فهرست کتاب


تفسیر نمونه، جلد12

آیت الله مکارم شیرازی با همکاری جمعی از فضلاء و دانشمندان

دیدار معلم بزرگ

هـنـگـامـی کـه مـوسـی و یـار هـمـسفرش به جای اول، یعنی در کنار صخره و نزدیک مجمع البـحـریـن بـازگـشـتـنـد نـاگـهـان بـنـدهـای از بـنـدگـان مـا را یـافـتـنـد کـه او را مشمول رحمت خود ساخته، و علم و دانش ‍ قابل ملاحظه ای تعلیمش کرده بودیم (فوجدا عبدا من عبادنا آتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما).

تعبیر به وجدا نشان میدهد که آنها در جستجوی همین مرد عالم بودند و سرانجام گمشده خود را یافتند.

و تـعـبیر به عبدا من عبادنا ... (بندهای از بندگان ما) نشان میدهد که برترین افتخار یک انـسـان آن اسـت کـه بـنـده راسـتـیـن خـدا بـاشـد و ایـن مـقـام عـبـودیـت اسـت کـه انـسـان را مشمول رحمت الهی می سازد، و دریچه های علوم را به قلبش می گشاید.

تـعـبـیـر بـه مـن لدنـا نـیز نشان می دهد که علم آن عالم یک علم عادی نبود بلکه آگاهی از قسمتی از اسرار این جهان و رموز حوادثی که تنها خدا می داند بوده است .

تعبیر به علما که نکره است، و در این گونه موارد معمولا برای تعظیم می آید، نشان می دهد که آن مرد عالم بهره قابل ملاحظه ای از این علم یافته بود.

در ایـنـکـه مـنـظـور از رحمة من عندنا در آیه فوق چیست مفسران تفسیرهای مختلفی ذکر کرده انـد: بـعـضـی آنـرا بـه مقام نبوت، و بعضی به عمر طولانی تفسیر کرده اند، ولی این احـتـمـال نیز وجود دارد که منظور استعداد شایان و روح وسیع و شرح صدری است که خدا به آن مرد داده بود تا پذیرای علم الهی گردد.
@@تفسیر نمونه جلد 12 صفحه 487 @@@

در ایـنـکـه ایـن مـرد عـالم نـامش خضر بوده، و اینکه او پیامبر بوده یا نه در نکته ها بحث خواهیم کرد.

در ایـن هـنـگام موسی با نهایت ادب و به صورت استفهام به آن مرد عالم چنین گفت : آیا من اجـازه دارم از تـو پـیروی کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده، و مایه رشد و صلاح است به من بیاموزی ؟ (قال له موسی هل اتبعک علی ان تعلمن مما علمت رشدا).

از تـعبیر رشدا چنین استفاده می شود که علم هدف نیست، بلکه برای راه یافتن به مقصود و رسـیـدن بـه خـیـر و صـلاح مـی باشد، چنین علمی ارزشمند است و باید از استاد آموخت و مایه افتخار است .

ولی بـا کـمـال تـعـجـب آن مـرد عـالم بـه مـوسـی گـفـت تو هرگز توانائی نداری با من شکیبائی کنی (قال انک لن تستطیع معی صبرا).

و بـلا فـاصـله دلیـل آنـرا بیان کرد و گفت : تو چگونه میتوانی در برابر چیزی که از رموزش آگاه نیستی شکیبا باشی ؟! (و کیف تصبر علی ما لم تحط به خبرا).

همانگونه که بعدا خواهیم دید، این مرد عالم به ابوابی از علوم احاطه داشته که مربوط بـه اسـرار بـاطـن و عمق حوادث و پدیده ها بوده، در حالی که موسی نه مامور به باطن بود و نه از آن آگاهی چندانی داشت .

و در چـنـیـن مواردی بسیار می شود که چهره ظاهر حوادث با آنچه در باطن و درون آنها است متفاوت است، چه بسا ظاهر آن بسیار زننده و یا ابلهانه است، در حالی که در باطن بسیار مقدس، حساب شده و منطقی است .

در چنین موردی آنکس که ظاهر را می بیند عنان صبر و اختیار را از کف
@@تفسیر نمونه جلد 12 صفحه 488 @@@

میدهد، و به اعتراض و گاهی به پرخاش برمی خیزد.

ولی اسـتادی که از اسرار درون آگاه است و چهره باطن را می نگرد با خونسردی به کار خـویـش ادامـه مـی دهد، و به اعتراض و فریاد او گوش نمی دهد، بلکه در انتظار فرصت مـنـاسـبـی اسـت کـه حقیقت امر را بازگو کند، اما شاگرد همچنان بیتابی می کند، ولی به هنگامی که اسرار برای او فاش شد کاملا آرام می گیرد.

مـوسـی از شـنـیـدن این سخن شاید نگران شد و از این بیم داشت که فیض محضر این عالم بـزرگ از او قـطـع شـود، لذا بـه او تعهد سپرد که در برابر همه رویدادها صبر کند و گـفـت : بـخـواسـت خدا مرا شکیبا خواهی یافت و قول میدهم که در هیچ کاری با تو مخالفت نکنم (قال ستجدنی ان شاء الله صابرا و لا اعصی لک امرا).

بـاز موسی در این عبارت نهایت ادب خود را آشکار می سازد، تکیه بر خواست خدا می کند، بـه آن مـرد عـالم نـمـی گـویـد من صابرم بلکه می گوید انشاء الله مرا صابر خواهی یافت .

ولی از آنـجـا کـه شـکـیبائی در برابر حوادث ظاهرا زننده ای که انسان از اسرارش آگاه نیست کار آسانی نمی باشد بار دیگر آن مرد عالم از موسی تعهد گرفت و به او اخطار کـرد: و گـفـت پـس اگـر مـیخواهی به دنبال من بیائی سکوت محض باش، از هیچ چیز سؤال مـکـن تـا خـودم بـه مـوقـع آن را بـرای تـو بـازگـو کـنـم ! (قال فان اتبعتنی فلا تسئلنی عن شی ء حتی احدث لک منه ذکرا).**تعبیر به (احدث لک منه ذکرا) با توجه به کلمه (احدث) مفهومش این است من خودم آغاز سخن می کنم و برای نخستین بار از روی آن پرده بر می دارم تو سخنی مگو.***

موسی این تعهد مجدد را سپرد و در معیت این استاد به راه افتاد.
@@تفسیر نمونه جلد 12 صفحه 489 @@@

آیه 71 ـ 78

آیه و ترجمه

فـَانـطـلَقـَا حـَتـی إِذَا رَکـِبـَا فی السفِینَةِ خَرَقَهَا قَالَ أَ خَرَقْتهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْت شیْئاً إِمْراً(71)

قَالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّک لَن تَستَطِیعَ مَعِیَ صبراً(72)

قَالَ لا تُؤَاخِذْنی بِمَا نَسِیت وَ لا تُرْهِقْنی مِنْ أَمْرِی عُسراً(73)

فـَانـطـلَقـَا حـَتـی إِذَا لَقـِیـَا غُلَماً فَقَتَلَهُ قَالَ أَ قَتَلْت نَفْساً زَکِیَّةَ بِغَیرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْت شیْئاً نُّکْراً(74)

قَالَ أَ لَمْ أَقُل لَّک إِنَّک لَن تَستَطِیعَ مَعِیَ صبراً(75)

قَالَ إِن سأَلْتُک عَن شیْءِ بَعْدَهَا فَلا تُصحِبْنی قَدْ بَلَغْت مِن لَّدُنی عُذْراً(76)

فـَانطلَقَا حَتی إِذَا أَتَیَا أَهْلَ قَرْیَةٍ استَطعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَن یُضیِّفُوهُمَا فَوَجَدَا فِیهَا جِدَاراً یُرِیدُ أَن یَنقَض فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْت لَتَّخَذْت عَلَیْهِ أَجْراً(77)

قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَیْنی وَ بَیْنِک سأُنَبِّئُک بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَستَطِع عَّلَیْهِ صبراً(78)
@@تفسیر نمونه جلد 12 صفحه 490 @@@

ترجمه :

71 - آنـها به راه افتادند تا اینکه سوار کشتی شدند و او کشتی را سوراخ کرد، (موسی ) گفت آیا آنرا سوراخ کردی که اهلش را غرق کنی، راستی چه کار بدی انجام دادی ؟!

