فهرست کتاب


شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی(جلد دوم)

داود صمدی آملی

8- عقل از دیدگاه روایات:

حدیث سوم از کتاب عقل و جهل کافی از امام صادق (علیه السلام) است که بعضی از اصحاب عرض می کنند: قال: قلت له: ما العقل؟ قال: ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان قال: قلت: فالذی کان فی معاویة؟ فقال: تلک النکراء تلک الشیطنة و هی شبیهة و لیست بالعقل.
در شرح مولی صالح بر کافی بر شرح قول حضرت که فرمود: العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان آمده: هذا التعریف اشارة الی القوة النظریة المسماة بالعقل النظری، و الی القوة العملیة المسماة بالعقل العملی، اذ بالاولی یعلم المعارف الالهیة و الاحکام الشرعیة و الاخلاق الحسنة النفسانیة، و بالثانی یعمل بها و یهذب الظاهر و الباطن. و بالعلم و العمل یتم نظام عبادة الرحمن و اکتساب الجنان که یشهد به الذوق السلیم.
گوید: این تعریف حضرت برای عقل اشاره به عقل نظری و عملی است که با اولی معارف الهی و احکام شرعی و اخلاق حسنه را می فهمد و با عقل عملی بدان عمل می کند و ظاهر و باطن را تهذیب می نماید. و با علم و عمل نظام عبادت رحمن و اکتساب جنان تمام می شود.
تعریف عقل به کنه آن چون برای سائل متعسر بود؛ لذا حضرت به بعضی از خصوصیات آن اشاره فرمود که در حقیقت عقل در بخش علمی و عملی به منزله دو بال پرواز انسان به معارج کمالات است.
در انسان سلطان قوای انسانی عقل است و عقل مظهر اسم شریف الهادی است که در طریق صراط مستقیم الهی است. در مقام وهم که مظهر اسم شریف مضل است.
از این عقل، به عقل ناقص تعبیر شده است و او از سنخ خود، حقایق نوریه را طلب می کند که بدنبال عبادت رحمن و کسب جنان است.
بهشتی که به حقیقت آراسته باشد به انواع نعم و زنجبیل و سلسبیل ادراک معقول است. دوزخ با عقاب و اغلال، متابعت اشغال جسمانی است.
اگر مدارک سبعه در ادراک آیات الله صرف شود و به تمکین رسند و عقل هم که باب هشتم است بالفعل شود، چون ابواب ثمانیه هشت بهشت شوند.
حقیقت انسان را به جهت تعلقش به ماورای ماده، یعنی موجودات مجرد عقلی، عقل و روح گویند که شأنی از شئون انسان است که انسان را با دیار کلی و مرسلات آنسویی، آشنا می نماید یعنی روی به طرف حق دارد. لذا با بسم الله الرحمن الرحیم در طریق مستقیم حق تعالی قرار دارد که صراط عقل بسم الله است.

صراط مستقیم چیست؟

خط مستقیم کوتاه ترین مسافت میان دو نقطه است که راه راست میان مبدأ و منتهی است. و قرآن صورت کتبیه انسان کامل است و به راست ترین راه هدایت کننده است. ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم (اسراء /10)
و قرآن عین صراط مستقیم است. و ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله (انعام /156) هر کس که حقیقت قرآن را در خود پیاده کند راه مستقیم به سوی هر خیر را پیموده است. و هر کس به هر اندازه که واجد آن است به همان مقدار قرآن و انسان است و به انسان کامل تقرب جسته است.
قرآن مأدبه و ادبستان انسان که نگاهدار حد او است و برای تقویم انسان نازل شده است که تا انسان به صورت اصلی انسانی اش محشور شود. و این صراط همان جسر و پل کشیده شده بین جنت و نار است که از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است.
این پل به لحاظ عقل عملی، عدالت متوسط بین افراط و تفریط است که از شمشیر تیزتر است؛ و به لحاظ عقل نظری در علم توحید و فروع آن از مو باریکتر است. و در حقیقت این صراط بین جنت و نار همان انسان کامل است. فتدبر.

اطلاقات صراط مستقیم

1- یکی از اطلاقات آن دین الهی است؛ که دین عبارت از جعل و تنظیم اسرار تکوینی و طبیعی مسیر تکاملی انسانی است که بر طبق ناموس آفرینش و متن حقیقت و واقعیت خارج به لسان سفرای الهی که اهل طهارت و عصمت و امام قافله انسانیت اند بیان شده است و همان صراط مستقیم و صراط الی الله و صراط الله است. ان ربی علی صراط مستقیم که چون صراط مستقیم بازگو شود به صورت دین در می آید و چون دین را در خارج پیاده کنیم متن صراط مستقیم و مسیر الی الله و صراط الله است.
و این صراط یک راه و یک حقیقت بیش نیست. پس دین یکی بیش نخواهد بود. ان الدین عند الله الاسلام. و دین و دیندار که راه و راه پیما است هر دو یک حقیقتند که دین دار خود متن صراط تکامل انسانی است و انسان کامل که واسطه فیض الهی و امام قافله انسانی است متن همین دین و صراط است. (نصوص الحکم ص 448).
