فهرست کتاب


تفسیر نمونه، جلد15

آیت الله مکارم شیرازی با همکاری جمعی از فضلاء و دانشمندان

4 - روایت نحن معاشر الانبیاء لا نورث

اهل سنت حدیثی در کتابهای مختلف خود از پیامبر اسلام (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) به این مضمون نقل کرده اند که فرمود: نحن معاشر الانبیاء لا نورث ما ترکناه صدقة: ما پیامبران ارثی از خود به یادگار نمی گذاریم، و آنچه از ما بماند باید به عنوان صدقه در راه خدا مصرف شود و گاه آن را با حذف جمله اول، به صورت ما ترکناه صدقة نقل کرده اند.

سند این حدیث غالبا در کتب معروف اهل سنت به ابوبکر منتهی می شود که بعد از پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) زمام امور مسلمین را به دست گرفت، و هنگامی که حضرت فاطمه (علیهاالسلام) و یا بعضی از همسران پیامبر میراث خود را از او خواستند او به استناد

@@تفسیر نمونه جلد 15 صفحه 425@@@

این حدیث از دادن میراث به آنان سر باز زد!

این حدیث را مسلم در صحیح خود (جلد 3 - کتاب الجهاد و السیر - صفحه 1379) و بخاری در جزء هشتم کتاب الفرائض (صفحه 185) و گروهی دیگر در کتابهای خود آورده اند.

قابل توجه اینکه در مدرک اخیر در حدیثی از عایشه چنین می خوانیم: فاطمه (علیهاالسلام) و عباس (بعد از وفات پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) نزد ابوبکر آمدند و میراثشان از پیامبر را می خواستند، و آنها در آن موقع زمینشان را در فدک و سهمشان را از خیبر مطالبه می کردند، ابوبکر گفت: من از رسولخدا (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) شنیدم که گفت: ما چیزی را به ارث نمی گذاریم و آنچه از ما بماند صدقه است... هنگامی که فاطمه (علیهاالسلام) این سخن را شنید با حالتی خشمگین ابوبکر را ترک کرد و تا آخر عمر با او یک کلمه سخن نگفت.**صحیح بخاری جزء 8 صفحه 185***

البته این حدیث از جهات مختلفی قابل نقد و بررسی است ولی آنچه در حوصله این تفسیر می گنجد امور زیر است:

1 - این حدیث با متن قرآن سازگار نیست، و طبق قواعد اصولی که در دست داریم هر حدیثی که موافق کتاب الله نباشد از درجه اعتبار ساقط است، و نمی توان به عنوان حدیث پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) و یا سائر معصومین (علیهم السلام) روی آن تکیه کرد.

در آیات فوق خواندیم سلیمان از داود ارث برد، و ظاهر آیه مطلق است و اموال را نیز شامل می شود. و در مورد یحیی و زکریا می خوانیم: یرثنی و یرث من آل یعقوب: فرزندی به من عنایت کن که از من و از آل یعقوب ارث برد (مریم - 6)

مخصوصا در مورد زکریا بسیاری از مفسران روی جنبه های مالی تکیه کرده اند.

@@تفسیر نمونه جلد 15 صفحه 426@@@

بعلاوه ظاهر آیات ارث در قرآن مجید عام است و همه را شامل می شود. و شاید به همین دلیل قرطبی از دانشمندان معروف اهل سنت ناچار شده است که حدیث را به عنوان فعل غالب و اکثر بگیرد نه عام و گفته است این مانند جمله ای است که عرب می گوید انا معشر العرب اقری الناس للضیف: ما جمعیت عرب از همه مردم مهمان نوازتریم (در حالی که این یک حکم عمومی نیست).**(تفسیر قرطبی) جلد 7 ذیل آیات مورد بحث صفحه 4880***

ولی روشن است که این سخن ارزش این حدیث را نفی می کند، زیرا اگر در مورد سلیمان و یحیی به این عذر متوسل شویم مشمول آن نسبت به موارد دیگر نیز قطعی نیست.

