فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

بیت

این همه رنگهای پر نیرنگ - خم وحدت کند همه یک رنگ
جناب صدر المتألهین را در انحاء عشق به اکبر و اوسط و اصغر، در موقف هشتم الهیات اسفار بیانی است که فرماید: العشق الاکبر عشق الاله (جل ذکره) و هو لا یکون الا للمتألهین الکاملین الذی حصل لهم الفناء الکلی، و هولاء هم المشار الیه فی قوله (تعالی) یحبهم و یحبونه فانه فی الحقیقة ما یحب الا نفسه لا غیره، فالمحب و المحبوب فی الطرفین شی ء واحد... فتدبر.
59- خراباتی ز عشق او خراب است - که عشق آب و جز او نقش بر آب است
60- خراباتی به عشق و ذوق باشد - مناجاتی به ذکر و شوق باشد
خرابات: مقام فنا و خراباتی اهل فنا را خوانند. و خراباتی با سمت عشق در مقام فنا باقی می ماند و هر آنچه که غیر عشق است را به باد فنا می دهد و زبان حالی دارد که: کاشته های ما را آب ببرد یعنی عشق ببرد که از آنها چیزی باقی نماند و کاشته های او را آب دهد که تا با آبیاری سرسبز شود که کاشته های خودت را فرا آب ده آن را که او در دل خراباتی کاشته است همان بذر محبت و عشق است که همین یکی باید سبز گردد تا به مراد دل رسد. لذا مترنم به این ترانه است الهی حسن عبدالله خراب آبادی بود و حال عبدالجمال عشق آبادی شد.
خراباتی نه فقط دانا است که دارا است و نه فقط اهل فکر است که اهل ذکر و شوق به وطن اصلی خویش است. و خلاصه آنکه خراباتی در بساط قرب حق آرمیده است.
در ادب عرفانی خرابات عبارت از خراب شدن صفات بشریت و فانی شدن وجود جسمانی است. و خراباتی مرد کاملی است که از او معارف الهی بی اختیار صادر شود. و نیز گفته اند که خرابات و مصطبه عبارت از خرابی اوصاف نفسانی و عادات حیوانی و تخریب قوت غضبی و شهوانی و عادات و رسوم، و تبدیل اخلاق مذمومه است. عطار گوید:
ترا در ره خراباتی خرابست - گر اینجا خانه گیری صوابست
بگیر این خانه تا ظاهر تو بینی - که خلق عالم و عالم سرابست
در آن خانه ترا یکسان نمایم - جهانی گر پر آتش گر پر آبست
خراباتیست بیرون از دو عالم - دو عالم در بر او همچو خوابست
خراباتست پر رندان سرمست - نه سرمستی همه نه نیست و نه هست
محقق لاهیجی گوید: خرابات اشاره به وحدت است اعم از وحدت افعالی و صفاتی و ذاتی. و ابتدای آن مقام فنای افعال است و صفات خراباتی، سالک عشق لاابالی است که از قید دوئیت و تمایز افعال و صفات واجب و ممکن خلاصی یافته، افعال و صفات جمیع اشیاء را محو افعال و صفات الهی داند، و هیچ صفتی به خود و دیگران منسوب ندارد. نهایت این خرابات مقام ذات است که ذوات را همه محو و منطمس در ذات حق یابد: و الیه یرجع الامر کله.
و نیز خراباتی آن است که از خودی فراغت یافته خود را به کوی نیستی در باخته.
شبستری گوید:
خراباتی شدن از خود رهایی است - خودی کفرست گر خود پارسایی است
که تا سالک و ناسک به ترک رسوم و عادات خلاصی یابد و خودی خود را مطلق باز گذارد. زیرا خودی که عبارت از اضافه فعل و صفت به خود باشد کفر است. زیرا در این صورت حق را پوشیده باشد و اظهار غیر نموده.
