جلوه تاریخ در شرح نهج البلاغه جلد 3

نویسنده : ابن ابی الحدید مترجم : دکتر محمود مهدوی دامغانی

خطبه: (58) خطبه آن حضرت (علیه السلام) هنگامی که آهنگ جنگ خوارج کرد

هنگامی که علی (علیه السلام) آهنگ جنگ خوارج کرد به او گفتند که ایشان از پل نهروان گذشتند، چنین فرمود: مصارعهم دون النطفة و والله لا یفلت منهم عشرة و لا یهلک منکم عشرة (کشتارگاه آنان این سوی آب است، و به خدا سوگند از ایشان ده تن جان سالم به در نمی برد و نمی گریزد و از شما ده تن نابود نمی شوند)(1) (در شرح این خطبه مباحث زیر مطرح شده است):
این خبر از اخباری است که از شدت اشتهار و این که عموم مردم آن را نقل کرده اند به حد تواتر رسیده است؛ و از معجزات علی (علیه السلام) و خبر دادن قطعی او از غیب به شمار می رود. این گونه خبر دادنها بر دو گونه است؛ یکی آن که اخباری به طریق اجمال و اختصار می دهند و در آن هیچ گونه اعجازی نیست مثل این که کسی به یاران خود بگوید: شما با این گروهی که فردا رویاروی می شوید نصرت خواهید یافت و پیروز خواهید شد. اگر پیروز خواهید شد. اگر پیروز شوند آن را در نظر یاران خویش برای خود حجت و برهان قرار می دهد و معجزه می نامد و اگر پیروز نشوند به آنان می گوید نیتهای شما دگرگون شد و در سخن من شک و تردید کردید و خداوند نصرت خود را از شما بازداشت، و نظیر این سخن را می گوید؛ زیرا عادت هم بر این جاری شده است که پادشاهان و سالارها به یاران خود و سپاهیان خویش وعده نصرت و پیروزی می دهند و آنان را به پیروزی امیدوار می سازند و در صورتی که این کار واقع شود دلیل خبر دادن از غیبت و معجزه نیست.
نوع دوم خبر دادن قطعی از امور غیبی و پوشیده است مانند همین خبر که علی (علیه السلام) داده است و چون آن را مقید به شماری مشخص از اصحاب خود و خوارج نموده است و پس از پایان جنگ همان گونه که گفته اتفاق افتاده است و هیچ بیش و کمی در آن صورت نگرفته است، بنابراین احتمال هیچ گونه اشتباهی در آن نیست و این از اخبار خداوند است که علی (علیه السلام) آن را از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آموخته و دانسته است و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هم آن را از پیشگاه خداوند سبحان فراگرفته است و قدرت معمولی بشر از ادراک نظیر این اخبار عاجز و ناتوان است و برای امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در این مورد چیزهایی بوده که برای دیگران وجود نداشته است.
و مردم به سبب مشاهده همین گونه معجزات و احوالی که با قدرت معمولی بشری منافات دارد درباره علی (علیه السلام) به اشتباه افتاده اند و گروهی در این باره چندان مبالغه و غلو کرده اند که گفته اند: جوهر ذات خداوندی در او حلول کرده است. و این موضوع همان گونه است که مسیحیان در مورد عیسی (علیه السلام) گفته اند، و همانا که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) این موضوع را به علی (علیه السلام) خبر داده و به او فرموده است: در مورد تو دو تن هلاک می شوند، دوستی که غلو کند و دشمنی که کینه ورزد.(2) بار دیگری به علی (علیه السلام) چنین فرمود: سوگند به کسی که جان من در دست اوست اگر نه این بود که می ترسم گروههایی از امت من درباره تو همان سخن را بگویند که مسیحیان درباره پسر مریم می گویند امروز درباره تو سخنی می گفتم که پس از آن از کنار هیچ گروهی از مردم نمی گذشتی مگر آنکه خاک پایت را برای برکت و فرخندگی برمی گیرند.(3)

آغاز ظهور غلو کنندگان

نخستین کس که به روزگار علی (علیه السلام) آشکارا غلو کرد عبدالله بن سبأ(4) بود. روزی که علی (علیه السلام) خطبه می خواند او برخاست و چند بار گفت: تو، تویی! علی فرمود: وای بر تو! مگر من کیستم؟ گفت: تو خدایی. علی (علیه السلام) فرمان داد او و پیروانش را بگیرند.
ابوالعباس احمدبن عبیدالله(5) از عمار ثقفی، از علی بن محمدبن سلیمان نوفلی از قول پدرش و دیگر مشایخ خود نقل می کند که علی (علیه السلام) گفته است: در مورد من دو تن هلاک می شوند، دوستدار مبالغه کننده که مرا فراتر از جایگاه خودم قرار می دهد و با چیزی که در من نیست مرا می ستاید و دشمنی افترا زننده که مرا به آنچه از آن بیزارم متهم می سازد.
ابوالعباس می گوید: این موضوع تاویل حدیثی است که از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد علی (علیه السلام) نقل شده که به او فرموده است: همانا در تو مثلی از عیسی بن مریم (علیه السلام) است، مسیحیان او را چنان دوست داشتند که او را فراتر از منزلت خود قرار دادند و یهودیان چنان دشمنش می داشتند که به مادرش تهمت زدند.(6)
ابوالعباس می گوید: علی (علیه السلام) به گروهی برخورد که شیطان بر ایشان چیره شده و از دایره محبت نسبت به او فراتر رفته بودند تا آنجا که به پروردگار خود کافر شدند و آنچه را که پیامبر ایشان آورده بود منکر شدند و علی را پروردگار و خدای خود پنداشتند و به او گفتند: تو آفریننده و روزی دهنده مایی. علی (علیه السلام) از ایشان خواست تا توبه کنند و آنان را تهدید کرد و بیم داد ولی آنان همچنان بر عقیده خود پایدار ماندند، او برای آنان گودالهای بزرگی حفر کرد و نخست به طمع اینکه شاید از سخن و عقیده خود برگردند آنان را دود داد و چون از پذیرش حق برتافتند آنان را در آتش سوزاند و چنین گفت:
مگر نمی بینید که چون کاری ناپسند دیدم گودالهایی کندم و آتش برافروختم و قنبر را فراخواندم.(7)
اصحاب [معتزلی ] ما در کتابهای مقالات خود نقل کرده اند که چون علی (علیه السلام) آنان را در آتش افکند بانگ برداشتند و خطاب به او گفتند: اکنون برای ما کاملا روشن شد که تو خود، خدایی زیرا پسر عمویت که او را به رسالت فرستاده ای گفت: با آتش جز خدای آتش، عذاب و شکنجه نمی کند.
ابوالعباس از محمدبن سلیمان بن حبیب مصیصی(8) از علی بن محمد نوفلی از قول پدرش و مشایخ نقل می کند که می گفته اند: علی (علیه السلام) روز ماه رمضان از کنار آنان عبور کرد و دید ایشان آشکارا چیزی می خورند، پرسید: آیا مسافرید یا بیمار؟ گفتند: هیچ کدام. پرسید: آیا اهل کتابید؟ گفتند: نه. گفت: پس چیز خوردن در روز ماه رمضان چیست؟! گفتند تو، تویی، و هیچ چیز دیگر نگفتند. علی (علیه السلام) مقصودشان را دریافت و از اسب خود پیاده شد و چهره خویش را بر خاک نهاد و گفت: وای بر شما! همانا که من بنده ای از بندگان خدایم، از خدا بترسید و به اسلام برگردید. چند بار آنان را به پذیرش حق فراخواند و آنان همچنان بر عقیده خود پایدار ماندند، علی از کنار آنان رفت و سپس گفت: آنان را استوار ببندید و کارگران و هیزم و آتش بیاورید، و دستور داد دو چاه (خندق گود) کندند که یکی سرپوشیده و دیگری باز بود و آنان را در خندق سرپوشیده انداختند سپس در خندق دیگر هیزم ریختند و میان دو خندق نقبی زدند و هیزمهای خندق رو باز را آتش زدند؛ بدینگونه نخست بر آنان دود دادند و علی (علیه السلام) فریاد برآورد و آنان را سوگند داد که به اسلام برگردید. نپذیرفتند، آن گاه بر آنان آتش افکندند و همگان سوختند. در این مورد شاعری چنین سروده است:
بر فرض که در یکی از این دو خندق مرگ مرا در نرباید در هر جا که بخواهد درخواهد ربود؛ هنگامی که آن دو خندق آکنده از هیزم و آتش شد مرگی نقد است که نسیه نیست.
گوید: علی (علیه السلام) همچنان کنار ایستاده بود تا آنکه همگان سوختند. ابوالعباس گوید: گروهی از یاران علی (علیه السلام) که عبدالله بن عباس هم از ایشان بود در مورد شخص عبدالله بن سبأ شفاعت کردند(9) و گفتند: ای امیرالمؤمنین! او توبه کرده است او را عفو کن. علی (علیه السلام) پس از اینکه که با او شرط کرد که مقیم کوفه نباشد او را آزاد نمود. عبدالله بن سبا گفت: کجا بروم؟ فرمود: به مداین؛ و او را به آن شهر تبعید کرد، و همین که امیرالمؤمنین کشته شد او سخن خود را آشکار ساخت و فرقه و گروهی برگرد او جمع شدند و سخن او را تصدیق نمودند و از او پیروی کردند، و هنگامی که خبر کشته شدن علی (علیه السلام) به او رسید گفت: به خدا سوگند اگر پاره های مغز او را در هفتاد کیسه کوچک برای ما بیاورند باز هم علم خواهیم داشت که او نمرده است و نخواهد مرد تا آنکه عرب را با چوبدستی خویش به سوی حقیقت براند.
چون این سخن او به اطلاع ابن عباس رسید گفت: اگر می دانستیم که علی (علیه السلام) برمی گردد زنانش را عروس و میراثش را تقسیم نمی کردیم.
اصحاب مقالات می گویند: گروهی معتقد به همین عقیده بودند و در مداین برگرد عبدالله بن سبأ جمع شدند که از جمله ایشان عبدالله بن صبرة همدانی و عبدالله بن عمروبن حرب کندی و کسان دیگری غیر از آن بودند و کار ایشان پیچیده و استوار شد.
و سخن و عقیده ایشان میان مردم شایع شد و دعوتی و ادعایی داشتند که مردم را به آن فرا می خواندند و نیز شبهه یی داشتند و به آن مراجعه می کردند، شبهه ایشان در مورد اخبار غیبی بود که از قول علی (علیه السلام) میان مردم ظاهر و شایع شده بود و پیاپی صحت آنرا می دیدند و بدین سبب می گفتند: این اخبار غیبی ممکن نیست از کسی جز خداوند متعال یا از کسی که خداوند در جسم او حلول کرده صادر شود.
آری به جان خودم سوگند این درست است که او بر این کار توانا نبوده، مگر اینکه خداوند او را بر آن توانا ساخته است ولی اگر خداوند او را بر آن کار توانا فرموده است دلیل آن نیست که او خدا باشد یا خداوند در جسم او حلول کرده باشد.
برخی از آن فرقه به شبه های ضعیفی استناد می کردند، از قبیل گفتار عمر درباره اینکه علی (علیه السلام) چشم کسی را که در منطقه حرم کژی در دین پدید آورده بود بر کند. عمر گفت: چه بگویم در مورد دست خداوند که در حرم خدا چشمی را برکنده است. و به این گفتار علی (علیه السلام) که فرموده است: به خدا سوگند من در خیبر را با نیروی بدنی خود از جای نکندم بلکه آن را به نیروی خداوندی از جای برکندم. و به این گفتار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرموده است: خدایی جز خدای یگانه نیست، وعده خویش را صادقانه برآورد و بنده خویش را یاری داد خود به تنهایی احزاب را شکست داد.
و حال آنکه کسی که احزاب را شکست داد علی بن ابیطالب بود که عمروبن عبدود پهلوان و سوارکار ایشان را که از خندق گذشته بود کشت و آنان سحرگاه شب بعد گریختند و بدون اینکه جنگی بکنند روی به هزیمت نهادند جز اینکه سوارکارشان کشته شد. یکی از شاعران امامیه هم به این موضوع اشاره کرده و آن را از فضائل علی (علیه السلام) شمرده است و در آن چنین گفته است:
اگر شما از کسانی هستید که قصد رسیدن به مقام او را دارید ای کاش با عمروبن عبدود و مرحب به مبارزه پرداخته بودید و چگونه در جنگهای احد و خیبر و حنین گریختید، گریختنهای پیاپی؛ مگر شما روز عقد برادری و بیعت گرفتن در غدیر حضور نداشتید که همگان حاضر بودند و کسی غایب نبود...
همچنین می گویند: مردی سنی با مردی شیعی مجادله داشت؛ دعوای خود را نزد مردی از اهل ذمه بردند که در مورد فضیلت دادن یکی از خلفا بر دیگری هوادار هیچ کدام نبود او برای ایشان این بیت را خواند:
چه فاصله یی است میان کسی که در عقیده نسبت به علی شک دارد و کسی که می گوید همو خداوند است.(10)

