فهرست کتاب


روزها و رویدادها (جلد دوم)

علی بری دیزجی , علی اصغر کریمی شرفشاده , مجید صفائی , محمد نبی ابراهیمی , وحید صفائی

شهید بابایی در آمریکا

شهید بابایی در سال 1349 برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت. طبق مقررات دانشکده می بایست به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان آمریکایی هم اتاق می شد. آمریکاییها، در ظاهر، هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می کردند؛ اما واقعیت چیز دیگری بود. چون عباس در همان شرایط تمام واجبات دینی خود را انجام می داد از بی بند و باری موجود در جامعه امریکا پرهیز می کرد. هم اتاقی او در گزارشی که از ویژگیها و روحیات عباس نوشته، یادآور می شود که بابایی فردی منزوی و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی تفاوت است. از رفتار او بر می آید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی می باشد و شدیدا به فرهنگ سنتی ایرانی پای بند است. همچنین اشاره کرده که او به گوشه ای می رود و با خودش حرف می زند؛ که منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است.
ماجرای فارغ التحصیلی را از دانشکده خلبانی ایالات متحده آمریکا خود چنین تعریف کرده است:
(دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود اما به خاطر گزارشاتی که در پرونده خدمتیم درج شده بود تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند؛ تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده که یک ژنرال آمریکایی بود احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود. ژنرال آخرین فردی بود که می بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می کرد.
او پرسش هایی کرد که من پاسخش را دادم. از سؤالهای ژنرال بر می آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت؛ زیرا احساس می کردم که رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی که برای زندگی آینده ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود. با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم؛ وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم کاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می خوانم. ان شاء ا...، تا نمازم تمام شود او نخواهد آمد. به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را که همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟ بالاخره گفتم نمازم را ادامه می دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می نشستم از ژنرال معذرت خواهی کردم. ژنرال پس از چند لحظه سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه می کردی؟
گفتم: عبادت می کردم.
گفت: بیشتر توضیح بده.
گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت هایی معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعت زمان آن فرا رسیده بود؛ من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم.
ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت:
همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست. این طور نیست؟
پاسخ دادم: آری همین طور است.
او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت و پای بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریکا خوشش آمده است. با چهره ای بشاش خودنویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده ام را امضا کرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: به شما تبریک می گویم. شما قبول شدید. برای شما آرزوی موفقیت دارم.
من هم متقابلا از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم.)
با ورود هواپیماهای پیشرفته اف - 14 به نیروی هوایی، شهید بابایی که جزو خلبانهای تیزهوش و ماهر در پرواز با هواپیمای شکاری اف - 5 بود، به همراه تعداد دیگری از همکاران برای پرواز با هواپیمای اف - 14 انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد.
با اوجگیری مبارزات علیه نظام ستمشاهی، بابایی به عنوان یکی از پرسنل انقلابی نیروی هوایی، در جمع دیگر افراد متعهد ارتش به میدان مبارزه وارد شد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، وی گذشته از انجام وظایف روزمره، بعنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه، به پاسداری از دستاوردهای پرشکوه انقلاب اسلامی پرداخت. شهید بابایی با دارا بودن تعهد، ایمان، تخصص و مدیریت اسلامی چنان درخشید که شایستگی فرماندهی وی محرز و در تاریخ 7/5/1360 فرماندهی پایگاه هشتم هوایی بر عهده وی گذاشته شد.
شهید بابایی با استفاده از امکانات موجود در پایگاه به عمران و آبادانی روستاهای مستضعف نشین حومه پایگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تأمین آب آشامیدنی و بهداشتی، برق و احداث حمام و دیگر ملزومات بهداشتی و آموزشی در این روستاها، گذشته از تقویت خط سازندگی انقلاب اسلامی، در روند هر چه مردمی کردن ارتش و پیوند هر چه بیشتر ارتش با مردم خدمات شایان توجهی را انجام داد. شهید بابایی، با کفایت، لیاقت و تعهد بی پایانی که در زمان تصدی فرماندهی پایگاه اصفهان از خود نشان داد در تاریخ 9/9/62 با ارتقاء به درجه سرهنگی به سمت معاون عملیات فرماندهی نیروی هوایی ارتش منصوب و به تهران منتقل گردید.
او با روحیه شهادت طلبی به همراه شجاعت و ایثاری که در طول سالهای بعد، در جبهه های نور و شرف به نمایش گذاشت، صفحات نوین و زرینی بر تاریخ دفاع مقدس و نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران افزود و با بیش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده، قسمت اعظم عمر خویش را در طول این سالها در پروازهای عملیاتی و یا قرارگاه ها و جبهه های جنگ در غرب و جنوب کشور سپری کرد و به همین ترتیب چهره آشنای (بسیجیان) و یار وفادار فرماندهان قرارگاه های عملیاتی بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت، بیش از 60 مأموریت جنگی را با موفقیت کامل به انجام رسانید.
شهید بابایی برای پیشرفت سریع عملیاتها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اکتفا نمی کرد، بلکه شخصا پیشگام و پرچم دار می شد و در جمیع مأموریتهای جنگی طراحی شده، برای آگاهی از مشکلات و خطرات احتمالی، اولین خلبانی بود که در این گونه مأموریتها شرکت می کرد.
شهید سرلشکر بابائی به علت لیاقت و رشادتهایی که در دفاع از آرمانهای نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و سرکوب و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد در تاریخ 8/2/66 به درجه سرتیپی مفتخر شد و در پانزدهم مرداد همان سال در حالی که به درخواستهای پی در پی دوستان و نزدیکانش مبنی بر شرکت در مراسم حج آن سال پاسخ نه را داده بود برابر با روز عید قربان در یک عملیات برون مرزی به شهادت رسید. از نزدیکان شهید نقل شده که وی چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاریهای بیش از حد دوستانش جهت عزیمت به مراسم حج گفته بود:
(تا عید قربان خودم را به شما می رسانم.)
سرلشکر شهید بابایی در هنگام شهادت 37 سال داشت، او اسوه ای بود که از کودکی تا واپسین لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداکاری و ایثار زندگی کرد و سرانجام نیز به آرزوی بزرگ خود که شهادت بود در روز عید قربان دست یافت و نام پرآوازه اش در تاریخ پر افتخار ارتش جمهوری اسلامی ایران جاودانه شد.

