فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

پیرامون دل:

تبصره: پایان شرح باب هفتم را به بحثی در مورد دل قرار می دهیم که شاید صاحبدلان را مفید افتد. دل در اصطلاح، معانی مختلفی دارد که به معنای نفس ناطقه و محل تفصیل معانی آمده است چه اینکه به معنی مخزن اسرار حق است که همان قلب نامند.
دل چه باشد مخزن اسرار حق - خلوت جان بر سر بازار حق
دل امین بارگاه محرمی است - دل اساس کارگاه آدمی است
مولوی گفته است:
دل نباشد غیر آن دریای نور - دل نظرگاه خدا و آنگاه طور
دل نباشد آنچه مطلوبش گل است - این سخن را روی بر صاحبدل است
بعضی گفته اند: مراد از دل به زبان اشارت، آن نقطه است که دائره وجود از دور حرکت آن به وجود آمد و بدو کمال یافت و سر ازل و ابد به هم پیوست، و مبتدای نظر در وی به منتهی بصر رسید، و جمال و جلال وجه باقی بر او متجلی شد، و عرض رحمن و منزل قرآن و فرقان و برزخ میان غیب و شهادت و روح و نفس و مجمع البحرین ملک و ملکوت و ناظر و منظور شد.
دیگری گوید: دل آدمی را چهار پرده است: پرده اول صدر است که مستقر عهد الهام است؛ پرده دوم قلب است که محل ایمان است که فرمود: کتب فی قلوبکم الایمان (مجادله /22) پرده سوم فواد است که سراپرده مشاهدات حق است که فرمود: ما کذب الفواد ما رای (نجم /11).
مولوی گوید:
ز عقل خود سفر کردم سوی دل - ندیدم هیچ خالی، ذو مکانی
میان عارف و معروف این دل - همی گردد بسان ترجمانی
خداوندان دل دانند دل چیست - چه داند قدر دل هر بی روانی
پرده چهارم شغاف است که محط رحل عشق است که فرمود: قد شغفها حبّاً (یوسف /30) این چهار پرده هر یکی را خاصیتی است و از حق به هر یکی نظری.
رب العالمین چون خواهد که رمیده ای را به کمند لطف در راه خویش کشد، اول نظری کند به صدر وی تا سینه وی از هواها و بدعتها پاک گردد و قدم وی بر جاده سنت مستقیم شود. پس نظری کند به قلب وی تا از آلایش دنیا و اخلاق نکوهیده چون عجب، حسد، کبر، ریا، حرص، عداوت و رعونت پاک گردد، و در راه ورع روان شود. پس نظری کند به فواد وی و او را از علایق و خلایق باز برد ، چشمه علم و حکمت در دل وی گشاید، نور هدایت تحفه نقطه وی گرداند. چنانکه فرمود: فهو علی نور من ربه زمر /22. پس نظری کند به شغاف وی، نظری و چه نظری. نظری که بر روی جان نگار است و درخت سرو از وی بیاراست و دیده طرف به وی بیدار است. نظری، چون این نظر به شغاف دل رسد، او را از آب و گل باز برد، قدم در کوی فنا نهد، سه چیز در سه چیز نیست شود: جستنی در یافته نیست شود، شناختنی در شناخته نیست شود، دوستی در دوست نیست شود.
فرمود: یا داود اگر دل شکسته ای بینی در راه ما، یا دل شده ای، در کار ما نگر تا او را خدمت کنی به لقمه ای نان، به شربت آب و بدان تقرب جویی و در برابر آفتاب نور دلش بنشینی. ای داود، دل آن درویش درد زده، مشرقه آفتاب نور ماست. آفتاب نور جلال ما پیوسته در غرقه دل او می تابد.
عراقی گوید:
دست از دل بی قرار شستم - وندر سر زلف یار بستم
بی دل شدم و ز جان به یک بار - چون طره یار برشکستم
و حقیقت دل از این عالم نیست و بدین عالم غریب آمده است و برای گذر آمده است.
آئینه ای که رخسار ابکار معانی و انوار دیدار سبحانی جل و علا توان دید دل است.
جام گیتی نمای که حقایق اوصاف ربانی و دقایق الطاف یزدانی در وی مشاهده توان کردن، دل است. شاهبازی که گاهی بر کنگره عرش نشیند و گاهی در دامن فرش آشیان سازد، دل است. عندلیبی که گاه بر شاخ طوبی قرار گیرد و گاه بر روضه رضا و دوحه بقا پرد.