72 - گفت نگفتم تو هرگز نمی توانی با من شکیبائی کنی ؟!

73 - (موسی ) گفت مرا بخاطر این فراموشکاری مواخذه مکن، و بر من بخاطر این امر سخت مگیر.

74 - باز به راه خود ادامه دادند تا اینکه کودکی را دیدند و او آن کودک را کشت ! (موسی ) گـفـت : آیـا انـسـان پاکی را بی آنکه قتلی کرده باشد کشتی ؟! به راستی کار منکر و زشتی انجام دادی !

75 - (بـاز آن مـرد عالم ) گفت به تو نگفتم تو هرگز توانائی نداری با من صبر کنی ؟!

76 - (مـوسـی ) گـفـت اگـر بـعـد از ایـن از تـو دربـاره چـیـزی سـؤال کنم دیگر با من مصاحبت نکن، چرا که از ناحیه من دیگر معذور خواهی بود!

77 - بـاز بـه راه خود ادامه دادند، تا به قریه ای رسیدند، از آنها خواستند که به آنها غـذا دهـنـد، ولی آنـهـا از مـهـمـان کـردنـشـان خـودداری نـمـودنـد (بـا ایـنـحال ) آنها در آنجا دیواری یافتند که می خواست فرود آید، (آن مرد عالم ) آنرا برپا داشت، (موسی ) گفت (لااقل ) می خواستی در مقابل این کار اجرتی بگیری ؟!

78 - او گـفـت ایـنـک وقـت جـدائی مـن و تـو فرا رسیده است، اما به زودی سر آنچه را که نتوانستی در برابر آن صبر کنی برای تو بازگو می کنم .
@@تفسیر نمونه جلد 12 صفحه 491 @@@

تفسیر:

معلم الهی و این اعمال زننده ؟!

آری ((مـوسـی بـه اتـفـاق ایـن مـرد عـالم الهـی بـه راه افـتـاد تا اینکه سوار بر کشتی شدند)) (فانطلقا حتی اذا رکبا فی السفینة ).

از ایـنـجـا بـه بـعـد مـی بـیـنیم که قرآن در تمام موارد ضمیر تثنیه به کار می برد که اشـاره بـه مـوسـی و آن عالم است و این نشان می دهد که ماموریت همسفر موسی، یوشع در آنـجـا پایان یافت، و از آنجا بازگشت، و یا به خاطر اینکه او در این ماجرا مطرح نبوده اسـت نـادیـده گـرفـتـه شـده، هـر چـنـد در حـوادث حـضـور داشـتـه، ولی احتمال اول قویتر به نظر می رسد.

بـه هـر حـال هـنـگـامـی کـه آن دو بـر کـشـتـی سوار شدند ((آن مرد عالم کشتی را سوراخ کرد))! ((خرقها)).

((خـرق )) - همانگونه که راغب در مفردات می گوید - به معنی پاره کردن چیزی از روی فساد است بدون مطالعه و فکر، و ظاهر کار این مرد عالم راستی چنین بود.

از آنـجـا کـه مـوسـی از یـکـسـو پـیـامـبـر بـزرگ الهـی بـود و بـایـد حـافـظ جـان و مـال مـردم بـاشـد، و امـر بـه معروف و نهی از منکر کند، و از سوی دیگر وجدان انسانی او اجـازه نـمـی داد در برابر چنین کار خلافی سکوت اختیار کند تعهدی را که با خضر داشت بـه دسـت فـرامـوشـی سـپـرد، و زبـان به اعتراض گشود و ((گفت آیا کشتی را سوراخ کـردی کـه اهـلش را غـرق کـنـی ؟ راسـتـی چـه کـار بـدی انـجـام دادی ))! (قال اخرقتها لتغرق اهلها لقد جئت شیئا امرا).

