فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

فذلکه باب 6

1- اطلاقات عقل و مراد آن در مقام
2- اطلاقات صراط مستقیم
3- نزاع بین نفس و عقل
4- اعدی عدو بودن نفس
5- صراط عقل و مفرد بودن صراط در قرآن
6- نفس ناطقه انسانی صراط الله است
7- بر صراط بودن حق تعالی و سر عظیم در صراط رب
8- موجودات از عقل اول تا هیولای اولی و انسانها، جداول وجودی حق اند
9- همه برکات فائضه از حق بر این جداول است
10- انسان کامل بزرگترین جدول الهی است
11- طلب کردن حق، و خطاب با حق تعالی از این جدول وجودی است
12- اشتقاق هر شخصی از حق تعالی به این جدول است و بیان معنای حدیث اشتقاق
13- فهم معنای اینکه اسم عین مسمی و هم غیر مسمی است از راه جدول وجودی و معنی خلق و خالق و رازق و مرزوق
14- اطلاقات اسم اعظم:
الف: جدول وجودی هر شخصی اسم اعظم او است و بیان آن از حضرت امام صادق (علیه السلام).
ب: هر اسمی از اسماء الله اسم اعظم است که از خدای اکبر، اسم اصغر نشاید.
ج: اسم اعظم در بین اسماء الله به قیاس بعضی به بعض دیگر پیش می آید.
د: کون جامع اسم اعظم است.
ه: اسمای امهات از امهات فعل، صفت، ذات، اسم اعظم اند.
و: العلیم، الحی، حی قیوم، یقین از اسمای اعظم اند.
ز: هر اسمی که دولت آن در شخص تجلی کند اسم اعظم او است.
ح: حروف اجهزط که اوتادند اسم اعظم اند.
ط: حروف ادذر زولا هر یک اسمی از اسمای اعظم اند.
ی: علم نیز از اسم اعظم است و...

باب هفتم: شرح باب هفتم دفتر دل

این باب در بردارنده هفتاد و شش بیت شعر است که محور آن را دل و اطوار وجودی آن تشکیل می دهد.
1- به بسم الله الرحمن الرحیم است - دلی کو اعظم از عرش عظیم است
اشاره به همان حدیث معروف است که قلب المومن عرش الله الاعظم.
و این عرش اعظم محیط بر کل است. یکی از بزرگان اهل تمیز گفته است: اگر عرش و آنچه را که در بردارد صد هزار هزار برابر آن در گوشه ای از گوشه های دل عارف بالله نهاده شود بدان احساس نمی کند. دیگری گفته است: این بزرگ مرد از گنجایش دل خویش بدانچه یافته است سخن گفته است نه آنچنان که گنجایش دل است.
از رسول اکرم از حق تعالی حدیث قدسی است که: یسعنی ارضی و لا سمائی ولکن یسعنی قلب عبدی المومن. لذا دل محل ظهور تجلیات انوار الهی است.
عارف رومی گوید:
گفت پیغمبر که حق فرموده است - من نگنجم هیچ در بالا و پست
در زمین و آسمان و عرش نیز - من نگنجم این یقین دان ای عزیز
در دل مومن بگنجم ای عجب - گر مرا جویی در آن دلها طلب
عرش با آن نور و با پهنای خویش - چون بدید او را برفت از جای خویش
این قلب همان لطیفه غیبی الهی است که ظرف علوم و معارف است و تشنه آب حیات علم و دریایی است که هر چه آب بگیرد گنجایش آن بیشتر می شود. صاحبدلان در ظهور و تجلیات انوار این آسمان در افق بیکران عالم قلب حکایتها دارند.
2- بیا بشنو حدیث عالم دل - ز صاحبدل که دل حق راست منزل
3- امام صادق آن بحر حقایق - چنین در وصف دل بوده است ناطق
4- که دل یکتا حرم باشد خدا را - پس اندر وی مده جا ماسوا را
اشاره به حدیث شریف از امام ناطق، صادق آل محمد علیهم السلام است که در آخر جامع الاخبار صدوق قدس سره نقل شده که: القلب حرم الله فلا تسکن فی حرم الله غیر الله. چه اینکه بوزان همین معنی نیز از آن حضرت آمده است که: الکافی (ج 2 معروف ص 13) باسناده عن سفیان بن عیینة قال: سألته - یعنی ابا عبدالله (علیه السلام) - عن قول الله عزوجل: الا من أتی الله بقلب سلیم؟ قال: القلب السلیم الذی یلقی ربه و لیس فیه أحد سواه.