رباعی

ای مخزن اسرار الهی دل ما - سرمایه ملک پادشاهی دل ما
قصه چکنم با تو چگویم دل چیست - از ماه گرفته تا به ماهی دل ما
کمال الدین مسعود خجندی گوید:
ما خانه دل جای تمنای تو کردیم - در خانه چراغ از رخ زیبای تو کردیم
شوریده سری جمله گرفتیم بگردن - وانگه چو سر زلف تو سودای تو کردیم
دیدیم دل و عقل ز خود دور به صد گام - زان روز که از دور تماشای تو کردیم
شاه نعمت الله ولی گوید:
دل تو خلوتخانه محبت اوست - جانت آئینه دار طلعت اوست
آینه پاک دار و دل خالی - که نظرگاه خاص حضرت اوست
به نقل از فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی تألیف دکتر سجادی

باب هشتم : شرح باب هشتم دفتر دل

باب مذکور حاوی شصت و شش بیت شعر به عدد اسم شریف الله است که محور آن را درمان دل سقیم و بیمار، تشکیل می دهد.
1- به بسم الله الرحمن الرحیم - دوایی را که درمان سقیم است
2- شفای دردهای خویش یکسر - ز بسم الله میجو ای برادر
3- در این مأثور بسم الله أرقیک - من کل داء یعنیک، نگر نیک
مراد از مأثور رقیه ای است که جبرئیل برای حضرت خاتم آورده است که در سفینه البحار نقل شده است.
در ماده رقی سفینه آمده است: الرقیة التی أتی بها جبرئیل النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) حین اشتکی بسم الله أرقیک من کل شی یوذیک من شر کل نفس او عین حاسد و الله یشفیک. در المیزان از مجمع نقل شد که: أبو خدیجة عن أبی عبدالله (علیه السلام) قال: جاء جبرئیل الی النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) و هو شاک فرقاه بالمعوذتین و قل هو الله احد و قال: بسم الله أرقیک و الله یشفیک من کل داء یوذیک خذها فلتهنیک فقال: بسم الله الرحمن الرحیم قل اعوذ برب الناس الی آخر السورة. رقیه همان عُوذه است که به فارسی افسون گویند.
در مجمع البحرین طریحی آمده است: و الرقیة کمدیة: العوذة التی ترقی بها صاحب الافة، کالحمی و الصرع و غیر ذلک من الافات. و بسم الله أرقیک یا محمد ای اعوذک.
رقیه همان افسون و دعا، تعویذ، آنچه که برای حصول امری یا به جهت حفظ و نگهداری خود بکار ببرند.
معنی روایت این می شود که بسم الله تو را از هر چه که موجب اذیت تو است از شر هر نفسی یا از هر بیننده حاسدی حفظت می کند و خدا شفایت می دهد.
معنای بیت سوم چنین می شود: در این روایتی که مأثور است که بسم الله حفظ می کند ترا از هر دردی که قصد ترا می کند؛ نیکو بنگر که بسم الله أرقیک را تنها برای درمان جسم و تنت نخوان که برای درمان جانت بخوان. لذا در بیت بعدی فرمود:
4- که در داء تن تنها نمانی - چه نسبت داء تن را با روانی
5- که بیماری تن آن را چو سایه است - بود این ختنه و آن قطع خایه است
6- بلی بیماری تن را أمد هست - ولی بیماری جان تا ابد هست
7- ترا بسم الله از داء تن و جان - ز آفات بنی انس و بنی جان
8- یگانه رقیه و عوذه واقی است - چه حق سبحانه شافی و باقیست
با اینکه بیماری جان به مراتب مشکلتر از بیماری تن است، در عین حال اکثری مردم به دنبال درمان آن نیستند که در پی درمان امراض بدان اند و لذا بیماری مقطعی را درمان کنند اما بیماری ابدی دل را درمان نمی کنند. رقیه و عوذه به معنای دعا است که برای درمان امراض نوشته می شود و واقی نگاهدارنده را گویند.