خطبه: (59) [از سخنان آن حضرت (علیه السلام) هنگامی که خوارج کشته شدند]

چون خوارج کشته شدند به علی (علیه السلام) گفته شد ای امیرالمؤمنین! قوم همگان کشته شدند، فرمود: کلا والله انهم نطف اصلاب الرجال و قرارات النساء (هرگز به خدا سوگند ایشان نطفه هایی در پشت مردان و رحم زنانند....)
[در این خطبه ابن ابی الحدید به تناسب کلمه قرارات که کنایه لطیفی از ارحام است فصلی مشبع در 58 صفحه درباره کنایه و رموز و تعرض با ذکر مثالهای بسیار از نثر و نظم آورده است که از مباحث ارزنده ادبی است و چون خارج از موضوع تاریخ است ترجمه نشد. پس از آن می گوید]:
خبر دادن علی (علیه السلام) در مورد اینکه خوارج همگی در واقعه نهروان هلاک نشدند و اعتقاد خوارج عقیده یی است که در آینده کسانی که هنوز آفریده نشده اند بر آن دعوت خواهند کرد صحیح بود و همان گونه اتفاق افتاد و این موضوع هم که فرموده است: آخرین افراد خوارج دزدان راهزن هستند. همان گونه بود و چنان شد که دعوت خوارج مضمحل گردید و مردان آن نیست و نابود شدند و کار به آنجا کشید که جانشینان راهزنانی متظاهر به تبهکاری و تباهی در زمین بودند.