عید قربان: اسماعیل نیروی هوایی در مسلخ عشق

(صدای عباس فضای کابین را پر کرد. او این مصراع از تعزیه مسلم را زمزمه می کرد:
مسلم سلامت می کند یا حسین.
و ناگهان صدای انفجار مهیبی همه چیز را دگرگون کرد. او در یک لحظه احساس کرد که به دور کعبه در حال طواف است. با صدای نرم و آرامی گفت:
اللهم لبیک. لبیک لاشریک لک لبیک... .
و آخرین حرف ناتمام ماند.
دادپی، یکی از خلبانان و دوستان تیمسار بابایی، می گوید که عاشقان کعبه در حال طواف بودند، صدای اذان در فضا پیچید. ناگهان بر جای خود میخکوب شدم و با چشمانی شگفت زده عباس را دیدم که احرام بسته، سراسیمه صف زائران را شکافتم تا خود را به او برسانم؛ ولی هر چه گشتم او را نیافتم.
همسر تیمسار بابایی می گوید که آن روز در مکه، هنوز رکعت دوم نماز را تمام نکرده بودم که احساس کردم در دلم طوفانی برپا شده، لحظه ای چشمانم سیاهی رفت؛ ولی بر خود مسلط شدم. ناخواسته اشک جلو چشمانم را سیاه کرد.
... سرهنگ نادری رادیوی هواپیما را روی کاروان** کاروان محلی است که خلبان ناظر در آن مستقر شده و بر پرواز هواپیماها به هنگام نشستن و برخاستن نظارت می کنند.*** تنظیم کرد. احساس می کرد هر لحظه حالش بدتر می شود. درد شدیدی در پشت بازویش احساس کرد. چشمانش سیاهی رفت؛ ولی تکان شدید به خود داد تا حواسش را جمع کند. با صدایی حاکی از درد گفت:
حالم هیچ مساعد نیست.
افسر کاروان گفت:
خونسرد باش محمد جان! خدا تو را کمک می کند. همه چیز برای فرود آماده است. روی همان زاویه ای که هستی روی باند بیا من تو را با دوربین می بینم.
سرهنگ نادری در حالی که ارتفاع هواپیما را کم می کرد، باند فرودگاه را دید. با تمام توان کوشید تا خود را به آن سمت بکشد؛ ولی ناگهان صدایش در رادیوی کاروان پیچید:
- دور موتور کم نمیشه.
افسر کاروان در حالی که سعی می کرد به سرهنگ نادری دلداری دهد، گفت: چاره ای نیست محمد جان! بیا روی باند.
سرهنگ با حالتی ملتمسانه گفت:
خدایا خودت کمک کن.
سرهنگ نادری در حالی که چشمانش از حدقه در آمده بود با همان سرعت پرنده را روی باند کشید. جنگنده با سرعت سرسام آوری روی باند می دوید. ترمزها را امتحان کرد؛ ولی ناامید شد فریاد زد:
ترمزها کار نمی کنند.
افسر کاروان گفت: چتر رو بزن.
وقتی چتر هواپیما باز نشد. افسر کاروان فریاد کشید:
خدایا خودت کمک کن.
چتر رها شد و هواپیما با همان سرعت به انتهای باند نزدیک شد. در این لحظه در برابر سیمای بهت زده نادری (تور باریر)** توری است که برای توقف هواپیما در وضعیت اضطراری بر باند پرواز، مورد استفاده قرار می گیرد.*** چون سدی عظیم جنگنده را در آغوش گرفت. در اثر سایش، چرخهای پرنده، آتش گرفت ولی در همان لحظه نیروهای آتش نشانی و امداد خود رابه هواپیما رساندند و آن را خاموش کردند. چند نفر از امدادگران به سوی هواپیما دویدند.
سرهنگ نادری آخرین تلاش خود را به کار گرفت و از کابین خارج شد و در حالی که با قدمهای لرزان از هواپیما فاصله می گرفت نگاهی به کابین شکسته عباس انداخت.
سرگرد بالازاده، اولین کسی بود که خود را به کابین هواپیما رساند. با شتاب از هواپیما بالا رفت. لحظاتی بعد در جلوی نگاه ماتم زده حاضران، با دست بر سر خود کوبید و فریاد زد:
عباس داخل کابین است.
شیون و غوغایی برپا شد. سرهنگ بختیاری وقتی به کاروان رسید فریاد زد:
چه شده؟...
افسر کاروان با صدای گرفته ای گفت:
متأسفم.
سرهنگ پاهایش سست شد و با چهره شگفت زده ای به انتهای باند خیره شد. سپس آرام و در حالی که اشک می ریخت، سرش را در میان دو دست پنهان کرد.
آخرین کلام مؤذن در فضای باند پیچید:
(الله اکبر ... الله اکبر)
در لحظه های اذان ظهر عید قربان پیکر پاک تیمسار بابایی بر روی دستها تشییع شد و با آمبولانس به بیمارستان پایگاه انتقال یافت... .
... سرهنگ بختیاری با گامهایی لرزان از فرمانده پایگاه جدا شد و به وسط رمپ رفت. وقتی نزدیک گارد احترام رسید، با تمام قدرت سعی کرد که بر خود مسلط باشد. صدای سرهنگ در فضای رمپ پیچید:
گوش به فرمان من... گارد مسلح ... به احترام شهید ... پیش فنگ.
و آن گاه نوای عزا، توسط گروه موزیک در فضای پایگاه طنین افکند. چندتن از خلبانان به پیش رفتند و تابوت را بر دوش گذاشتند و با قدمهای آهسته به سوی هواپیما رفتند. مشایعت کنندگان به حالت احترام در جای خود ایستاده بودند.
وقتی تابوت رابه داخل هواپیما بردند، بار دیگر صدای دردآلود سرهنگ بختیاری در فضای باند پیچید:
گارد احترام! پا... فنگ.
چند دقیقه بعد جت فالکون سفید به نرمی حرکت قو، از روی باند به هوا برخاست و در آسمان اوج گرفت. همه به مسیر پرواز خیره شده بودند و در منظرگاهشان، اشعه سرخ فام خورشید که در حال افول بود، پهنه آسمان را به رنگ خون تصویر کرد.
خبر شهادت تیمسار بابایی چون باد در سراسر ایران پیچید. دوستانش در اصفهان در عزایش سیه پوش شدند. شهرستان قزوین سراسر ماتم زده شد و بر سر هر دری بیرقی سیاه برافراشته شد. نیروی هوایی، عزای عمومی اعلام کرد و همه پایگاهها سیاه پوش شدند.
جمعه عید قربان، خطیب نماز جمعه خبر شهادت تیمسار بابایی را اعلام کرد.
بانگ نوحه در فضای لاجوردی پیچید و تا کرانه های خاک مطهر ایران زمین پرواز کرد.
چند روز بعد وقتی همسر عباس بر بالای سر او آمد، کفن خونین او را کنار زد و با بغض شکسته در گلو، اما به صلابت کوهساران گفت:
تو مرا به زیارت کعبه روانه کردی؛ اما، اما خود به دیدار صاحب کعبه رفتی.
پیرمردی روستایی از اهالی ده زیار اصفهان، وقتی وارد شهر شد عکس عباس را بر در و دیوار دید گریان و حیران به هر که می رسید، می گفت:
او دوست من بود.
وقتی بر مزار عباس سینه چاک می کرد، کسی به او گفت:
پدر می دانی او که بود؟
پیرمرد روستایی، که حلقه اشک را بر پهنای صورت، با آستین پاک می کرد گفت:
(ناشناس آمد و ناشناس رفت.)

سخنان مقام معظم رهبری و فرماندهی کل قوا در مورد شهید بابایی:

(این شهید عزیزمان انسانی مؤمن و متقی و سربازی عاشق و فداکار بود و در طول این چند سالی که من ایشان را می شناختم، همیشه بر همین خصوصیات ثابت و پابرجا بود.)
(او هیچ گاه به مصالح خود فکر نمی کرد و تنها مصالح سازمان و انقلاب و اسلام را مدنظر داشت. او فرمانده ای بود که با زیردستان بسیار فروتن و صمیمی بود؛ اما در مقابل اعمال بد و زشت، خیلی بی تاب و سختگیر بود.)
(این شهید عزیز یک انقلابی حقیقی و صادق بود؛ و من به حال او حسرت می خورم و احساس می کنم که در این میدان عظیم و پر حماسه از او عقب مانده ام.)