در دل مومن جا برای غیر نیست زیرا دلدار مومن غیور است که با تجلی غیرتش غیری را در جهان دل مومن نگذارد. سر اینکه در دل مومن غیر حق را جایی نیست آن است که او با غیرت الهی و ظهور عزت و سطوت و عظموت حق در همه کلمات وجودی که محل تجلی انوار حقه اند، به یک وجود لا یتناهی وصول یافته است که سلطان وحدت شخصی سعی و صمدی وجود واجب را نظاره گر است که هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن این دولت را قاهر و خلق را که سراب اند مقهور می بیند که یحسبه الظمأن ماءاً. در الهی نامه مولایم آمده: الهی از پای تا فرقم، در نور تو غرقم یا نور السموات والارض انعمت فزد! و این نور همان نور وجود است و یک فروغ رخ ساقی است که بر جام افتاده است. صاحبان دل از ضلالت؟ کوکو به حیرت هوهو دست یازیده اند که در دارالتوحید محضر عالم، سخن افسانه از تکثیر و ممکن ندارند. لذا این کمترین در روز هشتم شهر رجب الاصب سنه هزار و چهارصد و هفده با کسب اجازه از محضر مخضر حضرت حق می خواهد اسم این نظام هستی را دارالتوحید نام نهاد. و این مُقَتبس از کلام مولایم در الهی نامه تحفه الهی اش است که فرمود: الهی از من برهان توحید خواهند، و من دلیل تکثیر، الهی از من پرسند توحید یعنی چه، حسن گوید تکثیر یعنی چه.
این صاحبدلان عرش اعظم اله درویش وار، روز و شب را در حضور دلدارند که گویند: الهی اگر چه درویشم، ولی داراتر از من کیست، که تو دارایی منی، الهی دیده از دیدار جمال لذت می برد و دل از لقای ذوالجمال اینان دائم بر بساط قرب حق آرمیده اند که بساطی جز آه ندارند لذا دلی شکسته دارند و تنی خسته که گویند تن به سوی کعبه داشتن چه سودی دهد آن که دل به سوی خداوند کعبه ندارد؛ لذا دل به جمال مطلق داده اند هر چه باداباد، و به دیدن او عالین وار مرزوقند و حرم دل را بر نامحرمان اوهام و اراذل و اوباش حرام نموده اند لذا در جهان پر از هیاهو هو هو می کنند؛ و از خراب آباد به عشق آباد سفر کرده اند و به دیدار جمال یار، عبدالجمال شده اند.
آنان که در حرم دل جا برای غیر نگذاشته اند، شعله ای تنور آسا با آه آتشین دارند تا قربانی در منای قرب دوست گردند که تا چون ذبیح ابراهیم چهره بر زمین نهند و بیماران امیدوارند که تا طبیب عیسی دمش آید و مرهمی بر آن نهاد.
دل اینان مست وار در شست یار است که بر اساس قبض و بسط اسمائی دلدار، گاهی آرمیده اند و گه بی قرار، گه همچون برق رخشنده خندان اند و گه چون ابر بارنده باران و گاهی از فروغ رخ دوست روی شکفته دارند و گه از نسیم کویش در خمار و در مقام لا یقفی قلبشان فیض حق را هستند امیدوار.
5- بود این نکته تخم رستگاری - که باید در زمین دل بکاری
صاحبان دل، همانند کشاورزانی اند که در مزرعه جان فقط تخم توحید کاشته اند و برای سبز شدن این دانه و بذر و آبیاری آن، گریه ها دارند و در حفظ آن از آفات سماوی و ارضی ناله ها.
6- پس اندر حفظ او کن دیده بانی - که تا گردد زمینت آسمانی
مراد از این دیده بانی همان حضور و مراقبت است که کشیک نفس کشیدن است که باید در رسیدن به اسماء الله هم خود را واحد نمود و با اطمینان خاطر و عدم اضطراب بدین کعبه مقصود وصل شد و در این مسیر باید استقامت نمود که ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة اگر خدا گویند و اهل استقامت باشند بر آنان ملائکه تنزل پیدا می کنند زیرا که همه برکات زیر سر استقامت است.