شاعر گوید:
تا تو پیدایی نهانست او ز تو - تو نهان شو تا که پیدا آید او
تا تو خود بینی نبینی دوست را - از خودی شو محو و بنگر آن لقاء
در خرابات همه نقوش و اشکال و صور حسی و خیالی و مثالی منزه است که شبستری گوید:
خرابات از جهان بی مثال است - مقام عاشقان لاابالی است
و این خرابات آشیانه مرغ جان عارفان است که شاعر گوید:
خرابات آشیان مرغ جانست - خرابات آستان لا مکان است
خراباتی خراب اندر خرابست - که در صحرای او عالم سرابست
که عالم و آدم در نظر او نمودست - نه بود و خراب است و سرابست
و نیز شبستری گوید:
خراباتی است بی حد و نهایت - نه آغازش کسی دیده و نه غایت
اگر صد سال در وی میشتابی - نه خود را و نه کس را باز یابی
در خرابات، خراباتیان یک رنگند و آن صبغه الله است که و من احسن من الله صبغة که در هر حال معشوق و محبوب را طالبند.
جامی گوید:
شرح اسرار خرابات نداند همه کس - هم مگر پیر مغان حل کند این مسئله ها
در ره فقر بی مدد عشق مرو - که کمین گاه حوادث بود این مرحله ها
شاه نعمت الله گوید:
مستیم و خرابیم و گرفتار خرابات - سرگشته در آن کوی چو پرگار خرابات
هر کس پی کاری و حریفی و ندیمی - ما را نبود کار بجز کار خرابات
سرحلقه رندان سراپرده عشقیم - هم صحبت ما خدمت خمار خرابات
عطار گوید و بوید:
سحرگاهی شدم سوی خرابات - که رندان را کنم دعوت به طامات
عصا اندر کف و سجاده بر دوش - که هستم زاهد صاحب کرامات
خراباتی مرا گفتا که ای شیخ - بیاور تا چه داری از مهمات
سلمان ساوجی گوید:
من خراباتیم و باده پرست - در خرابات مغان باده بدست
گوش در زمزمه قول بلی - هوش غارت زده جام الست
خراباتیان رندانی اند که با عشق و شوق و ذوق و ذکر چار تکبیر بر اوتاد زده اند و از بند ماسوی الله رسته اند که به توحید صمدی قرآنی التوحید أن تنسی غیر الله راه یافته اند و بیت المعمور حق اند که ملائکة الله در دلهایشان گزیده اند.
آنان در بحر وحدت غریق اند که سوال از ساحل ندارند و مرغان لاهوتی اند که با آوای داودی در روضه رضوان پریدنها دارند. آنان را در آسمان هفتم غیب بی عیب چشم خدا بین است و با این حال در آتش عشق سوزان.
آنان را در خلوت سحرگاه هستی جز عیش عشق و مستی و فناء نیست و در آسمان ولایت جان خورشید خاوری اند که جهان افروزند و تنها حلوای شیرین جانشان خدا خدا است.
آنان با زدودن زنگ و رنگ از دل، نفس را جام جهان نمایی نموده اند که اسرار ماسوا را حق در آن متجلی نموده است و به مظهریت هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن وصول یافته اند و با ذکر و نام حق که شهاب آسمانی است از آسمان جان باصفایشان رجم شیطان ما رد و سرکش و تعلقات به ماسوی نموده اند و لذتی که برایشان است لذت ذاتی دیدار یار است که الهی دیده از دیدار جمال لذت می برد و دل از لقای ذوالجمال الهی عارف را با عرفان چه کار، عاشق معشوق بیند نه این و آن.
در دیوان حضرت مولی آمده است:
بلبلان را آرزویی جز گل و گلزار نیست - عاشقان را لذتی جز لذت دیدار نیست
از سروش غیب دوشم آمد اندر گوش هوش - طالب حق را به غیر از دلبر و دل کار نیست
61- جناب عشق معشوقست و عاشق - درآ پرده عذرا و وامق
وامق عاشق بود و عذرا معشوق، شبیه حیدر بیک و صنمبر، و لیلی و مجنون، امیر و گوهر، فرهاد و شیرین.