2 - روایت فوق معارض با روایات دیگری است که نشان می دهد ابوبکر تصمیم گرفت فدک را به فاطمه (سلام الله علیها) بازگرداند، ولی دیگران مانع شدند، چنانکه در سیره حلبی می خوانیم:

فاطمه دختر پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) نزد ابوبکر آمد در حالی که او بر منبر بود، گفت: ای ابوبکر آیا این در کتاب خدا است که دخترت از تو ارث ببرد و من از پدرم ارث نبرم، ابوبکر گریه کرد و اشکش جاری شد سپس از منبر پائین آمد، و نامه ای دایر به واگذاری فدک به فاطمه (سلام الله علیها) نوشت، در این حال عمر وارد شد گفت: این چیست؟ گفت: نامه ای نوشتم که میراث فاطمه (علیهاالسلام) را از پدرش به او واگذارم، عمر گفت: اگر این کار را کنی از کجا هزینه نبرد با دشمنان را فراهم می سازی در حالی که عرب بر ضد تو قیام کرده است؟ سپس عمر نامه را گرفت و پاره کرد!.**(سیره حلبی) جلد 3 صفحه 391***

چگونه ممکن است نهی صریحی از پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) باشد و ابوبکر به خود جرات مخالفت را بدهد؟ و چرا عمر استناد به نیازهای جنگی کرد و استناد به

@@تفسیر نمونه جلد 15 صفحه 427@@@

روایت پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) ننمود؟

بررسی دقیق روایت فوق نشان می دهد که مساله نهی پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) مطرح نبوده، مهم در اینجا مسائل سیاسی روز بوده است، و همینها است که انسان را به یاد گفتار ابن ابی الحدید دانشمند معتزلی می اندازد می گوید: از استادم علی بن فارقی پرسیدم: آیا فاطمه (علیهاالسلام) در ادعای خود راست می گفت؟ پاسخ داد آری گفتم پس چرا ابوبکر فدک را به او نداد، با اینکه وی را صادق و راستگو می شمرد؟!

استادم تبسم پر معنائی کرد و سخن لطیف زیبائی گفت، با اینکه او عادت به مزاح شوخی نداشت گفت: لو اعطاها الیوم فدک بمجرد دعواها لجائت الیه غدا و ادعت لزوجها الخلافة! و زحزحته عن مقامه و لم یمکنه الاعتذار و الموافقة بشی ء:

اگر امروز فدک را به ادعای فاطمه (علیهاالسلام) به او می داد، فردا می آمد و خلافت را برای همسرش ادعا می کرد! و ابوبکر را از مقامش متزلزل می ساخت و او نه عذری برای بازگو کردن داشت و نه امکان موافقت!.**شرح نهج البلاغه (ابن ابی الحدید) جلد 16 صفحه 284***

3 - روایت معروفی از پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) در بسیاری از کتب اهل سنت و شیعه آمده است که العلماء ورثة الانبیاء: دانشمندان وارثان پیامبرانند.**(صحیح ترمذی) باب العلم حدیث 19 و سنن ابن ماجه مقدمه حدیث 17***

و نیز از پیامبر گرامی اسلام (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) نقل شده که: ان الانبیاء لم یورثوا دینارا و لا درهما: پیامبران درهم و دیناری از خود بیادگار نگذاردند.**اصول کافی جلد اول باب صفة العلم حدیث 2***

از مجموع این دو حدیث چنین به نظر می رسد که هدف اصلی این بوده که روشن سازند افتخار انبیاء و سرمایه آنها علم و دانش بوده است، و مهمترین چیزی که از خود به یادگار گذاشتند، برنامه هدایت بود، و کسانی که سهم بیشتری از

@@تفسیر نمونه جلد 15 صفحه 428@@@

این علم و دانش را بر گرفتند، وارثان اصلی پیامبرانند، بی آنکه نظر به اموالی داشته باشد که از آنان به یادگار باقی می ماند، بعدا این حدیث نقل به معنی شده و سوء تعبیر از آن گردیده و احتمالا جمله ما ترکناه صدقه که استنباط بعضی از روایت بوده است بر آن افزوده اند.

