فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

اسماء ذات، صفات، افعال

اسمای الهی به نوعی از قسمت کلی به سه قسمند: اسماء ذات و صفات و افعال.
بدانکه همه اسماء الهی اسماء ذاتند ولکن به اعتبار ظهور ذات در آنها به نام اسماء ذاتند مثل الحی، الغنی و مانند آن. و به اعتبار ظهور صفات در آنها اسماء صفات نامیده می شوند مثل قادر، عالم. و به اعتبار ظهور افعال در آنها به اسماء افعال موسومند مثل خالق و رازق که مصادر افعالند، اکثر اسماء جامع اعتبار ذات و صفات هر دواند؛ بلکه بسیاری از آنها جامع اعتبارات سه گانه ذات و صفات و افعالند مثل اسم شریف رب که به معنی ثابت و مالک و مصلح است. ثابت اسم ذات است و مالک اسم صفت، و مصلح اسم فعل است.
شارح قیصری در فصل دوم مقدمات فصوص الحکم در اسماء و صفات بحث کرده و گوید: الفصل الثانی فی اسمائه و صفاته تعالی اعلم ان للحق سبحانه و تعالی بحسب کل یوم هو فی شأن شئونا و تجلیات فی مراتب الالهیة و ان له بحسب شئونه و مراتبه صفات و اسماء.
اینکه اسماء و صفات را به لحاظ شئون و تجلیات حق در مراتب الهیه دانست برای آن است که ذات بدون تجلی همان مقام هویت مطلقه و غیب الغیوبی است که مورد شناخت احدی نیست و آن مقام لا رسم و لا اسم است وقتی به لحاظ شئوناتش متجلی شد، ذات با تجلی را اسم گویند لذا در ادامه اسم را معنی کرد به و الذات مع صفة معینة و اعتبار تجل من تجلیاته تسمی بالاسم.
سپس اسماء و صفات را به اعتبارات مختلف به انواع گوناگون تقسیم کرد. و به یک اعتبار کلی آن را به اسماء ذات، صفات، افعال دانست و بعد از بیان معنای اسماء ذات و صفات و افعال به احصای اسماء ذات و صفات و افعال پرداخت و آن را از انشاء الدوائر جناب شیخ اکبر نقل کرده است.
در تقسیم دیگر اسماء را به لحاظ حیطه تامه و عدم آن، بر شمرد و آن اسماء و صفات را که از حیطه تامه برخوردارند را به عنوان امهات دانست که آنها را به اسماء سبعه، و یا به ائمه سبعه نام می برد که حیات و علم و اراده و قدرت و سمع و بصر و کلام به نحو صفات، و حی، عالم و مرید و قادر و سمیع و بصیر و متکلم به صورت اسماء سبعه که امام اسمای دیگرند.
و به همین لحاظ نیز اسماء را به چهار اسم هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن تقسیم شده است که از امهات اند و این ائمه چهارگانه را نیز دو اسم شریف الله در مقام احدیت، و الرحمن در مرتبه و احدیت جمع و جمع الجمع می کنند که فرمود:
قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ایاما تدعوا فله الاسماء الحسنی پس برای هر یک از این دو اسم شریف اسمای حسنای است که در تحت حیطه شان قرار دارند. چه اینکه برای این امهات اربعه حیط و شمولی است که اشیاء از آن چهار تا خالی نیستند.
این اسمای امهات را به یک معنی اسمای اعظم می نامند به جهت شمول و احاطه آنها نسبت به اسمای دیگر که در زیر پردازند، مثلا اسم شریف، قدیر را در همه اسمای افعال اسم اعظم دانسته که همه را زیر پر دارد لذا در بیت بعدی آمده است:
59- مثالش را بگویم با تو فی الحال - قدیر و با همه اسمای افعال
در مرتبه افعال، اسم قادر و قدیر است که ام اند، زیرا اسم خالق و باری و مصور و قابض و باسط و امثال آنها به منزله سدنه اسم قادرند.
در فصل ثانی مقدمات قیصری از انشاء الدوائر اسماء افعال را بدین صورت برشمرد:
و اسماء الافعال هو المبدی ء الوکیل الباعث المجیب الواسع الحسیب المقیت الحفیظ الخالق الباری المصور الوهاب الرزاق الفتاح القابض الباسط الخافض الرافع المعز المذل الحکم العدل اللطیف المعید المحیی الممیت الوالی التواب المنتقم المقسط الجامع المغنی المانع الضار النافع الهادی البدیع الرشید.
و همه این اسمای افعال مترتب بر قدرت اند که چون حق تعالی قادر و قدیر است مبدی ء است و وکیل و باعث و واسع و رزاق و قابض و باسط و... است. پس اسم قادر و قدیر نسبت به این اسماء، ام واصل است و همه اینها متفرع بر اویند و از او منتشی اند.
60- علیم و دیگر اسمای صفاتست - چو حی از امهات اسم ذاتست
مراد از این امهات همان ائمه سبعه اند که نسبت به دیگر اسمای الهی حیطه تامه دارند و العلیم، القدیر، الحی، المرید، السمیع و البصیر، المتکلم از اسمای ذاتند ولی الحی امام الائمه است زیرا که در همه اسمای افعال و صفات الحی نهفته است و شرط همه آنها به حیات. چون حق تعالی باید حیات داشته باشد تا این اسماء از حضرتش تجلی نمایند در مرتبه ذات و صفات و افعال. لذا در بیت بعدی فرمود:
61- همه اسمای افعال و صفاتست - که شرط یک یک آنها حیاتست
بدین جهت که همه اسمای صفات و افعال در حیطه تامه الحی اند پس الحی اسم اعظم است.
62- پس اعظم از همه حی است و خود دال - از آنکه حی بود دراک فعال
این معنای حیات و حی در مصراع دوم ناظر است به بیان حضرت خواجه طوسی در تجرید الاعتقاد که حی را به درّاک فعال تعریف کرد.
63- چو ذات واجبی حس است و قیّوم - ترا پس اسم اعظم گشت معلوم
از اطلاقات دیگر اسم اعظم الحی القیوم است.
بر اسم شریف، الحی القیوم، همه مقالات بیت و حی شرکت دارند. و الحی امام الائمه است که دراک فعال است و القیوم قائم بذات و مقیم ماسواء است. پس الحی القیوم اسم اعظم است. الله لا اله الا هو الحی القیوم.
قیوم فوق قائم است، چنانکه کثرت مبانی حاکم است که هم قائم به ذات خود است و هم نگهدار غیر است یعنی ماسواه قائم به او هستند به این معنی که متن اعیان است و اعیان شئون و اطوار. سبحان الله عما یصفون الا عباد الله المخلصین. فهو سبحانه قیوم کل شی ء مما فی السموات و الارض، الممسک لهما أن تزولا و لئن زالتا ان أمسکهما من احد بعده.
خواجه طوسی در شرح نمط چهارم گوید: القیوم بری عن العلائق ای عن جمیع انحاء التعلق بالغیر و عن العهد أی عن انواع عدم الاحکام و الضعف و الدرک و ما یجری مجری ذلک؛ یقال فی الامر عهدة ای لم یحکم بعد، و فی عقل فلان عهدة ای ضعف، و عهدته علی فلان أی ما ادرک فیه درک فاصلاحه علیه، و عن المواد أی الهیولی الاولی و ما بعدها من المواد الوجودیة؛ و عن المواد العقلیة کالماهیات؛ و عن غیرها مما یجعل الذات بحال زائدة ای عن المشخصات و العوارض التی یصیر المعقول بها محسوسا أو مخیلا أو موهوما. البته تفسیر قیوم بدین مبنی متأخرین از مشاء در توحید خالی از دغدغه نیست که تنزیهی است در عین تشبیه سبحان الله عما یصفون.
64- ز اسم اعظمت اسم یقین است - ولی مشروط بر شرط یقین است
یکی از اسمای اعظم اسم شریف یقین است. مرحوم کفعمی در مصباح، یقین را در عداد اسماء حق تعالی آورده است اللهم انی اسألک باسمک یا یقین یاید الواثقین یا یقظان لا یسهو؛ الخ.
به نقل از دو چوب و یک سنگ یکی از بزرگان فرمود: شنیده ام یکی از اکابر اهل معنی در اطراف اسم اعظم خیال کرد و بعد گفت عقیده دارم یقین اعظم است ولی به شرط یقین و یقین دو قسم است طریقی و موضوعی و نیز فعلی است و انفعالی؛ فلیتدبر.
آنکه فرمود: ولی به شرط یقین، چون خود یقین بسیار رصین و وزین است در این دو حدیث شریف به دقت تدبر شود:
حدیث اول: فی الکافی عن ابی الحسن الرضا (علیه السلام)... وساق الحدیث الی ان قال: فقال - أی رجل من الزنادقة قال - أو جدنی کیف هو و أین هو؟ فقال: ویلک ان الذی ذهبت الیه غلط و هو این الاین و کیف الکیف بلا کیف، فلا یعرف الکیفوفیة و لا باینونیة و لا یدرک بحاسة و لا یقاس بشی. فقال الرجل: فاذا انه لا شی ء اذا لم یدرک بحاسة من الحواس؟ فقال ابوالحسن (علیه السلام): ویلک لما عجزت حواسک عن ادراکه أنکرت ربوبیته، و نحن اذا عجزت حواسنا عن ادراکه أیقنا انه ربنا بخلاف شی ء من الاسماء.
پس بدانکه یقین اسم حق تعالی است به اعتبار خروج از حد تشبیه، و بودن او به خلاف شی ءای از اشیاء؛ فتدبر.
حدیث دوم در شرح بیت خواهد آمد.
65- چه اسم اعظم است از بهر سالک - یقین حارثه فرزند مالک
حدیث دوم: فی الکافی باسناده عن اسحاق بن عمار، قال سمعت أبا عبدالله (علیه السلام) یقول: ان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) صلی بالناس الصبح فنظر الی شاب فی المسجد و هو یخفق و یهوی براسه مصفرا لونه قد نحف جسمه و غارت عیناه فی راسه، فقال له رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): کیف اصبحت یا فلان؟ قال: اصبحت یا رسول الله موقنا، فعجب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) من قوله، و قال: ان لکل یقین حقیقة فما حقیقة یقینک؟ فقال: ان یقینی یا رسول الله هو الذی أحزننی و أسهر لیلی و أظمأ هو اجری، فعزفت نفسی عن الدنیا و ما فیها حتی کأنی انظر الی عرش ربی و قد نصب للحساب و حشر الخلایق بذلک و أنا فیهم، و کأنی أنظر الی اهل النار و هم فیها معذبون مصطرخون، و کأنی الان أسمع زفیر النار یدرو فی مسامعی. فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) لاصحابه: هذا عبد نور الله قلبه بالایمان. ثم قال له: الزم ما انت علیه، فقال الشاب: ادع الله یا رسول الله ان أرزق الشهادة معک، فدعاله رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فاستشهد بعد تسعة نفر و کان هو العاشر.
از ظاهر حدیث بعد از آن استفاده می شود که جوان مذکور حارثة ابن مالک است که آن حدیث بعد از این به حضرت عرضه داشت که من اهل بهشت را می بینم که همدیگر را زیارت می کنند و صدای زوزه اهل آتش در آتش را می شنوم. و در مثنوی مولانا به زید به حارثه اسناد داده شده:
گفت پیغمبر صباحی زید را - کیف اصبحت ای صحابی باوفا
66- بهر اسمی که سرت هست ذاکر - ترا سلطان آن اسم است حاضر
قلب و سر هر شخص ذاکری برای او معیار می گردد و در سیر عملی اش که با اسماء الله انس می گیرد یک وقتی ملاحظه می کند که سر او با اسمی انس گرفت و آن اسم او را گرفت و در جانش تحول تحقق یافت. همان اسم برای این شخص تجلی می کند و سلطان آن اسم در او متجلی می گردد و برای این شخص اسم اعظم می گردد. مثل کسی که گم شده است حق را به اسم شریف یا هادی می خواند؛ و دیگری در حال غرق شدن، خدا را به یا منجی صدا می زند که معلوم است در این هنگام که بدان اسم متلبس است سرّ وی را با این اسم ارتباط و انس خاص تحقق یافت که اسم برای وی حاضر شده است.
لذا با هر اسمی که انس یافت همان اسم به منزله آب حیات او است و او همانند ماهی است که با این اسم زنده است و از حیات الهی برخوردار است.
لذا در بیت بعدی فرمود:
67- به هر اسمی تو را نور الهی - بود آب حیات آب و ماهی
پس هر کس که آب حیات طلب کند باید ماهی وار به دنبال آن باشد تا آن را بچشد و آن اسم مخصوص به خویش را بیابد.
68- در اوفاق و حروفت ار وقوفست - حروف اجهزط از آن حروفست
علم شریف اوفاق و نیز علم حروف از شعب فن شریف ارثماطیقی است این فن شریف شامل علم حروف و علم اعداد و علم اوفاق است که امروز در عداد علوم غریبه قرار گرفته اند.
علم عظیم الشأن اوفاق، یکی از رشته های ریاضی است و این علم در انحاء سیر اعداد در جداول وفقی میدانی وسیع دارد، به نحوی که بعضی تا چهار هزار نوع مربع چهار در چهار را نگاشته.
و اول کسی که در اسلام وفق صد در صد را نوشت امام امیر المؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) بوده است.