آنکه فرمود عشق معشوق و عاشق است یعنی عشق حقیقی است نه مجازی، در عشق حقیقی، جدایی از معشوق برای عاشق میسور نیست که عطار گوید:
تا جهان باشد نخواهم در جهان هجران عشق - عاشقم بر عشق هرگز نشکنم پیمان عشق
تا حدیث عاشقی و عشق باشد در جهان - نام من بادا نوشته بر سر دیوان عشق
در عشق حقیقی فقط لقاء معشوق مراد است.
اشتقاق عاشق و معشوق از عشق است و عشق در مقر خود از تعین منزه است و در حریم عین خود از بطون و ظهور مقدس و لیکن بهر اظهار کمال، از آن روی که عین ذات خود است و صفات خود، خود را در آینه عاشقی و معشوقی بر خود عرضه کرد و حسن خود را بر نظر خود جلوه داد. از روی ناظری و منظوری نام عاشقی و معشوقی پیدا آمد. نعت طالبی و مطلوبی ظاهر گشت. ظاهر را به باطن بنمود، آوازه عاشقی بر آمد. باطن را به ظاهر بیاراست نام معشوقی آشکار شد.
یک عین متفق که جز او ذره ای نبود - چون گشت ظاهر این همه اغیار آمده
از ظاهر تو عاشق و معشوق باطنت - مطلوب را که دید طلبکار آمده؟
و نیز در لمعه سوم لمعات عراقی آمده:
عشق هر چند خود را دایم بخود میدید، خواست تا در آینه نیز جمال و کمال معشوقی خود مطالعه کند. نظر در آینه عین عاشق کرد، صورت خودش در نظر آمد، گفت:
أانت ام انا هذا العین فی العین - حاشای، حاشای، من اثبات اثنین
در لمعه چهارم فرمود:
غیرت معشوق اقتضا کرد که عاشق غیر او را دوست ندارد و به غیر او محتاج نشود.
لاجرم خود را عین همه اشیاء کرد، تا هر چه را دوست داد و به هر چه محتاج شود او بود.
غیرتش غیر در جهان گذاشت - لاجرم عین جمله اشیا شد
و هیچکس هیچ چیز را چنان دوست ندارد که خود را، بدان اینجا که تو نیستی. گفته شد که عشق آتشی که در قلب واقع شود و محبوب را بسوزد. عشق دریای بلا و جنون الهی در قیام قلب است با معشوق بلاواسطه.
مولانا گوید:
عشق جوشد بحر را مانند دیک - عشق ساید کوه را مانند دیک
عشق بشکافد فلک را صد شکاف - عشق لرزاند زمین را از گزاف
گر نبودی بحر عشق پاک را - کی وجودی دادمی افلاک را
عشق مهمترین رکن طریقت است و این مقام را تنها انسان کامل ادراک می کند.
حافظ گوید:
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است - به آب و رنگ و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم - که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
عشق مرکب راهوار و براق عاشق است که آنچه را که غیر معشوق است حتی عاشق را نیز بسوزاند و با سوزاندن، عاشق را پاک کند.
62- گرت اوفوا بعهدی در شهود است - وجوب امر اوفوا بالعقود است
مصراع اول اشاره به آیه چهلم سوره بقره است: و أوفوا بعهدی أوف بعهدکم وایای فارهبون. و مصراع دوم ناظر است به آیه یکم سوره مائده: یا ایها الذین آمنوا أوفوا بالعقود. در سوره مبارکه یس نیز مورد عهد با خدای تعالی بیان شد که: الم أعهد الیکم یا بنی آدم أن لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین.
63- یکی را غفلت آباد است دنیا - یکی را نور بنیاد است دنیا
دنیا بازاری است که همگان در آن مشغول تجارتند که: الدنیا سوق قد ربح فیه قوم و خسر فیه آخرون.
عارفان دنیا را همان دلبستگی می دانند که از جمله مهالک است. حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: دنیا خانه کسی است که او را خانه ای نباشد، و مال کسی است که او را مالی نباشد.
بابا طاهر در کلمات قصار و ملا سلطان محمد در شرح آن گویند: الدنیا سر و أن لها عوارض ظاهرة، و العوارض تدنی الی الاصل، و الاصل یدنی الی الهلالک.