آنکه گفته شد که بسم الله امراضی بدنی و بلکه امراض جان را شفا می دهد نه بدان معنی باشد که اسباب طبیعی تکوینی دار هستی را ساقط بدانیم لذا از بیت بعدی به بعد به چنین سوالی پاسخ داده می شود که فرمود:
9- ولی اندر نظام آفرینش - بباید آدمی را هوش و بینش
10- که با القای اسباب و وسائط - شود تأثیر بسم الله ساقط
11- امور توبه اسبابند جاری - جز این صورت نیابد هیچ کاری
بنابرین در بیماری تن طبیب و دارو نیاز است و در درمان بیماری جان استاد. و خداوند ابا دارد که امور را بدون اسباب آن جریان دهد، أبی الله أن یجری الامور الا باسبابها.
سلسله کائنات اعم از طبایع خارجی، و صفت اختیار در نفوس و مطلق افعال انسان؛ منتهی می شوند به مسبب الاسباب که واجب الوجود بالذات است. و وجود همه اسباب و مسببات از اوست. و سنت تکوینی الهی بر آن است که اسماء الله بر اساس اسباب عوالم پیاده شوند که اگر اسم شریف شافی شفا می دهد همه اسباب طبیب و دارو در کارند و اگر اسم شریف ساقی سیراب می کند آب نیز واسطه است چه اینکه کلمات وجودی، اسماء الله تکوینی اند که اسماء الله تدوینی اسما اسمایند.
12- تو رب مطلقی را بی مظاهر - ز فکر نارسا داری به خاطر
همانگونه که نفس انسانی بی بدن نتواند بود و بدن او مناسب عوالم اوست چه مظهر حقیقة الحقایق است که بی بدن نیست به این معنی که بی مظاهر متصور نیست اگر چه در عین کثرت واحد است و در عین وحدت کثیر. لذا موضوع عرفان را وجود حق سبحانه به جهت ارتباط با مظاهر تشکیل می دهد که در فصل رابع فاتحه مصباح الانس آمده است:
فموضوعه الخصیص به وجود الحق سبحانه من حیث الارتباطین لا من حیث هو لانه من تلک الحیثیة غنی عن العالمین لا تناوله اشارة عقلیة أو وهمیة فلا عبارة عنه فکیف یبحث عنه أو عن احواله و کذا عن کل حقیقة من حقایقه فی الحقیقة. موضوع علم الهی وجود حق از حیث ارتباط حق با خلق و ارتباط خلق با حق است آن هم:
ارتباطی بی تکیف بی قیاس - هست رب ناس را با جان ناس
و این ارتباط همان است که از آن به اضافه اشراقی و امکان فقری نوری یاد می شود که از جانب حق به خلق اضافه اشراقیه است و از جانب خلق به حق امکان فقری وجودی.
حضرت مولی را در همان موضع مصباح الانس تعلیقه ای است که فرمود:
قوله: من حیث ارتباطه... و ذلک لان الرب المطلق بلا مظاهر فلا معنی له ثم انه سبحانه من حیث هو یعرف بمظاهره و هی اطواره الوجودیة و شئونه الالهیة فالکل قائم به و هو فی السما اله و فی الارض اله. و العارف یبحث عن الوجود الصمدی الحق من حیث ارتباطه بالخلق، و من حیث ارتباط الخلق به أی انتشائه منه فارتبط العالم بالحق ارتباط الافتقار فی وجوده، و ارتباط الحق بالعالم من حیث ظهور احکامه و صفاته. و قد اجاد الشیخ الاکبر فی الفص الادمی من فصوص الحکم فی بیان الارتباطین بقوله: ولو لا سریان الحق فی الموجودات و الظهور فیها بالصورة ما کان للعالم وجود، کما أنه لو لا تلک الحقائق المعقولة الکلیة ما ظهر حکم فی الموجودات العینیة، و من هذه الحقیقة کان الافتقار من العالم الی الحق فی وجوده.
فالکل مفتقر ما الکل مستغن - هذا هو الحق قد قلناه لا نکنی
فان ذکرت غنیّاً لا افتقار به - فقد علمت الذی من قولنا نعنی
فالکل بالکل مربوط و لیس له - عنه انفکاک خذوا ما قلته عنی
پس خلق در وجودش به حق تعالی محتاجند و حق سبحانه به خلق در ظهورش مشتاق؛ که اگر حق تعالی با صفاتش تجلی نمی کرد عالم را نه وجودی بود و نه ظهوری، زیرا عالم بدون حق تعالی به حسب ذاتش معدوم است. چه اینکه اگر حق بدون عالم باشد ظهوری نخواهد داشت. و این ارتباط در نفس الامر ثابت است.