برای اینکه سخن به درازا نکشد گفتار خود را با بحثی از مفسر معروف اهل سنت فخر رازی که در ذیل آیه 11 سوره نساء آورده است پایان می دهیم:

او می گوید: یکی از تخصیصهائی که بر این آیه (آیه ارث فرزندان) وارد شده است، چیزی است که مذهب اکثر مجتهدین (اهل سنت) است که پیامبران علیهم السلام چیزی به ارث نمی گذارند و شیعه (عموما) در این بحث مخالفت کرده اند روایت شده است هنگامی که فاطمه (علیهاالسلام) میراث خود را مطالبه کرد، آنها به استناد حدیثی از پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) نحن معاشر الانبیاء لا نورث ما ترکناه صدقه، او را از ارث خود باز داشتند، در این هنگام فاطمه (علیهاالسلام) به عموم آیه فوق (آیه ارث فرزندان) استدلال کرد، گوئی می خواست به این حقیقت اشاره کند که عموم قرآن را نمی شود با خبر واحد تخصیص زد.

سپس فخر رازی می افزاید: شیعه می گویند: به فرض که تخصیص قرآن به خبر واحد جایز باشد در اینجا به سه دلیل جایز نیست:

نخست اینکه این بر خلاف صریح قرآن است که می گوید زکریا از خدا تقاضا کرد فرزندی به او بدهد که از وی و آل یعقوب ارث ببرد، و همچنین قرآن می گوید: سلیمان از داود ارث برد، زیرا نمی توان این آیات را حمل بر وراثت علم و دین کرد، چون این یکنوع وراثت مجازی است، چرا که این پیامبران، علم و دین را به فرزندان خود آموختند نه آنکه از خود گرفتند و به آنها واگذار کردند، وراثت حقیقی تنها در مال تصور می شود (که از کسی بگیرند و به دیگری بدهند).

@@تفسیر نمونه جلد 15 صفحه 429@@@

دیگر اینکه چگونه ممکن است ابوبکر از این مساله که نیازی به آن نداشته است آگاه باشد، اما فاطمه و علی و عباس که از بزرگترین زاهدان و دانشمندان بودند و با مساله وراثت پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) سر و کار داشتند از آن بیخبر بمانند؟ چگونه ممکن است پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم) این حدیث را به کسی تعلیم کرده باشد که نیازی نداشته و از کسی که نیاز داشته دریغ دارد؟.

سوم اینکه: جمله ما ترکناه صدقه دنباله لا نورث است و مفهومش این است اموالی را که به عنوان صدقه اختصاص داده ایم در دائره میراث قرار نمی گیرد نه غیر آن...

سپس فخر رازی جواب کوتاهی به استدلال مشهور فوق می دهد و می گوید: فاطمه (علیهاالسلام) بعد از گفتگو با ابوبکر، به آن گفتگو راضی شد، علاوه بر این اجماع بر این منعقد شده است که سخن ابوبکر درست است!.**تفسیر فخر رازی جلد 9 صفحه 210***

ولی روشن است که پاسخ فخر رازی درخور استدلالهای فوق نیست، زیرا همانگونه که از منابع معروف و معتبر اهل سنت در بالا نقل کردیم فاطمه (علیهاالسلام) نه تنها راضی نشد بلکه چنان خشمگین گشت که تا پایان عمر یک کلمه با ابوبکر سخن نگفت.

از این گذشته چگونه ممکن است اجماعی در این مساله باشد با اینکه شخصیتی همچون علی و فاطمه (علیهماالسلام) و عباس که در کانون وحی پرورش یافته اند با آن مخالفت کرده باشند؟!.

@@تفسیر نمونه جلد 15 صفحه 430@@@

آیه 17 - 19

آیه و ترجمه

وَ حُشِرَ لِسلَیْمَنَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الانسِ وَ الطیرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ(17)

حَتی إِذَا أَتَوْا عَلی وَادِ النَّمْلِ قَالَت نَمْلَةٌ یَأَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسکِنَکمْ لا یحْطِمَنَّکُمْ سلَیْمَنُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا یَشعُرُونَ(18)

فَتَبَسمَ ضاحِکاً مِّن قَوْلِهَا وَ قَالَ رَب أَوْزِعْنی أَنْ أَشکُرَ نِعْمَتَک الَّتی أَنْعَمْت عَلیَّ وَ عَلی وَلِدَی وَ أَنْ أَعْمَلَ صلِحاً تَرْضاهُ وَ أَدْخِلْنی بِرَحْمَتِک فی عِبَادِک الصلِحِینَ(19)

ترجمه:

17 - لشکریان سلیمان از جن و انس و پرندگان نزد او جمع شدند آنقدر زیاد بودند که باید توقف کنند تا به هم ملحق شوند.

