فهرست کتاب


روزها و رویدادها (جلد دوم)

علی بری دیزجی , علی اصغر کریمی شرفشاده , مجید صفائی , محمد نبی ابراهیمی , وحید صفائی

2 شهریور 1357

شهید سید علی اندرزگو در رمضان سال 1318 شمسی در بازارچه گمرک خیابان شوش تهران در یک خانواده متوسط دیده به جهان گشود. او پس از طی دوران کودکی و در پایان تحصیلات ابتدایی به سبب مشکلات معیشتی، ترک تحصیل نمود و در یک کارگاه نجاری مشغول به کار شد. از آنجایی که سید علی به علوم دینی علاقه وافری داشت پس از بازگشت از کار روزانه به منزل، تا پاسی از شب از چشمه فیاض این علوم بهره ها می برد و نیز در مسجد هرندی دروس فقه و اصول می خواند.
شهید اندرزگو، در نوجوانی و سالهای شکل گیری شخصیتش با نواب صفوی آشنا شد. منش و شخصیت این روحانی مبارز در ذهن و ضمیر او اثری ژرف گذاشت و فرایند این تأثیر روحی، آشنایی با تشکیلات فدائیان اسلام و راه مبارزاتی آنها بود که در تعیین مشی مبارزاتی شهید اندرزگو نقش آفرین بود.
وی که در آن سالها به سلاح علم و ایمان، خود را مسلح می ساخت، سرانجام با درک و لمس روح نهضت 15 خرداد به رهبری امام خمینی (ره) در سن هیجده سالگی گام به عرصه مبارزه با رژیم پهلوی نهاد. شهید اندرزگو در جریان قیام 15 خرداد خود یکی از عاملین تظاهرات پرشور مردم بود که همان شب با اهداء کتابی از امام مورد تقدیر قرار گرفت.
پس از واقعه 15 خرداد در همین رابطه دستگیر و تحت شدیدترین شکنجه ها قرار گرفت، و با این که در زیر شکنجه بیهوش شده بود، به سبب عزم خدادادی کوچکترین کلامی که بتواند شکنجه گران را به مقصودشان رهنمون سازد بر زبان نیاورد. پس از رهایی از زندان با شهید حاج صادق امانی و دیگر دوستانی که از سابق می شناخت ارتباط برقرار کرد و تصمیم به مبارزه ای پیگیر و مسلحانه علیه رژیم شاهنشاهی گرفت و در راستای این هدف وارد شاخه نظامی هیئت مؤتلفه جمعیتهای اسلامی شد. و در همین زمان مسأله ترور حسنعلی منصور نخست وزیر وقت مطرح گردید و او به همراه دیگر افراد شرکت کننده در این ترور، در مراسم تحلیف شرکت کرد و اولین نفری بود که دست روی قرآن گذاشت و سوگند یاد کرد که تا آخرین قطره خون خود نسبت به نهضت و آرمانهای اسلامی آن وفادار بماند.
اعدام انقلابی حسنعلی منصور با همکاری شهیدان محمد بخارائی، رضا صفار هرندی، مرتضی نیک نژاد و حاج صادق امانی جامه عمل پوشید. شهید اندرزگو که 19 سال بیشتر نداشت در این عملیات مسئولیت کند کردن اتومبیل منصور را در محدوده بهارستان بر عهده داشت، تا شهید بخارائی بتواند با دقت عمل او را از پای درآورد. وقتی که شهید اندرزگو با موفقیت وظیفه خود را انجام داد، منصور به ناچار در نزدیکی مجلس از اتومبیل پیاده، و عازم مجلس شد و همین امر فرصتی فراهم آورد که شهید بخارائی از این موقعیت به دست آمده، استفاده کرد و خشم و نفرت ملت مسلمان ایران را با گلوله ای که شلیک کرد در گلوی او نشاند. ابراز کرد. پس از این حرکت، شهید اندرزگو برای اطمینان از مرگ منصور، خود را به او رساند و گلوله دیگری در مغزش خالی کرد و بسرعت متواری شد. و از آن به بعد زندگی مخفی اختیار ولی هرگز خود را از مبارزه پس نکشید و بیش از پیش در این عرصه گام برداشت. او مخفیانه در قم زندگی و تحصیل علوم حوزوی را ادامه داد.
رژیم که از یافتن وی مأیوس شده بود او را غیابا محاکمه و به اعدام محکوم کرد.