در نکته 362 هزار و یک نکته آمده است: عارف گوید: رب مطلق بدون مظاهر معنی ندارد که ربوبیت داشته باشد و کل یوم هو فی شأن بوده باشد، این نکته سامیه همان است که حکیم گوید: باری تعالی بدون وسائط محال است که افعال جزئیه متغیر انجام دهد... پس رب را مربوب باید که شمس مغربی گوید:
ظهور توبه من است و وجود من از تو - فلست تظهر لولای لم أک لولاک
پس همه موجودات کلمات الله اند که شئون و آیات وجود صمدی غیر متناهی اند و لذا به اعتبار حقیقتشان وجودشان ازلی و ابدی اند و به اعتبار تعین خلقیشان حادث اند. عارف رومی در دفتر چهارم مثنوی گفته است:
پیش من آوازت آواز خداست - عاشق از معشوق حاشا کی جداست
اتصالی بی تکیّف بی قیاس - هست رب الناس را با جان ناس
حضرت آقا میرزا محمد رضا قمشه ای را در حاشیه بر تمهید القواعد بیانی است که فرماید:
ذهبت طائفة من المتصوفة ای ان الوجود حقیقة واحدة لا تکثر فیها و لا تشأن لها و ما یری من الممکنات المتکثرة امور موهومة باطلة الذوات کثانی ما یراه الاحول و هذا زندقة و جحود و نفی له تعالی لان نفی الممکنات یستلزم نفی فاعلیته تعالی و لما کان فاعلیته تعالی نفس ذاته فنفی فاعلیته یستلزم نفی ذاته و الیه اشار (علیه السلام) بقوله ان الجمع بلا تفرقة زندقة. و ذهبت طائفة أخری منهم الی ان الممکنات موجودة متکثرة و لا جاعل و لا فاعل لها خارجا عنها و الوجود المطلق متحد بها بل هو عینها و هذا ابطال لها و تحصیل لها فی وجودها فانه ح لا معطی لوجودها لان المفروض ان لا واجب خارجا عنها و الشی ء لا یعطی نفسها و لا یوصف الممکن بالوجوب الذاتی و الیه اشار (علیه السلام) بقوله و التفرقة بدون الجمع تعطیل و یظهر من ذلک البیان ان کلا القولین یشتمل علی التناقض لان الجمع بلا تفرقة یستلزم نفی الجمع و التفرقة بدون الجمع یستلزم نفی التفرقة.
رب بی مظاهر راه ندارد زیرا که اگر کثرات نباشد اسماء پیاده نمی شوند مثلا رازق مرزوق می طلبد و خالق مخلوق. لذا جناب شیخ اکبر در فص ابراهیمی فصوص الحکم فرمود: فانت غذاؤه بالاحکام و هو غذاؤک بالوجود. جناب قیصری در شرح آن فرماید: ای اذا کان الحکم لک فی الوجود فأنت غذاء الحق لظهور الاحکام الوجودیة اللازمة لمرتبتک فیک و الحق غذائک بافاضة الوجود علیک و اختفائه فیک اختفاء الغذاء فی المغتذی.
لذا اگر مظاهر زائل شوند ربوبیت باطل می شود. جناب شیخ فرمود: فلولاه ولو لانا لما کان الذی کانا. و در فص اسماعیلی آن گوید:
فلا تنظر الی الحق فتعریه عن الخلق در شرح آن آمده: ای لا تنظر الی الحق بأن یجعله موجودا خارجیا مجردا عن الاکوان منزها عن المظاهر الخلقیه عاریا عنها و عن صفاتها. متن و لا تنظر الی الخلق و تکسوه سوی الحق شرح: بأن تجعل الخلق مجردا عن الحق مغایرا له من کل الوجوه و تکسوه لباس الغیریة و قد قال تعالی و هو معکم اینما کنتم بل انظر الی الحق فی الخلق لتری الوحدة الذاتیة فی الکثرة الخلقیة و تری الکثرة الخلقیة فی الوحدة الذاتیة.