18 - تا به سرزمین مورچگان رسیدند، مورچه ای گفت: ای مورچگان! به لانه های خود بروید تا سلیمان و لشکرش شما را پایمال نکنند در حالی که نمی فهمند!.

19 - (سلیمان) از سخن او تبسمی کرد و خندید و گفت: پروردگارا! شکر نعمتهائی را که بر من و پدر و مادرم ارزانی داشته ای به من الهام فرما و توفیق مرحمت کن تا عمل صالحی که موجب رضای تو گردد انجام دهم و مرا در زمره بندگان صالحت داخل نما.

@@تفسیر نمونه جلد 15 صفحه 431@@@

تفسیر:

سلیمان در وادی مورچگان!

از آیات این سوره، و همچنین از آیات سوره سبا به خوبی استفاده می شود که داستان حکومت حضرت سلیمان جنبه عادی نداشت، بلکه توأ م با خارق عادات و معجزات مختلفی بود که قسمتی از آن (مانند حکومت سلیمان بر جن و پرندگان و درک کلام مورچگان، و گفتگوی با هدهد) در این سوره، و بخشی دیگر از آن در سوره سبا آمده است.

در حقیقت خداوند قدرت خود را در ظاهر ساختن این حکومت عظیم و قوائی که مسخر آن بود نشان داد و می دانیم از نظر یک فرد موحد، این امور در برابر قدرت خداوند سهل و ساده و آسان است.

در آیات مورد بحث نخست می گوید: لشکریان سلیمان از جن و انس و پرندگان نزد او جمع شدند (و حشر لسلیمان جنوده من الجن و الانس و الطیر).

جمعیت لشکریانش به قدری زیاد بود که برای نظم سپاه دستور داده می شد که صفوف اول را متوقف کنند و صفوف آخر را حرکت دهند تا همه به هم برسند (فهم یوزعون).

یوزعون از ماده وزع (بر وزن جمع) به معنی بازداشتن است، این تعبیر هر گاه در مورد لشکر به کار رود به این معنی است که اول لشکر آن را نگاه دارند تا آخر لشکر به آن ملحق گردد و از پراکندگی و تشتت آنها جلو - گیری شود.

واژه وزع به معنی حرص و علاقه شدید به چیزی آمده است که انسان را از امور دیگر باز می دارد.

@@تفسیر نمونه جلد 15 صفحه 432@@@

از این تعبیر استفاده می شود که لشکریان سلیمان، هم بسیار زیاد بودند و هم تحت نظام خاص.

حشر از ماده حشر (بر وزن نشر) به معنی بیرون ساختن جمعیت از قرارگاه و حرکت دادن آنها به سوی میدان مبارزه و مانند آن است، از این تعبیر و همچنین از تعبیری که در آیه بعد می آید استفاده می شود که سلیمان به سوی نقطه ای لشکرکشی کرده بود، اما این کدامیک از لشکرکشیهای سلیمان است؟ به درستی معلوم نیست بعضی از آیه بعد که سخن از رسیدن سلیمان به وادی نمل (سرزمین مورچگان) می گوید چنین استفاده کرده اند که آن منطقه ای بوده است در نزدیکی طائف، و بعضی گفته اند منطقه ای بوده است در نزدیک شام.

ولی به هر حال چون بیان این موضوع تاثیری در جنبه های اخلاقی و تربیتی آیه نداشته، سخنی از آن به میان نیامده است.

ضمنا این بحث که میان جمعی از مفسران درگیر شده که آیا همه انسانها و جن و پرندگان از لشکریان او بوده اند (بنابراین کلمه من بیانیه است) و یا اینکه قسمتی از آنها لشکر او را تشکیل می داده اند و در این صورت من تبعیضیه است تقریبا بحث زائدی به نظر می رسد، چون بدون شک، سلیمان بر کل روی زمین حکومت نداشت و قلمرو حکومتش منطقه شام و بیت المقدس و احتمالا بعضی نواحی اطراف بود.

و حتی از آیات بعد استفاده می شود که او سلطه ای بر سرزمین یمن هنوز پیدا نکرده بود و بعد از ماجرای هدهد و تسلیم ملکه سباء بر آنجا تسلط یافت.