یکی از اسرار علم اوفاق این است که: عدد تا به شمار آدم نرسد مستعد قبول اعتدال وفقی نمی شود. لذا اولین مربع وفقی سه در سه است و از این جهت آحاد تسعه را که مجموع آن عدد آدم است، اعداد گفته اند. و از یک تا پنج را عدد حوا دانسته اند.
حوا 15 12345 آدم 45 123456789
در این مطلب به لطیفه 103 ماثر آثار حضرت علامه و مولایم که به تدوین راقم است مراجعه فرما.
در مورد حروف اجهزط به بدوح حضرت مولی گوید: بدانکه تعویذ محبت و عداوت که مردم طالبند، نه اینهاست که در میان مردم است و این شیوه بسیار بلند است و عزیز، و همه کس به آن راه ندارند و اصل همه در این حروف ا ب ج د ه و ز ح ط است و آن بر دو قسم است نحس و سعد، نحوست آن را ل ج ه ز ط است که حروف مفرده است. و سعادت آنکه جهت محبت و دولتهای عظیم و بطلان السحر از لفظ ب د و ح حاصل می شود که عددش بیست است موافق هادی، حب و ود از آن مقام ظاهر است و این نه حرف قائم مقام بیست و نه حرف است. اجهزط را در اعمال جلالی بکار برند و بدوح را در جمالی و مربع را که چهار در چهار است در جمالی. لذا گفته اند: چار در چار درهم آمیزد، پنج در پنج فتنه انگیزد.
در اجهزط و بدوح اسرار عجیبی در علم حروف و اوفاق گفته اند.
خداوند سبحان در هر حرف و کلمه اعم از تکوینی و تدوینی خاصیتی مودع فرمود که در غیر آن یافت نمی شود. و در اجتماع و ترکیب آنها نیز خاصیتی تعبیه کرد و کرامت فرموده است.
در حروف ابجدی، از یک تا نه را به صورت ابجد، هوز حطی نویسند. مفردات آن را ا ج ه ز ط و ازواج آنها را ب د و ح گیرند که مفردات به ترکیب اجهزط و ازواج آن بدوح خواهد بود. رساله های فراوانی در مورد اجهزط و بدوح نوشته اند که خیلی عجیب است.
69- که اسم اعظمش اوتاد گفته است - چو بدوحش بسی سر نهفته است
اوتاد جمع وتد است و وتد یعنی میخ است و در مقام یعنی فرد و اوتاد افراداند و مراد از این اوتاد همان افراد و مفردات از یک تا نه هستند که همان اجهزط می باشد و این را اسم اعظم دانسته اند که این هم در شمار اطلاقات اسم اعظم درخواهد آمد. در این مورد از شیخ بهایی منقول است که فرمود:
ای که هستی طالب اسرار و رمز غامضات - اسمی از اسمای اعظم با تو گویم گوش دار
اول و ثانیش جذر رابع و خامس بود - حرف مرکز جذر جمع جمله دان ای هوشیار
گر ازین بیتش نفهمیدی ازین بیتش بفهم - سر نگهدار ای برادر گر بیابی زینهار
حرف اوسط نصف حرف اول است و آخر است - اوسطینش ضعف اوسط فرقدان و قطب وار
ساتر سر باش فتح رمز اگر دستت دهد - فاتح اقفال دانستی برو در کار دار
در مورد پنج حرف اسم اعظم اجهزط است اول و ثانی که 1 ج است مساوی با جذر مجموع رابع و خامس یعنی ز ط است. و جمع جمله یعنی 1 ج 5 ز ط 25، و ه که مرکز است جذر جمع این جمله است. و حرف اوسط که ه است نصف حرف اول و آخر است که اط است. و اوسطین که ج زاند ضعف حرف اوسطاند که ه است. و فرقدان دو ستاره صورت بنات النعش الصغری اند، و وجه تشبیه روشن است.
غرض آن است که با این رمز خواست معرفی نماید اسم اعظم را که اجهزط از اسمای اعظم است.
پس در اوفاق و حروف حروف اجهزط که اوتاد و مفردات از یک تا نه اند و اسم اعظم دانسته اند، چه اینکه در ازواج آن یعنی بدوح نیز اسرار فراوان نهفته است.
حضرت مولی فرمودند: بعضی از نامه ها و پاکت های قدماء را دارم که پشت آن بدوح نوشته است که ملک برید و نامه رسان الهی است تا آن نامه را برساند.
70- به تحقیق دگر ا د ذ ر ز و لا هم - یکایک را بدان از اسم اعظم
یکی از اطلاقات اسم اعظم این حروف اند که هر یکی از این حروف اسم اعظم اند و این حروف هر یک یک آنها مخفف اسمی از اسماء الله اند. در فتوحات و در شرح فصوص موید الدین جندی اولین شارح فصوص نیز آمده است. به ترکیب اینچنین خوانده می شود: ادزر زولا. جناب جندی بعد از آن که فرمود که خداوند علم به اسم اعظم را در بین امت پنهان نمود و به کملین و اقطاب نیز اذن تعریف نداده است مگر بعضی از اسماء و حروف آن را گوید: فمن اسماء الله هذا الاسم، هو الله و المحیط و القدیر و الحی و القیوم، و من حروفة - ادذرزولا -، کماذکره الشیخ، رضی الله عنه...
71- نکات دیگر اندر نکات است - که روزی تو در آنجا برات است
مراد از اندر نکات، هزار و یک نکته است؛ پس تحقیق بنما تا برسی.
72- سخن از اسم اعظم هست بسیار - ولی از آن خود را رو نگهدار
اگر چه سخن در مور داسم اعظم زیاد است ولی از همه مهمتر آن است که اسم اعظم قسم اول یعنی جدول وجودی تو (مذکور در بیت 29) را نگهدار باش زیرا که راه اتصاف به همه اسمای الهی از همین کانال است.
در رساله رموز کنوز حضرت مولی در بیت (17) منقول کنوز الاسماء آورده است:
قوله:
اسم اعظم که نهان از نظر است - عقلها جمله از آن بی خبر است
در شرح آن فرمود: عقل جزئی مشوب به وهم از اسم اعظم بی خبر است.
در الهی نامه حضرتش آمده است: الهی ولی تو صادق آل محمد فرمود: ان آه اسم اسماء الله. و نبی تو خاتم الانبیاء فرمود: کل اسم من اسماء الله اعظم حسن را از همه اسم اعظم بی شمارت یک اسم اعظم آه است که جز آه در بساط ندارد.