طائفه ای وحدت محضه بینند بدون کثرت که چشم راست آنان بینا است و گروهی کثرت محضه نگرند بدون وحدت که چشم چیستان بصیرت دارد ولی عارف حقیقی ذوالعینین است که دو چشم بینا دارد که هم کثرت را در وحدت ببند و هم وحدت در کثرت منتهی وحدت قاهر و محیط و کثرت مقهور و محاط که تمایز بین آن دو را تقابل محیطی و محاطی می داند. لذا در ترجیع بند دیوان مولایم آمده است:
همه یار است و نیست غیر از یار - واحدی جلوه کرد و شد بسیار
عارف خلق را از جهتی حق می نگرد و حق را به وجهی خلق در مقام معیّت قیومیه که فرمود هو معکم اینما کنتم. و در عین حال خلق را خلق مشاهده می کند و حق را حق در مقام فرق که تشبیه و تنزیه با هم اند. داخل فی الاشیاء لا بالممازجة و خارج عن الاشیاء لا بالمزایلة.
رب مطلق بی مظاهر از آسمان و زمین و خورشید و مه و ستارگان و عوالم وجودی مراتب عالیه، توهمی بیش نیست که در اذهان سافله سریان دارد و آن را که چشم دل است بصیرت وحدت حقه حقیقیه ذات مظاهر است که عارفان بالله بدان اعتقاد راسخ دارند که از آن به توحید الکثیر و تکثیر التوحید نام برند و در لسان عرشی مولایم به توحید صمدی قرآنی هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن تعبیر می گردد.
در فص شعیبی فصوص الحکم فرمود: و لیست الحقائق التی یطلبها الاسماء الا العالم فالالوهیة تطلب المألوه و الربوبیة تطلب المربوب در شرح آمده است:
ای هذه المرتبة تطلب وجود العالم و هو المألوه لان کل واحد من الاسماء و الصفات و الافعال یقتضی محل ولایته لیظهر به کالقادر للمقدور و الخالق للمخلوق و الرازق للمرزوق و هکذا غیرها.
اگر الوهیت و ربوبیت، طالب مألوه و مربوب نباشند هیچیک تحقق نیابند چه اینکه ابوت بدون بُنُوّت متحقق نمی گردد و بالعکس. زیرا بینشان تضایف است.
حق متعال در مقام ذات غنی از عالمین است ولی مقام الوهیت و ربوبیت بدون عالمین راه ندارد و لذا در سوره الحمد، الحمد لله رب العالمین آمده است که اشتیاق به مألوه و مربوب در ربوبیت است که او به ما مشتاق بود در ظهور و ما به او مفتاق بودیم در وجود.
13- که بی خورشید و ابر و باد و باران - هر آن خواهی خدا بدهد ترا آن
14- نبارد دیده ابر بهاری - نبیند دیده تو کشت زاری
15- نباشد ماه و خورشید و ستاره - کجا کار جهان گردد اداره
16- ز رتق و فتق برق و غرش رعد - بیابی نعمت ما قبل و ما بعد
رتق بستن است و فتق باز شدن و گشودن است. و مراد از نعمت ما قبل و ما بعد یعنی نعمت پشت هم و به نحو مستمر.
17- نباشد نقطه ای بر رق منشور - جز اینکه حکمتی در اوست منظور
مراد از رق منشور در اصطلاح عرفانی همان صادر اول است که پرده آویخته است و همه کلمات وجودی بر روی آن منقوش اند.
18- روا نبود در آن یک نقطه تعطیل - ندارد سنتش تبدیل و تحویل
اشاره است به آیه 43 سوره فاطر فلن تجد لسنت الله تبدیلا و لن تجد لسنت الله تحویلا.
جناب امین الاسلام طبرسی در مجمع البیان فرمود: فالتبدیل تصییر الشی ء مکان غیره و التحویل تصییر الشی فی غیر المکان الذی کان فیه. در تبدیل شی ء را برداشتن و در مکان آن چیز دیگری را نهادن است که هیچ موجودی بدل و جایگزین برنمی دارد و در تحویل شی ء را در غیر مکان خود نهادن است. مثلا بگویی که آفتاب برداشته شود و چیزی دیگری جایگزین آن گردد، تبدیل گویند، و یا بگویی که آفتاب را در غیر موطن آن قرار دهی که تحویل نام دارد.
در کلمات نظام هستی نه تبدیل راه دارد و نه تحویل برمی دارد چون که حق تعالی بر صراط مستقیم است و حکمت وی را نه تبعیض است و نه استثناء است پس اگر تعطیلی بخواهد در کلمات وجودی راه پیدا کند لازمه آن یا تبدیل است و یا تحویل؛ و حال آنکه اسماء الله تکوینی توقیفی اند و نمی شود در آنها تعطیلی راه یابد.