یعنی دنیا دنائت او پنهان است، و عوارض نمایان دارد، و حقیقت دنیا نمونه جحیم است، و عوارض او که مشتهیات نفسانی و مقتضیات غضبی و شیطانی باشد، ظاهر است، و این عوارض فریب می دهد، و فریفته خود را به اصل او که پنهان است نزدیک می کند، و اصل او هلاک می کند.
و قال رحمة الله کل ما دنی منک فاشغلک عن الحق فهو دنیاک. مقصود این است که دنیا نه صورت اوست، و نه زخارف او، و نه لذائذ و طیبات او که فرمود قل من حرم زینة الله التی أخرج لعباده و الطیبات من الرزق. بلکه دنیا مشتهیات نفسانی است، که سالک را از حق مشغول سازد، که فرمود کل ما شغلک عن الله فهو صنمک.
و قال رحمة الله الدنیا وجود قرب النفس. یعنی دنیا وجدان قرب نفس است یعنی قرب سالک بنفس، یا قرب نفس به آنچه به او نزدیک شود، یا هستی سالک است در قرب نفس، یا هستی قرب نفس است به آنچه به او نزدیک شود. و قال (ره) کل مادنی من النفس فقبلها فهو دنیا. آنچه نزدیک شود به نفس و نفس او را قبول کند حکم کرد که دنیاست.
ملای رومی گوید:
چیست دنیا؟ از خدا غافل شدن - نی لباس و نقره و فرزند و زن
در نکته 44 هزار و یک نکته آمده است: از دنیا چشم پوشیدن اگر چه هنر است، ولی از دنیا و آخرت هر دو چشم پوشیدن خیلی هنر است.
در جامع صغیر سیوطی از مسند فردوس دیلمی از ابن عباس از رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده است که: الدنیا حرام علی اهل الاخرة، و الاخرة حرام علی اهل الدنیا، و الدنیا و الاخرة حرام علی اهل الله در این معنی چه نیکو گفته شده است:
دنیا و آخرت به نگاهی فروختیم - سودا چنان خوش است که یکجا کند کسی
و دیگری گفته است:
دو عالم را به یکبار از دل تنگ - برون کردیم تا جای تو باشد
البته همین دنیا مزرعه آخرت نیز هست که همان حدیث معروف: الدنیا مزرعة الاخرة
بیانگر این مطلب است و ان شاء الله در جایش بیاید.
64- همه آداب و احکام شریعت ترا دادند بر رسم ودیعت
65- که تا از بیت خود گردی مهاجر - سوی حق و سوی خیر مظاهر
همه احکام شریعت امانت الهی اند که خداوند تعالی امر به ادای این امانات نموده است.
مراد از سوی خیر مظاهر، انسان کامل است که ان الی ربک المنتهی است. مهاجرت از بیت، ناظر به آیه مبارکه صدم سوره نساء است که فرمود: و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع أجره علی الله که از مهاجرت به رسول خداوند در مصراع دوم به سوی خیر مظاهر تعبیر شده است فتدبر.
66- تویی کشتی و دنیای تو دریا - بسم الله مَجْریها و مُرسیها
مجریها محل به حرکت در آمد کشتی است، و مرسیها لنگرگاه آن باشد. یعنی در این دریا اول و آخر کشتی ترا بسم الله باشد که با بسم الله به حرکت درآیی و با آن لنگرگیری.
67- بسی امواج چون کوه است در پیش - به نوح و نوحه روحت بیندیش
68- چه نوحی مشهدی میباش جازم - خدایت در همه حال است عاصم
چون در بیت دوازدهم گفته آمد که بدون سوز و آه دل نمی شود به مقصود وصل یافت؛ لذا در اینجا فرمود که اگر می خواهی به حق تعالی و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برسی باید از بیت خویش هجرت نمایی و در این هجرت باید با بسم الله این کشتی جانت را در دریای دنیا به حرکت درآوری و لنگرگیری، زیرا که در این دنیا امواج بی نهایت است لذا باید به نوح این کشتی که همان ناخدای روح شما در کشتی بدن تو است بیاندیشی و با نوحه و تضرع و زاری این دریای متلاطم را در نوردی که بدون سوز و آه و نوحه دل به مراد نتوان وصل یافت که و سلاحه البکاء.
در این سفر دریایی باید نوح روح تو نوحی مشهد باشد که در مجمع البحرین طریحی در ماده نوح آمده است نوح: قوله تعالی (سلام علی نوح فی العالمین /37/29) نوح هو النبی المشهور ابن لامک بن متوشخ بن اخنوخ - و هو ادریس النبی - و قیل سمی نوحا لانه کان ینوح علی نفسه خمسمائة عام، و نحی نفسه عما کان فیه قومه من الضلالة... و فی الحدیث عن الصادق (علیه السلام) عاش نوح ألفی سنة و خمسمائة سنة و منها ثمان مائة و خمسون قبل أن یبعث و ألف سنة الا خمسین عاما فی قومه یدعوهم و سبعمائة بعد نزوله من السفینة، و نضب الماء و مصر الامصار و أسکن ولده فی البلدان الحدیث.
همانگونه خدای عاصم نوح (علیه السلام) را با کشتی که ساخته است در آن دریای مواج حفظ نمود اگر تو هم نوحی مشهد شوی جزم داشته باش که در مقام حفظ و عصمت قرار می گیری.
69- ترا کشتی تو باب نجات است - هبوطت بسلام و برکات است
چنانکه کشتی نوح نیز به سلام و برکات هبوط کرده است.
70- در این هجرت اگر ادراک موت است - چه خوفی چون بقا هست و نه 0/
به حقیقت براه افتد و گوید آمدم و هرچه پیش آمد خوش آمد، موت او به همین است که بگوید آمدم و در این راستا از خود هیچ در بساط نداشته باشد.
71- چو شد تا دولت موت تو حاضر - خدا اجر تو گردد ای مهاجر
اشاره به همان آیه صدم سوره نساء است که و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله.
دیه کسی که در راه حق به هجرت رود و مرگ را ادراک نماید خدای متعال است که در شرح بیت پنجاه و هشتم در حدیث قدسی که دیه عاشق مقتول را خداوند قرار داده است بیان شده است.
مراد از این موت در دو بیت اخیر همان موت ارادی است که برای سالکان طریق الی الله قبل از موت طبیعی تحقق می یابد که جناب وصی (علیه السلام) فرمود: موتوا قبل أن تموتوا.
پیش تر از مرگ خود ای خواجه میر - تا شوی از مرگ خود ای خواجه میر
موت اختیاری همان اعراض از متاع دنیا و طیبات آن و امتناع از مقتضیات نفس و لذات آن و عدم اتباع هوای نفس است. و لذا برای سالک با موت چیزهایی کشف می شود که برای میت به موت طبیعی محقق می گردد و این موت ارادی و موت طبیعی را تعبیر به قیامت صغری نیز می کنند.
در تنبیه فصل نهم از مقدمات شرح قیصری بر فصوص الحکم در اقسام قیامت و انواع موت، در مورد موت ارادی در ازای موت طبیعی آمده است: و بازائه الموت الارادی الذی یحصل للسالکین المتوجهین الی الحق قبل وقوع الموت الطبیعی قال (علیه السلام) من اراد أن ینظر الی میت یمشی علی وجه الارض فلینظر الی ابی بکر و قال موتوا قبل ان تموتوا فجعل (علیه السلام) الاعراض عن متاع الدنیا و طیباتها و الامتناع عن مقتضیات النفس و لذاتها و عدم اتباع الهوی موتا لذلک ینکشف للسالک ما ینکشف للمیت و یسمی بالقیمة الصغری و جعل بعضهم الموت الارادی مسمی بالقیمة الوسطی لزعمه...
72- اگر مرد ادب اندوز باشی - زغاغه هم ادب آموز باشی
اندوز اندوختن است وغاغه اراذل و اوباش و مردمان مختلط را گویند. از جناب لقمان حکیم پرسیدند ادب ازکی آموختی در جواب فرمود از بی ادبان.
در بیوگرافی حضرت مولی به قلم مبارکش در کلمه 227 هزار و یک کلمه آمده است:
ز مردم تا گران جانی بدیدم - به القاءات سبّوحی رسیدم
هر آن زخمی که دیدم از زمانه - برای فیض حق بودی بهانه
مردان الهی زهر بازیچه رمزی یابند و ز هر افسانه حرفی می آموزند که عالم و آدم سراسر علم انباشته روی هم اند و آدم را در اسرار عالم رمزهاست.
73- بمیر اندر رهش تا زنده باشی - چو خورشید فلک تا بنده باشی
مراد از این مردن در راه الهی همان موت ارادی است که در شرح بیت هفتاد و یکم گذشت.
74- گر این مردن بکامی ناگوار است - دل بیمار او در گیر و دار است
75- چنانکه شکر اندر کام بیمار - نماید تلخ و زان تلخی است بیزار
76- ولی در کام تو ای یار دیرین - چه شیرین است و شیرین است شیرین
موت ارادی در کام بیماران دل تلخ و ناگوار است ولی در کام آنانکه از قلب سلیم برخوردارند شیرین می نماید و لذا باید آن بیماران دل به سوی درمان آن راه افتند و بر همین اساس این ابیات واسطه ربطند بین باب هفتم و باب هشتم که در باب هشتم فرمود: می شود این درد و بیماری را با داروی بسم الله الرحمن الرحیم درمان نمود.
با موت اختیاری قمع هوای نفس و اعراض از لذات می شود که سبب معرفت می شود. و انسان در راه نیل به مقصود و مطلوب خود باید همه موانع را از خویش دور کند تا به محبوبش دست یابد. شاعر گوید:
گر بریزد خون من آن دوست رو - پای کوبان جان برافشانم بر او
دیگری گوید:
آزمودم مرگ من در زندگی است - چون رهم زین زندگی پایندگی است
آنکه مردان پیش چشمش مهلکه است - امر لا تلقوا بگیرد او بدست
و آنکه مردن پیش او شد فتح باب - سارعوا آید مر او را در خطاب
مرگ و موت اختیاری که جهاد با نفس یعنی کشتن او است جهاد اکبر نام دارد که تا انسان به حیات انسانی زنده گردد و قیامت جان او قیام نماید قبل از آنکه او را بمیرانند و وی را در مقام محاسبه با نفس قرار دهند.

اقسام موت اختیاری:

موت اختیاری در نزد سلاک الی الله به چهار قسم است یکی موت احمر است که جهاد اکبر است: فتوبوا الی بارئکم انفسکم ذلک خیر لکم عند بارئکم. و دیگری موت ابیض و آن جوع است که باطن را نور می دهد و چهره قلب را سفید می نماید چونکه بطنه فطنه را می برد. و سومی موت اخضر است و آن لبس مرقع است، جناب وصی (علیه السلام) فرمود: لقد رقعت مدرعتی حتی استحییت من راقعها. و چهارمی موت اسود است که همان تحمل و صبر در مصائب و محن و سرزنش لائمین و تحمل اذیت خلق است. و این موت چهارمی از سه موت دیگر شدیدتر است و لربک فاصبر و جناب حاجی سبزواری در دیوانش در جواب مسائلی این اقسام را به نظم درآورد:
موت ابیض که هست جوع و عطش - در ریاضات با شروط رشاد
این سحابیست یمطر الحکمة - در احادیث عالی الاسناد
ابیضاض و صفا همی آرد - عکس البطنة تمیت فؤاد
موت اخضر مرقع اندوزیست - در زئی چون دراعه زهاد
مرقعه مدرعه و استحیی - گشته مروی ز سید زهاد
سبزیش خرمی عیش بود - که قناعت کنوز لیس نفاد
موت اسود که شد بلای سیاه - احتمال ملامت است و عناد
لا یخافون لومة اللائم - روز قرآن بخوان باستشهاد
موت احمر که رنگ خون آرد - باشد اینجا خلاف نفس و جهاد
گفت ز اصغر بسوی اکبر باز - آمدیم آن نبی ز بعد جهاد
از موت اختیاری ولادت ثانیه برای نفس حاصل می شود. در اسفار، آخر فصل سوم از باب یازدهم سفر نفس آمده است:
فالنفس الانسانیة مادام لم تولد ولادة ثانیة و لم تخرج عن بطن الدنیا و مشیمة البدن لم تصل الی فضاء الاخرة و ملکوت السموات والارض، کما قال المسیح (علیه السلام): لن یلج ملکوت السماوات من لم یولد مرتین؛ و هذه الولادة الثانیة حاصلة للعرفاء الکاملین بالموت الارادی، و لغیرهم بالموت الطبیعی. فما دام السالک خارج حجب السماوات والارض فلا تقوم له القیامة لانها داخل هذه الحجب، و انما الله داخل الحجب، و الله عنده غیب السماوات والارض و عنده علم الساعة، فاذا قطع السالک فی سلوکه هذه الحجب و تبحبح حضرة العندیة صار سر القیامة عنده علانیة و علمه عینا.