بـدون شـک مـرد عـالم هـدفـش غـرق سـرنـشـیـنـان کـشـتـی نـبود ولی از آنجا که نتیجه این عـمـل چـیـزی جـز غـرق کـردن به نظر نمی رسید موسی آن را با ((لام غایت )) که برای بیان هدف می باشد بازگو می کند.
@@تفسیر نمونه جلد 12 صفحه 492 @@@

ایـن درسـت بـه آن می ماند که شخصی در خوردن غذا بسیار زیاده روی می کند می گوئیم می خواهی خودت را بکشی ؟! مسلما او چنین قصدی را ندارد، ولی نتیجه عملش ممکن است چنین باشد.

((امر)) (بر وزن شمر) به کار مهم شگفت آور و یا بسیار زشت گفته می شود.

و بـراسـتـی ظـاهـر ایـن کـار شـگـفـت آور و بسیار بد بود، چه کاری از این خطرناکتر می تواند باشد که یک کشتی را با داشتن سرنشینهای متعدد سوراخ کنند؟!.

در بـعـضی از روایات می خوانیم که اهل کشتی به زودی متوجه خطر شدند و شکاف موجود را موقتا با وسیله ای پر کردند ولی دیگر آن کشتی یک کشتی سالم نبود.

در این هنگام مرد عالم الهی با متانت خاص خود نظری به موسی افکند و ((گفت نگفتم تو هـرگـز نـمـی تـوانـی بـا مـن شـکـیـبـائی کـنـی ))؟! (قال الم اقل انک لن تستطیع معی صبرا).

مـوسی که از عجله و شتابزدگی خود که طبعا به خاطر اهمیت حادثه بود پشیمان گشت و بـیـاد تـعـهـد خـود افـتـاد در مـقـام عذرخواهی برآمده رو به استاد کرد و چنین ((گفت مرا در بـرابـر فـرامـوشـکـاری کـه داشـتـم مـواخـذه مـکـن و بـر مـن بـخاطر این کار سخت مگیر)) (قـال لا تـؤاخـذنی بما نسیت و لا ترهقنی من امری عسرا) یعنی اشتباهی بود و هر چه بود گذشت تو با بزرگواری خود صرف نظر فرما.

((لا تـرهـقـنـی )) از مـاده ((ارهـاق )) به معنی پوشاندن چیزی است با قهر و غلبه، و گـاه به معنی تکلیف کردن آمده است، و در جمله بالا منظور این است که بر من سخت مگیر و مرا به زحمت میفکن و بخاطر این کار فیض خود را قطع منما!.
@@تفسیر نمونه جلد 12 صفحه 493 @@@

سفر دریائی آنها تمام شد از کشتی پیاده شدند، ((و به راه خود ادامه دادند، در اثناء راه بـه کـودکـی رسـیـدنـد ولی آن مـرد عـالم بـی مـقـدمـه اقـدام بـه قتل آن کودک کرد))! (فانطلقا حتی اذا لقیا غلاما فقتله ).

در ایـنـجـا بـار دیـگـر موسی از کوره در رفت، منظره وحشتناک کشتن یک کودک بی گناه، آنـهـم بـدون هـیـچ مـجـوز، چـیـزی نـبـود کـه مـوسـی بـتـوانـد در مـقـابـل آن سـکـوت کـنـد، آتـش خـشـم در دلش برافروخته شد، و گوئی غباری از اندوه و نارضائی چشمان او را پوشانید، آنچنان که بار دیگر تعهد خود را فراموش کرد، زبان بـه اعـتـراض گـشـود، اعـتـراضـی شدیدتر و رساتر از اعتراض نخست، چرا که حادثه وحـشـتـناک تر از حادثه اول بود و ((گفت آیا انسان بی گناه و پاکی را بی آنکه قتلی کرده باشد کشتی ))؟! (قال ا قتلت نفسا زکیة بغیر نفس ).

((براستی که چه کار منکر و زشتی انجام دادی )) (لقد جئت شیئا نکرا).