7- حقایق را بجو از دفتر دل - که این دفتر حقایق راست شامل
مراد از دفتر دل در مصراع اول یک لفظ است که در دو معنی استعمال شده است که هم دفتر دل خود شخص که دل او دفتر او است که حقایق در آن منقش می گردد و هم مراد از آن، خود دفتر دل حضرت مولی است که در شرح آن بسر می بریم که دفتر دل حضرتش حاوی همه حقایق عرفانی و کلیات مبانی حکمی است که شرح تطورات و تقلبات دل عارف به شئون نوزده گانه بسم الله الرحمن الرحیم است؛ یعنی هر صاحب دلی به راه افتد و دل خویش را در مقام توجه آن، به ملکوت و حقایق آنسویی بشوراند اینچنین دلش را شئونی و اطواری خواهد بود.
8- نباشد نقطه ای در ملک تکوین - مگر در دفتر دل گشت تدوین
چون دفتر دل انسان مظهر اتم حق تعالی است لذا همه کلمات وجودی را حائز است.
در ینبوع الحیاة مسمی به قصیده تائیه دیوان ص 450 آمده است:
تصّفحت اوراق الصحائف کلها - فلم أر فیها غیر ما فی صحیفتی
همه کتابها را ورق ورق نمودم و خواندم غیر از آنچه که در کتاب خودم دارم چیز دیگری ندیدم زیرا صورت انسانی هیکل توحید است، و او را وحدت حقه حقیقیه ظلیه است که ظل وحدت حقه حقیقیه الهیه است و متعلم به حقایق جمیع اسماء الله است، قوله سبحانه و علم آدم الاسماء کلها. و آدم بر صورت رحمن آفریده شده است که ان الله خلق آدم علی صورتة.
کمال لایق انسان آن است که به همه کلمات وجودی نوریه آنطوری که هستند شهود ایقانی و کشف تام نورانی به القاء سبوحی یابد لذا در ادامه آن آمده:
علی صورة الرحمن جل جلاله - بَدا هذا الانسان من امشاج نطفة
و معرفة الانسان نفسه انما - هی الحد الاعلی للعلوم الرئیسة
و سبحان ربی ما أعز عوالمی - و أعظم شأنی فی مکامِن بُنْیتی
پس همه کلمات نوریه عالم تکوین بمنزله شرح عینی این متن کتاب انسانی است؛ چه قرآن کتبی شرح کتبی آن؛ فتدبر. لذا در بیت بعدی فرمود:
9- ز تکوین هم بر تبت اکبر آمد - که حق را مظهر کامل تر آمد
مراد از تکوین در مقام، کون باصطلاح طائفه اهل الله است نه کون باصطلاح فلسفه مشاء که مراد از آن عالم کون و فساد یعنی مادون فلک قمر است.
و مراد از کون در نزد اهل الله یعنی ماسوی الله از عقل اول تا هیولای اولی است. و این معنی اعم از کون در نزد فیلسوف است که کل امر وجودی و عالم امکان را گویند.
عالم کونی مطلقا مظهر اسمای حسنای حق تعالی است؛ اما قلب انسان مظهر اتم اسماء الله است که همه عوالم وجودی مسخر اویند... هو الذی سخر لکم ما فی الارض جمیعا که ما سوی الله ارض اند و آسمان آن، قلب انسان است. در کلمه 211 هزار یک کلمه مولایم آمده است:
قلبی که جامع همه اسمای حسنی و مظهر جمیع صفات عُلیاست آن قلب انسان کامل است که به اقتضای ذاتی و تکوینی هر اسمی باذن الله تعالی اسمی و رسمی و حکمی و اثری دارد و لغت شناسان و زبان دانان وی را به اسامی مختلف خوانند:
من جمله جبرئیلش می گویند که از عالم حقائق و دقائق خبر می دهد.
میکائیلش می گویند که از معارف و مکارم به طالبان رزق بخش است.
اسرافیلش می گویند که معاد و بازگشت مریدان را آگاه می فرماید.
عزرائیلش می گویند که قتل نفس اماره مریدان می نماید.
آدمش می گویند زیرا که معلم طالبان راه هدایت است.
نوحش می گویند برای آنکه نجات دهنده از طوفان بلاست.