دار هستی نظام احسن است که بر اساس علم عنائی حق متعال پیاده شده است لذا شیخ اکبر در فص موسوی فصوص الحکم گوید:
فلا تظهر الاعیان فی الوجود الا بصورة ما هی علیه فی الثبوت اذ لا تبدیل لکلمات الله و لیست کلمات الله سوی اعیان الموجودات.
موجودات عینی خارجی پیاده نمی شوند نگر به همان صورتی که در مقام علم یعنی عین ثابت شان بوده اند که عین را با علم تطابق تام است و لازمه تبدیل یا تحویل، عدم تطابق مذکور است که محال است. ابیات بعدی به منزله استدلال بر این بیت خواهند بود که فرمود:
19- چه از یک نقطه ای انسان عینست - که انسان را بقاء و زیب و زین است
مراد از نقطه ای که در انسان، انسان العین است، مردمک چشم است. این نقطه مردمک چشم را نه می شود تبدیل به چیز دیگر نمود و نه می شود در او تحویل کرد و سنت تکوینی الهی بر این است که مردمک چشم اینچنین باشد اگر این نقطه مردم چشم تعطیل گردد یا به تبدیل و یا به تحویل، چه خواهد شد.
نکته: آیه پایانی سوره مبارکه ملک آمده است: قل أرأیتم ان اصبح ماءکم غورا فمن یأتیکم بماء معین. ای رسول ما باز بگو (ای کافران) بدیده تأمل بنگرید که اگر آب یعنی آب چاه زمزم و آب بئر میمون حضرمی که هم مشرب شمااند فرو رفته به زمین چنانکه دلو و دست به آن نرسد پس کیست آنکه بیارد برای شما آبی ظاهر چنانکه همه کس بیند. نزد بعضی مراد مطلق آبست و در آثار آمده که بعد از تلاوت این آیه گفت الله رب العالمین و در بعضی تفاسیر مذکور است که زندیقی شنید که معلمی شاگرد خود را تلقین می کرد فمن یأتیکم بماء معین او جواب داد که به تبر و تیشه آب را باز آرند شب نابینا شد هاتفی آواز داد که اینک چشمه چشم تو غایت شده بگو تا به تبر و تیشه باز آرند و گویند که این کس محمد بن زکریای طبیب بود. خلاصةالمنهج ج 6 ص 201 یکی از بطون معانی این آیه مبارکه همین آب چشمه چشم است که بدون آن دیدن میسور نمی باشد. لذا جناب مولوی در مثنوی آن را به نظم درآورد:
انکار فلسفی بر قرائت ان اصبح ماوکم غورا:
مقرئی می خواند از روی کتاب - ماؤکم غورا ز چشمه بندم آب
آب را در غورها پنهان کنم - چشمها را خشک و خشکستان کنم
آب را در چشمه کی آرد دگر - جز من بی مثل با فضل و خطر
فلسفی منطقی مستهان - می گذشت از سوی مکتب آن زمان
چونکه بشنید آیت او از ناپسند - گفت آریم آب را ما با کلند
ما بزخم بیل و تیزی تبر - آب را آریم از پستی ز بر
شب بخفت و دید او یک شیرمرد - زد طپانچه هر دو چشمش کور کرد
گفت زین دو چشمه چشم ای شقی - با تبر نوری برآر ار صادقی
روز برجست و دو چشم کور دید - نور فایض از دو چشمش ناپدید
جناب حاجی سبزواری در شرح بعضی از ابیات مذکور گوید: خطر: عظم شأن. کلند: کلنگ، هر دو فارسی. و این ابله ندانست که ایجاد، فرع وجود است. و آغاز و انجام وجود اوست، بلکه وجود قاطبه نور اوست. و هر فاعلی که فعلی می کند به وجود می کند. پس در حقیقت او فعل می کند. و گذشت که مبادی و قوی، قدرت فعلیه حقند. اگر به ظاهر یتوفیکم ملک الموت الذی و کل بکم لیکن در حقیقت الله یتوفی الانفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها. و بر این نمط است نظایر این. پس آن ابله هو معکم را نخوانده، و وجود خود را منفصل و قدرت خود را مستقل دیده. و محققان برای حق، چنانکه اصل قدرت را قائلند، عموم قدرت نیز قائلند، و الله علی کل شی ء قدیر. انتهی.
