فهرست کتاب


روزها و رویدادها (جلد دوم)

علی بری دیزجی , علی اصغر کریمی شرفشاده , مجید صفائی , محمد نبی ابراهیمی , وحید صفائی

عید قربان: اسماعیل نیروی هوایی در مسلخ عشق

(صدای عباس فضای کابین را پر کرد. او این مصراع از تعزیه مسلم را زمزمه می کرد:
مسلم سلامت می کند یا حسین.
و ناگهان صدای انفجار مهیبی همه چیز را دگرگون کرد. او در یک لحظه احساس کرد که به دور کعبه در حال طواف است. با صدای نرم و آرامی گفت:
اللهم لبیک. لبیک لاشریک لک لبیک... .
و آخرین حرف ناتمام ماند.
دادپی، یکی از خلبانان و دوستان تیمسار بابایی، می گوید که عاشقان کعبه در حال طواف بودند، صدای اذان در فضا پیچید. ناگهان بر جای خود میخکوب شدم و با چشمانی شگفت زده عباس را دیدم که احرام بسته، سراسیمه صف زائران را شکافتم تا خود را به او برسانم؛ ولی هر چه گشتم او را نیافتم.
همسر تیمسار بابایی می گوید که آن روز در مکه، هنوز رکعت دوم نماز را تمام نکرده بودم که احساس کردم در دلم طوفانی برپا شده، لحظه ای چشمانم سیاهی رفت؛ ولی بر خود مسلط شدم. ناخواسته اشک جلو چشمانم را سیاه کرد.
... سرهنگ نادری رادیوی هواپیما را روی کاروان** کاروان محلی است که خلبان ناظر در آن مستقر شده و بر پرواز هواپیماها به هنگام نشستن و برخاستن نظارت می کنند.*** تنظیم کرد. احساس می کرد هر لحظه حالش بدتر می شود. درد شدیدی در پشت بازویش احساس کرد. چشمانش سیاهی رفت؛ ولی تکان شدید به خود داد تا حواسش را جمع کند. با صدایی حاکی از درد گفت:
حالم هیچ مساعد نیست.
افسر کاروان گفت:
خونسرد باش محمد جان! خدا تو را کمک می کند. همه چیز برای فرود آماده است. روی همان زاویه ای که هستی روی باند بیا من تو را با دوربین می بینم.
سرهنگ نادری در حالی که ارتفاع هواپیما را کم می کرد، باند فرودگاه را دید. با تمام توان کوشید تا خود را به آن سمت بکشد؛ ولی ناگهان صدایش در رادیوی کاروان پیچید:
- دور موتور کم نمیشه.
افسر کاروان در حالی که سعی می کرد به سرهنگ نادری دلداری دهد، گفت: چاره ای نیست محمد جان! بیا روی باند.
سرهنگ با حالتی ملتمسانه گفت:
خدایا خودت کمک کن.
سرهنگ نادری در حالی که چشمانش از حدقه در آمده بود با همان سرعت پرنده را روی باند کشید. جنگنده با سرعت سرسام آوری روی باند می دوید. ترمزها را امتحان کرد؛ ولی ناامید شد فریاد زد:
ترمزها کار نمی کنند.
افسر کاروان گفت: چتر رو بزن.
وقتی چتر هواپیما باز نشد. افسر کاروان فریاد کشید:
خدایا خودت کمک کن.
چتر رها شد و هواپیما با همان سرعت به انتهای باند نزدیک شد. در این لحظه در برابر سیمای بهت زده نادری (تور باریر)** توری است که برای توقف هواپیما در وضعیت اضطراری بر باند پرواز، مورد استفاده قرار می گیرد.*** چون سدی عظیم جنگنده را در آغوش گرفت. در اثر سایش، چرخهای پرنده، آتش گرفت ولی در همان لحظه نیروهای آتش نشانی و امداد خود رابه هواپیما رساندند و آن را خاموش کردند. چند نفر از امدادگران به سوی هواپیما دویدند.
سرهنگ نادری آخرین تلاش خود را به کار گرفت و از کابین خارج شد و در حالی که با قدمهای لرزان از هواپیما فاصله می گرفت نگاهی به کابین شکسته عباس انداخت.
سرگرد بالازاده، اولین کسی بود که خود را به کابین هواپیما رساند. با شتاب از هواپیما بالا رفت. لحظاتی بعد در جلوی نگاه ماتم زده حاضران، با دست بر سر خود کوبید و فریاد زد:
عباس داخل کابین است.
شیون و غوغایی برپا شد. سرهنگ بختیاری وقتی به کاروان رسید فریاد زد:
چه شده؟...
افسر کاروان با صدای گرفته ای گفت:
متأسفم.
سرهنگ پاهایش سست شد و با چهره شگفت زده ای به انتهای باند خیره شد. سپس آرام و در حالی که اشک می ریخت، سرش را در میان دو دست پنهان کرد.
آخرین کلام مؤذن در فضای باند پیچید:
(الله اکبر ... الله اکبر)
در لحظه های اذان ظهر عید قربان پیکر پاک تیمسار بابایی بر روی دستها تشییع شد و با آمبولانس به بیمارستان پایگاه انتقال یافت... .
... سرهنگ بختیاری با گامهایی لرزان از فرمانده پایگاه جدا شد و به وسط رمپ رفت. وقتی نزدیک گارد احترام رسید، با تمام قدرت سعی کرد که بر خود مسلط باشد. صدای سرهنگ در فضای رمپ پیچید:
گوش به فرمان من... گارد مسلح ... به احترام شهید ... پیش فنگ.
و آن گاه نوای عزا، توسط گروه موزیک در فضای پایگاه طنین افکند. چندتن از خلبانان به پیش رفتند و تابوت را بر دوش گذاشتند و با قدمهای آهسته به سوی هواپیما رفتند. مشایعت کنندگان به حالت احترام در جای خود ایستاده بودند.
وقتی تابوت رابه داخل هواپیما بردند، بار دیگر صدای دردآلود سرهنگ بختیاری در فضای باند پیچید:
گارد احترام! پا... فنگ.
چند دقیقه بعد جت فالکون سفید به نرمی حرکت قو، از روی باند به هوا برخاست و در آسمان اوج گرفت. همه به مسیر پرواز خیره شده بودند و در منظرگاهشان، اشعه سرخ فام خورشید که در حال افول بود، پهنه آسمان را به رنگ خون تصویر کرد.
خبر شهادت تیمسار بابایی چون باد در سراسر ایران پیچید. دوستانش در اصفهان در عزایش سیه پوش شدند. شهرستان قزوین سراسر ماتم زده شد و بر سر هر دری بیرقی سیاه برافراشته شد. نیروی هوایی، عزای عمومی اعلام کرد و همه پایگاهها سیاه پوش شدند.
جمعه عید قربان، خطیب نماز جمعه خبر شهادت تیمسار بابایی را اعلام کرد.
بانگ نوحه در فضای لاجوردی پیچید و تا کرانه های خاک مطهر ایران زمین پرواز کرد.
چند روز بعد وقتی همسر عباس بر بالای سر او آمد، کفن خونین او را کنار زد و با بغض شکسته در گلو، اما به صلابت کوهساران گفت:
تو مرا به زیارت کعبه روانه کردی؛ اما، اما خود به دیدار صاحب کعبه رفتی.
پیرمردی روستایی از اهالی ده زیار اصفهان، وقتی وارد شهر شد عکس عباس را بر در و دیوار دید گریان و حیران به هر که می رسید، می گفت:
او دوست من بود.
وقتی بر مزار عباس سینه چاک می کرد، کسی به او گفت:
پدر می دانی او که بود؟
پیرمرد روستایی، که حلقه اشک را بر پهنای صورت، با آستین پاک می کرد گفت:
(ناشناس آمد و ناشناس رفت.)

سخنان مقام معظم رهبری و فرماندهی کل قوا در مورد شهید بابایی:

(این شهید عزیزمان انسانی مؤمن و متقی و سربازی عاشق و فداکار بود و در طول این چند سالی که من ایشان را می شناختم، همیشه بر همین خصوصیات ثابت و پابرجا بود.)
(او هیچ گاه به مصالح خود فکر نمی کرد و تنها مصالح سازمان و انقلاب و اسلام را مدنظر داشت. او فرمانده ای بود که با زیردستان بسیار فروتن و صمیمی بود؛ اما در مقابل اعمال بد و زشت، خیلی بی تاب و سختگیر بود.)
(این شهید عزیز یک انقلابی حقیقی و صادق بود؛ و من به حال او حسرت می خورم و احساس می کنم که در این میدان عظیم و پر حماسه از او عقب مانده ام.)

تشکیل جهاد دانشگاهی