ابراهیمش می گویند زیرا که از نار هستی گذشته و نمرود خواهش را کشته و خلیل حضرت حق جل شأنه گشته است.
موسایش می گویند برای اینکه فرعون هستی را به نیل نیستی غرق نموده در طور قرب اله مناجات می کند.
خضرش می گویند به جهت آنکه از آب حیوان علم لدنی خورده و به حیات جاودانی پی برده،...
یوسف نیز می گویند جهت آنکه در مصر ولایت عزیز است.
مرات و آینه نیز گویند از جهت آنکه هر کس به وی مقابل می شود اگر متقی است نیک مشاهده می نماید و اگر شقی است زشت ملاحظه می کند کما قاله المولوی:
گفت من آیینه ام مصقول دوست - ترک و روم و هند آن بیند که اوست
10- مقام شامخ انسان کامل - به مافوق خلافت راست شامل
خلافت انسان به لحاظ روی به سوی خلق داشتن است ولی مقام فوق خلافت همان است که در حدیث شریف منقول از حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است که:
لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل که ملک و نبی هر یک نکره در سیاق نفی است و شامل خود آن حضرت که نبی مرسل است هم هست که در این مقام همه تعینات را زیر پر دارد.
پس بدان که مراد از فناء نه این است که ذات شخص فانی شود، بلکه مراد این است که خواص بشریت از او سلب می شود و متصف به صفات الله می گردد.
از این مقام در صحفه کریمه عرفانیه تعبیر به فوق خلاف می کنند و در آن مقام ظهور سلطان دولت ولایت مطلقه است نه نبوت، لذا صدر قونوی گوید:
فیحل مقام الانسانیة الحقیقیة التی فوق الخلافة الکبری (مصباح 1 ص 33).
اینکه در حدیث مذکور وقت آمده نه مقام مرحوم آخوند در اسفار گوید:
و انما قال وقت و لم یقل مقام للفرق بین مرتبة الرسالة و مرتبة الولایة لان دعوی الرسالة یلائم دعوی المقام هناک و انما یلائم الدعوی الوقتیة.
مقام، شهود دائم است بخلاف وقت، فرق بین وقت و مقام نظیر فرق میان حال و ملکه است.
11- خوش آنگاهی دل از روی تولّی - شرف یابد ز انوار تجلی
12- گرت تا آه و سوز دل نباشد - پشیزی مر ترا حاصل نباشد
پشیز واحد پولی است مثل جندک و غاز؛ به کسر اول بر وزن ستیز، پول ریزه نازک بسیار تنگ رایج را گویند. از آن به پول سیاه نیز تعبیر می گردد. آن دلی از روی تولی شرف به انوار تجلی یابد که با آه و ناله باشد وگرنه این دل به پشیزی نیارزد.
مگر آنکه را که جذبه ناگاه رسد و دولت جاودانی وی بی خون و دل به کنار آید که در نفوس مکتفی و قلیلی او نفوس مستکفی اینچنین باشد.
13- و یا باشد دلم را این حوله - که بی ناله نگردد باغ لاله
آنچه در شرح بیت 69 به بعد از باب اول دفتر دل گذشت در مقام نیز بکار آید. حضرتش می فرمایند: بافت مزاج و چینش من اینطور نهاده شده است که تا روزه نگیرم و چهله و اربعین نداشته باشم و نیز در سکوت و خلوت و ذکر و حضور بسر نبرم به شعر نمی آیم و به آه و ناله نمی آیم و این هم یک طبیعت عجیبی است و این را به طور واقع از خویش خبر دادم.
