هزار و یک حکایت قرآنی

نویسنده : محمد حسین محمدی

حکایت 997 : ابراهیم ادهم و واعظی متکبر

حضرت علامه حسن زاده آملی در کتاب هزار و یک نکته می نویسد: ابراهیم ادهم، واعظی متکبر را دید، این آیه را تلاوت کرد: تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ وَ هُوَ عَلَی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیَاةَ** ملک / 2 - 1، ترجمه: پربرکت و زوال ناپذیر است کسی که حکومت جهان هستی به دست اوست، و او بر هر چیز تواناست. آن کس که مرگ و حیات را آفرید. ***و به جای خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیَاةَ گفت:: خَلَقَ العَرشَ و الثَّری. **عرش و زمین را آفرید (از خاک تا افلاک همه آفریده اوست).*** واعظ گفت: خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیَاةَ درست است. ابراهیم ادهم گفت: اگر چنین است چرا یاد آن نیستی؟** ر. ک: هزار و یک نکته / 771 - 770، نکته 933.***
زخاک آفریدت خداوند پاک - پس ای بنده افتادگی کن چو خاک
ای برادر چو خاک خواهی شد - خاک شو پیش از آن که خاک شوی

حکایت 998 : رنگ سگ اصحاب کهف!

صاحب مناقب العارفین - شمس الدین احمد افلاکی - می نویسد: عزیزی از پنهانیان حق روایت چنان کرد که روزی حضرت مولانا ( جلال الدین رومی) در کنار خندق قلعه ایستاده بود. مگر فقیهی چند از مدرسه قره طایی بیرون آمده از سر امتحان سؤال کردند که رنگ اصحاب الکهف** درباره موضوع سگ اصحاب کهف، ر. ک: کهف / 18، 22.*** چگونه بود؟ (مولانا) فرمود: که زرد بود. زیرا که عاشق بود و همیشه رنگ عاشقان زرد باشد چنانک من.
(فقیهان) سر نهادند و مرید شدند.** ر. ک: مناقب العارفین 1 / 292 - 291.***
من از بینوایی نِیَم روی زرد - غم عاشقی روی من زرد کرد

حکایت 999 : تو زقرآن ای پسر ظاهر مَبین

حرف قرآن را بدان که ظاهریست - زیر ظاهر باطنی بس قاهریست
زیر آن باطن یکی بطن سوم - که درو گردد خردها جمله گم
بطن چارم از نُبی** نبی، نوی، نُپی: قرآن.*** خود کس ندید - جز خدای بی نظیر بی ندید** ندید: شبیه، نظیر، همتا.***
تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین - دیو آدم را نبیند جز که طین** طین: گل.***
ظاهر قرآن چو شخص آدمیست - که نقوشش ظاهر و جانش خفیست
مرد را صد سال عم** عم: عمو.*** و خال** خال: دایی.*** او - یک سر مویی نبیند حال او** ر. ک: مثنوی معنوی 1 / 517 - 516، دفتر سوم.***