جمله تفقد الطیر در آیات بعد نشان، می دهد که در میان پرندگانی که سر بر فرمان او بودند، یک هدهد وجود داشت که وقتی سلیمان او را ندید جویای حالش شد، اگر تمام پرندگان بودند و از جمله هزاران هدهد، این

@@تفسیر نمونه جلد 15 صفحه 433@@@

تعبیر صحیح نبود (دقت کنید).

به هر حال، سلیمان با این لشکر عظیم حرکت کرد تا به سرزمین مورچگان رسیدند (حتی اذا اتوا علی وادی النمل).

در اینجا مورچه ای از مورچگان، همنوعان خود را مخاطب ساخت و گفت: ای مورچگان داخل لانه های خود شوید تا سلیمان و لشکریانش شما را پایمال نکنند در حالی که نمی فهمند! (قال نملة یا ایها النمل ادخلوا مساکنکم لا یحطمنکم سلیمان و جنوده و هم لا یشعرون).**بعضی از مفسران تصریح کرده اند که (تاء) در (نملة) برای بیان وحدت استو مونث آوردن فعل نیز برای مراعات ظاهر کلمه است***

در اینکه چگونه این مورچه از حضور سلیمان و لشکریانش در آن سرزمین آگاه شد و چگونه صدای خود را به گوش دیگران رسانید سخن داریم که در نکته ها بخواست خدا خواهد آمد.

ضمنا از این جمله استفاده می شود که عدالت سلیمان حتی بر مورچگان ظاهر و آشکار بود چرا که مفهومش این است که اگر آنها متوجه باشند حتی مورچه ضعیفی را پایمال نمی کنند، و اگر پایمال کنند بر اثر عدم توجه آنها است.

سلیمان با شنیدن این سخن تبسم کرد و خندید (فتبسم ضاحکا من قولها:

در اینکه چه چیز سبب خنده سلیمان شد مفسران سخنان گوناگونی دارند: ظاهر این است که نفس این قضیه مطلب عجیبی بود که مورچه ای همنوعان خود را از لشکر عظیم سلیمان بر حذر دارد و آنها را به عدم توجه نسبت دهد، این امر عجیب سبب خنده سلیمان شد.

بعضی نیز گفته اند این خنده شادی بود چرا که سلیمان متوجه شد حتی

@@تفسیر نمونه جلد 15 صفحه 434@@@

مورچگان به عدالت او و لشکریانش معترفند و تقوای آنها را می پذیرند!

و بعضی گفته اند شادی او از این جهت بود که خداوند چنین قدرتی به او داده بود که در عین شور و هیجان عظیم لشکر از صدای مورچه ای نیز غافل نمی ماند!.

به هر حال در اینجا سلیمان رو به درگاه خدا کرد و چند تقاضا نمود.

نخست اینکه عرضه داشت پروردگارا راه و رسم شکر نعمتهائی را که بر من و پدر و مادرم ارزانی داشته ای به من الهام فرما (و قال رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی).**(اوزعنی) از ماده (ایزاع) به معنی الهام یا به معنی بازداشتن از انحراف و یا به معنی ایجاد عشق و علاقه است ولی بیشتر مفسران معنی اول را برگزیده اند***

تا بتوانم اینهمه نعمتهای عظیم را در راهی که تو فرمان داده ای و مایه خشنودی تو است به کار گیرم و از مسیر حق منحرف نگردم که ادای شکر اینهمه نعمت جز به مدد و یاری تو ممکن نیست.

دیگر اینکه مرا موفق دار تا عمل صالحی بجای آورم که تو از آن خشنود می شوی (و ان اعمل صالحا ترضاه).

اشاره به اینکه آنچه برای من مهم است بقای این لشکر و عسکر و حکومت و تشکیلات وسیع نیست، مهم این است که عمل صالحی انجام دهم که مایه رضای تو گردد، و از آنجا که اعمل فعل مضارع است دلیل آن است که او تقاضای استمرار این توفیق را داشت.

و بالاخره سومین تقاضایش این بود که عرضه داشت پروردگارا! مرا به رحمتت در زمره بندگان صالحت داخل گردان (و ادخلنی برحمتک فی عبادک الصالحین).

@@تفسیر نمونه جلد 15 صفحه 435@@@

نکته ها: