فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

بیان اسم و مسمی بلسان اهل الله

بر مبنای قویم وحدت شخصی وجود، محض وجود بحت به حیثی که از ممازجت غیر و از مخالطت سوی، مبری باشد از آن به غیب هویت و لا تعین تعبیر می کنند؛ و حضرت اطلاق ذاتی نیز گویند که مجال هیچ وجه اعتبارات حتی همین اعتبار عدم اعتبار نیز در آن نیست و اصلا کثرت و ترکیب در آن راه ندارد حتی اعتبار عدم کثرت و عدم ترکیب. و این مقام لا اسم و لا رسم است. و غیب الغیوبی نیز اطلاق کنند.
اما اسم در نزد اهل تحقیق، ذات مأخوذ با صفتی و نعتی است یعنی متن ذات و عین آن به اعتبار معنایی از معانی - خواه آن معانی وجودیه باشند و خواه عدمیه - اخذ شود. آن معنی را صفت و نعت گویند.
و به عبارت دیگر:
ذات با اعتبار تجلی ای از تجلیاتش اسم است چون رحمن و رحیم و راحم و علیم و عالم و قاهر و قهار که عین ذات مأخوذ به صفت رحمت و علم و قهر است. به مثل چنین است که امواج دریا تطورات شئون و شکنهای آب دریایند.
هر موجی، آب متشأن به شکن و حدی است و این امواج را استقلال وجودی نیست اگر چه هیچ یک دریا نیستند لیکن جدای از دریا هم نیستند. ذات آب با شکن خاص موجی است و این موج یکی از اسماء است، و موجی دیگر اسمی دیگر است.
اسم ذاتی، ذات وجود مأخوذ به تعینی از تعینات صفات کمالیه او است. و اسم فعلی، ذات به اعتبار تجلی خاصی از تجلیات الهیه اخذ می شود.
جناب محقق قیصری در فصل دوم مقدمات شرحش بر فصوص الحکم گوید:
و الذات مع صفة معینة و اعتبار تجل من تجلیاته تسمی بالاسم فان الرحمن ذات لها الرحمة و القهار ذات لها القهر، و هذه الاسماء الملفوظة هی اسماء الاسماء. جناب حاجی در شرح بند پنجاه و ششم شرح اسماء در معنی اسم گوید:
الاسم عند العرفا هو حقیقة الوجود مأخوذة بتعین من التعینات الصفاتیة من کمالاته تعالی او باعتبار تجل خاص من التجلیات الالهیة؛ فالوجود الحقیقی مأخوذاً بتعین الظاهریة بالذات و المظهریة للغیر اسم النور و بتعین کونه ما به الانکشاف لذاته و لغیره اسم العلیم و بتعین کونه خیراً محضا و عشقاً صرفاً اسم المرید و بتعین الفیاضیة الذاتیة للنوریة عن علم و مشیة اسم القدیر و بتعین الدراکیة و الفعالیة اسم الحی و بتعین الاعراب عما فی الضمیر المخفی و المکنون الغیبی اسم المتکلم و هکذا.

اسم عین مسمی و غیر آن است به وجهین

شیخ بهایی در کشکول ص 542 ط نجم الدولة گوید: اعلم ان ارباب القلوب علی ان الاسم هو الذات مع صفة معینة و تجل خاص و هذا الاسم هو الذی وقع فیه التشاجر من انه هو عین المسمی او غیره.
جناب عارف موید الدین جندی در رساله اش گوید: مقتضی الکشف و الشهود ان الاسم الله لیس عین المسمی من جمیع الوجوده بل من وجه کسائر الاسماء.
قیصری در شرح فص آدمی فرماید: ان جمیع الحقائق الاسمائیه فی الحضرة الأحدیة عین الذات و لیست غیرها. و فی الواحدیة عینها من وجه و غیرها من آخر یعنی عینها من وجه المصداق و الوجود، و غیرها من وجه المفهوم و الحدود.
صدر الحکماء المتألهین در ادامه فصل 26 مرحله ششم اسفار در تحت عنوان: اشارة الی بعض مصطلاحات اهل الله فی المراتب الکلیه در تطابق اسم و صفت گوید: و اعلم ان الاسم عندهم... بعد از بیان معنی اسم و صفت و اسماء ملفوظه و اینکه صفات حق تعالی عین ذات اند و عارفان بالله نیز بدان معتقدند می فرماید: شکی نیست که مفاهیم صفات و معانی کلیه شان که در عقل انتزاع می شود به حسب مفهوم و معنی متخالف اند نه به حسب هویت و وجود و در این مطلب نزاعی برای احدی نیست و سپس فرمود: و من هاهنا یعلم ان کون الاسم عین المسمی او غیره یرجع الی هذین الاعتبارین ای اعتبار الهویة و الوجود، و اعتبار المفهوم و المعنی.
پس اسماء الله دو نحوه لحاظ می شوند یکی اسماء عینی تکوینی است که در خارج وجود دارند که حقیقت اسماء الله در نظر قرآن و روایات و عرفا همین قسم است که موجب ارتقای انسان به کمالات اند و این اسماء عینی تکوینی عین مسمی که وجود است می باشند.
و دیگری اسماء ملفوظه اند که در حقیقت اسماء اسمایند که به صورت لفظ و صوت و کتبی اند که این ها غیر مسمی اند.
اسماء، حقایق عینیه اند که ظهورات و بروزات تجلیات هویت مطلقه اند، و این هویت مطلقه وجود و وجود مطلق به اطلاق سعی کلی است که صمد است؛ یعنی جوف و جای خالی ندارد. و از این ظهور و بروز تعبیر به اسم می شود و به حسب (چون هر جا که وجود قدم نهد همه عساکر اسماء با او هستند) غلبه یکی از اسماء در مظهری آن مظهر به اسم آن غالب نامیده می شود.
اسم تکوینی خارجی شأنی از شئون ذات واجب الوجودی است که کل یوم هو فی شأن. و مرتبه عالیه اسم قرآنی و عرفانی همین است که و علم آدم الاسماء کلها. هر چند هر یک از اسم و اسم اسم را در شرع مطهر احکام خاصه است.
نزاع در این که آیا اسم عین مسمی است یا غیر آن است، نزاعی کلامی ریشه دار است و به همین دلیل از ائمه علیهم السلام در این مورد سوالاتی بعمل آمده که در باب معانی اسماء کتاب توحید اصول کافی روایتی نقل شده چه اینکه در جوامع روائی روایاتی در این باب آمده است.
به اسنادش از هشام نقل کرده است: عن هشام بن الحکم انه سأل ابا عبدالله (علیه السلام) عن اسماء الله و اشتقاقها، مما هو مشتق؟ فقال: یا هشام الله مشتق من اله و اله یقتضی مألوها، و الاسم غیر المسمی فمن عبدا الاسم دون المعنی فقد کفر و لم یعبد شیئا. و من عبد الاسم و المعنی فقد أشرک و عبد اثنین، و من عبد المعنی دون الاسم فذاک التوحید....
هر شخصی از کانال وجودی خود که جدول ارتباط او به دریای بیکران هستی اسمی از اسمای حق است و عین مسمی است که در متن واقع وجود متحقق است و موجی از امواج دریای وجود است و بدین وجه از مسمی گسیخته و جدا نیست که از او منفطر است و جدایی بین اسم و مسمی بدین وجه محال است لذا مستلزم استقلال وجودی اسم در مقابل مسمی است. ولی به جهت مفهوم و لفظ و صوت و حدود غیر مسمی است که اسم الاسم است.
26- ازینجا فرق خالق بین و مخلوق - که خالق رازق است و خلق مرزوق
با معرفت به جدول وجودی هر شیئی، معلوم می شود، که مراد از خلق همان ظهورات و بروزات وجوداند که هر یک به مقدار سعه وجودیشان از جدول ارتباط و امکان فقری شان به حق و وجود صرف و صمد، مرزوق اند که دم بدم از این جانب یسئله من فی السموات و الارض است و از آن جانب اضافه اشراقیه که کل یوم هو فی شأن.
با نیل به مغزای و سر توحید صمدی قرآنی هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن، روشن است که واجب الوجود تعالی یکتای همه است و ماسوایش همه فیض اویند و او دائم الفضل علی البریة است و چون همه فیض اویند، همه روابط محضه و تعلقات و تدلیات صرفه اند که فقر وجودی دارند و به اضافه اشراقیه حق برقرارند.
از کران ازلی تا به کران ابدی - درج در کسوت یک پرهنش ساخته اند
و چون خود صراح و ظاهر است ماسوایش همه شئون اویند.
همه عالم صدای نغمه اوست - که شنیده چنین صدای دراز
و این وجود که به همه رزق ظهور می دهد یعنی در هر مظهر به مقدار سعه او در او متجلی می گردد خالقش گویند و همین امکان فقری موجودات، علت احتیاج شان به علت است که ماسوی الله از آیات و شئون وجود صمدی حق است که عم نو اله و وسعت رحمته.
این همه عکس می و رنگ مخالف که نمود - یک فروغ رخ ساقی است که بر جام افتاد
27- روایاتی که در اسم و مسمی است - لسان صدق حل این معمّی است
روایات باب معانی اسماء و اشتقاق آن در اصول کافی کتاب التوحید در اینکه اسم عین مسمی است و غیر مسمی است کافی است. اسم از آن جهت که حد دارد غیر مسمی است و چون ربط وجودی دارد و با جدول وجودی به مسمی وابسته است عین او است.
همه کلمات وجودی اسماء حق اند و بدان جهت که به او پیوسته اند در حق اند در عین حال محدود به حداند که در فص هودی فصوص الحکم بدان اشارت شده است که حرف صاحب فصوص، بصورت حمد حق تعالی در خطبه رساله گرانسنگ انه الحق حضرت مولی آمده است: حق حمد به جمیع السنه حامد و محمود، حق عین وجود است که صمد حق منزه از مشاین حدود، و محدود بح حد کل محدود است. یعنی اسم عین مسمی است و غیر از این نیست و نیز غیر مسمی است و این ضرری ندارد که حق صمدی از مشاین حدود و نقائص اشیاء منزه باشد و لذا غیر اشیاء است و در عین حال در حد همه این محدودها از جهت تعلق شان به حق، متجلی باشد که هو معکم أینماکنتم و بدین جهت عین اشیاء باشد.
در فص هودی آمده: فهو محدود بحد کل محدود فما یحد شی ء الا و هو حد للحق فهو الساری فی مسمات المخلوقات و المبدعات ولو لم یکن الامر کذلک ما صح الوجود فهو علی کل شی ء حفیظ بذاته و لا یوده حفظ شی ء... فالعالم صورته و هو روح العالم المدبر له.
از آن جهت که اسم عین مسمی است یعنی اشیاء با جداول وجودیشان به حق مرتبطند، حق در همه سریان دارد و در این صورت حد هر شی ای حق است و اگر این سریان حق در موجودات نباشد وجود هیچ کلمه ای ابدا تحقق نمی یابد زیرا وجود او بنفسه نیست بلکه بلحاظ تعلق صرف به حق موجود است. پس حق عین وجود محض است و این وجود محیط به اشیاء است و حافظ آنها است بدین معنی که به حقایق اشیاء علیم است و آنها را از انعدام محفوظ می دارد و این حفظ حقایق اشیاء حق را به زحمت نمی اندازد زیرا که عین شی ء بر خودش ثقیل نیست. پس عالم صورت حق است و حق روح مدبر آن.
حق جان جهان است و جهان جمله بدن. در حقیقت بیان اسم عین مسمی است و هم غیر مسمی است همان است که مولی الموالی در نهج فرمود:
داخل فی الاشیاء لا بالممازجة و خارج عن الاشیاء لا بالمزایلة که بینونت عزلی بین حق و خلق نیست بلکه بینونت و صفی دارند.
لذا عبد متقی با وقایه ای که در دست دارد، نقائص را از حق سلب می نماید و کمالات را از خویش منتفی می داند و آنچه که کمال و وجود است به حق می دهد و آنچه که نقص و حد و شین است به خود نسبت می دهد.
28- نهفته گر چه میباید بود راز - سخن از اسم اعظم گشت آغاز
آنچه که در دل نهفته است نباید آن را ظهور داد که راز را باید پنهان داشت ولی در مورد اسم اعظم بحثی را به تناسب مطالب مطرح شده بیان می فرمایند که باید بدان اهتمام داشت و به سر اسم اعظم در کلمات اساطین حکمت و عرفان رسید.

اطلاقات اسم اعظم

در این باب اسم اعظم به معانی گوناگون آمده است که اولین اطلاق اسم اعظم را به جدول وجودی هر کسی متوجه فرمود که آمده:
29- تر این جدول آمد اسم اعظم - که هر موجود هم داراست فافهم
فیض الهی، فعل اوست که ماسوی را فرا رسیده است و همین فعل کلام اوست که ماسوی گویایند و به تسبیح اویند. این فیض، حصه وجودی هر موجودی است که واسطه ارتباط او با حق مطلق است. ارتباطی که عین ربط است و از آن به جدول تعبیر نموده اند که در صحف عارفان بالله به حصه وجودی هر شخص و نیز تعبیر به اسم اعظم او می گردد.
و همین فیض است که روزی همه است و همه بدان مرزوقند که الهی موج از دریا خیزد و با وی آمیزد و در وی گریزد و از وی ناگزیر است. انا لله و انا الیه راجعون.
هر موجی که از دریا برمی خیزد، حقیقت آن همان خیزش آب است؛ آب شکن یافته دریا، موج نام دارد و هر آب خیزاب یافته می شود اسم اعظم هر موجی که از آن خیزاب تشکیل می شود. چه اینکه موج بدون این مقدار آب برخاسته موج نیست و لذا هر موجودی به همان جدول وجودیش که اسم اعظم اوست قوام دارد. و اگر موجودات را جداولی بدانیم مرتبط به دریای بیکران هستی هر جدولی به قدر سعه وجودیش از دریا آب می گیرد که به همان مقدار مرتبط به دریا است و همان مقدار اسم اعظم اوست زیرا ذات دریا با تجلی از تجلیاتش شد این جدول وجودی. و راه ارتباط این موج با امواج دیگر نیز همین جدول و آب خیزش یافته است که به دریا مرتبط است؛ زیرا هر موجی به مقدار آب خیزش یافته مخصوص به خویش به دریا مرتبط و هر موجی به همان مقدار فقط دریا را می شناسد و از امواج دیگر که حدود و خیزاب های دیگرند خبر ندارد.
شناخت این موج خودش را مترتب بر شناخت اوست به دریا، زیرا موج بی ارتباط فقری به دریا موج نیست و شناخت این موج دریا را نه به علم فکری اوست که به عین علم شهودی اوست؛ منتهی به مقداری که آب بحر خیزاب گرفته و او را ظهور داده او دریا را می شناسد. پس شناخت او دریا را به کنه و تمام حقیقت ممکن نیست.
و شناخت او امواج دیگر را نیز به همین مقدار آب خیزش یافته و همان ارتباط فقری او به دریا است و بدون ارتباط به دریا از کانال آب برخاسته شده، او نمی تواند به امواج دیگر آگاهی یابد که جناب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اللهم ارنی الاشیاء کما هی یعنی از دریا طلب می کند که امواج را به او بنمایاند و چون هر موجی و موجودی در حقیقت به همان ربط وجودی و آب خیزش یافته دریا موجود و موج است و حضرتش خواست ربط وجودی اشیاء به دریا را، دریا به او نشان دهد نه حدود و نقائص که امر عدمی اند و ماهیاتند که مثار کثرت است؛ پس حضرتش از حق و دریا، شناخت دریا و آب های برخاسته را طلب کرده است.
در واقع شناخت حقائق موجودات همان شناخت عینی و معرفت شهودی به حق است و لذا از حضرتش سوال شد که: بماذا عرفت ربک قال بالله عرفت الاشیاء. سوال شد به چه چیزی رب خودت را شناختی؟ در جواب فرمود اشیا را به خدا شناختم. به مثل این است که شما به موجی بگویید که تو به چه چیز دریا را شناختی او در جواب بگوید من امواج دیگر را به دریا شناختم. یعنی من بدون دریا چیزی نیستم و چون دریا خیزاب یافت من شدم و من به تمام حقیقتم به دریا مرتبطم و به همه حصه وجودی و آب خیزاب شده اش او هستم و چیزی غیر او را نمی بینم و نمی شناسم لذا معنی ندارد از من سوال شود که تو دریا را چگونه شناختی زیرا علم به ذات خود که عین من است عین ربط به علم من به دریا است زیرا من بدون دریا چیزی نیستم که حتی بخواهم به خودم علم داشته باشم پس علم من به ذات خودم نیز عین ربط به همان آب خیزش یافته دریایم هست. و چون به همین مقدار آب مرتبط به من، عین دریا هستم در جواب می گویم که اگر از من که موجی از این دریا هستم سوال بنمایی که امواج دیگر را آیا می شناسی؟ در جواب گویم که من به دریا و به همین خصه آبی مخصوص خود به دریا، اشیاء و امواج دیگر را می شناسم.
من به یارم شناختم یارم - نی به نقش و نگار پندارت
زبان حال هر موجی از امواج دریا این است که:
همه یار است و نیست غیر از یار - واحدی جلوه کرد و شد بسیار
چون همه امواجها همان آب خیزاب یافته دریایند و این دریا یار است که با خیزش مختلف و حرکت حبی به تلاطم در آمده و این همه امواج را تجلی داده است. لذا این موج چون با جدول ارتباطی خود به دریا مرتبط است و همه امواج نیز اینطورند لذا او همه امواج را از آن جهت که مرتبط به دریا هستند می نگرد که همان علم شهودی اوست لذا همه را یار می بیند و البته هر یکی از امواج که حد و نقصی موجی دارد که امر عدمی است را ملاحظه نمی کند چون عدم چیزی نیست تا مورد توجه قرار گیرد.
لذا این موج زبان حالی دارد می گوید: دریا است که مشهود من است و من دریا هستم و جز دریا نیستم و من جز دریا نمی بینم و جز دریا ندارم که تا او را که غیر است ببینم و من جز دریا را نمی یابم و فقط او را مشاهده می کنم و همه امواج دیگر را از باب اینکه همین دریای هستی من است که بدانها جلوه کرده است به عنوان همین دریا می بینم و این دریا همان وجود است و مساوق با حق است و خلق موجهای این وجوداند و کثرت امواج، به تشنأت دریا و وجود است؛ لذا در درس اول معرفت نفس آمده:
وجود است که مشهود ما است؛ ما موجودیم و جز ما همه موجودند؛ ما جز وجود نیستیم و جز وجود نداریم و جز وجود را نمی یابیم و جز وجود را نمی بینیم.
لذا در منظر حق بین این موج، توحید صمدی قرآنی تجلی می کند که دریا را یکی می داند منتهی نه یکی عددی بلکه یکی سعی که هو معکم اینما کنتم و هو الذی فی السماء اله و فی الارض اله و بر این موج حق بین و دریانگر، وحدت شخصی دریا و وجود، و وحدت حقه حقیقیه صمدیه ذاتیه دریا متجلی می شود و هر موجی که از دریا برمی خیزد وحده لا شریک له می گوید. و این همان توحیدی است که هر موجودی با حصه وجودیش بدان متلبس است. پس اسم اعظم هر موجی و هر جدولی همان مقدار آبی است که از دریا برخاسته و این موج را تشکیل داده است.
ما جدولی از بحر وجودیم همه - ما دفتری از غیب و شهودیم همه
ما مظهر واجب الوجودیم همه - افسوس که در جهل غنودیم همه
قهرا هر موجودی که به مقامات شهودی در دریا می رسد از همان حصه وجودی خویش که اسم اعظم اوست می رسد.
در فص اسماعیلی فصوص الحکم آمده: کل موجود فما له من الله الا ربه خاصة یستحیل ان یکون له الکل، فلکل شخص اسم هو ربه، و ذلک الشخص جسم و هو قلبه.
برای هر موجودی از دریای بیکران الهی، رب خاص است که اسم گویند و این همان اسم اعظم این موجودی است که همه القاءات آنسویی از نداها و خطابات و تعلیمات و الهامات و منامات و تجلیات و مکاشفات و مراتب وحی، و همچنین نداها و دعاهای این سویی همه از این جدول و حصه وجودی انسان و آن موجود صورت می گیرد.
پس تو خودت اسم اعظم الهی هستی و قدر خود را بشناس و مشمر سرسری اگر چه بر انگشتری اسم اعظم کتبی را حک می نمایند و تو به انگشتت می گذاری ولی باید بدانی که:
گر انگشت سلیمانی نباشد - چه خاصیت دهد نقش نگینی
خودش که اسم اعظم است را حفظ نمی کند و به فکر انگشتر بدست گرفتن است ولی عمده آن است که خودش اسم اعظم گردد و توجه به ارتباط وجودیش به دریای بیکران وجود باشد و خویش را در حدود و نقائص کثرات غرق نکند و جدول وجودیش را باید لایروبی نماید تا به اسم اعظم جانش دست یابد.
اسم اعظم نه از الف و باء و تا است - سر مکتوم ما لاف افسانه شد
و هر موجودی چون به لحاظ ارتباط فقری نوریش به حق، اسم اعظم است لذا از عارف بسطامی سوال کردند که اسم اعظم چیست؟ در جواب بگفت که شما اسم اصغر را به من نشان دهید تا من اسم اعظم را برایتان بیان کنم بر همین مبنی که هر انسانی اسم اعظم خود است، بیان امام صادق (علیه السلام) نیز در مقام مطرح شده است که:
31- امام صادق از این اسم اعظم - عجب نقشی زده بر آب و آدم
و آن مربوط به واقعه ای است که فرمود:
32- یکی پرسیده از آن قطب عالم - کدامین اسم باشد اسم اعظم
شخصی از حضرت در مورد اسم اعظم سوال کرد حضرت به جای جواب قولی با عملی جواب وی را داد زیرا جواب عملی تأثیرش بیشتر از قولی است لذا در بیت بعدی آمد
33- جواب فعلی از قولی به تأثیر - بسان لفظ اکسیر است و اکسیر
اکسیر کیمیا را گویند و آن جوهری است که ماهیت جسم را تغییر می دهد مثالا جیوه را نفره و مس را طلا می کند. بسان جواب فعلی به قولی مَثَل خود اکسیر است با لفظ اکسیر که با لفظ اکسیر و علم فکری بدان حقیقت اکسیر را دارا نمی شود که لفظ و علم اکسیر را دانستن و خودش را نداشتن مثل حلوا حلوا کردن و خود آن را نچشیدن است.
اکسیر را دانستن، دانایی مفهومی است ولی خودش را داشتن دارایی است لذا جواب فعلی به منزله دارا شدن است و جواب قولی شبیه دانا شدن است.
وقتی آن شخص از اسم اعظم سوال کرد. حضرت به اصحابش دستور فرمود که این شخص را به درون حوضی بیاندازند. و وی را به حوض انداختند و هر چه دست و پا می زد کسی به فریاد او نرسید و داشت غرق می شد اصحاب خواستند نجاتش دهند حضرت آنها را منع کرد، و آن شخص مأیوس شد.
در آن لحظه که از همه جا قطع امید کرد صدای استغاثه اش بلند شد و گفت:
یا الله اغثنی. بدون اینکه تروی و فکر کند به توحید فطری که در جان وی نهفته بود که با جدول وجودیش آن را دارا بود متوجه شد و یا الله اغثنی گفت.
34- مثالش داد نزد جمع اصحاب - که می رو اندرین حوض پر از آب
مثالش داد یعنی فرمان داد.
35- هم آنان را به منع از نجاتش - که تا مأیوس گردید از حیاتش
36- ز سرّ سرّ و توحید فطری - مبرّی از ترویّهای فکری
بحث توحید فطری در شرح بیت نود و یکم از باب چهارم گذشت - تروی یعنی اندیشه و فکر کردن.
37- طلوع کرده است چون خورشید خاور - که حکم حق بر او گردید داور
38- به یا الله اغثنی ندا کرد - جوابش را امام آندم عطا کرد
39- بدو فرمود این است اسم اعظم - که یعنی خود تویی ای ابن آدم
یعنی بدان آن جدول وجودی که خودت داری همان اسم اعظم تو است که به واسطه او به دریای بیکران حق متصل هستی و به هر مقداری که از غیر مأیوس شد یعنی بدان جدول و سرّش متوجه شد به همان اندازه از اتصال به حق بهره می برد و با ناامیدی از غیر است که می توان به اسم اعظم رسید یعنی به کانال ارتباطی و فقر نوری خویش رسید و با آن حقیقت عالم را یافت لذا فرمود:
40- چو از هر در درآید ناامیدی - به اسم اعظمت آنگه رسیدی
41- چو از هر جا امیدت قطع گردید - بیابی دولت سلطان توحید
42- چو داری اسم اعظم ای برادر - چرا سرگشته ای زین در به آن در
تا اینجا یکی از اطلاقات اسم اعظم و آن جدول وجودی هر شخصی به حقیقت وجود است بیان شد.
اما بیان اطلاق دیگر از اطلاقات اسم اعظم:
43- بیا و گوش دل را می نما باز - سخن از اسم اعظم گویمت باز
44- نباشد هیچ اسمی اسم اصغر - که اکبر باید از الله اکبر
بر اساس تناسب بین حکم و موضوع، از حق سبحانه که اکبر است اسمای او جز اکبر نشاید لذا همه اسمای حسنای الهی اعظم اند. شخصی از عارف بسطامی پرسید که اسم اعظم کدام است؟ گفت: تو اسم اصغر به من بنمای که من اسم اعظم به تو بنمایم، آن شخص حیران شد، پس گفت: همه اسماء حق عظیم اند.
45- در این معنی حدیثی از پیمبر - معطر سازدت چون مشک اذفر
مشک اذفر یعنی مشک پر بو و خالص و معطر.
46- سوالش کرده اند از اسم اعظم - به پاسخ اینچنین فرموده خاتم
47- که هر اسم خداوند اسم اعظم - چه او واحد قهار است فافهم
باب نوزدهم مصباح الشریعة: سئل رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) عن اسم الله الأعظم، فقال: کل اسم من اسماء الله اعظم ففرج قلبک عن کل ما سواه وادعه بأی اسم شئت فلیس فی الحقیقة لله اسم دون اسم بل هو الله الواحد القهار.
در حدیث معراجی که حضرتش مخاطب به یا احمد یا احمد است امر به عظم اسمائی فرموده است. کأن جناب عارف بسطامی از این کلمه سامی آن بیان شریف را اقتباس کرده است که نقل گردید.
در دعای سحر از زبان حضرت باقر علوم اولین و آخرین (علیه السلام) به و کل اسمائک کبیرة تعبیر آمده است.
از خدای اکبر اکبر صادر می شود مگر اینکه اکبر و اعظم بعضی از اسماء با بعضی به جهت مقایسه آنها است با بعضی دیگر در سیطره اسماء، نه از آن حیث که انتصاب به حق دارند چون از حیث اسنادشان به حق تعالی همه اسمای الهی اعظم اند. لذا در بیت بعدی به عنوان اقتباس از حدیث مذکور فرمود:
48- خدا را نیست اسمی دون اسمی - که قسمی اعظم است و دون قسمی
49- چو قلبت را کنی تفریغ از غیر - به هر اسمش بخوانی باشدت خیر
در حدیث فوق از حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده که فرمود قلبت را از آنچه که غیر حق است تفریغ بنما سپس او را به هر اسمی که خواستی بخوان پس در حقیقت برای الله اسمی دون اسمی نیست بلکه او واحد قهار است.
دو اسم شریف واحد و قهار که با هم جمع شوند مقام احدیت اسماء الله است و در مقام احدیت همه اسماء الله به نحو جمعی، احدی بسیط با هم جمع اند و هیچگونه تفصیل در اسماء الله نیست و در آن مقام همه اسماء اعظم اند. وانگهی از خدایی که خودش واحد است و قهار چگونه می شود اسمی غیر اعظم بوده باشد
با هر یک از اسماء الله حشر پیدا شود دولت آن اسم متجلی می گردد. در درس نود و نهم معرفت نفس آمده است.
بزرگانی که سیرهای علمی کرده اند و در تجرید و تصفیه نفس وادیها پیموده اند فرموده اند که روح انسانی، چون هم خود را واحد گرداند و با اطمینان خاطر و عدم اضطراب با هر اسمی از اسمای شریف عین حیات و صرف کمال و فعل مطلق انس بگیرد و حشر پیدا کند، سلطان آن اسم در او تجلی کند و اثر آن اسم در وی ظاهر گردد و به اقتضای آن اسم عمل کند و این زمینی رنگ آسمانی گیرد و این جهانی به خوی آن جهان درآید و در عالم طبیعت کار آن جهانی نماید و دست تصرف به کائنات دراز کند و در کشف و کرامات به روی خود باز کند و کم کم به جایی رسد که هرگاه اراده کند از این نشأه اعراض کند و بدان نشأه پرواز کند... تجربه ضرر ندارد.
لذا به هر اسمی از اسما رو کنی همه وجه الله اند و حق را نشان می دهند و برای شخص برکات وجودی تنزل پیدا می کند؛ منتهی در تجلی اسماء الله که او با هم آنها را قیاس می کند بعضی را اعظم و بعضی دیگر را غیر اعظم می نگرد.
50- ز اسم اعظمت بشنو دگر بار - که تا گردد روان تو گهربار
51- هر آن اسمی که در تعریف سبحان - به از اسم دگر بینی همی دان
52- که آن نسبت به این اسم است اعظم - ز عینی و جز او والله اعلم
اگر در اسماء الله کتبی که غیر اسماء الله عینی اند و نیز در اسماء الله عینی اسمی را اعظم از دیگری مشاهده می کنی باید توجه داشتی که این به مقایسه پیش می آید. مثلا اسماء الله را گاهی به یک اسم منتهی می کنند که همه را به الله یا هو برمی گردانند که این یک اسم، جامع همه است و همه را زیر پر دارد. لذا او را نسبت به دیگر اسماء اعظم می نامند و گاهی به چهار اسم مثل هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن که این چهار را نسبت به دیگر اسماء اعظم می دانند. و گاهی به هفت اسم که الحی، العالم، المرید، القادر، السمیع، البصیر، المتکلم و نیز بر آنها ائمه سبعه اسماء اطلاق می کنند و اسم الحی را امام این ائمه دانند. و گاهی به دو اسم منتهی می کنند که جمالی و جلالی اند یعنی ذوالجلال و الاکرام و گاهی به نود و نه اسم که ان لله تسعة و تسعین اسما مائة الا واحدا من احصاها دخل الجنة و گاهی به هزار و یک اسم چون جوشن کبیر و غیر آن. و گاهی به چهار هزار که از رسول الله نقل شد: ان لله اربعة الاف اسم و گاهی به و لا یعلم جنود ربک الا هو.
بعضی از بزرگان علم را اسم اعظم دانسته اند، و بعضی دیگر یقین را، و عده ای الحی القیوم را؛ که همه این اقوال و نیز اقوال دیگری مثل اسم اعظم دانستن بیان و یا هفتاد و سه حرف دانستن اسم اعظم، و نیز واحد و واحد قهار و محیط و نیز اسم اعظم المصور و القدیر و احد در موطن خود درست است.
و در عین، بر اساس مراتب وجودی اشیاء از صادر اول و عقل اول تا هیولای اولی، همه را مطابق مراتبشان اسم اعظم عینی فرمودند زیرا هر مرتبه عالی که مرتبه دانی را زیر پر دارد را نسبت به مادون اعظم دانسته اند و یا عالم عقل نسبت به عالم مثال و وی را نسبت به عالم ماده، و یا نفس نسبت به بدن و یا عقل مجرد مخرج نفس از نقص به کمال نسبت به نفس.
53- بترتیب است چون تعریف دانی - تو وجه جمع اخباری که خوانی
روایاتی که در باب اسم اعظم است اگر چه مختلف است ولی می شود بین آنها جمع نمود. یک وجه جمع همان بود که در ابیات قبلی گفته آمد و آن این بود که اسماء را وقتی نسبت به همدیگر مقایسه می فرمائید بعضی را نسبت به بعضی دیگر اعظم می یابید.
اما وجه جمع دیگر اینکه: همانگونه که در تعاریف منطقی، ماهیات انواع را به جنس و فصل و جنس قریب و جنس متوسط و جنس الاجناس تعریف می کنید و در هنگام چینش آنها از جنس الاجناس شروع می کنید که از همه اجناس و انواع مادون وسیعتر است و سپس به جنس متوسط و تا جنس قریب و تا به فصل اخیر نوع می رسید و به ترتیب آنها را قرار می دهید، مثلا انسان را تعریف می کنید جوهر، جسم، نام، حساس، متحرک بالا رادة، ناطق که جوهر وسیعتر از جسم نامی است؛ چه او اوسع از حساس متحرک بالا رادة است و آن از ناطق اوسع است و لذا هر مادون نسبت به مافوقش در تحت اوست و هر مرتبه مافوق را اعظم و اوسع از مادونش می دانید؛ در مورد اخبار و روایات اسم اعظم نیز اینچنین آنها را به ترتیب قرار بده و آن را که اوسع از دیگران است. اعظم از آنها قرار بده - مثلا الله و یا هو را از همه، اوسع و اعظم قرار بده که همه اسماء الله در تحت سیطره آن است، چه اینکه ائمه سبعه را نسبت به غیرشان اعظم بدان ولی الحی را نسبت به شش تای دیگر، اعظم بدان و لذا همه اسمای اعظم را نسبت به همدیگر هر یک که دیگری را زیر پر خود دارد اعظم و به ترتیب از اوسع تا به مرتبه مادون قرار بده. که در ابیات بعدی شرح آن خواهد آمد.
54- اثر از لفظی و کتبی است حاصل - ولی عینی است ذی ظل و جز او ظل
اسماء عینی و خارجی که متن کلمات وجودی خارجی است ذی ظل است و اسماء لفظی و کتبی ظل آن است که در نزد اهل معرفت اسماء اسمایند و این را باید توجه داشت که برای اسمای لفظی که هر انسانی با صورت و ارتعاشات و تموج هوا آن را از خود ظهور می دهد و نیز اسمای کتبی که شخص آنها را با قلم و مرکب و کاغذ بنویسد، تأثیر خاص است و کسی در صدد انکار تأثیر آن نیست؛ ولی حق آن است که انسان باید به اسماء الله عینی و خارجی متلبس شود و آنها را دارا شود و به ذوق و چشیدن بیابد؛ که اتصاف به اسماء الله و مقام ولایت به دارایی شخص، اسمای عینی را است که در جانش پیاده شوند و خودش اسمای الهی گردد که در شرح بیت دوم از باب دوم بیان گردید.
گر انگشت سلیمانی نباشد - چه خاصیت دهد نقش نگینی
در روایتی منقول است که هر کس چهل مرتبه سوره حمد را قرائت نماید و بر ظرف آبی بدمد برای هر مرضی شفا است. و شبیه اینگونه روایات مأثور. بسیار است ولی روشن است که نفس چه کسی این تأثیر را بر آب مترتب می کند که اسماء الله و آیات قرآنی از صاحب آن ظهور می کند. پس تأثیر را بر آب مترتب می کند که اسماء الله و آیات قرآنی از صاحب آن ظهور می کند. پس تأثیر اسمای کتبی و لفظی که به منزله ظل و آیت اند به کاتب و لافظ مرتبط است تا کدام دست بنویسد و از کدام دهن، نفس رحمانی برخیزد.
55- بود پس کون جامع اسم اعظم - چنو اعظم نیابی در دو عالم
یکی از اطلاقات و بطون معانی اسم اعظم، انسان کامل و کون جامع است. در نزد اهل تحقیق و طائفه اهل حق، کون جامع بر انسان اطلاق می گردد که جناب محقق شارح فصول الحکم در شرحش گوید:
و مرتبة الانسان الکامل عبارة عن جمع جمیع المراتب الالهیه و الکونیة من العقول و النفوس الکلیة و الجزئیة و مراتب الطبیعة الی آخر تنزلات الوجود و یسمی بالمرتبة العمائیة ایضا فهی مضاهیه للمرتبة الالهیة و لا فرق بینهما الائ بالربوبیة لذلک صار خلیفة الله.
در شرح فص آدمی آن گوید: و الکون الجامع هو الانسان الکامل المسمی بادم و این کون جامع همه حقایق عالم است.
انسان کامل چون جامع جوامع کلم است و مبین حقایق اسماء است اسم الله الاعظم است.
اگر چه هر کلمه ای از کلمات غیر متناهی در تکوین در موطن خود اسم اعظم حق اند و در آنها نقص راه ندارد که کلمات تامات الهیه اند، و در مقام قیاس آنها را با همدیگر بعضی را اعظم می یابند و انسان کامل به جهت اینکه با صادر اول و عقل اول اتحاد وجودی می یابد از همه موجودات نظام هستی اعظم است و همانند وی موجودی در عالم یافت نمی شود.
خداوند آدم را بر صورت خویش آفرید؛ چون آدم برنامه جامع برای صفات حضرت الهیه از ذات و صفات و افعال است و همانند او صورت الهیه وجود ندارد. و بواسطه این مختصر شریف که دارای جمیع اسماء و الهیت و حقایق در عالم کبیر، عالم را آفرید. و وی را روح عالم قرار داد و همه علو و سفل را مسخر او ساخت. فاظهرت الانسان، فهویته الحق و حقیقته عین الحقیقة الالهیه و هو اسمه الاعظم الجامع لحقایق الاسماء کلها.
اگر در کلمات تکوینی هر کلمه ای که همه موجودات را زیر پر دارد اسم اعظم عینی بدانیم، انسان کامل چون بزرگترین جدول وجودی مرتبط به دریای بیکران حق است که گوید: من رآنی فقد رأی الله پس وجود خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) اسم اعظم است.
اسم اعظم خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) نصیب کسی نمی شود آری بدان قدر که به حضرتش تقرب جستی نه أینی، به اسم اعظم حق نزدیک شدی؛ و قرآن نیز که صورت کتبی اوست اسم اعظم است من عرف نفسه فقد عرف ربه .
56- بیک معنی دیگر اسم اعظم - بنزد اهل حق آمد مسلم
57- هر آن اسمی که وی از امهاتست - چه ام فعل و چه وصف و چه ذاتست
58- بود آن اعظم از اسمای دیگر - که آنها سادن اویند یکسر
سادن یعنی خادم.
اسم اعظم در اسماء ذاتی و صفاتی و افعالی به امهات آنها که اصل اند و دیگر اسمای مادون خادم آنهایند، اطلاق می گردد. همانند آن که در نفس و بدن انسان قوایی که در تحت قوه مولده اند، مثل قوه غاذیه، ماسکه، جاذبه، و قوه منمیه از سدنة و خدمه مولده اند و او اصل است برای بقاء هویت انسانی، در اسماء نیز عده ای خادم بعضی دیگرند. لذا از بیت بعدی به بیان این مطلب پرداخته می شود که نموده می شود.