کلمه ((غلام )) به معنی جوان نورس است خواه بحد بلوغ رسیده باشد یا نه .

در ایـنـکـه نـوجـوانـی را کـه آن مـرد عـالم در ایـنـجـا بـه قـتـل رسـانـیـد بـه سـرحد بلوغ رسیده بود یا نه، در میان مفسران گفتگو است، بعضی تـعـبـیـر بـه ((نـفـسـا زکـیـة )) (انـسـان پـاک و بـیـگـنـاه ) را دلیل بر آن گرفته بودند که بالغ نبوده است .

و بـعـضـی تـعبیر ((بغیر نفس )) را دلیل بر این گرفته اند که او بالغ بوده، زیرا تـنها قصاص در حق بالغ جایز است، ولی رویهم رفته نمی توان به طور قطع در این زمینه با توجه به خود آیه قضاوت کرد.

((نکر)) به معنی زشت و منکر است، و بازتاب آن قویتر از کلمه ((امر)) که در ماجرای سـوراخ کـردن کـشـتـی بـود مـی بـاشـد، دلیـل آنـهـم روشـن اسـت، زیـرا کـار اول او زمـیـنـه خـطـری بـرای جـمعی فراهم کرد که به زودی متوجه شدند و خطر را دفع کردند ولی در اقدام دوم ظاهرا او مرتکب جنایتی شده بود.
@@تفسیر نمونه جلد 12 صفحه 494 @@@

بـاز آن عـالم بزرگوار با همان خونسردی مخصوص به خود جمله سابق را تکرار کرد و گـفـت : ((بـه تـو گـفـتـم تـو هـرگـز تـوانـائی نـداری بـا مـن صـبـر کـنـی )) (قال الم اقل لک انک لن تستطیع معی صبرا).

تنها تفاوتی که با جمله گذشته دارد اضافه کردن کلمه ((لک )) است که برای تاکید بیشتر است، یعنی من این سخن را به شخص تو گفتم .

مـوسی (علیه السلام ) به یاد پیمان خود افتاد، توجهی توام با شرمساری، چرا که دو بـار پیمان خود را - هر چند از روی فراموشی - شکسته بود، و کم کم احساس می کرد که گـفـتـه اسـتـاد مـمـکـن اسـت راسـت بـاشـد و کـارهـای او بـرای مـوسـی در آغـاز غـیـر قابل تحمل است، لذا بار دیگر زبان به عذرخواهی گشود و چنین گفت : این بار نیز از من صـرفـنـظـر کـن، و فـرامـوشـی مرا نادیده بگیر، اما ((اگر بعد از این از تو تقاضای توضیحی در کارهایت کردم (و بر تو ایراد گرفتم ) دیگر با من مصاحبت نکن چرا که تو از ناحیه من دیگر معذور خواهی بود)) (قال ان ساءلتک عن شی ء بعدها فلا تصاحبنی قد بلغت من لدنی عذرا).

ایـن جـمـله حـکـایـت از نـهـایـت انـصـاف و دورنگری موسی می کند، و نشان می دهد که او در بـرابـر یـک واقـعـیـت، هـر چند تلخ، تسلیم بود، و یا به تعبیر دیگر بعد از سه بار آزمـایـش بـرای او روشـن مـی شـد کـه مـامـوریـت ایـن دو مـرد بـزرگ از هـم جدا است، و به اصطلاح آبشان در یک جوی نمی رود!

بعد از این گفتگو و تعهد مجدد ((موسی با استاد به راه افتاد، تا به قریه ای رسیدند و از اهـالی آن قـریـه غـذا خـواسـتـنـد، ولی آنـهـا از مـیـهـمـان کردن این دو مسافر خودداری کردند)) (فانطلقا حتی اذا اتیا اهل قریة استطعما اهلها فابوا ان یضیفوهما).