نکته: به تناسب مطلبی که از خلاصةالمنهج نقل کردیم شایان ذکر است که تفسیر خلاصة منهج الصادقین مسمی به خلاصةالمنهج از تصنیفات عالم ربانی ملا فتح الله کاشانی (که جد اعلای حضرت علامه کبیر جناب شعرانی رحمة الله علیه است) به توسط حضرت مولی جناب حسن زاده آملی روحی فداه به تصحیح رسیده است که در مقام چاپ آن توسط چاپخانه اسلامیه به نام مبارک حضرت علامه شعرانی و تصحیح آن جناب به طبع رسید که حضرت علامه شعرانی از این عمل نامقبول منفعل گشت و اعتراض نمود که چرا زحمت دیگران را به اسم غیر آنان چاپ می کنید.
لذا باید تصحیح تفسیر خلاصةالمنهج که شش مجلد است را از کارهای علمی حضرت مولی محسوب نمود.
20- نباشد نطفه ات جز نقطه ای بیش - درین دو نقطه ای خواجه بیندیش
بحث مبسوط در مورد نطفه در شرح باب یازدهم می آید. مراد از دو نقطه یکی مردمک چشم است که انسان العین گویند و دیگری نطفه است.
21- که یک نقطه ترا باشد مقوم - دگر نقطه ترا باشد متمم
نقطه مقوم همان نطفه است و نقطه متمم همان مردمک چشم است.
22- بود هر نقطه ات چندین کتابی - اگر اهل خطابی و حسابی
23- کدامین نقطه در این رق منشور - تو پنداری که باشد غیر منظور
همه کلمات وجودی یعنی ماسوی الله منقوش بر روی رق منشور یعنی صادر اولند و در این همه نقاط حتی در یک نقطه اش را نیز نمی توان تبدیل و تحویل راه داد. زیرا بر اساس توقیفیت اسما هر نقطه و کلمه وجودی در جای خود به احسن وجه پیاده شده است که غیر از آن راه ندارد. لذا اگر یک کلمه را برداری همه نظام هستی در هم می ریزد، مثلا آفتاب را برداری و چیز دیگری جای آن نهی یا وی را تحویل به بافت دیگر نمایی نظم آفرینش فرو می ریزد. لازمه تبدیل و تحویل تعطیلی است و تعطیل در مظاهر لازمه آن تعطیلی در اسماء الله است و در اسماء الله تعطیلی محال است. لذا فرمود:
24- اگر یک نقطه اش گردد مبدل - همه اعضای او گردد مُخَبّل
25- اگر یک نقطه اش گردد محول - ببینی چرخ عالم را مُعَطّل
جناب صائن الدین ابن ترکه صاحب تمهید القوائد که اولین کتاب سیر عرفان نظری است در شرح بر این بیت معروف گلشن راز شیخ شبستری:
اگر یک ذره را برگیری از جای - خلل یابد همه عالم سراپای
گوید: نزد این طائفه مقرر است، که همه عالم سراپای موجود است به یک وجود، و یک شخص کلی است، و نام او انسان کبیر است، اگر یک جزوی را از انسان کبیر از جای به جای نقل و تحویل کنند، به حسب فرض وضع نسبت اجزا که به یکدیگر بود متغیر شود، و باقی نماند. و چون متغیر شود اثری که موجب بقای کل بوده باشد، باقی نماند. پس خلل یابد نسبت با وضع اول که اجزای هر یک در محل و مکان خود بوده اند، همین حالت نیز بر انسان صغیر صورت فافهم.
در فهم ابیات مذکور چندین اصل از اصول مسلم عرفانی جای تأمل و قابل بررسی است همانند آنکه فرمودند: اسماء الله تکرار نمی شوند و هر آن ظهور خاص دارند؛ اسماء بدون تکرار دائما در تجلی اند؛ اسماء الله عینی توقیفی اند؛ اسماء الله تعطیلی ندارند که کل یوم هو فی شأن، و لذا از این طرف یسئله من فی السموات والارض است؛ اسم شریف المصور دائما در تجدد امثال است؛ اسماء شریف قابض و باسط دم بدم در قبض و بسطند؛ و وحدت شخصی وجود ذات مظاهر است یعنی توحید صمدی قرآنی؛ و نظام هستی، نظام احسن است که عین و واقع بر اساس علم ذاتی حق پیدا شده است، و آنچه که پیاده شده است بر اساس حکمت است که خلاف و عبث و بطلان در آن راه پیدا نمی کند. فتدبر.