2- یکی از بطون اطلاقات صراط مستقیم صورت انسانی است. در حدیثی از حضرت وصی (علیه السلام) و نیز از امام باقر (علیه السلام) منقول است که فرمودند:
الصورة الانسانیة هی اکبر حجج الله علی خلقه... و هی الطریق المستقیم الی کل خیر. صورت انسانی بزرگترین حجتهای خداوند بر خلقتش است و او راه راست به سوی هر خیر است.
نفس ناطقه انسانی به لحاظ تعلقش به ماوراء طبیعت، صراط مستقیم الهی است که همه انبیاء و اولیاء الله در مسیر تکاملی این صراط که جدول وجودی آنها است به طرف حق در قوس صعود ارتقاء وجودی و روحی یافته اند. در دروس معرف نفس بهترین راه برای وصول به عالم مجردات عقلی را نفس ناطقه انسانی یافته اند که کوتاهترین راه است و آن جدول وجودی هر شخص است که با من کیستم و خروج از عادت باز می شود که یکی از بطون معانی اهدنا الصراط المستقیم نیز بشمار می آید.
3- در حدیثی صراط به پیامبر و آل حضرتش معنی شده است. ابن بابویه در کتاب معانی الاخبار و توحید از امام صادق (علیه السلام) نقل کرد که از حضرت در معنی صراط مستقیم سوال شد حضرت فرمود: هو امیر المومنین (علیه السلام).
و از امام سید الساجدین علی ابن الحسین علیهماالسلام روایت شد که فرمود: نحن ابواب و نحن الصراط المستقیم.
و عن جعفر بن محمد علیهماالسلام قال: قول الله عزوجل صراط الذین انعمت علیهم، یعنی محمدا و ذریته.
4- صراط مستقیم انسان کامل است.
5- صراط مستقیم قرآن کریم است. الرکتاب انزلناه الیک لتخرج الناس من الظلمات الی النور باذن ربهم الی صراط العزیز الحمید (ابراهیم 2-3).
همانگونه که در بحث عقل عرض شد که در روایات عقل به آنچه که حضرت حق به او مورد عبادت قرار می گیرد و بدان اکتساب جنان می شود معرفی گردید و این همین معنای شریف را می رساند که عقل در صراط مستقیم الهی است و به منزله بال پرواز انسان به ملکوت عالم است.
2- نزاعی در میان نفس و عقلست - که میدانی و چه حاجت به نقلست
حقیقت انسان به جهت تعلقش به دیار مرسلات و مفارقات عقل نام دارد که از آن به روح نیز تعبیر می گردد. و به جهت تعلقش به بدن و قوای حیوانی آن به نفس نام نهاده می شود.
و این نزاع بین نفس و عقل همان است که به جهاد اکبر نام گرفته است و در حدیث یازدهم اربعین علامه شیخ بهایی به اسنادش از امیر المؤمنین (علیه السلام) است که: ان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) بعث سریة فلما رجعوا قال: مرحبا بقوم قضوا الجهاد الاصغر و بقی علیهم الجهاد الاکبر. قیل: یا رسول الله و ما الجهاد الاکبر؟ قال جهاد النفس. ثم قال (علیه السلام): افضل الجهاد من جاهد نفسه التی بین جنبیه.
جناب شیخ علامه شیخ بهایی در مقام تعلیقه دارند و گویند: و یمکن ان یراد بالنفس هیهنا القوی الحیوانیة من الشهوة و الغضب و امثالها و اطلاق النفس علی هذه القوی شائع، و قال الغزالی فی کتاب مدارج القدس یطلق النفس علی الجامع الصفات المذمومة و هی القوی الحیوانیة المضادة للقوی العقلیة و هی المفهوم عند اطلاق الصوفیة و الیه الاشارة بقوله (علیه السلام): اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک.
فرمود: شاید مراد از نفس در جهاد اکبر همان قوای حیوانی از شهوت و غضب و مثل آنها باشد که اطلاق نفس بر این قوی شایع است و غزالی در کتابش گوید: نفس بر جامع صفات مذمومه که همان قوای حیوانی مضاده با قوای عقلی است اطلاق می شود که در نزد صوفیه همین مفهوم مطرح است.
حضرت استاد علامه روحی فداه در اتحاد عاقل به معقول درس دوم گوید: جهاد با نفس به لحاظ تعلق آن با بدن است که اوصاف سَبُعی و بهیمی و شیطانی از این تعلّق پدید می آید، وگرنه نفس با قطع نظر از این تعلق، عقل است و صفات عقلی ملکی است و به اقتضای سرشت خود ناظر به کمال و دیار مناسب خود است که: العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان. و چون جهاد با نفس به این عنایت تعلق با بدن است فرمود: افضل الجهاد من جاهد نفسه التی بین جنبیه.
باید با آن دشمنان همخانه که قوای حیوانی اند جهاد کرد تا نفس مطمئنه و آرمیده و آسوده خاطر به تکامل و اعتلای خود روی آورد، وگرنه در خانه او از تهاجم و تنازع این قوای متضاده حیوانی غوغا و ضوضائی است که همیشه گرفتار آنها است و با آن مشغله هرگز مشعله ای بدست نیاورد. سعدی گوید:
تو با دشمن نفس همخانه ای - چه در بدن پیکار بیگانه ای
نفس ناطقه برزخ جامع بین مقارن و مفارق، و حد فاصل متوسط بین مادی و مجرد است لذا دارای دو جهت است و با هر یک از دو جهت با عالم متناسب به آن تشبه پیدا می کند و به جهت مجرد بودنش و تشبه او به مجرد مفارق قابلیت آن دارد که عالمی مضاهی با عالم عینی شود و به تمام حقایق اسماء وجودی عالم گردد. و به جهت تعلق به ماده و بدن می تواند هبوط کند و به ثم رددناه اسفل سافلین سقوط نماید.