@@تفسیر نمونه جلد 12 صفحه 495 @@@

بدون شک موسی و خضر از کسانی نبودند که بخواهند سربار مردم آن دیار شوند، ولی مـعـلوم مـی شـود زاد و تـوشـه و خـرج سـفـر خـود را در اثناء راه از دست داده یا تمام کرده بـودنـد و بـه هـمـیـن دلیـل مـایـل بـودنـد مـیـهـمـان اهـالی آن محل باشند (این احتمال نیز وجود دارد که مرد عالم عمدا چنین پیشنهادی به آنها کرد تا درس جدیدی به موسی بیاموزد).

یـادآوری ایـن نـکـتـه نـیـز لازم اسـت کـه ((قـریـه )) در لسان قرآن مفهوم عامی دارد و هر گـونـه شـهر و آبادی را شامل می شود، اما در اینجا مخصوصا منظور شهر است، زیرا در چند آیه بعد تعبیر به ((المدینه )) شده است .

به هر حال در اینکه این شهر کدام شهر و در کجا بوده است ؟ در میان مفسران گفتگو است : از ابن عباس نقل شده که منظور ((انطاکیه )) است .**(انطاکیه) از شهرهای قدیم (سوریه) است که 96 کیلومتر از (حلب) و 59 کیلومتر از (اسکندرون) فاصله دارد، و به خاطر دانه های غذائی و دانه های روغنیش مشهور است، بندری دارد بنام (سویدیه) که 27 کیلومتر از آن فاصله دارد (دائرة المعارف فرید وجدی جلد 1 صفحه 835).***

بـعـضـی دیـگـر گفته اند منظور ایله است که امروز به نام بندر ایلات معروف است و در کنار دریای احمر نزدیک خلیج عقبه واقع شده است .

بـعـضـی دیـگـر مـعـتـقـدنـد کـه مـنـظـور شـهـر ((نـاصـره )) اسـت کـه در شمال فلسطین قرار دارد و محل تولد حضرت مسیح (علیه السلام ) بوده است .

مـرحـوم ((طـبـرسـی )) در ایـنـجـا حـدیـثـی از امـام صـادق (عـلیـه السـلام ) نقل می کند که تاییدی است بر احتمال اخیر.

و بـا تـوجـه بـه آنـچـه در مـعـنـی ((مـجـمـع البـحـریـن )) گـفـتـیـم کـه مـنـظـور محل پیوند ((خلیج عقبه )) و ((خلیج سوئز)) است، روشن می شود که شهر ((ناصره )) و بندر ((ایله )) به این منطقه نزدیکتر است تا انطاکیه .
@@تفسیر نمونه جلد 12 صفحه 496 @@@

و در هر صورت از آنچه بر سر موسی و استادش در این قریه آمد می فهمیم که اهالی آن خـسـیـس و دون هـمـت بـوده انـد، لذا در روایتی از پیامبر (صلی اللّه علیه و آله و سلّم ) می خوانیم که درباره آنها فرمود کانوا اهل قریة لئام : ((آنها مردم لئیم و پستی بودند)).**(مجمع البیان) ذیل آیه مورد بحث.***

سـپس قرآن اضافه می کند: ((با این حال آنها در آن آبادی دیواری یافتند که می خواست فـرود آیـد، آن مـرد عـالم دسـت بـه کـار شد تا آن را بر پا دارد)) و مانع ویرانیش شود (فوجدا فیها جدارا یریدان ینقض فاقامه ).**نسبت دادن (اراده) به (جدار) (دیوار) مسلما مجاز است، و مفهومش این است که آنچنان سست شده بود که گوئی تصمیم گرفته بود فرود آید.***

مـوسـی کـه قاعدتا در آن موقع خسته و کوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس می کـرد شـخـصـیـت والای او و اسـتـادش بـه خـاطـر عـمـل بـی رویـه اهل آبادی سخت جریحه دار شده، و از سوی دیگر مشاهده کرد که خضر در برابر این بی حـرمـتـی بـه تـعـمـیـر دیـواری کـه در حـال سـقـوط اسـت پـرداخـتـه مـثـل ایـنـکـه مـی خـواهـد مـزد کـار بـد آنـهـا را بـه آنـهـا بـدهـد، و فـکـر مـی کـرد حـداقـل خوب بود استاد این کار را در برابر اجرتی انجام می داد تا وسیله غذائی فراهم گردد.