پس از مدتی که او و دیگر همرزمانش مشغول فراگیری علوم حوزوی بودند، توسط ساواک شناسایی شدند. اما اندرزگو توانست فرار کند و خود را مخفیانه به عراق رساند و از نعمات وجودی امام (ره) از نزدیک استفاده ها ببرد؛ ضمنا هر وقت فرصتی پیش می آمد با سخنرانیهای پرشور خود در شنوندگان تأثیر بسزایی می گذاشت و آنان را به تحرک وا می داشت. شهید، در سال 1345 به ایران بازگشت و به قم رفت و مجددا سرگرم فعالیتهای انقلابی شد که دوباره شناسایی گردید و ناگزیر به تهران آمد و در محله چیذر** محله چیذر یکی از مناطق قدیمی در شمال تهران می باشد. ***سکنی گزید.
در چیذر تحصیل علوم دینی و مبارزاتش را از نو و در بعدی دیگر آغاز کرد. در همین جا بود که ازدواج کرد و یکسال و نیم در یک اتاق اجاره ای با همسرش زندگی کرد. افراد زیادی به عنوان میهمان به منزل وی رفت و آمد می کردند که بعدها معلوم شد، آنها سربازان واقعی آقا امام زمان (عج) بودند و تحت آموزش وی قرار می گرفتند. وی به مرور زمان بر وسعت فعالیتهای انقلابیش افزود و برای این که شناسایی نشود منزلش را پس از مدتی عوض کرد** شهید اندرزگو در طرح اعدام انقلابی مستشاران آمریکایی در سالهای 51 - 1350 شرکت مستقیم داشت.***.
در سال 1351 شمسی، یکی از دوستان وی دستگیر، و در زیر شکنجه های طاقت فرسا به مواردی در رابطه با شهید اندرزگو اعتراف کرد و ساواک از سرنخی که به دست آورده بود، در صدد دستگیری وی برآمد، اما او توانست مثل همیشه از دست ساواک بگریزد و به قم برود. در قم مجددا با نام مستعار و با ظاهری دیگر، اتاقی اجاره کرد و مشغول فعالیت شد و با گروههای مبارز مسلمان به برگزاری ارتباط پرداخت و برای آنها پول و اسلحه و مهمات و امکانات فراهم ساخت. بار دیگر ساواک موفق به شناسایی و محل زندگی او شد و این بار نیز وقتی به اتاق او ریختند وی از معرکه گریخت و با نامی دیگر و در لباسی مبدل، خود را به مشهد رساند و در آن شهر با حجت الاسلام عباس واعظ طبسی (تولیت فعلی آستان قدس رضوی** ایشان در تاریخ 25/11/1357 از طرف امام (ره) به سرپرستی آستان رضوی منصوب گردید.***) تماس گرفت و با کمک ایشان توانست همراه همسرش و به طور پنهانی از طریق زابل و زاهدان به افغانستان فرار کند.
وی در افغانستان تنها یک ماه دوام آورد و روح بلند او نتوانست دور از مبارزه باشد، لذا تصمیم به بازگشت گرفت و مخفیانه خود را به مشهد رساند.
در این دوران شهید اندرزگو، روزها با لباس مبدل و با نامهای مستعار به شهرستانهای مختلف مسافرت می کرد و به فعالیتهای تبلیغی مشغول می شد و شبها نیز در نزد ادیب نیشابوری به توسعه معلومات می پرداخت و همزمان، طلاب دیگر را نیز از اطلاعات علمی و مبارزاتی اش بهره مند می ساخت. او در مشهد چندین خانه عوض کرد و نیز پنهانی به سفر حج مشرف شد. در سفر دیگری که عازم انجام عمره شده بود خود را به نجف اشرف رساند و به زیارت امام (ره) نائل و از انفاس قدسی این دریای بیکران فیض، نیرو گرفت. و سپس به سوریه و لبنان سفر کرد و بر تجربه های مبارزاتی خویش افزود.
در لبنان با نماینده امام (ره) در سازمان الفتح تماس گرفت و ضمن دیدن تعلیمات نظامی طرز استفاده از سلاحهای سنگین را فرا گرفت و مقدمات وارد کردن چنین اسلحه ای را به ایران تدارک دید.
سید پس از بازگشت به ایران همزمان با اوجگیری انقلاب اسلامی تصمیم به نابودی شاه گرفت. لذا با یک برنامه 6 ماهه، رفت و آمدهای شاه را تحت نظر گرفت تا بتواند با وارد کردن مواد منفجره از فلسطین، هدف خود را پیاده کند، لیکن در این امر توفیق نیافت، لذا دست به کار شد، تا به کمک شخصی در داخل کاخ سلطنتی به این مهم دست یابد که با رویداد شهادتش توفیق اجرای آن را از دست داد.

نحوه شهادت شهید اندرزگو

از آنجایی که مأموران ساواک به طور دایم در جستجوی شهید اندرزگو بودند، توانستند اطلاعاتی حین شکنجه تعدادی از مبارزان اسلامی، از اندرزگو به دست آورند. ساواکیها در چارچوب این اطلاعات تلفنهای قسمت وسیعی از شهر تهران را تحت کنترل گرفتند تا توانستند، رد مکالمات او را به دست آورند و پی بردند که شهید اندرزگو روز 19 ماه مبارک رمضان افطار را در منزل یکی از دوستانش خواهد بود.
شهید اندرزگو نزدیکی غروب آن روز با یک موتور گازی راهی منزل دوستش شد؛ مأموران ساواک قبلا منطقه را به محاصره خود در آورده بودند. وی پس از ورود به خیابان سقاباشی متوجه حضور مأموران ساواک شد، اما برای فرار از مهلکه، دیگر دیر شده بود، لذا با پناه گرفتن در پشت یک اتومبیل سعی در گمراه کردن مأموران کرد، اما مأموران رژیم از فاصله دور پاهای او را مورد هدف قرار دادند. شهید اندرزگو در حالی که خون، بشدت از پاهایش جاری بود توانست تعدادی از اسنادی را که در جیب داشت در دهان گذاشته و بجود و تعداد دیگر را نیز با خون خود آغشته کرد تا به دست مأموران ساواک نیفتد. دژخیمان رژیم که سخت از این چریک مسلمان وحشت داشتند از فاصله دور او را به گلوله بسته بودند و از این باک داشتند که اندرزگو به خودش مواد منفجره بسته باشد، آنها وقتی مطمئن شدند که اندرزگو قادر به انجام حرکتی نیست به وی نزدیک، و او را روی برانکارد قرار دادند، اما سید با تکانی خود را از روی برانکارد به داخل جوی آب انداخت. لحظه شهادت فرا رسیده بود و او در روز ضربت خوردن مولایش علی(ع) و در حالی که روزه بود و روزه خود را با خوردن اسناد باز کرد و به لقاء پروردگارش شتافت. سید همواره گفته بود که: (زنده مرا نخواهند یافت) و سرانجام نیز چنین شد** جنازه شهید اندرزگو در بهشت زهرا (قطعه 39) به خاک سپرده شده است.***.
شهید اندرزگو چریکی بود که دامنه مبارزاتش، از لبنان تا افغانستان گسترده بود. او در مدت اقامتش در لبنان، در تشکل بخشیدن به گروههای بسیاری از مبارزان پراکنده فلسطینی موفقیتهایی کسب کرد.
ساواک 15 سال سایه وار دنبال او می گشت، لکن هر وقت به مخفیگاه وی می رسید سید توانسته بود از دام مأموران بگریزد.
عبدالکریم سپهرنیا، دکتر حسینی، شیخ عباس تهرانی، ابوالحسن نحوی، سید ابوالقاسم واسعی، محمد حسین الجوهرچی نامهایی بودند که سید از آنها استفاده می کرد و مناسب هر نام، به چهره ای ظاهر می گردید.

آغاز جنگهای صلیبی