تعلق به جسمانیات موجب بُعد نفس از معقولات و شدت تعلقش و انغماس او در عالم طبیعت می گردد و این دوری موجب حرمان او از وصول به کمال می شود. در کافی از امام صادق (علیه السلام) نقل شد که فرمود: ما من شی ء افسد للقلب من خطیئة ان القلب لیواقع الخطیئة، فما تزال به حتی تغلب علیه فیصیر اعلاه اسفله. اگر گناهی در قلب واقع گردد قلب را فاسد می کند تا جایی که قلب را از توجه به حق باز می دارد و سقوط می دهد. در خطبه 235 نهج حضرت فرمود:
امرؤ الجم نفسه مردی که نفس خویش را لجام زند که نفس را تشبیه به دابه حرون فرمود که در جای خود متوقف است. اگر او را لجام زدی و وی را از معاصی حق باز داشتی او را به طاعت الهی سوق می دهی وگرنه او ترا به هر جایی که خواهد می برد جناب ملای رومی در مثنوی روح را به عیسی روح الله (علیه السلام) و نفس را به حمار حرون تشبیه کرد و گفت:
ترک عیسی کرده خر پرورده ای - لاجرم چون خر برون پرده ای
طالع عیسی است علم و معرفت - طالع خر نیست ای تو خر صفت
ناله خر بشنوی رحم آیدت - پس ندانی خر خری فرمایدت
رحم بر عیسی کن و بر خر مکن - طبع را بر عقل خود سرور مکن
طبع را هل تا بگرید زار زار - تو از و بستان و وام جان گذار
سالها خر بنده بودی بس بود - زانکه خر بنده ز خروار پس بود
هم مزاج خر شدت این عقل پست - فکرش اینکه چون علف آرد بدست
گردن خرگیر و سوی راه کش - سوی رهبانان و رهدانان خوش
دشمن را هست خر مست علف - ای بسا خر بنده کز وی شد تلف
گر ندانی ره هر آنچه خر بخواست - عکس آن را کن که هست آن راه راست
در دیوان حضرت مولایم به صنعت تعریب در مورد نکوهش نفس آمده است:
من کرد نفسه پیرویّا - فلیقعدن فی الدوزخ جثیاً
من افکند بدستها زمامه - فماله الخوشی والسلامة
لانها لحیة لدغاء - ان بگزد فعمرک فناء
ان جاوزت عن حدها بموئی - فانها امارة بالسوء
رب پنهت بک من هواها - بدبخت من لا یترس عقباها
3- ترا اعدی عدو نفس پلید است - جهنم هست و در هل من مزید است
اشاره است به حدیث شریف که فرمود: اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک. این نفس همان لحاظ تعلق وی به بدن و تعلقات آن از زخارف این نشأه است که أعدی عدو می گردد، وگرنه با لحاظ مرتبه عقلی خود عبادت رحمن و کسب جنان می کند، و آن مجرد بی رنگ چون اسیر این گونه رنگها گردد جنگها پیش آید. سعدی در باب هفتم گلستان گوید: بزرگی را پرسیدم از معنی این حدیث که: اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک؟ گفت: به حکم آنکه هر آن دشمنی را که بر وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که هر چند مدارا بیشتر کنی مخالفت زیاده کند.
دنیا انموذجی از جهنم است؛ چه اینکه اخلاق ذمیمه و اوصاف ردیّه نیز نمونه ای از جحیم اند. و مشتهیات نفس و الام و اسقام از فوران جحیم است.
در فصل چهاردهم آغاز و انجام حضرت خواجه اشاره های به درهای بهشت و دوزخ شد که فرمود: مشاعر حیوانی که به آن اجزای عالم ملک ادراک کنند هفت است: پنج ظاهر و آن حواس خمسه است. و دو باطن و آن خیال و وهم است که یکی مدرک صور و یکی مدرک معانی است... و هر نفس که متابعت هوی کند و عقل را در متابعت هوی مسخر گرداند، أفرایت من اتخذ الهه هویه (فرقان /43) هر یکی ازین مشاعر سببی باشند از اسباب هلاک او، و اضله الله علی علم تا حالش آن بود که فاما من طغی و آثر الحیوة الدنیا فان الجحیم هی المأوی پس هر یکی ازین مشاعر بمثابت دری اند از درهای دوزخ، لها سبعة ابواب لکل باب منهم جزء مقسوم و... الخ.
در تعلیقات حضرت مولی بر آغاز و انجام آمده است: انسان از درهای دوزخ دوزخی می شود. چون قوی و عمال نفس در تحت فرمان عقل نباشند هر یک از آنچه را که در انسان می آورند همه شاخه های دوزخ اند، و دانستی که انسان به علم و عمل سازنده خود است.
