسی مشرب خواهی بود که اگر در یمن هم باشی با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خواهی بود.
دانشمند بزرگوار عبداللطیف شیروانی مشتهر به افلاطون در شرح قصیده غرای نونیّه منسوب به فخر رازی در مدح و منقبت ثامن الحجج امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) در ذیل بیت ششم گوید:
قصه نسیم اویس قَرَن چنان مشهور است که آن مرشد دین که صاحب خرقه اولیاست و مجموع مشایخ را پیشوا، با آنکه در زمان سعادت مقرون حضرت رسالت مآب علیه افضل الصلوات و اکمل التحیات بود، اما غایبانه ایمان آورد و به حضور موفور السرور آن حضرت مشرف نگشت، زیرا که ما در پیری داشت و دانه های خدمت او را در مزرع دل می کاشت و به جهت رضای والده از آفتاب جمال آن سر والضحی و سیاه موی و اللیل اذا سجی محمد صطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) محروم گشته، صبر و تحمل می نمود که از جدایی وی مادرش را بیم فوت بود که از شیر شتری که می پرورد قوت هر روزه او را می آورد، و حضرت رسالت (صلی الله علیه و آله و سلم) همیشه از گلهای اخلاص اویس قرن و ایمان آوردن وی بصورت احسن چمن خاطر عاطرش را شکفته داشتی، و در وقت وزیدن صبا روی به جانب یمن کرده گفتی از این جانب بوی آشنا می آید که هر زمان جان و دلم از آن نسیم می آساید که نفخه های محبت می افزاید.