فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

اقسام موت اختیاری:

موت اختیاری در نزد سلاک الی الله به چهار قسم است یکی موت احمر است که جهاد اکبر است: فتوبوا الی بارئکم انفسکم ذلک خیر لکم عند بارئکم. و دیگری موت ابیض و آن جوع است که باطن را نور می دهد و چهره قلب را سفید می نماید چونکه بطنه فطنه را می برد. و سومی موت اخضر است و آن لبس مرقع است، جناب وصی (علیه السلام) فرمود: لقد رقعت مدرعتی حتی استحییت من راقعها. و چهارمی موت اسود است که همان تحمل و صبر در مصائب و محن و سرزنش لائمین و تحمل اذیت خلق است. و این موت چهارمی از سه موت دیگر شدیدتر است و لربک فاصبر و جناب حاجی سبزواری در دیوانش در جواب مسائلی این اقسام را به نظم درآورد:
موت ابیض که هست جوع و عطش - در ریاضات با شروط رشاد
این سحابیست یمطر الحکمة - در احادیث عالی الاسناد
ابیضاض و صفا همی آرد - عکس البطنة تمیت فؤاد
موت اخضر مرقع اندوزیست - در زئی چون دراعه زهاد
مرقعه مدرعه و استحیی - گشته مروی ز سید زهاد
سبزیش خرمی عیش بود - که قناعت کنوز لیس نفاد
موت اسود که شد بلای سیاه - احتمال ملامت است و عناد
لا یخافون لومة اللائم - روز قرآن بخوان باستشهاد
موت احمر که رنگ خون آرد - باشد اینجا خلاف نفس و جهاد
گفت ز اصغر بسوی اکبر باز - آمدیم آن نبی ز بعد جهاد
از موت اختیاری ولادت ثانیه برای نفس حاصل می شود. در اسفار، آخر فصل سوم از باب یازدهم سفر نفس آمده است:
فالنفس الانسانیة مادام لم تولد ولادة ثانیة و لم تخرج عن بطن الدنیا و مشیمة البدن لم تصل الی فضاء الاخرة و ملکوت السموات والارض، کما قال المسیح (علیه السلام): لن یلج ملکوت السماوات من لم یولد مرتین؛ و هذه الولادة الثانیة حاصلة للعرفاء الکاملین بالموت الارادی، و لغیرهم بالموت الطبیعی. فما دام السالک خارج حجب السماوات والارض فلا تقوم له القیامة لانها داخل هذه الحجب، و انما الله داخل الحجب، و الله عنده غیب السماوات والارض و عنده علم الساعة، فاذا قطع السالک فی سلوکه هذه الحجب و تبحبح حضرة العندیة صار سر القیامة عنده علانیة و علمه عینا.
ولادت ثانیه که با موت اختیاری حاصل می شود همان مرتبه قلبیه است که عمده آن طهارت دل از اغیار است که حرم خدا است. لذا در اول باب هفتم دلی را که از عرش بالاتر است، فرمود حرم خداست و حضرت امام صادق (علیه السلام) آن را یکتا حرم اله دانست و امر فرمود که در این حرم الهی غیر را راه ندهید و چون در اول این باب سخن از دل اعظم از عرش که حرم امن اله است به میان آمده است لذا پایان این باب را به موت اختیاری ختم فرمودند و در وسط این باب نیز نجوی با چنین قلبی مطرح شد.
این مرتبه قلب همان ولادت ثانیه است که از حضرت مسیح روایت مذکور در اسفار نقل شده است که فرمود: لن یلج ملکوت السموات والارض من لم یولد مرتین. لذا صاحب این قلب را مقام منیع است و بر این قلب غیب حق متجلی می گردد و از اسرار الهی آگاه می گردد و حقیقت امر ظهور می کند و به انوار الهیه متحقق می گردد و در اطوار ربوبی دائما در انقلاب است.
صاحب ولادت ثانیه را با قلبش نجوای آنسویی است و چنین قلبی به التوحید ان تنسی غیرالله، و معرفة الحکمة متن المعارف، یا حسن خذ الکتاب بقوة، متلبس می شود و مخزن آیات قرآن و معدن کلمات الله و محل تجلی اسرار الهی می گردد.
دلی که ولادت ثانیه یافت خراباتی شد و در مسلخ عشق قربانی راه دوست گشت و با بسم الله در دریای پر طلاطم دریا به لنگرگاه معشوق بار یافت و با هجرت از خانه نفس متعلق به مادون به موت ارادی رسید تا معشوق مطلق را اجر و خون بهای خویش ساخت و آنگاه در شیرین کامی فنای دوست بدین ترانه مترنم است که:
دوست ما را و همه جنت و فردوس شما را. و در مقعد صدق عند ملیک مقتدر است که عارف را تنها یک آدرس است و آن هم مقام عندیت و حضور تام است. لذا در عاشقی ستوارند و دائما بیدار و در هر شب معراج دارند و در دل شب سوز و آه و لذا صاحبان این دل چون در حضور تام اند عالم را یکسره الله نور می بینند و با زدودن زنگار دل دائما در شهود تام اند و تنها محرمی اند که سخن از انی مع الله دارند.