هر یک از اخلاق فاسده شاخه ای از درختهای دوزخ است و هر کس متصل به شاخه ای از شاخه ها باشد او را به دوزخ می کشاند از این جهت که آن خُلق، ملکه و رنگ ثابت او شده است بلکه در ذاتش فرو رفته بلکه با وی یکی گردیده است پس ذاتش فرعی و شاخه ای از دوزخ است که منتهی به آن خواهد شد.
4- صراط عقل بسم الله باشد - که انسان را همین یک راه باشد
5- دگر راهی که پیش آید بناگاه - نباشد غیر راه نفس گمراه
عقل مدرک عالم ملکوت است و تنها صراط او بسم الله است که رابطه او را با حق تعالی و ملکوت برقرار می کند.
6- نمی بینی که لفظ نور مفرد - به قرآن آمده است ای مرد بخرد
در بیش از چهل آیه لفظ نور به صورت مفرد در قرآن آمده است و لفظ انوار به صورت جمع و یا تثنیه در قرآن نیامده است. ولی لفظ ظلمت به نحو جمع در قرآن فراوان آمده است لذا در بیت بعدی فرمود:
7- و لیکن لفظ ظلمت هر کجا هست - به جمع آمد که کثرت را روا هست
در بیست و سه آیه از قرآن لفظ ظلمت به صورت جمع آمده که به نحو ظلمات است. و لفظ مفرد ظلمت در قرآن نیامده است. سرّش آن است که حضرتش در بیت بعدی فرمود:
8- که تا دانی ره حق جز یکی نیست - همان نور است و اندر آن شکی نیست
حق تعالی واحد است و در او اختلاف نیست، چه اینکه باطل و ظلمت متشتت و مختلف است و در او وحدت راه ندارد. قال تعالی: و ان هذا صراطی مستقیما فأتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بکم (انعام /153) لذا نور در قرآن به نحو مفرد و ظلمات به صورت جمع آمده است.
نور همان وجود است و وجود در نزد قرآن و عارف کامل و موحد حقیقی بیش از یکی نیست که هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو الذی فی السماء اله و فی الارض اله و ظلمات همان ماهیات و حدود و نقائص اند که راهی برای انتصاب به حق تعالی ندارند مگر اینکه از کثرت به وحدت و از ماهیت به وجود بالعرض متصل باشند تا از او استضائه نمایند. چون ماهیت مثار کثرتند لذا مختلف و متشتت اند و آنکه در مسیر وجود است چون یک راه دارد لذا سبیل الله به صورت نور مفرد تجلی می کند و آنکه در مسیر کثرت است او را راههای گوناگون بن بست است که سبیل غیر حق را به سُبل نام می برد. لذا در روایت آمده که در نماز راه خدا یک راه بیش نیست ولی راههایی که شیطان به روی نمازگزار باز می کند هزار است. لذا نفس را با کثرت و تعلق به کثرات انس است ولی عقل با وحدت مأنوس است که صراط عقلی یکی بیش نیست. چه اینکه کثرت در نزد خیال معروف است و وحدت در نزد عقل مکشوف. لذا نفس به لحاظ تعلق به بدن و کثرات، بی بدن نمی شود زیرا گرچه ذاتا مجرد است ولی در مقام فعل محتاج به بدن است. اعم از اینکه بدن مادی باشد یا مثالی و یا فوق آن که نفس را بدنهایی است که همه در طول هم اند. ولی انسان را در مرتبه عقلی به لحاظ تعلقش به مفارقات نوریه نیازی به بدن نیست؛ چه اینکه او را در مرحله تعقل نیازمندی به بدن نباشد.
9- بلی این حکم چون آب زلال است - که بعد از حق فقط راه ضلال است
ناظر است به آیه /32 سوره یونس که فرمود:
فذلکم الله ربکم الحق فماذا بعد الحق الا الضلال فأنی تصرفون.
آنکه آسمان و زمین از رزق وجودی اش بهره منداند و سمع و ابصار در تملک او است و از زنده مرده و از مرده زنده بیرون آورد و تدبیر امر می کند آن خدای قادر یکتای شماست که براستی پروردگار شماست و بعد از بیان این راه حق و خداشناسی چه باشد غیر گمراهی پس به کجا می روید.
10- صراط الله تویی میباش بیدار - خودت را بر صراط حق نگهدار
جدول وجودی هر انسانی صراط الهی اوست که از این صراط و جدول به حصه وجودی، و سر و کانال وجودی، و قلب و عین ثابت، و حصه مخفیه، و لطیفه، و اسم خاص، و رب تعبیر می کنند که انسان بزرگترین جدول بحر وجود و کاملترین مظهر واجب الوجود است. و این جدول را با بحر بیکران الهی پیوستگی خاص عینی است که هر شخصی این رب خود را صدا می زند و یا رب یا رب می گوید:
ما جدولی از بحر وجودیم همه - ما دفتری از غیب و شهودیم همه
ما مظهر واجب الوجودیم همه - افسوس که در جهل غنودیم همه
اگر این صراط الهی را درست نگهداری کنند و بر صراط حق نگهدار باشند مجلای ذات و صفات الله می گردد.
اینکه انسان بر صراط الله است یعنی انسان عقل است و عقل خود صراط مستقیم و صراط است و آنکه صراط الله نیست انسان نیست؛ و لذا همه کارهای انسان عاقل نیز بر صراط مستقیم است که در او هیچ نقص و عیب دیده نمی شود مثل انسان کامل که همانند مستخلف خویش در طریق راست است.