هر یک از اسماء الله را فایده ای در کار؛ و هر یکی به حاجتی منسوب: چنان که مریض او را به نام شافی خواند، و گمشده به نام هادی، و جائع و گرسنه به نام رازق، اگر چه مریض یا الله هم بگوید همان شافی را می خواند و می خواهد، و هکذا. کما اینکه هر یک از ائمه (علیه السلام) که اسمی از اسمای اعظم الهی اند به حاجتی منسوب است. چه اینکه هر یک از انبیاء نیز که انوار الهی اند را خصوصیتی است که در دیگری نیست چنان که یکی می گوید: لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین؛ و دیگری گوید: رب انی مغلوب فانتصر و دیگری گوید: فاطر السموات والارض انت ولیّی فی الدنیا و الاخرة و بلکه همه اولیاء، بلکه همه آدمیان، بلکه همه حیوانات بری و بحری، بلکه همه نباتات بلکه همه جمادات، بلکه همه کواکب، بلکه هر کلمه از کلمات غیر متناهی وجود را حکم خاص و اثر خاص و شأن خاص و فعل خاص و مقام خاص است، ذلک تقدیر العزیز الحکیم.
در باب حجت کافی باسناده عن جابر عن ابی جعفر (علیه السلام) قال: ان اسم الله الاعظم علی ثلاثة و سبعین حرفا و انما کان عند آثف منها حرف واحد. دارندگان اسم اعظم کاتم بلکه کتوم اند، یعنی زبانشان اوکیه و بند دارد که وکاء دارند. از امام باقر (علیه السلام) آمده که لو کان لألسنتکم أوکیة لحدثت کل امری بما له و علیه. اصول کافی معرب ج 1 - ص 207.
در کنوز الاسماء عیانی در بهره وری انبیاء از اسم اعظم آمده است:
تا بفرمان خداوند جهان - یافت عمران شرف وصلت آن
شد از آن اسم مقدس آگاه - که بود اعظم اسماء الله
گفت یا رب به صفات این اسم - به حق حرمت ذات این اسم
که مراده ولدی با مقدار - صاحب معرفت و علم و وقار
نبی مرسل خودساز او را - از ره مرتبه بنواز او را
داد او را پسری رب جلیل - که زد او جامه فرعون به نیل
نوح از برکت این اسم و صفات - یافت از مهلکه آب نجات
موسی از برکت این اسم طور - یافت گفتار تجلی با نور
عیسی این اسم چو بر خواند اموات - یافتند از اثر اسم حیات
هر چه در عالم از این اسم بپاست - زان که این اسم کنوز الاسماست
این در از نه صدف اسرار است - بی بدل چون گهر شهوار است
وه چه اسم است که بسیار کسی - نیستش بر سر آن دست رسی
یکی از اسمای اعظم اسم شریف علم است؛ چه اینکه اسم جامع نیز از اسم اعظم است.
73- گذشتیم و سخن سربسته گفتیم - بسی در سره یکسره سفتیم
سَره یعنی خالص. در سفتن، سوراخ کردن آن جهت آویزان کردن در گردن و مانند آن است.
74- ازین سر مقنع از برایت - عجب کشف غطائی شد عطایت
مراد از سرّ مُقَنّع یعنی اسم اعظم که بر رویش مقنعه و نقاب و پرده بود که وی را نهان داشت مقداری از آن نقاب را کنار زدیم و حقایقی را برایت مکشوف نمودیم. فاغتنم ان کنت من اهله.
75- تو تا اندر صراط مستقیمی - روح و ریحان و جنات نعیمی
76- چو این جدول نمایی لای روبی - ترا باشد عطایای ربوبی
در مقدمه دروس معرفت نفس آمده است: این جدول اگر درست تصفیه و لایروبی شود مجرای آب حیات و مجلای ذات و صفات می گردد.
کسی که این جدول را درست لایروبی نماید شیثی مشرب می گردد؛ چه اینکه آن جناب را هبة الله گویند. انسان شیثی مشهد را عطایا و هبات ذاتی و اسمائی است. و این هبات بر محور استعداد و سوال عبد از حق است.
بین حق متجلی و عبد متجلی له مناسبت است که به اقتضای عین ثابت عبد از حق است. و این مناسبت با لایروبی نمودن جدول وجودی حاصل می گردد. شارح محقق قیصری در شرح فص شیثی فصوص الحکم گوید: و التجلی من الذات لا یکون الا علی صورة المتجلی له و هو العبد و بحسب استعداده لان الذات الالهیة لا صورة لها متعینة لیظهر الذات بها و هی مرآة الاعیان فتظهر صورة المتجلی له فیها بقدر استعداده کما ان الحق یظهر فی مرایا الاعیان بحسب استعدادتها و قابلیاتها بظهور احکامه غیر ذلک لا یکون اذ لابد من المناسبة بین المتجلی و المتجلی له...
عبدی که جدول وجودیش را لایروبی کرده است در مرآة حق خودش را مشاهده می کند زیرا به مقدار سعه وجودیش و به اندازه جدول لایروبی اش حق در او تجلی می کند لذا منح و هبات به مقدار استعداد عبد است.
حیث اینکه جدول وجودی هر شخصی اسم اعظم او بشمار می رود پس همه عطایای روبی را با این اسم اعظم اخذ می کند. فتبصر.
77- قلم آمد بفریاد و به دلدل - که تا حرف آورم از دفتر دل
دلدل یعنی اضطراب، انقلاب، به حزن و اندوه حرف زدن.

فذلکه باب 6

1- اطلاقات عقل و مراد آن در مقام
2- اطلاقات صراط مستقیم
3- نزاع بین نفس و عقل
4- اعدی عدو بودن نفس
5- صراط عقل و مفرد بودن صراط در قرآن
6- نفس ناطقه انسانی صراط الله است
7- بر صراط بودن حق تعالی و سر عظیم در صراط رب
8- موجودات از عقل اول تا هیولای اولی و انسانها، جداول وجودی حق اند
9- همه برکات فائضه از حق بر این جداول است
10- انسان کامل بزرگترین جدول الهی است
11- طلب کردن حق، و خطاب با حق تعالی از این جدول وجودی است
12- اشتقاق هر شخصی از حق تعالی به این جدول است و بیان معنای حدیث اشتقاق
13- فهم معنای اینکه اسم عین مسمی و هم غیر مسمی است از راه جدول وجودی و معنی خلق و خالق و رازق و مرزوق
14- اطلاقات اسم اعظم:
الف: جدول وجودی هر شخصی اسم اعظم او است و بیان آن از حضرت امام صادق (علیه السلام).
ب: هر اسمی از اسماء الله اسم اعظم است که از خدای اکبر، اسم اصغر نشاید.
ج: اسم اعظم در بین اسماء الله به قیاس بعضی به بعض دیگر پیش می آید.
د: کون جامع اسم اعظم است.
ه: اسمای امهات از امهات فعل، صفت، ذات، اسم اعظم اند.
و: العلیم، الحی، حی قیوم، یقین از اسمای اعظم اند.
ز: هر اسمی که دولت آن در شخص تجلی کند اسم اعظم او است.
ح: حروف اجهزط که اوتادند اسم اعظم اند.
ط: حروف ادذر زولا هر یک اسمی از اسمای اعظم اند.
ی: علم نیز از اسم اعظم است و...

باب هفتم: شرح باب هفتم دفتر دل

این باب در بردارنده هفتاد و شش بیت شعر است که محور آن را دل و اطوار وجودی آن تشکیل می دهد.
1- به بسم الله الرحمن الرحیم است - دلی کو اعظم از عرش عظیم است
اشاره به همان حدیث معروف است که قلب المومن عرش الله الاعظم.
و این عرش اعظم محیط بر کل است. یکی از بزرگان اهل تمیز گفته است: اگر عرش و آنچه را که در بردارد صد هزار هزار برابر آن در گوشه ای از گوشه های دل عارف بالله نهاده شود بدان احساس نمی کند. دیگری گفته است: این بزرگ مرد از گنجایش دل خویش بدانچه یافته است سخن گفته است نه آنچنان که گنجایش دل است.
از رسول اکرم از حق تعالی حدیث قدسی است که: یسعنی ارضی و لا سمائی ولکن یسعنی قلب عبدی المومن. لذا دل محل ظهور تجلیات انوار الهی است.
عارف رومی گوید:
گفت پیغمبر که حق فرموده است - من نگنجم هیچ در بالا و پست
در زمین و آسمان و عرش نیز - من نگنجم این یقین دان ای عزیز
در دل مومن بگنجم ای عجب - گر مرا جویی در آن دلها طلب
عرش با آن نور و با پهنای خویش - چون بدید او را برفت از جای خویش
این قلب همان لطیفه غیبی الهی است که ظرف علوم و معارف است و تشنه آب حیات علم و دریایی است که هر چه آب بگیرد گنجایش آن بیشتر می شود. صاحبدلان در ظهور و تجلیات انوار این آسمان در افق بیکران عالم قلب حکایتها دارند.
2- بیا بشنو حدیث عالم دل - ز صاحبدل که دل حق راست منزل
3- امام صادق آن بحر حقایق - چنین در وصف دل بوده است ناطق
4- که دل یکتا حرم باشد خدا را - پس اندر وی مده جا ماسوا را
اشاره به حدیث شریف از امام ناطق، صادق آل محمد علیهم السلام است که در آخر جامع الاخبار صدوق قدس سره نقل شده که: القلب حرم الله فلا تسکن فی حرم الله غیر الله. چه اینکه بوزان همین معنی نیز از آن حضرت آمده است که: الکافی (ج 2 معروف ص 13) باسناده عن سفیان بن عیینة قال: سألته - یعنی ابا عبدالله (علیه السلام) - عن قول الله عزوجل: الا من أتی الله بقلب سلیم؟ قال: القلب السلیم الذی یلقی ربه و لیس فیه أحد سواه.
در دل مومن جا برای غیر نیست زیرا دلدار مومن غیور است که با تجلی غیرتش غیری را در جهان دل مومن نگذارد. سر اینکه در دل مومن غیر حق را جایی نیست آن است که او با غیرت الهی و ظهور عزت و سطوت و عظموت حق در همه کلمات وجودی که محل تجلی انوار حقه اند، به یک وجود لا یتناهی وصول یافته است که سلطان وحدت شخصی سعی و صمدی وجود واجب را نظاره گر است که هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن این دولت را قاهر و خلق را که سراب اند مقهور می بیند که یحسبه الظمأن ماءاً. در الهی نامه مولایم آمده: الهی از پای تا فرقم، در نور تو غرقم یا نور السموات والارض انعمت فزد! و این نور همان نور وجود است و یک فروغ رخ ساقی است که بر جام افتاده است. صاحبان دل از ضلالت؟ کوکو به حیرت هوهو دست یازیده اند که در دارالتوحید محضر عالم، سخن افسانه از تکثیر و ممکن ندارند. لذا این کمترین در روز هشتم شهر رجب الاصب سنه هزار و چهارصد و هفده با کسب اجازه از محضر مخضر حضرت حق می خواهد اسم این نظام هستی را دارالتوحید نام نهاد. و این مُقَتبس از کلام مولایم در الهی نامه تحفه الهی اش است که فرمود: الهی از من برهان توحید خواهند، و من دلیل تکثیر، الهی از من پرسند توحید یعنی چه، حسن گوید تکثیر یعنی چه.
این صاحبدلان عرش اعظم اله درویش وار، روز و شب را در حضور دلدارند که گویند: الهی اگر چه درویشم، ولی داراتر از من کیست، که تو دارایی منی، الهی دیده از دیدار جمال لذت می برد و دل از لقای ذوالجمال اینان دائم بر بساط قرب حق آرمیده اند که بساطی جز آه ندارند لذا دلی شکسته دارند و تنی خسته که گویند تن به سوی کعبه داشتن چه سودی دهد آن که دل به سوی خداوند کعبه ندارد؛ لذا دل به جمال مطلق داده اند هر چه باداباد، و به دیدن او عالین وار مرزوقند و حرم دل را بر نامحرمان اوهام و اراذل و اوباش حرام نموده اند لذا در جهان پر از هیاهو هو هو می کنند؛ و از خراب آباد به عشق آباد سفر کرده اند و به دیدار جمال یار، عبدالجمال شده اند.
آنان که در حرم دل جا برای غیر نگذاشته اند، شعله ای تنور آسا با آه آتشین دارند تا قربانی در منای قرب دوست گردند که تا چون ذبیح ابراهیم چهره بر زمین نهند و بیماران امیدوارند که تا طبیب عیسی دمش آید و مرهمی بر آن نهاد.
دل اینان مست وار در شست یار است که بر اساس قبض و بسط اسمائی دلدار، گاهی آرمیده اند و گه بی قرار، گه همچون برق رخشنده خندان اند و گه چون ابر بارنده باران و گاهی از فروغ رخ دوست روی شکفته دارند و گه از نسیم کویش در خمار و در مقام لا یقفی قلبشان فیض حق را هستند امیدوار.
5- بود این نکته تخم رستگاری - که باید در زمین دل بکاری
صاحبان دل، همانند کشاورزانی اند که در مزرعه جان فقط تخم توحید کاشته اند و برای سبز شدن این دانه و بذر و آبیاری آن، گریه ها دارند و در حفظ آن از آفات سماوی و ارضی ناله ها.
6- پس اندر حفظ او کن دیده بانی - که تا گردد زمینت آسمانی
مراد از این دیده بانی همان حضور و مراقبت است که کشیک نفس کشیدن است که باید در رسیدن به اسماء الله هم خود را واحد نمود و با اطمینان خاطر و عدم اضطراب بدین کعبه مقصود وصل شد و در این مسیر باید استقامت نمود که ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة اگر خدا گویند و اهل استقامت باشند بر آنان ملائکه تنزل پیدا می کنند زیرا که همه برکات زیر سر استقامت است.
7- حقایق را بجو از دفتر دل - که این دفتر حقایق راست شامل
مراد از دفتر دل در مصراع اول یک لفظ است که در دو معنی استعمال شده است که هم دفتر دل خود شخص که دل او دفتر او است که حقایق در آن منقش می گردد و هم مراد از آن، خود دفتر دل حضرت مولی است که در شرح آن بسر می بریم که دفتر دل حضرتش حاوی همه حقایق عرفانی و کلیات مبانی حکمی است که شرح تطورات و تقلبات دل عارف به شئون نوزده گانه بسم الله الرحمن الرحیم است؛ یعنی هر صاحب دلی به راه افتد و دل خویش را در مقام توجه آن، به ملکوت و حقایق آنسویی بشوراند اینچنین دلش را شئونی و اطواری خواهد بود.
8- نباشد نقطه ای در ملک تکوین - مگر در دفتر دل گشت تدوین
چون دفتر دل انسان مظهر اتم حق تعالی است لذا همه کلمات وجودی را حائز است.
در ینبوع الحیاة مسمی به قصیده تائیه دیوان ص 450 آمده است:
تصّفحت اوراق الصحائف کلها - فلم أر فیها غیر ما فی صحیفتی
همه کتابها را ورق ورق نمودم و خواندم غیر از آنچه که در کتاب خودم دارم چیز دیگری ندیدم زیرا صورت انسانی هیکل توحید است، و او را وحدت حقه حقیقیه ظلیه است که ظل وحدت حقه حقیقیه الهیه است و متعلم به حقایق جمیع اسماء الله است، قوله سبحانه و علم آدم الاسماء کلها. و آدم بر صورت رحمن آفریده شده است که ان الله خلق آدم علی صورتة.
کمال لایق انسان آن است که به همه کلمات وجودی نوریه آنطوری که هستند شهود ایقانی و کشف تام نورانی به القاء سبوحی یابد لذا در ادامه آن آمده:
علی صورة الرحمن جل جلاله - بَدا هذا الانسان من امشاج نطفة
و معرفة الانسان نفسه انما - هی الحد الاعلی للعلوم الرئیسة
و سبحان ربی ما أعز عوالمی - و أعظم شأنی فی مکامِن بُنْیتی
پس همه کلمات نوریه عالم تکوین بمنزله شرح عینی این متن کتاب انسانی است؛ چه قرآن کتبی شرح کتبی آن؛ فتدبر. لذا در بیت بعدی فرمود:
9- ز تکوین هم بر تبت اکبر آمد - که حق را مظهر کامل تر آمد
مراد از تکوین در مقام، کون باصطلاح طائفه اهل الله است نه کون باصطلاح فلسفه مشاء که مراد از آن عالم کون و فساد یعنی مادون فلک قمر است.
و مراد از کون در نزد اهل الله یعنی ماسوی الله از عقل اول تا هیولای اولی است. و این معنی اعم از کون در نزد فیلسوف است که کل امر وجودی و عالم امکان را گویند.
عالم کونی مطلقا مظهر اسمای حسنای حق تعالی است؛ اما قلب انسان مظهر اتم اسماء الله است که همه عوالم وجودی مسخر اویند... هو الذی سخر لکم ما فی الارض جمیعا که ما سوی الله ارض اند و آسمان آن، قلب انسان است. در کلمه 211 هزار یک کلمه مولایم آمده است:
قلبی که جامع همه اسمای حسنی و مظهر جمیع صفات عُلیاست آن قلب انسان کامل است که به اقتضای ذاتی و تکوینی هر اسمی باذن الله تعالی اسمی و رسمی و حکمی و اثری دارد و لغت شناسان و زبان دانان وی را به اسامی مختلف خوانند:
من جمله جبرئیلش می گویند که از عالم حقائق و دقائق خبر می دهد.
میکائیلش می گویند که از معارف و مکارم به طالبان رزق بخش است.
اسرافیلش می گویند که معاد و بازگشت مریدان را آگاه می فرماید.
عزرائیلش می گویند که قتل نفس اماره مریدان می نماید.
آدمش می گویند زیرا که معلم طالبان راه هدایت است.
نوحش می گویند برای آنکه نجات دهنده از طوفان بلاست.
ابراهیمش می گویند زیرا که از نار هستی گذشته و نمرود خواهش را کشته و خلیل حضرت حق جل شأنه گشته است.
موسایش می گویند برای اینکه فرعون هستی را به نیل نیستی غرق نموده در طور قرب اله مناجات می کند.
خضرش می گویند به جهت آنکه از آب حیوان علم لدنی خورده و به حیات جاودانی پی برده،...
یوسف نیز می گویند جهت آنکه در مصر ولایت عزیز است.
مرات و آینه نیز گویند از جهت آنکه هر کس به وی مقابل می شود اگر متقی است نیک مشاهده می نماید و اگر شقی است زشت ملاحظه می کند کما قاله المولوی:
گفت من آیینه ام مصقول دوست - ترک و روم و هند آن بیند که اوست
10- مقام شامخ انسان کامل - به مافوق خلافت راست شامل
خلافت انسان به لحاظ روی به سوی خلق داشتن است ولی مقام فوق خلافت همان است که در حدیث شریف منقول از حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است که:
لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل که ملک و نبی هر یک نکره در سیاق نفی است و شامل خود آن حضرت که نبی مرسل است هم هست که در این مقام همه تعینات را زیر پر دارد.
پس بدان که مراد از فناء نه این است که ذات شخص فانی شود، بلکه مراد این است که خواص بشریت از او سلب می شود و متصف به صفات الله می گردد.
از این مقام در صحفه کریمه عرفانیه تعبیر به فوق خلاف می کنند و در آن مقام ظهور سلطان دولت ولایت مطلقه است نه نبوت، لذا صدر قونوی گوید:
فیحل مقام الانسانیة الحقیقیة التی فوق الخلافة الکبری (مصباح 1 ص 33).
اینکه در حدیث مذکور وقت آمده نه مقام مرحوم آخوند در اسفار گوید:
و انما قال وقت و لم یقل مقام للفرق بین مرتبة الرسالة و مرتبة الولایة لان دعوی الرسالة یلائم دعوی المقام هناک و انما یلائم الدعوی الوقتیة.
مقام، شهود دائم است بخلاف وقت، فرق بین وقت و مقام نظیر فرق میان حال و ملکه است.
11- خوش آنگاهی دل از روی تولّی - شرف یابد ز انوار تجلی
12- گرت تا آه و سوز دل نباشد - پشیزی مر ترا حاصل نباشد
پشیز واحد پولی است مثل جندک و غاز؛ به کسر اول بر وزن ستیز، پول ریزه نازک بسیار تنگ رایج را گویند. از آن به پول سیاه نیز تعبیر می گردد. آن دلی از روی تولی شرف به انوار تجلی یابد که با آه و ناله باشد وگرنه این دل به پشیزی نیارزد.
مگر آنکه را که جذبه ناگاه رسد و دولت جاودانی وی بی خون و دل به کنار آید که در نفوس مکتفی و قلیلی او نفوس مستکفی اینچنین باشد.
13- و یا باشد دلم را این حوله - که بی ناله نگردد باغ لاله
آنچه در شرح بیت 69 به بعد از باب اول دفتر دل گذشت در مقام نیز بکار آید. حضرتش می فرمایند: بافت مزاج و چینش من اینطور نهاده شده است که تا روزه نگیرم و چهله و اربعین نداشته باشم و نیز در سکوت و خلوت و ذکر و حضور بسر نبرم به شعر نمی آیم و به آه و ناله نمی آیم و این هم یک طبیعت عجیبی است و این را به طور واقع از خویش خبر دادم.
14- ترا در کوره محنت گدازد - که تا بر سفره منحت نوازد
آه و ناله است که انسان را در کوره عشق به حق، مخلص می کند و بر سر سفره الهی می برد که:
از یمن سحر راه نمودند حسن را - یمن سحر و لطف خداوند قرآن به
در غزل یمن سحر فرمود:
ای سوز تو در سینه ز سور دو جهان به - سودای تو در سر ز همه سود و زیان به
یک فرقه بدنیا خوش و یک زمره بعقبی - ما را دل غمگین هم از این به هم از آن به
در غزل شاخه طوبی فرمود:
از سینه سوزانم پیوسته فروزانم - سر سبز شده جانم از چشمه چشمانم
این طرف سخن بنیوش در حضرت جانانم - میسوزم و می سازم از آتش هجرانم
در غزل قلاده عشق فرماید:
دم بدم از یاد تو آهم جهد از کوره دل - باز خرسندم که در یاد توام این است حاصل
یا آنکه فرماید:
خوش بساطی است که جز آه نباشد به بساط - چه بساطی است که پژمرده از آن یافت نشاط
در نعمت قرب آمده است:
دیدی ایدل اگرت سینه سوزان نبود - دیدگانت برخ دوست فروزان نبود
ابر بگریست چمن خنده کنان گفت حسن - تو چو من کی شوی ار اشک تو ریزان نبود
و نیز فرماید:
دل بریان شده ام حاصل عرفان من است - ارمغانیست که از جانب جانان من است
بسکه در کوره عشقش به فغان آمده ام - مشت من سینه من چکش و سندان من است
در آخر دیوان فرمود:
هر چه بُد محنت ایام زَبَد بود و برفت - هر چه باقی است همه منحت یزدان آمد
15- چه قلب محنت آمد منحت ایدوست - عسل مقلوب لسع است و چه نیکوست
16- وزان محنت و منحت به معنی - چو وضعشان بود در نزد دانا
عسل شیرینی است به وزان منحت که عطایای آنسویی و لذیذ است بخلاف محنت که اندوه و بلا است به وزان لسع که گزیدن با نیش همانند گزیدن مار، عقرب را گویند.
منحت و محنت در وضع و وزن لفظی یکسان اند. چه اینکه وزن خارجی شان نیز یکسان است یعنی به هر اندازه که منحت وزین و سنگین است محنت نیز سنگین است و عکس آن هم اینچنین.
اگر عطایای آنسویی برای عبد سنگین باشد بلایای اینسویی نیز سنگین است در کلمه 227 هزار و یک کلمه جلد 2 در بیوگرافی حضرت مولی با بعضی از ابیات آمده است که هر یک از ابیات و مصراعی از مصاریع ابیات اشاره است به وقایع و حوادثی است که در مسیر زندگی برای حضرتش پیش آمده است که خداوند توفیق فهم آنها را عطا فرماید.
چه باشد مشربم یعقوبی ایدوست - که نیش و نوش آن هر دو چه نیکوست
مر آن مشرب مرا آورده در راه - که اشکو بثّی و حزنی الی الله
ز مردم تا گران جانی بدیدم - به القاءات سبوحی رسیدم
هر آن زخمی که دیدم از زمانه - برای فیض حق بودی بهانه
ز ادبار و ز اقبال خلائق - ندیدم جز محبتهای خالق
هر آن چیزی تو را کز آن گزند است - برای اهل دل آن دلپسند است
بَدان را هست بر ما حق بسیار - چو حق مردم پاکیزه کردار
بسی در جزر و مد روزگار - بَدان را دیده ام آموزگارم
مرا استاد کامل کرد آگاه - که التوحید أن تنسی سوی الله
پس منح و عطایای آنسویی مطابق محنت و نیش های اینسویی است که می فرمود: هر وقت یک زخمی و نیشی را که خوردم، می دیدم که از آن طرف به ازای آن، حقایق و اسراری روی می آورد؛ لذا همه آن نیش ها و محنت ها بهانه بود تا ان مع العسر یسراً بعد از زخمها و گرفتاریها یُسر و گشایش روی می آورد؛ الجنة حفّت بالمکاره.
17- عذابش عذب و سخط او رضا هست - بلا آلا و درد او دوا است
عذب یعنی گوارا، خوشگوار و پاکیزه و سخط غضب است. آنجا که محنت می دهد محنت آن گرچه عذاب است ولی همین عذاب گوارا و دلپسند است چه اینکه اگر غضب نیز کند رضای اوست و بلای او نعمت است و اگر درد دهد خود درد دوا است. الهی خوشدلم که از درد می نالم، که هر دردی را درمانی نهاده ای.
18- بلی یابی دلی را کاندر آغاز - خداوندش نموده دفتر راز
مراد از این دلی همان قلب صاحبان نفوس مکتفیه است همانند دل جناب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) گر چه آنها هم محنتها کشیده اند و سختی ها دیده اند که ما اوذی نبی بمثل ما اذیت. چه اینکه در کتب علمای راستیم ما آمده است که بعد از جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) احدی از ائمه معصومین حتی سید الشهداء همانند امیر المؤمنین علیهم السلام مورد اذیت و آزار قرار نگرفت. آنگونه دومین شخص نظام هستی را بیست و چهار سال خانه نشین نموده اند که گوید؛ خار در چشم و استخوان در گلو داشتم.
19- بسی افراد امی بی تعلم - گذشته از سر اقلیم هشتم
این بیت به منزله بیان بیت قبلی است. یعنی آنکه را خداوند در ابتداء دفتر رازش نموده است همین امی است که بدون تعلم از هفت اقلیم زمین و اقلیم هشتم آسمان نیز بالاتر رفته است که همه کلمات وجودی عالم به منزله اعضاء و جوارح او شده اند. به شرح بیت 73 از باب چهارم مراجعه بفرما.
20- به چندی پیش ازین با دل به نجوی - چنین گفت و شنودی بود ما را
21- دلا یک ره بیا ساز سفر کن - ز هر چه پیشت آید زان حذر کن
ساز یعنی آماده کردن زاد و توشه راه؛ یک ره یعنی یک بار.
در ص 191 دیوان در کاروان عشق آمده: ز هر چه پیش آید زان گذر کن که گذر و حذر به یک معنی است که عبور از هر چه که غیر حق است و حذر از خلق داشتن است.
22- که شاید سوی یارت بار یابی - دمادم جلوه های یار یابی
بار یعنی اجازه.
23- دلا بازیچه نبود دار هستی - که جز حق نیست در بازار هستی
در آیه چهارم سوره تغابن آمده است: خلق السموات والارض بالحق که نظام هستی بر اساس حق آفریده شده است که بالعدل قامت السموات و الارض.
در کتب و رسائل اصول معارف و فروع احکام، بلکه در قرآن مجید و روایات و حتی از مشایخ و اساطین قبل از اسلام، عنایتی خاص به کلمه مبارکه حق و معانی آن شده است.
در تلقین میت آمده است: ان ما جاء به محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) حق، و ان الموت حق، و سوال منکر و نکیر فی القبر حق، و البعث حق، و النشور حق، و الصراط حق، و المیزان حق، و نظائر الکتب حق، و الجنة حق، و النار حق... که بیان اطوار معانی و مظاهر حق در نظام احسن عالم است که حضرت مولی فرمود: چندین بار که در هنگام دفن موتی این کلمات را استماع می کردم در نظرم جلوه گریهای خاص می نمود تا اینکه منجر به تألیف رساله شریف انه الحق شده است.
محور معارف علمی بیان مسئله توحید حق و حق توحید است و در آخر سوره فصلت نیز آمده است که سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق در آیات آفاقی تکوینی و در آیات انفسی هر چه که تجلی نموده است حق جلوه کرده است.
و حق در منظر اعلی و حق بین حضرات عارفانه بالله همان وجود است که وجود و حق مساوق هم اند و به عنوان موضوع عرفان بالله قرار گرفته است.
جناب خواجه طوسی در آغاز آغاز و انجام گوید: سپاس آفریدگاری را که آغاز همه از اوست و انجام همه با او است بلکه خود همه اوست. این همان است که از آن به وحدت وجود و وحدت حق تعبیر می کنند.
از جناب مولی الموالی امیر المؤمنین سوال شد که وجود چیست؟ حضرت فرمود: به غیر وجود چیست. یعنی آنچه که می بینی وجود است و حق است که چیزی غیر از وجود نیست تا سوال از وجود شود.
چون حق تعالی خود حق است همه آثار صنع او هم حق است، زمین و آسمان حق است، ماه و خورشید و ستارگان حق است، از ذره تا کهکشانها حق است، نظام هستی حق است، دولت او دولت حق است، و رسول او حق است، و کتاب و بعث و نشور و صراط و میزان او هم حق است، و آنچه را که حق فرمود حق است حق است که سالک در این مقام به اعتباری، سفری من الحق الی الخلق بالحق می کند، چنانکه از آیات آفاق و انفس سفری من الخلق الی الحق کرده است.
از قبل از اسلام در السنه دائر بود که: الحکمة معرفة الوجود الحق و الوجود الحق هو واجب الوجود لذاته.
در فصل اول شرح فصوص قیصری آمده: الفصل الاول فی الوجود و انه هو الحق. و وجود حق متعال در اعیان، احق حقائق است که بحث حق و حقیقت در فلسفه الهی از قدیم الایام ناظر به تبکیت سوفسطایی بود که منکر حق و حقیقت نظام هستی بوده اند که در مقابل گفته شد که حق است که اداره کننده نظام هستی و گرداننده آن و بلکه عین نظام است.
فارابی در فص دوازدهم فصوص الحکم گوید: هو الحق فکیف لا و قد وجب، و هو الباطن فکیف لا و قد ظهر، فهو ظاهر من حیث هو باطن و باطن من حیث هو ظاهر فخذ من بطونه الی ظهوره حتی یظهرلک و یبطن عنک. یعنی حق تنها اوست چگونه نباشد و حال آنکه واجب است، و باطن تنها اوست چگونه نباشد و حال آنکه ظاهر است که حق یعنی موجود ثابت محض و بحت و بسیطی است که به بطلان آمیخته نیست و زوال در او راه نمی یابد و هستی حق او است.
موجود به حق واحد اول باشد - باقی همه موجود مخیل باشد
هر چیز جز او که آید اندر نظرت - نقش دومین چشم أحول باشد
24- بود آن بنده فیروز و موفق - نجوید اندرین بازار جز حق
25- دلا از دام و بند خودپرستی - نرستی همچو مرغ بی پرستی
26- چرا خو کره ای در لای و در گل - ازین لای و گلت برگو چه حاصل
27- دلا عالم همه الله نور است - بیابد آنکه دائم در حضور است
28- ترا تا آینه زنگار باشد - حجاب دیدن دلدار باشد
به شرح بیت دهم به بعد از باب سوم و لطیفه 101 از ماثر ج 1 مراجعه بفرما.
سعدی حجاب نیست تو آئینه پاک دار - زنگار خورده چو بنماید جمال دوست
در حقیقت حجابی جز گناهان ما نیست که از امام هشتم (علیه السلام) منقول است: ان الاحتجاب عن الخلق لکثرة ذنوبهم.
مرحوم حاجی گوید:
چشم ما دیده خفاش بود ور نه ترا - پرتو حسن به دیوار و دری نیست که نیست
موسی ای نیست که دعوی انا الحق شنود - ور نه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست
29- دلا تو مرغ باغ کبریایی - یگانه محرم سر خدایی
30- بنه سر را به خاک آستانش - که سر برآوری از آسمانش
31- دلا مردان ره بودند آگاه - زبان هر یکی انی مع الله
32- شب ایشان به از صد روز روشن - دل ایشان به از صد باغ گلشن
33- دلا شب را مده بیهوده از دست - که در دیجور شب آب حیاتست
دیجور - به فتح اول و ضم جیم بر وزن طیفور، شبی را گویند که به غایت سیاه و تاریک باشد. (برهان قاطع). همه برکات را در شب قرار داده اند که ان ناشئة اللیل هی اشد و طاً و اقوم قیلا (مزمل / 7). روز بر اثر کسب معاش و تحصیل معاد و تزاول هر کس در حرفه و صنعت و شغلی که دارد فراغ بال داشتن دشوار است مگر برای او حدی از افراد که مظهر اسم شریف یا من لا یشغله شأن عن شأن می باشد که ضابط جمیع حضرات است و او را حضرتی از حضرتی باز نمی دارد.
اما شب هنگام انزوای از خلق و انقطاع از مشاغل روز است که انسان را به خلوت و وحدت می کشاند و خلوت و وحدت به توحّد می رسانند، و تا انسان به توحّد نرسیده است به ادراکات عقلی و سیر انفسی نائل نمی گردد که تعلق به تعقل جمع نمی شود.