لذا تـعـهـد خـود را بـار دیـگـر بـه کـلی فـرامـوش کـرد، و زبان به اعتراض ‍ گشود اما اعـتـراضـی مـلایـمـتـر و خـفـیـفـتـر از گـذشـتـه، و ((گـفـت مـی خـواسـتـی در مقابل این کار اجرتی بگیری ))! (قال لو شئت لاتخذت علیه اجرا).

در واقع موسی فکر می کرد این عمل دور از عدالت است که انسان در برابر مردمی که این قدر فرومایه باشند این چنین فداکاری کند، و یا به تعبیر دیگر نیکی خوبست اما در جای خود.

درست است که در برابر بدی، نیکی کردن، راه و رسم مردان خدا بوده
@@تفسیر نمونه جلد 12 صفحه 497 @@@

است، اما در آنجائی که سبب تشویق بدکار به کارهای خلاف نشود.

ایـنـجـا بـود کـه آن مـرد عـالم، آخـریـن سـخـن را بـه مـوسی گفت، زیرا از مجموع حوادث گـذشـتـه یـقـیـن کـرد کـه مـوسـی، تـاب تـحـمـل در بـرابـر اعـمـال او نـدارد ((فـرمـود: ایـنـک وقـت جدائی من و تو است ! اما به زودی سر آنچه را که نـتـوانـسـتـی بـر آن صـبـر کـنـی بـرای تـو بـازگـو مـی کـنـم )) (قال هذا فراق بینی و بینک سانبئک بتاویل ما لم تستطیع علیه صبرا).

البـته موسی هم هیچگونه اعتراضی بر این سخن نکرد، زیرا درست همان مطلبی بود که خودش در ماجرای قبل پیشنهاد کرده بود، یعنی بر خود موسی نیز این واقعیت ثابت گشته بود که آبشان در یک جوی نمی رود.

ولی بـه هـر حـال خـبـر فـراق هـمـچون پتکی بود که بر قلب موسی وارد شد، فراق از اسـتـادی کـه سـینه اش مخزن اسرار بود، و مصاحبتش ‍ مایه برکت، سخنانش درس بود، و رفـتـارش الهـام بـخش، نور خدا در پیشانیش می درخشید و کانون قلبش گنجینه علم الهی بود.

آری جـدا شـدن از چـنـیـن رهـبـری سـخـت دردنـاک اسـت، امـا واقـعـیـت تـلخـی بـود که به هر حال موسی باید آن را پذیرا شود.

مفسر معروف ابوالفتوح رازی می گوید در خبری است که از موسی پرسیدند از مشکلات دوران زنـدگـیـت از هـمـه سـخـتـتـر را بـگـو، گـفـت : ((سختیهای بسیاری دیدم (اشاره به نـاراحـتـیـهـای دوران فـرعـون، و گـرفـتـاریـهـای طـاقـت فـرسـای دوران حـکـومـت بـنـی اسـرائیـل ) ولی هـیچ یک همانند گفتار خضر که خبر از فراق و جدائی داد بر قلب من اثر نکرد))!**تفسیر ابوالفتوح رازی ذیل آیه مورد بحث.***
@@تفسیر نمونه جلد 12 صفحه 498 @@@

((تـاءویـل )) از مـاده اول (بـر وزن قـول ) بـه مـعـنی ارجاع و بازگشت دادن چیزی است، بـنـابـرایـن هـر کـار و سـخـنـی را کـه بـه هـدف اصـلی بـرسـانـیـم تـاءویـل نـامـیـده مـی شـود، هـمـچـنـیـن پـرده بـرداشـتـن از روی اسـرار چـیزی، نیز یکنوع تاءویل است .

و اگـر تـعـبـیـر خـواب را تـاءویل می گویند، نیز به همین جهت است (آنچنان که در سوره یوسف آیه 100 آمده است هذا تاءویل رؤیای ).**برای توضیح بیشتر به جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 324 ذیل آیه 7 سوره آل عمران مراجعه فرمائید.***
@@تفسیر نمونه جلد 12 صفحه 499 @@@