و این بیت در مصراع اولش ناظر است به حدیث امام صادق (علیه السلام) که فرمود: صورت انسانی همان طریق مستقیم الهی است که به سوی هر خیری رهسپار است که این حدیث از امام امیر المؤمنین (علیه السلام) نیز نقل شد که در شماره دوم اطلاقات صراط مستقیم در شرح بیت اول همین باب گذشت. (فراجع)
11- خدا هم بر صراط مستقیم است - صراط رب در او سری عظیم است
بر صراط مستقیم بودن خدا بدین معنی است که همه کارهای او زیبا و بدون نقص است، و لذا عالم عینی او را یونان قدیم قوسموس یعنی زینت دانسته اند؛ چه اینکه حضرت مولی در دیوانش، عشق آباد نامیده است.
مصراع اول این بیت ناظر به آیه 57 سوره هود: انی توکلت علی الله ربی و ربکم ما من دابة الا هو أخذ بناصیتها ان ربی علی صراط مستقیم.
این همان تقوای الهی پیشه نمودن و سپر بدست گرفتن است که عبد همه کمالات را به حق نسبت می دهد و نقائص را به خویشتن. رب خود را بر صراط دیدن یعنی او را در ذات و صفات و افعال از نقائص منزه دانستن و همه کارهای او را بدون عیب و نقص یافتن است. او خوب آفریده است ولی ما بد پیوند می زنیم.
در آیه فوق قرآن از زبان حضرت هود سخن می گوید: که ان ربی علی صراط مستقیم.
مصراع دوم اشاره است به آیه مبارکه ان الی ربک المنتهی ان الی ربک الرجعی. که مراد رب مطلق حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
هر شخصی را جدولی خاص است که اسم خاص و رب جزئی او گویند و همه این ارباب جزئی به آن رب مطلق که رود نیل است متصل اند. و هر کسی به رب خاص خود حق مطلق را می شناسد.
جناب صدر المتألهین در تعقیب آخر فصل سی و سوم مرحله ششم اسفار ج 2 ص 461 طبع جدید فرمود: اینکه می بینید مردم در مذاهب مختلف اند و در معرفت حق متعالی اختلاف دارند در حقیقت این اختلاف برگشت به اختلاف انحاء مشاهداتشان نسبت به تجلیات حق تعالی دارد تا اینکه می گوید به جز انسان کامل هر یکی از افراد مردم یک نحوه شرک خفی یا جلی را دارایند چون هر یک، اسمی از اسماء الله را عبادت می کند و فقط انسان کامل است که همه اسماء الله را عبادت می نماید: و لکل واحد من اشخاص الناس ما سوی الانسان الکامل حصة من الشرک الخفی او الجلی لکونه یعبد اسما من اسماء الله و لا یعبد الله بجمیع الأسماء کما اشار الیه فی قوله تعالی سبحانه: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه و اما الانسان الکامل فهو الذی یقبل الحق و یهتدی بنوره فی جمیع تجلیاته و یعبده بحسب جمیع اسمائه، فهو عبدالله فی الحقیقة الخ.
و در مورد سائر ناس گوید: لان کل احد لا یشاهد الحق الا بتوسط وجوده الخاص و لا یعرفه الا بوسیلة هویته الخاص، و لا تظهر له من الحق الا ما یتجلی فی مرآة ذاته المخصوصة... الخ.
پس هر شخصی حق تعالی را از کانال وجودی خاص خود می شناسد و به مقدار رب جزئی او حق بر او متجلی می شود و وی حق را مشاهده می کند مگر انسان کامل که به مشاهده جمال حق مطلق و رب غیر متناهی متنعم است.
شیخ اکبر در فص اسماعیلی گوید: فلکل شخص اسم هو ربه و ذلک الشخص جسم و هو قلبه.
ولی انسان کامل عبدالله است و کون جامعی است که همه به دور او در طواف اند.
کعبه است کامل و همه طائف به گرد وی - بنگر مقام مظهر اسم جلاله چیست
حالا که یافتی هر شخصی را اسمی است که رب اوست، و انسان کامل بویژه حضرت ختمی (صلی الله علیه و آله و سلم) مظهر اسم شریف الله که جامع همه اسماء است هست پس رویه ات را نیکو کن و سریرتت را تطهیر بنما در فهم خطاب محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: و ان الی ربک المنتهی (نجم /42) تا تدبر کنی و هدایت شوی ان شاء الله.
از بیان مذکور یکی از بطون معانی من عرف نفسه فقد عرف ربه برایت متجلی می گردد که خویشتن را نیکو بشناس تا رب حاکم بر خودت را درست بشناسی که این رب مقید است نه رب مطلق، هر چند شأنی از شئون رب مطلق است که اسمی از اسمای هو است.
برو ای خواجه خود را نیک بشناس - که نبود فربهی مانند آماس
از از اینجا فهم کن که اسم عین مسمی است به وجهی به چه معنا است. کما سیأتی ان شاء الله.