14- ترا در کوره محنت گدازد - که تا بر سفره منحت نوازد
آه و ناله است که انسان را در کوره عشق به حق، مخلص می کند و بر سر سفره الهی می برد که:
از یمن سحر راه نمودند حسن را - یمن سحر و لطف خداوند قرآن به
در غزل یمن سحر فرمود:
ای سوز تو در سینه ز سور دو جهان به - سودای تو در سر ز همه سود و زیان به
یک فرقه بدنیا خوش و یک زمره بعقبی - ما را دل غمگین هم از این به هم از آن به
در غزل شاخه طوبی فرمود:
از سینه سوزانم پیوسته فروزانم - سر سبز شده جانم از چشمه چشمانم
این طرف سخن بنیوش در حضرت جانانم - میسوزم و می سازم از آتش هجرانم
در غزل قلاده عشق فرماید:
دم بدم از یاد تو آهم جهد از کوره دل - باز خرسندم که در یاد توام این است حاصل
یا آنکه فرماید:
خوش بساطی است که جز آه نباشد به بساط - چه بساطی است که پژمرده از آن یافت نشاط
در نعمت قرب آمده است:
دیدی ایدل اگرت سینه سوزان نبود - دیدگانت برخ دوست فروزان نبود
ابر بگریست چمن خنده کنان گفت حسن - تو چو من کی شوی ار اشک تو ریزان نبود
و نیز فرماید:
دل بریان شده ام حاصل عرفان من است - ارمغانیست که از جانب جانان من است
بسکه در کوره عشقش به فغان آمده ام - مشت من سینه من چکش و سندان من است
در آخر دیوان فرمود:
هر چه بُد محنت ایام زَبَد بود و برفت - هر چه باقی است همه منحت یزدان آمد
15- چه قلب محنت آمد منحت ایدوست - عسل مقلوب لسع است و چه نیکوست
16- وزان محنت و منحت به معنی - چو وضعشان بود در نزد دانا
عسل شیرینی است به وزان منحت که عطایای آنسویی و لذیذ است بخلاف محنت که اندوه و بلا است به وزان لسع که گزیدن با نیش همانند گزیدن مار، عقرب را گویند.
منحت و محنت در وضع و وزن لفظی یکسان اند. چه اینکه وزن خارجی شان نیز یکسان است یعنی به هر اندازه که منحت وزین و سنگین است محنت نیز سنگین است و عکس آن هم اینچنین.
اگر عطایای آنسویی برای عبد سنگین باشد بلایای اینسویی نیز سنگین است در کلمه 227 هزار و یک کلمه جلد 2 در بیوگرافی حضرت مولی با بعضی از ابیات آمده است که هر یک از ابیات و مصراعی از مصاریع ابیات اشاره است به وقایع و حوادثی است که در مسیر زندگی برای حضرتش پیش آمده است که خداوند توفیق فهم آنها را عطا فرماید.
چه باشد مشربم یعقوبی ایدوست - که نیش و نوش آن هر دو چه نیکوست
مر آن مشرب مرا آورده در راه - که اشکو بثّی و حزنی الی الله
ز مردم تا گران جانی بدیدم - به القاءات سبوحی رسیدم
هر آن زخمی که دیدم از زمانه - برای فیض حق بودی بهانه
ز ادبار و ز اقبال خلائق - ندیدم جز محبتهای خالق
هر آن چیزی تو را کز آن گزند است - برای اهل دل آن دلپسند است
بَدان را هست بر ما حق بسیار - چو حق مردم پاکیزه کردار
بسی در جزر و مد روزگار - بَدان را دیده ام آموزگارم
مرا استاد کامل کرد آگاه - که التوحید أن تنسی سوی الله
پس منح و عطایای آنسویی مطابق محنت و نیش های اینسویی است که می فرمود: هر وقت یک زخمی و نیشی را که خوردم، می دیدم که از آن طرف به ازای آن، حقایق و اسراری روی می آورد؛ لذا همه آن نیش ها و محنت ها بهانه بود تا ان مع العسر یسراً بعد از زخمها و گرفتاریها یُسر و گشایش روی می آورد؛ الجنة حفّت بالمکاره.
17- عذابش عذب و سخط او رضا هست - بلا آلا و درد او دوا است
عذب یعنی گوارا، خوشگوار و پاکیزه و سخط غضب است. آنجا که محنت می دهد محنت آن گرچه عذاب است ولی همین عذاب گوارا و دلپسند است چه اینکه اگر غضب نیز کند رضای اوست و بلای او نعمت است و اگر درد دهد خود درد دوا است. الهی خوشدلم که از درد می نالم، که هر دردی را درمانی نهاده ای.
18- بلی یابی دلی را کاندر آغاز - خداوندش نموده دفتر راز
مراد از این دلی همان قلب صاحبان نفوس مکتفیه است همانند دل جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) گر چه آنها هم محنتها کشیده اند و سختی ها دیده اند که ما اوذی نبی بمثل ما اذیت. چه اینکه در کتب علمای راستیم ما آمده است که بعد از جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) احدی از ائمه معصومین حتی سید الشهداء همانند امیر المؤمنین علیهم السلام مورد اذیت و آزار قرار نگرفت. آنگونه دومین شخص نظام هستی را بیست و چهار سال خانه نشین نموده اند که گوید؛ خار در چشم و استخوان در گلو داشتم.