ولادت ثانیه که با موت اختیاری حاصل می شود همان مرتبه قلبیه است که عمده آن طهارت دل از اغیار است که حرم خدا است. لذا در اول باب هفتم دلی را که از عرش بالاتر است، فرمود حرم خداست و حضرت امام صادق (علیه السلام) آن را یکتا حرم اله دانست و امر فرمود که در این حرم الهی غیر را راه ندهید و چون در اول این باب سخن از دل اعظم از عرش که حرم امن اله است به میان آمده است لذا پایان این باب را به موت اختیاری ختم فرمودند و در وسط این باب نیز نجوی با چنین قلبی مطرح شد.
این مرتبه قلب همان ولادت ثانیه است که از حضرت مسیح روایت مذکور در اسفار نقل شده است که فرمود: لن یلج ملکوت السموات والارض من لم یولد مرتین. لذا صاحب این قلب را مقام منیع است و بر این قلب غیب حق متجلی می گردد و از اسرار الهی آگاه می گردد و حقیقت امر ظهور می کند و به انوار الهیه متحقق می گردد و در اطوار ربوبی دائما در انقلاب است.
صاحب ولادت ثانیه را با قلبش نجوای آنسویی است و چنین قلبی به التوحید ان تنسی غیرالله، و معرفة الحکمة متن المعارف، یا حسن خذ الکتاب بقوة، متلبس می شود و مخزن آیات قرآن و معدن کلمات الله و محل تجلی اسرار الهی می گردد.
دلی که ولادت ثانیه یافت خراباتی شد و در مسلخ عشق قربانی راه دوست گشت و با بسم الله در دریای پر طلاطم دریا به لنگرگاه معشوق بار یافت و با هجرت از خانه نفس متعلق به مادون به موت ارادی رسید تا معشوق مطلق را اجر و خون بهای خویش ساخت و آنگاه در شیرین کامی فنای دوست بدین ترانه مترنم است که:
دوست ما را و همه جنت و فردوس شما را. و در مقعد صدق عند ملیک مقتدر است که عارف را تنها یک آدرس است و آن هم مقام عندیت و حضور تام است. لذا در عاشقی ستوارند و دائما بیدار و در هر شب معراج دارند و در دل شب سوز و آه و لذا صاحبان این دل چون در حضور تام اند عالم را یکسره الله نور می بینند و با زدودن زنگار دل دائما در شهود تام اند و تنها محرمی اند که سخن از انی مع الله دارند.

پیرامون دل:

تبصره: پایان شرح باب هفتم را به بحثی در مورد دل قرار می دهیم که شاید صاحبدلان را مفید افتد. دل در اصطلاح، معانی مختلفی دارد که به معنای نفس ناطقه و محل تفصیل معانی آمده است چه اینکه به معنی مخزن اسرار حق است که همان قلب نامند.