رب مطلق رب انسان کامل است لذا هم انسان کامل عین صراط الله است و نیز رب مطلق او عین صراط مستقیم است و این انسان کامل مقتدای همه است که ان الی رب المنتهی خطاب به حضرت ختمی (صلی الله علیه و آله و سلم) است. یعنی مخاطب او انسان خاتم است و در رب او سری است که مضاف به او است چون رب مضاف به هر کلمه وجودی، اما آن رب مضاف به خاتم منتهای دیگر ارباب است که در سیر تکاملی و ارتقاء و اعتلای وجودی خود می کوشند تا بدان رب منتهی، برسند.
غیر از این طریق منتهی به رب منتهی، طرق دیگر راههای گمراهی است.
انسان که خواهد از قوه به فعلیت رسد، و قرب پیدا کند تا از نقص به کمال راه یابد جز پیمودن صراط مستقیم انسان کامل که قرآن فرقان است راه دیگر ندارد. و در عرفان علمی همان است که ابن مسعود گفت: من أراد علم الاولین و الاخرین فلیثور القرآن.
و در مقام عرفان عملی هم ان هذا القرآن یهدی للتی هی أقوم. چنانکه تربیت یافته بدین دستور و متأدب بدین آداب مخاطب به انک لعلی خلق عظیم است که رب او رب منتهای همه است لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة.
این ارباب کلمات جزئیه در راه استکمال اند که به رب کامل مکمل خود برسند که آن ارباب نهرهایند و این رب رود نیل است. اینکه در مصراع دوم فرمود صراط رب در او سری عظیم است اشاره به همین بحث شریف عرفانی است.
12- چه حق سبحانه عین صراط است - کلامی نه خِلاط و نه وراط است
خلاط آمیختگی و وراط پراکنده گی را گویند. الا الی الله تصیر الامور.
13- من و تو جدول بحر وجودیم - من و تو دفتر غیب و شهودیم
چون هیچ موجودی از حق سبحانه به تمام حقیقت صادر نشده است بلکه همه کلمات وجودی انزالی اند و با حقیقت شان که جدول و سر الهی شان است به بحر بیکران صادر اول و رب خاتم اتصال دارند؛ آنهم:
ارتباطی بی تکیف بی قیاس - هست رب ناس را با جان ناس
لذا هر کلمه وجودی را به لحاظ مرتبه نازله اش، شهود و به جهت مرتبه عالیه و حقیقت اش غیب می نامند. مرتبه شهودش را وجود مادی نامند و مرتبه مثالی و عقلی و الهی اش را مراتب غیب مضاف و غیب مطلق و فوق طور عقل گویند. لذا هر یک از افراد انسان را مراتب است که یک شخص ممتد از فرش تا فوق عرش است.
14- ازین جدول بیابی هر چه یابی - چو این دفتر نمی یابی کتابی
جدول هر شخصی کانال فیض یابی اوست که با آن از دریای رب خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) بهره می گیرد. آنچه که عائد هر فردی می شود از این خصه وجودی او است.
صاحب عوارف از امام صادق (علیه السلام) نقل کرد که حضرت فرمود: حق تعالی مرا از ذات خود آفریده است و حال اینکه من از او جدا نیستم زیرا که نور خورشید از او جدا نیست. سپس مرا به من (به جدول وجودی من) ندا فرمود و از من (از جدول وجوی من) خطاب کرد و پس گفت: من از تو کیستم؟ پس به لطافتم (لطیفه روحانیم) جواب داده ام که تو، کل من و اصل منی. از تو من ظاهر شده ام و در من اشراق کرده ای.
حضرت مولی در شرح آن فرمود: ما سوی الله همگی از ذات حق مخترع اند، و از او منتشی اند. هیچ موجودی از عدم صرف به وجود نیامده است... به صورت تمثی و تنظیر دقت شود که اختراع موج از دریا چگونه است؟ در الهی نامه گفته ام: الهی موج از دریا خیزد و با وی آمیزد و در وی گریزد و از وی ناگزیر است انا لله و انا الیه راجعون.
هیچ موجودی از حق انفصال یعنی ارسال به تمام حقیقت ندارد که همه قائم به اویند و حق قیوم همه است.
لذا همه القاءات آن سویی از نداها و خطابات و تعلیمات و الهامات و منامات و تجلیات و مکاشفات و مراتب وحی، و همچنین نداها و دعاهای این سویی همه از این جدول و حصه وجودی انسان صورت می گیرد.
منتهی در بین این جداول متصل به حق، انسان بزرگترین جدول بحر وجودست و همین جدول او کتاب انفسی است که اگر درست لایروبی شود و نوشته شود مجرای آب حیات و محل تجلی حقایق ملکوتی می گردد و خداوند خویش را در او می نمایاند تا شخص را برباید.
سر تو جدول دریای وجود صمدیست - دفتر غیب و شهود کلمات احدیست
دل صافیست که مرآت جمال است و جلال - جلوه گاه ملکوت ازلی و ابدیست
در قیام قیامت انسانی به هر شخص گویند که اقراء کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا. که هر کسی با علم و عمل دارد کتاب وجودی خود را می نویسد. و کلمات وجودی، ظهورات الهی اند که حق در این مجالی، صفات و اسماء خویش را اشراق می نماید زیرا که رب مطلق بی مظاهر نشاید. شمس مغربی گوید:
ظهور تو به من است و وجود من از تو - فلست تظهر لولای لم أک لولاک
15- یکایک ما سوی از عقل اول - گرفته تا به آخر هست جدول
این بیت و ابیات بعدی به منزله تفصیل بعد از اجمال است. یعنی حالا که همه جداول اند به عنوان ذکر مصادیق از عقل تا هیولای اولای عالم ماده مطرح می شود که به آن رود نیل وصل اند. منتهی در عقل و اعتبارات آن به اسامی مختلف از آنها یاد می شود. لذا در بیت بعدی آمده:
16- بلی یک جدول او جبرئیل است - ولی کامل بسان رود نیل است
جبرئیل موجود مجرد عقلی است که عقل فعال و سروش غیبی است که واسطه در افاضه علم است قل من کان عدواً لجبریل فانه نزله علی قلبک باذن الله؛ و ملکی است واسطه هادی در هدایت.
در کلمه 211 هزار و یک کلمه در وسعت قلب انسان کامل که بسان رود نیل است آمده است:
قلبی که جامع همه اسماء حسنی و مظهر جمیع صفات علیاست آن قلب انسان کامل است که به اقتضای ذاتی و تکوینی هر اسمی باذن الله تعالی اسمی و رسمی و حکمی فراتری دارد و زبان دانان وی را به اسامی مختلف خوانند:
من جمله جبرئیلش می گویند که از عالم حقایق و دقایق خبر می دهد.
میکائیلش می گویند که از معارف و مکارم به طالبان رزق بخش است.
اسرافیلش می گویند که از معاد و بازگشت مریدان را آگاه می فرماید.
عزرائیلش می گویند که قتل نفس اماره مریدان می نماید.
آدمش می گویند زیرا که معلم طالبان راه هدایت است.
نوحش می گویند برای آنکه نجات دهنده از طوفان بلاست.
ابراهیمش می گویند زیرا که از نار هستی گذشته و نمرود خواهش را کشته و خلیل حضرت حق جل شأنه گشته است... در ادامه دارد که به لحاظ گوناگون او را موسی، خضر، الیاس، لقمان، افلاطون، سلیمان، عیسی، مهدی و هادی، اسکندر، سیمرغ، سواد اعظم و بحر محیط، یوسف، آفتاب، ابر و سحاب، ترسا، مرآت و آینه، نامند. که هر یک از حقایق جدولی از جداول آن دریای انسان کامل اند که همانند رود نیل است و همه از این بحر عظیم آب حیات و کمال طلب می کنند.
17- گر از قید خودی وارسته باشی - ازین جدول به حق وابسته باشی
مراد از وارستگی از قید خودیت یعنی لایروبی نمودن این جدول است که مجرای حق می شود و باعث تجلی اسماء و صفات در این جدول تطهیر شده می گردد. و لازمه وارستگی از قید خودی، قطع تعلقات نفس به بدن و نشئه مادون است تا حقیقت انسانی روی بدانسویی عالم نماید و از ملکوت اش با ملکوت عالم مرتبط گردد و انقطاع الی الله حاصل گردد، که: الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و أن ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمة و تصیر ارواحنا معلقة بعز قدسک.
وابستگی به حق از کانال جدول وجودی است که او را طالب هستیم وگرنه طلب مجهول مطلق محال است. لذا در بیت بعدی آمده:
18- چنانکه عقل را باشد محقق - نشاید طالب مجهول مطلق
حیث اینکه در متن وجودی هر کلمه ای طلب حق تعالی تعبیه شده است معلوم است که وی را یک نحوه ارتباط عینی است که بر اساس آن بدنبال حق در حرکت است و حرکت او همان مقام رجعت به سوی حق است که و انا الیه راجعون.
در بحث انزالی بودن موجودات مستدل است که چون موجودات از حقیقت خود تنزل یافته اند و انزال نیز به نحو تجلی است نه به نحو تجافی، لذا در قوس صعود هر فرعی به اصل خود عشق می ورزد و همه خواهان رسیدن به کمال مطلق اند لذا جناب صدر المتألهین را در فصل نهم مرحله چهارم اسفار در تحت عنوان تلویح استناری لطیفه ای است که گوید: شاید اگر تو از اهل تلقی اسرار الهیه و معارف حقه باشی به یقین و تحقق خواهی یافت که هر قوه و کمال و هیأت و جمالی که در این عالم ادنی یافت می شود در حقیقت ظلال و تمثالات آنچه که در عالم اعلی است می باشند که از آنجا تنزل و تکدر و تجرم یافته اند بعد از آنکه پاک و صاف و مقدس از نقص و شین و رین بوده اند و در آن عالم اعلی از آفت و قصور و خلل و فتور و هلاک و دثور متعالی بوده اند. بلکه همه صور کائنات و ذوات مبدعات آثار و انوار وجود حقیقی و نور قیومی اند که او منبع جمال مطلق و جلال اتم الیق است که صور معاشیق است. و اگر انوار و اضواء او در صور موجودات ظاهری نبود وصول به نورالانوار که وجود مطلق الهی است ممکن نبود. و این محبوب حقیقی مطلق صمد هر شی ء است و ملجأ هر موجود زنده و با نشاط است. لذا نفس به این معدن آثار و منبع انوار روی می آورد (و با جدول وجودی مرتبط به او) او را طلب می کند تا وصول به حضرت الهی برایش متحقق می گردد.
هر موجودی از نقص و عجز گریزان است لذا چون در قوس نزول از اصل دور شده اند و دچار نقص و دثور شده اند و از طرفی با جدول وجودیشان از اصل خود بریده و ارسال نشده اند لذا در قوس صعود او را طلب می کنند نه از باب طلب محهول مطلق، بلکه از حیث طلب آن مجهولی که در قوس نزول از آن حقیقت مطلق تنزل یافته اند و به نحو انزال و اجمال او را دارایند.
طالب هر پیشه و هر مطلبی - حق بیالود اول کارش لبی
(مثنوی)
انسان به دنبال چیزی که به کلی و از هر جهت برایش نامعلوم است نمی تواند برود و طلب مجهول مطلق نمودن آب در غربال ریختن است. و البته کسی که به دنبال چیزی می رود ناچار یک راه آشنایی با او بدست آورده است که از این راه به سوی او می رود تا بتواند به واقعیت و هویت او برسد و به کنه ذات او دست یابد و چیزی را که خواهد بجوید.
مرادی را ز اول تا ندانی - کجا در آخرش جستن توانی
بلی این حرف نقش هر خیال است - که نادانسته را جستن محال است
اسکندر از استادش ارسطو پرسید: معدن ما از کجاست؟ گفت از آنجا که آمده ایم. گفت از کجا آمده ایم؟ گفت از آنجا که اول کار بود. گفتم به چه دانیم که از کجا آمده ایم؟ گفت زیرا که چون علم می آموزیم پیشتر می رویم.
پس در طلب مجهول، علم اجمالی بدان دارد و به دنبال بدست آوردن علم تفصیلی به او است.
همانگونه که طلب مجهول مطلق معقول نیست، ندای مجهول نیز محال است پس هر شخصی که یا رب یا رب می گوید چیزکی از حق یافته است که به سوی او دست نیاز دراز می کند. لذا در بیت بعدی فرمود:
19- همین حکم محقق در خطابست - که با مجهول مطلق ناصوابست
قهرا خطاب به حق متعال دلالت دارد که او مجهول مطلق نیست بلکه معلوم بالا جمال و مجهول نسبی است یعنی تفصیلی است. لذا انسان او را ندا می دهد. منتهی این نکته مطرح است که هر شخصی، به چه چیزی او را صدا می کند و به او مرتبط می شود؟ بیت بعدی بمنزله جواب از این سوال مذکور است که فرمود:
20- خطاب ما بود با حق تعالی - ازین جدول که بخشیده است ما را
هر موجودی از جدول وجودی خویش رب خود را خطاب می کند و سخن از الهی و یا رب دارد. شیطان نیز سخن از رب بما اغویتنی دارد که اسم شریف مضل رب او و کانال وجودی او است. چه اینکه آدم و حوا نیز رب خود را خطاب می کنند و ربنا ظلمنا انفسنا می گویند. همانگونه جناب خاتم نیز گویند خصصت بفاتحة الکتاب که شارح محقق قیصری گوید، به لحاظ صدر این سوره است که گوید الحمد لله رب العالمین که این رب عالمین رب حضرت خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
آنچه در خواب، بیداری، کشف ها به ما داده می شود میوه هایی است که از شجره وجود ما ظهور و بروز می کند و از این جدول از حق تعالی به ما افاضه می گردد.
21- از اینجا فهم کن معنی مشتق - که مشتقیم ما از حق مطلق
در حدیث شریفی از امیر المؤمنین آمده که: ظهرت الموجودات عن بسم الله الرحمن الرحیم این الموجودات جمع محلی به الف و لام است که مفادش این است، هیچ موجودی در جمیع عوالم، از ذره تا بیضاء، از قطره تا دریا از کران تا کران دار هستی همه و همه از بسم الله الرحمن الرحیم ظاهر شده است که همه مظاهر بسمله اند بدون اینکه از این حکم یک نقطه تکوینی یا تدوینی خارج باشد. و این همانند اشتقاق کلمات از مصدرشان است.
عزیزی نیکو گفته است:
مصدر به مثل هستی مطلق باشد - عالم همه اسم و فعل مشتق باشد
چون هیچ مثالی خالی از مصدر نیست - پس هر چه در او نظر کنی حق باشد
22- حدیث اشتقاق ای یار آگاه - در این معنی بود نور فرا راه
23- بیانش را نمودم در رسائل - بجو از نهج و از انسان کامل
مراد از نهج، رساله نهج الولایة. و از انسان کامل، رساله انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه است.
در شرح بیت بعدی در مورد اسم و مسمی عرایضی تقدیم می گردد که بحث اشتقاق مترتب بر آن می باشد.
در هر دو موضع یاد شده فرمود: حدیث اشتقاق و بعضی اشارات و لطائف مستفاد از آن: در باب دوم انسان کامل فرمود: از مطالبی که در بحث اسم تقدیم داشته ایم معنی اشتقاق اسماء از ذات واجب تعالی، و حدیث نحن الاسماء الحسنی و نظایر آن که در جوامع روایی که از وسائط بین قدیم و حادث (علیهم السلام) روایت شده است دانسته می شود.
اشتقاق صرفی ادبی نموداری از این اشتقاق است چه سلسله طولیه عوالم در جمیع احکام وجودیه شان بطور حقیقت و رقیقت از یکدیگر حکایت می کنند که مرتبت عالی حقیقت دانی، و منزلت دانی رقیقت عالی است.