فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

اطلاقات اسم اعظم

در این باب اسم اعظم به معانی گوناگون آمده است که اولین اطلاق اسم اعظم را به جدول وجودی هر کسی متوجه فرمود که آمده:
29- تر این جدول آمد اسم اعظم - که هر موجود هم داراست فافهم
فیض الهی، فعل اوست که ماسوی را فرا رسیده است و همین فعل کلام اوست که ماسوی گویایند و به تسبیح اویند. این فیض، حصه وجودی هر موجودی است که واسطه ارتباط او با حق مطلق است. ارتباطی که عین ربط است و از آن به جدول تعبیر نموده اند که در صحف عارفان بالله به حصه وجودی هر شخص و نیز تعبیر به اسم اعظم او می گردد.
و همین فیض است که روزی همه است و همه بدان مرزوقند که الهی موج از دریا خیزد و با وی آمیزد و در وی گریزد و از وی ناگزیر است. انا لله و انا الیه راجعون.
هر موجی که از دریا برمی خیزد، حقیقت آن همان خیزش آب است؛ آب شکن یافته دریا، موج نام دارد و هر آب خیزاب یافته می شود اسم اعظم هر موجی که از آن خیزاب تشکیل می شود. چه اینکه موج بدون این مقدار آب برخاسته موج نیست و لذا هر موجودی به همان جدول وجودیش که اسم اعظم اوست قوام دارد. و اگر موجودات را جداولی بدانیم مرتبط به دریای بیکران هستی هر جدولی به قدر سعه وجودیش از دریا آب می گیرد که به همان مقدار مرتبط به دریا است و همان مقدار اسم اعظم اوست زیرا ذات دریا با تجلی از تجلیاتش شد این جدول وجودی. و راه ارتباط این موج با امواج دیگر نیز همین جدول و آب خیزش یافته است که به دریا مرتبط است؛ زیرا هر موجی به مقدار آب خیزش یافته مخصوص به خویش به دریا مرتبط و هر موجی به همان مقدار فقط دریا را می شناسد و از امواج دیگر که حدود و خیزاب های دیگرند خبر ندارد.
شناخت این موج خودش را مترتب بر شناخت اوست به دریا، زیرا موج بی ارتباط فقری به دریا موج نیست و شناخت این موج دریا را نه به علم فکری اوست که به عین علم شهودی اوست؛ منتهی به مقداری که آب بحر خیزاب گرفته و او را ظهور داده او دریا را می شناسد. پس شناخت او دریا را به کنه و تمام حقیقت ممکن نیست.
و شناخت او امواج دیگر را نیز به همین مقدار آب خیزش یافته و همان ارتباط فقری او به دریا است و بدون ارتباط به دریا از کانال آب برخاسته شده، او نمی تواند به امواج دیگر آگاهی یابد که جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اللهم ارنی الاشیاء کما هی یعنی از دریا طلب می کند که امواج را به او بنمایاند و چون هر موجی و موجودی در حقیقت به همان ربط وجودی و آب خیزش یافته دریا موجود و موج است و حضرتش خواست ربط وجودی اشیاء به دریا را، دریا به او نشان دهد نه حدود و نقائص که امر عدمی اند و ماهیاتند که مثار کثرت است؛ پس حضرتش از حق و دریا، شناخت دریا و آب های برخاسته را طلب کرده است.
در واقع شناخت حقائق موجودات همان شناخت عینی و معرفت شهودی به حق است و لذا از حضرتش سوال شد که: بماذا عرفت ربک قال بالله عرفت الاشیاء. سوال شد به چه چیزی رب خودت را شناختی؟ در جواب فرمود اشیا را به خدا شناختم. به مثل این است که شما به موجی بگویید که تو به چه چیز دریا را شناختی او در جواب بگوید من امواج دیگر را به دریا شناختم. یعنی من بدون دریا چیزی نیستم و چون دریا خیزاب یافت من شدم و من به تمام حقیقتم به دریا مرتبطم و به همه حصه وجودی و آب خیزاب شده اش او هستم و چیزی غیر او را نمی بینم و نمی شناسم لذا معنی ندارد از من سوال شود که تو دریا را چگونه شناختی زیرا علم به ذات خود که عین من است عین ربط به علم من به دریا است زیرا من بدون دریا چیزی نیستم که حتی بخواهم به خودم علم داشته باشم پس علم من به ذات خودم نیز عین ربط به همان آب خیزش یافته دریایم هست. و چون به همین مقدار آب مرتبط به من، عین دریا هستم در جواب می گویم که اگر از من که موجی از این دریا هستم سوال بنمایی که امواج دیگر را آیا می شناسی؟ در جواب گویم که من به دریا و به همین خصه آبی مخصوص خود به دریا، اشیاء و امواج دیگر را می شناسم.
من به یارم شناختم یارم - نی به نقش و نگار پندارت
زبان حال هر موجی از امواج دریا این است که:
همه یار است و نیست غیر از یار - واحدی جلوه کرد و شد بسیار
چون همه امواجها همان آب خیزاب یافته دریایند و این دریا یار است که با خیزش مختلف و حرکت حبی به تلاطم در آمده و این همه امواج را تجلی داده است. لذا این موج چون با جدول ارتباطی خود به دریا مرتبط است و همه امواج نیز اینطورند لذا او همه امواج را از آن جهت که مرتبط به دریا هستند می نگرد که همان علم شهودی اوست لذا همه را یار می بیند و البته هر یکی از امواج که حد و نقصی موجی دارد که امر عدمی است را ملاحظه نمی کند چون عدم چیزی نیست تا مورد توجه قرار گیرد.
لذا این موج زبان حالی دارد می گوید: دریا است که مشهود من است و من دریا هستم و جز دریا نیستم و من جز دریا نمی بینم و جز دریا ندارم که تا او را که غیر است ببینم و من جز دریا را نمی یابم و فقط او را مشاهده می کنم و همه امواج دیگر را از باب اینکه همین دریای هستی من است که بدانها جلوه کرده است به عنوان همین دریا می بینم و این دریا همان وجود است و مساوق با حق است و خلق موجهای این وجوداند و کثرت امواج، به تشنأت دریا و وجود است؛ لذا در درس اول معرفت نفس آمده:
وجود است که مشهود ما است؛ ما موجودیم و جز ما همه موجودند؛ ما جز وجود نیستیم و جز وجود نداریم و جز وجود را نمی یابیم و جز وجود را نمی بینیم.
لذا در منظر حق بین این موج، توحید صمدی قرآنی تجلی می کند که دریا را یکی می داند منتهی نه یکی عددی بلکه یکی سعی که هو معکم اینما کنتم و هو الذی فی السماء اله و فی الارض اله و بر این موج حق بین و دریانگر، وحدت شخصی دریا و وجود، و وحدت حقه حقیقیه صمدیه ذاتیه دریا متجلی می شود و هر موجی که از دریا برمی خیزد وحده لا شریک له می گوید. و این همان توحیدی است که هر موجودی با حصه وجودیش بدان متلبس است. پس اسم اعظم هر موجی و هر جدولی همان مقدار آبی است که از دریا برخاسته و این موج را تشکیل داده است.
ما جدولی از بحر وجودیم همه - ما دفتری از غیب و شهودیم همه
ما مظهر واجب الوجودیم همه - افسوس که در جهل غنودیم همه
قهرا هر موجودی که به مقامات شهودی در دریا می رسد از همان حصه وجودی خویش که اسم اعظم اوست می رسد.
در فص اسماعیلی فصوص الحکم آمده: کل موجود فما له من الله الا ربه خاصة یستحیل ان یکون له الکل، فلکل شخص اسم هو ربه، و ذلک الشخص جسم و هو قلبه.
برای هر موجودی از دریای بیکران الهی، رب خاص است که اسم گویند و این همان اسم اعظم این موجودی است که همه القاءات آنسویی از نداها و خطابات و تعلیمات و الهامات و منامات و تجلیات و مکاشفات و مراتب وحی، و همچنین نداها و دعاهای این سویی همه از این جدول و حصه وجودی انسان و آن موجود صورت می گیرد.
پس تو خودت اسم اعظم الهی هستی و قدر خود را بشناس و مشمر سرسری اگر چه بر انگشتری اسم اعظم کتبی را حک می نمایند و تو به انگشتت می گذاری ولی باید بدانی که:
گر انگشت سلیمانی نباشد - چه خاصیت دهد نقش نگینی
خودش که اسم اعظم است را حفظ نمی کند و به فکر انگشتر بدست گرفتن است ولی عمده آن است که خودش اسم اعظم گردد و توجه به ارتباط وجودیش به دریای بیکران وجود باشد و خویش را در حدود و نقائص کثرات غرق نکند و جدول وجودیش را باید لایروبی نماید تا به اسم اعظم جانش دست یابد.
اسم اعظم نه از الف و باء و تا است - سر مکتوم ما لاف افسانه شد
و هر موجودی چون به لحاظ ارتباط فقری نوریش به حق، اسم اعظم است لذا از عارف بسطامی سوال کردند که اسم اعظم چیست؟ در جواب بگفت که شما اسم اصغر را به من نشان دهید تا من اسم اعظم را برایتان بیان کنم بر همین مبنی که هر انسانی اسم اعظم خود است، بیان امام صادق (علیه السلام) نیز در مقام مطرح شده است که:
31- امام صادق از این اسم اعظم - عجب نقشی زده بر آب و آدم
و آن مربوط به واقعه ای است که فرمود:
32- یکی پرسیده از آن قطب عالم - کدامین اسم باشد اسم اعظم
شخصی از حضرت در مورد اسم اعظم سوال کرد حضرت به جای جواب قولی با عملی جواب وی را داد زیرا جواب عملی تأثیرش بیشتر از قولی است لذا در بیت بعدی آمد
33- جواب فعلی از قولی به تأثیر - بسان لفظ اکسیر است و اکسیر
اکسیر کیمیا را گویند و آن جوهری است که ماهیت جسم را تغییر می دهد مثالا جیوه را نفره و مس را طلا می کند. بسان جواب فعلی به قولی مَثَل خود اکسیر است با لفظ اکسیر که با لفظ اکسیر و علم فکری بدان حقیقت اکسیر را دارا نمی شود که لفظ و علم اکسیر را دانستن و خودش را نداشتن مثل حلوا حلوا کردن و خود آن را نچشیدن است.
اکسیر را دانستن، دانایی مفهومی است ولی خودش را داشتن دارایی است لذا جواب فعلی به منزله دارا شدن است و جواب قولی شبیه دانا شدن است.
وقتی آن شخص از اسم اعظم سوال کرد. حضرت به اصحابش دستور فرمود که این شخص را به درون حوضی بیاندازند. و وی را به حوض انداختند و هر چه دست و پا می زد کسی به فریاد او نرسید و داشت غرق می شد اصحاب خواستند نجاتش دهند حضرت آنها را منع کرد، و آن شخص مأیوس شد.
در آن لحظه که از همه جا قطع امید کرد صدای استغاثه اش بلند شد و گفت:
یا الله اغثنی. بدون اینکه تروی و فکر کند به توحید فطری که در جان وی نهفته بود که با جدول وجودیش آن را دارا بود متوجه شد و یا الله اغثنی گفت.
34- مثالش داد نزد جمع اصحاب - که می رو اندرین حوض پر از آب
مثالش داد یعنی فرمان داد.
35- هم آنان را به منع از نجاتش - که تا مأیوس گردید از حیاتش
36- ز سرّ سرّ و توحید فطری - مبرّی از ترویّهای فکری
بحث توحید فطری در شرح بیت نود و یکم از باب چهارم گذشت - تروی یعنی اندیشه و فکر کردن.
37- طلوع کرده است چون خورشید خاور - که حکم حق بر او گردید داور
38- به یا الله اغثنی ندا کرد - جوابش را امام آندم عطا کرد
39- بدو فرمود این است اسم اعظم - که یعنی خود تویی ای ابن آدم
یعنی بدان آن جدول وجودی که خودت داری همان اسم اعظم تو است که به واسطه او به دریای بیکران حق متصل هستی و به هر مقداری که از غیر مأیوس شد یعنی بدان جدول و سرّش متوجه شد به همان اندازه از اتصال به حق بهره می برد و با ناامیدی از غیر است که می توان به اسم اعظم رسید یعنی به کانال ارتباطی و فقر نوری خویش رسید و با آن حقیقت عالم را یافت لذا فرمود:
40- چو از هر در درآید ناامیدی - به اسم اعظمت آنگه رسیدی
41- چو از هر جا امیدت قطع گردید - بیابی دولت سلطان توحید
42- چو داری اسم اعظم ای برادر - چرا سرگشته ای زین در به آن در
تا اینجا یکی از اطلاقات اسم اعظم و آن جدول وجودی هر شخصی به حقیقت وجود است بیان شد.
اما بیان اطلاق دیگر از اطلاقات اسم اعظم:
43- بیا و گوش دل را می نما باز - سخن از اسم اعظم گویمت باز
44- نباشد هیچ اسمی اسم اصغر - که اکبر باید از الله اکبر
بر اساس تناسب بین حکم و موضوع، از حق سبحانه که اکبر است اسمای او جز اکبر نشاید لذا همه اسمای حسنای الهی اعظم اند. شخصی از عارف بسطامی پرسید که اسم اعظم کدام است؟ گفت: تو اسم اصغر به من بنمای که من اسم اعظم به تو بنمایم، آن شخص حیران شد، پس گفت: همه اسماء حق عظیم اند.
45- در این معنی حدیثی از پیمبر - معطر سازدت چون مشک اذفر
مشک اذفر یعنی مشک پر بو و خالص و معطر.
46- سوالش کرده اند از اسم اعظم - به پاسخ اینچنین فرموده خاتم
47- که هر اسم خداوند اسم اعظم - چه او واحد قهار است فافهم
باب نوزدهم مصباح الشریعة: سئل رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) عن اسم الله الأعظم، فقال: کل اسم من اسماء الله اعظم ففرج قلبک عن کل ما سواه وادعه بأی اسم شئت فلیس فی الحقیقة لله اسم دون اسم بل هو الله الواحد القهار.
در حدیث معراجی که حضرتش مخاطب به یا احمد یا احمد است امر به عظم اسمائی فرموده است. کأن جناب عارف بسطامی از این کلمه سامی آن بیان شریف را اقتباس کرده است که نقل گردید.
در دعای سحر از زبان حضرت باقر علوم اولین و آخرین (علیه السلام) به و کل اسمائک کبیرة تعبیر آمده است.
از خدای اکبر اکبر صادر می شود مگر اینکه اکبر و اعظم بعضی از اسماء با بعضی به جهت مقایسه آنها است با بعضی دیگر در سیطره اسماء، نه از آن حیث که انتصاب به حق دارند چون از حیث اسنادشان به حق تعالی همه اسمای الهی اعظم اند. لذا در بیت بعدی به عنوان اقتباس از حدیث مذکور فرمود:
48- خدا را نیست اسمی دون اسمی - که قسمی اعظم است و دون قسمی
49- چو قلبت را کنی تفریغ از غیر - به هر اسمش بخوانی باشدت خیر
در حدیث فوق از حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده که فرمود قلبت را از آنچه که غیر حق است تفریغ بنما سپس او را به هر اسمی که خواستی بخوان پس در حقیقت برای الله اسمی دون اسمی نیست بلکه او واحد قهار است.
دو اسم شریف واحد و قهار که با هم جمع شوند مقام احدیت اسماء الله است و در مقام احدیت همه اسماء الله به نحو جمعی، احدی بسیط با هم جمع اند و هیچگونه تفصیل در اسماء الله نیست و در آن مقام همه اسماء اعظم اند. وانگهی از خدایی که خودش واحد است و قهار چگونه می شود اسمی غیر اعظم بوده باشد
با هر یک از اسماء الله حشر پیدا شود دولت آن اسم متجلی می گردد. در درس نود و نهم معرفت نفس آمده است.
بزرگانی که سیرهای علمی کرده اند و در تجرید و تصفیه نفس وادیها پیموده اند فرموده اند که روح انسانی، چون هم خود را واحد گرداند و با اطمینان خاطر و عدم اضطراب با هر اسمی از اسمای شریف عین حیات و صرف کمال و فعل مطلق انس بگیرد و حشر پیدا کند، سلطان آن اسم در او تجلی کند و اثر آن اسم در وی ظاهر گردد و به اقتضای آن اسم عمل کند و این زمینی رنگ آسمانی گیرد و این جهانی به خوی آن جهان درآید و در عالم طبیعت کار آن جهانی نماید و دست تصرف به کائنات دراز کند و در کشف و کرامات به روی خود باز کند و کم کم به جایی رسد که هرگاه اراده کند از این نشأه اعراض کند و بدان نشأه پرواز کند... تجربه ضرر ندارد.
لذا به هر اسمی از اسما رو کنی همه وجه الله اند و حق را نشان می دهند و برای شخص برکات وجودی تنزل پیدا می کند؛ منتهی در تجلی اسماء الله که او با هم آنها را قیاس می کند بعضی را اعظم و بعضی دیگر را غیر اعظم می نگرد.
50- ز اسم اعظمت بشنو دگر بار - که تا گردد روان تو گهربار
51- هر آن اسمی که در تعریف سبحان - به از اسم دگر بینی همی دان
52- که آن نسبت به این اسم است اعظم - ز عینی و جز او والله اعلم
اگر در اسماء الله کتبی که غیر اسماء الله عینی اند و نیز در اسماء الله عینی اسمی را اعظم از دیگری مشاهده می کنی باید توجه داشتی که این به مقایسه پیش می آید. مثلا اسماء الله را گاهی به یک اسم منتهی می کنند که همه را به الله یا هو برمی گردانند که این یک اسم، جامع همه است و همه را زیر پر دارد. لذا او را نسبت به دیگر اسماء اعظم می نامند و گاهی به چهار اسم مثل هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن که این چهار را نسبت به دیگر اسماء اعظم می دانند. و گاهی به هفت اسم که الحی، العالم، المرید، القادر، السمیع، البصیر، المتکلم و نیز بر آنها ائمه سبعه اسماء اطلاق می کنند و اسم الحی را امام این ائمه دانند. و گاهی به دو اسم منتهی می کنند که جمالی و جلالی اند یعنی ذوالجلال و الاکرام و گاهی به نود و نه اسم که ان لله تسعة و تسعین اسما مائة الا واحدا من احصاها دخل الجنة و گاهی به هزار و یک اسم چون جوشن کبیر و غیر آن. و گاهی به چهار هزار که از رسول الله نقل شد: ان لله اربعة الاف اسم و گاهی به و لا یعلم جنود ربک الا هو.
بعضی از بزرگان علم را اسم اعظم دانسته اند، و بعضی دیگر یقین را، و عده ای الحی القیوم را؛ که همه این اقوال و نیز اقوال دیگری مثل اسم اعظم دانستن بیان و یا هفتاد و سه حرف دانستن اسم اعظم، و نیز واحد و واحد قهار و محیط و نیز اسم اعظم المصور و القدیر و احد در موطن خود درست است.
و در عین، بر اساس مراتب وجودی اشیاء از صادر اول و عقل اول تا هیولای اولی، همه را مطابق مراتبشان اسم اعظم عینی فرمودند زیرا هر مرتبه عالی که مرتبه دانی را زیر پر دارد را نسبت به مادون اعظم دانسته اند و یا عالم عقل نسبت به عالم مثال و وی را نسبت به عالم ماده، و یا نفس نسبت به بدن و یا عقل مجرد مخرج نفس از نقص به کمال نسبت به نفس.
53- بترتیب است چون تعریف دانی - تو وجه جمع اخباری که خوانی
روایاتی که در باب اسم اعظم است اگر چه مختلف است ولی می شود بین آنها جمع نمود. یک وجه جمع همان بود که در ابیات قبلی گفته آمد و آن این بود که اسماء را وقتی نسبت به همدیگر مقایسه می فرمائید بعضی را نسبت به بعضی دیگر اعظم می یابید.
اما وجه جمع دیگر اینکه: همانگونه که در تعاریف منطقی، ماهیات انواع را به جنس و فصل و جنس قریب و جنس متوسط و جنس الاجناس تعریف می کنید و در هنگام چینش آنها از جنس الاجناس شروع می کنید که از همه اجناس و انواع مادون وسیعتر است و سپس به جنس متوسط و تا جنس قریب و تا به فصل اخیر نوع می رسید و به ترتیب آنها را قرار می دهید، مثلا انسان را تعریف می کنید جوهر، جسم، نام، حساس، متحرک بالا رادة، ناطق که جوهر وسیعتر از جسم نامی است؛ چه او اوسع از حساس متحرک بالا رادة است و آن از ناطق اوسع است و لذا هر مادون نسبت به مافوقش در تحت اوست و هر مرتبه مافوق را اعظم و اوسع از مادونش می دانید؛ در مورد اخبار و روایات اسم اعظم نیز اینچنین آنها را به ترتیب قرار بده و آن را که اوسع از دیگران است. اعظم از آنها قرار بده - مثلا الله و یا هو را از همه، اوسع و اعظم قرار بده که همه اسماء الله در تحت سیطره آن است، چه اینکه ائمه سبعه را نسبت به غیرشان اعظم بدان ولی الحی را نسبت به شش تای دیگر، اعظم بدان و لذا همه اسمای اعظم را نسبت به همدیگر هر یک که دیگری را زیر پر خود دارد اعظم و به ترتیب از اوسع تا به مرتبه مادون قرار بده. که در ابیات بعدی شرح آن خواهد آمد.
54- اثر از لفظی و کتبی است حاصل - ولی عینی است ذی ظل و جز او ظل
اسماء عینی و خارجی که متن کلمات وجودی خارجی است ذی ظل است و اسماء لفظی و کتبی ظل آن است که در نزد اهل معرفت اسماء اسمایند و این را باید توجه داشت که برای اسمای لفظی که هر انسانی با صورت و ارتعاشات و تموج هوا آن را از خود ظهور می دهد و نیز اسمای کتبی که شخص آنها را با قلم و مرکب و کاغذ بنویسد، تأثیر خاص است و کسی در صدد انکار تأثیر آن نیست؛ ولی حق آن است که انسان باید به اسماء الله عینی و خارجی متلبس شود و آنها را دارا شود و به ذوق و چشیدن بیابد؛ که اتصاف به اسماء الله و مقام ولایت به دارایی شخص، اسمای عینی را است که در جانش پیاده شوند و خودش اسمای الهی گردد که در شرح بیت دوم از باب دوم بیان گردید.
گر انگشت سلیمانی نباشد - چه خاصیت دهد نقش نگینی
در روایتی منقول است که هر کس چهل مرتبه سوره حمد را قرائت نماید و بر ظرف آبی بدمد برای هر مرضی شفا است. و شبیه اینگونه روایات مأثور. بسیار است ولی روشن است که نفس چه کسی این تأثیر را بر آب مترتب می کند که اسماء الله و آیات قرآنی از صاحب آن ظهور می کند. پس تأثیر را بر آب مترتب می کند که اسماء الله و آیات قرآنی از صاحب آن ظهور می کند. پس تأثیر اسمای کتبی و لفظی که به منزله ظل و آیت اند به کاتب و لافظ مرتبط است تا کدام دست بنویسد و از کدام دهن، نفس رحمانی برخیزد.
55- بود پس کون جامع اسم اعظم - چنو اعظم نیابی در دو عالم
یکی از اطلاقات و بطون معانی اسم اعظم، انسان کامل و کون جامع است. در نزد اهل تحقیق و طائفه اهل حق، کون جامع بر انسان اطلاق می گردد که جناب محقق شارح فصول الحکم در شرحش گوید:
و مرتبة الانسان الکامل عبارة عن جمع جمیع المراتب الالهیه و الکونیة من العقول و النفوس الکلیة و الجزئیة و مراتب الطبیعة الی آخر تنزلات الوجود و یسمی بالمرتبة العمائیة ایضا فهی مضاهیه للمرتبة الالهیة و لا فرق بینهما الائ بالربوبیة لذلک صار خلیفة الله.
در شرح فص آدمی آن گوید: و الکون الجامع هو الانسان الکامل المسمی بادم و این کون جامع همه حقایق عالم است.
انسان کامل چون جامع جوامع کلم است و مبین حقایق اسماء است اسم الله الاعظم است.
اگر چه هر کلمه ای از کلمات غیر متناهی در تکوین در موطن خود اسم اعظم حق اند و در آنها نقص راه ندارد که کلمات تامات الهیه اند، و در مقام قیاس آنها را با همدیگر بعضی را اعظم می یابند و انسان کامل به جهت اینکه با صادر اول و عقل اول اتحاد وجودی می یابد از همه موجودات نظام هستی اعظم است و همانند وی موجودی در عالم یافت نمی شود.
خداوند آدم را بر صورت خویش آفرید؛ چون آدم برنامه جامع برای صفات حضرت الهیه از ذات و صفات و افعال است و همانند او صورت الهیه وجود ندارد. و بواسطه این مختصر شریف که دارای جمیع اسماء و الهیت و حقایق در عالم کبیر، عالم را آفرید. و وی را روح عالم قرار داد و همه علو و سفل را مسخر او ساخت. فاظهرت الانسان، فهویته الحق و حقیقته عین الحقیقة الالهیه و هو اسمه الاعظم الجامع لحقایق الاسماء کلها.
اگر در کلمات تکوینی هر کلمه ای که همه موجودات را زیر پر دارد اسم اعظم عینی بدانیم، انسان کامل چون بزرگترین جدول وجودی مرتبط به دریای بیکران حق است که گوید: من رآنی فقد رأی الله پس وجود خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) اسم اعظم است.
اسم اعظم خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) نصیب کسی نمی شود آری بدان قدر که به حضرتش تقرب جستی نه أینی، به اسم اعظم حق نزدیک شدی؛ و قرآن نیز که صورت کتبی اوست اسم اعظم است من عرف نفسه فقد عرف ربه .
56- بیک معنی دیگر اسم اعظم - بنزد اهل حق آمد مسلم
57- هر آن اسمی که وی از امهاتست - چه ام فعل و چه وصف و چه ذاتست
58- بود آن اعظم از اسمای دیگر - که آنها سادن اویند یکسر
سادن یعنی خادم.
اسم اعظم در اسماء ذاتی و صفاتی و افعالی به امهات آنها که اصل اند و دیگر اسمای مادون خادم آنهایند، اطلاق می گردد. همانند آن که در نفس و بدن انسان قوایی که در تحت قوه مولده اند، مثل قوه غاذیه، ماسکه، جاذبه، و قوه منمیه از سدنة و خدمه مولده اند و او اصل است برای بقاء هویت انسانی، در اسماء نیز عده ای خادم بعضی دیگرند. لذا از بیت بعدی به بیان این مطلب پرداخته می شود که نموده می شود.

اسماء ذات، صفات، افعال

اسمای الهی به نوعی از قسمت کلی به سه قسمند: اسماء ذات و صفات و افعال.
بدانکه همه اسماء الهی اسماء ذاتند ولکن به اعتبار ظهور ذات در آنها به نام اسماء ذاتند مثل الحی، الغنی و مانند آن. و به اعتبار ظهور صفات در آنها اسماء صفات نامیده می شوند مثل قادر، عالم. و به اعتبار ظهور افعال در آنها به اسماء افعال موسومند مثل خالق و رازق که مصادر افعالند، اکثر اسماء جامع اعتبار ذات و صفات هر دواند؛ بلکه بسیاری از آنها جامع اعتبارات سه گانه ذات و صفات و افعالند مثل اسم شریف رب که به معنی ثابت و مالک و مصلح است. ثابت اسم ذات است و مالک اسم صفت، و مصلح اسم فعل است.
شارح قیصری در فصل دوم مقدمات فصوص الحکم در اسماء و صفات بحث کرده و گوید: الفصل الثانی فی اسمائه و صفاته تعالی اعلم ان للحق سبحانه و تعالی بحسب کل یوم هو فی شأن شئونا و تجلیات فی مراتب الالهیة و ان له بحسب شئونه و مراتبه صفات و اسماء.
اینکه اسماء و صفات را به لحاظ شئون و تجلیات حق در مراتب الهیه دانست برای آن است که ذات بدون تجلی همان مقام هویت مطلقه و غیب الغیوبی است که مورد شناخت احدی نیست و آن مقام لا رسم و لا اسم است وقتی به لحاظ شئوناتش متجلی شد، ذات با تجلی را اسم گویند لذا در ادامه اسم را معنی کرد به و الذات مع صفة معینة و اعتبار تجل من تجلیاته تسمی بالاسم.
سپس اسماء و صفات را به اعتبارات مختلف به انواع گوناگون تقسیم کرد. و به یک اعتبار کلی آن را به اسماء ذات، صفات، افعال دانست و بعد از بیان معنای اسماء ذات و صفات و افعال به احصای اسماء ذات و صفات و افعال پرداخت و آن را از انشاء الدوائر جناب شیخ اکبر نقل کرده است.
در تقسیم دیگر اسماء را به لحاظ حیطه تامه و عدم آن، بر شمرد و آن اسماء و صفات را که از حیطه تامه برخوردارند را به عنوان امهات دانست که آنها را به اسماء سبعه، و یا به ائمه سبعه نام می برد که حیات و علم و اراده و قدرت و سمع و بصر و کلام به نحو صفات، و حی، عالم و مرید و قادر و سمیع و بصیر و متکلم به صورت اسماء سبعه که امام اسمای دیگرند.
و به همین لحاظ نیز اسماء را به چهار اسم هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن تقسیم شده است که از امهات اند و این ائمه چهارگانه را نیز دو اسم شریف الله در مقام احدیت، و الرحمن در مرتبه و احدیت جمع و جمع الجمع می کنند که فرمود:
قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ایاما تدعوا فله الاسماء الحسنی پس برای هر یک از این دو اسم شریف اسمای حسنای است که در تحت حیطه شان قرار دارند. چه اینکه برای این امهات اربعه حیط و شمولی است که اشیاء از آن چهار تا خالی نیستند.
این اسمای امهات را به یک معنی اسمای اعظم می نامند به جهت شمول و احاطه آنها نسبت به اسمای دیگر که در زیر پردازند، مثلا اسم شریف، قدیر را در همه اسمای افعال اسم اعظم دانسته که همه را زیر پر دارد لذا در بیت بعدی آمده است:
59- مثالش را بگویم با تو فی الحال - قدیر و با همه اسمای افعال
در مرتبه افعال، اسم قادر و قدیر است که ام اند، زیرا اسم خالق و باری و مصور و قابض و باسط و امثال آنها به منزله سدنه اسم قادرند.
در فصل ثانی مقدمات قیصری از انشاء الدوائر اسماء افعال را بدین صورت برشمرد:
و اسماء الافعال هو المبدی ء الوکیل الباعث المجیب الواسع الحسیب المقیت الحفیظ الخالق الباری المصور الوهاب الرزاق الفتاح القابض الباسط الخافض الرافع المعز المذل الحکم العدل اللطیف المعید المحیی الممیت الوالی التواب المنتقم المقسط الجامع المغنی المانع الضار النافع الهادی البدیع الرشید.
و همه این اسمای افعال مترتب بر قدرت اند که چون حق تعالی قادر و قدیر است مبدی ء است و وکیل و باعث و واسع و رزاق و قابض و باسط و... است. پس اسم قادر و قدیر نسبت به این اسماء، ام واصل است و همه اینها متفرع بر اویند و از او منتشی اند.
60- علیم و دیگر اسمای صفاتست - چو حی از امهات اسم ذاتست
مراد از این امهات همان ائمه سبعه اند که نسبت به دیگر اسمای الهی حیطه تامه دارند و العلیم، القدیر، الحی، المرید، السمیع و البصیر، المتکلم از اسمای ذاتند ولی الحی امام الائمه است زیرا که در همه اسمای افعال و صفات الحی نهفته است و شرط همه آنها به حیات. چون حق تعالی باید حیات داشته باشد تا این اسماء از حضرتش تجلی نمایند در مرتبه ذات و صفات و افعال. لذا در بیت بعدی فرمود:
61- همه اسمای افعال و صفاتست - که شرط یک یک آنها حیاتست
بدین جهت که همه اسمای صفات و افعال در حیطه تامه الحی اند پس الحی اسم اعظم است.
62- پس اعظم از همه حی است و خود دال - از آنکه حی بود دراک فعال
این معنای حیات و حی در مصراع دوم ناظر است به بیان حضرت خواجه طوسی در تجرید الاعتقاد که حی را به درّاک فعال تعریف کرد.
63- چو ذات واجبی حس است و قیّوم - ترا پس اسم اعظم گشت معلوم
از اطلاقات دیگر اسم اعظم الحی القیوم است.
بر اسم شریف، الحی القیوم، همه مقالات بیت و حی شرکت دارند. و الحی امام الائمه است که دراک فعال است و القیوم قائم بذات و مقیم ماسواء است. پس الحی القیوم اسم اعظم است. الله لا اله الا هو الحی القیوم.
قیوم فوق قائم است، چنانکه کثرت مبانی حاکم است که هم قائم به ذات خود است و هم نگهدار غیر است یعنی ماسواه قائم به او هستند به این معنی که متن اعیان است و اعیان شئون و اطوار. سبحان الله عما یصفون الا عباد الله المخلصین. فهو سبحانه قیوم کل شی ء مما فی السموات و الارض، الممسک لهما أن تزولا و لئن زالتا ان أمسکهما من احد بعده.
خواجه طوسی در شرح نمط چهارم گوید: القیوم بری عن العلائق ای عن جمیع انحاء التعلق بالغیر و عن العهد أی عن انواع عدم الاحکام و الضعف و الدرک و ما یجری مجری ذلک؛ یقال فی الامر عهدة ای لم یحکم بعد، و فی عقل فلان عهدة ای ضعف، و عهدته علی فلان أی ما ادرک فیه درک فاصلاحه علیه، و عن المواد أی الهیولی الاولی و ما بعدها من المواد الوجودیة؛ و عن المواد العقلیة کالماهیات؛ و عن غیرها مما یجعل الذات بحال زائدة ای عن المشخصات و العوارض التی یصیر المعقول بها محسوسا أو مخیلا أو موهوما. البته تفسیر قیوم بدین مبنی متأخرین از مشاء در توحید خالی از دغدغه نیست که تنزیهی است در عین تشبیه سبحان الله عما یصفون.
64- ز اسم اعظمت اسم یقین است - ولی مشروط بر شرط یقین است
یکی از اسمای اعظم اسم شریف یقین است. مرحوم کفعمی در مصباح، یقین را در عداد اسماء حق تعالی آورده است اللهم انی اسألک باسمک یا یقین یاید الواثقین یا یقظان لا یسهو؛ الخ.
به نقل از دو چوب و یک سنگ یکی از بزرگان فرمود: شنیده ام یکی از اکابر اهل معنی در اطراف اسم اعظم خیال کرد و بعد گفت عقیده دارم یقین اعظم است ولی به شرط یقین و یقین دو قسم است طریقی و موضوعی و نیز فعلی است و انفعالی؛ فلیتدبر.
آنکه فرمود: ولی به شرط یقین، چون خود یقین بسیار رصین و وزین است در این دو حدیث شریف به دقت تدبر شود:
حدیث اول: فی الکافی عن ابی الحسن الرضا (علیه السلام)... وساق الحدیث الی ان قال: فقال - أی رجل من الزنادقة قال - أو جدنی کیف هو و أین هو؟ فقال: ویلک ان الذی ذهبت الیه غلط و هو این الاین و کیف الکیف بلا کیف، فلا یعرف الکیفوفیة و لا باینونیة و لا یدرک بحاسة و لا یقاس بشی. فقال الرجل: فاذا انه لا شی ء اذا لم یدرک بحاسة من الحواس؟ فقال ابوالحسن (علیه السلام): ویلک لما عجزت حواسک عن ادراکه أنکرت ربوبیته، و نحن اذا عجزت حواسنا عن ادراکه أیقنا انه ربنا بخلاف شی ء من الاسماء.
پس بدانکه یقین اسم حق تعالی است به اعتبار خروج از حد تشبیه، و بودن او به خلاف شی ءای از اشیاء؛ فتدبر.
حدیث دوم در شرح بیت خواهد آمد.
65- چه اسم اعظم است از بهر سالک - یقین حارثه فرزند مالک
حدیث دوم: فی الکافی باسناده عن اسحاق بن عمار، قال سمعت أبا عبدالله (علیه السلام) یقول: ان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) صلی بالناس الصبح فنظر الی شاب فی المسجد و هو یخفق و یهوی براسه مصفرا لونه قد نحف جسمه و غارت عیناه فی راسه، فقال له رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم): کیف اصبحت یا فلان؟ قال: اصبحت یا رسول الله موقنا، فعجب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) من قوله، و قال: ان لکل یقین حقیقة فما حقیقة یقینک؟ فقال: ان یقینی یا رسول الله هو الذی أحزننی و أسهر لیلی و أظمأ هو اجری، فعزفت نفسی عن الدنیا و ما فیها حتی کأنی انظر الی عرش ربی و قد نصب للحساب و حشر الخلایق بذلک و أنا فیهم، و کأنی أنظر الی اهل النار و هم فیها معذبون مصطرخون، و کأنی الان أسمع زفیر النار یدرو فی مسامعی. فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) لاصحابه: هذا عبد نور الله قلبه بالایمان. ثم قال له: الزم ما انت علیه، فقال الشاب: ادع الله یا رسول الله ان أرزق الشهادة معک، فدعاله رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فاستشهد بعد تسعة نفر و کان هو العاشر.
از ظاهر حدیث بعد از آن استفاده می شود که جوان مذکور حارثة ابن مالک است که آن حدیث بعد از این به حضرت عرضه داشت که من اهل بهشت را می بینم که همدیگر را زیارت می کنند و صدای زوزه اهل آتش در آتش را می شنوم. و در مثنوی مولانا به زید به حارثه اسناد داده شده:
گفت پیغمبر صباحی زید را - کیف اصبحت ای صحابی باوفا
66- بهر اسمی که سرت هست ذاکر - ترا سلطان آن اسم است حاضر
قلب و سر هر شخص ذاکری برای او معیار می گردد و در سیر عملی اش که با اسماء الله انس می گیرد یک وقتی ملاحظه می کند که سر او با اسمی انس گرفت و آن اسم او را گرفت و در جانش تحول تحقق یافت. همان اسم برای این شخص تجلی می کند و سلطان آن اسم در او متجلی می گردد و برای این شخص اسم اعظم می گردد. مثل کسی که گم شده است حق را به اسم شریف یا هادی می خواند؛ و دیگری در حال غرق شدن، خدا را به یا منجی صدا می زند که معلوم است در این هنگام که بدان اسم متلبس است سرّ وی را با این اسم ارتباط و انس خاص تحقق یافت که اسم برای وی حاضر شده است.
لذا با هر اسمی که انس یافت همان اسم به منزله آب حیات او است و او همانند ماهی است که با این اسم زنده است و از حیات الهی برخوردار است.
لذا در بیت بعدی فرمود:
67- به هر اسمی تو را نور الهی - بود آب حیات آب و ماهی
پس هر کس که آب حیات طلب کند باید ماهی وار به دنبال آن باشد تا آن را بچشد و آن اسم مخصوص به خویش را بیابد.
68- در اوفاق و حروفت ار وقوفست - حروف اجهزط از آن حروفست
علم شریف اوفاق و نیز علم حروف از شعب فن شریف ارثماطیقی است این فن شریف شامل علم حروف و علم اعداد و علم اوفاق است که امروز در عداد علوم غریبه قرار گرفته اند.
علم عظیم الشأن اوفاق، یکی از رشته های ریاضی است و این علم در انحاء سیر اعداد در جداول وفقی میدانی وسیع دارد، به نحوی که بعضی تا چهار هزار نوع مربع چهار در چهار را نگاشته.
و اول کسی که در اسلام وفق صد در صد را نوشت امام امیر المؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) بوده است.
یکی از اسرار علم اوفاق این است که: عدد تا به شمار آدم نرسد مستعد قبول اعتدال وفقی نمی شود. لذا اولین مربع وفقی سه در سه است و از این جهت آحاد تسعه را که مجموع آن عدد آدم است، اعداد گفته اند. و از یک تا پنج را عدد حوا دانسته اند.
حوا 15 12345 آدم 45 123456789
در این مطلب به لطیفه 103 ماثر آثار حضرت علامه و مولایم که به تدوین راقم است مراجعه فرما.
در مورد حروف اجهزط به بدوح حضرت مولی گوید: بدانکه تعویذ محبت و عداوت که مردم طالبند، نه اینهاست که در میان مردم است و این شیوه بسیار بلند است و عزیز، و همه کس به آن راه ندارند و اصل همه در این حروف ا ب ج د ه و ز ح ط است و آن بر دو قسم است نحس و سعد، نحوست آن را ل ج ه ز ط است که حروف مفرده است. و سعادت آنکه جهت محبت و دولتهای عظیم و بطلان السحر از لفظ ب د و ح حاصل می شود که عددش بیست است موافق هادی، حب و ود از آن مقام ظاهر است و این نه حرف قائم مقام بیست و نه حرف است. اجهزط را در اعمال جلالی بکار برند و بدوح را در جمالی و مربع را که چهار در چهار است در جمالی. لذا گفته اند: چار در چار درهم آمیزد، پنج در پنج فتنه انگیزد.
در اجهزط و بدوح اسرار عجیبی در علم حروف و اوفاق گفته اند.
خداوند سبحان در هر حرف و کلمه اعم از تکوینی و تدوینی خاصیتی مودع فرمود که در غیر آن یافت نمی شود. و در اجتماع و ترکیب آنها نیز خاصیتی تعبیه کرد و کرامت فرموده است.
در حروف ابجدی، از یک تا نه را به صورت ابجد، هوز حطی نویسند. مفردات آن را ا ج ه ز ط و ازواج آنها را ب د و ح گیرند که مفردات به ترکیب اجهزط و ازواج آن بدوح خواهد بود. رساله های فراوانی در مورد اجهزط و بدوح نوشته اند که خیلی عجیب است.
69- که اسم اعظمش اوتاد گفته است - چو بدوحش بسی سر نهفته است
اوتاد جمع وتد است و وتد یعنی میخ است و در مقام یعنی فرد و اوتاد افراداند و مراد از این اوتاد همان افراد و مفردات از یک تا نه هستند که همان اجهزط می باشد و این را اسم اعظم دانسته اند که این هم در شمار اطلاقات اسم اعظم درخواهد آمد. در این مورد از شیخ بهایی منقول است که فرمود:
ای که هستی طالب اسرار و رمز غامضات - اسمی از اسمای اعظم با تو گویم گوش دار
اول و ثانیش جذر رابع و خامس بود - حرف مرکز جذر جمع جمله دان ای هوشیار
گر ازین بیتش نفهمیدی ازین بیتش بفهم - سر نگهدار ای برادر گر بیابی زینهار
حرف اوسط نصف حرف اول است و آخر است - اوسطینش ضعف اوسط فرقدان و قطب وار
ساتر سر باش فتح رمز اگر دستت دهد - فاتح اقفال دانستی برو در کار دار
در مورد پنج حرف اسم اعظم اجهزط است اول و ثانی که 1 ج است مساوی با جذر مجموع رابع و خامس یعنی ز ط است. و جمع جمله یعنی 1 ج 5 ز ط 25، و ه که مرکز است جذر جمع این جمله است. و حرف اوسط که ه است نصف حرف اول و آخر است که اط است. و اوسطین که ج زاند ضعف حرف اوسطاند که ه است. و فرقدان دو ستاره صورت بنات النعش الصغری اند، و وجه تشبیه روشن است.
غرض آن است که با این رمز خواست معرفی نماید اسم اعظم را که اجهزط از اسمای اعظم است.
پس در اوفاق و حروف حروف اجهزط که اوتاد و مفردات از یک تا نه اند و اسم اعظم دانسته اند، چه اینکه در ازواج آن یعنی بدوح نیز اسرار فراوان نهفته است.
حضرت مولی فرمودند: بعضی از نامه ها و پاکت های قدماء را دارم که پشت آن بدوح نوشته است که ملک برید و نامه رسان الهی است تا آن نامه را برساند.
70- به تحقیق دگر ا د ذ ر ز و لا هم - یکایک را بدان از اسم اعظم
یکی از اطلاقات اسم اعظم این حروف اند که هر یکی از این حروف اسم اعظم اند و این حروف هر یک یک آنها مخفف اسمی از اسماء الله اند. در فتوحات و در شرح فصوص موید الدین جندی اولین شارح فصوص نیز آمده است. به ترکیب اینچنین خوانده می شود: ادزر زولا. جناب جندی بعد از آن که فرمود که خداوند علم به اسم اعظم را در بین امت پنهان نمود و به کملین و اقطاب نیز اذن تعریف نداده است مگر بعضی از اسماء و حروف آن را گوید: فمن اسماء الله هذا الاسم، هو الله و المحیط و القدیر و الحی و القیوم، و من حروفة - ادذرزولا -، کماذکره الشیخ، رضی الله عنه...
71- نکات دیگر اندر نکات است - که روزی تو در آنجا برات است
مراد از اندر نکات، هزار و یک نکته است؛ پس تحقیق بنما تا برسی.
72- سخن از اسم اعظم هست بسیار - ولی از آن خود را رو نگهدار
اگر چه سخن در مور داسم اعظم زیاد است ولی از همه مهمتر آن است که اسم اعظم قسم اول یعنی جدول وجودی تو (مذکور در بیت 29) را نگهدار باش زیرا که راه اتصاف به همه اسمای الهی از همین کانال است.
در رساله رموز کنوز حضرت مولی در بیت (17) منقول کنوز الاسماء آورده است:
قوله:
اسم اعظم که نهان از نظر است - عقلها جمله از آن بی خبر است
در شرح آن فرمود: عقل جزئی مشوب به وهم از اسم اعظم بی خبر است.
در الهی نامه حضرتش آمده است: الهی ولی تو صادق آل محمد فرمود: ان آه اسم اسماء الله. و نبی تو خاتم الانبیاء فرمود: کل اسم من اسماء الله اعظم حسن را از همه اسم اعظم بی شمارت یک اسم اعظم آه است که جز آه در بساط ندارد.
هر یک از اسماء الله را فایده ای در کار؛ و هر یکی به حاجتی منسوب: چنان که مریض او را به نام شافی خواند، و گمشده به نام هادی، و جائع و گرسنه به نام رازق، اگر چه مریض یا الله هم بگوید همان شافی را می خواند و می خواهد، و هکذا. کما اینکه هر یک از ائمه (علیه السلام) که اسمی از اسمای اعظم الهی اند به حاجتی منسوب است. چه اینکه هر یک از انبیاء نیز که انوار الهی اند را خصوصیتی است که در دیگری نیست چنان که یکی می گوید: لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین؛ و دیگری گوید: رب انی مغلوب فانتصر و دیگری گوید: فاطر السموات والارض انت ولیّی فی الدنیا و الاخرة و بلکه همه اولیاء، بلکه همه آدمیان، بلکه همه حیوانات بری و بحری، بلکه همه نباتات بلکه همه جمادات، بلکه همه کواکب، بلکه هر کلمه از کلمات غیر متناهی وجود را حکم خاص و اثر خاص و شأن خاص و فعل خاص و مقام خاص است، ذلک تقدیر العزیز الحکیم.
در باب حجت کافی باسناده عن جابر عن ابی جعفر (علیه السلام) قال: ان اسم الله الاعظم علی ثلاثة و سبعین حرفا و انما کان عند آثف منها حرف واحد. دارندگان اسم اعظم کاتم بلکه کتوم اند، یعنی زبانشان اوکیه و بند دارد که وکاء دارند. از امام باقر (علیه السلام) آمده که لو کان لألسنتکم أوکیة لحدثت کل امری بما له و علیه. اصول کافی معرب ج 1 - ص 207.
در کنوز الاسماء عیانی در بهره وری انبیاء از اسم اعظم آمده است:
تا بفرمان خداوند جهان - یافت عمران شرف وصلت آن
شد از آن اسم مقدس آگاه - که بود اعظم اسماء الله
گفت یا رب به صفات این اسم - به حق حرمت ذات این اسم
که مراده ولدی با مقدار - صاحب معرفت و علم و وقار
نبی مرسل خودساز او را - از ره مرتبه بنواز او را
داد او را پسری رب جلیل - که زد او جامه فرعون به نیل
نوح از برکت این اسم و صفات - یافت از مهلکه آب نجات
موسی از برکت این اسم طور - یافت گفتار تجلی با نور
عیسی این اسم چو بر خواند اموات - یافتند از اثر اسم حیات
هر چه در عالم از این اسم بپاست - زان که این اسم کنوز الاسماست
این در از نه صدف اسرار است - بی بدل چون گهر شهوار است
وه چه اسم است که بسیار کسی - نیستش بر سر آن دست رسی
یکی از اسمای اعظم اسم شریف علم است؛ چه اینکه اسم جامع نیز از اسم اعظم است.
73- گذشتیم و سخن سربسته گفتیم - بسی در سره یکسره سفتیم
سَره یعنی خالص. در سفتن، سوراخ کردن آن جهت آویزان کردن در گردن و مانند آن است.
74- ازین سر مقنع از برایت - عجب کشف غطائی شد عطایت
مراد از سرّ مُقَنّع یعنی اسم اعظم که بر رویش مقنعه و نقاب و پرده بود که وی را نهان داشت مقداری از آن نقاب را کنار زدیم و حقایقی را برایت مکشوف نمودیم. فاغتنم ان کنت من اهله.
75- تو تا اندر صراط مستقیمی - روح و ریحان و جنات نعیمی
76- چو این جدول نمایی لای روبی - ترا باشد عطایای ربوبی
در مقدمه دروس معرفت نفس آمده است: این جدول اگر درست تصفیه و لایروبی شود مجرای آب حیات و مجلای ذات و صفات می گردد.
کسی که این جدول را درست لایروبی نماید شیثی مشرب می گردد؛ چه اینکه آن جناب را هبة الله گویند. انسان شیثی مشهد را عطایا و هبات ذاتی و اسمائی است. و این هبات بر محور استعداد و سوال عبد از حق است.
بین حق متجلی و عبد متجلی له مناسبت است که به اقتضای عین ثابت عبد از حق است. و این مناسبت با لایروبی نمودن جدول وجودی حاصل می گردد. شارح محقق قیصری در شرح فص شیثی فصوص الحکم گوید: و التجلی من الذات لا یکون الا علی صورة المتجلی له و هو العبد و بحسب استعداده لان الذات الالهیة لا صورة لها متعینة لیظهر الذات بها و هی مرآة الاعیان فتظهر صورة المتجلی له فیها بقدر استعداده کما ان الحق یظهر فی مرایا الاعیان بحسب استعدادتها و قابلیاتها بظهور احکامه غیر ذلک لا یکون اذ لابد من المناسبة بین المتجلی و المتجلی له...
عبدی که جدول وجودیش را لایروبی کرده است در مرآة حق خودش را مشاهده می کند زیرا به مقدار سعه وجودیش و به اندازه جدول لایروبی اش حق در او تجلی می کند لذا منح و هبات به مقدار استعداد عبد است.
حیث اینکه جدول وجودی هر شخصی اسم اعظم او بشمار می رود پس همه عطایای روبی را با این اسم اعظم اخذ می کند. فتبصر.
77- قلم آمد بفریاد و به دلدل - که تا حرف آورم از دفتر دل
دلدل یعنی اضطراب، انقلاب، به حزن و اندوه حرف زدن.

فذلکه باب 6

1- اطلاقات عقل و مراد آن در مقام
2- اطلاقات صراط مستقیم
3- نزاع بین نفس و عقل
4- اعدی عدو بودن نفس
5- صراط عقل و مفرد بودن صراط در قرآن
6- نفس ناطقه انسانی صراط الله است
7- بر صراط بودن حق تعالی و سر عظیم در صراط رب
8- موجودات از عقل اول تا هیولای اولی و انسانها، جداول وجودی حق اند
9- همه برکات فائضه از حق بر این جداول است
10- انسان کامل بزرگترین جدول الهی است
11- طلب کردن حق، و خطاب با حق تعالی از این جدول وجودی است
12- اشتقاق هر شخصی از حق تعالی به این جدول است و بیان معنای حدیث اشتقاق
13- فهم معنای اینکه اسم عین مسمی و هم غیر مسمی است از راه جدول وجودی و معنی خلق و خالق و رازق و مرزوق
14- اطلاقات اسم اعظم:
الف: جدول وجودی هر شخصی اسم اعظم او است و بیان آن از حضرت امام صادق (علیه السلام).
ب: هر اسمی از اسماء الله اسم اعظم است که از خدای اکبر، اسم اصغر نشاید.
ج: اسم اعظم در بین اسماء الله به قیاس بعضی به بعض دیگر پیش می آید.
د: کون جامع اسم اعظم است.
ه: اسمای امهات از امهات فعل، صفت، ذات، اسم اعظم اند.
و: العلیم، الحی، حی قیوم، یقین از اسمای اعظم اند.
ز: هر اسمی که دولت آن در شخص تجلی کند اسم اعظم او است.
ح: حروف اجهزط که اوتادند اسم اعظم اند.
ط: حروف ادذر زولا هر یک اسمی از اسمای اعظم اند.
ی: علم نیز از اسم اعظم است و...