دل چه باشد مخزن اسرار حق - خلوت جان بر سر بازار حق
دل امین بارگاه محرمی است - دل اساس کارگاه آدمی است
مولوی گفته است:
دل نباشد غیر آن دریای نور - دل نظرگاه خدا و آنگاه طور
دل نباشد آنچه مطلوبش گل است - این سخن را روی بر صاحبدل است
بعضی گفته اند: مراد از دل به زبان اشارت، آن نقطه است که دائره وجود از دور حرکت آن به وجود آمد و بدو کمال یافت و سر ازل و ابد به هم پیوست، و مبتدای نظر در وی به منتهی بصر رسید، و جمال و جلال وجه باقی بر او متجلی شد، و عرض رحمن و منزل قرآن و فرقان و برزخ میان غیب و شهادت و روح و نفس و مجمع البحرین ملک و ملکوت و ناظر و منظور شد.
دیگری گوید: دل آدمی را چهار پرده است: پرده اول صدر است که مستقر عهد الهام است؛ پرده دوم قلب است که محل ایمان است که فرمود: کتب فی قلوبکم الایمان (مجادله /22) پرده سوم فواد است که سراپرده مشاهدات حق است که فرمود: ما کذب الفواد ما رای (نجم /11).
مولوی گوید:
ز عقل خود سفر کردم سوی دل - ندیدم هیچ خالی، ذو مکانی
میان عارف و معروف این دل - همی گردد بسان ترجمانی
خداوندان دل دانند دل چیست - چه داند قدر دل هر بی روانی
پرده چهارم شغاف است که محط رحل عشق است که فرمود: قد شغفها حبّاً (یوسف /30) این چهار پرده هر یکی را خاصیتی است و از حق به هر یکی نظری.
رب العالمین چون خواهد که رمیده ای را به کمند لطف در راه خویش کشد، اول نظری کند به صدر وی تا سینه وی از هواها و بدعتها پاک گردد و قدم وی بر جاده سنت مستقیم شود. پس نظری کند به قلب وی تا از آلایش دنیا و اخلاق نکوهیده چون عجب، حسد، کبر، ریا، حرص، عداوت و رعونت پاک گردد، و در راه ورع روان شود. پس نظری کند به فواد وی و او را از علایق و خلایق باز برد ، چشمه علم و حکمت در دل وی گشاید، نور هدایت تحفه نقطه وی گرداند. چنانکه فرمود: فهو علی نور من ربه زمر /22. پس نظری کند به شغاف وی، نظری و چه نظری. نظری که بر روی جان نگار است و درخت سرو از وی بیاراست و دیده طرف به وی بیدار است. نظری، چون این نظر به شغاف دل رسد، او را از آب و گل باز برد، قدم در کوی فنا نهد، سه چیز در سه چیز نیست شود: جستنی در یافته نیست شود، شناختنی در شناخته نیست شود، دوستی در دوست نیست شود.
فرمود: یا داود اگر دل شکسته ای بینی در راه ما، یا دل شده ای، در کار ما نگر تا او را خدمت کنی به لقمه ای نان، به شربت آب و بدان تقرب جویی و در برابر آفتاب نور دلش بنشینی. ای داود، دل آن درویش درد زده، مشرقه آفتاب نور ماست. آفتاب نور جلال ما پیوسته در غرقه دل او می تابد.
عراقی گوید:
دست از دل بی قرار شستم - وندر سر زلف یار بستم
بی دل شدم و ز جان به یک بار - چون طره یار برشکستم
و حقیقت دل از این عالم نیست و بدین عالم غریب آمده است و برای گذر آمده است.
آئینه ای که رخسار ابکار معانی و انوار دیدار سبحانی جل و علا توان دید دل است.
جام گیتی نمای که حقایق اوصاف ربانی و دقایق الطاف یزدانی در وی مشاهده توان کردن، دل است. شاهبازی که گاهی بر کنگره عرش نشیند و گاهی در دامن فرش آشیان سازد، دل است. عندلیبی که گاه بر شاخ طوبی قرار گیرد و گاه بر روضه رضا و دوحه بقا پرد.