پیرامون دل:

تبصره: پایان شرح باب هفتم را به بحثی در مورد دل قرار می دهیم که شاید صاحبدلان را مفید افتد. دل در اصطلاح، معانی مختلفی دارد که به معنای نفس ناطقه و محل تفصیل معانی آمده است چه اینکه به معنی مخزن اسرار حق است که همان قلب نامند.
دل چه باشد مخزن اسرار حق - خلوت جان بر سر بازار حق
دل امین بارگاه محرمی است - دل اساس کارگاه آدمی است
مولوی گفته است:
دل نباشد غیر آن دریای نور - دل نظرگاه خدا و آنگاه طور
دل نباشد آنچه مطلوبش گل است - این سخن را روی بر صاحبدل است
بعضی گفته اند: مراد از دل به زبان اشارت، آن نقطه است که دائره وجود از دور حرکت آن به وجود آمد و بدو کمال یافت و سر ازل و ابد به هم پیوست، و مبتدای نظر در وی به منتهی بصر رسید، و جمال و جلال وجه باقی بر او متجلی شد، و عرض رحمن و منزل قرآن و فرقان و برزخ میان غیب و شهادت و روح و نفس و مجمع البحرین ملک و ملکوت و ناظر و منظور شد.
دیگری گوید: دل آدمی را چهار پرده است: پرده اول صدر است که مستقر عهد الهام است؛ پرده دوم قلب است که محل ایمان است که فرمود: کتب فی قلوبکم الایمان (مجادله /22) پرده سوم فواد است که سراپرده مشاهدات حق است که فرمود: ما کذب الفواد ما رای (نجم /11).
مولوی گوید:
ز عقل خود سفر کردم سوی دل - ندیدم هیچ خالی، ذو مکانی
میان عارف و معروف این دل - همی گردد بسان ترجمانی
خداوندان دل دانند دل چیست - چه داند قدر دل هر بی روانی
پرده چهارم شغاف است که محط رحل عشق است که فرمود: قد شغفها حبّاً (یوسف /30) این چهار پرده هر یکی را خاصیتی است و از حق به هر یکی نظری.
رب العالمین چون خواهد که رمیده ای را به کمند لطف در راه خویش کشد، اول نظری کند به صدر وی تا سینه وی از هواها و بدعتها پاک گردد و قدم وی بر جاده سنت مستقیم شود. پس نظری کند به قلب وی تا از آلایش دنیا و اخلاق نکوهیده چون عجب، حسد، کبر، ریا، حرص، عداوت و رعونت پاک گردد، و در راه ورع روان شود. پس نظری کند به فواد وی و او را از علایق و خلایق باز برد ، چشمه علم و حکمت در دل وی گشاید، نور هدایت تحفه نقطه وی گرداند. چنانکه فرمود: فهو علی نور من ربه زمر /22. پس نظری کند به شغاف وی، نظری و چه نظری. نظری که بر روی جان نگار است و درخت سرو از وی بیاراست و دیده طرف به وی بیدار است. نظری، چون این نظر به شغاف دل رسد، او را از آب و گل باز برد، قدم در کوی فنا نهد، سه چیز در سه چیز نیست شود: جستنی در یافته نیست شود، شناختنی در شناخته نیست شود، دوستی در دوست نیست شود.
فرمود: یا داود اگر دل شکسته ای بینی در راه ما، یا دل شده ای، در کار ما نگر تا او را خدمت کنی به لقمه ای نان، به شربت آب و بدان تقرب جویی و در برابر آفتاب نور دلش بنشینی. ای داود، دل آن درویش درد زده، مشرقه آفتاب نور ماست. آفتاب نور جلال ما پیوسته در غرقه دل او می تابد.
عراقی گوید:
دست از دل بی قرار شستم - وندر سر زلف یار بستم
بی دل شدم و ز جان به یک بار - چون طره یار برشکستم
و حقیقت دل از این عالم نیست و بدین عالم غریب آمده است و برای گذر آمده است.
آئینه ای که رخسار ابکار معانی و انوار دیدار سبحانی جل و علا توان دید دل است.
جام گیتی نمای که حقایق اوصاف ربانی و دقایق الطاف یزدانی در وی مشاهده توان کردن، دل است. شاهبازی که گاهی بر کنگره عرش نشیند و گاهی در دامن فرش آشیان سازد، دل است. عندلیبی که گاه بر شاخ طوبی قرار گیرد و گاه بر روضه رضا و دوحه بقا پرد.

رباعی

ای مخزن اسرار الهی دل ما - سرمایه ملک پادشاهی دل ما
قصه چکنم با تو چگویم دل چیست - از ماه گرفته تا به ماهی دل ما
کمال الدین مسعود خجندی گوید:
ما خانه دل جای تمنای تو کردیم - در خانه چراغ از رخ زیبای تو کردیم
شوریده سری جمله گرفتیم بگردن - وانگه چو سر زلف تو سودای تو کردیم
دیدیم دل و عقل ز خود دور به صد گام - زان روز که از دور تماشای تو کردیم
شاه نعمت الله ولی گوید:
دل تو خلوتخانه محبت اوست - جانت آئینه دار طلعت اوست
آینه پاک دار و دل خالی - که نظرگاه خاص حضرت اوست
به نقل از فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی تألیف دکتر سجادی