19- بسی افراد امی بی تعلم - گذشته از سر اقلیم هشتم
این بیت به منزله بیان بیت قبلی است. یعنی آنکه را خداوند در ابتداء دفتر رازش نموده است همین امی است که بدون تعلم از هفت اقلیم زمین و اقلیم هشتم آسمان نیز بالاتر رفته است که همه کلمات وجودی عالم به منزله اعضاء و جوارح او شده اند. به شرح بیت 73 از باب چهارم مراجعه بفرما.
20- به چندی پیش ازین با دل به نجوی - چنین گفت و شنودی بود ما را
21- دلا یک ره بیا ساز سفر کن - ز هر چه پیشت آید زان حذر کن
ساز یعنی آماده کردن زاد و توشه راه؛ یک ره یعنی یک بار.
در ص 191 دیوان در کاروان عشق آمده: ز هر چه پیش آید زان گذر کن که گذر و حذر به یک معنی است که عبور از هر چه که غیر حق است و حذر از خلق داشتن است.
22- که شاید سوی یارت بار یابی - دمادم جلوه های یار یابی
بار یعنی اجازه.
23- دلا بازیچه نبود دار هستی - که جز حق نیست در بازار هستی
در آیه چهارم سوره تغابن آمده است: خلق السموات والارض بالحق که نظام هستی بر اساس حق آفریده شده است که بالعدل قامت السموات و الارض.
در کتب و رسائل اصول معارف و فروع احکام، بلکه در قرآن مجید و روایات و حتی از مشایخ و اساطین قبل از اسلام، عنایتی خاص به کلمه مبارکه حق و معانی آن شده است.
در تلقین میت آمده است: ان ما جاء به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) حق، و ان الموت حق، و سوال منکر و نکیر فی القبر حق، و البعث حق، و النشور حق، و الصراط حق، و المیزان حق، و نظائر الکتب حق، و الجنة حق، و النار حق... که بیان اطوار معانی و مظاهر حق در نظام احسن عالم است که حضرت مولی فرمود: چندین بار که در هنگام دفن موتی این کلمات را استماع می کردم در نظرم جلوه گریهای خاص می نمود تا اینکه منجر به تألیف رساله شریف انه الحق شده است.
محور معارف علمی بیان مسئله توحید حق و حق توحید است و در آخر سوره فصلت نیز آمده است که سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق در آیات آفاقی تکوینی و در آیات انفسی هر چه که تجلی نموده است حق جلوه کرده است.
و حق در منظر اعلی و حق بین حضرات عارفانه بالله همان وجود است که وجود و حق مساوق هم اند و به عنوان موضوع عرفان بالله قرار گرفته است.
جناب خواجه طوسی در آغاز آغاز و انجام گوید: سپاس آفریدگاری را که آغاز همه از اوست و انجام همه با او است بلکه خود همه اوست. این همان است که از آن به وحدت وجود و وحدت حق تعبیر می کنند.
از جناب مولی الموالی امیر المؤمنین سوال شد که وجود چیست؟ حضرت فرمود: به غیر وجود چیست. یعنی آنچه که می بینی وجود است و حق است که چیزی غیر از وجود نیست تا سوال از وجود شود.
چون حق تعالی خود حق است همه آثار صنع او هم حق است، زمین و آسمان حق است، ماه و خورشید و ستارگان حق است، از ذره تا کهکشانها حق است، نظام هستی حق است، دولت او دولت حق است، و رسول او حق است، و کتاب و بعث و نشور و صراط و میزان او هم حق است، و آنچه را که حق فرمود حق است حق است که سالک در این مقام به اعتباری، سفری من الحق الی الخلق بالحق می کند، چنانکه از آیات آفاق و انفس سفری من الخلق الی الحق کرده است.
از قبل از اسلام در السنه دائر بود که: الحکمة معرفة الوجود الحق و الوجود الحق هو واجب الوجود لذاته.
در فصل اول شرح فصوص قیصری آمده: الفصل الاول فی الوجود و انه هو الحق. و وجود حق متعال در اعیان، احق حقائق است که بحث حق و حقیقت در فلسفه الهی از قدیم الایام ناظر به تبکیت سوفسطایی بود که منکر حق و حقیقت نظام هستی بوده اند که در مقابل گفته شد که حق است که اداره کننده نظام هستی و گرداننده آن و بلکه عین نظام است.
فارابی در فص دوازدهم فصوص الحکم گوید: هو الحق فکیف لا و قد وجب، و هو الباطن فکیف لا و قد ظهر، فهو ظاهر من حیث هو باطن و باطن من حیث هو ظاهر فخذ من بطونه الی ظهوره حتی یظهرلک و یبطن عنک. یعنی حق تنها اوست چگونه نباشد و حال آنکه واجب است، و باطن تنها اوست چگونه نباشد و حال آنکه ظاهر است که حق یعنی موجود ثابت محض و بحت و بسیطی است که به بطلان آمیخته نیست و زوال در او راه نمی یابد و هستی حق او است.
موجود به حق واحد اول باشد - باقی همه موجود مخیل باشد
هر چیز جز او که آید اندر نظرت - نقش دومین چشم أحول باشد
24- بود آن بنده فیروز و موفق - نجوید اندرین بازار جز حق
25- دلا از دام و بند خودپرستی - نرستی همچو مرغ بی پرستی
26- چرا خو کره ای در لای و در گل - ازین لای و گلت برگو چه حاصل
27- دلا عالم همه الله نور است - بیابد آنکه دائم در حضور است
28- ترا تا آینه زنگار باشد - حجاب دیدن دلدار باشد
به شرح بیت دهم به بعد از باب سوم و لطیفه 101 از ماثر ج 1 مراجعه بفرما.
سعدی حجاب نیست تو آئینه پاک دار - زنگار خورده چو بنماید جمال دوست
در حقیقت حجابی جز گناهان ما نیست که از امام هشتم (علیه السلام) منقول است: ان الاحتجاب عن الخلق لکثرة ذنوبهم.
مرحوم حاجی گوید:
چشم ما دیده خفاش بود ور نه ترا - پرتو حسن به دیوار و دری نیست که نیست
موسی ای نیست که دعوی انا الحق شنود - ور نه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست
29- دلا تو مرغ باغ کبریایی - یگانه محرم سر خدایی
30- بنه سر را به خاک آستانش - که سر برآوری از آسمانش
31- دلا مردان ره بودند آگاه - زبان هر یکی انی مع الله
32- شب ایشان به از صد روز روشن - دل ایشان به از صد باغ گلشن
33- دلا شب را مده بیهوده از دست - که در دیجور شب آب حیاتست
دیجور - به فتح اول و ضم جیم بر وزن طیفور، شبی را گویند که به غایت سیاه و تاریک باشد. (برهان قاطع). همه برکات را در شب قرار داده اند که ان ناشئة اللیل هی اشد و طاً و اقوم قیلا (مزمل / 7). روز بر اثر کسب معاش و تحصیل معاد و تزاول هر کس در حرفه و صنعت و شغلی که دارد فراغ بال داشتن دشوار است مگر برای او حدی از افراد که مظهر اسم شریف یا من لا یشغله شأن عن شأن می باشد که ضابط جمیع حضرات است و او را حضرتی از حضرتی باز نمی دارد.
اما شب هنگام انزوای از خلق و انقطاع از مشاغل روز است که انسان را به خلوت و وحدت می کشاند و خلوت و وحدت به توحّد می رسانند، و تا انسان به توحّد نرسیده است به ادراکات عقلی و سیر انفسی نائل نمی گردد که تعلق به تعقل جمع نمی شود.

برکات در تاریکی دل شب

1- به آب حیات انسانی که علم و ادراک حقائق آنسویی است دسترسی پیدا می شود.
2- در شب می شود با قرآن حشر خاص پیدا شود تا این حقیقت غیر متناهی، مطابق با شأنیت هر خواننده ای خود را به او نشان دهد و بر او متجلی گردد.
3- در شب می توان سیر صعودی انسانی نمود که بر قدم ابراهیم قرار گرفته و از رویت کوکب و قمر و شمس به رویت ملکوت سماوات و ارض راه یافت که و اذ نری ابراهیم ملکوت السموات و الارض.
4- با تهجد شبانه می شود به مقام شامخ محمود راه یافت که و من اللیل فتهجد به نافلة لک عسی أن یبعثک ربک مقاما محمودا.
5- شب، وقت تجلی آیات الهی است که هر بیدار دلی را به تفکر و تعقل وا می دارد که فکر و ذکر را در آن ظهوری تام است الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات والارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار.
6- شب برای آرامش و سکونت است الله الذی جعل لکم اللیل لتسکنوا فیه و آن را که سکونت است صعود است.
7- شب وقت شناگری در دریای بیکران وجود است که و من اللیل فسبحه و ادبار السجود صاحبان سجده های طولانی را در شب پروازها است که در ابیات تبری مولایم آمده است:
نصف شو که پُرسُمه گیرمه و ضوء خومّه نماز - کمُه چی پروازها با اینکه بی پر هسمه
8- شب است که اهل الله را اویس قرنی مشهد می سازد که گاهی در سجده اند و گاهی در رکوع؛ و گاهی در قیام اند و گاهی در قعود و گویند ایکاش از اول تا آخر عالم یک شب بود و ما آن یک شب را در سجده بودیم امن هو قانت اناء اللیل ساجدا و قائما یحذر الاخرة.
9- شب را زمان معراج زمان قرار داده اند که تا عبد در عوالم وجودی بی انتها به سیر و سفر بپردازد که سبحان الذی أسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الأقصی در این سیرش به هر آنچه که مقصود وی است بدان دست یابد.
10- شب وقت مواعده حق با کلیمی مشربان است که و اذ واعدنا موسی اربعین لیلا در میقات شب، عاشقان، لباس احرام بر تن کنند و لبیک گویان رب ارنی انظر الیک را نغمه شباهنگ خویش قرار دهند و با دو بال علم و عمل تا بر دوست پرواز کنند.
11- شب سکوت آورد که سکوت از سفره رحمت رحیمیه حق محسوب می گردد.
12- شب تنزل ملائکه الله و بلکه قرآن را در پی دارد که انا انزلناه فی لیلةالقدر.
13- شب، درد صاحبان دل را ظهور می دهد و آنان را به نعمت عظمای اسم اعظم آه آه آه مترنم می کند که آنان را جز آه در بساط نیست لذا گویند: الهی از من آهی و از تو نگاهی.
14- در شب درهای رحمت الهی را باز کنند و همگان را به ارتزاق از نعمت حضور و مجالست با رب و دو دعوت نمایند.
بالاخره آنکه انسانیت را طالب است دست طلب بر دامن شب است تا خویش را ببیند و به تماشای آنچه که در خود کاشته است بپردازد. و شب بود که پسر عامری را مجنون کرد، و نجم آملی را عاشق لیلی آفرین قرار داد. فتدبر.
15- شب، أنا ربکم الاعلی را به انی انا الله رب العالمین تبدیل می کند و موسوسی مشهدان را به وادی ایمن و مقدس طوی وارد می کند تا در دل شب به مشاهدات نوریه وصول پیدا کنند.
34- چه قرآن آمده در لیلةالقدر - ز قدرش میگشاید مر ترا صدر
35- بود آن لیله پر قدر و پر اجر - سلام هی حتی مطلع الفجر
از این ابیات به بعد در مورد برکاتی که مترتب بر شب است مواردی را مطرح نموده و به دلیل آن اشاره می فرمایند که از برکات آن، تنزیل قرآن در لیلةالقدر انسان است و این امر نیز مترتب بر شرح صدر است تا در دارالسلام الهی به استفاضه از علوم و معارف بسر برد. و این دارالسلام را از ازل تا ابد امتداد است که تا همه علوم و حقائق قرآنی و اسم اعظم که دارای هفتاد و سه حرف است در طلوع فجر محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) و ظهور دولت حقه حضرت بقیة الله الاعظم صاحب الامر و الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف تجلی یابد که آن را به لیلةالقدر مهدی سلام الله علیه نام می نهم. بحث الیلةالقدر در شرح بیت 50 به بعد باب هفدهم گفته آید.
36- دلا شب کاروان عشق با یار - به خلوت رازها دارند بسیار
تتجافی جنوبهم عن المضاجع یدعون ربهم خوفا و طعما (سجده / 16).
از غزل ما و دلبر دیوان مولایم گوش جان ده: